شما اینجا هستید

سکس با خواهرزن

من اسمم فرهاده، 24 سالمه و الان حدود چهار ماهه که ازدواج کردم، با خانمم (الهه) تو اینترنت آشنا شدم و حدود دو سالی با هم دوست بودیم... الهه دو تا خواهر داره که یکی اش از خودش بزرگتره و متاهل، اون یکی که اسمش المیراست کوچیکتره و مجرد، الهه و خواهر بزرگترش از لحاظ قیافه خیلی بهم شبیه اند، انصافا هم نه از قیافه چیزی کم دارن نه از ظرافت اندام، ولی المیرا اصلا انگار خواهر اینا نیست، رنگ مو و چشم، فرم چهره ، استیل و خلاصه از همه نظر یه سر و گردن بالاتره، از قضیه دوستی ما هم فقط المیرا با خبر بود، بیشتر جاهایی هم که می رفتیم معمولا سه نفری بودیم و به دلیل نزدیکی سنمون ( الهه 22 سالشه و المیرا 21 سال) خیلی با هم خوش می گذروندیم... خلاصه من کم کم یه پول و پله ای جمع کردم و چون از لطف پدر خونه هم داشتم خیلی زود تونستیم بریم خواستگاری... اوایل نامزدی خیلی خوش میگذشت... دیگه نه قرار بود یواشکی بریم بیرون و نه از پلیس و کلان می ترسیدیم... فقط یه چیزی من رو آزار می داد، اونم سر سنگین شدن المیرا با من بود... اولش فکر می کردم شاید چون بعد از الهه تو خونه تنها میشه ناراحته و به زودی درست میشه، ولی مشکل جای دیگه ای بود، یه بار که به طعنه بهش گفتم :" المیرا خانم دیگه با ما نمی پری" با لبخند گفت :"من که گفتم دوست باشید بهتره... این از عواقب ازدواجه...!" راست می گفت، در واقع هر وقت من و الهه حرف از ازدواج و تشکیل زندگی میزدیم المیرا یه جوری مخالفت خودش رو اعلام میکرد، تا حدی که روز خواستگاری هم به الهه گفته بوده یه کم بیشتر فکر کن، ولی من هیچ وقت این قضیه رو جدی نگرفته بودم، حدود یک ماه از نامزدی من و الهه گذشته بود که یه مسافرت کاری چند روزه واسه بابای الهه پیش اومد، باید دو هفته می رفت جنوب کشور و واسه اینکه تنها نباشه میخواست با خانواده بره، این الهه خانم ما هم که عاشق مسافرت و مخصوصا جنوب کشوره پا شو کرد تو یه کفش که ما هم بریم، من اما به دلیل کار و مشغله زیاد نمی تونستم برم، واسه همین یه تعارف زدم که بدون من برو، الهه هم که انگار من براش نقش یک خیار رو داشته باشم اولین تعارف رو گرفت و راهی شد، خیلی حالم گرفته شد، فکر کن ماه اول نامزدی دو هفته از نامزدت دور بمونی اونم اینجوری، ولی از قدیم گفتند در نومیدی بسی امید است، درسته، المیرا امتحاناشو بهونه کرد و گفت من نمیام، هرچی از اونا اصرار از المیرا انکار، من هم خوشحال شدم که اگه المیرا نره اینا کلا قید مسافرتو میزنن، ولی خیلی زود فهمیدم چقدر مزخرف گفتند که در نومیدی بسی امید است!!! ، چون قرار شد المیرا تو این دو هفته هرشب پیش یکی از فک و فامیل بمونه تا تنها نباشه، در هر صورت الهه راهی شد و رفتند، شب اول مثل سگ شده بودم، تو خونه به همه می پریدم، کلا 5 دقیقه با الهه تلفنی صحبت کردم که اونم شام رو بهونه کرد وقطع کرد و بعد از حدود دو ساعت هم اس ام اس داد که خیلی خسته است و نمیتونه صحبت کنه و فردا خودش بهم زنگ میزنه، با یه آیکون بوسه که تابلو بود الکیه و واسه خر کردن منه، خلاصه مثل همیشه با آهنگ "بیا بنویسیم" مهستی خوابم برد و چشم باز کردم دیدم 9 صبحه، سر کار هم فکر و ذکرم پیش الهه بود و اینکه چقدر بی تفاوته، اصلا انتظار چنین برخوردی رو اونم همین اول نامزدی ازش نداشتم، خانم خیلی به خودش فشار آورد ساعت دو بعد از ظهر زنگ زد تو یه ربعی که صحبت کردیم همش از قشنگیهای راه گفت و اینکه چقدر اشتباه کردی نیومدی، دیگه واسم مهم نبود که پیشم نیست، انقدر از دستش عصبانی بودم که حتی به فکر طلاق هم افتادم، ولی خیلی زود پشیمون شدم، خداییش خیلی دوسش داشتم و دارم، ولی اون موقع تو حال خودم نبودم... خلاصه اون روز هم گذشت و ساعت حوالی 11 شب بود، نیم ساعت قبلش با الهه صحبت کرده بودم و یه کم حالم جا اومده بود، داشتم آماده می شدم که بخوابم که یه اس ام اس واسم اومد، فکر کردم الهه است که باز می خواد با جملات عاشقانه اش خرم کنه، ولی گوشی رو که برداشتم با تعجب دیدم المیراست، آخه اصلا یادش نبودم و انتظار اس ام اسشو نداشتم، نوشته بود : "اگه بیداری یه زنگ بهم بزن" دلم خیلی شور افتاد، تا شماره شو بگیرم هزار جور فکر و خیال جور واجور از سرم گذشت، اولین بوق گوشی رو برداشت، صداش گرفته بود و می لرزید، انگار گریه کرده بود، قسمش دادم که بگه چی شده زد زیر گریه، خلاصه بعد از یکی دو دقیقه که واسه من یکی دو سال گذشت یه کم آروم شد و تازه فهمیدم خانم این دوشب رو خونه تنها مونده، شب قبل رو با ترس و لرز گذرونده ولی امشب دیگه طاقت نیاورده، خواستم فحشو بکشم به هوارش که اولا چرا خونه تنها موندی و ثانیا منو نصف عمر کردی، ولی دلم براش سوخت، ولی آخه چی کار میتونستم بکنم نصف شبی... گفتم می خوای بیام پیشت، اونم از خدا خواسته گفت :"آره تو رو خدا زود تر بیا دارم سکته می کنم" اصلا انگار تعارف کردن به این خانواده نیومده، با بد بختی بلند شدم لباس پوشیدم ماشینو برداشتم زدم بیرون، بیچاره مامانم خیلی هول کرد فکر کرد از غم فراق دیوونه شدم ، بهش گفتم شب پیش یکی از دوستام میمونم ، تو راه همش به خودم و این تعارفهای بیجای خودم فحش میدادم، خلاصه بعد از یه ربعی رسیدم در خونه، زنگ زدم یکم طول کشید تا بیاد در رو باز کنه، من هم از فرصت استفاده کردم و تا تونستم به زمین و زمان بد و بیراه گفتم، با صدای المیرا به خودم اومدم که از اونور در گفت کیه، گفتم غریبه نیست باز کن، در رو که باز کرد یه لحظه فکر کردم اشتباه اومدم، خدای من این المیرا بود ...؟! چقدر فرق کرده بود! چقدر زیبا تر شده بود! یه تاپ سفید استرچ پوشیده بود با یه دامن سفید تا بالای زانو، بقدری زیبا خودش رو آرایش کرده بود که تو اون نور کم احساس کردم یه فرشته روبروم وایستاده، باورم نمیشد این همون المیرا ست که من دو ساله میشناسمش، هیچ وقت این جوری ندیده بودمش، همیشه به عنوان یه خواهر کوچیکتر بهش نگاه میکردم و تا بحال نشده بود از دید شهوت بهش نگاه کنم، ولی این بار دهنم خشک شده بود، طوری قد و بالا شو نگاه می کردم که خودش به حرف اومد و گفت :"ما رو ببین به کی گفتیم بیاد مواظب ما باشه" یه دفعه خنده ام گرفت، رفتم داخل و باهاش دست دادم، ولی به وضوح دستم می لرزید، اصلا روی اعمال خودم کنترل نداشتم، رفتم داخل هال روی کاناپه ولو شدم، المیرا هم رفت داخل آشپزخانه، همش داشتم به صحنه ای که دیده بودم فکر میکردم و سعی میکردم با یه دلیل منطقی خودم رو توجیه کنم، ولی مگه میشد؟! المیرا به من زنگ بزنه و بگه بیا اینجا، اونم ساعت 11 شب، بعد هم اون آرایش و لباس، تو همین فکرا بودم که المیرا اومد نشست روبروم و یه لیوان آبمیوه گذاشت جلوم، تشکر کردم لیوان و برداشتم تا ته سر کشیدم، خودم از کارم خنده ام گرفته بود ، من جلوی هیچ دختری اینجوری کم نیاورده بوده، چه برسه به المیرا که مثل خواهرم بود، چند دقیقه ای به سکوت گذشت تا اینکه یه کم به خودم اومدم و پرسیدم :"دیگه چطوری؟" گفت :" چه عجب حال منم پرسیدی" گفتم :"ببخشید یه کم خواب آلوده بوده، چرا تنها موندی خونه؟ نمیگی میترسی" خندید و گفت :" الان که تو پیش منی، واسه چی بترسم" اینو که گفت طوری تو چشمام نگاه کرد که باز این دل وامونده ام هری ریخت پایین، سعی کردم صدام نلرزه و گفتم :" بهر حال اشتباه کردی و....."تا اومدم بقیه جمله مو بگم بلند شد و اومد نشست بغل دستم، جمله ام تو دهنم خشکید، تو دوران دوستی من و الهه بارها و بارها پیش اومده بود من و المیرا دوتایی به جایی بریم و یا اینکه در خلوت با هم صحبت کنیم، ولی هیچ وقت نه روابطمون از حد و اندازه خارج شده بود و نه من همچین حالی پیدا کرده بودم، احساس میکردم گرمای بدنش تمام وجودمو می سوزونه، زیر چشمی نگاهی به بالا تنه اش انداختم، سوتین نبسته بود و برجستگی سینه اش نگاه آدم رو قفل می کرد، در عرض چند ثانیه یه فلاش بک به تمام دو سال گذشته زدم، به تمام مدتی که المیرا در کنارم بود ، دست در دست هم راه رفتیم، با هم گفتیم و خندیدیم، ولی من از وجودش بی اطلاع بودم، انگار فهمید که نگاهم بد جوری به سینه هاش قفل شده چون یه تکونی به خودش داد و پاش رو رو پای دیگرش انداخت، اما بدتر شد، چون حالا میتونستم سفیدی رونشو تا لبه شرتش ببینم، اونقدر سفید و درخشان بود که حتی مجال پلک زدن هم بهم نمی داد، دست چپشو بلند کرد و روی پشتی کاناپه گذاشت ، طوری که فکر کردم می خواد دست دور گردنم بندازه، حالا دیگه رو در روی هم بهم نگاه می کردیم، همون طور که بهم نگاه میکرد دو سه بار لب باز کرد که چیزی بگه، ولی هربار حرفشو خورد، انگار تو دریای تردید بین گفتن و نگفتن گیر افتاده باشه، گفتم ": چیزی می خوای بگی" همونطور که نگاهشو از چشمام بر نمیداشت گفت": می دونی چرا من همیشه مخالف ازدواج تو و الهه بودم" گفتم :"نمی دونم شاید واسه اینکه بعد الهه تنها میشی و منو مسبب این میدونی" احساس کردم چشماش قرمز شد، آره اشک تو چشماش جمع شد و به سختی بغضشو فرو داد و با صدای لرزون گفت:" نه ، نه من فقط و فقط واسه اینکه تو رو از دست ندم مخالف این ازدواج بودم، دقیقا هم درست فکر میکردم، چون تو این یک ماه نامزدی شما من فقط دو سه بار تو رو دیدم، اونم نه اونجوری که همیشه با هم بودیم، طی اون دو سال من همیشه باید با خودم و احساسم می جنگیدم و چیزی نمیگفتم، فقط و فقط بدلیل اینکه تو قرار بود با خواهر من ازدواج کنی، من نباید به تو می گفتم دوستت دارم چون الهه قبل از من تو رو دوست داشت، من باید به رفت و آمدهای عادی با تو بسنده می کرده چون در حق خواهرم خیانت نکرده باشم، ولی تو این یه ماه فهمیدم نمیتونم به این کار ادامه بدم، من نمی تونم......." گریه نذاشت بقیه حرفشو بزنه و من که فقط مثل منگل ها داشتم نگاش می کردم تنها کاری که ازم بر اومد این بود که بهش نزدیک شم و سرشو رو شونه خودم بگیرم، خدای من ، من چقدر احمق بودم که متوجه این علاقه نشده بودم، علاقه ای که تازه فهمیده بودم چقدر متقابل و زیباست، من چقدر خر بودم که تا بحال به المیرا به چشم یه دختر کامل و مستقل نگاه نکرده بودم، المیرا همیشه برای من خواهر الهه بود، ولی الان دیگه دیر شده بود، من و الهه رسما زن و شوهر بودیم و واسه تصمیم گیری خیلی دیر بود، همونطور که المیرا گریه میکرد از خودم جدا کردمش و تو صورتش زل زدم، احساس کردم اگه الان حرفی نزنم احساس المیرا رو زیر پام له کردم، واسه همین به سختی گفتم :" ببین المیرا من نمیدونم این احساس از کی و چه جوری در تو بوجود اومده، ولی یه چیزو مطمئن باش، این علاقه ای که تو ازش حرف زدی فقط در تو نیست، یعنی الان می فهمم که چقدر دوستت دارم و چقدر متفاوت از قبل دوستت دارم، من ...من قبول دارم که در حق تو بی انصافی کردم، ولی هنوز دیر نشده، من و تو می تونیم زود بزود هم دیگه رو ببینیم، بعد از ازدواج من و الهه هر وقت دوست داشته باشی میتونی بیای خونمون و مثل قدیما با هم بگیم و بخندیم، ما هنوز می تونیم با هم کوه و پارک و سینما و.. بریم، حتی دو نفری، یعنی فقط من و تو، هر وقت که تو بخوای...." همینطور که داشتم این حرفا رو می زدم احساس کردم دیگه لبام از هم باز نمیشه، گرمای لبهای المیرا روی لبم توان گفتن کلمه ای رو از من گرفت، در واقع دیگه نمیخواستم حرف بزنم، نمی خواستم از این حالت خارج بشم، دستمو دور کمرش حلقه کردم و کشیدمش طرف خودم، اونم دستشو انداخت دور گردنم و طوری لبشو به لبم فشرد که احساس درد کردم، نمی دونم چقدر تو اون حالت بودیم، ولی دیگه زمان برام معنی نداشت، میخواستم کاری که دوسال نکرده بودم یه شبه انجام بدم، در واقع نمی خواستم این حسرت رو دوباره تجربه کنم، واسه همین آروم شروع کردم به مکیدن لبهاش، دوست داشتم با تمام وجودم بوش کنم، لمس و نوازشش کنم، دستمو آروم به سینه اش رسوندم و از روی تاپ شروع به نوازش سینه هاش کردم، ولی هنوز سفت منو چسبیده بود، طوری که انگار اگه ولم کنه در می رم، چیزی که تو اون حالت واسم جالب بود این بود که من به هیچ عنوان احساس عذاب وجدان نداشتم، در واقع اصلا احساس نمی کردم که کارم اشتباهه، من همیشه خودم رو در برابر جنس مخالف خیلی قوی می دونستم و حتی در سخت ترین شرایط هم به فکر خیانت به الهه نمی افتادم، ولی این بار فرق می کرد، الهه رو دوست داشتم ولی احساس می کردم عشق به المیرا با اینکه تازه تو وجودم روشن شده ولی قدیمی تر و داغ تره، در هر حال من در اون لحظات به هیچ چیز فکر نمی کردم جز المیرا، کم کم حس کردم دستاش شل تر منو گرفته، من هم از فرصت استفاده کردم و شروع کردم به خوردن گردن و شونه هاش، الهه عاشق این کار من بود، واسه همین حدس زدم المیرا هم خوشش بیاد، دقیقا همینطور هم شد، چون بلافاصله نفسهاش تند شد و چند تا آه زیبا هم کشید، دیگه اجازه ندادم منو بگیره و آروم تاپشو از تنش بیرون آوردم، چیزی که جلوی چشمای من بود فرا تر از یک انسان و حتی یک فرشته بود، المیرا واقعا یک دختر کامل بود، تناسب اندامش به اثر ماهرانه یک استاد مسلم می موند، خوش تراش و متناسب، سینه های سفت شده اش رو به دندون گرفتم و شروع به مکیدن کردم، با دست چپم هم سینه دیگرش رو به آرومی می نواختم، وقتی با زبونم به نوک سینه هاش می زدم تحریک می شد و واکنش نشون می داد، دیگه همه نفسهاش آه و ناله های زیبا و شهوانی بود، می خواستم اول تمام وجودشو بو کنم و مزه کنم، بعد راجع به ادامه اش تصمیم بگیرم، تو همون حالت روی کاناپه خوابوندمش و شروع به لیس زدن شکمش کردم، هربار که این کار رو می کردم به وضوح می لرزید، ولی لحظه ای آه و ناله اش قطع نمی شد، آروم آروم سرمو پایین بردم و از روی دامن کسشو بو کردم، حرارت دلنشینی به صورتم می خورد، پا شو گرفتم تو دستم و شروع به لیس زدن کردم، از نوک انگشت پا تا بالای رون، احساس می کردم نرم ترین و لطیف ترین شی دنیا تو دستامه، با ولع تمام لیس می زدم و المیرا هم با نگاه پر از شهوت کارمو تماشا می کرد، المیرای من دو سال با من بود و من هیچ وقت به فکر کشف این گنج نیافتاده بودم، شاید چیزی حدود نیم ساعت پا هاشو بو کردم و لیس زدم، دیگه طاقتش تموم شده بود ، چون یکی از دستامو گرفت و گذاشت روی کسش و به همون حالت فشار داد، همون طور که از روی دامن کسشو نوازش می دادم به زور گفت :" تو رو خدا درش بیار، تو رو خدا بخورش" انقدر این جمله رو با التماس گفت که دلم بحالش سوخت، ولی از اینجا به بعدش دیگه واسه خودم هم قابل بخشش نبود، من نمی تونستم همون سکسی که با الهه داشتم با المیرا هم داشته باشم، بلند شدم و نشستم، بهش گفتم :"ببین المیرا اگه می خوای این رابطه ما در ادامه هم تکرار بشه باید به همین حد بسنده کنیم " ولی انگار برق 220 ولت بهش وصل کرده باشی یهو از جاش پرید و با فریاد گفت :" من این همه واسه همچین شبی انتظار کشیدم اونوقت تو واسه من از حد و حدود صحبت می کنی، اگه فکر می کنی کارت اشتباهه برو، همین الان برو و من هم قول می دم دیگه همچین احساسی رو تو خودم راه ندم" بد جوری گیر افتاده بودم، از یه طرف علاقه شدید به المیرا و از طرف دیگر احساس گناه نسبت به الهه، همون طور که با خشم بهم نگاه می کرد من راه درست از نظر خودم رو انتخاب کردم، بلند شدم و آروم لباسامو در آوردم، همه لباسام به غیر از شرتم رو، رفتم کنارش نشستم و گفتم :" امشب من مال تو ام و تو مال من، من هر کاری که می خوام با تو می کنم و تو هم هر کاری که تو این دوسال راجع بهش فکر کردی" بعد بلندش کردمو آروم دامن کوتاهشو از پاش کشیدم بیرون، خوشحالی بیش از حد رو تو چشماش میشد خوند، انقدر خوشحال بود که بلافاصله خودش شرتش رو کشید پایین، شاید فکر می کرد من دوباره پشیمون می شم، ولی من دیگه تصمیممو گرفته بوده، من بین عذاب وجدان و حسرت اولی رو انتخاب کردم، یه نگاه به کس تازه اصلاح شده و دست نخورده اش انداختم، گفتم :"مثل اینکه از اول هم می دونستی امشب چه خبره ها، خوب خودتو آماده کردی..." خندید و شرت منم از پام در آورد، بهش گفتم :" از اینجا به بعدش دیگه حرفه ایه، بیا بریم رو تخت" بلند شدمو یه دستمو دور گردنش انداختم با دست دیگه ام پا ها شو بلند کردم تو همون حالت بردمش رو تخت و خوابوندمش، جلوش خوابیدم و به چشماش زل زدم، اولین و تنها جمله ای که به ذهنم رسید بهش بگم این بود :" الان چطوری گنج پنهان من؟" ناز خندید و گفت :" به خوبی به دست آوردن زندگی بعد از دو سال"

فرستنده: aminagha

3.66216
نمره شما: هیچ میانگین 3.7 (74 votes)

نظرات