سکس با خاله سارا

سلام به همه دوستان
من چند وقته با این سایت اشنا شدم و داستاناش رو میخوندم.
خیلی خوشم اومد و تصمیم گرفتم داستان خودم رو که کملا واقعیه براتون بگم.
البته فوش هایی رو که بعضی کاربرا به داستان نویسا میدن رو هم دیدم
امیدوارم داستانمنظرتون رو جلب کنه و باعث نشه فوشم بدین.
تاکید میکنم داستانم واقعیه
خب
بریم سر اصل مطلب
من محسن 19 ساله از مشهدم.این خاطره برمیگرده به تابستون پارسال که خاله ام 2 یا 3 شب مهمون ما بود.چون خونوادش رفته بودن مسافرات اونم برای دانشگاهش مونده بود.اسم خالم سارا هستش و 24 سال داره.قدش بلند.موهای مشکی.چشم درشت.صورت زیبا.فقط یکمی بینیش بزرگه که زیبایی های دیگش این عیبشو میپوشونه.هیکلش هم خییلی خیلی اندامی و سکسی.چون یه مدتیی ایروبیک کار میکرد.بگذریم.من که خیلی خالمو دوست داشتم همیشه پیشش بودم تا این مدت تنها نباشه.بهش گفتم خاله جان اگه اجازه میدی امشب پیشت بمونم تا هم تو تنها باشی و راحت بخوابی هم من یک استراحت درست و حسابی بکنم.اونم قبول کرد.ساعت شد 11:30.خالم که خیلی خسته بود خوابش برده بود ولی من که تو کفش بودم نه.گذر زمان رو احساس نمیکردم.چشم چپ کردم ساعت شده بود1.رفتم یه دوری یواش یواش تو خونه زدم دیدم همه خوابن.گفتم الان وقتشه.رفتم پیش خالم که با فاصله نسبتا زیادی ازم خوابیدی بود.کنارش دراز کشیدم.نمیدونستم چکار کنم.کیرم که از روشلوار تابلو بود رو چسبوندم به کونش.با دستامم رون های پاشو میمالیدم.یه چند دقیقه این کارو کردم.دیدم خالم تکون خورد.ترسیدم فکر کردم بیدار شده.نه شانس اوردم فقط یه غلط زد.فیس تو فیس شدیم.صورتمو تا حد ممکن بهش نزدیک کردم.گرمای نفسشو احساس میکردم.وای که نمیدونین چه احساسی میده بهم.خواستم ازش لب بگیرم.گفتم شاید بفهمه.یه کوچولو از پیشانیش بوسه گرفتم وبلند شدم رفتم اون سمتش خوابیدم که داشتم میمالیدمش.دوباره شروع کردم به مالیدنش.البته یواش یواش.یهو جو گیر شدم و شلوارشو یه کوچولو پایین زدمو شورتشو دادم بالا یکم دست کردم تو کونش.همینجوری سوراخشو میمالیدم که خالم تکون خورد.مطمئن شدم بیدار شده.سریع دستمو بیرون کشیدم و خودمو به خواب زدم.زیرچشمی نگاه کردم دیدم خاله نشسته داره منو نگاه میکنه.من که از ترس رنگم پریده بود همینجوری خودمو به خواب زده بودم.دیدم خالمم رفت اون ور خوابید.فهمیدم متوجه شده و خیلی هم عصبانیه.من که دیگه روم نمیشد همون طرف خوابم برد و دیگه متوجه چیزی نشدم تا صبح که بیدار شدم.به به ساعت خواب.تا 11 خوابم برده بود.دیدم کسی خونمون نیست.خالم که دانشگاهه.خونوادمم که خونه فامیلامن.نهار یه چیزی خوردم و رفتم پای سیستم.همینجوری کار میکردم که یکی در زد.درو باز کردم دیدم مامان و بابامن.اومدن تو.1 ساعت بعدش خاله سارا هم از دانشگاه اومد.رفتم بهش سلام کردم که با یه سردی معناداری جوابمو داد و رفت پیش مامانم.منم گفتم حتما میخواد بره با مامانم درباره دانشگاه صحبت کنه.رفتم پای سیستم و ادامه کارا رو انجام دادم.همینجوری نشست بودم که مامانم اومد.گفت محسن جان تو دیشب پیش خاله خوبیده بودی؟گفتم اره چطور مگه؟گفت همیشه عادت داری دست رو پای خالت بذاری؟جا خوردم.به من و من افتاده بودم که خالم اومد گفت ابجی جون ولش کن جوونه و اشتباه میکنه.مامانم بد نگاهم کرد و رفت.منم از شدت عصبانیت از این خبرچینی خالم گفتم دیگه طرفش نمیرم.از اتاق رفتم بیرون دیدم خاله سارا داره کتاب میخونه.طرفش نرفتم و همینجوری رفتم بیرون و برگشتم.دیدم خاله اومد بهم سلام کرد.منم خیلی خیلی خیلی سرد جوابشو دادم و رفتم تو اتاقم.خاله اومد تو اتاقم منم گفتم اول باید در بزنی اگه اجازه دادم بیای تو.عذر خواهی کرد و درو بست و در زد.گفت اجازه هست.منم گفتم نه.در رو باز کرد و اومد کنارم نشست.گفتم مگه نگفتم لطفا تو نیای؟گفت محسن جان میخوام باهات صحبت کنم.گفتم من با ادمای خبرچین صحبت نمیکنم.گفت محسن جان اگه من چیزی به مادرت گفتم فقط به خاطر خودته.نمیخوام بعدا که بزرگ شدی برات مشکلی درستشه.وگرنه منم احساس دارم و درکت میکنم.امشب بیا پیش من بخواب تا تنها نباشم.گفتم نه.گفت بیا دیگه میخوام باهات درد دل کنم.منم که خوشم اومده بود هی ناز کردم تا اینکه قبول کردم.
شب شد و رفتم پیش خاله.البته به دور از چشمای مامانم.رفتم دیدم خاله سارا داره یه کوچولو خودشو ارایش میکنه.گفتم سلام خاله جان.گفت سلام عزیزم بیا اینجا کنارم بشین.منم بدون اینکه تو فکر سکس باشم کنارش نشستم.گفت به نظرت خوب ارایش کردم.گفتم اره بد نیست خوبه.گفت یعنی تو دل برو هستم.گفتم بدون ارایش هم تو دل برویی.گفت بیا نزدیکتر.رفتم نزدیکترصورتشو اورد نزدیکم و یه بوسه از لپام گرفت و گفت:محسن جان من ازم ناراحتی؟گفتم من کلا از ادمای خبرچین خوشم نمیاد.گفت من که عذر خواستم.گفتم خیلی خب بابا حالا چی کارم داری.گفت من اگه چیزی گفتم به خدا به خاطر خودته ولی اگر هنوزم به من احساس داری حاضرم به خاطر جبران دیشب بذارم امشبم کنارم بخوابی.گفتم جدی میگی؟گفت اره.رفتیم تو تخت.کنارش خوابیدم.روشو کرد طرفم و گفت دوستت دارم محسنم.منم گفتم من بیشتر.دیدم لباشو اورد نزدیک و شورع کرد به خوردن لبم.جا خورده بودم.ازش لب گرفتم و با زبونم زبونشو قلقلک میدادم.رفتم سراغ لاله گوشش.شنیده بودم دخترا خیلی دوست دارن لاله گوششونو بخوری.یکمی با زبون نوازشش کردم.بهش گفتم خاله نمیخوام دردسر شه.جون من بیخیال شو.گفت لوس نشو به مامانت نمیگم.دیدم غلط خورد و اومد روی من خوابید.فیس تو فیس بودیمبه چشماش خیره شدم و با دستم کونشو میمالیدم.اونم لبخند ملیحانه میزد.همینجوری میمالیدمش.دیدم شلوارشو در اورد.یه شرت توری خیلی قشنگ پاش بود.با کونش نشست روی شکمم.گفت محسن بلدی الان چکار کنی؟گفتم نه.گفت چقد تو خنگی.شرتومو در بیار.درش اوردم به سختی.وای که چه کونی داشت.اونم شلوار و شرتمو در اورد دید کیرم سیخ سیخ شده.به سرعت رفت سراغشو برام ساک زد.یواش یواش ساک میزدو منم حال میکردم.صورتشو گرفتم گفتم نکن خوب نیست.گفت باشه.کونشو برداشت گذاشت رو کیرم.بالا پایین کرد.صدای نالش در اومده بود.گفتم سارا جون یواش تر میخوای همه بیدار شن.توجه نکرد و صداشو اورد پایینتر.گفت سگس بلدی؟گفتم اره.سگی نشست و منم شروع کردم به کردنش.همینجوری ادامه میدادم.سارا یواش یواش ناله میکرد.خیلی خودشو نگه داشته بود تا کسی بیدار شنه.همینجوری ادامه میدادم.کیرمو تا ته تو کونش میکردم جوری که شکمم به کونش میخورد و صدای لق لق لق لق لق میداد.جووووووون نمیدونین چه حالی میداد.همینجوری که سگی میکردمش صورتو و موهاشو گرفتم یهو کشیدم طرف خودموصاف شده بود و منم میکردمش.گفت بسه از جلو بکنوجا خوردم گفتمم نه.اولا وسایل نداریم.دوما برات خوب نیست.گفت لوس نشو بکن.گفتم من از خدامه ولی نه نمیشه.خودش با کس نشت روی کیرم.دیدم توجه نمیکنه.گفتم باشه چون تو میخوای بیا.همینجوری کیرمو تو کسش کردم و با دستام سینه های ماهشو میمالیدم.اونم که بیچاره میخواست جیغ بکشه از درد ولی میترسید و فقط اه و اوه میکرد.بالا و پایین میرفت روی کیرم.موهای بلند و مشکیش تکون میخورد.احساس کردم داره ابم میاد.گفتم خاله.برو کنار.گفت چرا.گفتم برو کنار.رفت کنار و ابم ریخت بیرون روی شکمم و کیرم کثیف شد.گفت خب شد گفتی ها.با دستمال کیرمو تمیز کردم و گفتم خاله جون من ارضا شدم.دستت درد نکنه که احساسمو درک کردی.من دیگه میرم بخوابم.داشتم بلند میشدم تا برم لباس بپوشم یهو دستمو گرفت و منو چرخوند و ازم لب گرفت.گفت من که ارضا نشدم.باید منو ارضا کنی بعد بری بخوابی.گفتم باشه فقط کستو میخورم چون دیگه نای ندارم.گفت باشه.رفتم سراغ کسش.یک کس قشنگ و بزرگ و تمیز و صورتی رنگ داشت.نوک زبونمو زدم به کسش.چند باری اینجوری کردم تا گفت جوون منم خوشم اوممد و کف زبونمو مالیدم به کسش.اونم خوشش اومد.همینجوری کسشو خوردم تا داشت ارضا میشد.با دست کسشو مالیدم تا ابش بلاخره اومد.گفتم خاله جونم اجازه هست برم؟گفت برو عزیزم شبت بخیر.امشب خیلی به من خوش گذشت.بوسیدمش و رفتم خوابیدم.از اون به بعد منو خالم خیلی به هم نزدیک بودیم و هر وقت تو مهمونیا همو میدیدیم میرفتیم یه جای خلوت و لب میگرفتیم.دیگه باهاش سکس نکردم تا اینکه ازدواج کرد و خوشبخت شد.ولی من تعجب کردم چجور شوهرش نفهمید پردشو زدم.بعد که ازش پرسیدم گفت پرده من ارتجاعیه و با یک یا دوبار سکس پاره نمیشه.محکم لبشو بوسیدم.وای که نمیدونین چقد دوسش دارم.بعد از اون دیگه فقط ازش لب میگرفتم و همو میبوسیدیم.
بازم تاکید میکنم داستانم داستان نیست و کاملا واقعیه
ممنون
ببخشید اگه طولش دادمو و وقتتون رو گرفتم
خدانگهدار

نوشته: محسن

2.9
نمره شما: هیچ :میانگین 2.9 (10 رأی )

27 نظر

نخونده میگم روغه محضه.

نوشته mohamad hossin در 9. January 2013 - 7:29

نخونده میگم روغه محضه.
Phbbbbt! Angry
کسو شر نگو Devil
الن میگم بچهام بیان بکنننننننننننننننننننننننت .سر خط On The Phone Devil
در ضمن
دروغ گفتن خجالت داره.khoshgel khanoom

آره ديگه،،تو کس خالت

نوشته کير بلال در 9. January 2013 - 8:13

آره ديگه،،تو کس خالت گذاشتي،پردشو هم زدي،ازدواج کرد و خوشبخت شد؟!
کسشعرا چيه نوشتي!

داستان خیلی کیری تشریف داشت

نوشته soltan_jojo در 9. January 2013 - 9:33

داستان خیلی کیری تشریف داشت خالتوانگشت کردی خبردادبعداازت سکس خواست؟!چه جالب!دومادماغ خالت توکون پینوکیوبره ایشالله فقط بیامنوقانع کن ک کس خالت کرکره ای نیست!توباخالت اینکاروکردی. پسرخاله سارات هم بامادرت ب زودی انشالله...

نميدونم اين کس کشا،چرا وقتي

نوشته کير بلال در 9. January 2013 - 10:16

نميدونم اين کس کشا،چرا وقتي ميخوان تفکرات تخمي شونو به کسشعر تبديل کنن،چرا اسم اين خاله هاي بدبختو ميارن.کس کش.خاله هم مث مادر آدمه،،پس حتما اگه مادرت هم بود،ميگاييديش؟؟!!....خيلي پستي،کس کش،کون پشمک.

j

نوشته royakarama در 9. January 2013 - 10:22

j

ببین شنگول...ببین

نوشته پیرفرزانه در 9. January 2013 - 11:57

ببین شنگول...ببین مشنگ...خرخودتی...تا اونجا که خالت ضایعت کرد کاملا درسته..از اونجا به بعد زائیده توهمات جقیته/جلقیته/..خاله ریده به کیرت...کونش درد نکنه...

"بازم تاکید میکنم داستانم

نوشته .romina. در 9. January 2013 - 12:07

"بازم تاکید میکنم داستانم داستان نیست و کاملا واقعیه" خب در راستای آرمانهای امام باید حضورتون عرض کنم که. . ."داستان باید داستان باشد.داستانی که داستان نباشد داستان نیست":D

12:14 خواجه اسپم بودى پس زحمت

نوشته شیرجوان... در 9. January 2013 - 12:53

12:14
خواجه اسپم بودى پس زحمت ايشان را شير جوان بکشيدى.
خواجه قصد بکردى که دگر هيچ ننبشتى تا ندانستى که چند چند بودى با خويش و ياران چگونه بيافتى حکايات ،ازيرا هر يوم ۳۰هزار کس بخواننددى و هيچ نظر ندادندى الا قليلا.
((آورده اند که خواجه به وقت شباب مر خاله بداشتى که به جندى شاپور همى روانه شدى ،پس چون هنگامه کوييز فرا رسيدندى پس بر سراى خواجه فرود آمدى و چتر خويش بگستراندى مر خوردن و خسبيدن، و ايشان را چون بودى ملون که راس مر سبزگون، چشم ها لاجوردى، دستها نوک مدادى ، پاها نقرابىمتاليک که هيچ خش مبودى الا يک گلگير مر بيرنگ و دماغ که همانا چون تبر مبرم ببودى مر اصلاح را، پس چون مسا بشدى همه بخسبيدندى و خواجه نخسبيدى ازيرا "هرچيز که خواب آيد ،روزى به کار آيد" پس بر بالين خاله حاضر بگشتى و انگول بکردى و خاله بجستى و خواجه بخفتى مر صد سال، پس چون طلوع بگشتى خاله هيچ تاب نماندى و پته بر آب بريختى خواجه را نزد والده، و والده پند بدادى و خواجه برنجيدى و خاله چو يک يوم بگذشتى مر پتياره شدى که خواجه بماند اندر اين حکايت که چون رسواگرى فى يک يوم رسوا شدى؟
پس شب بخسبيدى و خاله بر بستر خواجه حاضر بگشتى و خويش عرضه بکردى و خواجه ناز بکردى و عشوه امدى مر حمار، پس خواجه بخسبيدى و خاله بخوردى مر ساک و فرو بکردى مر دنبلان خويش در آلت خواجه و آه ها بدادى و ناله ها بدادى چون "پورن ستاره" که نه يک ايل بخسبيدى در آنسوى ديوار و نه کس دگر اينکار نکرده بودى از درد، پس خاله برون آوردى و بر فرج خويش بگذاشتى و فرو بکردى که نه چون پرده بودى مر "حرير " بل "لاستيغى" که مرتجع بودى و چون فنر در برفتى و باز بگشتى و اين ماوقع "جوات " شده بودى مر قصص، وآبها بريختىچون سيلاب ، پس طفلى پديد آمدى که "ابن خواجه " بودى و "ابن خاله " و خواجه را والد اوبودى و خاله را والده و طفل پسر خاله والد خويش بگشتى و والده خواجه "جده" ولد همشيره خويش بگشتى و والد خواجه "جد " ولد همشيره منزل خويش بگشتى و خاله عروس همشيره خويش و والده نوه ايشان ببودى و چون خواجه چون بديدى "گو گيجه" بگرفتى پس از خواب بجستى و بر مستراح فرود آمدى و جيش بکردى و دومرتب بخسبيدى که هزار سال و موکد تاکيد بکردى مر ص

طفا ننویس

نوشته پیره دانا در 9. January 2013 - 12:54

طفا ننویس

طفا ننویس

نوشته پیره دانا در 9. January 2013 - 13:00

طفا ننویس

خدایش اگه میخوای ی داستان

نوشته jojo8162 در 9. January 2013 - 14:57

خدایش اگه میخوای ی داستان واقعی بنویسی ک کسی هم خواهر و مادرت رو بگا نده خاطرات جلق زدنهاتو بنویس اینه ک واقعیت داره

ﻣﺤﺴﻦ ﺟﺎﻥ ﺍﮔﻪ ﺧﺎﻟﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺭﺍ

نوشته شیرپیر در 9. January 2013 - 15:23

ﻣﺤﺴﻦ ﺟﺎﻥ ﺍﮔﻪ ﺧﺎﻟﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﻓﻘﻂ ۲۴ ﺳﺎﻋﺖ ﺭﺍﺿﯽ ﮐﻨﯽ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺮﺍﺕ ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ : ﻧﯿﻢ ﺳﻮﺯ ﮐﻮﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﺴﻮﺯﻭﻧﻪ

ﻣﺤﺴﻦ ﺟﺎﻥ ﺍﮔﻪ ﺧﺎﻟﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺭﺍ

نوشته شیرپیر در 9. January 2013 - 15:24

ﻣﺤﺴﻦ ﺟﺎﻥ ﺍﮔﻪ ﺧﺎﻟﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﻓﻘﻂ ۲۴ ﺳﺎﻋﺖ ﺭﺍﺿﯽ ﮐﻨﯽ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺮﺍﺕ ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ : ﻧﯿﻢ ﺳﻮﺯ ﮐﻮﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﺴﻮﺯﻭﻧﻪ

تو‌ای انسان غافل در چه

نوشته ARASH1366ESF در 9. January 2013 - 17:22

تو‌ای انسان غافل در چه راهی‌؟
که از دنیا به جز لذت نخواهی!
گهی سر مینهی در راه خوردن
ز هر جا غارت و در خانه بردن!
زمانی‌ "خشم و شهوت" پیشه توست
پس از آن "خواب" در اندیشه توست!
تویی‌ انسان و هر "حیوان" چنین است
بگو با من، مگر حیوان جز این است؟...
" مهدی سهیلی"

ای شیطونبلا

نوشته خاله میترا در 9. January 2013 - 19:23

ای شیطونبلا

Man kheyli kheyli dast

نوشته Shahinkoskon در 9. January 2013 - 20:09

Man kheyli kheyli dast neveshtehaye shoma ro doooooooost daram.nazdike 1 mahe ke khande rooye labhaye man haram shode .ba in neveshte shoma inghaaaaaaaaaad khandidam ke deldard gereftam.mer30 .shaaaaaaaahin

چرا همه با خالشون سکس

نوشته madisal در 9. January 2013 - 21:29

چرا همه با خالشون سکس میکند
کسه دیگه ای تو فامیل نیست

دست زدی به کونش بعد رفت به

نوشته shayankamrani در 10. January 2013 - 1:43

دست زدی به کونش بعد رفت به مادرت گفت بعد اومد بهت گفت ببخشید بعدش بهت گفت امشب بیا پیشم سکس داشته باشیم، تازه بعدش بهت گفت پرده ی من جنسش خوبه پاره نمیشه.......؟
عزیزم دروغ میگی حداقل نگو راسته جلقی کونی.

دست زدی به کونش بعد رفت به

نوشته shayankamrani در 10. January 2013 - 1:44

دست زدی به کونش بعد رفت به مادرت گفت بعد اومد بهت گفت ببخشید بعدش بهت گفت امشب بیا پیشم سکس داشته باشیم، تازه بعدش بهت گفت پرده ی من جنسش خوبه پاره نمیشه.......؟
عزیزم دروغ میگی حداقل نگو راسته جلقی کونی.

هیچ وقت یادم نمیره سال سوم

نوشته سامي شهوتي در 10. January 2013 - 3:38

هیچ وقت یادم نمیره سال سوم راهنمایی بودم یکی از همکلاسیام کفت کس خالت و خالتو کاییدم بنده خدا چنان کتکی خورد که بعد از سیزده سال هنوز یادشه ولی من الان باید بکم کس خالت و خالتو کاییدم چون:
کیرمو نمیتونی بخوری
خخخحخخخخخخ

بازم پرده ارتجاعي

نوشته spaida در 10. January 2013 - 4:24

بازم پرده ارتجاعي

احتمالا خالتون جنده بودن

نوشته poya_1986 در 10. January 2013 - 7:59

احتمالا خالتون جنده بودن عزیزم

به به چه داستانی ؛خاک برسرت

نوشته Shahramzarei636... در 10. January 2013 - 8:03

به به چه داستانی ؛خاک برسرت اخه ادم با محارمش سکس میکنه؛برو اون دنیا چوب تو کونت کردن میفهمی!

؟؟؟؟؟؟

نوشته EIS در 10. January 2013 - 8:31

؟؟؟؟؟؟

دمت گرم

نوشته قدیمی هستم در 12. January 2013 - 0:04

دمت گرم

یه بار خالمو شب تو خواب

نوشته carew در 9. January 2014 - 3:11

یه بار خالمو شب تو خواب ولویدم با فرداش تصادف کردم پام شکست

تو هم دست کمي از اين بابا

نوشته Ali morshed در 27. January 2014 - 20:02

تو هم دست کمي از اين بابا نداري،اين اراجيف چيه بهم بافتي؟