شما اینجا هستید

دختر خاله 42 ساله (1)

من اسمم آرمانه و 23 سالمه لیسانس کشاورزی هستم . این ماجرا مال حدوداً 1 ساله پیشه .من یه دختر خاله دارم به نام مژگان که 42 سالشه که به دلیل اختلاف سنی 19 سالی که با هم داریم بهش میگم خاله، دو تا دختر داره (یکی دانشجو و دیگری راهنمایی ) شوهر دخترخاله من اسمش بهنامه و یه مرد ریز نقش لاغر اندامه که بین فامیلا معروف به نی قلیونه (البته وقتی خودش نیست میگیم) کارش آزاده و از نظر مالی در رفاه هستن و بخاطر کارش زیاد خارج از کشور سفر میره .خونه اونا نزدیک خونه ما هست . و من چون با شوهر دختر خالم رابطه خوبی دارم زیاد بهشون سر می زنم و معمولاً با هم لبی تر می کنیم و کله داغ می کنیم . دختر خالم هم منو مثل برادر خودش می دونه و با من خیلی راحته (اینا به گفته خودشه)

اونا تازه دومین خونشون رو خریده بودن و برای کارهای محضر و شهرداریش من خیلی کمکشون کردم .تو همین زمان بود که شوهر دختر خالم برای یه کاری مجبور شد بره خارج از کشور تا بتونه قطعات دستگاهاشو بخره و به من گفت که اگه می تونم پیگیر کارها باشم و چون خونمونم نزدیک اونا بود اگر خانوادش چیزی خواستن در اختیارشون بذارم منم با کمال میل قبول کردم چون می تونستم بیشتر کنار دختر خالم باشم .دختر خاله من یه زن نسبتاً خوشگله با قد بلند در حدود 170 و وزن 75 کیلوهست با این که دو تا بچه داره اما شکمش خیلی بزرگ نیست . سایز سینه هاش در حدود 75 هستش (اینو بعداً از روی شماره سوتینش دیدم )اما چیزی که منو خیلی دیونه می کنه اون باسنشه که خیلی فریبنده و زیباست .هر وقت بعدازظهرها خونشون می رفتم معمولاً یا شوهرش بود یا دختر کوچیکه (دختر بزرگه یه شهر دیگه دانشجو بود) بخاطر همین تا حالا خیلی نتونسته بودم خوب دیدش بزنم .اما به خاطر کارهای شهرداری مجبور بودم چند بار صبح برم دره خونشون .روز اول ساعت 8 صبح رفتم وقتی رسیدم دختر کوچیکش شیلا رو دیدم که سوار سرویس مدرس شد و رفت و همسایشون داشت از آپارتمان خارج می شد و چون منو می شناخت خیلی راحت بدون زدن زنگ رفتم تو ساختمان .وقتی زنگ دره خونشون رو زدم دیدم یه صدای خواب آلودی گفت الان باز میکنم . داشتم کنار در کفشامو در میاوردم که یکدفعه در باز شد ، اما کسی جلوی در نیومد منم کفشمو درآوردم و رفتم توی خونه که چشمتون روز بد نبینه یکدفه دیدم دخترخالم مژگان با یه لباس خواب زرد که تا یک وجب پائین تر از باسنش بود داره چشماشو می مالونه و تلو تلو می خوره بره توی اتاق خوابش . یک لحظه دهنم قفل شد و فقط همین طوری داشتم به باسنش و رون پاهاش نگاه می کردم که یکمرتبه وقتی دید صدایی از پشت سرش نمیاد برگشت و منو نگاه کرد اونم شکه شده بود و اصلا انتظار منو نداشت گفت آرمان تویی ؟.من تازه به خودم اومدم و گفتم پس فکر کردی کیه؟،که اینطوری بدون سوال درو براش باز کردی .گفت :فکر کردم شیلاس آخه معمولا هر روز یه چیزی جا میزاره دوباره میاد بالا.

یک لحظه دوباره چشمم افتاد به جلوی سینش که سوتین نداشت و نوک قهوای سینه هاش از پشت لباس خواب توریش معلوم بود همین طور جلوی کسش که پشت اون حریر نازک خودنمایی می کرد و رون پاهاش که اونم متوجه شد و تازه فهمید که چه جوری جلوی من اومده یک مرتبه با یک صدای خشن به هم گفت هی آرمان هوای چشماتو داشته باش .منم سریع سرمو انداختم پائین و رفتم سمت آشپزخونه یا یک لیوان آب بخورم چون گلوم خیلی خشک شده بود .اونم رفت سمت اتاق تا لباساشو عوض کنه .من همیشه مژگان با شلوار لی و تاپ دیده بودم و تا حالا انقدر بدنشو لخت ندیده بودم .وقتی شلوار لی می پوشه چون معمولا خانوما عادت دارن شلوارشون تنگ و جذب باشه و فاق کوتاه قشنگ می شد قوس کونشو با زاویه هاش احساس کرد بعضی وقتها با شلوار پارچه ای برمودا جلوی من می چرخه .زمانی که به صورت نیم رخ جلومه قشنگ می تونم قوس کونشو ببینم .توی همین فکرا بودم و داشتم هیکلشو برای خودم تجسم می کردم یه دفعه یکی تکونم دادو گفت : هی آرمان کجایی معلومه چته ؟ دیدم مژگان کنارمه با همون تاپ و شلوار لی .منم دیدم خیلی ضایع شدم سریع گفتم شرمنده فکرم پیشه اون کارمند شهرداری بود که گفته برای کارت باید پول بدی .اونم فهمید که من دارم خالی می بندم ولی به روی خودش نیاورد و گفت خوب چقدر می خواد.منم گفتم در حدود 300 هزار تومان خواسته . خنده ای کرد و گفت فقط همین خوب بیا تا بهت بدم .یکدفعه منم از دهنم درفت و گفتم الان می دی .سرشو برگردوند عقب ابروشو انداخت بالا و گفت وایسا تا پول و برات بیارم .بعد دوباره رفت سمت اتاق خوابش همین که داشت می رفت دوباره به پشتش داشتم نگاه میکردم هرچی ادامه می دادم سیر نمیشدم باور نمیشد که الان من این کون خوشگل تو شلوار لی و دیده باشم .پول و آورد و منم رفتم دنبال کارها .بعد از ظهر ها با مامانم و خواهرم بهشون سر می زدیم اما من دیگه به یه چشم دیگه بهش نگاه می کردم و بعضی وقتها به باسنش خیره می شدم یکی دوبار مچم رو گرفت اما به روی خودش نیاورد فقط یه ابرویی بالا مینداخت. دوباره چند روز بعد باید صبح می رفتم دره خونشون اما برنامه تنظیم کردم با رفتن دخترش . تا رفت منم رفتم دره خونه زنگ زدم اما از کنار چشمی رفتم کنار وایسادم . دوباره اومد پشت در ولی ایندفعه گفت کیه منم خودمو معرفی کردم .گفت یه لحظه وایسا الان میام کلی ضد حال خوردم گفتم دوباره رفت لباس بپوشه و منو از دیدن اون کون خوشگلش محروم کنه .چند دقیقه بعد دوباره برگشت و در و باز کرد داشتم تو می رفتم و گفتم یه لباس پوشیدن این همه طول کشیدن داشت.گفت برای درامان بودن از دست چشمای تو دیگه .منم یکدفه بهم برخورد و گفتم مگه چشمای من چشه ؟ اونم نامردی نکرد و گفت چیزیش نیست فقط یک کم زیادی هرز می چرخن. منم دیگه چیزی نگفتم و مدارک و گرفتم و رفتم .خیلی خورده بود توی ذوقم بد جوری حالمو گرفته بود.

بالاخره کار شهرداری تموم شد و سند و مدارک و به نام زدیم اونم به نام مژگان.وقتی داشتیم برمیگشتیم خونه من کنار نشسته بودم و مژگان داشت رانندگی می کرد .یکدفعه دیدم مسیر و عوض کرد گفتم کجا میری ؟.گفتم می خوام خونمو دوباره ببینم .منم گفتم بابا انقدر ندید بدید بازی در نیار ولی اون گوش نکرد و رفت خونه جدید.حالا از شانس ما آسانسور خراب شده بود تا طبقه پنجم و پیاده رفتیم بالا .منم هی توی راه پله ها غور می زدم و اون هی سر به سرم میذاشت که تنبل خان بیا .طبقه سوم گفتم من دیگه خسته شدم و می خوام برگردم که یک مرتبه دست منو گرفت و گفت مگه من می ذارم تو دربری تازه پیدات کردم اگه تا بالا بیای اونجا یه چیز خوشمزه میدم بخوری تا حال بیای من همینطور داشتم مبهوت نگاهش می کردم گفتم برو بابا خرم نکن تا بالا بکشی آخرش هیچی.گفت نه توبیا پشیمون نمیشی.یه چیزی میدم بخوری که تا عمر داری فراموش نکنی اینجا چی خوردی ، این جملات و با عشوه خاصی می گفت و منم داغ کرده بودم و مبهوت از این طرز حرف زدنه مژگان و دنبالش بالا رفتم .دره آپارتمان و باز کرد و رفتیم تو تازه یه مقدار وسایل نو برای آپارتمانشون خریده بودن و مبله کرده بودنش خودش شروع کرد توی آپارتمان چرخیدن و مانتو روسریشو باز کردن منم روی یکی از مبل ها نشستم و نفس نفس می زدم . دیدم رفت سمت آشپزخونه سراغ یخچال دوتا رانی ورداشت آورد گفت بفرما.گفتم این اون چیزه خوشمزه تو بود . اینوکه کبری بقال سر کوچه ما هم داره . خنده ای کرد و گفت تو اینو بگیر هنوز اصل کاری رو ندادم بخوری می خوام گلوت باز بشه تا اونو با لذت بخوری. همینطور که اون این جملات و می گفت منم داغ می شدم و کیرم داشت بزرگ و بزرگتر می شد .بعد نشست روبروی من وپاهاشو انداخت روی همدیگه با اون شلوار لی که پوشیده بود نمیدونید چه رونی بیرون انداخته بود.بعد از خوردن رانی منتظر بودم تا ببینم چی کار می خواد بکنه ،اونم هنگام خوردن هراز چندگاهی بهم نگاه می کرد و با زبونش دور لبش و پاک می کرد.بهش گفتم کارت تموم شد پاشو بریم.گفت نه هنوز یه خورده دیگه کار دارم می خوام وسایل اضافه رو طبقه بالای کمد دیواری بذارم بیا کمکم کن.منم وسایل و ورداشتم و دنبالش رفتم توی اتاق خواب که فقط موکت شده بود، بعد همونطوری که وسایل دستم بود بهش گفتم اینو کجا می خوای بذاری،یه نگاهی بهم کرد و گفت حالا توی یه جای می ذاریم دیگه صبر کن،بعد رفت یه صندلی آورد و رفت روش اما قدش بهش اجازه نمیداد به کمد مسلط باشه برای همین پای چپش و گذاشت روی پشتی صندلی و بهم گفت وسایل و بذار زمین و منو نگه دار تا ببینم وضع بالا چه جوریه ، منم مثل منگلا صندلی رو نگه داشتم برگشت و گفت تو چقدر خنگی باید منو نگه داری که به پشت بر نگردم بخورم زمین، منم یه پامو گذاشتم روی لبه صندلی و یه دستم رو گذاشتم زیر رون پای سمت چپش و دست دیگه ام رو گذاشتم پشت کمرش ، نمیدونید چه حالی داشتم کم مونده بود سکته کنم چشم می خورد به اون انگشتای پای لاک زده قرمزش و قوس کونش که حالا جلوی روی من بود فقط چند سانت فاصله داشتم بوی کونش بهم می خورد حالی به حالی می شدم نمیدونید چقدر حال میده یه کون مشتی رو از روی شلوار لی با اون قوس و چاکش نگاه کنید کیرم داشت بزرگ می شد اصلا فکرشو نمی کردم که یه وقت دستم زیر رون پای مژگان رو لمس کنه چه برسه به اینکه کونش و چند سانتی صورت من بیاره،

برای اینکه بتونه بالا بره هی بالا و پائین می پرید و تکون میخورد منم زیر رونشو نگه داشته بودم و داشتم کم کم میمالیدم تا بالاخره یه جایی پیدا کرد،بهم گفت وسایلو بده منم برای اینکه وسایله و از رو زمین ور دارم مجبور شدم دستمو از زیر رونش وردارم و کمی خم شم که دست راستم اومد پایینتر و به جای کمرش روی کونش قرار گرفت،یک لحظه قفل کردم موندم که چی کار کنم سریع سرمو بالا آوردم تا ببینم مژگان داره چی کار می کنه که دیدم یه نگاهی بهم کردو سرشو برگردوند،منم تا دیدم اینطوری شدسریع گفتم حواست هست ولت کنم تا وسایلو وردارم،یه دفعه داد زد ول نکنی بیفتم همونطوری یواش یواش بهم بده بکنمش اینتو،دیگه داشتم هنگ می کردم این دیگه چه طرزه حرف زدن بود،داشتم از شق درد می مردم ،نه می تونستم جم بخورم نه کیرم و از توی شلوار جابجا کنم،منم با دست چپم اولین وسیله رو ورداشتم تا بهش بدم اونم گرفت و یه لبخند زدو سعی کرد که بره بالا همین که می خواست بره بالا منم دستم روی کونش بود همراه اون تکون می خورد وسیله رو گذاشت همین که اومد بیاد پائین دستم قشنگ رفت وسط پاش خیلی ترسیدم سریع گفتم خاله مژگان چقدر تکون می خوری نمی تونم نگه دارم میفتیا اونم سریع گفت اره جون خودت منو یا خودتو،دستم رو سریع ورداشتم و وسیله دوم بهش دادم و گفتم بفرما با یه خنده ای ازم گرفت و گفت نگه دار تا برم بالا من خیلی ناراحت شدم چون دستم رو از روی کونش ورداشته بودم و روم نمی شد دوباره بذارم اونجا،دوباره کمرش رو گرفتم گفت می خوام این وسیله رو پرت کنم عقب تر از زیر بلندم کن منم کلی حال کردم و دوتا دستامو گذاشتم زیر دوتا لمبه کونش و با فشار بلندش کردم یه زوری زد و یه هووووومی گفت و خودشو کشید بالا گفت نگه دار تا اینجا رو یه خورده باز کنم منم داشتم زیر اون فشار هم له می شدم هم داشتم حال می کردم هی تکون می خورد و جابجا می شد منم دستمو از روی کونش جدا نمیکردم،وقتی داشت میومد پائین منم دستمو از روی کونش سر دادم و کشیدم تا روی کمرش یه دفعه دستم رفت زیر لباسش و بدنش و لمش کردم بدنم داغ شده بود داشتم آتیش میگرفتم ،اومد پائین و گفت مرسی خوب شد ولی برگشت و گفت دیگه این جلو جا نداره باید بفرستم عقب تر منم گفتم باشه و هر وقت وسیله خواستی بهم بگو تا سریع بهت بدم ،دوباره از همون نگاهها کرد و لبخند زد و برگشت روبه کمد ،دیگه حالیم نبود دارم چیکار می کنم یه چند دقیقه گشت و دست منم روی کمر و پهلوش بود بخاطر اینکه خودشو کشیده بود بالا لباسشم رفته بود بالا و دست من قشنگ لختی پهلوهاشو حس می کرد،یه دفعه گفت آرمان این خیلی سنگینه و نمیتونم تنهایی جابجاش کنم تو هم بیا بالا کمکم کن،منم الکی سریع گفتم یعنی انقدر سنگینه اون وقت کی تو رو نگه داره.گفت : تنبل بیا بالا انقدر نق نزن منم سریع کیرمو از توی شلوار راست کردم و رفتم بالای صندلی به محض بالا رفتم به خاطر فضای کم صندلی از پشت نزدیکش شدم اما خیلی میترسیدم به خاطر همین بهش نچسبیدم و مشغول جابجا کردم شدیم وقتی می خواستم با زو بارو به سمت عقب کمد بفرستم بهش چسبیدم و خودمم به سمت جلو هل دادم کیرم قشنگ چسبید به کونش و افتاد وقت دوتا لمبه هاش سینه ام چسبید به پشت کمرش و کتفش،یه دفعه یه آخی گفت که درجا خشک شدم،برگشت گفت بابا یه خرده آرومتر بنداز له شد،گفتم چرا ؟خنده ای کرد و گفت خوب شکستنیه داغون میشه،اما هم من منظور اونو خوب فهمیده بودم هم خودش خوب میدونشت چی داره میگه،یه وسیله دیگرو برداشت وگفت از زیرش اون یکی رو بکش بیرون،مجبور شدم یه کمی خم شم که و وقتی دوباره بلند شدم کیرم قشنگ از پایین چاک کونش کشیده شد با بالا و دوبار لاش قرار گرفت و وقتی خواست از بالا پرتش کنم آخر کمد رفتم بالاتر و کیرم و گذاشتم روی کمرش و اومدم پائین دیگه عملاً داشتم پشتش تکون میدادم ،داشتم نفس نفس میزدم گفت چیه هیچی نشده خسته شدی تازه اول کاره کلی باید کار کنی و اینارو جا کنی،منم مثل یه پسر خوب فقط گوش میکردم و از پشت بهش چسبیده بودم (نمیدونید چه حالی میده از پشت به یه زن 42 ساله بچسبی و به صورت غیر علنی پشتش تکون بدی و اونم خودشو بزنه به اون راه و با صحبتاش تو رو بیشتر حشری کنه)

تقریباً یه 15 دقیقه ای پشت خاله مژگان بودم بودم و از پشت بهش چسبیده بودم و کمکش میکردم دیگه انقدر تکون دادم که فکر کنم آبم داشت میومد،میدونم که حال اونم بهتر از من نبود هر چی باشه یک ماهی بود که شوهرش نبود و الان هم یه پسر 23 ساله با یه کیر قبراق و جوان حدود 15 دقیقه داره پشتش تکون میده و به کونش فشار میاره دیگه عملاً با فشار کیرم به سمت جلو هلش میدادم و چند بار خورد به در کمد و یه آخی گفت،عرق هر دوتامون حسابی دراومده بود و لباسامون خیس آب شده بود،اون دیگه راه افتاده بود و کونش رو روی کیر من تکون میداد و بالا و پائین میبرد یه دفعه دیدم سفت شد و دستاشو گذاشت روی در کمد و منقبض شد و هیچ حرفی نزد،فکر کردم دیگه تمومه الان شلوارشو میتونم بکشم پائین و حسابی بکنمش ولی دیدم اینطوری نشد و یه دفعه گفت:خوب آرمان دستت درد نکنه دیگه تموم شد بریم،همونطوری موندم یه ضد حالی خورده بودم که نگو اصلاً فکرشو نمیکردم که به این راحتی تمومش کنه حالا من مونده بودم و یه کیر شق شده تا زیر گلوم و این زن حشری بی احساس،حس کردم داره اذیتم میکنه چون وقتی اومدیم پائین یه نگاه سریع به خودم و یه نگاه با مکث و خنده به کیرم انداخت و رفت به سمت بیرون،اعصابم بهم ریخته بود،به خودم مسلط شدم و رفتم بیرون دیدم توی آشپزخونس و داره الکی به ظرفا ور میره منم رفتم نشستم روی مبل و سرمو گذاشتم روی مبل و چشامو بستم و سعی کردم خودمو ریلکس نشون بدم،چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم یه چیز خنک چسبید به صورتم چشامو باز کردم و دیدم با پشت دستشو گذاشته روی صورتم و داره با یه خنده ملیح نگام میکنه گفت: آرمان جان خیلی خسته شدی نه ،تا حالا نکرده بودی (منظورش کمک کردن و کار خونه انجام دادن بود)اما از قصد اینطوری صحبت می کرد (اینو بعداً که خیلی خیلی با هم صمیمی شدیم خودش بهم گفت)منم نامردی نکردم و گفتم:والا راستش اینطوری نکرده بودیم که اینم کردیم که این همه عرقمون رو در بیاره،گفت :بمیرم واست خیلی خسته شدی اما شرمنده تنهایی خیلی حال نمیداد و سخت بود زحمت ما افتاد گردن شما،گفتم :اختیار دارید تا باشه از این جور زحمتا کار شما راه بیفته ما هم به درک یه غلطی میکنیم.خندید و گفت :برای شما هم یه فکری کردم ناراحت نباش،حالا یه خرده استراحت کن باید بریم خونه ،منم خیلی ضد حال خورده بودم هیچی نگفتم و چشمامو بستم و یک ساعت بعد هم رفتیم خونه واتفاق خاصی نیفتاد.اما خسابی حالم گرفته شد .(البته این مقدمه رابطه من با خاله مژگان بود بعد از اون من و اون بهم بیشتر نزدیک شدیم که باعث شد غیر از خاله مژگان با کسای دیگه هم سکس داشته باشم از جمله خواهر بزرگم و زن همسایه بغلیشون که یه زن 45 ساله نیمه خوشگل و نیمه هیکل و خوش سینه بود)

داستان سکسی:

3.542855
نمره شما: هیچ میانگین 3.5 (70 votes)

نظرات

نمیدونم چطوریه که هرکی میخواد کسی رو بکنه همه مشخصات حتی وزن طرفو با یه نگاه میفهمه!!!!!!!!تازه تا یارو کیرشو راست میکنه شوهر طرف واسش کار بیش میادومیره و زنه هم منتظره تا یارو بیاد و بکنتش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بالا
0 لایک