شما اینجا هستید

زن آخوند

سلام بر همگي
اول بايد بگم که اين داستان صرفا يه داستان طنز و هيچ مشکلي هم با آخوندها ندارم بلکه دوستشونم دارم!!!!!!!!!!!!!! و فقط بخاطر فضاي داستان از آنها سوءاستفاده شده!!!!!!!!!!!!!!!!
حالا اصل داستان
يه پسر تخسی بود به اسم مهرداد که در همسايگي آنها يه آخوند جوون که به تازگي ازدواج کرده بود زندگي ميکردند و ميشه گفت که همسايه ديوار به ديوار بودند. اين مهرداد از وقتي که اين آخونده همسايه شون شده بودند هميشه تو کف زنه آخونده بود که اسمش اکرم بود و از هر فرصتي براي ديد زدن اکرم استفاده ميکرد. ديگه کار را به جايي رسوند که علناً رفت بالاي ديوار و مستقيم داخل حياط را نگاه ميکرد و وقتي اکرم از اتاق ميومد حياط با کمال پررويي به اکرم نگاه ميکرد و اکرم هم بخاطر شوهرش که به هر حال آخوند بود چيزي به اون نگفت . يه چند روزي که مهرداد اين کار رو تکرار کرد اکرم شاکي ميشه و به مهرداد ميگه از اينجا چي ميخواي که هميشه بالاي ديواري ؟
مهرداد هم با کمال پررويي ميگه تورو ميخوام .
اکرم ميگه : يعني چي.
مهرداد ميگه : يعني اينکه ميخوام با تو حال کنم. يعني اينکه ميخوام با تو سکس داشته باشم خوشگل خانم.
اکرم رو ميگين انگار يه گلوله آتيش شد و منفجر شد وبرگشت به مهرداد گفت خفه شو احمق کثافت بيشعور نفهم فکر ميکني من کيم جنده , برو گمشو احمق , بزار حاجي بياد بهش بگم پدرتو در بياره احمق کثافت.
مهردادو ميگين انگار اين حرفارو به اون نگفتن و با کمال پررويي ميگه به هر کي ميخواي بگو , بالاخره که تورو ميکنم حالا يه روز ديرتر.
يه چند روز که گذشت و مهرداد ديد خبري از آخونده نشد رفت بالاي ديوار و ديد که اکرم داخل حياطه . مهرداد , اکرم صدا کرد و بهش گفت اکرم خانم چي ميشه من و تو با هم باشيم کسي که نميفهمه.
باز اکرم شروع کرد به فحش دادن .
يه چند روزي هميشه مهرداد ميرفت بالاي ديوار همين حرفا رو ميگفت و اکرم هم فقط فحش ميداد , يه چند روزي که مهرداد کنه بازي درآورد اکرم بالاخره راضي شد و به مهرداد گفت باشه فقط يه بار.
امشب ساعت دوازده بيا انباري خونه مون من وقتي حاجي خوابيد ميام پيشت.
مهرداد گفت حالا چه کاريه 12 شب بيام الان ميام حال ميکنم ميرم ديگه.
اکرم هم گفت يا 12 شب يا اينکه برو گمشو ديگه مزاحم نشو.
مهرداد هم گفت باشه بابا قهر نکن ميام.
ساعت 12 مهرداد رفت داخل انباري و موقعي که ميخواست در رو ببنده پاش ميخوره به يه کوزه گلي و ميافته ميشکنه , صداش ميرسه به داخل اتاق , اکرم هم به آخونده ميگه از انبار صدا اومد برو ببين شايد دزد اومده باشه , آخونده هم بلند ميشه که بره ببينه چه خبره , مهرداد هم وقتي صداي در اتاق رو شنيد خوشحال شد و گفت ايول چه حالي ميکنيم امشب , براي همين در انباررو باز کرد تا اکرم بياد داخل , وقتي ديد آخونده داره مياد طرف انبار , گفت اي کيرم بياد تو اين شانس . سريع يه کيسه برنج گرفت رفت طرف در انبار , در همين زمان آخونده در رو باز ميکنه يه آدم که پشتش يه کيسه است و ميبينه , داد ميزنه آي دزد که مهرداد ميگه حاجي منم مهرداد همسايتون .
آخونده ميگه مهرداد تويي اينجا چيکار ميکني؟
مهرداد ميگه : حاجي فردا يه خيلي مهمون داريم تازه متوجه شديم که برنج نداريم براي همين مادرم گفت بيام از شما بگيرم , منم ديدم شما خوابين گفتم در بزنم زشته , براي همين جسارت کردم از بالاي ديوار اومدم داخل تا شما بيدار نشين و فردا بيام برنجو به شما بدم از شما عذرخواهي کنم بابت کارم.
آخونده هم گفت اين چه حرفيه آقا مهرداد هر وقت چيزي نياز داشتي بيا بگير.
فرداش مهرداد ميره بالاي ديوار و به اکرم ميگه چرا ديشب نيامدي .
اکرم هم گفت آخ اصلا يادم نبود , از ديشب ميگم من ميخواستم يه کاري انجام بدم , نه اينکه من از اين کارا نکردم اصلا يادم نبود که ميخوام چيکار کنم , حالا عيب نداره امشب بيا داخل اتاق خواب بغليمون , حاجي که خوابيد من ميام.
شب باز دوباره مهرداد رفت خونه آخونده اما اين بار داخل اتاق , وقتي که مهرداد ميخواست در رو ببنده , در با يک صداي وحشتناکي بسته شد که خود مهرداد هم ترسيد , اکرم هم از خواب ميپره و به آخونده ميگه پاشو برو ببين کيه صداي در اومد , آخونده هم بلند شد اومد طرف اتاق , مهرداد هم که ديد باز آخونده داره مياد رفت طرف کمد و چند دست لحاف و تشک برداشت و اومد طرف در , بازم آخونده شروع کرد به داد زدن و آي دزد که مهرداد گفت حاجي منم مهرداد.
آخونده هم گفت : باز تويي , اينجا چيکار ميکني؟
مهرداد هم گفت : حاجي ديشب بهتون گقتم مهمون داريم امشب همه خوابيدن خونه ما موندن , ما هم لحاف و تشک به اندازه کافي نداشتيم که مادرم گفت بيام از شما بگيرم که شما خواب بودين و باقي قضاياي ديشب که شما ميدونين.
آخونده هم گفت اشکال نداره برو.
فرداش مهرداد با يه حالت عصباني ميره بالاي ديوار و به اکرم ميگه چرا نيامدي , مثل اينکه مارو سرکار گذاشتي؟
اکرم هم گفت : نه به خدا اصلا فراموش کردم , اصلا امشب بيا تو اتاق خواب خودمون تا باورت بشه که من سرکارت نميذارم.
مهرداد هم گفت : پس حاجي چي؟
اکرم : حاجي امشب ميره روستا براي يه مراسم و امشبم نمياد.
مهرداد که خوشحال شد ميگه ايول , دمت گرم تا صبح در خدمت شماييم.
بعدازظهر سفر حاجي به روستا کنسل ميشه و مادر اکرم هم مريض ميشه و اکرم شب ميره خونه مادرش و شب هم اونجا ميمونه.
مهرداد از همه جا بيخبرهم شب ميره خونه آخونده اول در اتاق خواب رو باز ميکنه تا مطمئن بشه که اکرم تنهاست وقتي ميبينه که يه نفر بيشتر رو تخت نيست مطمئن ميشه که اکرم تنهاست براي همين همانجا دم در لباساشو در مياره و لخت ميپره رو تخت و روي سر آخونده.
آخونده هم ميترسه و داد ميزنه : آي تروريست , آي قاتل , مهرداد هم که ديد چه گندي زد سريع از تخت اومد پائين و گفت حاجي منم مهرداد , نترسين.
آخونده هم گفت مهرداد تو از جونه ما چي ميخوايي که هر شب اينجايي ؟
مهرداد هم گفت : هيچي بخدا.
آخونده که تازه خودشو پيدا کرده بود بعد از اون شوک وحشتناک , متوجه شد که مهرداد لخته و به مهرداد ميگه تو چرا اينطوري هستي؟
مهرداد هم گفت : حاجي دست رو دلم نذار که خونه .
اخونده هم گفت چي شد بگو ؟
مهرداد : حاجي فکر ميکنين من چرا اينطوري پريدم روي شما , همه از حشر زياده , به گفته شما من که نميتونم يه دختر رو تور کنم و بکنم چون شما ميگين اين يه عمل زناست , زن هم نميتونم بگيرم چون که امکاناتشو ندارم , حالا بدتر از همه اينکه جق هم نميتونم بزنم چون شما ميگين که جق زدن از زنا هم گناهش بيشتره , حاجي به دادم برس که دارم از حشر زياد ميميرم.
آخونده ميگه : مهرداد جان اشکال نداره درسته که جق زدن گناه اما براي يه بار اشکال نداره
مهرداد : حاجي دمت گرم چقدر شما خوبين , خدا شمارو از ما نگيره
آخونده : خواهش ميکنم مهرداد جان هروقت مشکل داشتي يا سوالي داشتي بيا پيشه خودم.
مهرداد هم بلند شد اومد بيرون با خودش گفت اي اکرم من اگه تورو جلوي شوهرت نکردم پس مهرداد نيستم.
داخل حياطه آخونده يه درخت گيلاس داشت و مهرداد هم يه روز جمعه که آخونده خونه بود رفت بالاي درخت گيلاس و شروع کرد به خوردن گيلاس و تخماشو ميريخت داخل حياط . اکرم هم که ديد مهرداد بالاي درخت گيلاسه و تخماشو ميريزه داخل حياط اعصابش خورد شد و ميره به آخونده ميگه که مهرداد و يه جوري دکش کنه , آخونده مياد به مهرداد ميگه : مهرداد چيکار ميکني ؟
مهرداد : دارم گيلاس ميخورم ديگه , خود شما گفتين هر چي که نياز داشتم بيام از شما بگيرم منم الان به گيلاس نياز دارم.
آخونده هم گفت بخور اشکال نداره در همين زمان اکرم اومد پيشه آخونده ايستاد .
مهرداد هم که بالاي درخت بود ديد که موقعت جور شد سريع ميگه : حاجي از شما بعيده اينکارا , شما که نبايد جلوي من مجرد از اين کارا بکنين , بده , به هر حال شما روحاني مملکت هستين.
آخونده که گيج شده بود ميگه : کدوم کار , من که کاري نميکنم .
مهرداد : حاجي دروغ چرا ميگين , من که دارم ميبينم.
آخونده ميگه کدوم کار بگو ديگه .
مهرداد همين کار ديگه دارين اکرم خانومو ميمالين , سينه ها و کونشو و کسشو دستمالي ميکنين ديگه.
آخونده ميگه اين چه حرفيه اکرم که از من 10 متر فاصله داره.
مهرداد : حاجي داري نفس نفس ميزني حرف ميزني , اوه اوه حاجي عجب کيره گنده ايي داري سايزش چنده , چطوري اينو تو کسه اکرم خانم جا ميدي . اوه اوه حاجي دمت گرم همش رفت تو کسه اکرم که , اوه اوه حاجي از کونم که داري ميکني مگه از کون حرام نيست , واي حاجي عجب کمري داري , اوه اوه عجب آبي اومد ازت حاجي , دمت گرم.
آخونده که گيج شده بود ميگه اين چه شرووراييه که داري ميگي , اين چه حرفاييه که داري ميگي , مثل اينکه گيلاس تورو گرفت , بجاي اين حرفا چندتا گيلاس بنداز پائين ما هم بخوريم .
مهرداد : حاجي اين درخت خودتونه خودت هم بيا بالا بچين بخور من اينقدر کار کنم که برا خودم بچينم بخورم , اينجا هم به اندازه کافي جا براي شما هست .
وقتي آخونده رفت بالاي درخت بعد از 2 دقيقه مهرداد اومد پائين و رفت طرف اکرم اونو بغل کرد و گفت داد بزني آبروتو تو محل ميبرم هر کاري کردم حرف نميزني فقط ببين که چطور جلوي شوهرت ميکنمت.
و بعد مهرداد شروع کرد با سينه هاي اکرم بازي کردن و آخونده هم که از بالاي درخت به مهرداد نگاه ميکرد گفت : آي کثافت با زنم داري چيکار ميکني ؟
مهرداد هم گفت : حاجي يعني چي اين حرف , اکرم خانوم که رفتن داخل اتاق من اينجا تنهام و دارم تخمايي که ريختم پائين دارم جمع ميکنم , مثل اينکه گيلاس هم شما رو گرفت .
آخونده هم به خودش گفت : اين گيلاس عجب چيزه باحاليه اين پسره حق داشت که فکر کنه من دارم اکرمو ميکنم و شروع کرد به خوردن گيلاس.
مهرداد هم شروع کرد به لخت کردن اکرم و خوردن سينه هاش و همانجا اکرم خوابوند روي زمين گفت من برات چه برنامه هايي داشتم حالا حقته که خشک خشک بکنمت تا ديگه منو سرکار نزاري و کيرشو گذاشت تو کس اکرم و بعد از چند بار تلمبه زدن آبش اومد همه رو خالي کرد رو شکمش .
فرستنده:‌aminaga

3.09524
نمره شما: هیچ میانگین 3.1 (63 votes)

نظرات

اول از همه کیرم تو کوس دختر .خواهر .مادر .مادر بزرگ پرسنل محترم این سایت کس شر. دوم این که کس شر هایه که شما تحویل مردم .واقعا شیطان حق داشت جلوی ادم سجده نکه .شما ها انسان نیستید به خودتون بیاد .این جفنگ هارا ننوسید . که باعث فساد جامعه میشه نکنید اگه هم میکنید تعریف نکنید

فقط یک کلمه
کیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییر به قبر مامان بزرگت