شما اینجا هستید

زنم و رئیسم

نمی دانم اشتباه من از كجا شروع شد. تا آنجائیكه به یاد دارم دو سال پیش بود كه خانم صارمی به اداره ما منتقل شد. از اولین برخورد با او احساس كردم میتوانم رابطه خوبی با او داشته باشم. بنابر این سعی كردم با اولین كلام برخورد گرم و صمیمانه ای با او داشته باشم. هر چند در آن زمان من یك مرد 29 ساله بودم و پنج سال از ازدواجم می گذشت و پسرم 3 ساله بود. زن من 26 سال داشت و از زندگی با هم كاملاً لذت میبردیم.
ازدیدن اندام او احساس خوبی به من دست میداد چون باریك و سكسی بود. با این همه خانم صارمی هم كشش و جاذبه خاصی در من ایجاد كرده بود و حس عجیبی در من بوجود آورده بود. از آن موقع شروع كردم به انجام هر كاری تا مدت بیشتری را با خانم صارمی در اداره بگذرانم و به هر بهانه ای یا به اطاق كار او سر می زدم و یا با تلفن به او زنگ میزدم. كم كم رابطه ما رنك دوستی و شوخی به خود گرفته بود و علاوه بر صحبت در مورد كار، در مورد همدیگر هم حرف هایی میزدیم.
یك بار اتفاقی دست من به او خورد و او نگاه معنی داری به من كرد و هیچ حرفی نزد. پیش خودم فكرهای زیادی در مورد او میكردم و سعی كردم این كار باز هم تكرار شود. كم كم این رفتار من برای او عادی شد و هیچ وقت هم اعتراضی نمی كرد.
رابطه من با خانم صارمی بتدریج روی كار من تاثیر گذاشت و كم و بیش اعتراض اطرافیان را بر انگیخت كه احتمالاًبه گوش رییس هم می رسید. یك بار كه در اطاق خانم صارمی بودم و داشتم با او شوخی می كردم ، كمی به دنبال او دویدم و او داشت فرار میكرد و می خندید كه در اطاق باز شد و رییس اداره وارد شد. با دیدن این صحنه هر سه ما خشكمان زد و سكوت عمیقی حاكم شد. و بعد بدون هیچ حرفی رییس از اطاق خارج شد. بهت عجیبی به ما دست داده بود و نمی دانستیم باید چه كار كنیم. به هر حال فردای آنروز به من اطلاع دادند به اطاق رییس بروم. وقتی وارد اطاق
شدم ، پشت میزش نشسته بود و داشت اوراقی را مطالعه می كرد. به من یك صندلی نشان داد و گفت كه بنشینم. سپس شروع به صحبت كرد و گفت بدلیل افت راندمان كاری و به استناد گزارش بعضی از همكاران و رفتار نا مناسب در محل كار بایستی اخراج شوم. شروع كردم به دلیل و بهانه آوردن وتوضیح دادن و خواهش كردن. چون به هیچ قیمتی راضی نبودم شغلم را از دست بدهم و می دانستم امكان ندارد بتوانم شغلی اینچنین و با حقوق بالایی كه داشتم در جای دیگری پیدا كنم. ولی رییس دوباره همان حرفها را تكرار كرد و گفت كه راهی ندارد. این بار خواهش ها والتماس های من بیشتر شد و به او گفتم در صورتیكه اینبار را ببخشد حاضرم هر كاری بكنم. پس از خواهشهای بسیار احساس كردم كمی نرم شد و در آخر گفت :" هر كاری ؟"و من جواب دادم :" هر كاری. " او گفت ممكن است راهی وجود داشته باشد و البته فقط یك راه. دانستن اینكه در چه موقعیت بدی هستم و برای اینكه فرصت را از دست ندهم باعث شد كه بگویم :" حاضرم هر كاری بكنم. "نگاه طولانی و عمیقی به من كرد و سپس گفت كه من باید به خانه بروم و به همسرم بگویم كه شاید بطریقی بتواند چیزی را گرو بگذارد و او را راضی كند تا شغل من محفوظ بماند. من در آن لحظات
درست متوجه حرفهای او نشدم ولی او دوباره به حرفهایش ادامه داد و اظهار داشت كه به نوعی به سحر( همسر من ) علاقمند است ! " بعد از این همه ،بنظر من زن تو خیلی فریبنده است و می دانم كه تو به پول و شغلت نیاز داری. شاید بتوانی با او صحبت كنی تا راهی بیابید كه او بتواند ضامن تو شود و از این شرایط خلاص شوی. من راضی شدم كه اگر بشود یك فرصت به تو بدهم. " و سپس یك خنده شیطانی به من تحویل داد.
در مورد رئیسم بگویم كه او مردی 35 ساله بود با ظاهری آراسته و اندامی موزون و ورزشكاركه به وضع ظاهر خود اهمیت زیادی میداد و همیشه عطر های گرانبها و خوشبو استفاده می كرد. او همسر مرا در چند مراسم كه در اداره برگزار شده بود دیده بود، البته سحر هیچگاه به او توجهی نكرده بود و او خود نیز اینرا میدانست.
با این صحبت او كاملاً فهمیدم خواسته اش چیست، از جایم پریدم و با مشت به سمت او هجوم بردم. ولی او از من قوی تر بود و مشت مرا رد كرد و مرا گرفت و فشار داد. من شروع به تقلا كردم و پس از اینكه كمی آرام شدم گفت كه من مجبور نیستم خواسته او را قبول كنم ولی بهتر است در مورد آن كمی بیشتر فكر كنم و فراموش نكنم كه خود من نیز در اداره داشتم چه می كردم و به هر حال از رفتارم چه نتیجه ای خواهم گرفت. بعد از این تحقیر من هیچ چیزی نگفتم و فقط به خانه رفتم.
وقتی به خانه رسیدم سحر زیبای من مرا بوسید و گفت" امروز چطور بود عزیزم؟
من فقط بوسه او را جواب دادم و رفتم تا دوش بگیرم.
وقتی كه شب شد در تخت پس از كمی عشق بازی و سكس ، اتفاقی كه آنروز برایم افتاده بود را برایش تعریف كردم( قسمت هایی از این اتفاق را). او خیلی از دست رییسم عصبانی شد
و فكر می كرد كه حتماً او با من دشمنی دارد. او به من گفت كه از رییسم شكایت كنم اما وقتی كه برایش توضیح دادم كه در چه موقعیتی گرفتار شده ام او پی برد كه چقدر این شغل برای من ارزش دارد و ترس من از اینكه دیگر نمی توانم كاری با حقوق مشابه پیداكنم نیز آشكار شد.
او گفت " من می دانم این كار چقدر برای تو مهم است ولی ما چكاری میتوانیم بكنیم ؟" من لبهایش را بوسیدم و گفتم " ممكن است تو بتوانی برای من كاری بكنی عزیزم،شاید تو بتوانی به نحوی دل رییسم را بدست آوری و او را راضی كنی. "
خودم باورم نمی شد كه دارم این جملات را به همسر زیبایم می گویم ، كسی كه خیلی عاشقش بودم ، ولی من بی چاره و ناامید شده بودم.
مدت نسبتاً زیادی سحر بی صدا ماند ، می توانم بگویم شوكه شده بود. در همان زمان حس عجیبی به سراغم آمد و كیرم شروع كرد به بزرگ شدن. او متوجه شد كه كیرم دوباره دارد بزرگ میشود ، نگاهی شرورانه در چشمانش دیده شد ، اما جوابی به من نداد و شروع كرد به مالیدن و ضربه زدن روی كیرم. و در آخر به زبان آمد و گفت :" آه عزیزم ،ایكاش راه دیگری وجود داشت كه من می توانستم به تو كمك كنم ،خودت می دانی من نمی توانم تحمل كنم كه مردی به من دست بزند یا با او همبستر شوم. من نمی خواهم در این مورد چیزی بشنوم و فكر آن مرا دیوانه می كند. " ادامه كارمان و اشتیاقی كه سحر در سكسمان نشان می داد باعٍث شد كه پس از چند لحظه او در آغوش من باشد و بوسه های پشت سر هم و در آخر هر دو مجدداً ارضا شدیم و بعد همانطور در بغل هم خوابیدیم.
**
فردا صبح وقتی برای صبحانه به آشپزخانه رفتم سحر حوله حمام تنش بود و داشت صبحانه را آماده می كرد. طوری رفتار می كرد گویا شب قبل هیچ اتفاقی نیفتاده ، پسرمان هم آنجا بود و داشت صبحانه اش را می خورد و تا به مهد كودك برود. وقتی صبحانه اش تمام شد سحر او را برد تا تلویزیون نگاه كند و سپس برگشت و برای سورپرایز من گفت " من آن كار را انجام می دهم. من می دانم كار تو چقدر برایت مهم است و بعلاوه ما به پول آن هم نیاز داریم. "
از جایم پریدم و او را بوسیدم ، " آه عزیزم ، تو اگر دوست نداری مجبور نیستی آن كار را انجام بدهی ، من نمیخواهم تو اون كار را بكنی اگر حس می كنی كه نمی توانی. "
سحر لبخند ضعیفی به من زد و گفت "عزیزم ، ما انتخابهای زیادی نداریم. می دانم چقدر برای تو سخت است كه بخواهی دوباره ار صفر شروع بكنی ، نه من میروم برای آن ، تا تو
بتوانی مشكل را حل كنی. "
**
عصر آنروز به رییسم زنگ زدم و گفتم همسرم قبول كرده كه با او باشد البته شرط من آنست كه مشكلی برای خانم صارمی هم بوجود نیاید. حس عجیبی باعث می شد كه من هر لحظه
بیشتر و بیشتر تحریك بشوم وقتی كه فكر می كردم سحر چگونه توسط رییسم سرویس میشود. فكر میكنم سحر هم می دانست كه من در این باره فانتزی سكسی خودم را دارم.
من میتوانستم خرسندی صدای رئیس را بشنوم و او گفت" احسنت بر تو ! مطمئنم انتخاب درستی كردی ، من تو و خانم صارمی را به یك دفتر جدیدمنتقل میكنم همراه با ترفیع ، پس به همسرت بگو من حدود ساعت 8 امشب خانه شما خواهم بود. "
**
سحر معلم دبستان است و عصر به خانه آمد. و پسرمان را هم از مهد به خانه آورد ، نگاه نا مطمئنی داشت و حرف كمی میزد. حدود ساعت 7:00 از اطاق خواب بیرون آمد و یك دامن لی و یك تیشرت پوشیده بود. او رفتار خود را عادی نشان می داد و لباس معمولی خانه را پوشیده بود. شام را خوردیم و هر دو رفتیم و پسرمان را خواباندیم.
سحر به من گفت " دوستت دارم عزیزم " و مرا بوسید. از وقتی كه به اطاق بچه مان رفتیم و بعد در پذیرائی منتظر ماندیم من می توانستم لرزش و استرس را در بدن سحر ببینم. رئیس سر موقع آمد. او هنوز لباس ورزشی تنش بود. بلافاصله با دیدن سحر با خوشحالی اظهار محبت كرد. متوجه شدم جلو شلوارش كمی برآمدگی جلب نظر میكند.
همینطور كه داشت وارد پذیرائی می شد آنرا از روی شلوارش كمی فشار میداد. همگی نشستیم ، سحر آمد كنار من روی مبل و رییس مقابل ما نشست. پس از كمی نوشیدن و پذیرایی او بلند شد و خواست دوش بگیرد. در حالیكه به ساكش اشاره میكرد از سحر پرسید " من كجا میتوانم این ساك را بگذارم؟". سحر بدون آنكه به او نگاه كند گفت :" آنرا در اطاق ما بگذارید. "
رییس فاتحانه لبخندی به من زد و خیلی نزدیك پشت سحر به سمت اطاق خواب ما رفت. به محض آنكه وارد اطاق شد ، سحر را بغل كرد و بوسید و در را پشت سرش بست و مرا تنها
بیرون گذاشت. سحر اطاق میهمانی را كه چسبیده به اطاق خوابمان است برای من آماده كرده بود ، كه اگر رییس خواست تمام شب را در خانه ما بماند من آنجا باشم. تصور آنكه الان در اطاق روبرو دارد چه اتفاقی می افتد باعث شد كه من حسابی راست كنم.
تصمیم گرفتم سری به پسرم بزنم و وضعیت آنجا را هم چك كنم. دیدم خواب است و خیالم راحت شد. در برگشت به سمت اطاق مهمان از كنار اطاق خوابمان توانستم صدای دوش حمام
را بشنوم. دیگر نتوانستم تحمل كنم دزدكی بیرون رفتم و از كنار پنجره اطاق خوابمان دیدم مقداری پرده كنار است و می توان به این طریق داخل را دید. سحر روی تحت نشسته بود و منتظر رئیس من بود تا از حمام بیرون بیاید.

" خیلی خوبه " ، رئیسم با گفتن این جمله از حمام بیرون آمد ، حوله را مثل لنگ دور كمرش پیچانده بود و آشكارا دیده میشد كه چگونه كیر باد كرده اش حوله را به سمت جلو هول داده است. سحر هم داشت نگاه میكرد. رئیس به سمت سحر رفت ، دست او را گرفت و خواست او را بلند كند ، اول كمی مقاومت كرد و خود را عقب كشید ولی رئیس آنقدر قوی تر بود كه بالاخره او بلند شد و ایستاد. رئیس شروع كرد به بوسیدن او و سپس دستهایش شروع به پرسه زنی از روی تی شرت سحر كرد. وقتی رئیس با دستهای بزرگش سینه سحر را می فشرد صدای ناله خفیفی از سحر شنیدم. رئیس شروع به بالا زدن تی شرت سحر كرد و گفت :" به ، چه بدن ناز و ملوسی ،عجب هیكل باحالی داری ،شوهرت هر بار تا بهشت پرواز میكندوقتی این سینه ها را می خورد. "
دستهای سحر را بالا آورد و تی شرت را بیرون كشید. سینه های سفت سحر دیده می شد. بعد سوتین و دامن سحر را هم در آورد و فقط یك شورت باقی ماند. رئیس شروع كرد به لب گرفتن و بوسیدن و پس از اندكی سحر را به طرف تخت فشار داد و او را روی تخت نشاند. سحر روبروی رئیس نشسته بود ، رئیس حوله را زمین انداخت و كیرش بیرون پرید. كیرش بزرگ و كلفت بود و به نظرم 8 ایتچ یا بیشتر می آمد.( خیلی بزرگتر از مال من به نظر می آمد. )
سحر با دیدن آن به نظر گیج می آمد، نه حرفی می زد و نه حركتی می كرد.
سپس رئیس به حرف آمد :" بگیرش ، بیا ، بهش دست بزن"
سحر خیلی مردد دستش را بالا آورد و آن را گرفت ، سپس به آرامی شروع به مالیدن آن كرد.
" آخی ، چه احساس خوبی ، خودت می دانی چقدر خوب داری این كار را انجام می دهی ؟ بیا دختر دست دیگرت را هم بگذار روی تخم هایم و آنها را هم بمال "
سحر هم گفته رئیس را انجام داد.
من متوجه شدم كه سحر دارد در همین حین با دقت كیر رئیس را وارسی می كند سپس برایش خیلی راحت تر از قبل شروع به مالیدن و جلق زدن كرد. او مالیدن كیر رئیس را به سمت
بالا پائین با ریتم خاصی انجام می داد.
قلب من تقریباً ایستاد وقتی كه شنیدم همسر محبوبم به رییس گفت :" به نظر چه كیر خوبی داری آقا مهران !! " ، او نگاهش را به بالا آورده بود و به رئیس نگاه می كرد ،
فكر كنم دیدم داشت با زبانش لبهایش را هم می لیسد. رئیس جواب داد " حالا بیشتر هم خوشت می آید وقتی كه كارش را ببینی "
دیگر من هم كم كم دستم روی كیرم بود و داشتم آن را به دیوار فشار میدادم و می دیدم آندو چقدر خودمانی شده اند. رئیس داشت حسابی تحریك می شد و نزدیك بود كه آبش بیاید . من كمی متوجه خودم شدم و دیدم چگونه دارم از دیدن زنم و كاری كه برای رئیس میكرد حال می كنم.
رئیس دست سحر را گرفت و آنرا از روی كیرش برداشت و گفت :" مطمئناً می دانی كار دستت چقدر خوبه ، حالا خم شو و سرت را روی آن بالش بگذار تا ببینیم كار كس دادنت چطوره ؟"
من از شنیدن این كلمات شوكه شدم ، اما بطور حیرت انگیزی هم راست كردم و می خواستم صورت زنم را ببینم كه چطوری به این مرد می دهد. من نمی توانستم باور كنم این كار
چقدر دارد من را تحریك می كند و داشت آبم می آمد.
سحر همان كاری را كه رئیس گفته بود كرد و رئیس شرت زنم را پائین كشید و خیلی نرم دستش را روی كس او گذاشت. با انگشتش شروع به ماساژ كرد و لبه های آن را باز میكرد
.سپس انگشتش را داخل كس سحر كرد و وقتی در آورد از آب كس برق میزد. لبخند شیطنت آمیزی به سحر زد و رفت بالای سر او ، سحر با یك دستش كیر رئیس را گرفت و در دهانش
گذاشت. در ابتدا رئیس كیرش را به نرمی هول داد داخل ، حدوداً یك یا دو اینچ ، سپس شروع كرد به پر كردن فضاهای خالی و دهان سحر را كاملا پر كرد ،سحر دستش را روی كیر
رییس گذاشته بود و آن را هدایت می كرد.
خیلی طول نكشید كه آب رئیس آمد. او تا آخرین لحظه كیرش را در دهان سحر نگه داشت و سحرمجبورشد همه آب را بخورد. او دو بار داشت خفه می شد و با یك نگاه ملتمسانه
خواست تا كیر را بیرون بكشد ، ولی علیرغم دست و پا زدن سحر او هنوز كیرش را در دهان سحر جلو وعقب میكرد تا آخرین قطره آبش بیرون آمد.
سحر خسته از دست و پا زدن همانجا خم شد و رئیس برای نفس گرفتن او را در بغل گرفت و دراز كشیدند. فقط چند لحظه طول كشید و رئیس بلند شد و گفت :" خوب عزیز ، چطوره یك
دوش سریع با هم بگیریم و دوباره شروع كنیم ؟"
من میشنیدم كه هر دو در حمام می خندیدند، به نظر می آمد آنها برای مدت بیشتری آنجا ماندند ، سپس هر دو لخت از حمام بیرون آمدند و روی تخت با هم دراز كشیدند. سحر خودش
را در بغل رئیس گرم میگرد و رئیس دوباره سر حال آمده بود. بطور واضح معلوم بود سحر الان با او خیلی راحت است. با دیدن كیر شق رئیس او هم سر حال آمد و شروع به مالیدن
و فشردن كیر و خایه رئیس كرد. چند لحظه بعد از جایش بلند شد و روی رئیس رفت و حالت 69 گرفت و شروع به ساك زدن كرد. اصلاً باورم نمی شد ، او تابحال هرگز با من چنین
حركتی نكرده بود. رئیس با خوشحالی شروع به خوردن كس و كون سحر كرد در حالیكه در آن طرف سحر داشت به آهستگی كیر او را لیس میزد. ناگهان سحر جیغ آرامی كشید چون رئیس
انگشتش را داخل كون او سر داده بود. او برای چند ثانیه كیر را رها كرد تا بتواند خود را آماده كند. سپس دوباره با دستش شروع به جلق زدن روی كیر خیس رئیس كرد.
آنها این بازی سكسی را در حدود 15 دقیقه ادامه دادند.
سپس شنیدم سحر گفت :" خوب ، بسه مهران ، حالا بیا من را بكن ، دوست دارم الان كیرت را توی كسم بكنی ! "
رئیس داشت به خودش افتخار می كرد كه سحر را حسابی تحریك و آماده كرده و آرام سحر را برگرداند و كیر كلفتش را روی كس كوچك زن من تنظیم كرد ، كسی كه تا حالا فقط مال من بود. سحر انگار داشت در آسمان پرواز میكرد. تا آن كیر كلفت وارد شد ، فریاد سحر بلند شد. اما بعد از چند بار مالش ، كامل فرو رفت و اندكی بعد پاهایش را دور كمر رئیس گذاشت و خود را باز كرد و كمك كرد با هم شروع به گائیدن كنند.
بطور واضح می توانستم ببینم رئیس سرعت و عمق فرو كردنش را زیاد كرد. زنم با صدای لطیفی زیر لب می نالید :" آی. .، بكن ، بكن. .. من را بكن ، آخ خدا ، توقف نكن. .. آخ چقدر دوستت دارم ! " ( من یك كمی حسودیم شد وقتی این را شنیدم. اما من هم همان لحظه آبم آمد و دستم و شورتم را خیس كرد و به نظر یك كم هم با فشار می آمد. )
انگار سحر به چند ارگاسم پشت سر هم و مضاعف رسید. هر بار میدیدم كه به خود می پیچید و سفت میشد و همزمان صدای جیغش را می شنیدم و می فهمیدم دوباره ارگاسم شده است. رئیسم را هم میدیدم كه نگاهش را به سحر دوخته و هنوز دارد او را می كند و از دیدن موفقیت جدیدش حسابی لذت می برد.
این دفعه برای سومین بار آبم روی دستم خالی شد. من از اینكه اینهمه اسپرم ذخیره داشتم شگفت زده شده بودم و نگاهم به پائین افتاد و دیدم دستم و جلو شورتم از آنهمه آب چسبناك پوشیده شده است. آنقدر زیاد بود كه در آن تاریكی بخوبی دیده می شد.
زیاد طول نكشید كه رییس هم آبش را داخل كس زنم خالی كرد. ابتدا آه آه بلندی كرد سپس خودش را به سحر محكم فشار داد و بعد آبش را درون كس مكنده زنم اسپری كرد. هر دو به
نفس نفس زدن افتاده بودند و بی حال شدند. سحر او را در آغوش گرفت تا آخرین قطره های او را هم از دست ندهد.
من نه تنها احساس خستگی می كردم بلكه احساس مبهم و تحقیر آمیزی نیز داشتم. برای من دیگر بس بود ، درون خانه شدم و رفتم تا در رختخواب اطاق مهمان بخوابم. از آنجا كه اطاق مهمان كنار اطاق خوابمان بود تا دو ساعت از سر و صدای مداوم درون اطاق نتوانستم بخوابم. صداهای ناله بلند رئیس و صدای جیغ های كوتاه سحر از اطاق بغلی شنیده می شد. یك جا شنیدم سحر گریه میكند و التماس می كند كه دیگر بس كند. كاملاً مطمئنم در آن لحظه رئیس مشغول فرو كردن كیرش در كون سحر بود. من نمی توانستم كمكی به خودم بكنم و دوباره آبم توی دستم خالی شد.
بالاخره بعد از اینكه اطاق مجاور كمی ساكت شد من خوابم برد.
حدود ساعت 2 صبح بود كه شنیدم در اطاق باز شد و سحر آمد پیش من و خودش را در بغل من جمع كرد و بوسید و گفت :" دوستت دارم عزیزم ،مهران همین الان رفت."
هر جوری كه بود آنشب ما با هم دوباره سكس داشتیم و آن بار واقعاً خیلی عالی بود.
الان حدود دو سال از آن ماجرا می گذرد و هنوز هم بعضی وقتها سحر مقداری از جزئیات آنشب را برای من تعریف می كند چون می داند با این حرفها مرا تحریك می كند و كیرم حسابی راست میشود. سحر بعد از آنشب دیگر هرگز با مهران سكس نداشت ، اما آنشب طعم و چاشنی خوبی به رابطه سكسی ما تا حالا اضافه كرده است.
بعله. .. ، من شغلم را بدست آوردم و در یكی دیگر از شعبات اداره با ترفیعی كه مهران برایم رد كرده بود جزء كارمندان عالی رتبه شده ام ، خانم صارمی هم در یكی دیگر از شعبات است و هیچ مشكلی ندارد ، فقط وقتی برایش این ماجرا را میگفتم ، او هم ماجرای مشابه خود را برایم تعریف كرد و گفت برای حفظ شغلش چه كار كرده است.
البته الان مهران هم احساس میكند كمی كلاه سرش رفته ، چون بعد از آن ماجرا دیگر نتوانست راهی پیدا كند تا با سحر سكس داشته باشد.
 

این خیلی با مزه است، چون سحر بسادگی او را نادیده گرفت و دیگر به او محل نگذاشت و اكنون ما دیگر هیچگونه وابستگی به او نداریم. مهران تنها كسی بود كه توانست با سحر سكس داشته باشد و من فكر كنم دیگر این اتفاق برای هیچ كس دیگری نیافتد.
راستی ، تا یادم نرفته بگویم كه قسمتی از آن گرو و رهنی كه گذاشته بودم را با حقوق بالا و موقعیتی كه الان دارم توانسته ام از زن مهران پس بگیرم. ..

 

3.40351
نمره شما: هیچ میانگین 3.4 (57 votes)

نظرات

9999999 بارخاک برسرت خاک برسر رئیست خاک برسر همه ی اونایی که اداره ها رو به گند می کشن . این هم از ماجراهایی که در ادارات ما اتفاق می افته . شاید این داستان سرشار از دروغ و بلوف زنی بود اما اینکه ادارات ما فاسد هستند درسته . اصلا کارمند زن گذاشتن توی ادارات فساد ببار میاره . خیلی دیده شده که مردو زن باهم بودن توی یک اتاق کار چیزی جز کثافت کاری بدنبال نداشته . خاک برسر جاکشت کنن با اون حقوقت و اون رئیس فاسدت خاک برسرهمه تون همه تون یه مشت حیوونین کثافت تای عوضی . توی همه ی اداره ها این کثافتها بالاترین حقوق و مزایا را می گیرن آدمای صادق و خادم مردم هم محکوم به نابودی هستن خیلی بی پدر مادر هستی که باحال تعریف میکنی حرومزاده . من تابه حال به کسی فحش ندادم ولی به این یکی که فحش دادم فقط دلیلش این جوری افرادی هستن توی ادارات . دختره کارمند فلان اداره اول به جای جواب دادن به مردم با اون یارو بغل دستیش داره لاس میزنه خاک برسر اونایی کنن کهاین کثافتارو سرکار میبرن

بالا
0 لایک

baba ein yaru dare koso sher mige shoma che sadeen . agar agar agar 1% chizaee ke gofte rast bashe ya zanesh jende bude ya khodesh kuni . kesi ke be ein rahati ein chizaro motesaver mishe baedam nist vaghti zan grerft einkaro nakone . ammoo khasti zan begiri aval bede ma bokonim age khub bud to boro begiresh

بالا
0 لایک

آقایون و خانومها عصبانی نشین . این داستان خارجیه و چند سال قبل من ترجمشو به فارسی از یک سایت ایرانی خوندم و این آقا هم اونو کپی کرده پس زیاد غیرت ایرانیتون گل نکنه .

بالا
0 لایک

میدونی دوستان به اندازه کافی بهت فحوش میدن فقط خواهشان موقعی که میخوای داستان بنویسی طوری بنویس که طرف شک نکنه کس و شعر کفتار پیر کجایی بیا دو سه تا فحوش ابدار بده

بالا
0 لایک