شما اینجا هستید

سکس سارا با استاد دانشگاه

سلام دوستان منم تصميم گرفتم خاطره ي سکسي خودمو براتون تعريف کنم
راستش من سه سال پيش که 19سالم بود وارد دانشگاه شدم و به عنوان يکي از دختراي نمونه بين هم ترمي هام مي درخشيدم هم از لحاظ زيبايي هم از لحاظ درس
خلاصه اينکه همه ي پسرا يه جورايي پيغام پسغام مي دادن و پيشنهاد دوستي مي دادن ولي من بهشون محل نمي دادم.چون از کوچيکي به اسم پسرخالم بودم آينده ام رو با اون مي ديدم و به مرد ديگه اي فکر نمي کردم مخصوصا که با پسرخالم چندبار همديگه رو دستمالي کرده بوديم!هم اينکه نمي خواستم خودمو کوچيک کنم که برن بگن فلاني با ما دوسته(مي دونين که پسرا اکثرا بي جنبه ان) هم حس دوست شدن با پسرا رو نداشتم
خلاصه دو سه ترمي رو گذرونديم و بی محلی می کردیم که روزگار کار ما رو انداخت پيش يکي از استادهاي خوش بر و رو و خوش تيپ که همه ي دخترا تو کف اش بودن !درس اسمبلي رو با ايشون داشتيم
چند جلسه گذشت و من متوجه شدم انگار تو گلوي اون استاده گير کردم واسه همين دلم خواست يه جورايي بازيش بدم
هميشه بعد از کلاس با يه بهونه اي مي رفتم پيشش و ازش سوال مي پرسيدم و اونم با حوصله برام توضيح مي داد
يه بار که دور و برمون خلوت بود بهش گفتم استاد ببخشيد من بعضي وقتا که دارم درس شما رو مطالعه مي کنم به مشکل برمي خورم و دسترسي به شما ندارم که همون موقع سوالمو بپرسم مي تونين اگه زحمتي نيست شماره تونو لطف کنين؟
اونم با شرط اينکه شماره شو پخش نکنم و گفت چون بهم اعتماد داره شماره شو بهم داد.آخه چون خوش تيپ بود مزاحمي زياد داشت و اونم به تعداد انگشت شماري از دانشجوهاش شماره داده بود اونم نه شماره موبايل بلکه شماره خونشون.شماره اي که فقط به اتاق خودش وصل بود!خلاصه آشنايي نزديک ما از اونجا شروع شد و چون خودش گفته بود نصف شبها هم بيداره يک بار محض امتحان نصف شب بهش زنگ زدم (بار سومي که تماس مي گرفتم)اونم گوشيو برداشت و بعد از جواب سوالم کلي با هم حرف زديم از خونوادم پرسيد از شغل بابام و کلي تشويقم کرد که حتما درسمو ادامه بدم هي مي خواستم خداحافظي کنم هي دوباره تشويقم مي کرد و حرفاي تکراري مي زد که فهميدم دوست نداره قطع کنم منم باهاش حرف زدم تا دمدماي صبح!
کم کم احساس مي کردم بدجور بهش عادت کردم و دلم مي خواست بيشتر بشناسمش بيشتر حضورشو کنارم حس کنم
ولي ترم بعد ديگه هيچ درسي رو باهاش نداشتم اين بود که به بهونه ي کلاس خصوصي واسه يه مبحثي که تو دانشگاه تدريس نمي شد(هک) باهاش تماس گرفتم و اونم قبول کرد که برم آموزشگاهش و اونجا با هم ساعات کلاس رو تنظيم کنيم
شب بود و آخر وقت که رسيدم دم آموزشگاهش
هنرجوهاش داشتن مي رفتن وقتي رفتم داخل تا منو ديد لبخند زد و يه کمي بلند شد گفت بياين بفرمايين خانم رحيمي
رفتم جلوش نشستم يه کم درمورد هزينه و ساعات کلاس حرف زديم و کلي تعارف کرد و قرار شد شبها همون موقع کلاس باشه تا با برنامه ي هيچکدوممنون تداخل نداشته باشه
دو سه جلسه که از کلاس گذشت احساس مي کردم نگاهش يه جوري شده صداش هم آروم بود و خيلي شمرده شمرده و با محبت باهام حرف مي زد.هروقت چشم تو چشم مي شديم خجالت مي کشيدم و سرم رو مي نداختم پايين وقتي دوباره نگاش مي کردم مي ديدم هنوزم بهم خيره شده اينکاراش بدجور دلم رو مي لرزوند آخر کلاس هم انگار دلش نميومد کلاس تموم بشه و کلي لفتش مي داد. و آخرش هم خودش به بهانه ي اينکه شبه و مي ترسم بلايي سرت بياد واسه من مسئوليت داره و...خودش منو مي رسوند البته خونواده ام نمي دونستن کلاس تک نفريه و استادم منو مي رسونه وگرنه اجازه نمي دادن ادامه بديم!

جلسه ي پنجم بود که آخراي کلاس دستم رو گرفت و تو چشمام خيره شد اينکارش شوکه ام کرده بود ! گفت سارا مي دونم کارم درست نيست و نبايد با دانشجوم اينکارو بکنم .از اينکه به اسمم صدام زده بود داشتم ديوونه مي شدم صداش خيلي دلنشين بود.ادامه داد:ولي من دوستت دارم سارا!منم فقط نگاش مي کردم و اون با اعتماد بنفس گفت مي دونم تو هم دوستم داري مطمئنم و من بازم فقط نگاش مي کردم.واقعا شوکه شده بودم.ديدم داره سرش رو مياره نزديکتر منظورشو فهميدم و چشمامو بستم چند ثانيه بعد لباشو رو لبم احساس کردم و...حدود 25 دقيقه با هم لب مي گرفتيم خيلي حس خوبي بود انگار توي يه دنياي ديگه بودم يهو موبايلم زنگ خورد مامانم بود مي خواست حالمو بپرسه و بدونه چرا دير کردم منم بهش گفتم امتحان داشتيم ديگه تمومه و دارم بر مي گردم!
هنوز ملتمسانه نگام مي کرد و منو کشيد طرف خودش چندتا بوس ازم گرفت و منو محکم به خودش فشار داد
گرماي لذت بخش وجودشو احساس مي کردم ولي استرس داشتم و ازش خواستم ولم کنه وگرنه خيلي دير ميشه و خونوادم شک مي کنن. بازم خودش منو رسوند و اينبار تو ماشين از هرفرصتي استفاده مي کرد براي بوسيدن و نوازش من
وقتي رسيدم خونه حس خوبي داشتم خوشحال بودم و باورم نمي شد مردي که اينهمه خواهان داشت به من علاقه داشته باشه
فرداشبش طبق معمول رفتم دم آموزشگاهش ولي عمدا نيم ساعتي اون دور و بر پلکيدم تا ببينم منتظرم مي مونه يا نه. بعد از نيم ساعت تاخير رفتم بالا ديدم منتظرم نشسته بلند شد اومد بغلم کرد و گفت چرا دير کردي عزيزم؟منم با ناز بهش گفتم خيلي منتظر شدي؟فکر کنم از اين جمله ام فهميد عمدا منتظرش گذاشتم ولي چيزي نگفت و تو بغلش فشارم داد
در کلاس رو بست و گفت سارا امشب مي خوام احساست کنم مي خوام با هم راحت باشيم اصلا هم حوصله ي تدريس ندارم منم خودمو لوس کردمو گفتم وا! پس من واسه چي اومدم؟مي خواستي زنگ بزني تا نيام(آخه اون شماره منو داشت)
با لبخند تو چشمام نگاه کرد و گفت مطمئن باش از اومدنت پشيمون نمي شي
خيلي سخت منو تو بغلش فشار مي داد معلوم بود خيلي بي تابه منم همينطور بودم ولي سعي مي کردم خودمو کنترل کنم و براش ناز کنم. بوي عطر تنشو با تمام وجودم حس مي کردم و تو بغلش لذت مي برم
منو روي ميز نشوند و باهم لب گرفتيم. اينبار همزمان با لب گرفتن سينه هامو مي مالوند اول از روي مانتو و بعد کم کم دستشو برد زير مانتو و از روي تاپ بهم حال ميداد همزمان سعي مي کرد کيرشو که نيمه جون شده بود به پاهام بماله چيزي نگذشت که سفتي کيرشو با رونام حس مي کردم ديدم داره دکمه مانتو مو باز مي کنه گفتم چکار مي کني؟گفت مي خوام فاصله ها رو بردارم و بدون هيچ فاصله اي وجودتو حس کنم
تو هم کمک کن. مي دونستم تو سکس اگه هردونفر همکاري کنن بيشتر خوش مي گذره پس کاري کردم که به اونم خوش بگذره منم شروع کردم دکمه ي پيراهنشو باز کردم حالا اون با رکابي و شلوار ومن با تاپ و شلوار جلو هم واستاده بوديم و داشتيم با نگاه پر از شهوت همديگه را برانداز مي کرديم تاپمو سريع از تنم در آورد و بعد دستشو برد سمت شلوارم منم تلافي کردم و کمربند اونو باز کردم همزمان شلوار همديگه رو کشيديم پايين و اون رکابي خودشو درآورد و همديگه رو لخت بغل کرديم تو بغل هم بوديم که ديدم داره همينجور که پشت سرمو مي ماله بند سوتينمو باز کرد و درش آورد هم خجالت مي کشيدم از اینکه دارم با استادم اینکارا رو می کنم هم از بودن با او لذت مي برم
تا به خودم اومدم ديدم داره سينه هامو مي خوره و من از خودم بيخود شدم بعد از مدتي منو خوابوند رو ميز و شرتمو کشيد پايين همين که کسمو ديد با دستش يواش دوتا لباشو از هم باز کرد و گفت چقدر تميزه!و شروع کرد به خوردن کسم ديگه نمي تونستم خودمو کنترل کنم داشتم از شهوت مي مردم خودمو کش و قوس مي دادم و مثل مار به خودم مي پيچيدم اونم لذت مي برد و مي گفت عزيزم مي خوام حسابي بهت حال بدم
وقتي زبونش رو مي کشيد رو کسم ديوونه مي شدم بعدش که آبم اومد نوبت من بود تلافي کنم اون رو ميز نشست و من روبروش نشستم و کيرشو کردم تو دهنم چشماشو بسته بود و لذت مي برد انگار رو ابرها بود کيرشو تا ته مي کردم تو دهنم طوري که نوک کيرش مي خورد ته حلقم اولش نزديک بود حالم بهم بخوره ولي زود قلق کار دستم اومد يه کم با تخماش بازي مي کردم و بيشتر کيرش تو دهنم بود زبونم رو مي کشيدم قسمت حساس کيرش يعني نوکش و با لبام اون قسمتو بازي مي دادم يه کم آبش رفت تو دهنم ترش بود و خوشمزه
هردومون تو اوج لذت بوديم دلم مي خواست بکنه تو کسم ولي مشکل اينجا بود که من هنوز پرده داشتم هنوز داشتم کيرشو مثل بستني قيفي مي خوردم که نزديک بود آبش بياد بلند شد و گفت سارا مي خوام بکنمت گفتم باشه ولي من دخترم
گفت مي دونم عزيزم اگه اذيت نميشي مي خوام از در پشتي مزاحمت بشم!چون قبلش دوسه بار يه پسرخالم محسن کون داده بودم و مي دونستم درد داره يه کم ترسيدم و گفتم آخه درد داره
گفت کمکت مي کنم که دردت کم بشه خواهش مي کنم !بدجور بهت نياز دارم!
اين جمله اش بدجور حشريم کرد و گفتم باشه عزيزم تو جون بخواه کون که چيزي نيست
خنديد و گفت باورم نميشه !تو همون سارايي؟!
اومد از پشت بغلم کرد و منم به جلو خم شدم تا سوراخ کونم براش گشاد بشه،يه کم سينه هامو از پشت گرفت بعد کونمو نوازش کرد بعد با انگشت مي کرد تو کونم که خيلي خوشم مي اومد بهش گفتم همين اندازه کافيه چيز کلفت تر نفرست تو که دردم مياد!خنديد و گفت اين انگشت داره جا رو برا کير کلفت آماده مي کنه عزيزم قسمت اصلیش مونده!
يه 5 دقيقه اي به انواع مختلف سوراخ کونمو بازي داد و بالاخره شاه کيرش رو کرد تو کونم با وجود اونهمه ماساژ بازم سوختم ولي تحمل کردم تا عزيزم لذت ببره واقعا دوستش داشتم در حالي که درد مي کشيدم و بي صدا اشک مي ريختم گذاشتم لذت ببره و خودشو تو من خالي کنه
وقتي کارش تموم شد منو برگردوند سمت خودش تا بغلم کنه و ازم تشکر کنه که ديد رنگ به چهره ندارم و چشمام خيسه، فورا بغلم کرد و منو برد رو ميز خوابوند و نوازشم کرد قربون صدقه ام رفت و گفت عزيزم به خدا نمي خواستم آزارت بدم چرا هيچي نگفتي؟فکر کردي اونقدر خودخواهم که به خاطر خودم اينجوري آزارت بدم؟درد کشیدی و هیچی نگفتی؟
خلاصه اينقدر نازمو کشيد که درد يادم رفت و کم کم حالم خوب شد و بعد از يه کم لب گرفتن لباسامونو پوشيديم در ساختمون آموزشگاهشو قفل کرد و با هم رفتيم سوار ماشينش شديم و منو رسوند خونه
وقتي رسيدم خونه فورا رفتم سراغ يخچال و شياف بواسير که مال بابابزرگم بود رو برداشتم و خودمو شياف کردم که دردم کامل از بین بره و بواسیر نگیرم و اون شب رو با خاطرات خوش اون به خواب رفتم
فرداش جمعه بود و من همش تو فکر بودم که حالا شنبه برم کلاس یا نه؟اگه برم استادم تو دلش نمیگه این دختره از کون دادن خوشش اومده و بازم اومده؟ نمی دونستم چکار کنم و بالاخره تصمیم گرفتم نرم.ولی اون نیم ساعت قبل از قرار همیشگمون از آموزشگاه بهم زنگ زد و احوال پرسی گرمی کرد. ازم پرسید چکار می کنی؟گفتم هیچی نشستم درسام رو مرور می کنم. گفت دختر نیم ساعت دیگه کلاست شروع میشه پس چرا هنوز خونه ای؟ تو دلم گفتم کلاس کدومه؟کلاس کون دادن؟ولی بهش گفتم تصمیم گرفتم نیام. گفت چرا؟می ترسی بازم آزارت بدم؟نه عزیزم بیا خیالت راحت دیگه کاریت ندارم پریشب هم کلی عذاب وجدان گرفتم. گفتم مطمئن باشم؟گفت مطمئن باش
درحالی که کونم می خارید و دلم می خواست بازم استاد خوشکلم دست مالیم کنه ولی باهاش شرط و شروط گذاشتم واونم قبول کرد.وقتی قطع کرد فوری پریدم آماده شدم رفتم کلاس!اینبار برخلاف جلسه قبل خیلی سنگین و باوقار باهام رفتار کرد انگار نه انگار که بین ما چیزی بوده. از این رفتارش تعجب می کردم هم راضی بودم چون بهتر درس رو یاد می گرفتم هم ناراضی چون دلم می خواست بازم مال اون باشم
فقط وقتی داشت درها رو قفل می کرد آروم ازم پرسید قضیه ی اون شب رو به کسی هم گفتی؟گفتم نه مگه دیوونم؟گفت:سارا بین خودمون بمونه ها این یه رازه اگه کسی بفهمه برا هردومون دردسر میشه می دونی که منظورم چیه؟گفتم می دونم
خلاصه چند جلسه ی دیگه هم گذشت و کلاس تموم شد ولی دیگه هیچ اتفاقی بین ما نیفتاد.رابطمه مون فقط شاگرد و استادی بود. ولی من بدجور بهش وابسته شده بودم و طاقت دوریش رو نداشتم. بعد از یک ماه دیدم دلم دیگه طاقت نداره و باید باهاش حرف بزنم. ترم دانشگاه هم تموم شده بود و تو تعطیلات نوروز بودیم که بهش زنگ زدم هرچی زنگ می خورد جواب نمی داد از دست خودم عصبانی بودم چرا تو اون دو روزی که دل و قلوه ردوبدل می کردیم یادم نبود شماره موبایلشو ازش بگیرم
بعد از چند بار تلاش برای تماس بالاخره یک شب نیمه شب گوشی رو برداشت و با صدایی خسته گفت بله بفرمایید
نفسم حبس شده بود و صدام در نمی اومد دلم می خواست کنارم بود و می رفتم تو بغلش دوباره گفت بفرمایید وقتی جوابی نشنید گفت سارا شماره ات که افتاده پس چرا حرف نمی زنی؟گفتم هنوزم منو یادته؟گفت مگه میشه یادم بره؟نقش تو توی زندگیم خیلی پررنگ تر از اینه که به این زودی ها پاک بشه
گفتم دوستت دارم سیاوش بدجور دوستت دارم. اونم گفت:منم دوستت دارم سارا من که قبلا هم بهت گفتم
گفتم پس چرا بی خیال من شدی؟
گفت بی خیالت نشدم هنوزم برات می میرم فقط احساس می کردم اون دفعه خودمو بهت تحمیل کردم و تو به اجبار با من بودن رو تحمل کردی واسه همین سعی کردم دیگه آزارت ندم
گفتم می خوام ببینمت همین حالا !
که گفت می دونی ساعت چنده منم تازه دارم از مشهد میام خسته ام قیافه ام به هم ریخته است صبر کن تا فردا ، فردا عصرهمدیگه رو تو کافی شاپ خاطره می بینیم(بعدها بهم گفت رفته بوده مشهد دعا کرده منو به دست بیاره)
قبول کردم و فرداش با وسواس زیادی به خودم رسیدم و برخلاف سابق مثل دستپاچه ها ربع ساعت زودتر رفتم سر قرار
20 دقیقه گذشت که دیدم داره میاد همین که نزدیک شد باهاش دست دادم تعجب کرد
تو کافی شاپ زیاد راحت نبودیم قهوه مون رو که خوردیم اومدیم بیرون گفت سارا می خوام ببرمت جایی گفتم کجا؟ گفت بیا خودت میفهمی
سوار ماشینش شدم و رفتیم وقتی رسیدیم دیدم یه خونه است گفتم اینجا کجاست؟خونه خالیه؟خندید و گفت فعلا آره
از کلمه ی فعلا ترسیدم گفتم یعنی چی فعلا؟گفت نترس تا شب خالیه مامانم اینا رفتن بیرون تا شب هم هیشکی نمیاد
رفتیم تو
منو برد تو اتاقش یه اتاق تمیز و کلاسیک به رنگ آبی خیلی کم رنگ و ملایم با یه تخت نسبتا بزرگ که یه چیزی بین یه نفره و دونفره بود
گفتم متاهلی؟گفت نه خودت که می دونی!گفتم پس چرا رو تخت دونفره می خوابی؟گفت یه نفره است سفارشیه آخه خیلی تو خواب غلت می زنم ولی حالا قراره دونفره بشه و همراه با این حرفش هلم داد و خوابوندم رو تخت خودشم انداخت رو من اولین بار بود که کامل می خوابید رو من و تمام وزن بدنشو رو خودم حس می کردم.حس خیلی خوبی بود
تند تند منو می بوسید و ازم لب می گرفت شالم رو از رو سرم باز کرد و موهامو نوازش کرد گفت اینقدر دلم برات تنگ شده که طاقتم تموم شده همینطور بوسه شلیک می کرد از پیشونیم تا لپام و بناگوشم و گردنم کم کم اومد طرف سینه هام از رو لباس یه کم گازش گرفت
بعد تمام لباسم رو درآورد و دوباره دست به کار شد صورتشو آروم رو بدنم تکون می داد و بوسه می داد هنوزم وقتی یادم میاد لذت می برم و زبری صورتشو رو پوستم احساس می کنم
بازم داشت سینه هامو آروم می میکید با زبونش رو نوکش بازی می کرد دوتا سینه هامو به زور به هم نزدیک می کرد و همزمان هردوشو با هم می خورد خیلی از عشقبازی با هم لذت می بردیم
منم بلند شدم لباسای اونو کامل درآوردم و خوابوندمش رو تخت تو چشاش نگاه کردم و گفتم دوستت دارم سیاوش و ازش لب گرفتم چونه هاشو خوردم و لیسیدم گردنشو و پشت گوشاشو می خواستم همون لذتی که با اون چشیدم اونم احساس کنه
کم کم اومدم پایین چند بار سینه هاشو لیسیدم ولی قلقلکش می اومد و رفتم پایین تر رسیدم به کیرهای خوش رنگ و خوش فرمش انقدر کیرشو براش خوردم و لیسیدم و باهاش بازی کردم که کنترلشو از دست داد و آبشو تو دهنم خالی کرد منم شهد وجود عزیزم رو با لذت خوردم خودش خیلی ناراحت شد و گفت نمی خواست به این زودی آبش بیاد و شاکی شد که چرا من آبشو خوردم. ولی من با حرص وشهوت دوباره کیرشو گذاشتم تو دهنم و براش ساک زدم وقتی کیرشو می لیسیدم و مک می زدم چشاشو می بست و لذت می برد
بعد بلند شد منو خوابوند و سرش رو برد لای پاهام حالا اون داشت کس منو می خورد و با زبونش با چوچولم ور می رفت چوچولم رو می کرد تو دهنشو مک می زد دیگه داشتم از شهوت می مردم کسم خیس خیس بود
از لای پام بلندش کردم و با شهوت تو چشاش نگاه کردم وقتی مستی منو دید گفت وای چه چشایی؟همیشه قشنگ بود حالا که شهوت تو نگاهته قشنگ ترهم شده!
گفتم سیاوش، عزیزم من بهت نیاز دارم می خوام تو رو توی خودم احساس کنم گفت نه دیگه دوست ندارم آزارت بدم همینجوری لاپایی ادامه می دیم بدون اینکه منتظر جواب من باشه منو خوابوند و خودش خوابید رو کیرشو گذاشت رو چوچولم و تنظیمش کرد که نره تو سوراخم بالا و پایین می کرد و کیرشو به کسم می مالید برای هردومون لذت بخش بود ولی دوتاییمون دلمون می خواست دخول صورت بگیره وقتی دوتامون تو اوج شهوت بودیم پاهامو از هم باز کردم و دعوتش کردم داخل گفتم سیاوش تورو خدا منو بکن دیگه طاقت ندارم
گفت ولی دختریت!...حرفشو قطع کردم و گفتم کاری به اون نداشته باش من دلم می خواد تو دختریمو ازم بگیری سیا می خوام مال تو باشم تو رو خدا ....من الان خیلی بهت نیاز دارم...
همینجور که روم خوابیده بود رو دستاش بلند شد و سرشو آورد بالا که فیس تو فیس بشیم تو چشمام نگاه کرد و گفت منم می خوام فقط مال من باشی عزیزم باشه هرچی تو بگی پرده تو می زنم که مال خودم بشی
و دستاشو ول کرد و دوباره خودشو انداخت روم . همینکه خواست فشار بیاره از ترس خودمو سفت گرفتم و موفق نشد گفت به این زودی پشیمون شدی؟ گفتم نه می ترسم تو کمکم کن .پاهامو از هم باز کرد و داد بالا و خودشو بین پاهام جا داد گفت هروقت ترسیدی بجای اینکه خودتو سفت بگیری تشکو فشار بده و ترستو تو دستات خالی کن نه تو پاهات گفتم چشم استاد
داشت گریه ام میگرفت از ترس باوجود اینکه خودم ازش خواسته بودم منو بکنه ولی از ترس داشتم پشیمون می شدم و احساس می کردم می خواد بهم تجاوز کنه
یهو یه سوزشیو احساس کردم به خودم اومدم دیدم سرکیرشو کرده تو نمی دونم پرده ام کلا از بین رفته بود یا فقط آسیب دیده بود که یه ذره می سوختم بقیه ی کیرش هم موفق نشده بود بره تو چون به محض احساس درد خودمو سفت گرفته بودم همینجور که کله ی کیرش تو کسم بود کلی نوازشم کرد ازم لب گرفت و منو بوسید و کم کم پاهامو شل کردم و با یه ضربه ی آنی بقیه ی کیرشو فرستاد تو داشتم واقعا می سوختم و هق هق گریه هام بلند شده بود اونم مستاصل بود و نمی دونست چکار کنه حالشو ببره یا منو آروم کنه ولی راه درست رو انتخاب کرد و با من حرف زد قربون صدقه ام رفت و کلی حرفای عاشقونه زد و گفت که به زودی میاد خواستگاریم منم کم کم آروم شدم و تصمیم گرفتم اولین سکس واقعیم که منو تبدیل به زن کرده بود برام خوش بگذره
خیلی لذت بخش بود وقتی رفت و آمد کیرشو تو کسم حس می کردم فقط سوزشش هنوز یه کمی اذیتم می کردسیاوش هم چون یه بار آبشو تو دهن من خالی کرده بود یه کم طول کشید تا ارضا بشه و تو اون فاصله من هم ارضا شدم بعدش رفت دو تا لیوان بزرگ شیرموز آورد تا با هم بخوریم
خلاصه بعد از اون چندبار دیگه هم با هم سکس داشتیم تا اینکه اون به قولش عمل کرد و اومد خواستگاریم و خیلی زود با هم ازدواج کردیم الان هم یه دختر خوشکل داریم به نام آیناز که بیشتر به سیاوش رفته.من و سیاوش هم الان با خیال راحت سکس می کنیم
راستی نمی دونین دخترای دانشگامون چه حالی شدن وقتی فهمیدن سیاوش واسه همیشه مال من شده!منتظر نظراتون هستم قربانتان سارا

3.990565
نمره شما: هیچ میانگین 4 (106 votes)

نظرات

نه به خاطر اینکه یه دختر نوشته بودش ولی یه نظر منم واقعی اومد. ای کاش این مسیر همه باشه. یعنی آشنایی با شناخت کامل، سنجیدن طرف مقابل و مابقیشم که حسه و سنت که البته همشم مهمه.
ایشاله خوشبخت باشید.

ﺧﻼﺻﻪ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﻫﻤﻪ ﻱ ﭘﺴﺮﺍ ﻳﻪ ﺟﻮﺭﺍﻳﻲ ﭘﻴﻐﺎﻡ ﭘﺴﻐﺎﻡ ﻣﻲ ﺩﺍﺩﻥ ﻭ ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩ ﺩﻭﺳﺘﻲ ﻣﻲ ﺩﺍﺩﻥ ﻭﻟﻲ ﻣﻦ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﺤﻞ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﺩﻡ.ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻴﮑﻲ ﺑﻪ ﺍﺳﻢ ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩﻡ ﺁﻳﻨﺪﻩ ﺍﻡ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﻣﻲ ﺩﻳﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﻱ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﻲ ﮐﺮﺩﻡ
................
پسر خالت این وسط چی شد؟
احیانا عذاب وجدانی چیزی نیومد سراغت؟
یا خیلی خائن و ناپاک هستی یا این که تو کف یکی از استادات هستی از روی تخیلاتت این داستان رو نوشتی و اسم پسر خالتو فقط بخاطر این بردی که مثلا بگی قبلا تجربه ی عشقبازی داشتی
دوست عزیرم ؛R.SEXY‏ : از تو بعید بو د که از همچین خیانتی حمایت کنی

از کسایی که از این داستان حمایت کردن میخوام بپرسم اگه یه روز خدایی نکرده عشقشون به این راحتی بره با یکی دیگه چه حسی پیدا میکنن؟
واقعا که
بجای اینکه اینجور داستان ها که باعث میشه خیانت رو قشنگ جلوه بده رو بکوبین و شدیدا رد کنین؛دارین حمایت میکنین

سلام سارا جان میشه بگی تکلیف پسر خالت چی شد ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اینم بگم اگه اسم پسر خالتو نمی اوردی داستانت هیچ مشکلی نداشت ولی حالا که اوردی باید بگم اگه خیانت کردی که شما هم میری جز دسته ادم هایی که اصلا تاییدشون نمیکنم و میشی هوس باز هرچقدرم داستانت خوب بیان شده باشه نمیتونم تعریف کنم و میگم دیگه ننویس از این چیزا اول داستانت باعث شد به یه چشم دیگه بخونمش و خوشم نیومد ...................................

راستش بنا به دلايلي اصلاً دلم نمي‌خواست پاي اين داستان نظر بدم اما...
اولاً من بعيد ميدونم داستان واقعي باشه. سارا جان اول ميگي با پسرخاله‌هات چندباري همديگه رو مالوندين اما بعد كه ميخواي به استادت كون بدي يادت ميفته كه اِه! به پسر خاله‌م هم دو سه بار داده بودم!!! شايدم حق داري؛ كون دادن همچين چيز خاصي هم نيست كه ياد آدم بمونه!! بعدشم زيادي سعي كردي داستانتو عاشقانه كني تا از گير فحاشي دوستان در بري! يارو زد تير تَپَرت كرد و بعدش تا مدتها هيچ سراغي ازت نگرفت بعد فهميدي رفته مشهد تو رو از امام رضا خواسته!!! خوب تو كه همينجا بغل دستش بودي؛ خيلي هم سهل الوصول بودي؛ با يه تلفن كه نه، با يه اس ام اس هم ميومدي و تازه خودتم شلوار يارو رو در مياوردي!!! پسرخاله بدبختت بايد ميرفت به امام رضا دخيل مي‌بست! كه بيچاره نه به خوش‌تيپي استادت بوده نه شغلش به باكلاسي استادي دانشگاه بوده و از همه مهم‌تر نه رقابتي بين دخترا براي تصاحبش در كار بوده!!!
ثانياً بعيد ميدونم نويسنده دختر باشه. آخه يه دختر تيتيش ماماني كه به هيچ پسري پا نميده، توي اولين جلسه سكسش با كسي كه باهاش رودربايستي داره با استادش! چطور ميتونه بهش بگه: تو جون بخواه كون كه چيزي نيست! والا دوست دختر ما كه از اين حرفا نميزد! هفت سال باهاش جيك تو جيك بودم حتي موقع سكس گفتن كلمه كير و كون و كس رو قدغن كرده بود!!! حالا بگه، عيبي نداره اما نه تو جلسه اول.
ثالثاً بر فرض اينكه داستانت واقعي باشه و تو هم دختر باشي اميدوارم هيچ عشق و عاطفه‌اي بين تو و پسر خاله‌ت نبوده باشه و همه چيز در حد قرار و مدار خانواده‌ها بوده باشه. اما اگر دعوي عاشقي داشتين با پسر خاله‌ت.... متأسفم.

با نظر فریجاب و باران نفس و mr.ok کاملا موافقم
شما به دل پسر خاله ت رو خوش کردی و خودت رفتی با یکی دیگه؟؟؟؟
به همین راحتی؟؟؟؟؟؟؟
تازه! یه دختر هر چقدر هم که عاشق طرفش باشه در این حد ریسک نمی کنه که بگه بیا پرده ام رو بزن!!!!!!!!!!!
من یه دخترم و می دونم که حتی در اوج لذت هم دختر می تونه بفهمه که داره چی کار می کنه و حداقل پرده اش رو به گا.. نمی ده

من هم بعید می دونم که شما دختر باشی!!!

یه سوال هم برام پیش اومده
شما که روی میز نشسته بودی چه جوری استادت شلوارت رو در اورد؟؟؟ همون جوری نسشته؟؟؟

مهم نيست داستانت واقعيه يا نه! اما من به شخصه تو چند سالي كه با همسرم دوست بودم منظورم قبل ازدواجمونه اصلا رابطه سكسي نداشتيم فقط چند بار در حد بوس روي گونه با يه عشق وصف ناشدني چون اعتقادي به سكس با مورد ازدواجم نداشتم! حقيقتش اصلا وقتي با هم بوديم هيچ احساس نيازي به سكس نداشتم همينكه پيش هم بوديم يه دنيا برام مي ارزيد الانم به كارم افتخار مي كنم حس خوبي دارم دوستان منم مي خوام ازتون با مورد ازدواجتون مثل من برخورد كنين

سلام به همه بروبچه های این سایت مخلص همتونم!
من همین امروز اینجا عضو شدم و این اولین داستانی بود که خوندم و در کل میگم خیلی نامردی،اگه داستانت واقعیه نشون میده که تو مرام صفره صفری.......

اولا باید بگم که ما بچه بودیم و از بچگی والدین مارو به انتخاب خودشون نامزد کردند و ما هم چون نوجوون بودیم تو سن 14سالگی که حس شهوتمون بیدار شده بود چندبار سکس روتجربه کردیم ولی بعدش خوشبختانه پسرخالم چون درسش ضعیف بود بی خیال درس و مدرسه شد و رفت ابوظبی پیش داییمون تو یه مغازه تخت فروشی مشغول به کار شد که پول در بیاره وسربازی نره واز ایران سربازیشو براش بخرن
(اون دو سال از من بزرگتر بود و اون موقع ها 16 سالش بود)
من وقتی وارد دانشگاه شدم 5 سال بود که پسر خالم رو ندیده بودم و به قول معروف هرآنچه از دیده رود از دل برود اگه اینجوری هم نبود بالاخره ما بزرگ شده بودیم و می خواستیم خودمون واسه خودمون تصمیم بگیریم و نمی شد که قربانی تصمیم بزرگترها بشیم
هرچند که مادرم دست بردار نبود و بعد از خواستگاری سیاوش با پسرخالم تماس گرفت و جریان روباعذرخواهی باهاش درمیون گذاشت و اونم به مامانم گفت من خیلی وقته سارا رو ندیدم و هنوز هم مساله سربازیم حل نشده سواد آنچنانی هم ندارم اصلا دلم نمیخواد جلو خوشبختیش رو بگیرم و دوست ندارم با کسی ازدواج کنم که دلش پیش کس دیگه ایه
ثانیا چون خونواده ما مسیحی هستیم موافقت بزرگترها در مورد ازدواجمون مشکل بود مخصوصا خونواده ی اونا که مسلمون بودن و مذهب ما رو قبول نداشتند که آخرش به خاطر سیاوش مسلمون شدم ولی هنوز دور از چشم بقیه نمازهامو همش نمی خونم!! خیلی مسلمونی سخته!
از بحث خارج نشم اون واسه همین دعا کرده بود :که خونوادش منو قبول کنند، نه اینکه من قبولش کنم

ثالثا من می دونستم دارم چکار می کنم و از روی سیاستم بود که اونو حشری کردم و خواستم که دختریمو ازم بگیره چون اگه می خواست بزنه زیرش من راحت می تونستم ازش شکایت کنم و اون که استاد دانشگاه بود به خاطر شغلش و آبروش مجبور بود با من ازدواج کنه ولی خدارو شکر که عشقش به کامم زهر نشد و اون هم با عشق اومد خواستگاریم
تا کور شود هرآنکه نتواند دید

فريال عزيز
همه مطالبي كه اينجا توي كامنتت نوشتي بايد توي داستانت مي‌بود. داستانت پر از حلقه‌هاي مفقوده بود و به همين دليل باور كردني به نظر نميومد. حلقه‌هاي مفقوده رو اينجا در بخش نظرات گذاشتي؛ ديگه ديره اما خوب بازم بهتر از هيچيه.

بچه ها هم با نظر بعضی هاتون موافقم هم مخالف .
حالا غیر از بعضی ها که واقعا فحش می خوان مثل اون ARMAN2011 خل و چل که شدیدا کس مغز بود ولی چه خوبه قبل از اینکه در موردنویسنده مطمئن نشدیم حد اقل فحش ندیم .
مرسی دارین .
کی باور می کنه من تا حالا دوست دختر نداشتم ؟
دوست دارم نظر همتون رو هم بدونم ؟

aqa manam y dastan daram. yadame vakhti tu y amuzeshgahe kiri dars midadam y dokhi bud k tu nakhe ma bud. akharesh besh chraq sabz dadamo b bahune kelas khosusi kunesh gozashtam ensafan dokhtare ablahi bud. bad velesh kardamo raftam mashad ta b zano bacham sar bzanam bad k az mashad omadam dokhtare kharab bm zang zad k bia mano bokon. manam ovordamesh khune khalio taqesho zadam. bad besh goftam miam khastegarit Wacko bad ham naraftam khastegarisho majbur shod ba psar khalash k 1 pa nadasht ezdevaj konewo ta akhare omr hamali shoharesho kone. Smile dastan man bhtar bud

من يه پسر معموليم كه چون دسترسي به سكس ندارم ماهي يك يا دو بار با اين داستانا خودم رو راحت ميكنم.(آخه تو شهر ما هنوز مثل سرزميني كه نويسندگان شما درش زندگي ميكنن دخترها اينقدر راحت با كسي سكس نميكنن) اين داستان رو خوندم و من رو ياد مطلبي انداخت كه براي خوم هم اتفاق افتاده: من الان سال سوم دانشگاه هستم سال اول بود با يه دختر خيلي زيبا آشنا شدم (البته با بدبختي و اصلا هم رابطه ي سكسي نداشتيم) بهم قول ازدواج داد و فوقش چند بار رفتيم سينما اما حتي دستمون هم به هم نخورد(نه بخاطر اينكه خيلي مومن بوديم يا اينكه امل بوديم نه ، بخاطر اينكه اون يا بهتر بگم سلماز خيلي از اين روابط سكسي قبل از ازدواج بدش ميمود يا شايد من اينطور فكر ميكردم). خلاصه از قضيه خارج نشم تا اينكه ترم سوم بود كه با يه استاد جوون و خوشتيپ و دانشجوي دكتراي زبان درس زبان عمومي داشتيم. و سولماز....خلاصه بگم بعدا سولماز بدون حتي خداحافطي ترك تحصيل كرد و با همون استاد ازدواج كردن...من هم به طور كامل له شدم....اما ربطش به داستان : خيانت و شكستن دل ديگران قشنگه؟ البته نويسنده بعدا گفت كه پسر خالش فلان بوده و تصميم بزرگتر ها بوده ولي ميدونين كه يه طرفه نميشه به قاضي رفت. ضمن اينكه خانوم در جريان خود داستان هيچ اشاره اي نكردن كه رابطه با پسر خاله تصميم بزرگ تر ها بوده و حتي علت اصلي دوست نشدن با پسر هاي دانشكده رو هم پسر خاله معرفي كردن...از همه ي اينها ميشه نتيجه گرفت كه خيانتي هم بوده...هر چند يه طرفه نميشه به قاضي رفت.
اميدوارم
يا همه ي داستان تخيلات نويسنده باشه
و يا اينكه واقعا پسرخاله ي نويسنده عاشق خانوم نبودن و الا براي اون پسر خاله متاسفم و دركشون ميكنم.

پاهامو از هم باز کرد و داد بالا و خودشو بین پاهام جا داد گفت هروقت ترسیدی بجای اینکه خودتو سفت بگیری تشکو فشار بده و ترستو تو دستات خالی کن نه تو پاهات گفتم چشم استاد!!!!!!!!!!!اینجاش جالب بود