شما اینجا هستید

زن حشری در تاکسی

هوا خیلی سرد بود رسیدم به ایستگاه تاکسی کسی نبود تا سوار بشه اولش یه مرد ا.مد رفت صندلی جلو نشست منم منتظر بودم که دو نفر دیگه بیاد بریم دیدم یه زن 35 ساله خوش هیکل و دخترش اومدن نشستند اینقدر هوا سرد بود که به هیچ چیزی نمیشد فکر کرد جز گرم بودن من تو فکر خودم بود یک بار احساس کردم زن کنار دستی من از روی عمد داره پاهشو میماله به من اولش فکر کردم خب هوا سرده شاید داره یه جوری گرم میشه بعدش با خودم گفتم احمق چی میگی یه نگاه تو صورتش کردم زبونش را یه کوچولو کشید روی لبش فهمیدم موضوع از چه قراره من خودم رها کردم دقیقا گرمای دو تامون همدیگر را داغ کرده بود زنه که فهمید من اومدم تو خط پاهشو حساب چسبوند به من منم که از خدا خواسته بودم یک لحظه فکر بدی به ذهنم خطور کرد یه کیف تو دستم بود انداختمش روی پای دو تامون یواشکی دستم بدم طرف پاهاش اولش میترسیدم ولی یواش گذاشتم روی پاش اول متوجه نشد یه ذره که فشار دادم یه نگاش کردم دیدم حالی به حالی شد منم خیالم راحت شد جون چه پاهایی داشت دستم گذاشتم رو رونهاش تا جایی که میشد مالیدم احساس کردم دخترش هم فهمید ولی من کار خودم را کردم مسیر هم به اندازه ای طولانی بود که خوش بگذره شهوت فشار اورده بود دیگه داشتم منفجر میشدم که فکر بدتر به سرم زد یواشکی دستش را گرفتم وای چه دستای نرمی داشت اوردم زیر کیف گذاشتم روی کیرم داشت با هاش بازی میکرد ولی من به این راضی نبودم به هر بدبدختی که شده بود زیپ شلوارم را کشیدم پایین و کیرم دادم دستش که یک باره یه صدایی از خودش در اورد دخترش که فهمیده بود هیچ فکر کردم راننده تاکسی هم فهمیده بود ولی هر جور بود جمش کرد یواشکی داشت با کیرم بازی میکرد داشت آبم میومد نمیدونستم چه جوری بهش بگم دستو بکش کنار که یک باره آبش پاشید روی کیفم همه جا کثیف شد ولی دمش گرم یواشکی اشاره کرد با چادرم پاک کن منم پاک کردم دیگه داشتیم میرسیدم دیدم با دخترش داره پچ پچ میکنه میگفت به بابام میگم زن هم میخندید نگاه میکرد به من رسیدم به مقصد به من گفت شمارتو بده به این دختر من یک بار هم کیرت را بده دست این دختره نادون هیچی شمار دادیم دگه سرتونو درد نیارم بردیم دخترش را هم زدیم زمین و همین جوری داستان ادامه داره

نوشته: امید20

داستان سکسی:

2.434785
نمره شما: هیچ میانگین 2.4 (23 votes)

نظرات

یادش بخیر یه زمانی تو قسمت نظرات میومدم حکایتهای آمیرزا رو میخوندم و حال میکردم بعد یه انشا نوشتم و زیر عکسها شعر مینوشتم و آمیرزا اومد بهم گفت بیا زیر داستانها بزنیم بساط شعر پهن کنیم و منم اومدم و انشا نوشتم و شعر نوشتم و کسشعر گفتم
اینجا من دوستان خوبی پیدا کردم
آمیرزا
امامزاده بیژن
لیدی سدیسور
ماتو
بانو پروازی
ایمپیش
بروس لی
سیخی خودمون
و بقیه دوستان که الان با عرض تاسف اسم همه رو حضور ذهن ندارم
و با شناختی که رو خودم دارم و عشقی که به شما دارم الان میگم بای برای همیشه تا بیشتر از این به هم وابسته نشدیم بیخیال این بساط بشیم
پس دوستان من رو از این بساط معاف کنید

به ميمنت درس شدن فيلتر شكنم خوشحالم آميرزااااااااااااآآآآآآآآآآآآآآآ شامورتي بازي كجاست لهو ولعب ميخوام يه شعر من باب شروع فعاليت خود در راستاي همراهي شامورتي بازان
اسه اسه يواش يواش اومدم دم خونتون
خندون و شيطون دل نگرون
يك شاخه گل در دستم
بيكار بنشستم
از پنجره من ديدي
عين اسكلا خنديدي
بخدا آن نگهت
از خاطرم ميرود

آورده اند در سنه ماضي جهودي خواجه وار زيستن كردندي اندر احوالات سفر به ممالك پارسي سر كردندي جهود مذكور در دين خود ملا بودندي و بسيار عالم ولي از بد زمانه از داشتن اندك مقدار استعداد در بنوشتن خواجوي بي نصيب بودي حكايت در همين جا ختم بكردنديو از محضر خوانندگان عذر همي خواستي تا به موال نويش رفته اندر حالات نوشتار متفكر گشته تا حكايت همي ساخته تا دل يوزران سايت اندر نبود آميرزا شاد گردد همي
خواجه بنيامين شالوم سنه 5773 عبراني

خر بفهد كين جماعت زبان نفهم نفهمند
گويند در سنه 5773 عبراني جماعتي خز و بي بندبار اندر مكاني من باب فارتي جماع كردنديو آغاز حركاتي از نوع موزون گويي سماعي نمودند جماعت موازين خود بر پايه غزلياتي از شيخ اندي و شيخ كاميار گذاشته بس همي دلشاد
خواجه ز شدت خريت جماعت عقل زايل گشتندي خشتك بر سر كشيدنديو فراق بر وصال ترجيح بدانديو از مماليك فارسي فرار بكردندي تا كين جماعت ديگر بچشم نبينندي

در سنه اربع عشره و خمسمانه.....اورده اند که ... بود خانه ی عفافی که در ان هر از گاهی... عده ای بهر روسپی در اندرونی تاب می خوردند اما هنر ان است که در این اندرونی نبود هیچگونه روسپی ایی و این کاملا معلوم است.... اما همانا سال ها گذشتو به کمک خداودند (عز و عجل) این خانه بشد مکتب خانه ای بهر حافظانی و فردوسیانی و سعدیانی و عراقیانی و... که هرکدام بر پیش وی بود 30 تا شاگرد هر کدام یکی از یکی بهتر و هرگز اندر تاریخ نبود روسپی خانه ای کز اندرونی اش بیرون بیامدی 40 تن مردی بزرگ و این بر تمام عالم معلوم است و در تواریخ مذکور و حتی جنتی در سنه اربع عشره و خمسمانه ... ان را نبشتو بر گردن اویخت و هنوز هم هنوزه ان اویز بر سر در محمل جنتی اویزان است بهر سنتی دیرین.... اما ان روسپی خانه پیشرفت بردو وبسایت بشدندی و مکتب خانه ای بزرگ تر بگردندی که بعد ان 40 مرد ... روزی 40000000 مرد بزرگ به بیرون همی امدی بهر سراییدن شعر و نثر و این بر همگان معلوم است و من در سنه چهاردهم فبریه ی 2013 که مصادف بود با ولنتاین این وبسایت را زیارت کردم..(ببخشید بخدا اگه بد شد خوابم میاد خیلی زیاد ایشلا روزای اینده جبران م کنم...)

سلام بچه ها
خوشحال میشم تو داستان لحظه سخت رفتن برید و کامنت های منو بخونید و نظراتونو هم بگید
من تابحال گی یا لز نخوندم و اگه احیانا خوندم اتفاقی بوده و یا تا نصفه خوندم.این داستان رو هم نخوندم و بعد از خوندن نظرات شما کامنت گذاشتم.خواهشا خانم ها و آقایان همجنسگرا روش تامل کنن..شبتون رویایی

بگم بگــــــــــــــــــــــــــــــــــــم بگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
.
.
.
.نمیگم که Lol

البته سیخ خان من یه مدت دچار بحران هویت جنسی شده بودم که همش از داستان سامی شهوتی شوروع شد اونجا رامین شدم تازه زیر نظر میرزا و با استفاده از داستان سرایدار به مقام عظمای مفعولیت و بعد از آن به مقام عظمای فاعلیت رسیدم

صفحات