داستانهای کوتاه و آموزنده

3 posts / 0 new
آخرین پست
دوبرمن
عکس های دوبرمن
آف لاین
عضو از: January 12
پست ها: 692
داستانهای کوتاه و آموزنده

شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟

واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم.
هولمز گفت: چه نتیجه میگیری؟
واتسون گفت: از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم.
از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد.
از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخ در محاذات قطب است، پس ساعت باید حدود سه نیمه شب باشد.

شرلوک هولمز قدری فکر کرد و گفت: واتسون تو احمقی بیش نیستی.نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست که چادر ما را دزدیده اند!

بله، در زندگی همه ما بعضی وقتها بهترین و ساده ترین جواب و راه حل کنار دستمونه، ولی این قدر به دور دستها نگاه میکنیم که آن را نمی بینیم.

0
نمره شما: هیچ
__________________

گیریم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است با ریشه چه میکنید ؟
گیریم که بر سر این باغ نشسته در کمین پرنده اید پرواز را علامت ممنوع می زنید،با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟
گیریم که می کشید ، گیریم که می برید ، گیریم که می زنید...
با رویش ناگریز جوانه چه می کنید ؟

دوبرمن
عکس های دوبرمن
آف لاین
عضو از: January 12
پست ها: 692
مردی با دوچرخه به خط مرزی می

مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد.
«در کیسه ها چه داری». او می گوید «شن».

مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود، یک شبانه روز او را بازداشت می کند، ولی پس از بازرسی فراوان، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد.

هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.
یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی، به او می گوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید : دوچرخه!

توی زندگی من هم دقیقاً همینطوره! بعضی اوقات یک سری موضوعات فرعی ذهن آدم رو به قدری کج می کنه که آدم اصلاً به موضوع اصلی و بدیهی توجه نمی کنه

__________________

گیریم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است با ریشه چه میکنید ؟
گیریم که بر سر این باغ نشسته در کمین پرنده اید پرواز را علامت ممنوع می زنید،با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟
گیریم که می کشید ، گیریم که می برید ، گیریم که می زنید...
با رویش ناگریز جوانه چه می کنید ؟

REFICUL7
عکس های REFICUL7
آف لاین
عضو از: December 11
پست ها: 1063
ایول خوب بود

ایول خوب بود

__________________

♠♣♦ بزرگترین درسی که تاریخ به ما میدهد این است که هیچ کس از تاریخ درس نگرفته است ♦♣♠

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید