شما اینجا هستید

سکس با الهه غرور پیام نور (۲)

قسمت قبل

سلام من دانیالم ، این ادامه داستان سکسم با الهه غرور پیام نور است.

خلاصه ارتباط من و الهه خیلی خیلی خوب بود و تقریباً هر وقت موقعیت مناسب بود با هم بود.یه روز یکی از دوستام بهم گفت میای برا نزدیکای عید تو نمایشگاه بین المللی گلستان ( شیراز) غرفه نوروزی بزنیم؟ گفتم غرفه چی ؟ گفت غرفه آجیل و شیرینی و از اینا ،گفت در آمدش بد نیست و برا تفریح و تنوع هم خوبه ، گفتم باشه من پایم. برنامه کاری نمایشگاه اینجوری بود که صبح ها تعطیل بود و عصر ها از 2 به بعد تا نزدیکای 10 مردم بازدید و خرید می کردن.و کلاً‌10 روزی میشد. منم که چند روز بود با الهه نبودم و نزدیکای عید هم که میشه کلاسای دانشگاه برگزار نمیشه ،‌اگه استاد هم بیاد دانشجو ها نمیان.خلاصه اینکه زدیم تو کار فروش اجیل.
از حاشیه نمایشگاه بیرون بیایم. نمایشگاه تموم شد ما هم به قول معروف پول لباس عیدمون رو اینجوری در آوردیم. با احتساب این 10 روز بیشتر از 2 هفته بود که با الهه فقط تلفنی ارتباط داشتم و دلم حسابی براش تنگ شده بود و اونم مثه بچه ها دائم می گفت بیا ببینمت. خونه الهه در منطقه هفتنان هست. راهی که ازپایین به چهار راه دلگشا ( باغ دلگشا ) و از اون بر هم به دروازه قران و کوهپایه میخوره، بود و من تو این مدت 10 روز هر روز از اونجا رد می شدم و از راه کمربندی اکبر آباد به گلستان می رفتیم.خلاصه عید شد و دید و بازدید شروع شد و اولین کسی که بهم اس ام اس داد الهه بود. متن: عشقه من ، دیدن تو شروع زندگیم بود، این لحظه شروع سال جدید هست، آرزوم اینه همیشه کنارت باشم ، و در آخر نوشته بود " عیدی من یادت نره بوسه من یادت نره گل واسه من یادت نره عیدی من یادت نره" منم نوشتم عزیزم دوست دارم ، عاشقتم ، عیدی کاری می کنم برای همیشه تو ذهنمون بمونه و منتظر سوپرایز من باش
چند رواز اول عید رو با دیدن دائی و عمو و ... گذشت تا اینکه دیدم اینجوری مثه پرنده ای می مونم که از داخل قفس داره منظره زیبا ای رو می بینه ، ولی نمی تونه از قفس خارج بشه، نشستم فکر کردم و تصمیم گرفتم برم خونه الهه ببینمش.به الهه زنگ زدم و گفتم کجایی ؟
گفت خونه خالم هستم چطور مگه؟ گفتم می خوام بیام خونتون ببینمت
گفت شوخی می کنی؟ گفتم نه گفت پس دیونه شدی؟!!! گفتم آره من دیونم ،‌دیونه تو ، خندید گفت دیونه دارم جدی میگم ، من گفتم ،پس فکر کردی من دارم به شوخی میگم؟!!
گفت خوب می خوای بیای پیش بابام؟ ، گفتم نه ، ببین هرچی میگم خوب گوش کن ، وقتی باباتینا می خوان برن خونه خالت ، پرید وسط حرفم گفت الان ما خونه خالمیم دیگه ، گفتم باشه وقتی خواستین برین خونه عموت ،‌دائیت نمی دونم خونه اقوامت ،‌ تو به بهانه سر درد نرو همراشون و خونه بمون تا من بیام پیشت
گفت : دانیال وایسا من برم تو اتاق مهسا دختر خالم اونجا بهتر می تونم حرف بزنم، گفتم باشه ،‌چند لحظه بعد گفت خوب ،‌گفتم خودت خوب ،خوب نداره که ،‌همین من میام اونجا می بینمت و عیدی تم بهت میدم، کمی ساکت موند و بعد گفت ببینم چی میشه ، گفتم پس خبر از تو ، گفت باشه و بعد خداحافظی کردیم. یکی دو روز گذشت تا اینکه الهه زنگ زد گفت عموم علی دعوتمون کرده برا نهار،‌موقعیت خوبیه چون خونه عموم دور است و رفت و برگشت حداقل چند ساعت طول میکشه ، گفتم خوب؟ گفت خودت خوب ،‌مشکل اینه اگه بگم سرم درد میکنه،‌میگن بیا همونجا زن عمو فشارتو میگیره و بهت میگه مشکلت چیه ( زن عموش پرستار است ). گفتم عجب شانسی داریم ما ، بعد یه فکر به ذهنم رسید.گفتم خوب گوش کن ببین دارم چی بهت میگم:
من یه رب نیم ساعت دیگه بهت زنگ می زنم و تو من رو جای یکی از دوستات جا بزن و من دعوتت می کنم برا تولدم و اینجوری می تونی خونه عمو رو بیخیال شی و عیدیتو ازم بگیری، الهه گفت باشه فقط می گم تو مهناز هستی ( مهناز یکی از دوستای صمیمی الهه بود که رفت و آمد خونوادگی باهاشون داشت ) و مادر الهه هم مهناز رو خیلی دوست داشت.خلاصه نیم ساعت بعد زنگ زدم
الو سلام الهه خوبی؟ الهه : سلام مهناز جون خوبی؟ مامان خوبه ؟ بابا خوبه؟ من هیچی دیگه احوال کل فامیل رو بپرس الهه : (خنده) الهی قربونت برم مبارک باشه ،‌ ایشا ا.. صدو بیت ساله بشی ( جوری صحبت می کرد که مامان و باباش بفهمن) . مهناز جون خیلی دوست دارم بیام ولی امروز خونه عموم ناهار دعوتیم وگرنه حتماً میومدم . من : دیونه معلومه چی داری میگی؟ زده به سرت؟ نمیام چیه؟ بگو چشم حتماً میام . الهه: باور کن دوست دارم ولی ناهار دعوتیم . من : خاک بر سرت خوبه من نقشه رو بهت گفتما . الهه: وای گفتم چرا اسرار می کنی ،‌بگو پس شیطون واسه کادو تولد میگی؟ صدای مادر الهه: الهه مامان خوب می خوای تو برو پیش مهناز جون ما خودمون میریم بعداً‌ وقت شد یه بار دیگه با هم میریم خونه عموت. من :‌ ای ول الهه می بینی چه مامان خوبی داری؟ دمش گرم الهه : می بینی ؟ مثه همیشه مامانم طرف تو هست و بهم میگه برو پیش مهناز ، تولدشه تنهاش نزار، باشه خوب پس من برم یه کادو بگیرم برات که می دونم بدون کادو راهم نمی دی . من : دستت درد نکنه فقط مردونه باشه و ترجیحاً پیرهن باشه رنگشم یاسی باشه و ایکس لارج هم باشه . الهه : (با خنده )باشه بابا برات یه گرونشون می خرم. من: خوب این حله ، کاری نداری من برم حموم . الهه : باشه عزیزم آره ،‌حتماً‌ منتظرم باش. یه چند دقیقه بعد الهه اس ام اس داد: ای شیطون می خوای بری تو حموم چیکار؟
منم اس ام اس دادم: هیچی می خوام از عزاداری فراق یار در بیام، آخه رسیده زمان ملاقات محبوب
یه نیم ساعت بعد سوار تاکسی شدم و روبروی خیابون .... پیداه شدم ، خونه الهه توخل کوچه .... دقیقاً سر نبش بود. به الهه زنگ زدم و گفتم رسیدم . گفت در رو باز میزارم کسی تو کوچه نبود زود بیا تو.رفتم دیدم کسی نیست و زود پریدم تو و در رو بستم که الهه از پشت سر دستش رو دور کمرم محکم حلقه کرد و سرشو رو کمرم گذاشتو با صدای گرفته ( بغض) گفت نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود ، منم نزدیک بود گریه ام بگیره ، گفتم فدای تو ،‌عزیزم می دونی که منم دلم برات شده اندازه سوراخ جوراب پای مورچه ( این رو گفتم از اون حال و هوا بیرون بیاد) یه خنده کرد و برم گردوند و محکم لباشو رو لبام گذاشت و حدوداً 10 بیست ثانیه نگه داشت. و بعد محکم بقلم کرد و گفت دوست دارم دیوونه. منم گفتم دوست دارم ولی اگه بخوای بیشتر از این دم در نگهم داری پشیمون میشم و بر میگردم. خندید و دستمو گرفت و برد تو اتاق خودش، از توضیحات اتاق بگزریم وفقط بگم یه خرس گونده داشت که شبها به جای من اون رو بقل میکرد می خوابید.گفتم پس باباتینا رفتن ،‌گفت آره یه 10 دقیقه ای میشه ،‌به موقع اومدی. گفتم خوب پاشو پذیرایی کن! گفت ای وای الان شیرینی و ... میارم. داشت بلند میشد که دستش رو گرفتم و کشوندمش تو بغلم و یه لب طولانی گرفتم و گفتم شیرین ترین شیرینی دنیا الان تو بغله منه ، الان می خوام از خودم پذیرایی کنم. اون گفت خوب پس شروع کن .خوابوندمش رو تختش و خودمم روش خوابیدم و شروع کردم بوسیدن صورتش ، ‌از پیشونیش تا نرمی گوشش رو بوسیدم و همینجور داشتم میومدم پایین و به گردنش رسیدم.یکی از نقاط حساس خانوم ها گردن هست. مخصوصاً‌ قسمتی که نزدیک به گوش هست. شروع کردم به بوسیدن وکم کم دستم رو بردم داخل پیرهنش و سینه هاش رو می مالیدم و تکونشون میدادم پیرهنم رو دار آوردمو و داشتم دگمه های پیرهن الهه رو باز می گردم که صدای زنگ در اومد !!!!
من : این کی می تونه باشه؟؟!!! الهه نگران نباش احتمالاً آشغالی هست اومده عیدیشو بگیره ،‌الان میام. چند لحظه شد دیدم الهه رنگش سرخ شده و میگه دانیال زود باش بابامینا هستن.....

ادامه دارد
پایان قسمت دوم
نویسنده: دانیال

0
هنوز نمره داده نشده

نظرات

از توضیحات اتاق بگزریم وفقط بگم یه خرس گونده داشت که شبها به جای من اون رو بقل میکرد.

____________________فقط نگاه کن ببین چندتا غلط دیکته ای داری!!!______________________

شما دانشجوئی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من دنبال واقعی یا دروغ بودن داستان نیستم اونهاییم که به فکرش هستن به خودشون مربوطه ولی نویسنده داستان قبل از نوشتن داستان غلط املایی و انشایی داستانو اصلاح کنه بعد داستانو بفرسته تاخواننده بتونه داستانو راحت بفهمه و ایراد نگیره فحش هم نده (در کل چهار چوب داستان خوب بود ولی غلط املایی و انشایی زیاد بود دقت کن درست بنویسی)

سلام دوستان
ممنون از اينكه نظر دادين
لازمه چند نكته رو بگم
اول اينكه اين داستان كه دو قسمتش رو نوشتم داستان زندگيم هست كه اتفاق افتاده
دوم اينه شرمنده از بايت غلط هاي املايي ، من شب ها ساعت 12 به بعد داستان رو مي نويسم و نوشتن با كيبوردم خوب نيست ولي با خودكار خيلي كمتر غلط مي نويسم ( ببخشين) كاش كسي كه داستان رو تائيد ميكنه غلط ها رو هم اصلاح ميكردو بعد به نمايش ميزاشت
سوم اينكه دوستان از طولاني بودن داستان شكايت داشتن ،مجبور شدم قسمت ها را كوتاه تر كنم و اگه شما دوست دارين داستان رو ادامه بدم و در غير اينصورت ادامه نميدم؟ تصميم با شماست . فكر كنم اگه بخوام داستان رو به نتيجه فعلي برسونم حداقل 7 قسمت بشه.
با تشكر