شما اینجا هستید

خاطره ای از اسپنک شدن نگار به قلم خودش

داستان اسپنک شدن
اسمم نگاره 21 سالمه.دانشجوی مهندسی کشاورزی ام. می خوام براتون اخرین خاطره اسپنک شدنمو تعریف کنم. دوستی دارم به اسم مهناز که دانشجوی معماریه تو دانشگاه کیش. من امتحانام تموم شده بود و اونم همین طور.بهم زنگ زد و گفت که برای تحویل پروژش برم کمکش چون اونجا تنهاست و واقعا نیاز به کمک داره.حتما می دونید که یکی از درسای مهم بچه های معماری طرحع که آخر ترم باید براش یه ماکت و شیت و البوم تحویل بدن. من امتحانام تموم شده بود و علاف بودم خب منطقی بود که برم! مامان بابام ه مشکلی نداشتن و کاملا پایه بودن که من برم مسافرت! زنگ زدم به ماکان دوست پسرم،اینکه میگم دوست پسر بخاطر اینه که ما هنوز رسما ازدواج نکردیم اما رابطمونو همه میدونن ولی خب هنوز نرفتیم تو قید و بند ازدواج! ما هردو دانشجو هستیم و همکلاسی. سال اول داشنگاه با هم دوست شدیم.ماکان هم 21 ساله است! نه بزرگتر از منه نه خیلی درشت و هیکلیه که من ازش حساب ببرم اما حساب میبرم!
خلاصه زنگ زدم به ماکان و گفتم قضیه رو.گفت ما که قبل امتحانا کیش بودیم که! گفتم خب بیا دوباره میریم ما که بیکاریم! گفت تو بیکاری من باید برم سرکار! گفتم پس من چیکار کنم؟ گفت تو برو بچه! به من میگه بچه! بعدم یه کم امار گرفت مبنی بر اینکه کی میروم و کجا می مونم و منم که هنوز بلیط نگرفته بودم! خلاصه جور شد و ما برای 4 روز راهی کیش شدیم! صبحی که می خواستم برم اومد دنبالم و چمدونم رو برد و همینجوری که تو راه فرودگاه محترم بودیم یه بند نصیحت کرد! شیطونی نکنی مراقب خودت باش نری اونجا پا به پای اون تا صبح بیدار بمونی نفهمم نصفه شب بیرون رفتی.گفتم خب باهم که اونجا بودیم که کلا 10 به بعد می رفتیم بیرون گفت خب با هم بله ولی تو اونجا یه دختر تنهایی.هر شب راس 11 به من از تلفن خونه زنگ می زنی. بعد هم یه کم مچ دستمو فشار داد تا جیغم دراومد و گفتم خب بابا باشه فهمیدم! ماکان گفت نگار یادت نره هرجا هستی به من اس ام اس بدی.گفتم باشه بابا! البته تهران هم همینطوره من هرجا میرم و میام بهش خبر میدم!
دیگه کش نمیدم من رسیدم کیش و با تاکسی رفتم به خونه مهنازو هر لحظه هم به ماکان اس ام اس میدادم. 2 روز بعدش تحویل پروژه مهناز بود.منم کلا خوش سلیقه و منظمم تو کاراش کمکش می کردم براش کاتر میزدم و یه سری طراحی هاشو با 3D براش انجام میدادم! خودش می گفت باورم نمی شده انقدر بتونی کمک کنی. منم هرشب طبق قرار ساعت 11 از خونه به ماکان زنگ میزدم و کلی باهم چرت و پرت می گفتیم و منم خداییش که خیلی دلم براش تنگ شده بود.واقعیت هم که ما اصلا اگه می خواستیم هم وقتشو نداشتیم که بخوایم شب بریم بیرون وگرنه من انقدر هم بچه حرف گوش کنی انیستم ولی خب سعی میکنم بهانه دستش ندم! صبح روز سوم ساعت 10 بعد از شب بیداری های دو روزه پروزه آماده شد و مهناز خرامان خرامان روفت به سمت پردیس بین المللی که ترمی خدا تومن شهریه شه! طرحشو تحویل داد و اومد خونه جفتمون داشتیم از خستگی می مردیم من به ماکان اس ام اس دادم که دیشب تا صبح بیدار بودم الآن می خوابم تا هروقت که شد! ماکان هم جواب داد که مگه نگفتم شب بیدار نمون و بگیر بخواب تهران جوابتو میدم! البته این تهدید بود ولی نه جوری که نگران بشم چون هیچ وقت سر این حرفا تنبیه نمیشم! خلاصه که من و مهناز گرسنه و تشنه از 12 ظهر خوابیدیم تا 7 شب! 7شب بیدار شدیم! داشتیم از گشنگی میمردیم! در درجه اول زنگ زدم به ماکان و صبح بخیر گفتم اونم یه کم دعوام کردو یه کم قربون صدقه م رفت! اجاز گرفتم که بریم بیرون برای غذا و اونم خب اجازه داد . رفتیم بیرون مهناز اونجا ماشین داره و البته یه دوست پسر خوش تیپ . مهناز خونه ش تو یه شهرک ماننده و اجازه نداره کسیو ببره پیش خودش غیر از فامیل منم با کارت ملی خواهرش رفتم! اما کیوان جان دوست پسر محترم در یک اپارتمانی منزل دارن و بعدا فهمیدم که همسایه هاشون هم چندتن از رفقاشون هستن!یه آپارتمان چهار طبقه که هیچ ربطی به پردیس دانشگاه نداره و البته یه جنسیس کوپه زرد!
رفتیم یه جا غذا خوردیم ساعت حدود 9 بود اینم بگم که من تو کیش با توجه به اینکه گشت ارشادی به اون صورت وجود نداره خیلی راحت لباس می پوشم مثلا همون روز مذکور من یه پیراهن گلدار استین حلقه ای پوشیده بودم که تا مچ پام می رسید و روش یه شنل طوسی پوشیده بودم. مهناز پشت فرمون بود که کیوان زنگ زد و کلی باهم هره کره کردن دوتایی و کیوان به مهناز گفت که من و مهناز بریم خونه شون .منم یه نگاه به ساعتم کردم و گفتم نه. مهناز زد کنار و با کیوان خداحافظی کرد و گفت الان میایم. گفتم مهناز ماکان گفته شب بیرون نمونم گفت میشه بس کنی این همه اطاعتو؟ گفتم بحث اطاعت نیست من احترام میذارم و اونم احترام میذاره.گفت باشه بیا بریم راس 10:45 میریم خونه یه نگاه به گوشیم کردم که به ماکان زنگ بزنم دیدم همچین شارژی هم نداره و داره باتریش تموم میشه. اومدم اس ام اس بدم که مهناز گفت مرض داری الکی مشکوکش کنی خل و چل؟میریم برمیگردیم دیگه.من و من کردم می ترسیدم ولی از یه طرفم می گفتم بابا از کجا می خواد بفهمه آخه. من که تا 11 میرم خونه.
رفتیم خونه کیوان جان! چشمتون روز بد نبینه من فکر کردم قراره دور هم باشیم اما بعد دیدم نخیر اونجا مهمونیه و یه عده دور هم نشستن دختر و پسر یهو از ترس لرزیدم اگه ماکان بفهمه رفتم مهمونی اونم بدون خودش دارم میزنه.باسنم تیر کشید یاد اسپنکاش افتادم..یه قدم رفتم عقب که مهناز دستمو گرفت چه مرگته؟ پارتی نیست بابا دور هم اومدیم جشن گرفتیم واسه پایان امتحانا نگو تا حالا مهمونی نرفتی! خب نرفته بودم چون ماکان اهل جشن نیست طبیعتا منم جز مهمونیای دخترونه جایی نرفته بودم! رو میز چند نوع مشروب بود راستش من خودم اصلا خوشم نمیاد از الکل بابام هم اهل خوردن نبود ماکان هم همین طور.ماکان کلا یه مقدار زیادی سنتیه. نه که مذهبی باشه ها فقط سنتیه.مثلا میگه روسری نمیخواد سر کنی ولی حق نداری تاپ حلقه ای بپوشی یا کفش جلوباز با لاک ناخن! مهناز گفت میدونم نمی خوری نترس بابا. هیچی دور هم نشستیم واقعا هم دور همی بود نشسته بودن دور هم بطری بازی می کردن و منم نشسته بودم خداروشکر هیچ بار به من نیفتاد! 15 16 نفری بودیم حواسم تا 10 :30 به ساعت بود گفتم 11 از تلفن ههمین جا به ماکان زنگ می زنم. مهناز که یه جورایی میزبان هم بود رفت و زنگ زد واسه همه غذا اوردن من و خودش که سیر سیر بودیم.

دور هم که نشسته بودیم یه پسری که به چشم برادری خیلی هم خوش تیپ بود هی با ما تیک میزد و منم که از بیخ عرب بودم نمی گرفتم و هی به چشم احترام به ایشون لبخند میزدم. حواسم به گوشی نبود که خاموش شده. آهنگ گذاشتن و منم که عاشق رقص گفتم به کم می رقصم و آژانس می گیرم میرم خونه مهناز. اون آقای خوش تیپ هم هی می اومد و با ما می رقصید! منم هی بگیر ول کن بودم! یه کم باهاش می رقصیدم و یه کم ازش دور می شدم. وای....

یهو نگاه ساعت کردم ساعت 3 بود...3ساعت بود که داشتم می رقصیدم دنیا رو سرم خراب شد...ماکان...ماکان منو می کشت. مهناز...ماکان...مهنازم یه کم استرس گرفت.مثل سیندرلا زود شنلمو پوشیدم و زنگ زدیم آژانس و رفتیم خونه مهناز. داشتم از استرس می مردم گوشیم خاموش شده بود. رسیدم خونه تا رسیدم گوشیو زدم به شارژ و 15 تا اس ام اس
اس ام اس آخر: نگار می کشمت هر گوری هستی می کشمت! زنگ زدم بهش.گوشیو برداشت پشت تلفن داد میی زد: نگار کدوم گوری بودی؟ ساعت 3 نصفه شبه.تا این موقع شب کدوم گوری بودی که گوشیتو خاموش کردی؟ بعد خودش شاکی تر می شد گوشیتو خاموش می کنی؟گوشیتو رو من خاموش می کنی نگار؟ می کشمت.انقدر می زنمت صدای سگ بدی. منم پشت سر هم می گفتم غلط کردم بخدا یادم رفت...بخدا خونه بودم.گوشیو قطع کرد. زنگ زدم دوباره ریجکتم کرد.بغض کرده بودم از اونور مهناز هی داد و بیداد می کرد که مگه چی شده چرا انقدر ازش می ترسی دیوونه مگه لولو خور خوره است...10 دقیقه بعد اس ام اس داد فردا کی میرسی؟ جواب دادم 10 صبح...

..

..

..

..

..

..

..

..

فردا صبح رسیدم تهران.پر ترس بودم ماکان پشت گیت منتظرم بود.چمدونمو گرفتم و اومدم بیرون.سلام کردم و ماکان چشم غره رفت بهم...چمدونو ازم گرفت و گفت راه بیفت جلو. راه افتادم رفتیم تو ماشین. طبق عادتم یه وری نشستم به سمت ماکان چمدونو گذاشت عقب و سوار شد و تشر زد: درست بشین نگار.کمربندتو ببند. صاف نشستتم. راه افتاد تو راه یهو گفتم ماکان چته؟ گفت ساکت. گفتم خب بگو چته..حالا منم پررو اصلا به روی خودم نمی آوردم! گفت خفه می شی یا با پشت دست ساکتت کنم؟ کپ کردم.هیچ وقت تو گوشم نزده بود الان اما اگه شلوغ می کردم مثل اینکه سیلی هم می خوردم. گوشیم زنگ خورد مهناز بود اومدم جواب بدم پرسید کیه گفتم مهناز.گفت جواب نده. گوشیو گذاشتم کنار دستم. دوباره زنگ خورد مامانم بود گفتم مامانممه جواب بدم.گفت بده. به مامانم گفتم که رسیدم و اومدم با ماکان بریم بیرون و خداحافظی کردم...ماکان پوزخند زد: یه گردشی نشونت بدم که بفهمی! رفتیم در خونش ...درو باز کرد و رفتیم تو. گفت برو تو دوش بگیر اگه میخوای. گفتم نه راحتم.
رفتیم تو و دوباره مهناز لعنتی زنگ زد....گوشیمو گرفت ماکان و سایلنت کرد که مهناز اس ام اس داد. رفتیم تو خونه. مانتو روسریمو در اوردم با شلوار جین و تاپ بودم...موهامو باز کردم و دوباره بستم ماکان اس ام اس مهناز و باز کرد من فکر نمی کردم مهناز چیز خاصی اس ام اس داده باشه اما یهو ماکان داد زد نگار بیا ببینم این چی میگه.گفتم کی ؟ گفت مهناز خانوم رفیق شفیقت...اس ام اس و دیدم و دنیا رو سرم: کجایی؟ ببین اگه ماکان طلاقت داده بگو ها! این محسن من و کیوان رو کشته بس که گفته نگار خانوم کجا رفته؟!

ماکان سرخ شده بود.لعنت بهت نگار..محسن کیه؟ نکنه همون پسره است...وای من اصلا اسمشو نمیدونستم حالا چی بگم به ماکان. ماکان داد زد و دستمو کشید و برد تو اتاق خوب و پرتم کرد رو تخت تو چه غلطی کردی این دو روز آخه لعنتی؟ گریه می کردم هیچ وقت انقدر وحشی نشده بود ماکان.ترسیده بودم. نشست لب تخت...صداشو آورد پایین همیشه گریه من تحت تاثیر قرار می دادش .گفت نگار گریه نکن بلند شو لباساتو دربیار تا تنبیهت نکنم آروم نمی شم. بلند شدم طبق عادت همیشه لباسامو درآوردم...گفت بیا اینجا خم شو رو پاهام. رفتم جلو خم شدم رو پاهای ماکان. اینم بگم که ماکان قانون نداره که با چی بزنه و چقدر بزنه فقط بعد عر ضربه معذرت خواهی می خواد .خم شد همین جوری که دست می کشید رو باسنم گفت خب حالا تعربف کن ببینم محسن کیه...اشکام میریخت رو شلوار جین سفید ماکان. داد زد گریه نکن نگار تعریف کن. با هق هق همه شو براش تعریف کردم که ایکاش نمی کردم. فکر کن ماکان غیرتی فهمید که من نصفه شب تو یه پارتی با یه محسن خانی رقصیدم.
داد می زد ماکان.انقدر می زنمت که دیگه نتونی حرف بزنی. شروع کرد با دستش ضربه زدن قبلش نگفت بشمارم یا بگم معذرت میخوام یا غلط کردم. شترق

آخ

شششششرق

آی ماکان نزن

نمیدونم چقدر زد.فقط اینکه با پاش منو گرفته بود.از یه طرف سینه هام فشرده میشد رو پاهاش و بیشتر درد می کشیدم.

آی ماکان توروخدا

جون نگار نزن

ششششرق

شترق

یکی چپ میزد یکی راست

یکی بالا یکی پایین

من ضجه میزدم.

شترق

بگو غلط کزدم

نگار: ماکان غلط کردم

پاهامو ازاد کزد.داشتم می مردم صورتم خیس گریه بود.دختره لعنتی بلند شو.

ماکان نمی تونم

داد زد:بهت میگم بلند شو.

بلند شدم.باسنم داغ داغ بود گیره سرم یه وری شده بود و موهام تو گردنم بودن.لنگ میزدم اومدم دست بزنم به باسنم که گفت دست نمی زنی. زود دستمو پس کشیدم. هنوز نشسته بود. رفتم طرفش اومدم زانو بزنم کنار پاش که با دست منو پس زد. دوباره بغض کردم ماکان غلط کردم. ماکان دیگه ادم میشم.

نگار خفه شو برو دراز بکش رو تخت.

درد باسن کبود شده یه طرف ترس ادامه اسپنک یه طرف.

مگه تموم نشده؟

گفتم انقدر میزنم که نتونی حرف بزنی فعلا که خیلی راحت داری حرف می زنی. بخواب رو تخت.

دراز کشیدم.
ررفت تو هال و چند لحظه بعد برگشت.کیف منو

آورده بود. دست کشید رو باسن داغ من. دستاشم داغ بود یواش گفتم آی...

گفت:چند وقته باتری گوشیت داغون شده؟

گفتم ببخشید

-جواب سوال منو بده...

-2ماه

و تو این دوماه من چندبار گفتم بده ببرم برات باتری بگیرم؟

-زیاد

خوبه که خودتم میدونی.اونوقت چرا رفتی بیرون بی اینکه گوشیتو شارژ کرده باشی یا شارژو برده باشی؟

-غلط کردم.

-میدونم واسه همین 10 تا میزنم که دیگه از این غلطا نکنی.

دستشو از رو باسنم برداشت دست کرد تو کیفم و شارژر گوشیمو درآورد.

شارژر من یه کابل USB هست که برای وصل به پریز یه رابط داره.رابطو در آورد.

10 تا با شارژر میزنم که یادت بمونه همیشه باید همرات باشه.

بعد هر ضربه میگی معذرت میخوام.

ماکان با اون نه...

من تعیین می کنم با چی.

سیمو دو لایه کرد.دستشو برد بالا سیم اومد و وسط باسنم نشست...

1

جییییییییییغ

معذرت نشنیدم.دوباره 1

ضربه دوم دقیقا رو جای ضربه اول نشست.

معذرت می خوام

حالا شد

2

ضربه زیر ضربه های قبلی نشست

غلط کردم ماکان

گفتم میگی معذرت میخوام

دوباره 2

ضربه نشست رو کپل چپ

آخ معذرت میخوام

آفرین

4.....

.

.

.

.

.5

6.

7

8

9

نزن ماکان معذرت میخوام بسه دیگه بسه.

10 رو جوری زد که حس کردم تک تک عضلاتم درگیر شدن.

آخ معذرت

ماکان بسه.

سیمو انداخت زمین. نگار بلند شو

بالش از اشکام خیس بود.توروخدا ماکان بسه دیگه نمی تونم.

هنوز داری حرف میزنی پس یعنی میتونی...

خفه می شم.به خدا خفه میشم. بسه

داد زد:میگم بلند شو

به زحنت بلند شدم حس میکردم جای سیم ها روی باسنم هر لحظه ترک میخورن.

کمکم کرد از رو تخت پاشم.میری وای میستی گوشه دیوار.دستات نزدیک باسنت هم نمیشن. دستاتو میذاری پشت سرت.

ایستادم گوشه دیوار هق هقم قطع نمی شد.

به خدا دیگه تکرار نمیشه.

هنوز تموم نشده نگار خانومم. صبر کن.

ایستاده بودم دستامم پر درد بودن انگار.
فکر کنم نیم ساعتی ایستاده بودم که اومد تو اتاق. گریه م بند اومده بود.

اومد طرفم می تونی دستاتو برداری. دستامو انداختم من کلا خیلی زود خسته میشم حالا فکر کن نیم ساعت با اون درد دستامو گرفته بودم پشت سرم. برگشتم به سمت ماکان.صورتش پر غصه بود. ماکان من توروخدا منو ببخش.

نم تونم نگار تا درست حسابی تنبیه نشی نمی تونم.

دنیا به چشمم تیره و تار شد مگه تموم نشده بود؟

ماکان دیگه نه..دیگه نمی تونم.

می تونی بچه. غلط اضافه کردی وایسا کتکشو بخور.

ماکان...

انقدر اسم منو صدا نکن. برو لبه های میز تحریرو بگیر...

هق هقم بلند شد توروخدا

منو قسم نده اون موقع که تو بغل محسن خان می رقصیدی فکر اینجاشم می کردی...

به خدا...

بهت میگم خفه شو نگار.

لنگان رفتم و لبه های میزو گرفتم.

ایستاد پشت سرم. وای به روزگارت اگه دستات بیان طرف باسنت اونوقت دیگه فقط باسنتو نمی زنم همه تنتو کبود می کنم.

چشم..

هه! چشم.اگه حرف من واسه تو ارزش داشت تا 3 شب تو شهر غریب نمی رفتی پارتی. ول شدی نگار.

لال شدم.هرچی می گفتم بد بود.اصلا نمی دونستم با چی می خواد بزنه.

دست کشید رو باسن ملتهبم که هنوزم داغ بود: 10 تا با کمربند میزنم واسه اینکه 11 شب خونه نبودی

10 تا با ترکه واسه رقصیدن با اون پسره هیز

یا خدا..اگه میخواست همین جوری گناهامو بشماره که یه 100 تایی میزد.خدا خدا میکردم که گفت:

خیلی دلایل دیگه هم هست اما دلم نمیاد این تن خوشگل بیش از این کبود بشه فعلا همین مقدار واسه امشب بسه.

حالا کی میخواست کمربندو دووم بیاره

ترکه از کجا آورده بود؟

قبلا هم کمربند خورده بودم اما نه بعد از یه اسپنک سخت با دست و بعدم با سیم.

10 تا میزنم پشت پاهات

برق از سرم پرید....

پشت پاهام؟

واسه اینکه دیگه اون ساق پای سفیدو بیرون نندازی

دردش درد ترکه بود گمونم

نشست پشت ساق پای راستم.

آخ

1

آی ماکان نه

2

اوووخ غلط کردم

3

ادامه بده انقدر بگو غلط کردم که واقعا بفهمی غلط کردی.

4

به خدا پشیمونم

مگه نگفتم بگو غلط کردم. دوباره 4

غلط کردم

5

.

6

.

...خوردم ماکان

.

7

مگه نمیگم اسم منو صدا نکن؟ هان؟

8 رو محکم جوری شد که یهو حس کردم پاهام دیگه توان داره افتادم زمین.

بلند شو

ماکان مهربون من مثل شمر شده بود.

با درد بلند شدم

دوباره از اول 1

آی نه توروخدا

.

.

.

.

بگو غلط کردم.

دوباره 1

2

غلط کردم.

.

.

.

.

.

..

ساق پام تا مچ درد داشت حس میکرد همه پشت بدنم ززخمه و هر لحظه از یه جا خون بیرون میزنه.

10

غلط کردم.ماکان....

-خیله خب ترکه تموم شد.
تا هم کمربند میخوری که دیگه لال بشی.

التماس میکردم:ماکان به خدا نمی تونم یکی دیگه بزنی میمیرم به خدا می میرم رحم کن بهم.

کمربندشو باز کرد و دولا کرد:نچ نمی میری

ببمیری هم بهتر حداقل میدونم زیر دست خودم مردی...

ازت متنفرم ماکان...

نمیدونم چرا این حرفو زدم. ازش متنفر نبودم فقط شرمنده بود وگرنه به اندازه همیشه دوسش داشتم حتی بیشتر

خون جلو چشماشو گرفت.از من؟

از من متنفری؟ دستشو برد بالا و سنگین رو گونه چپم اورد پایین...

جیغ زدم.

داد میزد: من دارم واسه خاطر تو خودمو می کشم توکه حتی طاقت 4تا ضربه ترکه واسه گناه بزرگ خودن نداری پس لیاقت هیچیو نداری.منو بگو که همه زندگیم تویی

فهمیدم چه غلطی کردم.

ماکان نشست لبه تخت سرشو گرفته بود بین دستاش و زیر لب حرف میزد.سوزش گونه هم اضافه شد به درد باسن و پاهام. رفتم دوزانو نشستم زیر پاش.درد پاهام که حالا خمشون کرده بودم داشت منو می کشت.

ماکان زر مفت زدم.هرچقدر میخوای بزن حقمه زیر پاهات بمیرم. کمربندش کنارش بود کمربندو برداشتم و گفتم بزن جای 10 تا 100 تا بزن به خدا نفهمیدم یه لحظه چی گفتم.عاشقتم به خدا عاشقتم ماکان.

دستشو از رو سرش برداشت:برو گمشو

ناله کردم:اینجور نگو هرکار میخوای بکن فقط نگو برو دوستت دارم. میدونم که دوسم داری ولم نکن.

کمربندو گذاشتم کنارش و بلند شدم و دراز کشیدم رو پاهاش: بزن عزیز دلم. جیک نمی زنم. هیچی نمی گم.دنیا رو نمی خوام اگه تو ازم ناراحت باشی.

گفت خیله خب پاشو.

گفتم بزن..

گفت میزنم دراز بکش...

انگار آب یخ ریختن روم فکر نمی کردم دیگه بزنه فکر کردم احساستشو تحریک کردم خیر سرم!

-دراز بکش رو تخت بالشو بذار زیر شکمت

-چشم.

می گفتم چشم اما داشتم می مردم از ترس.

-آفرین بچه

سرم رو تشک بود.مطمئن بودم بعد کمربند رسما بیهوش می شم. یه دست کشیدم رو باسنم که جا به جا ورم کرده بود و بالا اومده بود.

ماکان برگشت: دستتو از رو باسنت بردار کوچولو

زود دستمو کشیدم.

-میخواستم 10 تا بزنم با کمر اما فکر کنم خودتم الآن میدونی که مستحق 30 تا هستی هوم؟

-اوهوم.

-آفریم دختر خوب.

نمیخوام بشماری.قول میدم زود تموم بشه.

خدایا کمک کن...

ماکان یواش بزن

باشه بچه!نگران نباش زنده می مونی قول میدم
دستمو فشار می دادم رو تشک.بالش نرم شکممو قلقلک میداد. صداشو می شنیدم که بالا سرم میره و میاد...کمربند و برد بالا چشمامو بستم....منتظر شدم که جیغ بزنم....

.

.

.

.

اما کمربند درست کنار من رو تشک فرود اومد.

ماکان؟

ساکت.

می زد رو تشک و می شمرد

تا می گفتم ماکان می گفت حرف نزن.

30 تا ضربه زد به تشک.من با هر ضربه می مردم و زنده می شدم.

تموم شد.

کمربندو انداخت زمین.

نشست کنارم شروع کرد بوسیدن تن من.

ببخشید نگار

ببخشید خیلی زدمت

اشکاش می ریخت رو کمرم

میخواستم بلند شم برم بغلش اما نتونستم...

هق هق می کرد...

خیلی دردت گرفت؟ عزیز دلم...بمیرم برات.

خلاصه اونشب ماکان خان تا صبح بالا سر ما نشست و پماد مالید به تن ما و قربون صدقه من رفت.

بماند که در این حین مهناز جان یه اس ام اس دیگه داد: چی بگم به محسن پس؟!

ماکان به روی خودش نیاورد اما!
.
.
.
زنگی شیرین ما ادامه داشت.

پایان!

نوشته: امید

داستان سکسی:

3.5625
نمره شما: هیچ میانگین 3.6 (16 votes)

نظرات

داستان قشنگی بود .از خوندنش لذت بردم.شاید چون امیخته ای از عشق بود .فقط امید کی بود؟

حالا هر کس که اینو نوشته :

من اگه دوست پسرم فکر این و بکنه که بخواد دست روی من بلند کنه .دستشو می ذارم لب اپن اشپزخونه با کارد قطعش

می کنم.

کلا دوست داشتم داستانتو.البته داستان به نظرم اشنا می یاد ولی خوب بود.

موفق باشی.

شهریست در کنار آن شط پرخروش
با نخل های درهم و شب های پر ز نور
شهریست در کناره ی آن شط و قلب من
آنجا اسیر پنجه ی یک مرد پرغرور
...................
آقا امید برات متاسفم،بیماریت خیلی عود کرده

من درکش نمی کنم واقعن این طرز تفکر سکسی را درک نمی کنم ولی نمونه هاش را دیدم ، دخترائی که تا کتک نمی خوردند کارشون راه نمی افتاد . ولی من درک نمی کنم. داستانش از نظر اصول و قواعد ادبی کم غلط و قابل قبول بود

یا امامزاده بیژژژژژژژن!!!!!!!!!!!!!!!!!
ولی خداییش دیالوگای زدوخورد خوب بود.
نگار:آ[ ...
ماکان:شترق
ای خدا این جوانان مارو یخورده هدایت کن حیفن جون خودت

اولین سوال من اینه که این امیر کی بود دیگه لطفا این رو مشخص کنید
دوم اینکه واقعا این دو نفر با هم خیلی خوشبخت میشن چون جنون خود آزاری (مازوخیست ) در نگار خانوم و جنون دیگر ان آزاری(سادیسم ) در آقا ماکان به حد انفجار رسیده ....وی این دو در کنار هم احساسات بیمار گونه همدیگه رو به خوبی ارضاء میکنن
در مورد داستان هم به نظر من با توجه به اینکه این بیماریها کاملا طبیعیه و وقتی دو نفر که دارای این بیماری باشن به خوبیه همین داستان با هم حال میکنن و اون مازوخیستیه هر چی که بیشتر کتک بخوره بیشتر حال میکنه میتونه کاملا عادی باشه و بنابر این داستان به نظر من حقیقته اما به نظرم یه مقدار در داستان در اون قسمت کتک زدن های جناب ماکان وایکینگیان (که البته صد رحمت به وایکینگهای دانمارک وسوئد) یه مقدار زیاده روی شده واگه یه مقدار این داستان کتک خوردنه خانوم نگار کزت نژاد (که باز هم خدا پدر شخصیت داستان ویکتور هوگوی فقید رو بیامرزه که اینقدر ها هم کتک خور نبود) کش نمیاورد معقول تر بود
در مجموع خدا ان شاءالله یه ژان والژانی از آسمون بفرسته واین کزت رو از دست آقای ایوان مخوف نجات بده
در کنار هم خوشبخت باشید که البته حتما هم میشید چون این افرادی که این بیماریهای هولناک رو دارن نمیتونن به راحتی نیمه گمشده خودشون رو پیدا کنن چون سایر انسانها مثل آدم با هم رفتار میکنن نه که اینجور سلاخ خونه راه بندازن واسه دو ساعت خاموش بودن گوشی
فقط یه سوال مهم واسم پیش اومده واون اینکه اگه این نگار خانوم با حاج محسن آقا سکس داشت این آقای کنت ولاد دراکول(همون آقا ماکان رو عرض میکنم ) با این خانوم عشق کتک خوردن چی کار میکرد
خوشحال میشم اگه این نویسنده داستان جواب منو بده
در مجموع داستان نفرت انگیز و در عین حال جذابی بود

مثل اینکه عنوان کردن ؛ دانشجو بودم یا هستم ؛ یک شرط لاینفک در داستان ها شده , بهتره نویسندگان محترم قبل از ذکر این ادعا یک کمی میزان سواد خودشون رو بسنجن بعد آبروی هرچی دانشجو هست رو ببرن .

وای خدا! از بس خندیدم دل درد گرفتم ! بهترین داستان سکسی بود که تا حالا خونده بودم
خودتونو به روانشناس نشون بدین بد نمیشه!
وای مردم از خنده!
در ضمن نظرات هم خیلی جالب بود! کلی خندیدم! دستتون درد نکنه
فقط این وسط امیر کی بود؟؟؟

خدا یه عقل درست و حسابی بهتون بده ....این جور که معلومه مراسم عروسیتون تو تیمارستان برگزار میشه ....
مرد به این مجنون عقلی تو عمرم ندیده بودم ........و بدتر از اون خودت از اون مجنون عقل تری که تا الان پاش وایسادی ....
با زن باید با لطافت برخورد کنن نه این طوری بزنن لت وپارش کنن ....بعدم هیچیش نگی ....
خدا شفای عاجل بده ....... LolBiggrin

جدا از خشونت داستان
چیزی که در این داستان بوضوح دیده میشد عشق وغیرت ایرانی بود چون اون زن بخاطر عشق درد رو تحمل میکرد و اون مرد داشت نفرتش رو از این طریق از بین میبرد وخوشبحال اون زن که از این طریق بخشیده شد چون اگه من بودم رنم رو زنده نمیذاشتم تحمل اون رو ندارم کسی که عشقمه رو تو بغل کسی دیگه ببینم

خاک تو سرت بدبخت تو میخوای با همچنین آدمی زندگی کنی .کسخل مالیاتی. تو اگه میخواستی، تو کیش کس هم میدادی نمی فهمید. بچه ها تا میتونید این ماکان کونی و این جنده خانم رو با نظراتتون بکوبید. زنده باد بهار

شراره جان مرسی واسه نظر که به داستان نگار دادی
از شعر زیبات هم ممنون
عالی بود
اما نه بحث غرور بود نه چیز دیگه
حس عشق و جذابیت و دوست داشتن بود
بعدشم ماکان من نیستم من فقط اینجا نوشتم داستانو
بعدشم به شدت عاشق افکار و رفتار ماکان هستم من
مرسی

مهتاب جان مرسی از نظرت عزیز
هدف داستان هم دوست داشتن و عشقو نشون دادنه
اما اگه تو هم جای نگار بودی، درصورتی که ماکانو عاشقانه دوست داشتی مطمئن باش که نمیرفتی و عشق طرفتو درک میکردی
ممنون از نظرت

دلآرام جان مرسی که داستانو خوندی و نظر دادی
خودمو حتما به روانشناس نشون میدم و به حرفت عمل میمنم البته شب توی خواب....
بعدشم خیلی خوشحالم که خندیدی و این داستان باعث شده شاد بشی
ممنون

آناهیتا جان مرسی از نظر و وقتی که گذاشتی
مجنون طرفش هم حتما لیلی هست که پاش واستاده دیگه.....
بعدشم نگارو لت و پار نکرد که خواست بفهمونه که کارش اشتباه بوده و عاشقانه دوستش داره
همین

جربزه جان مرسی که نظر دادی و داستانو خوندی
اما نگار بخاطر عشق تحمل کرد و ماکان هم بخاطر عشق با هر تپش قلبش اسپنک میکرد نگارو که بفهمه اشتباه کرده اما اگه تو هم به جای ماکان بودی و طرفتو عاشقانه دوست داشتی هیچ وقت نه نگار خیانت میکرد نه ماکان طردش میکرد
ممنون

مرسی علی جان از نظرت
اما رسم صداقت و عشق و دوست داشتن نیست که حالا طرف خبر نداره هر غلطی دلمون میخواد بکنیم... درست؟؟؟
بعدشم زنده باد بهار چه ربطی به داستان داره آخه؟؟؟؟؟؟
ممنون

رمانتیک جان مرسی از نظرت و اینم بگم که فقط اسپنک شدن نگارو نبینین بابا
عشق و دوست داشتن توی داستان موج میزنه مخصوصا آخرش که بابا
هیچ پسری هم هیچ وقتی نمیخواد تن عشقشو کبود کنه اینو مطمئنم
ممنون ازت

مرسی از نظرت پروازی جان و مرسی که وقت گذاشتی
امید با اجازتون من هستم و در خدمتتونم
اما بهتون بگم که داستان نگار واقعی و مملو از عشق و صداقت و دوست داشتنه
اینم بگم که موضوع دوست دختر پسر بودن کلا با بحث ازدواج فرق میکنه
تو ازدواج حدود و قید و بندهایی هست که توی دوستی نیست
ممنونم که نظر دادی

بی ریا جان مرسی که وقت گذاشتی و داستانو خوندی و نظر دادی
امیر....؟؟؟؟
درضمن اینا عاشق همن هردو.... داستان نشان دهنده عشق و صداقت و دوست داشتنه...
اگر نفرت انگیز بود چطوری جذابه حالا؟؟؟؟؟
ممنون ازت