شما اینجا هستید

زن عموی بیوه!

1 post / 0 new
METI-SEcRET
آف لاین
عضو از: 1390-01-23 21:10
پست ها: 1

زن عموی بیوه!

سلام دوستان-من کامرانم-این اولین داستانیه که اینجا مینویسم-این داستان برمیگرده به سال پیش یعنی موقعی که من 23 ساله بودم-من یه عمو داشتم که 3 سال و نیم پیش تو تصادف مرد-یه زن عموی جیگرم دارم که 29 سالشه و از وقتی که عموم مرده پیش مادر بزرگم زندگی میکنه-چون پدر بزرگم مرده و دوتایی زندگی میکنن تا اینکه خواستگار واسه زن عموم بیاد-بگذریم-داستان بر میگرده به عید پارسال که پدر و مادرم واسه تعطیلات رفتن کیش-من که اون موقع درگیره گواهی نامم بودم نرفتم-الیته این بهونه بود و دلیل اصلیم شهره بود.چون از موقعی که عموم مرد یه جور دیگه به شهره چشم داشتم-البته دلمم واسش میسوخت-بیچاره 2 سال سکس نداشت و خوب احتیاج داشت-اینم بگم که من باهاش به شدت صمیمی هستم-پدر و مادرم میخواستن 5 روز کیش بمونن-منم هدفم این بود هر جوری شده این 5 روز یه کاری بکنم-شد شب اول-خیلی معمولی شام خوردیم-تلوزیون نگاه کردیم-گپ زدیم و خوابیدیم-هیچ کاری نتونستم بکنم-شب دوم شد-موقع چیدن سفره من به بدن زن عموم خیره شده بودم-خودشم فهمید-واس همین رفت چادر گرفت-اون شبم هیچ کاری از پیش نبردم-تا رسید به شب سوم-اون شب من یه مقدار دیر رفتم یعنی حدود ساعت 12 بود.شام با برو بچ بیرون بودیم-خلاصه وقتی رفتم مادر بزرگم خواب بود-ولی شهره تو حموم بود-منم اصلا تو نخش نبودم-بعد از 10 دقیقه دیدم دیدم بیرون اومد و اومد تو اتاقی که من هستم تا لباس عوض کنه جون تو اون یکی اتاق مادربزرگم خوابیده بود-بیچاره نمیدونست من تو اتاقم-تا در و واکرد اصلا حواسش به من نبود و یه دفعه حولشو انداخت ولی وقتی منو دید یه دفعه جا خورد-منم از اون بدتر شدم-چشمام داشت از حدقه بیرون میومد-تا حالا شهره رو لخت ندیده بودم-وااااااای-چه پستونایی-چه کسی- - تا منو دید حولشو انداخت رو خودشو و رفت بیرون-منم رفتم بیرون اتاق و بهش گفتم ببخشید-نمیدونستم میای اینجا وگرنه میرفتم بیرون-حالا برو لباستو عوض کن-خلاصه رفت تو و لباسشو عوض کرد-موقعی که داشت لباس عوض میکرد من هی با خودم کلنجار رفتک که برم تو یا نه-آخر دل و زدم به دریا و رفتم تو-وقتی رفتم شرت پوشیده بود با سوتین-داشت موهاشو خشک میکرد-وقتی منو دید بازم تعجب کرد و گفت برو بیرون-یالا-ولی من گفتم که میخوام باش حرف یزنم-اینقدر اصرار کردم تا قبول کرد-حوله رو روش انداخت و نشست جلوم-بهش گفتم که میدونم تو این 2 سال سکس نداشته و خیلی دلش میخواد و منم از موقعی که عموم مرد زیر نظر داشتمش و خلاصه کلی واسش صغری کبری چیدم-آخر بهش گفتم نظر تو چیه؟درسته من سکس نداشتم ولی دلیل نمیشه با تو سکس کنم-حالا هم سریعتر برو بیرون-ولی شهوت و تو چشاش دیده بودم-با این حال منو میبینی-انگار تموم عالم رو سرم خراب شد-اون شبم نا امیدانه سپری شد تا رسید به شب چهارم-بعد از شام خوردن و ... موقع خواب شد-مادر بزرگم و شهره رفتن تو اون یکی اتاق بخوابن-منم تو این اتاق نشستم تلویزیون نگاه کردن-نزدیک ساعت 1 بود که تصمیم گرفتم برم پیش شهره-(مادر بزرگم چون قرض خواب میخوره معمولا به سختی بیدار میشه)-یواشکی درو وا کردم رفتم تو و پیشش دراز کشیدم-صداش کردم-دیدم ج نمیده-بعد با دستم موهاشو کنار زدم و دوباره صداش کردم دیدم بیدار شد-تا میخواست چیزی بگه لبم و گزاشتم رو لبش و شروع کردم خوردن لبش-اول مقاومت کرد ولی بعدش نرم شد-در عین حال رونو پاهاشم ماساژ میدادم-یکم که حشریش کردم بش گفتم بریم اون یکی اتاق دیدم میگه نه-زشته-من موافق نیستم و فلان-بهش گفتم یه شبه بابا-به جایی بر نمیخوره-خلاصه با هر زحمتی شده بردمش تو اون یکی اتاق-وقتی رفتیم دیگه اونم از خود بیخود شد و شروع کردیم لب وگرفتن-در عین حال لباسای همدیگرو در آوردیم-من دیگه صبر نداشتم و یه راست رفتم سراغ کسش-واااااااااای-چه کس داغ و خوش طعمی بود-حدود ده دقیقه فقط کسشو خوردم که دیدم شهره میگه بسه بریم سراغ اصل کار-معلوم بود بدبخت دیگه صبرش تموم شده واسه کیر-منم بهش گفتم که کیرمو خیس کن-دو سه بار ساک زد تا کیرم حسابی خیس شد و با بیرحمی تمام کیرمو کردم تو کس داغش-مثه کوره بود کسش-تو اون لحظه دنیا رو سرم چرخید-خلاصه شروع کردم به تلمبه زدن-یه 10 دقیقه تلمبه زدم و گفتم وایسا میخوام از کون بکنم-گفت نه گفتم چرا گفت آخه تا حالا ندادم-من تعجب کردم که خدابیامرز عموم تا حالا نکرده ولی گفتم اشی نداره-مطمئن باش بهت حال میده-خلاصه بعد از کلی اصرار حاظر شد بده-اولش قشنگ کیرم و کونشو خیس کردم-بعد خیلی آروم هل دادم تو-خیلــــی تنگ بود-کیره بدبختم داشت خفه میشد-شهره هم خیلی درد داشت ولی بعد یه مدت جا باز کردو شروع کردم آروم تلمبه زدن-دیگه شهره دردم نداشتو در عوض داشت حال میکرد-بعد یه مدت دیدم آبم داره میاد-واسه همین سرعتو بیشتر کردمو با تمام قدرت آبم و ریختم تو کونش-بعد اون هر دومون بیحال دراز کشیدیم تو بغل هم-تا حدود 1 ساعت-تقریبا ساعت 4 صبح بود که رفتیم خوابیدیم-من صبح ساعت 11 بیدار شدم ولی شهره میگفت 8 بیدار شده و رفته حموم-
الان شهره ازدواج کرده و گاهی اوقات میبینمش.یاد خاطرات قدیم میکنیم...

3.5
نمره شما: هیچ میانگین 3.5 (4 votes)