شما اینجا هستید

زندگی سکسی من (۲)

قسمت قبل

ماجرایی را که دائی عرفان انروز پیاده کرد من را با دنیایی اشنا کرد که هنوز خیلی زود بود که باهاش اشنا بشم . ولی از یک طرف هم ترس شدید از دایی عرفان داشتم و دیگه میترسیدم که باهاش تنها باشم . ولی خوب دائی در گاهی مواقع شانس می اورد و خلاصه حالی میکرد . سالها از پی هم گذاشتن و من در سن 11 سالگی به بلوغ رسیدم . شاید از دایی فرار میکردم اما دوست داشتم که یک تجربه سکسی مشت داشته باشم . واسه همین اکثر شبا با خودم بازی میکردم تا ارضا بشم . لذت ارضا شدن و بیحالی و بی رمقی بعدش من را به تکرار اون کار میداشت . بلاخره دائی با معلم ریاضی من در دبیرستان ازدواج کرد و من را از شر سماجتهاش نجات داد . از اون به بعد با خیال راحت به دنبال کسی بودم که بتونم باهاش باشم . تا اینکه سال اخر دبیرستان که بودم . از خیابان میخواستم رد بشم و ماشینی به سرعت جلو من ویراژ داد و باعث شد که من جیغ بزنم و وسائلم از دستم بیفته . اصلا به این فکر نمیکردم که الان وسط خیابان هستم . و همینطور که زیر لب ناسزا میگفتم و وسائل پخش شدم را جمع میکردم که دیدم یکی گفت : خانم خوشگل اگر کارتون تموم شد از وسط خیابان برید کنار . نگاه کردم و دیدم , مردی نسبتا جوان با دستش جلو ماشینها را گرفته . شرمنده از این وضعیت زود از خیابان رد شدم و مرد هم رد شد و به کنار خیابان اومد و همانطور که لبخندی گوشه لبش بود گفت : حالت که خوبه . سرم را به نشانه تایید تکون دادم . مرد نگاهی کرد و گفت : من امین هستم و شما ؟ جواب دادم : دلیلی نمیبنم اسمم را به شما بگم . لبخندش عمیق تر شد . امیدوار بودم عینکش اینقدر تیره نبود تا من چشماش را میدیدم . نمیدونم تو فکرش چی بود که گفت : من هم دختر دارم که همسن و سالای شما باید باشه . با تعجب و ناباور نگاهش کردم که سرش را انداخت پایین و گفت : من 20 سالگی ازدواج کردم و دخترم الان 15 سالش است . لبخندی زدم و گفتم ولی من 17 ساله هستم . لبخندی زد و گفت : اما بهت نمیخوره . خنده ای کردم و سرم را پایین انداختم . گفت: حالا اجازه میدی که برسونمت ؟ نمیدونم چه چیز در موج صداش بود که دل من را لرزوند و قبول کردم . دلم میخواست بیشتر باهاش حرف بزنم . سوار که شدم گفت : وقت داری یا باید زود بری خونه ؟ گفتم : واسه چی ؟ گفت : یک چرخی بزنیم و بیشتر با هم حرف بزنیم . گفتم : من باید برم خونه . سری تکان داد و گفت درک میکنم . نمیخوام مشکلی واست پیش بیاد . ای کاش که مردها میدونستن با همین جملات به ظاهر ساده چطور یک دختر را مجذوب خودشون میکنن .
من را به خانه رساند و گفت : فردا همان جایی امروز همون ساعت منتظرم . اگر تونستی به خونه بگو که چند ساعتی دیر میری . سرم را تکون دادم و دستم را به طرف دستش که دراز شده تا با من دست بده بردم و اون خیلی اهست دست من را فشرد و به لبش نزدیک کرد و بوسید : خیلی خوشحالم که باهات اشنا شدم خان خوشگل .
دلم چنان لرزید که احساس کردم شورتم خیس خیس شده . زود به خونه رفتم و همش پشیمون بودم که چرا دعوتش را قبول نکردم و ناراحت بودم که نکنه فردا نیاد و من را یادش بره .
فردا از مدرسه هیچ نفهمیدم و تمام مدت به این فکر میکردم که امروز چی میشه به خونه گفته بودم که میخوام مدرسه بمونم و اونجا درس بخونم . بخاطر اینکه خونه ما همیشه شلوغ بود و همیشه چند تا بچه مشغول بازی بودن . من هم چون سال اخر بودم و باید واسه دانشگاه اماده میشدم این بود که سخت گیری در کار نبود . خلاصه ظهر از مدرسه بیرون زدم و خودم را به محل دیروز رساندم و دیدم بله اقا اون طرف خیابان تو ماشین نشسته . به اون طرف رفتم و سوار شدم . تا سوار شدم گفت : چطوری الاهه زیبایی ؟ لبخندی تحویلش دادم و گفتم : خوب . سرش را تکان داد و گفت به خونه گفتی دیر میری . به نشان تایید گفتم اره و اون هم که گویا خوشحال شده بود گفت : خیلی خوب حالا که اینطوره من هم امروز به باغ رویا میبرمت . با تعجب نگاهش کردم و اون گفت : به من اعتماد داری ؟ سرم را تکون دادم و اون گفت : خیلی پس خیالت راحت که کاری میکنم که این روز واسه همیشه تو ذهنت بمونه .
به باغ رویا رفتیم . باغی که واقعا رویایی بود و میشد بگی که از هر میوه تعدادی درخت در اون بود . خلاصه امین خودش پیاده شد و به طرف در سمت من اومد و من را هم پیاده کرد و به طرف تابی که روبه روی ساختمان باغ بود برد و به من گفت بشین . من روی تاب نشستم و اون شروع به تاب دادن من کرد . کمی که من را با شدت تاب داد گفتم من میترسم. تاب را اهسته نگه داشت و خودش را از پشت به من چسبوند و همانطور که دستاش را دورم حلقه میکرد گفت : ببخشید عزیزم . چنان احساس داغی کردم که برام قابل وصف نیست . همانطور که یکی از دستاش دورم حلقه بود دست دیگش را بالا اورد و صورتم را بطرف خودش برگردوند و شروع به بوسیدن و لب گرفتن از من شد . من بلد نبودم و واقعا نمیدونستم که باید چه کار کنم . اما اون خیلی صبوری کرد و باهاش همراه شدم و سعی کردم کارهاش را تکرار کنم . بوسه خیلی طولانی بود . که ارزو داشتم هیج وقت تموم نشه . ولی بوسه را تمام کرد و گفت : با من میای ؟ قبول کردم و همراهش شدم . حاضر بودم تا اخر دنیا باهاش باشم . من را به ساختمان برد وبه یکی از اتاقها برد . اتاقی که یک تخت دونفره در ان خودنمایی میکرد و میشه گفت وسیله دیگه داخلش نبود . من را روی تخت نشاند و شروع کرد به بوسیدن دوباره من و بعد بوسش را روی گونه هام بعد از من جدا شد و مقنعه را از سرم بر داشت و شروع کرد به بوسیدن گردنم . من بیحال بودم و شدیدا نیازمند . همانطور که من را میبوسید دکمه های مانتو را باز میکرد ....
ادامه دارد ...

ممنون از دوستان عزیزم به خاطر نظرهاشون در مورد قسمت 1 . ممنون از ادمین عزیز . اما باید بگم که از اول هم گفتم داستان من عجیب و غریب است . متاسفانه من به خاطر همون تجربه , راهی را رفتم که شاید میتونست این نباشه . پس از حوصله و تحملی که میکنید ممنون . درضمن دوست عزیز که گفتن این غیر ممکنه . فیلمهایی که من از دوران قدیم یادم است به همون صحنه بوس و حرفهای عاشقانه خلاصه میشد . شما فیلم های برباد رفته یا اسپارتاکوس را بگید کدامش با صحنه بوده . بعدها فیلمهای الن دلون بود که باز همون هم مثل فیلم های امروز صحنه نداشت . ولی باز هم ممون .

نوشته: ماندانا

0
هنوز نمره داده نشده

نظرات

جواب سامان كه گفته

- هوشنگ خان به نکته بسیار جالبی با سند و مدرک اشاره کردن . واقعا دستشون درد نکنه. ضمنا یادتون باشه که عایشه هم تو سن 7 سالگی به عقد محمد در اومد

اين همه ادعا نكن

آيشه 9 سالش بود كه زن محمد شد

و گفته

ادمه 6 یا 7 سالم بود و یه بار داشتم تو حیاط بادوچرخه ام بازی می کردم. برای اینکه تجسم کنید حالت رو دقیقا میگم. سوار بودم و با دوتا پاهام رو زمین دوچرخه رو حرکت می دادم یعنی پاهام به پایدان نبود. به صورت ریتمیک پاهامو رو زمین می کشیدم. یه لحظه یه حس عجیبی اومد تو وجودم. یه حس شیرینی بود با یه درد خاص در ناحیه زیر بیضه دقیقا. ترکیب اون درد و حس شیرین باز هم خوب بود و لذتبخش برام. راستش اولش خیلی تعجب کردم از اون حس اما خوب خوشم اومده بود.

--- حروم زاده نميخواي بس كني اين كوس شعراتو

اخه چي بگم بهت سامان
ميگي 30 سالته به والله قسم 20 سالتم نيست
حاضرم باهات قرار بزارم

---
اين همه دكتر اين همه پسر اين همه دختر
توي تخم سگ حروم زاده فقط اينطوري هستي
توف به ناموست به شرف نداشتت و هيكل جغيت

بالا
0 لایک

سلام دوستان عزیزم
دوستان خواهش میکنم با دقت بخونید بعد اگه خواستید فحش بدید یا هرچی....
دقت کردید این سایت اول از دخترای معمولی شروع کرده و بعدش داره کم کم به سمت دخترای چادری و بسیجی و بعدشم به سمت سکس های خشن و کثیف و بردگی میره.
داره میگه نیاز نیست دیگه منتظر فاحشه ها باشی ... حتی اگه تو خیابون یه دختر چادری هم دیدی برو تو فکر سکس باهاش..... اگه خواستی با خواهرت، مادرت، همه محارمت سکس کن اونم سکس کثی و خشن. فکرشو بکن.
دست رو مقدسات ما میذارن.... میخوان چند تا چیزی که هنوز براش ارزش قائلیم رو نابود کنن. چیزایی که لایق غربی های کثیف و لائیک هست رو دارن به ما نسبت میدن. ما ایرانی هستیم و ارزشمون بیش از اینهاست. ما نوادگان کوروش کبیریم.
فکر نکنید این سایت دست چند تا مثل خودمونه این سایت رو کسانی میگردونن که نسبت به ایران و ایرانی کینه دارن، و همه عکس و داستاناشون با هدفه.
شاید چندتایی از این حرف من خوششون نیاد اما مطمئنم اکثرتون وجدان موافق با این حرف من دارین. پس.....
در ضمن من یه بچه آخوند یا بسیجی یا .... نیستم منم مثل شمام و مثل شما هنوز یه کم وجدان پاک آریایی دارم.
من دیگه اینجا نمیام..... پس تو ایمیلم منتظر پیاماتونم..... pm300002@gmail.com

بالا
0 لایک

به نظر من نكته جالب توي داستانت كه بابقيه داستانها متفاوتش كرده اينه كه علي رغم پر رنگ بودن سكس و شهوت در داستان ، هدف اصلي داستان چيز ديگريه كه اميدورارم براي همه خوانندگان جالب و جديد باشه . اما لازم نيست داستان رو خالص تعريف كني و مي‌توني از ابزارهاي داستان نويسي هم براي جذابيت داستان استفاده كني . منتظر قسمت بعدي هستم.

بالا
0 لایک

با توام، تو که گفتی بسیجی یا ... نیستی!
هر کسی خودش عقل داره و گمان نمی کنم خیلی نیازی به نصیحتهای شما داشته باشه. به نظر می رسه که با عنوان مذهب ایران به نابودی کشیده شده و اتفاقا افکاری مثل افکار شما در اقلیت است. در ضمن تو هیچ چیز از این غربیهای کثیفی که گفتی نمی دانی

بالا
0 لایک

افغانیه الاغ باز تو اومدی نظر دادی؟؟؟

بدبخت ترسو فکر میکنی اگه فارسی ننویسی ما نمیفهمیم تو همون کرن و مارینای بی وفا هستی؟؟!!!

لال هم بیای نظر بدی ما میفهمیم کره خر.

بالا
0 لایک

:B باز 1 دختر داستان داد و باچه خواری شروع شد؟4خط داستان کیری دیگه اینقدر به به و چه چه داره؟
حالا اگر داستان شماره1 رو دائیش ارسال میکرد که الان با فحش ننش و گائیده بودید
میدونید چرا افرادی مثل you jizzzو سارا و... بقیه بچه های قدیمی اینطور تعریف نمیکنن؟برای اینکه اونها دستمال بدست نیستن و واقعی نظر میدن >:P

خوایه مالها ~X( ~X( ~X( ~X( ~X( ~X( ~X( ~X(

بالا
0 لایک