شما اینجا هستید

دختر خاله 42 ساله (2)

بعد از اون اتفاقی که توی خونه دوم دختر خاله مژگان افتادکه همونطور که گفتم به دلیل اختلاف سنیمون بهش میگم خاله، رابطه منو اون خیلی بهم نزدیک شده بود و خیلی با هم راحت بودیم. دیگه خیلی سعی نمیکرد خودشو جلوی من بپوشونه یا مخفی کنه البته نه جلوی شوهر و بچه هاش، مثلاً وسطهای هفته بود که به شوهر دختر خالم زنگ زدن و گفتن که بابات سکته کرده و بیمارستانه و اون باید سریع میرفت مشهد، چون وسط سال تحصیلی هم بود مجبور بود تنهایی بره و مثل همیشه خونه و خانوادشو به من سپرد (منم که آرمان امین)

یه روز صبح مژگان زنگ زدو گفت آرمان بیا اینجا شیر دستشویی و توالت نشتیه شدید داره یه لوله کش وردار بیار،منم پرو پرو و با اغراق گفتم خودم بلدم الان وسایلو ور میدارم میارم (قبلا چند بار به شیر لوله های خونمون ور رفته بودم و هر دفعه گند زده بودم) وسایلو ورداشتم و رفتم دم خونشون ساعت حدود 10:45 صبح بود در زدم و منتظر موندم دیدم دوباره یه صدای خواب آلود اومد رفتم بالا و وارد خونه شدم دیدم تازه از خواب بیدار شده با یه ست ورزشی صورتی اومد درو واسم باز کرد اصلا حواسم بهش نبود وقتی جلو راه افتاد تازه دیدم چی پوشیده یه تیشرت ورزشی نایک آستین حلقه ای با یه شلوار بغل خط دار سفید تنگ که قشنگ میشد خط شورتشو از پشت دید. وقتی قدم ور میداشت زیر کونش قارچ میخورد و یه قول دوقول مینداخت. رفتم توی پذیرایی و نشستم اونم رفت آشپزخونه برام چای بریزه گفت :آرمان شرمنده دیشب شیر خراب شد دیگه نخواستم از خواب بیدارت کنم. گفتم صبح بهت زنگ بزنم ،منم سریع با خنده گفتم حالا تو چرا انقدر دیر خوابیدی مگه الان وقت بیدار شدنه؟،خندید و گفت بالا دیشب تنها بودم حوصلم سر رفته بود شیلا هم چون صبحیه زود خوابید داشتم ماهواره میدم، پرسیدم چه ساعتی خوابیدی؟ گفت ساعت 5 ،منم سریع گفتم:ندید میگم حتماً Telel 5 هم میدیدی ،خندید وگفت برو به کارت!

موقع رفتم سمت دستشویی گفتم :انقدر از این شبکه ها نگاه نکن برات خوب نیست فقط خودتو اذیت میکنی هیچیم گیرت نمیاد. ابرویی بالا انداخت تو به این کارا کاری نداشته باش برو شیرت و درست کن البته اگر بلدی،منم گفتم :شیر من که درسته اما مثل اینکه شیر شما دچار مشکلات زیادی شده،یه دفعه حمله کرد طرف و گفت چی گفتی بچه پرو منم سریع دویدم سمت دستشویی و درو بستم و گفتم :حرف حساب جواب نداره ، حقیقت رو باید گفت جور دیگر باید اندیشید،گفت :شاعر شدی آره میدونم چه بلایی سرت بیارم،منم گفتم اینطوری که پیش میره میترم یه بلایی سر خودت بیاری،دوباره با صدای شاکیتری گفت:پدر سوخته دیگه داری روت و زیاد میکنی به کارت برس،دیگه جوابی بهش ندادم و مشغول کار خودم شدم که دیدم بعد از20 دقیقه اومد ودر دستشویی رو باز کرد منم سخت مشغول کار خودم بودم گفت :خسته نباشی بچه پرو ،منم یه نگاهی بهش انداختم دیدم یه لیوان شیر دستش گرفته و تکیه داده به درگاه دستشویی منم یه خنده کردم و همین که سرم رو به سمت پائین میاوردم چشمم خورد به جلوش که به خاطر تنگیه شلوارش قشنگ قلمبه افتاده بود بیرون و چاک وسطش معلوم بود دوباره داشتم داغ میشدم دوباره رفت سراغ کاره خودش و فکرم مشغول دفعه قبلی شد نمیدونستم چه جوری باید سر صحبت رو باهاش باز کنم و بفهمم اونم میخواد با من باشه آخه از حرفاش و لباساش و رفتاراش یا از جدیتش ،اصلا نمیدونستم چیکار کنم، همینطور مشغول کار خودم بودم که یکدفعه زیادی با آچار فرانسه شیرو سفت کردم و بردید و به خاطر اینکه فقط می خواستم شیر و سفت کنم فلکه آب رو نبسته بودمو آب با شتاب پرتاب شد به سمت بیرون و از برخورد سر شیر با دیوار صدای ترسناکی داد که خودم که داخل بودم هل کردم ،مژگان سراسیمه وارد دستشویی شد با صدای لرزونی گفت چی شد آرمان جون،منم هول شده بودم و دستم رو روی شیر گرفته بودم که آب نپاشه بیرون(مثل منگولا خوب آخه پسر خوب مگه میتونی با دست جلوی فشار آب شیرو بگیری)گفتم بیا این سر شیرو که افتاده بده به من. اونم سریع اومد تو و داشت سر شیرو از زیر من پیدا میکرد. آب با فشار بیرون میریخت منکه خیس خالی شده بودم اونم که اومد آب حسابی روی اونم ریخت و تمام لباساش خیس شد.

سری شیرو با هزار زحمت بستم ولی اثر نکرد فقط یه کمی جلوی پرتاب آب و گرفت بهش گفتم برو شیر فلکه آب و ببند ،بلند شد که بره بیرون یکدفعه پاش لیز خورد و باپهلو افتاد توی دستشویی چندان صدایی داد که من گفتم لگنش شکست خیس آب که شده بود حالا هم اینطوری سریع کمک کردم بلندش کردم تا جلوی در بردمش نشست روی زمین و گفتم فلکه کجاست گفت:توی آشپزخونه سریع رفتم بستم و برگشتم دیدم به روی شکم روی زمین خوابیده و داره ناله میکنه گفتم خاله چیزیت شده جائیت درد میکنه فقط صدای ناله ازش میومد،یه نگاه به پشتش کردم و دیدم وای وای وای لباسه که خودش به اندازه کافی تنگ بود حالا خیسم شده بودو حسابی چسبیده بود بهتنش و یه مقدار هم تیشرتش بالا رفته بود و شلوارش پائین اومده بود نمیدونید چه صحنه ای بود سریع بغلش و گرفتم و گفتم بلند شو بریم توی اتاق ،دیدم نمیتونه منم رفتم از پشت بغلش کردم و دوتا دستمرو از پشت قلاب کردم و بلندش کردم خودمم پشتش قرار گرفتم میخواستم ببرمش توی اتاق خواب،کشون کشون داشتم میبردمش توی این فاصله هم اون خودشو لخت انداخته بود و من با زور میبردمش دستم زیر سینه هاش بود،توی این فاصله کیرم منم راست شده بود و میمالید به کون مژگان منم که دیدم اینطوریه سریع کیرم و انداختم درست لای کونش و کشون کشون بردمش توی اتاق خواب.

زمانیکه داشتم میکشیدمش روی تخت زمانی که دولا شد که بره روی تخت کیرمو با فشار چپونم لای کونش و فشار دادم اونم یه آخ بلند گفت،گفتم :چی شد خاله ، اونم گفت درد دارم،اما میدونم که به خاطر فشار کیر من توی کونش اون آخ و گفت،یواش یواش بردمش روی تخت و کیرمم از لای کونش جدا نکردم تا قشنگ وسط تخت بردمش گفتم حالت چطوره بهتری؟ گفت :نه جون ندارم تکون بخورم لباسامم خیسه الان تخت و خیس میکنه و کثیف میشه،گفتم:می خوای کمکت کنم لباساتو دربیاری ؟یه مکثی کرد و گفت: برای خودم سخته اصلاً نمیتونم تکنون بخورم اما تو؟منم سریع گفتم بابا منو تو که این حرفها رو نداریم تو خاله خوب من هستی من هر کاری بتونم برای کمک به تو انجام میدم؟گفت آخه میخوای منو لخت کنی و تن منو میبینی ؟تو دلم گفتم من الان نیم ساعته کیرمو گذاشتم لای کونت و دارم تکون میدم اون چیزی نیست تنت و ببینم چیزیه ؟،منم سریع گفتم کسی که غیر از من اینجا نیست منم قول میدم این موضوع بین خودمون باقی بمونه و هیچکس خبردار نشه (البته به غیر از بچه های باحال سات شهوانی )اونم دوباره مکثی کرد و گفت باشه از زحمت ممنونم ،منم که کلی ذوق کرده بودم شروع کردم آروم آروم تیشرتشو از تنش کشیدن بیرون که با کلی زحمت تونستم از زیر شکمش بیارم بیرون وقتی از سرش رد کردم دیدم وای عجب سوتین خوشگلی بسته رنگ سفید با گلهای ریز رنگی با خودم شرط بستم که صد در صد با شورتش سته بعد آروم دو تا دستم رو گذاشتم دو طرف شلوارش بعد آروم کشیدم پائین همین که میکشیدم پائین دیدم حدسم درست بود و شرتش سته، گفتم خاله یه کمی کمرت و بیار بالا که بتونم دردش بیارم آروم کمرش و داد بالا و من تونستم شلوارشو بکشم پائین و از پاش درش بیارم ،تازه تونستم تن خاله مژگان و خوب ببینم یه تن سفید با رونای تپل و یه کون مشتی که دل هر بیننده ای رو میبره ،توی این فاصله حتی بهم نگاه هم نکردیم و اون سرشو به طرف مخالف من چرخونده بود،محو تماشاش بودم که گفت:آرمان چیکار میکنی سردم شد یه چیزی بنداز روم منم آروم رفتم تا چیزی بندازم روش که دیدم آروم ناله میکنه گفتم هنوز درد داری گفت آره، گفتم میخوای برات بمالم خوب بشی گفت آره،منم مهلتش ندادم سریع رفتم و دستم وگذاشتم سمت کمرشو پهلوش که لباسم خورد بهش گفت:تو هم که لباست از من خیستره تخت و کثیف نکن(منظورش این بود که تو هم لباستو دربیار ولی نخواست مستقیم بگه) منم سریع تیشرت و شلوارم رو درآوردم و با یه شرت نشستم گفتم :یه موقع برنگردی من لختم،خندش گرفت و گفت خیلی پرو هستی منو یک ساعته لخت کردی داری دید میزنی من چیزی نگفتم اون وقت میگی من نبینمت خیلی شارلاتانی،منم همین طور که داشتم پهلوش و میمالوندم گفتم خوب بابا من مردم تو زنی،نمیبینی زنها چقدر راحت توی ماهواره میان و میرن چه با لباس چی بی لباس اما مردا رو نشون نمیده حتماً مردا یه چیزی دارن که بایت از دید محفوظ بمونن ،خنده ای کرد و گفت: مردا مردا همچین میگه مردا هر کس ندونه فکر میکنه هرکوله یه گرز رستم دستشه ،منم گفتم:گرز رستم دستم نیست بستمش به تن،گفت خیلی پرویی و دریده ای خجالت هم نمیکشی گفتم:اگر چیز بدی بود و خجالت داشت که خدا نمیداد به مردا که زنا حیرونش بشن،گفت :واه واه واه چقدر هم حاضر جواب شدی برای من.منم خندیدم و مشغول مالوندن کمرش شدم.

همینطور که کمرش و میمالوندم وسعت مالش و بیشتر کردم و یه مقدار از بغل رون کنار باسنشو شروع کردم به مالش دیدم چیزی نمیگنه کم کم دستمو آوردم بالاتر و رون پاشو لمس کردم دیدم اینطوری فایده نداره،گفتم خاله جون،گفت جونم، گفتم کرم ماساژ نداری؟،گفت چرا بهنام تازه یه کرم از دبی برام آورده توی کشو سمت راسته،بلند شدم که برم مجبور بودم جلوش قرار بگیرم تا کرمو ور دارم دیدم داره به هیکلم نگاه میکنه،با کمال پرویی گفتم خوش هیکلم؟،خندید و گفت خود شیفته ای،گفتم آره راست میگی عمو با اون هیکل نی قلیونیشو دیدی حقم داری(میدونست به شوهرش میگیم نی قلیون)هیکل مانکنی که تا حالا از نزدیک ندیدی بهت حق میدم،گفت:عوضش بهنام کارایی بلده با اون لاغر بودنش انجام بده که 10 تا مثل تو هرکول هم نمیتونن از پسش بر بیان اون یه کارایی میکنه که تو عمراً بتونی بکنی (بکنی رو با یه حالت خاصی گفت)،منم خیلی بهم برخورد بهش گفتم:مثلا اون چیکار میکونه که من نیمتونم بکنم ،اونم یه خنده کرد و گفت حالا ناراحت نشو بیا به کارت برس بهت میگم،منم رفتم دوباره پشتش و کرم ریختم روی کمر و پهلوش و شروع کردم به ماساژ دادن دیگه خیلی راحت داشتم دست میکشیدم به بدنش دستم رو هر از چند گاهی می بردم تا دم کرستش و بر میگردوندم بعد یواش دستمو بردم زیر کرستش و شروع کردم مالیدن بهش گفتم خیلی سفت میبندی اذیت نمیشی ،پشت کمرت رو جاانداخته میخوای یه کمی شلش کنم؟ راحتتر باشی. اونم گفت :والا من راحتم اما مثل اینکه تو ناراحتی خوب یه درجه شلش کن (من فکر کردم الان میگه بازش کن زهی خیال باطل)منم مثل پسرهای خوب یه درجه شلش کردم دوباره مشغول کار خودم شدم دستم را تا در حال مالش تا زیر بغلاش میبردم و می آوردم ازش پرسیدم خوبه ؟گفت :آره ولی خیلی سفت دستتو میکشی روی تنم بالا یه کم ملایمت داشته باش این از همون کاراس که میگم بهنام بهتر انجام میده.گفتم :الان همچین بمالمت که خودت حال کنی و بگی دمت گرم ای ولا داره،گفت :اونی که ای ولا داره یه چیز دیگس،منم شروع کردم به مالش کتف و بغلاش و کم کم اومدم سمت پائین تابالای شروتش اما هنوز جرات نداشتم دست به کونش بزنم گفتم بزار یه خورده دیگه تحمل کنم ببینم چی میشه دستمو از کمرش ورداشتم و یه خورده کرم زدم به رون پاش و شروع کردم به مالش رون و ساق پاش یواش رفتم پائین تا رسیدم به کف پاش چون کف پاش تقریباً آخر تخت بود دیدم الان بهترین فرصته که بشینم روش و رفتم نشستم روی رون پاش و آروم آروم شروع کردم به ماساژ خودشم خیلی خوشش اومده بود چون هر از چند گاهی صداش درمیومد دوباره اومد سمت بالا ساق پاش و رونش و بلند ندشم و روفتم بالاتر تا رونش و ماساژ بدم همونطوری برعکس نشستم روی کونش و رفتم دوباره بالاتر تا نشستم روی کمرش و شروع کردم زیر کونش رو تا دم شورتش ماساژ دادن،دیدم تا اینجا هیچی نگفت شروع کردم آروم آروم دستم رو زیر شورتش کردم و کرم ریختن هنوز پائین باسنش بودم یه دفعه گفت آرمان داری چی کار میکنی گفتم :ماساژ ،گفت این همه جا رو ول کردی چسبیدی به باسن من،گفتم خوب من از بالا شروع کردم و دارم همه جا رو ماساژ میدم اصلا ً تو به کار من چیکار داری بزار کارم رو بکنم دیگه گفت :خیلی ببخشید مثل اینکه الان دستتو روی باسن منه ،منم همینطور که داشتم با اون چونه میزدم دستم رو قشنگ بردم زیر شورتتش و شروع کردم به مالیدن کونش ؛گفتم انقدر غر نزدن بزار درست کارمو درست انجام بدم اونم دیگه هیچی نگفت منم مشغول مالوندن کونش به طرز وحشتناک بودم دیگه خیلی راحت دستو میبردم لای کونش میمالوندم کونی که همیشه آرزوی دیدنش رو داشتم حالا داشتم با دوتا دستم میمالوندمش اما هنوز نتونسته بودم شورتشو از پاش دربیاروم بخاطر همین که سعی کردم خیلی تابلو بازی در نیارم و دستمو از زیر شورتش در آوردم و به سمت اون برگشتم اما از روش بلند نشدم بلکه برگشتم و رو به اون روی کونش نشستم حالا قشنگ بهش مسلط شده بودم دوباره شروع کردم به ماساژ کمرش اما اندفعه کیرمو از روی شرت درست وسط کونش تنظیم کردم و همینکه برای ماساژش به سمت بالا میرفتم کیرمو بهش میمالیدم،چند دفعه انقدر محکم کیرم و مالیدم که شورتش به سمت بالا کشیده شد و یه مقدار از کونش بیرون افتاد اختیارم دست خودم نبود و هر کاری میکردم از شهوتم بود و اینکه بتونم بیشتر خودمو به خاله مژگانم بچسبونم،خودشم متوجه حرکات غیر عادی من شده بود و هر از چندگاهی که زیاده روی میکردم بهم میگفت آرمان حواست کجاست کجا رو داری ماساژ میدی ،منم اصلا به حرفاش توجه نیمکردم و نمیخواستم بذارم خماری دفعه قبل و ایندفعه هم سرم دربیاره پس هر کاری میکردم که بتونم کیرم و لای کونش جا بدم نمیخواستم بذارم اندفعه به راحتی دفعه قبل از دستم در بره هرچی باشه دیگه استاد شده بودم.

یه مقدار رفتم پائینتر از کونش و نشستم روی رون پاش دوباره شروع کردم به ماساژ کمرش و سریع رفتم سمت کونش اندفعه بهش گفتم این لباست نیمذاره من درست کارم رو انجام بدم و منتظر جوابش نموندم سریع از بغلهای شرتش گرفتم و کشیدم سمت پائین یک دفعه گفت داری چیکار میکنی و تا اومد از جاش بپره دوباره دستمو سریع انداختم روی شونه هاش و گفتم از پات درش نیاوردم فقط مزاحم ماساژم بود یه کمی کشیدم پائین تا راحتتر ماساژ بدم دستمو گذاشتم روی گردنش و گفتم تو راحت باش نگران هیچی هم نباش،گفت اگه یکی بیاد ببینه ما توی این وضعیت هستیم خیلی بده،گفتم:نگران نباش خودتم خوب میدونی کسی قرار نیست تا ساعت 2 بیاد؛دیگه هیچی نگفت و دوباره سرشو روی تخت خواب گذاشت،منم تا دیدم اینطوری شد شرتش رو تا بالای زانوش کشیدم پائین و گفتم :قول میدم درش نیارم ،اونم دیگه جواب منو نداد منم سریع خودمو دوباره کشوندم روی کونش.حالا بین من و کون اون فقط شرت من مزاحم بود که اونم نمیتونستم خیلی سریع در بیارم چون خیلی ضایع بود کمی کیرم رو روی کونش بالا و پائین بردم،بعد وقتی دیدم اوضاع یه خورده آروم شد و اونم حسابی حشری شده بود و دیگه به کارای من گیر نمیداد توی یه حرکت سریع یه پامو از توی شرتم خارج کردم و دوباره نشستم روی کونش که اندفعه کیرم قشنگ لای کونش قرار گرفت،اونم تا کیرم چسبید به کونش یه آخی کرد و گفت چقدر تنت داغه مثل کوره میمونه(منظورش کیرم بود که الان دیگه قشنگ لای کونش قرار گرفته بود)وضعیت خیلی باحالی بود اون روی تخت خوابیده بود با یه سوتین که بازش نکرده بودم و یه شرت که تا بالای زانوش پائین کشیده بودم و منم لخت روی اون با یه شورت که فقط یه طرف پام قرار گرفته بود و کیرم که دقیقاً وسط کونش بود و منم بالا و پائینش میکردم،پیش آب من خارج شده بود و لای کونش ریخته بود و با کرم ماساژ قاطی شده بود کیرم خیلی راحت داشت لای کونش تکون میخورد.بهش گفتم میشه برای اینکه یه کمی راحتتر ماساژت بدم کمرت رو یه کمی بدی به سمت بالا،در واقع میخواستم کیرم به کوسش نزدیک تر بشه ،یه کمی کمرش رو داد بالا و من مجبور شدم کمی به سمت پائین تر برم و راحت تونستم کوسش و از لای پاش ببینم.

خیلی قشنگ بود یه کوش تپل و ترو تمیز که یه مو هم روش نبود و یه کمی رنگش تیره بود اما خیلی قشنگ بود.دیدم یه پیش آبی هم از کوسش اومده و قشنگ معلوم بود که اونم حسابی تحریک شده بود.توی این فاصله حتی یه کلمه در مورد مسائل سکسی با هم صحبت نکرده بودیم با اینکه کیرم لای کونش بود و من داشتم پشتش تکون میدادم اما اصلاً به روی هم نیاورده بودیم و هر کدوممون داشتیم برای خودمون حال میکردیم و فضا رو خراب نکردیم،خیلی آروم دستم رو بردم سمت دوتا کپلش و اونا رو از هم باز کردم و یه انگشتمو به سمت کوسش رسوندم تا قبل از اینکه واکنشی نشون بده شروع کردم یه کمی کوشش رو مالیدن (مثلاً دارم همون ماساژ رو میدم)دوباره داشت کمرشو صاف میکرد که بخوابه منم سریع از پشت پریدم و بدون هیچ مقدمه ای کیرم رو روی کوسش کشیدم و همین که داشت می خوابید منم آروم کیرم و هل دادم توی کوسش و با هم خوابیدیم به خاطر کرمی هایی که زده بودم و پیش آبی که از کوسش خارج شده بود رفتن کیرم توی کسش خیلی راحت انجام شد؛اون خوابید و منم روش هیچ حرفی بینمون ردو بدل نشد و حدود یک دقیقه هیچی به هم نگفتیم،نمیدونید چه حالی میداد کیرم توی یه کوره رفته بود که داشت میپخت، یه زن 42 ساله 2 تا بچه داشت و همیشه آرزوی دیدن اندامشو داشتم حالا وقتی کیرم توی کوسش بود زیرم خوابیده بود و هیچی نمیگفت،بعد از اینکه کیرم تا دسته توی کسش رفت و مدت زمانی که گذشت یه دفعه به حرف اومد و گفت:نمیخواستم به اینجا کشیده بشه خیلی زیاده روی کردیم فکر نیمکردم تو انقدر ... اما حالا نمیدون چیکار کنیم هرکاری خودت میخوای انجام بده فقط زود تصمیم بگیر، بدون اینکه جوابی بدم خیلی آروم شروع کردم روش به تلمبه زدن حتی حالتی هم عوض نکردیم اون به شکم خوابیده بود و من روش بودم و داشتم تلمبه میزدم این بهترین پوزیشنی هست که من دوست دارم.طرفم به شکم زیرم باشه و من روش و کیرم رو از لای پاش به داخل کسش برسونم .حدود پنج یا شیش دقیقه داشتم تلمبه میزدم وقتی کیرم تا آخر توی کسش داخل میشد و کونش به بالای کیرم می خورد داشتم توی فضا میرفتم،حتی به سینه هاش هم دست نزدم و یه لب هم ازش نگرفتم فقط دو تا دستم رو کنارش گذاشتم و از پشت تلمبه میزدم .صدای آخ و اوفش دراومده بود و داشت آروم ناله میکرد که یهو دیدم سفت و جمع شد و صداش دیگه در نیومد فهمیدم ارضاء شده به روی خودم نیاوردم و به کارم ادامه دادم برای بار دوم هم ارضا شد و حالا نوبت من بود.میدونستم که نیابد توی کسش خالی کنم اما حاضر نبودم حتی یک لحظه هم کیرم رو از توی کسش خارج کنم .وقتی میخواست آبم بیاد سریع کیرمو از توی کسش کشیدم بیرون و لای کونش کشیدم اونم کونش و هی جمع میکرد تا برای کیر من تنگ بشه .آبمو روی کمرش خالی کردم و روش خوابیدم و هیچی نگفتم .چند دقیقه که گذشت خودمو کنار کشیدم و کنارش خوابیدم .اونم کم کم بلند شد و بدون اینکه به من نگاه بکنه به سمت دستشویی رفت.مثل اینکه فکر نمیکرد من باهاش اینکارو بکنم و یه مقدار عذاب وجدان گرفته بود اما خودش خواسته بود به اینجا برسه .منم بعد از چند دقیقه لباسامو پوشیدم و رفتم توی پذیرایی روی مبل نشستم سرمو تکه دادم به مبل .این شروع سکس کامل من با دخترخاله 42 سالم مژگان بود . تازه از این به بعد رابطه های سکسی من شروع شد و همانطور که گفتم با خیلی ها سکس کردم اونم چه کسایی.

امیدوارم خوشتون اومده باشه.منتظر داستانهای دیگه من باشید Black_Love_000

داستان سکسی:

4.18584
نمره شما: هیچ میانگین 4.2 (113 votes)

نظرات