شما اینجا هستید

سقفی که فرو ریخت (2)

...قسمت قبل

پیش از این که این قسمت داستان رو بخونید دوست دارم یه مسئله رو به عنوان عقیده شخصیم عنوان کنم و لزومی نداره روی کامنت کسی تاثیر بذاره. خیلی خوبه اگه سعی کنیم در مورد دیگران اونم به خاطر اتفاقی که برای ما نیفتاده و تجربه اش رو نداریم، قضاوت نکنیم. هیچ کس نمیتونه بیرون از گود (حتی گاهی وقتا توی گود) قاضی خوبی باشه. اظهار نظر کردن در مورد دیگران خیلی راحته ولی به خودمون که میرسه به طرز عجیبی سخت میشه.
و یه چیز دیگه اینکه شنیدن واقعیت تلخ خیلی بهتر از شنیدن دروغ شیرینه گرچه سعی کردم تا اونجا که میتونم تلخی این داستانو کم کنم.

لخت بودم و به پشت دراز کشیده بودم. سینه هام پخش شده بود. سردم بود و نوکشون زده بود بیرون. دستای گرم ارسلان از پهلوهام به سمت بالا کشیده شد و سینه هامو گرفت و به هم نزدیکشون کرد و فشارشون داد. مثل دو تا توپ گرد بودن تو دستاش. یه کم خیره نگاهشون کرد و بعد آروم روی نوک سینه هامو بوسید. زبونش گرم بود. آروم لیسید و میکشون زد. چشمامو بستم که نبینم. نمیخواستم تن لخت یه مرد غریبه رو روی خودم ببینم. تنی که بوش برام آشنا نبود. سرشو توی نرمی سینه هام فرو کرد و بو کشید. کم کم همه تنش چسبید به تنم. وقتی خودشو بالاتر کشید و لای پاهاش به لای پاهام کشیده شد، چندشم شد. هنوز چشمام بسته بود. لبای نرمش از زیر گلوم کم کم بالا اومد. چونمو یه گاز کوچولو زد و پیش از این که لباش به لبام برسه با صدای زنگ موبایلم از خواب پریدم... خیسِ عرق شده بودم. دهنم خشک شده بود و تو شوک بودم. سرم سنگین بود. فکر انتقام از کاوه یه لحظه آرومم نمیذاشت و تو خواب هم دست از سرم بر نداشته بود. بالاخره صدای موبایلم خفه شد. آفتاب تا وسط اتاق خودشو کشیده بود. شرمزده و کلافه از خواب مزخرفی که دیده بودم، یه نگاه به دور و برم کردم. قرص خواب گیجم کرده بود. در حالی که سرم داشت از درد میترکید یاد شب قبل مثل پتک کوبید تو سرم...
تو دو وجب جا، جایی نبود که نگشته باشم. تلو تلو میخوردم و واسه یه نخ سیگار لعنتی پرپر میزدم. صدای ستار از لپ تاپم پخش میشد... خسته و در به در شهر غمم/ شبم از هر چی شبه سیاه تره/ زندگی زندون سرد کینه هاست/ رو دلم زخم هزار تا خنجره... مامان و پرند از سر شب اعصاب برام نذاشته بودن. با این که پرند پنج سال ازم بزرگتر بود، هر چی در دهنم اومده بود بهش گفته بودم و گوشی رو خاموش کرده بودم. یه زندگی کاملا سگی واسه خودم درست کرده بودم. روی یه تیکه جاجیم زرشکی درب و داغون با یه دست رختخواب گوشه اتاقِ خوابِ شب زفافم، وسط یه مشت خرت و پرت، واسه روز دادگاه روزشماری میکردم.
مرخصی بدون حقوق گرفته بودم. آب پاکیو روی دست مامان اینا ریخته بودم و نمیدونستن کجام. هر موقع هم زیادی روی مخم رژه میرفتن گوشیمو خاموش میکردم. کاوه تخم نکرده بود بگه من چه مرگمه ولی پیغام داده بود "به پریا بگین من طلاق بده نیستم" هر روز زنگ میزد و اس ام اس میداد و در به در دنبالم بود. گاهی خواهش و تمنا میکرد و گاهی هم با توپِ پُر طلبکار بود. وقتی اس ام اس میدادم که "دارم تلافی میکنم... فقط چشماتو ببند و تصور کن..." مثل یه ببر زخم خورده به خودش میپیچید. التماس میکرد، تهدید میکرد و خط و نشون میکشید "تو فقط پریای خودمی بگو که داری دروغ میگی"، "پریا به خدا اگه فقط یک درصد هم حرفت راست باشه زنده نمیذارمت"، "پریا غلط کردم بذار با هم حرف بزنیم"، "پریا ببینمت تیکه تیکه ات می کنم"... دلم میخواست دیوونش کنم همونجور که اون منو دیوونه کرده بود. حاضر نبودم دیگه زیر یه سقف باهاش زندگی کنم. کاوه برای من تموم شده بود. همون لحظه پشت در اتاق خواب برام تموم شد.
صدای گوشیم دوباره ذهنمو کشوند وسط خرت و پرتام. دلم سیگار میخواست. ولی یادم اومد که از دیشب سیگار نداشتم. یادم اومد که از دیشب در به در دنبال یه نخ سیگار کوفتی بودم. یه نخ سیگاری که باعث شد... یه آه بلند کشیدم و دلم از خودم گرفت. با یادآوری اتفاقات شب قبل دلم میخواست هر کس و هر چیز رو مقصر بدونم جز خودم... حتی یه نخ سیگار لعنتی رو...
بدون سیگار دیوونه میشدم. ستار همچنان واسه خودش میخوند... من هنوز در به در شهر غمم... بی توجه به ساعت ته لیوان وودکا رو سر کشیدم و به جای سیگار سعی کردم تو اون بازار شامی که دورم درست کرده بودم سوئیچو پیدا کنم. از وقتی درخواست طلاق داده بودم مثل دودکش سیگار میکشیدم و تا خرخره مشروب میخوردم و دردمو میریختم تو خودم. نمیخواستم جلوی کسی زار بزنم. نمیخواستم کسی خورد شدنمو ببینه. حس حقارت میکردم از این که کاوه یاسی رو با اون سر و ریخت به من ترجیح داده بود. به پریایی که از خوشگلی همه فامیل بهش میگفتن پری دریایی. پریایی که به مهربونی معروف بود. به پریایی که به خاطر کاوه به سینه همه پسرای فامیل دست رد زده بود. از بس فکر کرده بودم قاطی کرده بودم و فکر میکردم نکنه دارم تقاص دلایی که ناخواسته شکستم رو پس میدم.
نمیدونم چقدر طول کشید تا دو طبقه رو برم پایین. نمیدونم چقدر طول کشید تا در ماشینو باز کنم. جای سوئیچو پیدا نمیکردم. هر چی استارت زدم بی پدر روشن نشد که نشد. سردم شده بود و دندونام میخورد به هم. سرم سنگین شده بود. یکی زد به شیشه. هر چی زل زدم نفهمیدم کیه. در ماشینو باز کرد. پلکام هی میفتاد رو هم. سرشو آورد پایین و گفت "خوبین پریا خانم؟! کجا میخواین برین این وقت شب؟!" سعی کردم خیلی عادی بگم "میرم سیگار بخرم" یه کم بعد در سمت راننده رو باز کرد و آروم منو کشید بیرون. سعی کردم روی پاهام وایسم ولی عملا تمام وزنمو انداختم روش. روی دستاش از پله ها بردم بالا. کنار دیوار آروم گذاشتم زمین. نمیتونستم وایسم. روی دیوار سُر خوردم و نشستم. ارسلانم نشست. وقتی دید کلید رو نمیتونم پیدا کنم همه کیفمو خالی کرد رو زمین. بغلم کرد و گذاشتم روی تشک و با یه لحن سرزنش بار گفت "چی کار کردی با خودت؟!" انگار منتظر یه تلنگر بودم. بغضم ترکید و سرمو توی سینه اش فرو کردم و زار زدم.
صدای زنگ گوشیم برای بار سوم در اومد و از فکر شب قبل و سینه ارسلان کشیدم بیرون. سر دردم بدتر شده بود. حتی یادآوری شب قبل هم اعصابمو میریخت به هم. پیش از این که صداش خفه بشه جواب دادم. حرفای ارسلان تاثیرشو گذاشته بود. باید تمومش میکردم. باید باهاش حرف میزدم. برای ساعت 5 تو اِسکان قرار گذاشتم و بدون شنیدن صداش گوشی رو خاموش کردم. تصمیم گرفتم از کرختی خودمو نجات بدم و یه دوش بگیرم و برم خرید و یه دستی به سر و روم بکشم. میخواستم هنوز جلوی کاوه همه چی تموم باشم.
توی پالتوی مشکی یقه خزدار با نیم بوت پاشنه بلند و شال پشمی زرشکی تیره خیلی شیک و خانوم شده بودم. خیلی ملایم آرایش کرده بودم و رژ زرشکیم لبامو برجسته تر کرده بود. اصراری برای پوشوندن کبودی روی گونه چپم نداشتم. یه خانم شیک و زیبا با غمی به سنگینی کوه روی شونه هاش توی شیشه سرتاسری بالکن، زل زده بود بهم. سوئیچو تو دستم فشار دادم و از تصویر توی شیشه دل کندم. استارت زدم و ماشین دوباره بازی درآورد و روشن نشد. درست مثل دیشب که صداش ارسلانو کشونده بود تو کوچه. دوباره استارت زدم و اینبار باهام راه اومد و روشن شد. ماشین تو کوچه خلوت راه افتاد و اتفاقات شب قبل توی ذهن شلوغ من...
ارسلان بغلم کرد و سعی کرد آرومم کنه "پریا؟ آروم باش... پری؟" سعی کرد سرمو بالا بیاره. اشکامو با انگشتاش پاک کرد. دستاش گرم بود. زل زد تو چشمام و گفت "حرف بزن سبک بشی. انقدر نریز تو خودت دختر!" دوباره زار زدم... "چی تو دلته که هر شب صدای هق هقت بلنده؟! چی کار کردی با خودت؟!" صدام توی اتاق خالی پیچید و دردی که تو اون مدت، تنهایی به دوش کشیده بودمو ریختم بیرون "تو اتاق خواب من... روی تخت من... با بهترین دوس... دوس...تَم... اووون... زنیکه جنننده رو به من... به من... تر...ترجیح... باور...رَم نمی...شششه..." هق هقم نمیذاشت درست حرف بزنم. صدا توی گلوم خفه میشد. سعی میکردم داد بزنم ولی بدتر عضلات صورت و شکمم منقبض میشد و نفسم میگرفت. از شدت فشاری که بهم اومده بود میلرزیدم. بازوهاشو چنگ زدم. بغلم کرد و شروع کرد به مالیدن پشتم "باشه پریا... آروم باش... خودتو داغون کردی... هیییششش آروممم.... آروووممم... هیییششش" نمیدونم چقدر تو بغلش بودم. هق هقم به سکسکه تبدیل شده بود. از گرمای تنش گرم شدم و صداش آرومم کرد. سرمو بالا آوردم و زل زدم تو چشماش. اخماش تو هم بود. صدای "جوووون" گفتن کاوه به یاسی پیچید توی سرم. صدای "آهههه و اوووه" حشری یاسی زیر شوهرم... پیش از این که صداهای توی سرم روانیم کنن، آتیش انتقامی که مدتها بود تو دلم روشن شده بود، شعله کشید و چشمامو بستم و لبامو چسبوندم به لبای ارسلان. لباش داغ بود. بوی تنش به شدت برام غریبه بود ولی به نیمه خوب وجودم مجال ندادم و بیشتر تو آغوشش فرو رفتم. لباشو آروم روی لبام کشید و نرم و آروم شروع کرد به بوسیدنم. خالی از شهوت، پر از حرص و انتقام بوسیدمش. فکر انتقام از کاوه هر لحظه بیشتر هولم میداد. دستامو آروم حلقه کردم دور گردنش و انگشتام توی موهاش فرو رفت. حلقه دستای ارسلان هم دورم محکم تر شد و فشارم داد به خودش. غربیه بودن آغوششو داشتم دوباره از ذهنم پس میزدم که یهو به شدت منو از خودش دور کرد و یه کشیده محکم خوابوند زیر گوشم و سرم داد کشید "چه غلطی داریم میکنیم؟!"
مستی از سرم پرید. بلند شد و پشتشو کرد به من و سرشو گرفت بالا و دستاشو پشت سرش قلاب کرد. بلند بلند نفس میکشید. دستمو گرفتم جلوی دهنم ولی صدای گریه ام انقدر شدید بود که برگشت سمتم. روی نگاه کردن تو صورتشو نداشتم. با دستام صورتمو پوشوندم. حق با ارسلان بود. چه غلطی داشتم میکردم؟! میخواستم از کاوه انتقام بگیرم؟! میخواستم به تلافی خیانت کاوه بهش خیانت کنم؟! به خودم چی؟! به خودمم میتونستم خیانت کنم؟! به پریا؟! به پریایی که همیشه صادقانه زندگی کرده بود؟! پریایی که هیچ وقت کاری برخلاف میلش انجام نداده بود؟! جواب پریای وجودمو چی میخواستم بدم؟! میخواستم از این داغونترش کنم؟!
ارسلان دستامو از روی صورتم برداشت و خیلی آروم گفت "منو ببخش. یکی باید محکمتر از این تو گوش خودم بزنه. تو مستی من که مست نیستم" دوباره صورتمو با دستام پوشوندم. از کاوه بیزارتر شدم که قدرت فکر کردن رو ازم گرفته بود و باعث شده بود به این فلاکت بیفتم. که زندگی آروم و عاشقانمونو با هوسش زیر رو رو کرده بود. که باعث شده بود از خونه خودم گریزون بشم و برای اولین بار اون شبو توی اتاق و روی تخت یه مرد غریبه سر کنم و حالا از روی مستی و درد و انتقام شخصیتمو زیر پا بذارم و لبامو روی لباش... لعنت به تو کاوه لعنت به تو...
ساعت نزدیک 5 بود. سعی کردم غم اتفاقات شب قبل رو از ذهن و ظاهرم پس بزنم. با مصیبت یه جایی تو میرداماد برای پارک پیدا کردم. وقتی رسیدم کاوه هنوز نیومده بود. چند دقیقه بعد سراسیمه از راه رسید و بابت دیر کردنش عذرخواهی کرد. برعکس همیشه اصلاح نکرده بود و آشفتگی از سر رو روش میبارید. من ولی آروم بودم. شاید آرامش قبل از طوفان بود. نگاهش بلافاصله رفت روی گونه چپم. دستشو که آورد جلو، سرمو کشیدم عقب و دستش موند رو هوا. عقب کشید و پرسید "صورتت چی شده؟!" همه تلخیمو توی صدام ریختم و با طعنه گفتم "به جای دلم از صورتم میپرسی؟!" نفسشو با صدا داد بیرون و چیزی نگفت. پیشخدمت برای گرفتن سفارش اومد. هر دو قهوه سفارش دادیم. برای اولین بار مثل من بی شکر سفارش داد. فنجونو توی دستام گرفتم، یه جرعه نوشیدم و تلخی قهوه تلخ ترم کرد. تلخ تر اتفاقاتی که تو اون مدت برام افتاده بود. کاوه هم یه جرعه از قهوش خورد و خیره شد تو چشمام. چشمامو دوختم به زنی که عکس صورتش توی قهوم افتاده بود. شکسته بودم ولی سعی کردم خودمو محکم نشون بدم. نمیخواستم کاوه شاهد حال خرابم باشه. توی دلم آشوب بود. دلم میخواست تف کنم توی صورتش و بگم خیلی نامردی ولی اونی که باید شروع میکرد کاوه بود. بالاخره سکوت سنگین بینمونو شکست "چقدر زرشکی بهت میاد" پوزخند زدم و ادامه داد "پریا... میدونم دلتو شکستم. میدونم خیلی نامردم. میدونم درحقت خیلی ظلم کردم. هر چی بگی حق داری ولی پشیمونم پریا. به عشقی که هنوز بهت دارم مثل سگ پشیمونم. غلط زیادی کردم. پری ببخش و از کابوس از دست دادنت خلاصم کن. پریا من بدون تو نمیتونم زندگی کنم. تو رو خدا برگرد. خونه رو عوض میکنم. وسایلو عوض میکنم. هر کار تو بخوای میکنم فقط ببخش و برگرد..."
کاوه مهلت نمیداد و مثل مسلسل حرف میزد و معذرت میخواست. فکر میکرد به خاطر این که هنوز امیدی به این زندگی دارم، به کسی چیزی نگفتم. فکر میکرد با معذرت خواهی تموم میشه. نمیدونست با روح و روانم چی کار کرده. نمیفهمید که چون میخواستم جلو دیگران نشکنم و غرورم له نشه، ریختم تو خودم. وقتی دید بدون اینکه حالت چهرم تغییر کنه دارم فقط خیره نگاهش میکنم، ساکت شد. قهوم یخ کرده بود. نفسشو با صدا بیرون داد و سرشو انداخت پایین. این بار سکوت بینمونو موزیک متن گنجشکای گوگوش شکست و منو برد به روزای خوشی که بارها با هم قهوه خورده بودیم ولی حالا حسم با همیشه خیلی فرق میکرد. خودمو از خاطرات عاشقانمون که حالا به نظرم مسخره میومد، کشیدم بیرون و باز تلخ شدم و گفتم "اگر همین کار رو من با تو کرده بودم بازم مینشستی اینجا تا من ازت معذرت بخوام؟! میبخشیدی و برمیگشتی؟!"
بدون این که جواب سوالامو بده دوباره شروع کرد "پریا یه فرصت دیگه بده بهم. به زندگیمون. به عشقمون. پری من هنوز فقط عاشق تواَم. پریا هر چی بود فقط یه هوس زودگذر بود. قسم میخورم همون یک بار بود و بار اول و آخر بود. من هیچ احساسی به..." تپش قلبم داشت حالمو به هم میزد. حرفاش دوباره منو یاد اون روز لعنتی انداخت. روزی که کابوس دائمی شبام شده بود. صدای سکسشون از سرم بیرون نمیرفت... دلم نمیخواست اسمشو جلوی من بیاره. دستامو دور فنجون فشار دادم تا متوجه لرزششون نشه. به شدت دلم سیگار میخواست. درست مثل شب قبل...
ارسلان کنارم نشست و تکیه داد به دیوار. یه نخ سیگار روشن کرد و داد دستم. یه نخم برای خودش آتیش زد و گفت "متاسفم پریا. میدونم چقدر داغونی. میدونم ولی این راهش نیست. جواب اشتباه رو با اشتباه نمیدن. باید باهاش رو به رو بشی. باید باهاش حرف بزنی و مشکلت رو عاقلانه حل کنی. اگه پشیمونه و توانشو داری ببخش و اگر نه تمومش کن" نمیتونستم حرف بزنم. مطمئن بودم که نمیتونم ببخشم. هیچ کدومشونو. سیگار توی دستم بدون اون که پک بزنم، آروم آروم داشت دود میشد. خیره شده بودم به بطری خالی وودکای گوشه اتاق. ارسلان سیگارشو روی جاسیگاری پر از سیگار خاموش کرد و گفت "پریا شیطنت مردونه یا یه هوس آنی و زودگذر رو با عشق اشتباه نگیر. خیانت خیلی کار کثیفیه و قابل توجیه نیست ولی اکثر مردا با این که عاشق زنشون هستن گاهی وقتا شیطنت میکنن و این به معنی دوست نداشتن زنشون نیست. سکس بدون عشق به زندگیت حتی تلنگر هم نمیتونه بزنه وقتی عاشق توئه. سعی کن ببخشی ولی اگه فکر میکنی اون زنو دوست داره رهاش کن" اون شب پیش از اثر کردن قرص خوابی که ارسلان بهم داد، خیلی به حرفاش فکر کردم و تصمیم گرفته بودم بالاخره جواب تلفن کاوه رو بدم.
حالا کاوه نشسته بود رو به روم و داشت وقیحانه خیانتشو ماستمالی میکرد. بالاخره چشم از انگشتام دور فنجون قهوه برداشت و بدون این که اسم یاسی رو جلوم بیاره ادامه داد "پری باور کن هیچ احساسی بهش ندارم. فقط سکس بود. یه سکس احمقانه. یه اشتباه بزرگ. پری پشیمونم. هر کاری بگی میکنم فقط ترکم نکن. پری ببخش. پری بکش ولی طلاق نخواه. پریا تو تنها زنی هستی که میتونم باهاش زندگی کنم" عجز و درموندگی تو صداش موج میزد. هیچ وقت کاوه رو تو این موقعیت ندیده بودم. کاوه مغرور و پر ادعا حالا جلوم داشت التماس میکرد. دلم میخواست حرفاشو باور کنم اما زل زدم تو چشماش و با قاطعیت گفتم "ولی تو تنها مردی هستی که من دیگه نمیتونم باهاش زندگی کنم"
نگاه کاوه یخ زد. انگار خیلی امیدوار بود. نمیدونست اون پریای مهربون پشت در اتاق خواب برای همیشه مُرد. یه نخ سیگار روشن کرد و افتاد به جون سیگارش. در من هم دیگه از آرامش اولیه خبری نبود. با ناراحتی گفتم "اگه با یه فاحشه خیابونی خوابیده بودی شاید میتونستم حرفاتو باور کنم. فکر میکردم انقدر مرد هستی و جنم داری که اگه از زندگیمون راضی نیستی بیای و بگی و توافقی تمومش کنیم. فکر نمیکردم انقدر نامرد باشی که با بهترین دوستم بهم خیانت کنین. اونم کجا؟!" صدام داشت کم کم بالا میرفت "تو حریم زندگی مشترکمون! حالا هم من اصراری برای عذاب کشیدن جفتمون تو اون حریم شکسته ندارم. اگر هنوز هم ذره ای برای اون چند سالی که با هم تلف کردیم احترام قائلی تمومش کن. مدارک طلاقو امضا کن و بذار به آرامش برسم"
دندوناشو فشار داد رو هم و فکش منقبض شد. از کوره در رفت و با صدایی بلندتر از صدای من گفت "حرف آخرت همینه دیگه؟! پریا اون پنبه رو از گوشت در بیار من طلاق بده نیستم. عاشقتم و طلاقت نمیدم" بعد هم پول قهوه رو پرت کرد روی میز و از جلوی چشمای حیرت زدم دور شد...
خسته و کوفته رسیدم به غار تنهاییم. انگار کوه کنده بودم. شب ارسلان اومد پیشم و همه چیز رو براش تعریف کردم. رفت تو فکر و گفت "بهش اعتماد کن پری. بهش فرصت بده" اشکام آروم آروم روی گونه هام سر خورد و گفتم "نمیتونم. نمیتونم یک عمر با شک باهاش زندگی کنم. دیگه نمیتونم. نمیتونم با مردی که قراره صدای زنگ موبایلش یا چند دقیقه دیر اومدنش فکرمو به هزار جا بکشونه زندگی کنم" باز لرز کردم و گریه ام شدت گرفت. ارسلان بغلم کرد. به شدت به حمایتش نیاز داشتم. دیگه آغوشش برام غریبه نبود. دیگه احساس گناه نداشتم. حالا مثل یه دوست بود برام. مثل برادری که هرگز نداشتم. شاید اگر به ارسلان بر نخورده بودم تا حالا پریای وجودمو دق داده بودم. ارسلان نفسشو داد بیرون و تو چشمام زل زد و گفت "نمیدونم چی بگم. اعتماد دیر به دست میاد و اگه خراب بشه ممکنه دیگه نشه به دستش آورد ولی سعی کن یه فرصت دیگه به جفتتون بدی"
چند هفته گذشت. کاوه تو اولین جلسه دادگاه شرکت نکرد. به شدت از طرف خانوادم تحت فشار بودم اما طاقت آوردم و دلیل درخواست طلاقمو حتی به پرند هم نگفتم گرچه شک کرده بود. جلسه دوم دادگاه با حضور کاوه تشکیل شد ولی همچنان مرغش یه پا داشت. وقتی قاضی پرونده گفت "دخترم ایشون تعهد کتبی میدن و شما هم کوتاه بیا و برو سر خونه زندگیت" دلم میخواست خرخرشو بجواَم. نه برای خیانت کاوه شاهد داشتم و نه به خاطر خیانت میشد طلاق گرفت! همون روز دست از پا درازتر زنگ زدم به دکتر اعتمادی دوست بابا و ازش خواهش کردم وکیلم بشه و تمومش کنه ولی انگار همه درها به روم بسته شده بود. دکتر با صدای خفه و گرفته ای گفت "میدونی که مثل پری خودم برام عزیزی ولی بابات در جریانه پریا جان، پریچهر رگشو زده و الان هم بیمارستانیم و با این حال و روز نمیتونم کار کنم"
دنیا دور سرم چرخید. فکر میکردم بدبخت ترین آدم روی زمین منم و بقیه همه خوش و خوشبخت و بی مشکلن. پریچهر از من کوچیکتر بود. میدونستم نامزدیش با سینا به هم خورده و داغونه ولی نمیدونستم تا این حد اوضاعش خرابه. دوستای خانوادگی بودیم و هر موقع با هم بودیم اونو پری صدا میکردن و منو با همون آ اضافه تا با هم قاطی نشیم. انگار ناف همه پریای دنیا رو با غم و غصه بریده بودن. اون به خاطر عشق از دست رفتش رگ دستشو زده بود و من میخواستم رگ زندگی مشترکمو بزنم.
تا این که یه شب بعد از چند هفته بالاخره کاوه از خر مرادی که مملکت اسلامی در اختیار همه مردا قرار داده پایین اومد و اس ام اس داد و نوشت "طلاقت میدم ولی یه شرط داره" باورم نمیشد. خودم بهش زنگ زدم و بدون سلام گفتم "قبوله" موذیانه گفت "اول بشنو بعد جواب بده" گفتم "میشنوم ولی هر چی باشه قبوله" کاوه یه کم مکث کرد و بعد خیلی جدی گفت "به شرطی که قبل از طلاق یه بار دیگه باهام بخوابی"
شوکه شدم. فکر کردم اشتباه شنیدم. از اون طرف خط دیگه هیچ صدایی در نمیومد. از حرص دندونامو فشار دادم به هم و دردم گرفت. خیلی خونسرد گفت "قبول کرده بودی دیگه نه؟" با غیض گفتم "چطور میتونی چنین پیشنهادی بدی؟! خیلی پست فطرت و بی شرمی! خیلی عوضی هستی" با خونسردی زد زیر خنده و گفت "پس یه کار کن هر چه زودتر از شر این پست فطرت بی شرم خلاص بشی. خوب میدونی که من حرفم دو تا نمیشه یا یه بار دیگه باهام میخوابی اونم با شرایطی که من تعیین میکنم یا آرزوی طلاقو باید به گور ببری"
دستام سست شد. گوشی از دستم افتاد. آخرین سیگار توی پاکتو با حرص آتیش زدم. چطور میتونستم قبول کنم؟! چطور میتونستم قبول نکنم؟! چی کار باید میکردم؟! کاوه طلاق بده نبود. تو همین مدت هم دهنم بابت تنها زندگی کردن و حواشی پیش اومده صاف شده بود. چقدر دیگه باید میرفتم و میومدم؟! ظاهرا دو راه بیشتر نداشتم یا باید میبخشیدم و دوباره اعتماد میکردم و برمیگشتم! یا باید یه بار دیگه زیرش میخوابیدم و برای همیشه تموم میشد... دو راهی که هر دوش برام وحشتناک بود...

نوشته: پریچهر

داستان سکسی:

3.54737
نمره شما: هیچ میانگین 3.5 (95 votes)

نظرات

آخه چی بگم به این زنهای ایرونی .چرا اینقدر خودتونو عذاب میدین ؟
آخه مگه چی شده ؟حالا گیریم که شوهره هم رفته با یکی دیگه یه ساعت هم بوده .خوب حالا مثل چی شد ؟چه اتفاقی افتاد . آقاهه تموم شد ؟گربه خوردش ؟خیلی که بدبینانه به قضیه بنگریم این میشه که یه تیکه گوشت رفته تو یه تیکه دنبه.حالا زمین که به آسمون نرفته. شما خودتو کشتی.بنظرمن اگه پری یکم دندون رو جیگر میذاشت ومیچسبید بزندگیش بهتر بود حالا طلاق هم بگیری با یکی دیگه ازدواج کنی . دیکه خوب میشه.اومدیم اینیکی هم تو زرد در اومد دیگه تو باید خودتو بکشی
واللا

بچه کونی ننویس...ی سلامی...نیومده از سکس انتحاری میگه... ی تمجیدی...چه جور شد به اینجا رسیدی...خلاصه اش کن...و الی هر ننه قمری میدونه سکس کنه اگه تازه پاش بیوفته....ننویس...شناور کولر داستان قبلی تو کونت...ننویس

دیگه برای نویسنده هایی مثل پریچهر خانم وجناب سیلور از این گذشته که ما بیاییم بگیم داستانت خوب بود یا نگارشت عالی بود و یا ایراد الکی بگیریم.دیگه داستانهای اینچنینی ونویسندگانی به این بزرگی باید تو این فکر باشن که یه شکافی اززندگی مردم پر بشه و یه جوونی که میاد اینجا یه چیزی یاد بگیری حالا یا از سکس یا از زندگی .من با این فردی که میگه همه سکس بلدن مخالفم . واقعا باعث تاسفه که بدونیم هنوز بیش از نود درصد مردم ایران نمدونن چطوری باید سکس کنن.یارو چنتا بچه داره هنوز نتونسته یه بار زنش رو به ارگاسم برسونه ومردم ما تواین موضوع واقعا فقیرن.یه دوستی دارم که تو سکس ادعایی داره که اله میکنم وبله میکنم خودش میگه موقع سکس خانمم فقط نگاه سقف میکنه ولامپا رو میشمره پسر خالم میگه که زنم میگه بیا حالتو بکن برو منم میخوابم.اینا واقعیته.عزیزان نویسنده باید داستایی بنویسن که به این مقوله بپردازه.
متشکرم .
پریچهر خانم بازم مثل همیشه عالی هستی
ممنون

آخه بچه کونی تو که از خونه زدی بیرون حالا میخوام ببینم "توی پالتوی مشکی یقه خزدار با نیم بوت پاشنه بلند و شال پشمی زرشکی تیره خیلی شیک و خانوم شده بودم." این لباسارو واسه روز مبادا گذاشته بودی تو کونت؟

سلام پریچهر خانم نحوه نگارشت خیلی خوبه خواننده راحت با این داستان کنار میاد چون کم و بیش این حس رو تجربه کردن فضا سازیت فوق العاده بود قلمت عالیه ممنون.
منتظر بقیه داستانتم.

سلام پری عزيز...
داستانت مثل هميشه عالی بود عاليه عاليه...
مردها با تمام ادعاشون زنها رو نميشناسن...
دادا شيره شما که ميگی مگه چی شده، چه اتفاقی افتاده، ميدونی اگه يه خانم با اين شرايط و اخلاق اين کارو نکنه ميتونه همون زندگی رو زهرمار شوهرش بکنه...
مگه مردا چه حقی دارن که راحت خيانت بکنن و بعد با وقاحت بخشش بخان اونم تو دوره زمونه ای که اگه پسر همسايه از سر بدجنسی واسه زنشون چشمک زد، زن رو به هزار گناه نکرده متهم ميکنن و هر چند وقت يه بارم همون گناه های نکرده رو مثل پتک ميزنن تو سرش...
يه مرد هيچ وقت نميتونه درک کنه زن چه حسی داره....
به نظر من روال داستان عالی پيش ميره و کاملا منطقيه..
پريچهر عزيز قسمت بعدی رو زودتر اپ کن خانمی که اينقدر نيايم به سايت و نااميد برگرديم.

مقدمه ی داستان جواب خیلی از کامنت ها رو میده مثلا کامنت شیر جوان که گفته بود چی میشه مگه…………………
نمیدونم این چه حسیه که بر داستات غالبه ولی هرچی هست برای من قشنگه…
قضاوتم نمیکنم راجع به داستان ولی دلیل این پیشنهاد کاوه رو نفهیمدم منتظر ادامش هستم ببینم چی میشه معمولا تو داستانای چند قسمتی فقط قسمت های اول واخرش قشنگه وبقیه قسمت ها حوصله ی ادمو سر میبره ونسبت به بقیه داستان ادمو بیمیل میکنه ولی خیللللللللی این قسمت داستان برام جذاب بود ومشتاق برای ادامش
بازم ممنون از نوشتت

یعنی چه سکس بی سکس؟نشدکه.
آخه کدوم خیانت؟اینکارخیانت نیست.تلافیه.دستت دردنکنه که انداختیش توبغلش ولی حیف شدکه سکس نکردن.
شیرجوان حرف خنده دارمیزنی داداش من.یعنی چه چیزی نشد؟
مگه چیزی ازخیانت بالاترم داریم؟
خیلی معذرت میخوام،اگه بلابه نسبت1وقت زن خودتم بهت خیانت کنه بازم همین رومیگی؟د نمیگی دیگه پسرخوب.
مردای ایرانی اگثرشون همینن.اونم تقصیرقانون تخمی ومتحجریه که توش مردهرغلطی دلش میخوادمیکنه ولی زن بایدببخشه واگرزن خطاکردبایدسرشوبرید.
آخرشم تامردنخوادطلاق بیطلاق.
مادرقانونگذاروگاییدم.
پری جون بازم مثل همیشه گل کاشتی هرچندکه نسبت به قسمت قبلی هیجانش کمتربود.
این ناخونکی هم که وسط کاربه پریچهروسینازدی خیلی باحال بود.
فقط جان هرکی دوس داری سکسی که قراره این دوتاداشته باشن هاردکوروسادیسم بازی نباشه که اعصاب نداریم.
خسته نباشی دوست من

پریچهر خانم داستانت عالیه وحرف دل خیلی از خانمهای ایرانی
اگه مردا احساسات ما خانوما رو داشتن دیگه از این همه زجر ما تعجب نمیکردن
منتظر بقیه داستانم فقط خواهشا پریا از کاوه ایدز نگیره

پريچهر عزيزم,نمي دوني چقدر با داستانت غصه خوردم, منو برد به روزاي تلخ زندگيم. خيانت, خيانت بزرگترين گناهه. اعتمادتو احساستو اصلا كل زندگيتو ميبره زير سوال.
اون دوست عزيزي كه پرسيده حالا چي شده يا تا حالا عشقو تجربه نكرده,يا انقدر خوشبخته كه عشقش بهش خيانت نكرده. حقيقت بسيار تلخ و غمناكي بود,ولي خيلي دوسش داشتم.

***نویسندکی-تبلیغ سیگار کردکی***
اینم یه داستان مهندس پسند دیگه! :WINK:
فقط فک میکردم این داستان زتدگی پریچهره،که گفتی پریچهر رگشو زده!
پس پریا کیه؟؟؟
پریچهر، تو رگتو زده بودی؟؟؟
من کیم؟؟؟
شاید به خاطر اینه که قبلا داستاناتو نخوندم
اما درمورد محتواش:
منم با داداشیره موافقم،حالا خیلی از مردا شیطوننو شایدم یه کرمی بریزن،نمیشه گفت که طرف دیگه زنشو دوس نداره
روانشناسیم ثابت کرده که یه مرد میتونه همزمان چندتا زنو دوس داشته باشه ولی زن نمیتونه
حالا اون کاوه ی کون بلبلی یه کرمی ریختو بعدش این همه به گه خوردن افتاده،چرا بخشیده نشه؟
داش یاور حالا شدی مدافع حقوق زنان؟ :LOL: :WINK:
خب اصن بگیم دخترام آزاد باشنو بکارت مهم نباشه و قبل از ازدواج به هر چند نفری که دوس دارن بدن،اون وقته که دیگه کس طرف میشه تونل و دیگه به درد نمیخوره :LOL:
ولی مرد چی؟ میشه کیرش تموم شه؟ تازه خوش هیکل ترم میشه! :LOL:
حالا خارج از شوخی مردا خیلی شیطونن و بعضی وقتا این شیطنتشون زندگیشونو به فاک فنا میده
ولی اگه به غلط کردن بیوفتن و دوباره بهشون اعتماد شه اکثرا خوب امتحان پس میدن
پریچهر جان خوب بود ولی این تیکه ها بد آموزی داشت:
"واسه یه نخ سیگار لعنتی پرپر میزدم....یادم اومد که از دیشب سیگار نداشتم....دلم سیگار میخواست....از دیشب در به در دنبال یه نخ سیگار کوفتی بودم....بدون سیگار دیوونه میشدم....مثل دودکش سیگار میکشیدم....به شدت دلم سیگار میخواست....یه نخ سیگار روشن کرد و داد دستم....یه نخ سیگار روشن کرد و افتاد به جون سیگارش...آخرین سیگار توی پاکتو با حرص آتیش زدم..."
خیلی واسه سیگار تبلیغ تأثیر گذاری کردی،طوری که من با این که از سیگار به شدت تنفر دارم، الان دوس دارم معتاد شم!
آها:
"مثل دودکش سیگار میکشیدم"
مگه دودکش سیگار میکشه؟اصن میدونی دودکش چیه؟ :LOL:
بابت شوخی هام پوزش میطلبمو امیدوارم شوخی هام باعث ناراحتی کسی نشه
امتیازتم محفوظه :WINK:

من میخواستم نظرمو بزارم واسه قسمت اخر . اما طاقت نیاوردم. این اولین کامنت من پای داستاناته .همونطور که تو کامنتی که برای سیلور عزیز به شما اشاره کرده بودم که چرا اینقدر سنگین مینویسی ؟ غمی که تو وجود نویسنده هست به خواننده القا میشه . مجموعه داستانای روژان با اینکه خیلی قوی بود و پایان خوشی داشت اما ادم احساس افسردگی میکرد. تو این داستان هم که روال قبل رو پیش گرفتی .شده مثل تلوزیون جمهوری اسلامی که شیش زوز هفته همش غم و اندوهه . بابا یه کم شاد باش و بنویس . بذار خواننده بعد از خوندن داستان احساس امید بهش دست بده نه افسردگی . راستی پریا به خاطر مدارکی که رو میز توالت جا گذاشته بود برگشت که با خودش ببره بنگاه و اون اتفاق افتاد دوباره برگشت بنگاه ولی مدارکو با خودش نبرد. معمار هم که داشته مباعی نامه مینوشته یعنی مدارک دستشه. اه من خودمم قاطی کردم . لطفا یه توضیح بده.

مهندسکی...تبلیغ اسم خود میکندکی
..........
اینم یه داستان مهندس پسند دیگه?!
مهندس جان نمیخوام باهات بحث کنم حالا مثلا شما بپسندی
یا
نپسندی چی میشه?
میخوای بگی خیلی الان کامنت ها اسمیه?!
نه خیر عزیز
الان نه وضع کامنت ها جالبه نه وضع داستان ها
دیگه بچه های باحال و قدیمی مثل کفتار و تکاور کم کامنت میذارن
اگه داش شاهین و پریچهر داستان نمی ذاشتند که دیگه شهوانی داستاناش صفر بود خوبه این 2 نفر هستن
خلاصه کلام
اسم اینجا تبلیغ نکن داداش
کامنت خوب بذار
پریچهر داستانت خوب بود
ولی مثل داستان قبلت نبود
من روژان رو بیشتر دوست داشتم
80 دادم

زیم زکس عزیز:
داداش چرا فک کردی که من قصد دارم اسم خودمو تبلیغ کنم؟
مگه من کیم؟
مگه فقط من مهندسم؟اینجا کلی مهندس داریم و منظورم از داستان مهندس پسند اینه که مهندسین عزیز که تو کارشون خیلی دقیقن ازین داستان اشکال نمیگیرن
منظورم خودم نبود
گرفتی؟
کفتار و تکاورم کار واسشون پیش اومده که نمیان
دیگه حس و حال قدیم نمونده...
ولی عجب اعصاب خط خطی داریا Smile

به قول شیرجوان دیگه توی نباید توی نوشته های نویسنده ای مثل پریچهر دنبال غلط املایی یا نگارشی بود. البته با این حرف زیاد موافق نیستم که رسالت نویسندگی باید ایجاب کنه که همچین داستانهایی ننوشت. به هرحال هر سوژه ای هرچند اتفاق نیفتاده باشه جا برای نوشتن داره. پریچهر عزیز خیلی خوشحالم که انگ خیانت رو ـ حداقل تا اینجای داستان ـ از روی پریا برداشتی. خب، فکر کردن به خیانت و انتقام گرفتن با اینکه اینکار رو واقعا انجام بدی خیلی فرق میکنه. منهم مثل سکس اند لاو عزیز معتقدم که " یه خشونت عریانی در نوشته هات هست که نشان از یک بغض پنهان در اعماق وجود خودت داره" و این موضوع رو میشه توی تمام داستانهایی که نوشتی به وضوح دید. خشونتی که من تمام سعیم رو کردم در سالار شب سراب بیارم و حتی نتونستم نزدیکش بشم. نمیدونم شاید این به روحیه ی من بر میگرده که نمیتونم این خشونت رو درک کنم.
درمورد داستان چیز زیادی نمیتونم بگم فقط اینکه یه مقدار مکان و زمان رو رعایت کن تا خواننده در این سفر زمانی گیج نشه. اینکه اسم خواننده هایی مثل ستار و گوگوش رو میاری یه مقدار اذیتم میکنه. اینجور جاها بذار به عهده ی خود خواننده که با خوندن شعر خودش متوجه بشه. همزمانی این داستان با پریچهر و سینا خیلی قشنگ بود و ازون کارایی بود که من عاشقش هستم. اون تیکه ی حریم شکسته رو خیلی خوب اومدی. به طوری که شاید بهتر میبود اسم داستان رو میذاشتی حریم شکسته. اونوقت نگرانی بعضی از دوستان رو در مورد جمع اوری کمک های مردمی برای سقف فرو ریختگان رو بر طرف میکردی.. (؛

***زیم زکسکی-وحشت کردمکی***
احساس کردم انقد عصبی هستی که اگه یکم باهات شوخی کنم منفجرم میکنم!
دمت گرم داداش،ترسوندیم!
شوخی کردنت تو حلقم!
شما سرور مایی عزیز دل :LOVE:

قشنگ ترین قسمت داستانت اونجا بود که پریچهر و سینا رو قاطی ماجرا کردی!
بدترین قسمت هم اونجا که به حکومت اسلامی ناخونک زدی!
حیفه بخوای این چیزا رو وارد داستانت کنی!
سعی کن داستانت بی طرف باشه!
همین یه جرقه بعدا باعث میشه بخوای تو داستانات به همه چی گیر بدی و تیکه بندازی که اونوقت از مسیر اصلی دور میشی!

آقای شیر جوان شما چه جوری میتونین همچین حرفیو بزنین.پای یه زندگی در میونه
اگه مرد واقعا عاشق زنش باشه هیچوقت همچین غلطی نمیکنه
اگه یه زن بفهمه که از اعتمادش سوء استفاده شده هیچوقت دیگه زندگیش مثل اول نمیشه و از هم میپاشه
به نظر من فقط مردای هوس باز و تنوع طلب همچین غلطی میکنن
آخه اگه شماها که میگین این چیز مهمی نیست
طرف مقابلتون کسی که عاشقشین و دلتون میخواد فقط مال خودت باش بفهمین زیر یکی دیگه خوابیده چه حالی بهتون دست میده
100برابر این حال واسه زنا پیش میاد

پری عالیهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
دوستت دارم پری
عاشق داستاناتم
زودتر بقیشو بنویس
تو نفر اولی بدون شک
ممنون برا همه ی داستانات

vaghan dastanet aliiieeee vaghan man be onvane ye zan harfato dark mikonam khailyyyy khob mineviissiii
makhsooosaaan vaghti kave goft ye bar dg sex
khaily baram jaleb boooddd
omidvaraaam in sex pariiia ba kave khaily khobo dardnak bashe
valy kave bayad khaily bad taghasss bede
rajebe yasii ham benevis

vaghan dastanet aliiieeee vaghan man be onvane ye zan harfato dark mikonam khailyyyy khob mineviissiii
makhsooosaaan vaghti kave goft ye bar dg sex
khaily baram jaleb boooddd
omidvaraaam in sex pariiia ba kave khaily khobo dardnak bashe
valy kave bayad khaily bad taghasss bede
rajebe yasii ham benevis

سلام خدمت همگی.من خیلی وقته(اواخر دهه ی۷۰)به سایتای ۱۸+که داستان دارن سرمی زنم،ازسکاف،ویزوویز،آویزون،شهوت سراو...تاوبلاگهایی مثل هستی،{{البته اینوبگم که من عاشق خوندنم ومادرم (خدابیامرز)خودش معلم کلاس اول بودواز۴سالگی خوندن(نه نوشتن،فقط خوندن)روبهم یاددادوشایدتوکتابخونم ۱۰۰۰جلدکتاب ازنویسنده هایی مثل احمدمحمود(همسایه ها)تارمانهایی مثل سه تفنگدار،پاردایانها،قبل ازطوفان،غرش طوفان ازدوما به مترجمی ذبیح...منصوری(البته پاردایانها ازمیشل هوداگوست)ازتاریخ تمدن ویل دورانت تا تاریخ طبری و...البته می دونم که تمام دوستان ازمن اطلاعات ادبیشون بیشترهست و من باید یادبگیرم ازمحضرمبارکشون اما توپرانتزایناروگفتم تا بگم،(نه درحدنقدقلم روان این نویسنده)حرفام شایدمعقول باشه}}امااولین باره نظرمی دم.فقط می خوام بدونم اوناییکه می گن باید می بخشیدیاحالاچیزی نشده ومگه کی...آقاهه کم شدحالا،تازه خوشتیپترم می شن ولی اگه خانمابرن بایکی دیگه ک...شون گشادمیشه و..............واقعا ایناروازته قلب می گن واعتقاددارن اینطوری بایدباشه؟؟؟؟؟؟ای وای که ماچی داریم می شیم،پس وفا،تعهدو عشق یعنی چی؟باورم نمی شه اعتقاد یه انسان تااین حدنژادپرستانه باشه،من مطمئنم ۹۹٪حتی بیشترخانما(اینقدر مهروعاطفه دارن که مادرمیشن)حاضرن بلایی که هیتلرسریهودآورد،دچاربشن اما مردزندگیشون نامردنباشه.

پریچهر عزیز خسته نباشی
داستانت قشنگ بود ولی بعضی قسمتهای داستانت یکم کلیشه شده
مثل مدل لباس پوشیدن یا سیگار کشیدن زیاد
البته میشه این برداشت کرد که اینا فضاسازی برای توجیه خواننده هست
در مورد نظر دوستان نمیخوام نظر بدم فقط یه نکته
همیشه سعی کنید خودتونو جای کسی بزارید که میخواهید راجب درست یا غلط بودن کارش قضاوت کنید به نظر من این زن حتی اگه خیانت میکرد حق داشت
خیانت اونم تو حریم زندگی فقط نابودی و بی اعتمادیه برای زن
دردی که درمان نداره هرگز
موفق باشی پری جان ادامه بده

رضا جان اونا شوخي بود؛خيانت هر جوريم باشه پست بودن يه آدمو نشون ميده و يكي از نفرت انگيز ترين كاراي ممكنه
ولي حالا اگه يه مرد تحت تأثير تحريكاي يه زن قرار گرفت و يه اشتباهي كرد و بعدش واقعا پشيمون شد نبايد بخشيدش؟
بايد زندگيش نابود شه؟
پس گذشت و بخشش تو زندگي مشترك چه معنايي داره؟

فهمیدم که آدم احساساتی هستی دوست نداری فحش بخوری ، دوست داری همه ازت تعریف کنن و برای یه بارم شده یه جا برا خودت کسی شده باشی .. من نمیگم این بده ولی میتونی به جای نوشتن یه داستان تلخ سکسی که کسی فک نکنم خوشش بیاد ، میتونی خودتو یه جور دیگه تخلیه کنی .. من داستانو خوندم ولی بغیر از فعل بودن که همه جا بود! چیز دیگه ای از داستان نفهمیدم!!

ستاد تبليغاتى پرى
حضار محترم:
لطفا براى رعايت حال سالمندان و زنان باردار از ايجاد هرگونه صداى نابهنجار خوددارى كنيد.
نويسنده قول داده به درخواستها رسيدگى ميكنه و قسمت بعدى رو براى هر نفر مطابق صليغه اش مينويسه..!!

همه جوره قبولت دارم،بالا و پایین و چپ و راست!!! ;)
از واقعی یا دروغ بودن بیخیال شیم،داستان زیبایی هست و یکی از مشکلات اصلی جامعه ماست که به هیچی قانع نیستن حتی به یه زن!!!! |(
خیلی خوب میشه داستانت و تجسم کرد و باهاش خو گرفت.خیلی دوست دارم اخر این داستان و بدونم.
خیلی میخوامت پریچهر.خاک تو سر اون کاوه کنن.اگه ببینمش از خایه دارش میزنم!!!! >)

پری خانم داستان قشنگتو خوندم.اگه نقصی هم داشت /چندان هم مهم نبود /ازدید بچه هاوکامنتهاشون پنهون نموند.نقطه اشتراک کامنتها اینه که هیچکسی خیانتو نمیپسنده...و بهانه هم برا انجامش ازخود خیانت گناهش بیشتره...با انجام خیانت اول خودفرد از داخل تهی میشه و پس مونده یه خائن همیشه یه خائنه..اینکه پری قصه کاوه رو ببخشه یا نه چیزی از ارزشش کم نمیشه...باید بگم زنها همیشه از خیانت مردا و وفاداری خودشون داستانها گفتن...ولی نگفتن که اغوای یه هم جنس خودشون مردشون رو به خیانت کشونده....اگه اینو نگم حق مطلبو نگفتم یه گرمای قشنگ زنونه تو نوشتهات هست که براحتی ازلابلای کلماتت همراه با تلخی گرفتاری صاحبش منتقل میشه...منتطر ادامه اش هستم....هرچند بنظرمیرسه هردوشون عاقبت بخیر میشن....

سلام پریچهر جان،
این نخستین سخن منه اینجا، من یه ماهه اومدم این جا روژانٍ شما رو خوندم بسیار خوب بود! اینم بسی قشنگه ولی دست کم از شما انتظار سوتی نداشتم. آخر بخش(و نه قسمت) 1 گفتی پریا گوشیشو خاموش کرد و خوابید؛ بعد چه جوری با زنگ گوشی خاموش (!) از خواب بیدار شد؟؟
با این سخنم خیلی حال کردم، همیشه واقعیت تلخ از دروغ شیرین ارزشمندتره(دست کم برای من)! ولی همه دوس ندارن؛ چندی از مردم دوس دارن بشنون که همه چی آرومه و همه شاد و خوشبختن؛ همه دوس داریم بشنویم، ولی چه کنیم که ...! شما میتونی دل مارو آروم کنی و با داستانای خوبت دست کم چند دقیقه مارو از اندیشه ی این همه خوشبختی (!) رها کنی!
دمت گرم و همیشه کامروا باشی!

سلام به همه
من دوباره اومدم
میدونم که یه حرف عجیب زدم که ممکنه خیلیها توقع همچین حرفیو از من نداشتن ولی اگه بدون تعصب به موضوع نگاه بشه شاید به من هم حق بدین .
ساحل جان:
باور کن من میفهمم شما چی میگی ودرک میکنم که یک زن ممکنه در این شرایط از درون منفجر بشه.ولی حرف من اینه که چرا ؟چرا یک زن باید بخاطر این موضوع اینقدر بقلب و روح وروان خودش فشار بیاره . آیا نمیشه با این مورد کنار اومد وزندگی رو از بین نبرد.
جناب هیاهوی سکوت
اگه کمی واضح تر صحبت میکردین ونظرتون رو روشن تر میگفتین ممنون میشدم
جناب یاور همیشه مومن
در مورد صحبهای شما باید بگم جواب شما توی کامنت اول مهندس هستو با اینکه کمی تند با من برخورد کردی ولی هر چی میخواستم بگم مهندس عزیز تو کامنت اولشون فرمودن
سحررر جان:
خدمت شما عرض کنم که آیا یه مردی که عاشق زنش شده
نمیشه که حتی یبار تو زندگیش اشتباه کنه یعنی اگه یه مردی اشتباه کرد وشیطون گولش زد دیگه باید ازش طلاق گرفت ؟دیگه باید دهنش روسرویس کرد باید زندگیش رو ازش گرفت .من میگم زن و مرد نباید بهم خیانت کنن ولی اگه یکیشون به هردلیلی گول خورد دیگه باید کاملا طرد بشه دیگه طلاق . ؟
همه چی باید تموم بشه؟ بنظر من این روش خوبی نیست آیا دیگه وقتش نشده که آدما یکم امروزی تر فکر کنن.بازم میگم که من خیانت رو تشویق نمیکنم.
هیوا جان عزیز من
من از خیانت زن ومرد بهمدیگه حمایت نکردم منظورم این بود که آیا اگر یک مرد یا زن خیانت کرد آیا دیگه باید به کل زندگی خاتمه داد یا میشه طور دیگه ای هم برخورد کرد ؟
قربون اون بغضت برم من .فدات شم با حرفات دلمو آتیش زدی .نوکرتم.
.
ای پیر فرزانه
آقا دمت گرم .حرفایی که زدی همون چیزیه که من بهش فکر میکنم و قبول دارم متشکرم

رضا جان مردا در مقايسه با زنا به شدت تحريك پذير ترند؛پس مسلما اگه تحريك از طرف زن باشه احتمال اينكه يه مرد گرفتار شه خيلي بيشتره
به همين دليل اگه يه زن به شوهرش خيانت كنه بخشيدنش به مراتب دشوار تره

باسلام برای من اصلامهم نیست که برخی چه نظرات مضحک میدن حتی اگه یه داستان تخیلی باشه(که مسلما واقعیت زندگی بسیاری ازما بوده ویاخواهدشد)قابل احترام وجای تقدیروتشکرداره که اینچنین روان وقابل فهمه.متاسفانه داستان تلخ زندگی شما عین زندگی خودمه بااین تفاوت که شماخیانت کاوه روبه عینه دیدو من نه تنهاخیانتی نکردم بلکه درعین صداقت وبه احترام اصرارهمسرم ازکار وزندگی درتهران دست کشیدم وبه بندرعباس رفتم که همسرم درکنار خانواده اش باعشق وامید،زندگی بهتری داشته باشیم خودم جهت کار به جزیره لاوان رفتم غافل ازاینکه بعدازچهارماه پدرهمسرم که ظاهراانسان باوجدان وباطنا بیوجدان باحاشیه سازی ودادن اطلاعات غلط به همسرم (که همواره شخص دهن بین بود)پس ازهفت سال زندگی وباوجودتنها موجود دوستداشتنیم،دختردوساله ام دادخواست طلاق داا

درود بر شما.
خوبه. خوبه که میگم در واقع از نظر رعایت قواعد یه داستانه که میگم. سریال داستان شما رو دنبال میکنم و راستش با خوندن قسمت اولش مجاب شدم که عضو اینجا بشم. من عقیده دارم یه هنرمند اگر سانسور بشه اثری که خلق میکنه هنر نیست. نوشته ی شما دوست داشتنیه به خوبی نقطه عطف ها رو رعایت کردی به وقتش فرود داشتی. این نوسان عاطفی ای که ایجاد کردی رو میپسندم. جامپ کات هاتون فوق العاده بودن وقابل باور. فلاش بک هایی که لابلای کار میزدی باعث میشد مو شگفت زده بشم. و از همه مهمتر شخصیت پردازی فوق العادتون. پری رو میشه درکش کرد. با ماجرای داستانتون آشنام. و انتهاش هم میدونم. و صد البته میدونم که کاوه چه فکری تو سرشه. من کاوه ام. و پریای داستانت همسرمه. تنها تفاوت داستانت تفاوت اسم من با کاوه و برعکس بودن کل اتفاقه. پریچهر عزیز! منتظر ادامه ی زندگیه خودم هستم به قلم شما(البته سو ء تفاهم نشه برا خواننده هاتون . منظورم شباهت فوق العاده ی داستان زندگیه من با "اثر" شماست پایدار باشید

خوشتیپ آهنگ شهرغم روهم داریوش خونده هم ستار.الکی به پریچهرماگیرنده
شیرجوان:
فکرنکنم حرف بدی بهت زده باشم،فقط خواستم بدونم شماکه اینقدروشنفکری،فقط واسه مرداست یانه.
به هرحال اگه ازدستم ناراحت شدی من ازشمامعذرت میخوام دوست من.
مهندس جان:
من حامیه حقوق زنان نیستم.خودشون به اندازهءکافی شعوردارن که احتیاج نیست کسی وکیل مدافعشون باشه داداش من.
حرف من این بودکه کسی که عاشقه هیچوقت ودرهیچ شرایطی به عشقش خیانت نمیکنه.اگه عاشقم نباشه بازم اگه آدم باشه خیانت نمیکنه.
اگرآدم نباشه وخیانت کنه که لیاقت نداره باهأش زندگی کرد.
زن ومردم فرقی نداره تواین مسئله

مرسی پریچهر جان مثل همیشه عالی بود
ولی بعد ازاین شرط جوری نشه که به کاوه برگرده خواهشا شخصیت اولتو اینجوری ضعیف نکن .خیانت برای کسی که واسه طرفش کم نذاشته حل نشدس لطفا اقایون ساده به این قضیه نگاه نکنن واسه خانوما خیلی سخته و غیر قابل بخشش. خیلی منتظرمون نذار.
مرسی

ممنون پریچهر عزیز.
واقعا عاشق داستان هاتم. خواننده رو با خودت همراه میکنی و به فضای داستان میبری.
شاید خیلی ها از فضای غمگین داستان هات لذت نمیبرن ولی خوب این کاملا معلومه که شما از مشکلات اجتماعیه این جامعه مینویسی.
کم کم دارم به این نتیجه میرسم که یکی از امادگی های قبل از ازدواج که باید پیدا کنم *چگونگی برخورد با خیانت همسر* باشه. واقعا تو این روزگار لازمه.
موفق باشی. قسمت بعد رو زود تر بذار گلم.

خانمها خیلی تند نرین...درعفو لذتی است که در انتقام نیست...خیانتو هیچکس تائید نمیکنه....ولی اخرش چی ؟کسی هست که بگه کینه خوبه یا کی گفته بخشش بده...کاوه به نزدیکترین و عزیزترین موجود زندگیش خیانت کرده..حالا نسخه میدین پری هم عزیزترین موجود زندگیشو ترک کنه...بهتر نیست بجای شمشیربازی هردو به درک مقابل از مشکلشون برسن...زندگی مشترک یه کهنه نیست که از یطرف پاره اش کنید واز طرف دیگه رفو کنید....دوستان واقعا قضاوت سخته....

پیرفرزانه:
اگه طرف مقابل خودتم بهت خیانت کنه واین صحنه روببینی بازم همین حرفومیزنی داداش من؟
به فرض که قبول کردوبخشیدش.
زندگی که دیواراعتمادش ریخته باشه دیگه به تف سگ نمیارزه

فکر نمیکردم این داستان انقدر سر و صدا کنه گرچه خیانت یکی از مناقشه برانگیزترین و تلخ ترین واقعیت های زندگیه و ممکنه برای هر کدوم از ما چه از جانب خودمون چه از جانب طرف مقابلمون پیش بیاد.
خوشحالم که این داستان این فضا رو برای بچه ها فراهم کرد که بدون ترس از قضاوت شدن نظرشون رو صادقانه بگن. من با خیلی از این نظرات موافق نیستم اما دوست دارم که بشنوم.
زمانی که دبیرستانی بودم فکر میکردم خیانت، اعتیاد و کتک نابخشودنی ترین اتفاقاتی هستن که ممکنه تو یه زندگی مشترک بیفته ولی با گذشت سالها و کسب تجربه و دیدن و شنیدن داستان زندگی آدم های مختلف به این نتیجه رسیدم که اگر فکر کنیم هیچ چیز در دنیا مطلق نیست و هر چیزی احتمال داره برامون اتفاق بیفته در مواجهه باهاش بهتر میتونیم تصمیم بگیریم و لطمه کمتری بخوریم. سیاه یا سفید مطلق دیدن اتفاقات اطرافمون نه تنها کمکی بهمون نمیکنه بلکه بیشتر ما رو در جهل و بلاهت فرو میبره. در عین حال میشه اعتقاد داشت که هیچ عمل بدی بی تاوان و بی عوض نخواهد موند.
چقدر دوستمون .shiva. حرف قشنگی زد که بهتره آدم خودش رو قبل از ازدواج برای چگونگی برخورد با خیانت همسر آماده کنه. به نظر من آدمی که اینطور فکر میکنه به نوعی بلوغ فکری رسیده و آدم منطقی و روشن و واقع بینیه و مطمئنا موفقتر از آدمای احساساتی زندگی میکنه ولی رسیدن به این مرحله و مرحله ای که بتونی ببخشی و بگذری جدا سخت و گاهی وقتا غیرممکنه چون این غریزه است که خیلی وقتا به جای عقل تصمیم میگیره.
ضمنا در مورد به اصطلاح سوتی هایی که سه تا از دوستان گرفته بودن:
ا- معمار خواست دست به کار بشه برای نوشتن قولنامه یعنی خواست و هنوز چیزی ننوشته و گفته نشده که پریا مدارک رو به دستش داده (ای خدا از دست شما)
2- جای سوئیچ رو پیدا نمیکردم یعنی پریا جای سوئیچ رو توی ماشین پیدا نمیکرد از شدت مستی وگرنه بی سوئیچ چطور در ماشین رو باز کرد؟! سوئیچ رو باید یه جایی فرو کرد برای استارت زدن دیگه نه؟! افتاد ایشالا؟!
3- گوشی پریا شب قبل خاموش بود چطور فرداش با زنگش از خواب پرید؟ پریا گوشیشو شب اول تو خونه ارسلان خاموش کرد بعد از اس ام اس دادن به کاوه. کجای داستان نوشته شده که اتفاقات قسمت دوم فردای همون شب افتاده؟! پریا مرخصی بدون حقوق رو نصفه شب که نگرفته بوده! مدتی گذشته بین قسمت اول و دوم داستان. (بکوبم سرمو به دیوار؟ آدم افسردگی میگیره Wink )

سلام
موضوع داستان عالی
اما نظرات متفاوت...
نظر همه بچه ها رو خوندم!کلی از نظرشون بهره بردم!
بوی خیانت حتی به مشام داستان های سکسی هم رسیده...
خیانت رو باید با خیانت جواب داد...
مرسی پریچهر عزیز

مثل همه ی داستانا و سریالای ایرانیه . نمی خوام انتقاد کنم ولی دنبال یه داستان پر هیجانم. داستانی که نشه آخرشو حدس زد. به شیر جوان و بقیه کسانی که باهاش موافقند می خوام بگم که حس اعتماد قشنگترین حسیه که بین آدما وجود داره و این حس برای یه زن نسبت به شوهرش خیلی به تدریج و آهسته توی زندگی مشترک به دست می یاد.ممکنه که یه زن بنا به اقتضاء زندگیش (داشتن بچه , مضیقه ی مالی , ترس از بی آبرویی و ...) شوهرشو ببخشه ولی بهتون اطمینان می دم که تا آخر عمرش از شوهرش طلاق عاطفی می گیره و هرگز دیگه عاشقش نمی شه.

فلورای عزیز
حرفت کاملا درسته منهم موافقم.بله اعتماد از بین میره ولی بنظرمن صحبت از طلاق آخرین راه باید باشه نه اولین قدم . حفظ زندگی خیلی مهمه انسان شاید اولش هیجان داشته باشه ولی بمرور حس انتقام گیری و خیانت کمرنگ میشه وخیلیها بودن که چند وقت بعد از طلاق حاضر بودن به هر قیمتی به همون زندگیه قبلیشون برگردن .

برام جالبه که خیلیا آخر داستان رو حدس زدن و ظاهرا میدونن قراره چه اتفاقی بیفته. خب خیلی پیچیده نیست و انتهای داستان از دو یا سه حالت نهایتا خارج نیست ولی یه جورایی فکر میکنم هیچ کس نمیدونه چی تو سر پریاست Wink

با عرض سلام و درود هم به نویسنده داستان و هم به دیگر دوستان"
داستان قشنگی بود و در عین حال بسیار تکراری! دوستان طرفدار این داستان لطفا نارحت نشوند از این لحاظ میگم تکراری بود، که اگر کمی دقت کنید میبینید تقریبا همه ما در فیلم ها و سریال های ایرانی که هر سال پخش میشه حداقل 5 یا 6 نمونه از نوع این داستان ها داریم... درسته؟؟؟ خوب بازم میشه گفت که تقریبا تو این یک ده اخیر عملا این قبیل فیلم ها و سریال ها بیشتر هم بوده پس اگه فقط تعداد 6 فیلم را در نظر بگیریم و ضرب در 10 سال بکنیم ما در این سال ها 60 داستانی که در همه آنها از یک نوع ترژادی خاص استفاده شده و همه آنها ما رو به یاد دیگر داستان هایی که از قبل با آن آشنا هستیم می اندازد پس این نباید چیز خاصی برای گفتن داشته باشد؟! ممکن است که نویسنده با بکار گیری هوش و زکاوت خود رنگ وآب جدیدی به داستان بدهد. ولی در کل محتوا داستان در 100% آنها یکی است ، البته من نمیخواهم بگم که ایشان یا امثال ایشان زحمتی برای داستانشون نکشیده اند یا اینکه وقت محترمشان را بیهوده به هدر داده اند، ولی آخر کی زمان آن فرا میرسد که (نه حالا منظور من به شخص ایشان باشه) نویسنده های ما از قالب این نوع نوشته ها وداستان های تکراری خود در آمده و پا را فرا تر گذاشته و جرات خود را در غالب داستان های جدید و خلق آثاری که در جهان در نوع خود منحصر به فرد باشد بگذارند.. مگر چه ایرادی دارد؟؟؟!!!!
چرا اکثریت و توده مردم ما از هر نوع و هر قشری از جامعه باید در افکارات 50 یا 100 سال پیش گیر کرده باشند؟!! و ملاک را عقایدی که از قبل نسل به نسل چرخیده قرار دهیم؟؟؟!
چرا نباید خود ما صاحب به سبک بشیم و از سبک کسانی که خیلی سالها پیش ابدا کرده اند استفاده کنیم؟؟ بله احترام آنها لازم و استوره شدنشان هم قبول ولی در همان زمان.... مثلا یک هواپیمای فوق مدرن یا یک کشتی آخرین سیستم سال 2000 را میشه با 2012 مقایصه کرد؟؟ با این حال که بهترین مهندسین صاحب نام و نمونه ترین تکنسینین حاضر وقت در جهان آنها را زمان خود خلق کردند، و در نوع خود بهترین بودند، یا اصلا به خاطر اینکه موضوع ما هنری است من مثال هنری میزنم که بعضی ها نگویند که این چه مثالی بود : ما همه در سالهای گذشته با داستانهای زیبا و فیلمنامه های جذاب و قشنگی و با بازیگری هنرمندانه بازیگرانی که در نوع خود ستاره، کمیاب و بی نظیر بوده اند رو برو شده ایم ولی چندی نگذشته است که ستاره جدیدی از راه رسیده ونگاه های مردمی را در سراسر دنیا به خود جلب کرده است و سبک جدیدی را در میان هنرمندان از خود به جا گذاشته است. پس این چه اسراری است که ما همیشه باید دنباله روی کسی دیگر باشیم؟!!!!!!
من میخواهم این نتیجه را بگیرم که همیشه و در هر لحظ ای از زمان میتوان آثار جدیدی خلق کرد......

در ضمن خود شخص بنده در زندگی زناشویی از نظر ارتباط سکسی با اشخاصی دیگر در این زمینه با همسرم قبل از ازد واج به تفاهماتی رسیدیم و بعد رضایت به ازدواج دادیم. که نوع ارتاباط عمیق ما را تا آخر عمر مادامان عمر گارانتی کرد<<< و ترسی از بروز همچنین اتفاقاتی که میدانم برای اکثریت واقعا مثل یک کابوس میماند را نخواهیم داشت و100 البته نه اینکه نخواهیم داشت بلکه واقعا درک نمیکنیم که این ترس برای چی هست!!!!!!!!!!!!!!!!!!! وراحت به ادامه زندگی میپردازیم بدون هیچ گونه استرس وترسی

Raha va nona
من جدا در شگفتم از این همه اعتماد به نفس!!!!!
این "تا آخر عمر مادامان عمر" جنابعالی صد البته همراه با گارانتی توی حلق خود شخص بنده ات
بیخود نیست که درک نمیکنی که این ترس برای چی هست! خب اگر دو بار پاتو تو اکابر گذاشته بودی شاید امیدی بهت بود
من نارحت و ترژادی و تکنسینین و ارتاباط و جمله بندی افتضاح بی سر و تهت رو با تخفیف میذارم پای اشتباه تایپی که مشتری بشی ولی
ده (به جای دهه) و ابدا (به جای ابداع) و استوره (به جای اسطوره) و مقایصه (به جای مقایسه) و اسرار (به جای اصرار) ات دیگه راه نداره و باید بشینی روی کون مبارک و از روی هر کدوم 6 صفحه ضرب در 10 بنویسی بعد با خیال راحت و بدون هیچ گونه استرس و ترسی با همسر قبل از ادواجت از نظر ارتباط سکسی به تفاهم برسی و صاحب به سبک بشوی

ازهمون اول که شروع کردم به خوندن, فهمیدم این داستان مثل بقیه داستانای دیگه ایکه توی سایتا میخوند م نیست.خانم پری یا پریا یا هرکس دیگه من خودم اخر داستان سکسم ولی با خوندن داستان تو اصلا تحریک نشدم فقط حسرت خوردم که چطور نویسنده ای مثل تو داره این چیزای پیش پا افتاده رو مینویسه.بگذر,بگذر و بذار کسای دیگه اینا رو بنویسن تو رو خدا قلمتو کثیف نکن برات آرزوی موفقیت میکنم

ازهمون اول که شروع کردم به خوندن, فهمیدم این داستان مثل بقیه داستانای دیگه ایکه توی سایتا میخوند م نیست.خانم پری یا پریا یا هرکس دیگه من خودم اخر داستان سکسم ولی با خوندن داستان تو اصلا تحریک نشدم فقط حسرت خوردم که چطور نویسنده ای مثل تو داره این چیزای پیش پا افتاده رو مینویسه.بگذر,بگذر و بذار کسای دیگه اینا رو بنویسن تو رو خدا قلمتو کثیف نکن برات آرزوی موفقیت میکنم

ازهمون اول که شروع کردم به خوندن, فهمیدم این داستان مثل بقیه داستانای دیگه ایکه توی سایتا میخوند م نیست.خانم پری یا پریا یا هرکس دیگه من خودم اخر داستان سکسم ولی با خوندن داستان تو اصلا تحریک نشدم فقط حسرت خوردم که چطور نویسنده ای مثل تو داره این چیزای پیش پا افتاده رو مینویسه.بگذر,بگذر و بذار کسای دیگه اینا رو بنویسن تو رو خدا قلمتو کثیف نکن برات آرزوی موفقیت میکنم

خانم پري زيبا قلم ميزني
اما نظر من در مورد مسايل شما و شبه آن
من 10 ساله با همسرم ازدواج كردم و متاسفانه چند بار به اون خيانت كردم
و يك بار متاسفانه 90% شبه خيانتي بود كه به شما شده
و هر بار اين كار را انجام دادم ، با پشتوانه احساس بوده نه شهوت تنها
و لي در نهايت براي من پشيماني بود و به بعدش سعي كردم به طور غيره مستقيم اشتباهم را جبران كنم البته مي دانم اين نوع خيانت قابل جبران نيست.
اما در حال حاضر علاقه من به همسرم از 10 سال پيش به مراتب بيشتره شده و سكسي ترين زن دنيا براي من همسرم است و زوج خوش بختي هستيم و شايد خيلي ها آرزوي رابطه عاشقانه من و همسم را دارند ،
ولي اگر اين اشتباهات من باعث جدايي مي شد الان حال روزمان اين نبود
من نمي خواهم اشتباهم را توجبه كنم ، اين كار اشتباهي است سنگين
اما بقولي انسان جايزالخطا است و آدم ها بزرگ مي شوند
به اميد خوشبختي تمام زوج و فرد هاي عالم

خانم پري زيبا قلم ميزني
اما نظر من در مورد مسايل شما و شبه آن
من 10 ساله با همسرم ازدواج كردم و متاسفانه چند بار به اون خيانت كردم
و يك بار متاسفانه 90% شبه خيانتي بود كه به شما شده
و هر بار اين كار را انجام دادم ، با پشتوانه احساس بوده نه شهوت تنها
و لي در نهايت براي من پشيماني بود و به بعدش سعي كردم به طور غيره مستقيم اشتباهم را جبران كنم البته مي دانم اين نوع خيانت قابل جبران نيست.
اما در حال حاضر علاقه من به همسرم از 10 سال پيش به مراتب بيشتره شده و سكسي ترين زن دنيا براي من همسرم است و زوج خوش بختي هستيم و شايد خيلي ها آرزوي رابطه عاشقانه من و همسم را دارند ،
ولي اگر اين اشتباهات من باعث جدايي مي شد الان حال روزمان اين نبود
من نمي خواهم اشتباهم را توجبه كنم ، اين كار اشتباهي است سنگين
اما بقولي انسان جايزالخطا است و آدم ها بزرگ مي شوند
به اميد خوشبختي تمام زوج و فرد هاي عالم

خانم پري زيبا قلم ميزني
اما نظر من در مورد مسايل شما و شبه آن
من 10 ساله با همسرم ازدواج كردم و متاسفانه چند بار به اون خيانت كردم
و يك بار متاسفانه 90% شبه خيانتي بود كه به شما شده
و هر بار اين كار را انجام دادم ، با پشتوانه احساس بوده نه شهوت تنها
و لي در نهايت براي من پشيماني بود و به بعدش سعي كردم به طور غيره مستقيم اشتباهم را جبران كنم البته مي دانم اين نوع خيانت قابل جبران نيست.
اما در حال حاضر علاقه من به همسرم از 10 سال پيش به مراتب بيشتره شده و سكسي ترين زن دنيا براي من همسرم است و زوج خوش بختي هستيم و شايد خيلي ها آرزوي رابطه عاشقانه من و همسم را دارند ،
ولي اگر اين اشتباهات من باعث جدايي مي شد الان حال روزمان اين نبود
من نمي خواهم اشتباهم را توجبه كنم ، اين كار اشتباهي است سنگين
اما بقولي انسان جايزالخطا است و آدم ها بزرگ مي شوند
به اميد خوشبختي تمام زوج و فرد هاي عالم

خانم پري زيبا قلم ميزني
اما نظر من در مورد مسايل شما و شبه آن
من 10 ساله با همسرم ازدواج كردم و متاسفانه چند بار به اون خيانت كردم
و يك بار متاسفانه 90% شبه خيانتي بود كه به شما شده
و هر بار اين كار را انجام دادم ، با پشتوانه احساس بوده نه شهوت تنها
و لي در نهايت براي من پشيماني بود و به بعدش سعي كردم به طور غيره مستقيم اشتباهم را جبران كنم البته مي دانم اين نوع خيانت قابل جبران نيست.
اما در حال حاضر علاقه من به همسرم از 10 سال پيش به مراتب بيشتره شده و سكسي ترين زن دنيا براي من همسرم است و زوج خوش بختي هستيم و شايد خيلي ها آرزوي رابطه عاشقانه من و همسم را دارند ،
ولي اگر اين اشتباهات من باعث جدايي مي شد الان حال روزمان اين نبود
من نمي خواهم اشتباهم را توجبه كنم ، اين كار اشتباهي است سنگين
اما بقولي انسان جايزالخطا است و آدم ها بزرگ مي شوند
به اميد خوشبختي تمام زوج و فرد هاي عالم

خانم پري زيبا قلم ميزني
اما نظر من در مورد مسايل شما و شبه آن
من 10 ساله با همسرم ازدواج كردم و متاسفانه چند بار به اون خيانت كردم
و يك بار متاسفانه 90% شبه خيانتي بود كه به شما شده
و هر بار اين كار را انجام دادم ، با پشتوانه احساس بوده نه شهوت تنها
و لي در نهايت براي من پشيماني بود و به بعدش سعي كردم به طور غيره مستقيم اشتباهم را جبران كنم البته مي دانم اين نوع خيانت قابل جبران نيست.
اما در حال حاضر علاقه من به همسرم از 10 سال پيش به مراتب بيشتره شده و سكسي ترين زن دنيا براي من همسرم است و زوج خوش بختي هستيم و شايد خيلي ها آرزوي رابطه عاشقانه من و همسم را دارند ،
ولي اگر اين اشتباهات من باعث جدايي مي شد الان حال روزمان اين نبود
من نمي خواهم اشتباهم را توجبه كنم ، اين كار اشتباهي است سنگين
اما بقولي انسان جايزالخطا است و آدم ها بزرگ مي شوند
به اميد خوشبختي تمام زوج و فرد هاي عالم

خانم پري زيبا قلم ميزني
اما نظر من در مورد مسايل شما و شبه آن
من 10 ساله با همسرم ازدواج كردم و متاسفانه چند بار به اون خيانت كردم
و يك بار متاسفانه 90% شبه خيانتي بود كه به شما شده
و هر بار اين كار را انجام دادم ، با پشتوانه احساس بوده نه شهوت تنها
و لي در نهايت براي من پشيماني بود و به بعدش سعي كردم به طور غيره مستقيم اشتباهم را جبران كنم البته مي دانم اين نوع خيانت قابل جبران نيست.
اما در حال حاضر علاقه من به همسرم از 10 سال پيش به مراتب بيشتره شده و سكسي ترين زن دنيا براي من همسرم است و زوج خوش بختي هستيم و شايد خيلي ها آرزوي رابطه عاشقانه من و همسم را دارند ،
ولي اگر اين اشتباهات من باعث جدايي مي شد الان حال روزمان اين نبود
من نمي خواهم اشتباهم را توجبه كنم ، اين كار اشتباهي است سنگين
اما بقولي انسان جايزالخطا است و آدم ها بزرگ مي شوند
به اميد خوشبختي تمام زوج و فرد هاي عالم

خانم پري زيبا قلم ميزني
اما نظر من در مورد مسايل شما و شبه آن
من 10 ساله با همسرم ازدواج كردم و متاسفانه چند بار به اون خيانت كردم
و يك بار متاسفانه 90% شبه خيانتي بود كه به شما شده
و هر بار اين كار را انجام دادم ، با پشتوانه احساس بوده نه شهوت تنها
و لي در نهايت براي من پشيماني بود و به بعدش سعي كردم به طور غيره مستقيم اشتباهم را جبران كنم البته مي دانم اين نوع خيانت قابل جبران نيست.
اما در حال حاضر علاقه من به همسرم از 10 سال پيش به مراتب بيشتره شده و سكسي ترين زن دنيا براي من همسرم است و زوج خوش بختي هستيم و شايد خيلي ها آرزوي رابطه عاشقانه من و همسم را دارند ،
ولي اگر اين اشتباهات من باعث جدايي مي شد الان حال روزمان اين نبود
من نمي خواهم اشتباهم را توجبه كنم ، اين كار اشتباهي است سنگين
اما بقولي انسان جايزالخطا است و آدم ها بزرگ مي شوند
به اميد خوشبختي تمام زوج و فرد هاي عالم

سلام به پریچهر عزیز ودیگر دوستان
واقعا لذت بردم،انقد زیبا همه چیو توصیف کردی که پشمام ریخت!!! انگار داشتم فیلم میدیدم،تازه نیکی کریمی رو بعنوان بازیگر نقش پریا تو ذهنم انتخاب کردم :-)
خب خیانتم حقیقته و اتفاق میوفته، نمیشه یه داستان گل و بلبل نوشت که اخرش همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه،نه؟
و چقد خوشم اومد که داستاناتو بهم ربط دادی،البته من اونای دیگرو هنوز نخوندم ولی  بزودی میخونمشون،همین نشون دهنده ی قدرت بالای ذهنت و مهارتت توی نویسندگیه.
ایکاش انقد فضای مملکت بسته نبود تا نویسنده هایی مثل تو میتونستن کتاباشونو بنویسن،مسلما به این داستان مجوز نمیدادن و با سانسور خفش میکردن، و ما مجبور نبودیم یواشکی از فیلتر رد بشیم تا داستان قشنگتو بخونیم....
اینم بگم که این یک داستانه عاشقانه،درام یا هرچی که اسمشو میخواین بذارینه،هر چیزی بجز سکسی،داستان سکسی یه چیزی تو مایه های فیلم پورنوست،پس اونایی که میخوان بزنن برن یه جای دیگه بزنن ،نیان اینجا فحش بدن...همینقدر سکس برای همچین داستانایی کافیه.
دیگه سرتونو درد نیارم،پریچهر جون مرسی