در کف لیلا

اولین باری که خیلی جدی به لیلا فکر کردم حدود چهار ماه پیش بود. درست بعد از ظهر همون روزی که دوست دخترم با من به هم زده بود. توی کوچه با چند نفر از بچه ها وایساده بودم و یه سیگار گرفته بودم گوشه لبم و آروم آروم پک میزدم. تو حس خودم بودم که یکی از بچه ها زد روی شونه ام و گفت:» این جنده خانم همسایه شماست ، نه؟»
جنده خانم.
لیلا داشت با دخترش که تازه کلاس اول شده بود از جلوی ما رد می شد. هیکلشو نگاه کردم. حرف نداشت. یه زن با کلاس 32 یا 33 ساله با یه کون گنده و لرزون که مثل آسانسور بالا و پایین می رفت، ران های بزرگ و گوشتی که انگار می خواست شلوار جین اش رو پاره کنه و مهمتر از همه سینه های بزرگش که حسابی خودنمایی می کرد.
دیدم دوستم بیراه نمی گه. جنده خانم. این زن میتونه جنده خوبی باشه. منو که میگی از اون لحظه به بعد اختیارم دست خودم نبود.
شب تو خونه با هزار دوز و کلک از مادرم آمارشو گرفتم. فهمیدم شوهرش کارمند بانک هستش و خودشم تو خونه تدریس خصوصی می کنه. چند باری دیده بودم که دخترهای دبیرستانی تو خونه اش میرفتن و می اومدن.
من بیست و دو سالم بود. تو اوج حشریت. دروغ چرا تا حالا هم سکس نکرده بودم. چند باری تا نزدیکای سکس با دوست دخترم رفتم اما بعدا فهمیدم اون مارمولک فقط می خواست منو تلکه کنه. سر همین باهاش دعوام شد و اونم به هم زد.
دلم کس می خواست.دلم کون می خواست. دیگه شبی نبود که به یاد لیلا خودمو خالی نکنم. چند بار به بهانه های مختلف مثل نذری و کمک کردن و این چیزا نزدیکش شدم اما ناکس راه نمی داد. خیلی سنگین برخورد میکرد. هر چقدر ازم دور تر می شد من حشری تر و مصمم تر برای کردنش. تا اینکه بالاخره اختیارمو از دست دادم.
صبح یکی از روزها که برای خرید رفته بودم پیش بقال سر کوچمون لیلا هم بعد از من اومد تو. هیچ وقت اینقدر نزدیکم نبود. معلوم بود که سرسری اومده یه چیزی بخره و برگرده . برای همین لباس درست حسابی تنش نبود.
چشمتون روز بد نبینه نگام افتاد به پاهاش. ناخونای بزرگ و دراز سیاه رنگ پاهاش کیرمو راست کرد. نمی دونم چطور تونستم خودمو کنترل کنم ، دلم میخواست اون پاهاشو لیس بزنم. کون بزرگش روبروم بود و خیلی خفیف تکون میخورد. از ترس اینکه خرابکاری نکنم از مغازه اومدم بیرون و مستقیما تا حموم خونه نایستادم. اونجا هم یه جلق حسابی به یاد این شاه کون.
دیگه شب و روزم شد لیلا. خونه اونا سمت مقابل خونه ما بود. از شانس بد من روبروی هم نبودیم و یه کم فاصله زیاد بود. و من فقط می تونستم گاهی اوقات که لیلا میومد لباسها رو روی طناب پهن کنه ببینمش. ترم اخر دانشگاه بودم و زیاد کلاس نداشتم برای همین اغلب توی خونه میموندم و به خونه لیلا نگاه می کردم. اما خب جز یکی دو بار و اونم از دور ندیدمش.
یه شب که همچنان تو فکر لیلا بودم مادرم اومد و یه کیسه پلاستیکی داد دستم و گفت که اینو ببر واسه لیلا خانم. منو میگی هاج و واج. خودمو زدم به کسخلی گفتم بابا خودت ببر و من حوصله ندارم و از این چرت و پرتا. از شما چه پنهون تو کونم عروسی بود.
توی کیسه چند تیکه پارچه بود که لیلا داده بود به مامانم که واسش بدوزه ، منم از همه جا بیخبر بودم.
رفتم در خونه لیلا و در زدم. اومد دم درو با یه اخلاق متفاوت جوابمو داد. منم تو همون زمانی که داشتیم تعارف تیکه پاره می کردیم نگام به زمین بود. البته به زمین که نه ، به پاهای لطیف لیلا . کیسه رو دستش دادم و اومدم که برگردم یه همو صدام زد که »آقا سامان»، منم ذوق زده شدم که میخواد چیزی بگه اما آخرش گفت از مامانت تشکر کن. وقتی داشتم میومدم خونه یه چیزی توجهم رو جلب کرد. ماشین شوهرش دم در نبود.
تا دیروقت تو فکر کردن لیلا بودم. ساعت یک بود که آخرین بار خونه اونا رو از پنجره نگاه کردم و بعدش گرفتم خوابیدم.خوابی عمیق و سبک.
****
تقریبا تا ظهر خوابیدم. وقتی بلند شدم کسی خونه نبود فقط روی میزم مادرم روی یه تیکه کاغذ نوشته بود که دختر عمه ام بچه دار شده و اونا رفتن کرج. منم شاکی شده بودم که چرا به من نگفتنو ، پس نهار چی بخورم و تنهایی چی کار کنم و از این جور غر زدن ها.
دوباره طبق معمول رفتم دم پنجره. و باز طبق معمول هیشکی نبود که کیرمو بلند کنه. زدم تو خیابونا و تا شب پیش دوستام کس چرخ زدم.
حدود ساعت 9 برگشتم خونه. هنوز اهل خونه نیومده بودند و منم خیلی بی حوصله بودم. زنگ زدم و فهمیدم که اونا فردا صبح میان. بیخیال نشستم روی مبل و زدم تو کار ماهواره.
ساعت نزدیکای 10 بود که زنگ در رو شنیدم. حتما میدونید کیه دیگه؟. لیلا بود. گفتش : « آقا سامان ، پریسا مریض شده و محسن هم نیستش ببرمش دکتر . دست تنهام و یه لطفی بکن با ما بیا بیمارستان»
منم سریع لباس پوشیدمو و باهاش رفتم. (پریسا دخترش بود و محسن شوهرش)
خونه شون بزرگ و دلباز بود و خیلی مرتب. گفتم :« پریسا کو؟» لیلا جوابم داد که:« خونه مامان بزرگش»
همه چی اومد دستم.
گفتش :«چرا همیشه دم اون پنجره وایسادی زاغ سیای منو چوب میزنی»
منم که به تته پته افتاده بودم دلو زدم به دریا و گفتم لیلا دوست دارم.

تا به خودم اومدم دیدم لبام زیر دندونای لیلا گیر افتاده و کیرم تو دستاشه. هی می گفت دوست دارم و عاشقتم، میخوامت و ...
من واقعا نمی دونستم چیکار کنم. تا حالا سکس نداشته بودم و کاملا تو چنگ این سوپر مدل اسیر شده بودم. منو خوابوند روی زمین و دکمه های پیرهنمو باز کرد و شروع کرد به لیسیدن سینه هام. مدام سرشو بین موهای کم پشت سینه ام فرو می کرد و بو می کشید. داغ داغ بودم. کیرم به شدت می خارید و بیضه هام درد می کرد.
خواستم بلند شم که دیدم داره میره سراغ گردنم. گردنمو حسابی خیس کرد. زبونش رو روی لاله گوشم می کشید و آروم گاز می گرفت.
نمی تونستم از دستش در برم. شلوارمو پایین کشید و مشغول شد. من دیگه تو ابرها بودم. سرمو بلند کردم ببینم اون تو چه حالیه و دیدم داره با اشتها لیس میزنه. کیرم هنوز درد می کرد. وقتی دستاشو روی کیرم حلقه می کرد ناخونای بلندش کیرمو اذیت می کرد.
چشمامو بسته بودم که انگشتشو روی گونه ام حس کردم. گفت تو نمیخوای بیای روی من.
از خدا خواسته بلند شدم و پریدم روش. لباشو ، گردنشو ، سینه هاشو ، شکمشو حسابی خوردم . تا اینکه رسیدم به کسش. یه کس تپل صورتی که روش یه لایه نازک مو در اومده بود. زبونمو گذاشتم لاش و شروع کردم. هر چی بیشتر می خوردم بیشتر صداش در می اومد. سرم رو گرفته بود و فشار می داد به کسش. راحت 10 دقیقه براش ساک زدم.
دیدم نگام می کنه. یه لب دیگه ازم گرفت و گفت بکن تو. اما من نمی خواستم. من دلم میخواست پاهشو لیس بزنم. با خجالت بهش گفتم و اونم با خوشحالی پاهاشو انداخت رو شونه هام. وای وای وای
داشتم میمردم از لذت. زبونمو بین انگشتاش می کشیدم، کف پاشو و بعد ساق ها و مچ پاش رو . ناخونای بلند و سیاهش من رو حشری و حشری تر می کرد.
خوابیدم روش و کیرمو تا آخر فرو کردم. من تلمبه میزدم و اون ریز ریز داد می زد. آه آه آه
منو محکم تو بغلش گرفته بود و همزمان با من تکون میخورد. کمرمو نمی تونستم تکون بدم چون لیلا پاهاشو دور کمرم حلقه زده بود
در تمام مدتی که داشتم میکردمش دندوناشو توی گردنم فرو کرده بود. چند دقیقه که اینطوری کردمش برش گردوندم. خودمم باورم نمی شد که میتونم اینجوری سکس کنم.
اون تقریبا داشت ارضا می شد و من هم آخراش بودم. چشمم به کونش افتاد. یه هو دلم خواست بزارم تو کونش. بعد از چند ماچ و لب راضیش کردم. آروم کیرمو فرستادم تو کونش و مشغول شدم. من از اون کون داغ سیر نمی شدم.
روی فرش ولو شده بود و کونش با کیر من بالا و پایین می رفت. دیگه آخراش بود. نمی خواستم تمومش کنم اما امکان داشت اذیت بشه و دیگه باهام نباشه. کیرم حسابی باد کرده بود. با چند تلمبه دیگه کار تموم بود.
محکم با دستام موهاشو گرفتم و شروع کردم به کوبیدن به کونش. هشت ، هفت ، شش.
تمام تنم داشت میخارید. نفسم در نمی اومد. پنج ، چهار.
لبامو روی موهاش گذاشتم و محکم تر گاییدمش.
فقط سه ضربه مونده بود. لیلا. دو ضربه. ل.. ی.. ل.. اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
یک ضربه.
****
از خواب پریدم. بلند شدم رفتم دم پنجره. ای بابا امشبم که خواب دیدم. از پنجره به خونه لیلا نگاه کردم. کسی نبود و من فقط می تونستم تصویر کیرم رو روی شیشه ببینم که باز هم باید با جلق خالی می شد.

نوشته: سامان

3.6
نمره شما: هیچ :میانگین 3.6 (70 رأی )

20 نظر

کونی ردیف کن هم خودت رو بکم

نوشته hamid.looloo در 14. October 2011 - 8:45

کونی ردیف کن هم خودت رو بکم هم لیلا رو

تحسین برانگیزه، فکر کنم 95%

نوشته Sakinevalas در 14. October 2011 - 8:57

تحسین برانگیزه، فکر کنم 95% داستانای اینجا اون تیکه آخرو یادشون میره که بنویسن :دی
آفرین به تو
راستی تو کیرت 23 سانت نیس؟؟؟؟ Smile)

خوشم اومد راستشو گفتی.ملق

نوشته mosavi6869 در 14. October 2011 - 9:01

خوشم اومد راستشو گفتی.ملق زدناتو میگم.اما در مورد خوابت هم عجیب دروغ گفتی از بس جلق میزنی هیچوقت تو خواب ابت نیومده.کس کش تو تواب فقط خواب کس ببینی ابت میاد به تلمه زدن هم نمیرسی.دراصطلاح بهش میگن جنب شدن

خوب بود ! چقد ماشالا تخیل

نوشته hediye در 14. October 2011 - 9:38

خوب بود ! چقد ماشالا تخیل پسرا خوبه !

داستانت نه ولی اون تیکه آخرش

نوشته kami sexy در 14. October 2011 - 10:42

داستانت نه ولی اون تیکه آخرش محشر بود
همیشه خوب بخواب خوابای خوب ببین

خوب بود دمت گرم كه

نوشته Dada saeed در 14. October 2011 - 10:43

خوب بود دمت گرم كه خالىبندىهاى معمول توش نبود

د مت گرم

نوشته Ahmad6314 در 14. October 2011 - 12:42

د مت گرم

kheili bahal bod az khande

نوشته ha ha ha در 14. October 2011 - 13:39

kheili bahal bod az khande mordam

جالب بود چون راست حسيني گفتي

نوشته am@s در 14. October 2011 - 15:02

جالب بود چون راست حسيني گفتي كه خواب بود Devil

خب میبینم ک ایجاد فان کردی

نوشته zarinzz در 14. October 2011 - 17:38

خب میبینم ک ایجاد فان کردی ودوستان هم خوب گرفتن

bahal neveshti man ke az

نوشته shahin shomal در 14. October 2011 - 18:56

Tongue bahal neveshti man ke az sabket khosham omad ,, moafagh bashi
ishalla mikonish

با حال بود افرین

نوشته go0orge_biabo0on در 14. October 2011 - 21:25

Smile) با حال بود افرین

thank you for nice story

نوشته sara_looti در 14. October 2011 - 21:57

thank you for nice story

خوب بود داداش منم عین خودت

نوشته hoseen555 در 14. October 2011 - 22:24

خوب بود داداش منم عین خودت فقط جق میزنم
اگه کسی ازخانوما دوست داره ثواب کنه بگه دعاش میکنم

Kos shere mahz nemidonam yeki

نوشته mrezaie در 15. October 2011 - 0:42

Kos shere mahz nemidonam yeki balad nist kami mokhzani kone jendehaye film sexi injori pa nemidan

خیلی باحال بود حال کردم

نوشته پسرک1 در 15. October 2011 - 3:19

خیلی باحال بود حال کردم باهاش

کلی هم خندیدم دمت گرم

nice one! در کمال تعجب خوب

نوشته meysamak در 15. October 2011 - 3:28

nice one!
در کمال تعجب خوب بود!!!
هرچند تو خواب اینقد قضیه کش پیدا نمیکنه!
ولی ممنون که با اعصابمون بازی نکردی!!!

ايول منم بعد عمري كه اينهمه

نوشته shobert2600 در 15. October 2011 - 10:40

ايول منم بعد عمري كه اينهمه داستانهاي خالي بندي خوندم بعد همشون ادعا ميكردن كه ما چه كرديمو چه بوديم چي داشتيم يكي امد بلاخره يه داستان خوشگل تعريف كرد و ما را شاد كرد ايول اولش خيلي قشنگ شروع كردي خوب داستان را ادامه دادي اخرش خيلي باحال تموم شد يعني خدايش كفم بريد ايول بهت تبريك ميگم

خوب بود بهت رای هم

نوشته sabokbal در 15. October 2011 - 15:50

خوب بود بهت رای هم دادم،داستان نویس خوبی می شی.داستانت هر عیبی هم داشته باشه از داستانهای تخمی تخیلی بقیه خیلی بهتره دادا

خوب بود

نوشته bnbn0738 در 15. October 2011 - 20:20

Smile) خوب بود