شما اینجا هستید

خاله بازی

سالهای اخر جنگ بود درست وقتی که صدام شروع کرده بود به موشک باران شهرها.مدارس تعطیل شدن و خیلیها از ترس بمباران به خونه اقوام تو شهرستانها میرفتن.ما هم رفتیم به خونه یکی از اقوام پدرم که یه خونه بزرگی داشت با یه باغ بزرگ و با کلی اتاق بزرگ و کوچیک که چند تا خوونواده مثل ما اونجا اومده بودن.خلاصه باغ شده بود عین شهر بازی که بچه ها توش بازی میکردن.اونقدر خوش میگذشت که دعا دعا میکردیم بمباران قطع نشه و مجبور نباشیم دوباره بریم مدرسه.بعد از چند وقت بعضیا رفتن ولی ما بهمراه دو تا از خونوادها موندیم.پسرهای همسن و سال منم رفته بودن و من تنها مونده بودم.تنها 3-4 تا دختر بچه مونده بودن و تنها پسر من بودم.از روی ناچاری رو اوردم به خاله بازی با دخترها در نقش شوهر
مثل اکثر خونه های روستایی که گاو و گوسفند داشتن چند تا انباری هم برای نگهداری علوفه برای فصل زمستون واسه حیوونهاشون داشتن.ما هم هر کدوم از این انباریها را کرده بودیم اتاق خودمون و مهمون بازی میکردیم.اون موقع من کلاس اول راهنمایی بودم و هنوز به سن بلوغ نرسیده بودم ولی خب نم نم نشونه هاش را میدیم که نم نم یکی دوتا پشم اطراف شومبولم در اومده بود.توی این دخترها یه دختری بود بنام آمنه که من ازش خیلی بدم میومد.چون هم مغرور بود و هم قبلا وقتی با پسرها بازی میکردیم یه شاخه درختی را شکوندیم که زیرابمون را زد و ما را به کتک داده بود. از نظر جثه از بقیه بزرگتر بود و سینه هاش در اومده بود که اونم چون حوصلش سر رفته بود میومد بازی میکرد و در کل ریس بقیه هم محسوب میشد و کسی نمیتونست رو حرفش حرف بزنه.بخاطر همین هم منو انتخاب کرد واسه اینکه شوهرش بشم و اون دوتا دختر دیگه هم یه زوج دیگه میشدن.یکبار مثلا یه شامی خوردیم و قرار شد هر کی بره تو خونه که همون انباری باشه بخوابه تا روز دیگه.من دیدم که همینکه وارد انباری شدیم در را بست و بهم گفت مثلا شبه باید بخوابیم.خلاصه جا پهن کرد و رفتیم زیر پتو..یه چند دقیقه که گذشت دیدم دست منو گرفت و به سمت شکمش برد بعد منم که مثلا خواب بودم چشمامو محکم بستم.دیدم نم نم دستمو برد تو شرتش و گذاشت روی کوسش.پشمهای کس ش را با دستام لمس کردم که دیدم نم نم داره فشار میده به سمت داخل.انگشتم هنوز لب کس ش بود که خیسی را احساس کردم.اولش فک کردم که شاشیده و خواستم بکشم بیرون که مانع شد.بعد دیدم دستشو اورد به سمت شکم من و اروم اروم کرد تو شرتم.منم که شق کرده بودم اولش مثلا خجالت کشیدم خواستم روم را برگردونم ولی دیدم خیلی حال میده بیخیال شدم و ریلکس دراز کشیدم.تو حس اولین عشق و حال بودیم که مهمونهای ناخونده اومدن.خودمونو جمع و جور کردیم و امنه رفت در را باز کرد.چون اونا بچه بودن زود دست بسرشون کرد و گفت برید غذا درست کنید و اینسری ما میاییم مهمونی.در را از پشت قفل کرد دوباره برگشت و رفتیم زیر پتو.دیدم که اینسری از لبهام بوس کرد.ما هم چشم و گوش بسته. عین بچه های الان که نبودیم.لب گرفتن کجا دیده بودیم.نهایتش اینکه تو اون ویدئوهای فیلم کوچیک پر و پاچه جمیله را دیده بودیم.ولی عوضش کلی حشری بودیم و کنجکاو
اینبار که اومد زیر پتو دیدم انگار داره شلوار سنبادی که اونوقت مد بود را میکشه پایین.بعد بهم گفت بیا رو شکمم.منم که یه مختصر اطلاعاتی از سکس و .. داشتم میدونستم که باید کیرمو بکنم تو سوراخی.حالا کدوم سوراخ الله اعلم.بالاخره خودش با دستش تنظیم کرد و شروع کرد کیرمو تا لبه سوراخ بردن و به من گفت که دم هم لبه بمالم.البته خودش هم کنترل میکرد.قشنگ صورتش بخاطرم هست که چه لذتی داشت میبرد. ومنم خوشم میومد تا اینکه یه لرزشی را احساس کردم بدنم شروع کرد به لرزیدن.البته لرزش ارضا شدن معمولی نبود چون هنوز بچه تر از اون بودم که بدنم شروع به ترشح اسپرم کنه ولی حس و حال ارضا شدن بود بدون اینکه ابی بیرون بزنه.شایدم یه ابی بوده ولی قطعا اسپرم نبود.امنه هم دید که کیرم شل شد بلند شد یه نگاهی تو روشنایی به کیرم کرد بعدش عین این فیلمهای سوپر شروع کرد به لب گرفتن و با کیرم بازی کردن.الان که فک میکنم میبینم این دختر تو اون سن و سال چرا اینهمه حرفه ای بود.احتمالا فیلمی چیزی دیده بوده .چون سالها بعد با دخترای بزرگتر از اون که سکس داشتم خیلی گاگول تر از اون بودن.
این کار را ما یکی دو روز دیگه بهمون ترتیب تکرار کردیم ولی دقیق یادم نیست که چی شد که خونه پر از مهمون شد و یکی دوروزی خاله بازی تعطیل شد.یادم میاد که این یکی دو روز اونقدر فکرم پیش کس امنه بود که تا دست میزدم به کیرم سیخ میشد. درسته هنوز در حد شومبول بود ولی داشت بسرعت تبدیل به یه کیر با ابهتی میشد.
دوباره بازم خونه به وضعیت سابق برگشت و همه سراغ کار و زندگیشون رفتن و ما بچه ها موندیم.اینبار که دختر بچه ها را پیچوندیم با چنان عحله ای چپیدیم زیر پتو که انگار 10 سال تو کف بودیم.اینبار منم مزه لب گرفتن را حس میکردم.دوباره امنه سعی داشت که همون کارو ادامه بدیم ولی من بیشتر زور میزدم که کیرمو داخل کنم.چون دفعه های قبلی تا کمی که تو میرفت داغی کس زیر زبونم مزه کرده بود.خلاصه تو یه فرصتی فشار دادم داخل که یه دفعه عین فنر از جاش پرید و منو از رو خودش پرت کرد.لامصب عین ننه فولازره قوی بود.گفت بیشعور پرده م پاره میشه و فحش داد.منم یه چیزایی شنیده بودم ولی نمیدونستم دقیقا منظورش چیه.گفتم فقط یه کم.اولش گفت نه و نمیشه.ولی بعدش گفت تا یه کمی و برام توضیح داد که اینا دخترا دارن و اگه پاره بشه باباش میکشدش و از این حرفا...
ما هم که تقریبا روشن شده بودیم حواسمونو بیشتر جمع کردیم.دوباره همون بازی بازی و نم نمه فرو کردن.اخ که چه کس خیسی داشت و چقدر داغ.اینبار دیوانه کننده بود.کمتر از یک دقیقه نکشید که چنان لرزشی بدنم کرد که احساس کردم که دارم جون میدم.همین الانه که بمیرم.کاملا شل شدم و ولو شدم رو هیکل امنه.چشمهام تار میدید و انگار گوشهام هم نمیشنید.حالت ضعف گرفته بودم.یه لحظه چشامو باز کردم دیدم بغل افتادم و امنه داره با شرتش کسشو پاک میکنه و یه چیزایی میگه که برام گنگ بود.بعدشم خوابم برد..بعد از چند دقیقه بیدار شدم .حالم خوب بود.اون اولین تجربه ارضا شدنم بود اونم وقتی که هنوز کاملا بزرگ نشده بودم.
امنه گفت خاک بر سرت کنم.آبتو ریختی تو کسم و غر میزد.منم اصلا حال جواب دادن نداشتم.گفت پاشو حالا بریم پیش بچه ها یوقت شک نکنن.پا شدیم رفتیم تو اون یکی انباری دیدیم بدبختها خوابشون برده از بس منتظر مهمون شدن.بیدارشون کردیم که بابا مهمون دعوت کردین خودتون خوابیدن؟
شب که شد دیدم امنه بهم چپ چپ نگاه میکنه و شام نخورده رفت خوابید.فردا صبح که بیدار شدیم بیحال بود و عصبی.بهش گفتم نمیای بریم بازی.بچه ها رفتنا.گفت برو گمشو ببینما و فحش دادنو شروع کرد.منم رفتم یه چرخی بیرون زدم دیدم خبری نیست رفتم پیش همون دختر بچه ها.از فکر سکس روز قبل نمیتونستم بیرون بیام.میگن که سن بلوغ سن بدی هست یکی از دلایل مهمش همینه.همه چیزو شکل کس میبینی.هر چی منتظر موندم دیدم امنه اومدنی نیست نم نم بفکرم خطور کرد که ببینم از این سه تا کدومشون دهنشون چفت و بستش محکمه که شوهر همون بشم.خلاصه بازی را شروع کردیم و یکیشون که تقریبا بزرگتر بود و معلوم بود چیزایی حالیشه را گفتم که بیا زن من بشو و دستشو گرفتم و بردم انباری و گفتم بخوابیم تا بریم مهمونی.خلاصه رفتیم زیر پتو و دیدم که به پهلو خوابید.منم از پشت بغلش کردم و دیدم یه کوچولو نوک سینه دراورده.دستم را انداختم رو سینه هاش و کمی بازی بازی دادم که دیدم دستمو اورد پایین.دیدم فایده نداره دارم از شق درد میمیرم.اروم شکممو به کونش نزدیک و نزدیک تر کردم تا اینکه نوک کیرم با کونش تماس پیدا کرد.انگار بدش نیومده بود.خودشم خیلی اروم با کونش فشار اورد.بعد مثلا یعنی اینکه میخاد کونشو بخارونه کیرمو دست زد بعد هم همشو گرفت تو دستش ولی زود ول کرد.منم دیگه زورمو زدمو و تا لای کونش از روی شلوار سندبادی که داشت فشار دادم.اینم بگم که اون شلوار سندبادیها یه شلوارهای راحتی بودن که دخترا تو خونه میپوشیدن و خیلی هم نازک بود.منم این سری از زیر لباسش دستمو بردم توی سینه هاش و اونا را بازی دادم.این سری هیچ جرفی نزد ولی احساس کردم که بدجور داره میلرزه.عین چند روز قبل خودم که اولش از ترس بخودم ریده بودم.بعد دقیقا همون کارایی را که امنه باهام کرد را سر این یکی دختره که اسمش سحر بود شروع به اجرا کردم.سحر پدر و مادر پولداری داشت که یکیشون دکتر بود و اون یکی پرستار.مادرش که خیلی خوشکل و خوش اندام بود.یعنی یه داف قدیمی و شباهت خیلی عجیبی هم به سیبل جان خواننده ترکیه ای داشت.پس چیزی هم که پس انداخته بود جواهری بود واسه خودش.
یواش یواش دستمو تو شرتش کردم و با کمال تعجب دیدم ای دل غافل اینم پشم کوسش در اومده منتها چون جثه کوچیکی داره خیلی بچه بنظر میاد.با لمس کردن پشم ریزه های سحر خیالم راحت شد که نمیره لو بده.چون دخترا تو اون سن خیلی زیرک تر و فهمیده تر از پسرها هستن.هر چند بزرگ هم میشن بازم زیرک تر و موذی تر هستن.نم نم خیسی کس سحر هم با انگشتام احساس کردم.ازش سن و سالشو پرسیدم دیدم همچینم سن و سالش کم نیست.یه چند ماهی از امنه کوچیکتره ولی ظاهری که نگاه میکردی امنه خیلی بزرگتر نشون میداد.هر چند تقریبا سه تامون یه سن و سال بودیم ولی امنه یلی بود واسه خودش با کوله باری از تجربه که من بدبخت ساده لوح را تو اون سن و سال به جق زدن واداشت.خدایش لعنت کند که باعث شد از بس جق بزنیم از درس و مشق بیفتیم و از سال بعد تجدید پشت تجدید.بگذریم..
همزمان که با کس سحر بازی میکردم دستشو گرفتم و کردم زیر شرتم.اونم این سری محکم گرفت و هی فشارش میداد.یواش اومدم رو سینه هاش و لب رو گرفتم.این یکی دیدم ناشی هست.در نتیجه بیخیال شدم و رفتم به سمت فرج سحر خانم که با مخالفت شدید و مقاومت شدیدی مواجه شدم.دیدم اصلا راه نداره.گفتم کاری ندارم فقط نگاه کنم.راضی شد و شرتش را اروم پایین کشیدم.خدایش کس امنه در مقابل کس سحر مثل کس گاو میموند.مال این سفید تپل و ریزه میزه مثل هلو با پشمای نرم و خشکل بدون هیچ لب و گوشه اضافی در عوض کس امنه با اینکه هنوز سن و سالی نداشت مثل جیگر زلیخا جرواجر انگار که توش نارنجک ترکیده بود.ای کاش اونموقع یه فیلم سوپری دیده بودم که حداقل یه لیسی میزدم که ناکام از دنیا نرم..چون دیگه همچین چیزی ندیدم و بعید میدونم که ببینم.بهر حال بهم پیشنهاد داد که از کون بکنم.اونم نه داخل فقط لاپایی.من موندم که چرا هر دوتای اونا همه چیز را تقریبا میدونستن ولی بازم میومدن خاله بازی میکردن.البته تقصیری هم نداشتن.تفریحات قد الان نبود و تو اون روستا هم حوصلشون سر میرفت.بالاخره ما هم اولین حرکت از نوع لاپایی را تجربه کردیم و طبق غریزه با تف کیرمونو تو لاپای خانم به حرکت در اوردیم.خیلی پوست نرم و لطیفی داشت.زیر گرمای پتو هم اون کون داغ حال زیادی بهم داد.دوباره همون حالت قبلی بهم دست داد و خالی کردم تو لاپای سحر.اومدم که دراز بکشم دیدم یه کله از اون بالا داره نگاه میکنه.کسایی که دهات رفتن دیدن که معمولا بالای هر انبار علوفه یا ابزار یکی دوتا سوراخ میزارن که نور بیاد بداخل انبار.نمیدونم چی جوری این مارموز یواشکی رفته بود بالا پشت بوم و بدون اینکه ما متوجه بشیم ما را دید میزده.تا دید که متوجه شدم سریع سرشو دزدید و فرار کرد.سحر که صدای پاشو شنید گفت کیه؟گفتم امنه ست.داشته نگاهمون میکرده.اینو که شنید بغض کرد و گفت الان میره بهمه میگه.چون این دوتا دختر عمه و دختر دایی میشدن احتمال زیراب زنی بود.اینو که گفت منم ترسیدم.گفتم زود پاشو بریم بیرون.در را باز کردیم و الفرار.من رفتم و تا غروب تو صحرا و اینور اونور گشتم دیدم هم گرسنم شده هم که تا کی بیرون بمونم.احتمال اینکه بابام هم اونشب بیاد زیاد بود.پس شهادتین را خوندم و رفتم سمت خونه.از در که وارد شدم دیدم بابا ننه سحر اومدن و سحر هم حموم کرده و لباس گرمکن خوشکلی که باباش اورده را تنش کرده.یه چشم تو چشم شدیم فهمیدم که خبری نیست.خیالم کمی راحت شد و رفتم سمت اتاقمون.دیدم کسی نیست.خسته هم بودم ولو شدم وسط اتاق که دیدم امنه در را باز کرد.یواشکی در را بست و گفت کثافت با سحر چیکار میکردین؟جوابی نداشتم بدم.فقط گفتم بکسی گفتی؟گفت اره.به مادرت گفتم.قلبم افتاد تو شرتم.بعد دیدم که خندید و گفت مگه دیوونه م که بگم.تازه فک کنم سحر هم میدونه من و تو با هم از اون کارها کردیم.چون هی میگفت چرا شما اونقدر طول میدید تو انباری.شاید اونم بره منو بگه.خیالم راحت شد که تو اینا هم بامعرفت پیدا میشه.بعدش گفت خواهرت وقت زایمانش شده و مادرت و فلانی و فلانی رفتن که پیشش باشن.زن حاج عمو(مرد صاحبخونه) هم با اونا رفته و مادرت هم گفت که تنها نمونی و بری خونه حاج عمو.منم میام براتون شام میپزم و ...منم پا شدم رفتم خونه حاج عمو که یه ساختمون تقریبا نوسازی بود که سمت دیگه باغ بود.بچه هاش هم همه ازدواج کرده بودن و زن و شوهر با هم میموندن اونجا.وقت شام شد و خوردیم ابگوشت امنه خانم رو و بعد امنه رفت ظرفا را بشوره.ما هم با حاجی کمی حرف زدیم و هر چی اطلاعات دینی سوره موره بلد بودیم واسه حاجی تلاوت کردیم و حسابی حاجی خر کیف شد و ازم خوشش اومد.چون که خیلی سحر خیز بود به امنه گفت جاها را پهن کن که بخوابیم.حالا هی این امنه میره میاد عشوه میریزه و دور از چشم حاجی ما را وسوسه میکنه.بالاخره خوابیدیم.امنه جای خودشو گوشه پایین اتاق انداخت.من و حاجی را اینور.حاجی زود خوابش برد و خر و پفش شروع شد.امنه هم نم نم لحافشو کنار زد و زیر نور چراغ خواب سینه و شکمشو بهم نشون میداد و خنده شیطانی میکرد.منم که از ترس حاجی جرات دست زدن به کیرمو نداشتم چه برسه برم سر وقت امنه.شق دردی انداخته بود....نمیدونم تا کی بیدار بودم و خوابم نمیبرد ولی با صدای بلند نماز خوندن حاجی بلند شدم.میدونستم که حاجی بعد از نماز میره طویله بعدشم یه سری گوسفند و گاو را سوار نیسان میکنه و میبره اینور اونور برای فروش.بی حرکت خوابیدم و حاجی هم که فهمیده بود بچه باایمانی هستم من و امنه را تنها گذاشت و رفت.بعد از نیم ساعت نم نم صدای وانتش را شنیدم که از باغ رفت بیرون.مثل پلنگ زخمی پاشدم رفتم در را از پشت چفت کردم و رفتم تو رختخواب امنه.بغلش کردم و نم نم رفتم سر لب و لوچش که دیدم اه اه چه بو گندی میده.در نتیجه دست انداختم تو شلوارش که غر زد.ولی کو گوش شنوا.در چند حرکت خواب امنه را پروندم و کسش را سه سوت خیس کردم.احساس مرد بودن میکردم چون سایز کیرم هم انگاری فرق کرده بود. .کردم تو ولی با احتیاط.با چند بالا پایین کردن امنه هم اه و ناله ش را شروع کرد.انگار که اونم داشت بیشتر از قبل حال میکرد و همش میگفت مواظب باش خب..نریزی تو و اه و اوه......
دیگه خیالمونم راحت بود.بعد سکس راحت دراز کشیدیم و راجع به سحر ازم پرسید که چی جوری راضی شد و بهم گفت که حواسش بوده که منو و سحر رفتیم تو بخاطر همین سعی کرده بوده که از سوراخ در چوبی چیزی ببینه ولی دیده که تابلو میشه از بیرون باغ توسط نردبون میاد بالا و چون دور تا دور بالا پشت بوم هم علوفه بوده کسی متوجه دید زدنش نمیشده.صبحونه را خوردیم و دوباره هوس کردم قبل از بیرون رفتن یه سکس دیگه بکنیم.اینبار از کون.پمادی را پیدا کردیم و نم نم کردم دم سوراخ کونش و بدون اینکه جایی دیده باشم چنان با مهارت کردم تو که الان هم یادم میفته بخودم احسنت میگم.
روزها گذشت و ما همچنان با این دو گل نو شکفته سکسها کردیم تا اینکه وقت امتحانات رسید و بالاجبار به خانه هایمان برگشتیم.دیگر در تهران سحری بود نه آمنه ای..زمان طی شد وجق زدیم و جق زدیم تا اینکه بزرگتر شدیم و برای خودم دوست دختر یافتم.
سحر و امنه را بعد از چند سال تو عروسی برادرم دیدم که ماشالله خانمیهایی شده بودن.حرکتی نشد ولی با سحر تونستم تو خلوت حرف بزنم و کمی همدیگه را بغل کنیم و لب تو لب بشیم.بعدها بعلت مهاجرت تقریبا از همدیگه بی خبر بودیم که شنیدم سحر به امریکا رفته و تحصیل میکنه ولی امنه شوهر کرده و بچه هم داره.تا اینکه امسال سیزده بدر امنه را بهمراه بچه ش تو همون روستا دیدم.شنیدم که در حال طلاق گرفتن هستش.اونم که شنیده بود ما سیزده بدر میریم خونه باغی با پدر ومادر و بچه ش اومدن.از قبل خشکل تر هم شده بود.هنوز هم قبراق و خوش اندام.جلوی جمع نمیشد راحت حرف بزنیم ولی به اشاره فهموندم که کارت دارم.خلاصه اونقدر دنبال فرصت گشتیم تا اخر شب به بهونه بچه که بی خوابی میکنه اومد تو باغ .منم که بهوای سیگار زدم بیرون ورفتم بسمت همون انباری. در انباری را باز کرده بودم و مثلا دنبال یادگاریها میگردم خودمو مشغول کردم تا اومد.شروع کردیم از حرف زدن معمولی و اونم گفت که از شوهرش چرا داره جدا میشه و...تا بچه ش تو بغلش خوابید و منم کتم را رو علوفه ها پهن کردم و بچه را از بغلش گرفتم.بعد مادرشو بغل کردم .باور نکردنی بود.همون عطر و بو را داشت.لب تو لب گذاشتیم و خواستم برم در انبار را ببندم که گفت نه بذار باز بمونه.چون شب هست کسی بخواد بیاد صدای پا را میشنویم.کسافط هنوزم عقلش خوب کار میکرد.همون جور سر پا کشیدیم پایین و دستشو گذاشت رو دیوار و شروع کردیم.کسش را دست زدم خیس شد یاد قدیما افتادم که چه زود تحریک میشد.کردم و کردم .اونم عین قدیم ناله میکرد.دقیقا همون اهنگ.ابم را ریختم رو باسنش که حالا دیگه یه باسن حسابی شده بود.بعد بغلش کردم و اروم گفتم فک کنم ریختم توش.گفت جدی؟گفتم اره.گفت یادت میاد چقدر ترسیده بودم ولی الان عین خیالم نیست.برات نگهش میدارم و خندید...امار سحر هم گرفتم گفت مث اینکه دوست پسر داره ولی امسال نمیتونه بیاد.احتمالا سال بعد میاد.منم گفتم پس این امریکا کی حمله میکنه که دوباره بیاییم اینجا خاله بازی کنیم و ...هر دومون خندیدیم که شنیدیم صدای مادرش میاد که میپرسید امنه کجا رفتی؟ بچه اروم شد؟امنه هم گفت اره مامان .شما برو تو هوا سرده منم الان میام.اخرین لب ها را گرفتیم و شماره رد و بدل کردیم........

نوشته: مهدی

داستان سکسی:

3.39394
نمره شما: هیچ میانگین 3.4 (33 votes)

نظرات

خوشمان آمد. خطاب به son of sun:
1- این شازده که قشنگ و روون نوشته بود بهتر از تو بلده کثافت رو اسپل کنه! منظورش چیز دیگه بود که حال ندارم برات بگم.
2- تو جو نماز جمعه هستی هنوز شعارای طوفانی میدی
3- خیانت کدومه زنه داشته جدا میشده اگه هم نمیشده به درک. تو چه کاره حسنی آخه؟

بالا
0 لایک

داستان خوبي بود مرسي ولي با اون دوستي كه گفت بچگي كدومه موافقم چون خودم هم سر چهار راهها فال ميفروختم خدا هيچ كسي رو فقير نكنه بخدا بد دردي هست(خاطرات تلخ بچگيم يادم اومد)

بالا
0 لایک

سلام داستان از نظر من کمی پارادوکس داشت ما تو نافه امریکا ماساچوست شهر کمبریج به ئنیا امدیم و زندگی کردیم یه عمر پدرومادرمون گفتن ایران فلانو ارانی فلان بعد ما اینجا بعدخ سی سال پنج بار دیسگو تو امریکا نرفتیم فیلم سکسی ندیدم همش خلافمون داستان خوندن بوده بعد شما تو روستا سلطان جلق و سکس بودید یکم عجیبه بعد هم زنا کثیفه بچه بودید متوجه نبودید بعدا چرا بعدشم امریکا اون ارمان شهری که شما فک میکنید نیس اون شهر رویایی نیس قک نکن اومدی اینجا اومدی بهشت تازه اول جهنمه من چن بار ایران اومدم واقعا تا سه ساله دیگه سعی میکنم بیام ایران راحت پول در میاری از راه درست زن میگیری کار میکنی این خراب شده هیچی نداره جز

بالا
0 لایک

موندم تو این همه سال خودتو نیگه داشتی و حالا خاطره شو تعریف میکنی...ملت اینقد ربی تاب و کم جنبه شدن که میان اینجاو از سکس سه روز پیششون همچی با آب وتاب قلم فرسائی میکنن و خزعبلاتی سر هم میکنن که انگار بقیه ببو گلابی هستن ویا گوشاشون مخملیه...
منو یاد بچگیم انداختی..منم تو همچین دامادبازی دخترا گیر کرده بوذم..ولی به اندازه تو پیشرفت حاصل نشده بود...

بالا
0 لایک

بسیاااااار گشنگ بوود..
یاد خاله بازیای اون زمان بخیر. اما تو خوش شانسی ومن نه..
از بچگی دخترا و حتی دخترایی بزرگتر از خودم بهم گیر میدادن و خاله بازی و... اما کو خایه؟!!
جرات چپ نیگاه کردنو نداشتم..بااینکه حس میکردم خدو دخترا میخوان اما نوچ٫ نشدنشدکه نشد...
حتی تو یه بازی سه دختر همسنم بدجوری خودشو بهم میمالید و نزدیک بود منو از تختی که روش بازی میکردیمو میخوابیدیم بندازه پایین.. که مجبورشدم منم فشار وارد کنمو ازافتادن جلوگیری کنم...وتکرارش هیجان انگیزبود وبیشتر خوشمون اومد... اما کاش اونجا آمنه هم بود ..یه بار دستو می برد زیرشرت کافی بووووود...دیگه خودم ادامه میدادم... اما کو آ م ن ه!
بقول اندی که نمیگه:
آمنه آمنه٫ دستت تو شرت منه...

بالا
0 لایک

داستانت واقعاجالب بود من نمره کامل رو نثارت کردم...اما الان نم نم داره خوابم میاد باید برم لالا :دی...خوش باشی جوون.بازم بنویس.منم آمنه نامی رو بزرگ کردم وخاطرات از جنگ هم داریم ماهم نم نم(:دی)باهم تو یه روستای کوچک باهم آشنا شدیم و نم نم .....

بالا
0 لایک