شما اینجا هستید

دفترچه خاطرات من (۲)

قسمت قبل

امروز هم داشتم دفترچه خاطراتم رو ورق می زدم که با تاریخ 1 تیر 85 رسیدم. روز قشنگی بود.
---------------------------------------------------------------------------

1 تیر 85
امروز قرار بود با اشکان بیرون برم. هیچ دلم نمی خواست حالا که اشکان هم به من ابراز علاقه کرده خودم رو اونقدری سریع وا بدم که از من دل زده بشه. با یلدا صحبت کردم که همراه من بیاد. یلدا همیشه از همون اولین روز دبیرستان که باهم آشنا شدیم تا همین امروز هوای من رو داشته و تنهام نذاشته. یلدا قبول کرد و قرار شد زیر پل پارک وی منتظر من بمونه تا من هرطور شده ماشین پدرم رو بگیرم و برم دنبالش. قرار من و اشکان در کافه هنرمندان بود. پدرم وقتی شنید که می خوام با یلدا برم گردش تا روحیم عوض شه قبول کرد و ماشین رو بهم داد. به زودی یلدا هم سوار ماشین شد و غرق حرف بودیم که رسیدیم به تقاطع میرداماد و ولیعصر احساس کردم چهره ی آشنایی اونجا ایستاده و منتظره تا تاکسی بگیره. اما اشکان که ماشین داشت. اما انگار خود اشکان بود. شیشه رو دادم پایین و اشکان سرش رو خم کرد و با لبخند به شوخی گفت:"مستقیم؟"
منم گفتم:"اختیار دارید بفرمایید."
-"سلام دخترا"
من و یلدا با هم گفتیم:"سلام آقای صوفی"
-"خواهش می کنم با من راحت باشید مخصوصا" شما لیدا خانوم. به من بگید اشکان"
یلدا هم شیطنش گل کرد و با خنده گفت:"باشه اشکان هر چی تو بگی" بعد جلوی صورتش رو گرفت و بازهم بلند خندید.
از اینجا تا کافه هنرمندان راهی نبود و ما هم طبق انتظار چن دقیقه بعد رسیدیم. از پله ها که بالا می رفتیم یلدا جلوی من می رفت بعد من بودم و بعد هم اشکان. رسیدیم و تو این هوای گرم که حالا بودن اشکان گرماش رو دوچندان می کرد خوردن بستنی فکر خوبی بود. پس سه تا بستنی سفارش دادیم.
-"لیدا خانوم نوبت شماست که بگید از من خوشتون میاد یا نه"
-"آقای صوفی" اخم قشنگی به صورت اشکان نشست و من لبخندی زدم و تصحیح کردم. "اشکان من چیزی از شما نمی دونم. جز اینکه می دونم TA درس ما بودی و دانشجوی دکتری هستی."
-"خیلی خوشحالم که شما دختر بسیار فهمیده ای هستید."
اشکان شروع کرد از خودش برای من گفت البته برای من که به اجبار یلدا هم باید گوش می کرد. همانطور که بستنی می خوردیم به حرف های اشکان گوش می دادیم. اشکان از اصلیتش گفت از اینکه تو تهران به دنیا اومده از خانواده اش و کمی هم از عقایدش.
حالا بیشتر از قبل از عاشق اشکان شدم. الان که روی تختم دراز کشیدم و دارم با نوشته هام برگ دیگه ای از دفترچه خاطراتم رو سیاه می کنم لحظه ای نیست که لبخند اشکان از جلوی چشمام کنار بره.
-----------------------------------------------------------------------

روز خیلی خوبی بود. تا نیاز بیدار نشده بهتره که یه دوش بگیرم و بعد اگه فرصت شد به خوندن دفترچه خاطراتم ادامه بدم.
یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم. حالا می خوام خاطره ی یکی از بهترین روزهای عمرم رو بخونم روزی که تاریخش رو هنوزم هم به خوبی به یاد دارم. 2 اسفند 85 یعنی دقیقا" 4 سال پیش.
نیاز داره گریه می کنه حتما" گشنه بوده و بیدار شده. نیاز دختر 6 ماهه ی ناز من تنها نیاز زندگیم و همه ی دارایی من. نیاز رو بغل کردم و تاپم رو بالا زدم تا نیاز ناز من از شیر مادرش بخوره. آره نیازم بخور تا زودتر بزرگ شی تا بشی همدم مادرت تا به حرفاش گوش کنی تا خوندن یاد بگیری و تمام دفترچه خاطراتش رو بخونی تا بدونی مادرت چه روزهای خوب و بدی رو پشت سر گذاشته و الان که با دستای کوچکت به سینه اش چنگ میزنی و با لب های کوچک و قشنگت اون رو میک می زنی مامان رو مطمئن می کنی که با تمام اشتیاق می خوای زودتر بزرگ شی.
نیاز در حالی که سینه ام رو می خورد سیر شد و خوابش برد آروم دست های کوچکش رو از روی سینم برداشتم و سینم رو از بین لبای نازش بیرون آوردم و همونطور در آغوشم مدتی بهش نگاه کردم و بعد آروم تر از قبل از آغوشم جداش کردم تا روی تختش به آرومی بخواب عمیق تری بره.

--------------------------------------------------------------------------
2 اسفند 85
اشکان من رو به خونه اش دعوت کرد. با اینکه امروز دانشگاه کلاس داشتم اما نرفتم و به سمت خونه ی اشکان رفتم. از پدر و مادرم خجالت می کشم که فکر می کنند امروز دانشگاه بودم تا درس یاد بگیرم اما...
به پشت در خونه ی اشکان رسیدم. 3 تا زنگ روی آیفون بود. زنگ اول رو باید می زدم.
صدای مردونه و دلنشین اشکان از پشت آفون به گوشم خورد و اونقدر مستم کرد که متوجه نشدم که چی گفت و فقط گفتم:"اشکان لیدا هستم"
در باز شد و من بعد از گذشتن از حیاط کوچکی که داخلش چند ماشین هم پارک بود و گذشتن از یک ردیف پله ی کوتاه جلوی در طبقه ی اشکان بودم. در باز شد و صورت زیبا و مردونه ی اشکان از پشت در نمایان شد کاملا" مثل این بود که توی آسمون سیاه یه ستاره ببینی که داره می درخشه و بین اون همه سیاهی توجه تو رو به خودش جلب می کنه. بوی مست کننده و تندی از توی خونه به مشامم رسید بالاخره اشکان این سکوت رو شکست و من رو از این حالت خلصه که چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید بیرون آورد.
-"سلام لیدا. بیا داخل کسی نیست راحت باش"
-سلام" و لبخندی زدم.
اشکان من رو راهنمایی کرد تا روی کاناپه ی بزرگی که جلوی تلویزیون بود بشینم. و خوش به سمت آشپزخونه رفت و همونطور که می رفت گفت:"لیدا جان عزیزم خیلی خوش اومدی"
وقتی برمی گشت و با لیوان هایی که دستش بود به سمت من میومد از پایین تا بالا نگاهش کردم. یه روفرشی لا انگشتی پاش کرده بود. یه شلوارک جین و یه تی-شرت یقه دار که رنگ سفید داشت.
-"لیدا می خوای همین طور با روسری و مانتو اینجا بشینی؟"
لبخندی زدم و مثل بچه های حرف گوش کن روسری و مانتوم رو از تنم در آوردم. چون زمستون بود و هوا سرد یه پیرهن یقه اسکی تنم بود و یه شلوار جین. شربت رو برداشتم و خوردم و کمی با اشکان گپ زدیم. اشکان گفت:"لیدا با یه آهنگ چطوری؟"
-"من عاشق آهنگم خوشحال می شم یه آهنگ گوش بدیم"
اشکان رفت سمت یه گرامافون که حالت تزیینی داشت و برای قشنگی به شکا گرامافون بود و در اصل علاوه بر صفحه در قسمت پایینش جای سی دی هم داشت. صدای آهنگ آشنایی به گوشم رسید.
Careless Whisper از George Michael
همونطور که صدای آهنگ پخش می شد اشکان به سمت من می اومد و برای من نگاهم با رشته ای نامریی به نگاهش گره خورده بود.
و صدای خواننده اومد که اینطور می خوند

I feel so unsure as I take your hand and lead you to the dance floor.
As the music dies something in your eyes
Calls to mind a silver screen and all its sad goodbye

و این جملات آهنگ همراه با این بود که اشکان دست من رو گرفت و من رو توی آغوشش گرفته بود و با من می رقصید. باز هم صدای آهنگ به گوشم می رسید من و اشکان می چرخیدیم و من سرم روی سینه ی اشکان بود و هر دو دستم توی دستای اشکان قفل شده بود. اشکان همراه با آهنگ تو گوشم زمزمه می کرد و نفساش به گردن و گوشم می خورد حرارت بدنم رو بالا می برد.

Time can never mend the careless whispers of a good friend
To the heart and mind ignorance is kind.

صورتم رو از روی سینه ی اشکان بلند کردم توی چشماش زل زدم با تمام وجودم اشکان رو می خواستم تک تک سلول های بدنم فریاد می زد اشکان.
چشمام رو بستم و لبام رو روی لبای اشکان گذاشتم احساس می کردم که دیگه روی زمین نیستم نه چیزی میشنیدم نه چیزی می دیدم فقط و فقط یه چیز رو احساس می کردم عشق در آغوش کسی که عاشقانه دوستش دارم و حالا با تمام وجودم وجودش رو می خوام. دستام رو دور گردن اشکان انداختم و اشکان همونطور که لب هامون به هم قفل شده بود من رو روی کاناپه گذاشت و خوش هم روی من خوابید و توی این مدت حتی برای یک لحظه هم لب های ما از هم جدا نشد. آهنگ عوض شد.
The Power of Love از Celine Dion
و خواننده می خوند و ما هم مثل حرفایی که توی آهنگ پخش می شد به هم می مثل می پیچیدیم و دیوانه وار در آغوش هم لب های هم رو می بوسیدیم.

The whispers in the morning
Of lovers sleeping tight
Are rolling like thunder now
As I look in your eyes

I hold on to your body
And feel each move you make
Your voice is warm and tender
A love that I could not forsake

اشکان لب هاش رو از لب های من جدا کرد و گردن من رو می بوسید و من هم هر دو تا دستم رو روی سر اشکان گذاشته بودم و به خودم می پیچیدم نه از روی شهوت از عشق لذت می بردم ولی نه از شهوت از عشق لذت می بردم.

'Cause I am your lady
And you are my man
Whenever you reach for me
I'll do all that I can

Lost is how I'm feeling lying in your arms
When the world outside's too
Much to take
That all ends when I'm with you

Even though there may be times
It seems I'm far away
Never wonder where I am
'Cause I am always by your side

همونطور که صدای آهنگ پخش می شد اشکان باز هم لب هاش رو روی لب من گذاشت برای چند لحظه چشمام رو باز کردم تا چشم های اشکان رو نگاه کنم و از عمق چشم هاش مطمئن بشم که عاشقمه. و باز هم چشمام رو بستم و در کنار طعم لب های عشقم به آهنگ گوش دادم.

We're heading for something
Somewhere I've never been
Sometimes I am frightened
But I'm ready to learn
Of the power of love

The sound of your heart beating
Made it clear
Suddenly the feeling that I can't go on
Is light years away

چشمام رو باز کردم اشکان همونطور که لب هاش روی لب من بود دکمه های تی-شرت مردونش رو باز می کرد و سینه ی مردونه اش که چند تار مو هم روش بود خودش رو به من نشون می داد. پیرهنش رو پرت کرد روی میزی که وسط اتاق بود. آهنگ عوض شد
New day has come از Celine Dion

Hush, love

I see a light in the sky
Oh, it's almost blinding me
I can't believe
I've been touched by an angel with love
Let the rain come down and wash away my tears
Let it fill my soul and drown my fears
Let it shatter the walls for a new, new sun
A new day has...come

Where it was dark now there's light
Where there was pain now there's joy
Where there was weakness, I found my strength
All in the eyes of a boy

اشکان نگاهی به چشمام کرد و من با تمام وجودم معنی این نگاه رو فهمیدم و با لبخندی جوابش رو دادم پس اشکان پیرهن من رو هم از تنم بیرون آورد. نمی دونم از خجالت بود که حرف نمی زدیم یا همیشه باید همینطور باشه. اشکان دست های بزرگش رو روی تن سفید و براق من می کشید و گرمای دستاش سردی ناشی از ترس من رو از بدنم می گرفت. باز هم لب هاش روی لب های من اومد دست هاش هم روی بدنم می لغزید لب هاش پایین تر رفت گردنم بین سینه هام شکمم و زبونش دور نافم چرخید و من مثل ماری به خودم پیچیدم. نگاه دیگه ای به چشم های من انداخت و من باز هم لبخند زدم اما ترس و استرس خاصی وجودم رو گرفته بود که باعث می شد بلرزم. دکمه های شلوار جینم رو باز کرد و و همونطور که شلوارم رو از پام بیرون می کشید لب هاش رد پایین اومدن شلوارم روی پام رو می بوسیدن و من فقط با چشم های بسته با تمام وجود لذت می بردم. اشکان شلوار و پیرهنم رو پایین کاناپه انداخت. اشکان باز هم لب های من می بوسید و من هم جواب می دادم و با دست هاش به سینه هام توی سوتینم داشتن جاشون رو پاره می کردن چنگ می زد. من هم با دست هام شلوار اشکان رو هل می دادم و اشکان فهمید که منظورم چیه و شلوارش رو هم پایین برد یه لحظه از خجالت تمام پوست سفیدم قرمز شد. اشکان لباش رو از روی سوتینم روی سینم گذاشت پاهامون به هم گره خورده بود بع اشکان سرش رو روی سینم گذاشت و گفت:"لیدا صدای نت های عشق رو از ضربان قلبت می شنوم"
من رو بلند کرد و به سمت اتاقی برد که یه تخت دو نفره اونجا بود و من رو لبه ی تخت گذاشت و در حال که پیشونیم رو می بوسید سوتینم رو باز کرد چشمام رو بستم و فکر کنم اونقدری داغ شدم که فکر کنم حرارتم هر سرمایی رو از بین برد. و بعد آخرین لباسی که به تنم بود هم بیرون اومد و حالا بعد از اینکه آخرین تکه ی لباس از تن اشکان بیرون رفت من مثل حوایی شدم که کنار آدم ایستاده و نمی دونه خجالت بکشه یا به آغوش عشقش از خطر همه ی دنیا پناه ببره. همونطور که کنار تخت ایستاده بودم چشمام رو بستم و لحظه ای بعد گرمای بدن اشکان رو حس کردم. و ثانیه ای طول نکشید که در حالی که من و اشکان لب های هم رو می بوسیدیم روی تخت مثل دو مار به هم می پیچیدیم و تمام وجودم پر از عشق بود اشکان من رو به خودش فشار می داد و وقتی آلتش به آلت من برخورد می کرد بدنم داغ تر از قبل می شد. اشکان تمام بدن من رو می بوسید و من هم به خودم می پیچیدم. نوک سینه هام رو میک می زد و با یه دستش صورت من رو نوازش می کرد و با دست دیگش آلت من رو نوازش می داد من تحمل این همه عشق رو نداشتم این همه لذت بدنم به طور ممتد لرزید و ارضا شدم. وتی این اتفاق افتاد اشکان بلند شد من رو بغل کرد و اونقدر من رو بوسید و حرف های عاشقانه برام زد که از نظر روحی هم ارضا شدم. صدام در نمیومد با چشم های پر از سئوال و خواهش به اشکان نگاه کردم انگار فهمید چی توی ذهنم می گذره. و گفت:"فرشته ی قشنگ من. من نمی ذارم و نمی خوام که تو من رو ارضا کنی امکان نداره بذارم فرشته ی نازی مثل تو بخواد با دست های قشنگش من رو ارضا کنه."
صدام مثل زمزمه بود:"با من سکس کن تا ارضا شی"
-"تو دختری و من این پاکی دختر بودن رو نمی خوام فعلا" ازت بگیرم"
چشمام رو بستم و تمام جراتم رو جمع کردم و گفتم:"از عقب"
-"لیدا عزیزم من اصلا" دنبال ارضا شدن نیستم ارضا شدن تو هم از عشق بود و من همین رو دوست دارم"
-"اما من می خوام تو هم ارضا شی."
اشکان من رو بوسید و باز هم به هم می پیچیدیم انقدر سفت در آغوش هم بودیم که تمام بدنم به تک تک اعضای اشکان مالیده می شد. آلت اشکان با هر تکون خوردن روی آلت من حرکت می کرد و باعث می شد من ناله های خفیفی کنم تا یه لحظه من به خودم لرزیدم و مایع گرمی بازهم ازم خارج شد و یه دفعه احساس کردم که مایع گرم دیگه هم داره به پوستم می خوره آره درست حدس زدم اشکانم عزیزم تمام وجود من هم از این عشق ارضا شد. بعد اشکان من رو بغل کرد توی اتاق یه حمام بود من رو اونجا گذاشت و تنم رو آب زد و تن خودش رو هم همینطور. من بدنم می لرزید اشکان من رو بغل کرد بعد ملافه ای که روی تخت بود و از مایع های گرم بدن ما حالا کثیف شده بود رو داخل حمام پرت کرد و پتو رو کنار زد و من رو زیر پتو گذاشت خودش هم کنار من اومد من سرم رو روی سینه ی اشکان گذاشتم و دست راستم رو روی قلبش. دست چپم هم کنار صورتم بود. فکر کنم خوابم برد. اشکان صدام زد و بعد از اینکه لباسام رو کمک کرد تا بپوشم برام آزانس گرفت تا برگردم. وقت برگشتن لبام رو بوسید و گفت:"لیدا تا آخرش با هاتم". سرم رو نوازش کرد و با نگاه مشتاقش بدرقم کرد.
الان که این رو توی دفترچه خاطراتم می نویسم استرس دارم که این صفحه رو پاره کنم یا نگهش دارم نمی دونم بعدا" راجع بهش فکر می کنم.
دوست دارم اشکان دوست دارم
------------------------------------------------------------------------

تا پیمان نیومده بهتره دفترم رو قایم کنم و شام رو آماده کنم. نیاز هم که هنوز خوابیده.

نوشته: لیدا

0
هنوز نمره داده نشده

نظرات

دوستان عزیز به خوبی خودتون غلط های تایپی رو ببخشید امیدوارم از این قسمت هم خوشتون اومده باشه تااگه دوست داشتید من بازهم ادامه بدم و اگر نه هم که دیگه ادامه ندم.
ممنونم از همه ی دوستان Smile

بالا
0 لایک

معلومه دیگه چی میشه اخرش یا یه روز میری دانشگاه میبینی اون اشغال با یکی دیگس اما قبلش با پیمان اشنا شده بودی و پیمان میشه راه نجاتت یا یه روز پیمانو میبینی و نمیتونی جلوی خودتو بگیزی وعاشقش میشی و به ایمان خیانت می کنی البته شاید اینجوزی نباشه از داستانای با پایان بد بدم میاد اما شما زیبا مینیویسی و ادم رو به جو داستان میبری بنویس حتما ادامشو خانومی

بالا
0 لایک

شما داستان را بسیار زیبا و با لحن خاص و جذاب مینویسید و همین باعت تاثیر گذاری داستان شما شده بنده که از خواندن داستان لذت بردم ولی داستان های شما در عین کوتاه بودن بسیار دیربه روز میشود و زمان زیادی بین دو داستان تلف میشود همین باعث تاثیر گذاری کمتر داستان میشود بازهم از داستان زیبای شما تشکر میکنم و امیدوارم ادامه دار باشد منتظر ادامه ی داستان هستم با تشکر

بالا
0 لایک

S-H-Z عزیز ممنون :)
sezzar عجله نکن و ممنون از تعریفت :)
pan.ss از تعریفت ممنونم Smile و تا جای ممکن سعی می کنم دیگه این اتفاق نیفته که بخشی از داستانم رو با متن انگلیسی آهنگ بیان کنم و حس رو بیشتر با همین کلمات داستان وار فارسی منتقل کنم
pan مرسی دوست عزیز Smile سعی می کنم بیشتر برای این داستان وقت بذارم تا اینجوری نشه قول نمی دم اما ختما" سعیم رو می کنم

بالا
0 لایک

ادامه بده که بتو تو نویسندگی استعداد داری اگه من تو این سایت میام فقط بخاطر دو دلیله یکی بخاطر مجمومه داستان مدل ایرانی که نمیدونم چرا این دوست عزیز ادامه نداد یکی بخاطر مجمومه داستان دفترچه خاطرات من که این دو تا داستان از بهترین هایی هستن که من تا بحال خوندم مشتاقانه منتظر بقیه اش هستم هم این و هم مدل ایرانی

بالا
0 لایک

سلام. لیدا جالب بود .دلم نمیاد بزنم توی ذوقت نقطات قوتت بیشتر از نقاط ضعفت بود.امیدوارم بهتر بنویسی.ولی احساسم مگه تو یه دختر خجالتی هستی و ادبیات داستانت رو باید پخته تر کنی. نترس بنویس .چون از کلمات الت و.. استفاده میکنی داستانت کمرنگ تر میشه ومظمون سکسی زیادی نداره در عوض احساسی وعشغولانه بید.بازم به تو که شعورت بیشتر از بعضی هاست و حرمت خیلی چیزا رو میدونی.- saman4644 -

بالا
0 لایک