شما اینجا هستید

زالوی خوشبخت روی ران های زن دایی

من شمالی هستم و یه مقداری زمین شالی برنج داریم . هر سال فصل بهار موقع نشا ء برنج هست و ما طبق معمول از خزانه ی برنج ( توم بجار) توم ها را میکنیم و به بیجار ها می بریم و با فاصله های معین پخش می کنیم تا زن ها که بخواهند نشا کنند راحتتر به آنها دسترسی داشته باشن ((( توم = بذر برنج /// بیجار = زمین مزروعی /// ))) هر چند یک نفر که معمولا پسرکی جوان هست ، مسئول پخش توم ها به زن ها می شود . من عاشق زن های متاهلم . زیاد به دختر تمایل ندارم شاید دلیلش اینه که تا حالا دوست دختر نداشتم . ((زن های شمالی واقعا زحمتکش هستن و دوش به دوش مردها کار میکنن ولی بعض آدمهای احمق واسشون حرف در میارن . کسانی که همچین حرفی می زنن مغز بیماری دارن ... ))

داستان از این قراره که زن دایی من اومده بود خونه ی ما . زن داییم اصالتا تهرانی هست . من خیلی زن داییم رو دوست دارم و خیلی دوست داشتم که یه شب توی بغلش بخوابم و فقط شیرشو بخورم . زن داییم 34 سالشه و سه تا بچه داره . زنی با صورت زیبا و سفید ، موهای مشکی و تقریبا هم بلند قده ، یه خورده هم شکم داره ولی چون قدش بلنده زیاد به چشم نمیاد. از اینکه عاشقشم احساس نفرت به خودم می کنم آخه هر چی باشه زن داییمه . اون حتی با من رو بوسی هم میکنه ولی حتی یه بار هم من صورتشو نبوسیدم .چون شرم داشتم . ولی با این همه توی خیالم باهاش حال میکردم . داییم کارش پیمانکاری چوب هست و وبرای خرید و فروش چوب زیاد به جنگل میره . دلیل اصلیش که می ترسم به زن ها بگم که میخام باهاشون سکس کنم اینه که احساس میکنم کیرم یه خورده کوچیکه ، همیشه میگم زن داییم که هیکلش اینقدر بزرگه اگه با من سکس کنه اصلا حال نمیکنه .و شاید منو مسخره هم بکنه . همیشه تابستونها جلوی من تاپ می پوشید و سینه های بزرگش آدمو منقلب میکرد . وقتی راه میرفت سینه هاش میلرزید . یا وقتی توی عروسی ها می رقصید بیشتر از همه پستون هاش جلب توجه میکرد .گاهی اوقات احساس میکردم که اونم میخاد به من بگه تا با هم باشیم ولی میترسید که من جواب رد بدم و آبروریزی بشه ، آخه من همیشه نماز می خونم . و شاید از دید اونها آدم سرد و مذهبی و خشکی باشم . یادمه یه شب خیلی به من اصرارکرد که برم خونشون آخه فقط یه پسر داییم و دخترداییم خونشون بودن . من قبول نکردم . اگه یه کیر بزرگ (بالای 17 سانت) داشتم حتما رک و راست بهش میگفتم ولی کیرم نسبتا کوچیکه ( حدود 12) .

فصل نشاء شالیزارها بود و هوا هم گرم و مرطوب. قرار بود اون روز نشاء برنج را شروع کنیم. زن داییم خونه ی ما بود و ما اون روز کارگر زن برای نشا داشتیم و قرار شد زن داییم برای کارگرها و من غذا درست کنه . من همش دنبال این بودم که یه جوری از سر مزرعه جیم بشم و برم خونه پیش زن داییم . بعد ناهار زن داییم گفت منم می خام بیام نشاء . مامانم گفت تو که بلد نیستی ! گفت می خام بیام یاد بگیرم . خلاصه یه لباس کار پوشید . شلوارشو تا زانو زد بالا داشتم دیوونه می شدم . پاهش خیلی گوشتی و سفید بود ، حاضر بودم همونجا لیسش بزنم. یه چادر به کمرش بست و یه کش هم روی زانوش بست تا شلوار ش پایین نیاد که گلی بشه .
خلاصه رفت توی زمین شالی و یه تشت کوچولو برای صاف کردن زمین که راحتتر بشه نشا کرد بهش دادیم . سعی میکرد از زن ها فاصله بگیره چون اونها خیلی سریع کار میکردن واسه همین اومد یه گوشه ای و شروع کرد به نشا کردن . حیف بود اون ساق های گوشتی گلی بشه . من همیجوری توی فکر و خیال خودم بودم که دیدم یه زن داد میزنه پسر جان توم بیار ( توم همون بذر نشا هست ) . منم سریع یه مقدار براش توم بردم و گذاشتم توی تشتش .

یه دفعه دیدم زن داییم داد میزنه خیلی تنبلی توم برسون به من . گفتم سریع تموم کردی . گفت : پس چی ، فکر کردی مثل تو تنبلم . توی بیجار ( زمین شال ) زالو فراوان هست . زالو هم کسی که خونش تلخ باشه نمی خوره و سراغ خون های خوشمزه میره . رو این حساب با من کاری نداشت یا اگر هم رو پام میرفت خودم می دونستم منصرف میشه و بر میگرده . ولی مطمئن بودم زالو زن داییم رو میگیره. چون کار بلد نبود و متوجه این که زالو از پاهش میره بالا نیست . یک ساعتی گذشته بود که دیدم زنداییم یه جیغ زنونه بلند زد . کنار مزرعه زن داییم نشسته بود و زن های دیگر هم دورش جمع بودند. صورتش کاملا زرد شده بود. از چشمهاش فهمیدم که از چیزی ترسیده و هول کرده. حرف نمیتونست بزنه. کم کم به حرف اومد . بالاخره کلمه زالو را گفت. خیالم راحت شد. خندیدم و گفتم زالو که ترس نداره زن دایی جون . (زالو تا وقتی که خون رو میمکه درد نداره ولی اگه ول کنه خیلی سوزناک میشه . توی دلم گفتم خوش به حالت زالو .. ) یکی از زنها گفت الان من زالو رو در میارم ولی من گفتم یه دفعه سوزشش میاد ، بذار خودش وقتی سیر شد کم کم ول میکنه . ای کاش من جای زالو بودم .بدنش کاملا گلی شده بود و مامانم بهم گفت زن داییت رو ببر خونه . تا جلوی ماشین باهاش اومدن و نشست جلوی وانت و رفتیم به طرف خونه . توی راه گفتم دیدی زن دایی این کار شما شهری ها نیست . گفتم حالا زالو کجا هست ؟؟ با دستش پای راست طرفای رانش رو نشان داد . پرسیدم زالو به پات چسبیده؟ سرش را به علامت تایید تکان داد. گفتم خطرناک نیست., خودم میتونم بکنمش. به زحمت لبخندی زد , حالش داشت کم کم جا می آمد. روندم طرف منزل . خونه که رسیدیم حالش خوب شده بود. گفتم اول باید پاهاتونو بشورید که وقتی زالو را کندم گل و لای روی زخم نشینه که عفونت بکنه. رفت جلوی شیر آب نشست. از بس لباس پوشیده بود تمام صورتش خیس عرق بود و گاه گاه از نوک بینی اش قطره های عرق می ریخت پایین . شیلنگ رو جلوش گذاشتم و گفتم من میرم توی اتاق . گفت تو رو به دردسر انداختم ممد جان. گفتم وظیفه منه زن دایی .
همش به زالو حسودیم میشد که خیلی راحت داشت زن داییم رو میخورد . دست و پام رو سطحی شستم و رفتم توی اتاق . از پشت پنجره نگاهش میکردم .خیلی آروم داشت لباسهاشو تمیز میکرد و خیلی هم می ترسید . احساس میکردم که صحبت از محبت و پاکی نیست و از این بابت از خودم شرمم می شد. با اینکه آدم نانجیب و بی حیا یی نبودم و نیستم اما از وقتی دیدمش قلبم, تنم و خلاصه تمام وجودم پراز تمنیات نامشروع شد. همیشه میتونستم خودم رو کنترل کنم, اما این دفعه هرکار کردم نشد. دلم براش میسوخت آخه میدونستم وقتی زالو رو در بیارم خیلی سوزش میاد . کم کم شلوارشو زد بالا تا تمام گل و لای ها رو بشوره . گاهی اوقات هم به این طرف و اونطرف نگاه میکرد که کسی سر نرسه توی اون حال ببیندش . لباس هاشو آوردم براش تا بپوشه . گفت بذار توی اتاق خواب الان میام میپوشم . 10 دقیقه ای گذشت دیدم اومد بیرون کمی می لنگید. گفت پام می سوزه. خیلی میترسم . خیلی چندش آوره .گفت چیکار کنم که ول کنه ؟ گفتم تا سیر سیر نشه ول نمی کنه . رفت توی اتاق . نیم ساعتی طول کشید اومد بیرون گفت نمیشه . ول نمیکنه . گفتم باید با نمک باشه . خودت که نمی تونی .گفتم بریم تو اتاق زالو را بکنم. نمکدون و یک چسب زخم را گذاشتم دم دست . گفتم زن دایی اینجا بشین. کف اتاق نشست . روبرویش نشستم و پرسیدم کجا چسبیده. میدونستم زالوی خوشبخت کجاست ولی دوست داشتم یه بار دیگه بپرسم . کمی بالاتر از زانو را نشان داد. گفتم زالوی لعنتی اما این دل خرابم می گفت خوش به حالت زالو. با احتیاط گوشه پایین دامنش را گرفتم و گفتم اینجوری که نمی تونم برش دارم ببرش بالا. یه لحظه مکث کرد و بعد دامنشو را گرفت و آهسته تا نزدیکهای کمرش زد بالا. بدنم داغ شده بود و ضربان قلبم باز هم تندتر از پیش. خوب به رانش نگاه کردم , میشد دید زالو کجا نشسته, از برآمدگی شلوارش میدیدم, با دو تا انگشتم با احتیاط از روی شلوار گرفتم, ولی زالو مگه به این راحتی ول می کنه, میدونستم کار بیهوده ای دارم میکنم, بالاخره بعداز چند دقیقه تلاش گفتم اینجوری نمیشه, با دستم شلوارش را نشان دادم که بزنه بالا , صورتش حسابی سرخ شده بود, نگاهی به من کرد و گفت آخه محمد جان . بعد دراز کشید. من هم خودم رو جلوتر کشیده و شروع کردم شلوارش را از پایین تا زدن, نزدیک زانو که رسید دستم خورد به پای لختش, لرزش خفیفی کرد, قلب من هم تاپ تاپ...تقریبا تا بالای زانو تا کردم, بیشتر نمیشد, حسابی تنگ شده بود. کف دست راستم را گذاشتم روی زانوش و فرو کردم بین شلوار و پایش, گرمای مطبوع بدنش را حس میکردم , میدانستم کار بیهوده ای بود, اما دلم میخواست این کار را انجام بدم, با نوک انگشتم میتونستم زالو را لمس کنم, چند بار روی رانش را کمی فشار دادم و بعد دستم را کشیدم بیرون و در حالیکه وانمود میکردم عصبانی شدم گفتم زالوی لعنتی! گفتم اینجوری هم نشد, سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد, صورتش مثل انارهای جنگلی سرخ شده بود و زیبایی اش ویرانگر. با نوک انگشتم روی کمرش را لمس کرده و گفتم فقط یک راه داره. چشمهایش را بست و به آرامی سرش را دوباره گذاشت زمین. خیلی آرام شلوارش را از طرف پای راست تا جایی که میشد آوردم پایین, شورتش را که دیدم نزدیک بود قلبم از کار بایسته.رنگ شرتش راهراه قرمز و سفید بود و یه کم هم بوی ادرار میداد . مشخص بود یکم ترسیده بود . زالو اینقدر بالا نیامده بود که به راحتی برش دارم. خواستم شلوار را از طرف پای چپش هم پایین بیارم که زن دایی کمر شو بالا داد تا من براحتی این کار را بکنم. شلوارش را از دو طرف تا زانو پایین آوردم. خیلی میلرزیدم . چشماشو بسته بود و من با شهوت و لرزش تمام داشتم رانش رو نگاه میکردم . با دست چپم داشتم روی زالو نمک می پاشیدم دیدم کف دست راستم بین شورت و نافش پارک شده. زالو داشت کم کم ول میکرد. دست راستم رو کمی زیر شورتش فرو کردم و بعد بی اختیار بردم تا ته , زن دایی که تا این موقع آرام دراز کشیده بود ناگهان با چسباندن دو تا رانش به هم دست منو بین آنها قفل کرد, لحظه ای تو دلم گفتم وای بدبخت شدم الانه که شروع به جیغ و داد و آبروریزی بکنه, اما با حرکتی سریع دست دیگر من رو گرفت و با کمک اون بلند شد و بغلم کرد و شروع کردیم به بوسیدن هم . زالو کاملا ول کرده بود و من هم به نیت شومم رسیده بودم . کم کم زن داییم داشت حشری میشد . گفتم زن دایی واقعا متاسفم که این کار و انجام دادم . گفت : اشکال نداره تو هم نیاز داری که باید برطرف بشه . خیلی ترسیده بودم چون اولین رابطه ی جنسی من بود . زن دایی اینو فهمیده بود و خودش گفت نمیخای دوش بگیری و بدنتو بشوری . منم گفتم زن دایی ، یه سوال دارم همش میترسم که با زن سکس کنم چون احساس میکنم کیرم کوچیکه . گفت بریم ببینم . رفتم توی حموم و زن داییم هم اومد . جای گاز گرفتن زالو روی رانش مشخص بود . آب رو ولرم کرد و شروع کرد به در آوردن پیرهنش . تازه داشتم پستون هاش رو میدیدم که خیلی بزرگ بود . خیلی هل شده بودم . که یدفعه گفت : چرا میلرزی ؟ نمیتونستم حرف بزنم . اومد گفت کرستش رو باز کنم . جوری دستم می لرزید که چند بار گیره ی کرستش رو ول کردم . داشت می خندید . نهایتا کرستش رو باز کردم . پشتش به من بود . کم کم برگشت ، سینه هاش انگار پر شیر بود . هنوز شر ت پاش بود . شکمش کمی جلو اومده بود و بدنش کمی از فرم در اومده بود . شرتش رو هم کم کم در آورد . چی میدیدم . آبم داشت میومد ، که زن داییم گفت چرا لباساتو در نمیاری ؟ منم با اضطراب لباس هامو در آوردم ولی شرتم هنوز پام بود . می ترسیدم زن داییم با دیدن کیرم منو مسخره کنه ولی اینطور نبود . اومد جلو از روی شرت دست گذاشت روی کیرم و از روی شرت باهاش ور میرفت . گفت یه خورده کلفتیش کمه و من متوجه شدم هر چه کیر کلفت تر باشه زن بیشتر خوشش میاد . زن داییم سه بار حامله شده بود و هر سه بار هم طبیعی زاییده بود ولی بازم خوب مونده بود . آخه با اینکه بچه از راه کس زن بیرون میاد ولی بعد از یه مدت کس حالت قبلیش رو بدست میاره ولی نه بصورت اولیه ، بلکه یکم از حالت اورجینال بیرون میاد . کم کم داشتم به آرزوم میرسیدم . منو زن داییم لخت روبروی هم بودیم . بی اختیار سرم رو بردم لای پستوناش و مثل بچه کوچولوها نوک سینه هاشو میخوردم ، خیلی لذت بخش بود .توی همون حال بودم که احساس کردم آبم داره میاد . گفتم آبم داره میاد ، گفت : بریز توی دستم . آروم دستش رو برد زیر کیرم و آبم ریخت توی دستش و با همون آبم برام جلق میزد . گفتم زن دایی جون میشه کستو لیس بزنم . گفت : تا حالا تجربه نداشتم ولی اگه دوست داری باشه من حاضرم . حوله ی بزرگم رو زیرش انداختم و روش خوابید . منم رفنم لای پاهاش . از اونجا که خیلی مطالعه داشتم قسمت های حساس زن ها رو میدونستم . گردنشو میخوردم ، و آروم ران تپلشو که زالو خورده بود ماساژ میدادم . رفتم سراغ کسش و چند بار نوک زبونم رو زدم به کسش . با اون چیزی که توی فیلمها دیده بودم فرق داشت خیلی مثل کس زن ها ی فیلم ها قشنگ نبود و خیلی شبیه به اون ا هم نبود . زن داییم تو حال خودش بود .من در حال پیدا کردن چوچوله اش بودم . خیلی با انگشتم بالای کسشو مالش دادم تا با آه و ناله های خفیف زن داییم پیداش کردم . وقتی حشری شده بودم کاملا داشتم کسشو میخوردم . فکر نمی کردم که شاید مریض بشم . با تمام وجود کسشو میخوردم و مشخص بود زن داییم تا حالا همچنین حالتی رو تجربه نکرده . کم کم کیرم بلند شده بود و من کیرم رو گذاشتن دم کسش . من روی زن داییم بودم و با کمی فشار تا ته رفت توی کسش . حالا متوجه شدم چرا زن داییم گفت که کیرت زیاد کلفت نیست . راحت داشتم تلمبه میزدم خیلی صدا میداد و من حشری حشری بودم . زن داییم میگفت خیلی دوستم داره . اینقدر حشری بودم و دوستش داشتم که حاضر بودم تمام بدنشو بخورم . گفت نذار آبت زود بیاد . چند دقیقه ای کیرم رو بیرون آوردم و ازش لب میگرفتم . زبونشو کاملا میکردم توی دهنم . دوست نداشتم این لحظه تموم بشه و تا آخرین لحظه عمرم پیشش بمونم . پا هاشو داد بالا و دور کمرم حلقه زد . گفت بکن . من پاهاشو چسبوندم به شکمش و یک لحظه سوراخ کونشو دیدم . گفتم تا حالا از کون هم دادی ؟ گفت مگه من جنده هستم . داییت فقط هفته ای یه بار با من رابطه داره و اونم مثل معمول هست و تنوعی نمیده . گفتم میتونم کونت رو بکنم . گفت یه وقت دیگه کونم رو بکن . حالا بکن توی کسم . منم کیرم رو گذاشتم روی دو لبه ی کسش . لبهای کسش بزرگ بود و خیلی نرم . کردم توی کسش و شروع کردم به عقب جلو کردن . وقتی شکمش به شکمم میخورد دنیا رو سرم خراب میشد . زن داییم سست شده بود و منم داشت آبم میومد . گفتم آبم داره میاد . حرفی نزد و همونجوری ریختم توی کسش . چند لحظه ای همون حالت خوابیدم روش . وقتی کیرم که شل شل شده بود بیرون آوردم ، آبم رو لای کسش میدیدم . گفتم خطرناک نیست . خندید و با لرزش صدای خوشکلش گفت نه عزیزم . بلندش کردم و دوش گرفتیم و رفتیم توی اتاق . و شروع کردیم به صحبت کردن با هم . زن داییم گفت چرا ازدواج نمی کنی ؟؟ گفتم میترسم که نتونم توی سکس موفق باشم . زن داییم گفت مطمئن باش خیلی موفق میشی . معلوم بود که از رابطه با من کاملا راضی بود . کم کم دل فاسدم آروم گرفته بود . گفتم جای زخم چطوره ؟؟ گفت : عالیه .
غروب شد و مامان اینا از سر مزرعه اومدن .و سراغ زن داییم رو گرفتن . گفتم خوبه ، تو اتاق خوابه ...
امیدوارم هیچ وقت عاشق زن متاهل نشین ...

نوشته:‌ ممد جون

داستان سکسی:

2.285715
نمره شما: هیچ میانگین 2.3 (7 votes)

نظرات

هرچی فکر میکنم که چطوری این همه کوس شعر سرهم کردی عقلم به جایی نرسید. کله کیری زنه رو زالو زده همه اون رو به تو سپردن؟ آخه بچه کونی 3 ساعت گذاشتی زالو خونشو بمکه؟ زالوش اندازه بشکه بود که سیر نمیشد؟ در ضمن خون تلخ و شیرین داریم ؟ واقعا کیر هرچی شهوانیه تو مغزت. از بس کیر کلفت و دراز رفته تو کونت دیگه کیر خودت به نظرت کوچیک میاد حق داری. توی اون حالت دردناک زن داییت چطوری حشری شد کوس مغز؟

من 15 سالمه از سوم دبستان میزنم
باور کنید :D
اگه وقت کردم داستان زندگیمو و این که چجوری جق زدن یاد گرفتمو براتون مینویسم
پیشنهاد میکنم 1 ماه
روزی 2-3 بار بزن
با ضرر زیادش اما
کیرت بزرگ میشه
کیر من الان تقریبا 17 سانته Lol

هر کی عکسشو میخواد پیام خصوصی بده Biggrin

این داستان نوشته ی یک عقده ای به تمام معناست که در حسرت یک کس هر روز به عشق فامیلهاشون جلق میزنه ! خوب خودش هم لو داد وقتی کسی نتونه مخ یه دختر رو بزنه که باهاش دوست بشه پس 100 درصد نمیتونه که مخ یه زن متاهل رو بزنه !
جلقی