شما اینجا هستید

سکس من و مونا تو مغازه

سلام خدمت دوستان گل. اول بگم که من همه داستانای این سایت رو خوندم و اونایی رو که قشنگ بودن سیو کردم. کاری با راست و دروغ داستان نداشتم اونایی که قشنگ بیان کرده بودن رو دوست داشتم. من داستانم رو کامل تعریف و کاملا طبق واقعیت تعریف میکنم فقط اسما رو عوض میکنم. کسایی هم که باورشون نشه و خواستن فش بدن هم که دیگه هیچی... از الان هم میگم داستانم طولانی با جزییاته...

من اسمم سزاره قدم 186 و وزنم 112 کیلوه و دو تا مقام استانی تو پاور لیفتینگ داشتم و هیکلم زیاد تراشیده و عضله ای نیست ولی خوش فرم و هیکلیه موهامم خرماییه حالت مشه طلایی و سیاه دارم قیافمم زیاد خوشگل نیست ولی همه میگن جذابی... من رشته دانشگاهیم الکترونیک بود و وسط ترم رفتم یه مغازه تعمیر موبایل تو یکی از خیابونای اصلی تهران باز کردم و مشغول شدم چون رشتم فنی بود و دوره فوق تخصصی دیده بودم کارم خوب گرفته بود و از خیلی جاها واسم موبایل میاوردن که تعمیر کنم یبار که تو مغازه بودیم یکی از مشتریای خوبم که حدودا 39 40 سالش میشد که همیشه هم واسمون گوشی های نون و اب دار میاورد اومد چند تا گوشی اورد که فقط باید هر کدوم یه قابی یا جواستیکی بازری چیزی عوض میشد و عجله هم داشت ما هم بقیه کارامون رو ول کردیم نشستیم گوشی های این رو درست کنیم همینجوری که با دو تا از بچه ها داشتیم کارای این رو میکردیم گوشی این زنگ خورد صدای گوشیش خیلی زیاد بود و راحت میشد از اینطرف تشخیص داد صدا رو. اولش با خانومش با لهجه مشهدی حرف میزد و از اینکه توی مغازست و کی میره خونه گفت بعدش یبار دیگه هم گوشیش زنگ خورد اینبار صدای یه دختر جوون میومد و اینم باهاش معمولی حرف زد من برگشتم به سامان یکی از بچه ها گفتم سامی خاک تو سرت طرف سن باباتو داره هم زن داره هم دوست دختر!! خلاصه خندیدیم و کار این بابا هم تموم شد و از من شماره موبایلمو خواست که من شمارمو اصلا به مشتریا نمیدادم چون هر دقیقه واسه هر چیزی زنگ میزدن اعصابم خورد میشد ولی اینبار نمیدونم چی شد که شمارمو به این دادم! حدودا یک ماه گذشت یه شب خونه بودم داشتم با بابا اینا فارسی وان ویکتوریا نگاه میکردم دیدم شب ساعت 1:00 گوشیم زنگ خورد! چون اونموقع با کسی هم رابطه نداشتم بچه ها هم فقط بهم اس ام اس میدادن یکم تعجب کردم گوشی رو برداشتم قطع کردش دوباره بعد از چند ثانیه بازم زنگ زد. همینجوری تا نیم ساعت ادامه داد تا بابا به شوخی برگشت گفت زنگ بزن ببین کیه خاطر خواهت شده!!! منم زنگ زدم دیدم یه دخترست گفتم امری داشتین تماس گرفته بودین؟ گف:اقا سزار؟ گفتم بله شما؟ گف: من شما رو تو مغازتون دیدم خوشم اومده ازتون میخواستم بیشتر باهاتون اشنا شم! خلاصه منم چون تازه بهم زده بودم کلا با خودم عهد کرده بودم که دوره هر چی دختره قلم بکشم من هم الکی به این هر چی گفتم من زن دارم! گفت من حلقه ندیدم دستت!!! گفتم من زشتم بد تیپم حزب اللهی ام! گفت اینایی که گفتی نیستی ولی بودی هم باز اشکال نداشت!

خلاصه انقدر زنگ زد تا من دیگه فقط زنگاشو قطع میکردم حدودا تا یه ماه هر روز یا یه روز در میون این برنامه ادامه داشت بعضی وقتا هم چند کلمه ای باهاش حرف میزدم تا دم عید بود که زنگ زدناش قطع شد! روز دوم عید بود که یه مسیج تبریک واسه کل لیست شماره هام سند تو ال کردم! گوشی رو گذاشتم رو سایلنت خودم رفتم تو حال به مامانم اینا کمک کنم وسایلا رو جمع میکردیم بریم چند روز شمال بعد از چند ساعت که اومدم تو اتاق گوشی رو برداشتم مسیجا رو خوندم دیدم همون دختره هم مسیج داده که چه عجب تو هم یبار به ما مسیج دادی! من نمیدونم چرا یهو خیلی خوشحال شدم مسیجشو دیدم زودی جواب دادم که دلم واسه زنگ زدنات تنگ شده بود چند روز نبودی انگار یه چیزی کم بود. اونم مسیج داد که دیگه ازت ناامید شده بودم گفتم ولش کن... خلاصه صحبتهای ما همینجوری ادامه داشت تو عید. من همیشه با خودم فکر میکردم حتما یه دختر بچه 16 17 سالست از اینایی که تازه چش و گوش باز کردن میخوان شیطونی کنن یا هم زشتی چیزیه که اینجوری چسبیده به من و روش نمیشه بگه کیه و من کجا دیدمش... خیلی بهش عادت کرده بودم حرفاش به دل میشست با هم درد و دل میکردیم فهمیده بودم 20 سالشه اسمش موناست خونشون تو کرجه و و یه برادر 4 ساله داره باباش هم ترانزیت کار میکنه. من مغازه رو بعد 13 قرار بود باز کنم و به همه هم گفته بودم که تا 13 نیاین و رو مغازه هم زده بودم. ما 7 فروردین از شمال برگشتیم تهران و من همچنان با مونا در ارتباط بودم. بعد از اینکه برگشتیم بهش گفتم میخوای همدیگرو ببینیم؟ قبول نکرد و گفت منو شاید هیچوقت نبینی و ما با هم همینجوری دوستیم. منم ناراحت شدم و بعد اون زیاد تحویلش نگرفتم.

یه روز همون اقایی که اول داستان واستون تعریف کردم به موبایلم زنگ زد و گفت سزار جان یه خواهشی دارم ازت که من ایران نیستم گوشی بچه ها خراب شده میخوام بفرستمش پیش خودت جای دیگه ای نرن. منم که خودم میخواستم به مغازه یه سری بزنم قبول کردم خلاصه قرار شد ساعت 12 جلو مغازه باشن منم یکم دیر از خواب بیدار شده بودم سریع اماده شدم رفتم کلا خیابونی که مغازه من توش بود برعکس معمول انگار شهر مرده ها بود خلوته خلوت! ماشینه بابا رو جلو مغازه پارک کردم پیاده شدم دیدم جلو تر از منم یه 206 سفید پارک کرده رفتم سمت مغازه قفلو که باز کردم کرکره رو دادم بالا دو تا خانوم از 206 پیاده شدن اومدن با من سلام علیک کردن خیلی جفتشون با کلاس و خوشگل بودن بوی عطرشون ادمو مست میکرد یکیشون به نظرم رسید 20 21 سالش باشه یکیشونم 38 39 سالش خلاصه اومدن من گوشیشونو گرفتم نشستم فلاتشو عوض کردم نگا کردم دیدم این دختره چشمش تو چشای منه و فقط زل زده به من خداییش خیلی خوشگل بود لنز عسلی لبای غنچه صورتی چشمای درشت پوست سفید خیلی ناز و خوشگل بود منم خجالت میکشیدم زیاد تو چشاش زل نمیزدم فقط یه نگاه میکردم و سرمو مینداختم پایین کارمو میکردم بعدش خانومه که بزرگتر بود شروع کرد به حرف زدن که اره تو خونه اقای افخمی همیشه تعریف شما رو میکنه و میگه کاش من یه پسر مثل اون داشتم خیلی مودب و با شخصیته منم سرمو انداخته بودم پایین لبخند میزدم و میگفتم نظر لطفشونه خلاصه گوشیش تموم شد گفت که دفعه قبل باطری یکی از گوشیای سامسونگشون اینجا مونده من یادم رفته منم رفتم پشت مغازه قسمتی که قطعات موبایل و تلوزیونی که به دوربینای مغازه وصل بود و اینا رو بگردم ببینم اونجاست که نمیدونم اونا با هم چی گفتن که دختره یلند خندید! من در جا خشکم زد! اون خنده خیلی واسم اشنا بود یه خنده خیلی جذاب و به دل نشین هر چی فکر کردم نفهمیدم! خلاصه باطری رو پیدا نکردم و اومدم یه باطری نو دادم بهشون و گوشی رو که تعمیر کرده بودم اوردم به دختره گفتم که چون گوشیتون کشوییه زود فلتش خراب میشه سعی کن محکم بالا پایینش نکنی اونم شروع کرد به حرف زدن که این الان چقدر میره من همینجوری و اینا... صداش تو مغزم بود که این صدا رو کجا شنیدم یه عالمه درباره اینکه چه گوشی بخره بهتره و دوربین این چنده و اینا سوال کرد که یهو مامانش گفت مونا بسه دیگه اذیتش نکن ظهره شاید بخواد بره ناهار!!! منه اوسکول هم یهو گفتم مونا!!! دختره یه لبخند موزیانه زد و مامانش هم چیزی نگفت خلاصه پوله گوشی رو حساب کردن و منم حتی نصف پولی رو که باید میگرفتم نگرفتم و اینا رفتن! در جا زنگ زدم به مونا! گوشی رو رد میکرد تا اینکه اس داد ببخشید حموم بودم! منم گفتم باشه فقط مواظب باش گوشیت اگه بیوفته تو اب دیگه مثل فلتش نیست که واست درستش کنم!!! یکم اس بازی کردیم اولش دیگه خیلی ما رو اوسکول فرض کرده بود میخواست بگه که مثلا اره اون من نیستم ولی بعدش گفت که اره من چند بار با بابا اومدم دیدمت ولی تو مغازه نیومدم ازت خوشم اومد ولی جون دوست بابا بودی میترسیدم بابا بفهمه خلاصه تا شب با هم حرف زدیم و قرار شد فردا من صبح برم مغازه اونم بیاد اونجا چون نمیتونست بهونه درست کنه واسه مامانش عصر باید مبرفتن بیرون منم صبح پاشدم رفتم حموم و کلی به خودم رسیدم ولی باور کنین اصلا حتی فکر یه لب گرفتنم به ذهنم نمیومد اونم واسه قراراه اول! خلاصه یه ساعت زود رفتم مغازه سر راه نون و پنیر تبریزی و شیر کاکاو هم گرفتم!!!!! داشتم پشت مغازه اینا رو میخوردم یهو از دوربین دیدم یکی داره میاد اینور! تا خواستم پاشم دیدم موناست سرشو انداخته پایین اومده اینور برگشت گفت به به چه صبونه درویشی هم درست کردی مهمون نمیخوام پاشدم با دهن پر سلام کردم دست دادم گفت بشین بخور منم همینجا میشینم یه لقمه هم من میخورم خلاصه نشستیم با هم خوردیم خیلی دختر خونگرم و شیطونی بود هی میگفت با این هیکل یدونه نون بسته واقعا؟ میخوای برو وضو بگیر منم مانتومو در بیارم منو بخور!!! خیلی با هم شوخی و حرفای اینجوری میزدیم ولی من اصلا فکر اینکه حتی بهش نزدیک بشم هم نمیتونستم بکنم چون میترسیدم و اصن با مونا تو این فکرا نبودم اونم هی با من شوخیای دستی میکرد و میگفت بیچاره زنت این زیر چی میکشه! (همون زنی که من اولا گفتم زن دارم!!!) یهو بهم گفت سزار میشه پاشی یه دور بزنی من قشنگ هیکلتو ببینم! منم پاشدم یه چرخ زدم! اونم چشمش فقط رو کیر من بود! منم یواش یواش داشتم داغ میشدم و کیرم راست شده بود گفتم حالا تو پاشو یه دور بزن من ببینمت اونم پاشد چرخید و گفت کسی نمیاد که!!؟ منم گفتم نه هم عیده تعطیله هم من به همه گفتم تا بعد 13 نیستم گفت میشه بری درو قفل کنی میترسم کسی بیاد شک کنه گفتم باشه رفتم درو قفل کردم کرکره رو هم تا نصفه کشیدم پایین برگشتم دیدم مونا مانتو و روسریشو در اورده با یه شلوار استرج تنگ و یه تاپه سفید که نصف شکمش معلوم بود نشسته رو مبل!!! منم دیگه سیخ سیخ بودم اومدم پیشش نشستم گفت میشه لپتو بکشم خیلی دوس دارم؟ منم گفتم باشه اومد لپمو محکمه محکم کشید منم دادم رفت هوا گفتم دیوونه کندی لپمو! اونم اومد لپمو بوس کرد! منم گفتم پس منم باید بوست کنم هر چی خواستم برم سمت لبش نتونستم اومدم از گونش بوس کردم که گردنمو گرفت کشید سمت لبش و لبمو گذاشت رو لباش چنان گری گرفته بودم و حرارتی وجودمو گرفته بود که احساس میکردم دارم اتیش میگیرم همینجوری ازم لب میگرفت و لب پایینمو میک میزد منم خودمو در اختیارش گذاشته بودم و هنوز شوک بودم اونم چشماشو بسته بود و تند تند داشت از دماغش نفس میکشید یهو همونجوری که لبام رو لباش بود خوابوندمش رو مبل و خودمم رفتم روش خوابیدم و اینبار من داشتم لباشو میک میزدم لباش شیرین شیرین بود و زبونش رو تو دهنم میکرد و منم زبونمو میزدو به زبونش دستمو بردم سمت سینه هاش و مالوندمشون دیگه فقط زیرم داشت میلولید تاپشو از تنش در اوردم و از پشت سوتینشو باز کردم و همونجوری لبامون تو هم قفل شده بود و فقط میک میزدیم لبای همدیگرو و بعضی وقتا انقدر محکم لباشو میک میزدم که یواش اخخخ میگفت و خودشو تو اختیارم میزاشت کامل خوابوندمش و رفتم گردن و لاله گوششو میک زدم و اونم فقط اه اه میکرد و میلولید تیشرتمو در اوردم رفتم سمت پستوناش سرشو میکردم تو دهنم و میک میزدم و بعضی وقتا یه گاز کوچولو میگرفتم اونم اخ میگفت و لذت میبرد تمام بدنش در اختیار من بود و فقط داشت لذت میبرد دکمه و زیپ شلوارشو باز کردم اولش شلوارشو گرفت و سرشو کج کرد و نمیتونست تو چشام نگا کنه یواش رفتم دم گوشش گفتم بهم اعتماد کن مونا دستشو شل کرد شلوارشو در اوردم یه شرت سفید براق پوشیده بود گفت توام شلوارتو در بیار اینجوری راحت نیستم منم شلوار و شرتمو با هم در اوردم و از رو شرت داشتم کسشو لیس میزدم و دماغمو روش حرکت میدادم اونم یه دستشو اورده بود جلو و کیر منو که داشت میترکید گرفته بود تو دستش و بازی میکرد شرتشو کشیدم پایین و سرمو بردم لای کس صورتیش لیس زدم داشت میمرد پاهاش انداخته بود رو کولمو و خودشو بالا پایین میکرد و داد میزد و منم با زبون میکردم تو کسش و با دستم چوولشو میمالیدم اون تو ابرا بود بعدش گفت بیا بالا منم میخوام کیرتو بخورم منم حالت 69 شدم و اون پایین بود و کیرمو کرده بود تو دهنشو و میخورد و منم سرم لای پاش بود داشتم کسشو میخوردم احساس کردم داره ابم میاد سریع کیرمو از دهنش در اوردم گفتم تو کیفت کرم داری؟ گفت نه از کون نمیتونم از جلو بکن حلقویم! منم از خدا خواسته پاهاشو دادم بالا کیرمو گذاشتم لای پاش که با اب دهن من خیس شده بود کردم تو کسش یه اخخخخخ بلند گفت که همونجا میخواستم ابمو خالی کنم تو کسش ولی خودمو کنترل کردم و یواش یواش هم واسه اون عادی شد هم واسه من و شروع کردم به تلنمبه زدم و اونم داد میزد اخخخخخخ سزار بکن بکنتم جر بده کسمو اخخخخخخخ اخخخ دارم پاره میشم کیرت داره جرم میده اییییییی منم تا میتونستم محکم تلنبه میزدم و کیرمو تا اخر میکردم تو کسش و در میاوردم اونم پاهاشو درو کمرم حلقه کرده بود و من از تو اینه داشتم پاهای نازشو که یه جوراب سفید کوتاه هم پوشیده میدیدم و لذت میبردم و اونم زیرم داشت داد میزد و التماس میکرد و تو چشام نگا کرد و حالت التماس گفت سزار داری جرم میدی ترو خدااااا ارووم اییییی همونجا ابم اومد و همشو ریختم تو کسش و همونجوری که کیرم تو کسش بود خوابیدم روش بعد از چند دقیقه کیرم شل شد و با اب کیرم از کسش زد بیرون و ما تو بغل هم خوابیده بودیم حدودا بعد از 20 دقیقه نیم ساعت بلند شدیم من تازه فهمیدم چه گندی زدم و داشتم مظطرب و پریشون میشدم که مونا فهمید اومد دستشو انداخت دوره گردنم و گفت نترس من بچه دار نمیشم چون پردم خیلی عقبه و اب کیرت اومده بیرون منم با خیال راحت لبمو گذاشتم رو لبش و ازش لب گرفتم و پاشدیم لباسامونو پوشیدیم و از سر راه ابمیوه و ساندویچ گرفتیم تو راه خوردیم و بردمش کرج تا سر خیابونشون رسوندمش که گفت دیگه نیا یکی میبینتمون تو ماشینم ازش یه لب کوچولو گرفتم اونم کیرمو فشار داد و پیاده شد رفت...
من خیلی سکس با مونا داشتم و اکثرشون قشنگ و جذابن عذر میخوام که این یکی خیلی بلند شد اگه دوست داشتید بگید بقیه خاطراتمم بنویسم واستون اگر هم که نه بازم شرمندتونم که وقتتونو گرفتم.... Smile

نوشته: سزار

داستان سکسی:

3.79452
نمره شما: هیچ میانگین 3.8 (146 votes)

نظرات

میخواستم داستانت رو بخونم اما نمیدونم چرا وقتی این تیکه رو (کسایی هم که باورشون نشه و خواستن فش بدن هم که دیگه هیچی)رو دیدم یه حسی گفت از تخیلاتت استقاده کردی نخوندم دیگه
در هر صورت خسته نباشی

بالا
0 لایک

بد نبود و لی چندتا ایراد داشتی
گفتی مانتو و روسریشو در آورد بعدبا شلوار استرج نشست یعنی چی؟؟؟؟ با شلوار استرج تو خیابون میچرخید یا شلوارشم با مانتوش درآورد ؟؟؟؟؟؟؟
د بیا اینبارم دختره رفت سمت پسره اصلا داستانای سایت هر دفعه میوفتن رو یه مدل یه مدت همش خیانتی میاد یه مدت همش اسما مینا هستن یه مدت اسما سارا هستن یه مدت گی میاد الانم که نوبت داستانایی که پسرا ناز میکنن دخترا ناز میخرن
(از رو شرت داشتم کسشو لیس میزدم و دماغمو روش حرکت میدادم اونم یه دستشو اورده بود جلو و کیر منو که داشت میترکید گرفته بود تو دستش و بازی میکرد ) هر چی فکر میکنم این حالت امکان نداره مگه مجید دستش درازه بود ؟؟؟؟
فکر نمیکنی خیلی غیر طبیعی بود که گفت پردم دوره و حامله نمیشم اینجور چیزا؟؟؟؟

بالا
0 لایک

جدیدا توهمه داستانا پسره ابشو میریزه تو کس دختره ولی از شانس خوبش دختره یا قرص خورده یا نازایی داره...
این پرده ی حلقوی هم چند وقتیه مد شده.
من تاحالا اینو نشنیده بودم که پرده دور و نزدیکه....

بالا
0 لایک

اییییییییییییییییییی کیر همه بجه های شهوانی تو اول و اخر کسی که سایت دانشگاه مارو میگردونه حروم زاده از 8 قرار بوده باز بشه الان 3 ساعته هنوز باز نشده

راستی ای بهار کی میات تو سایت من 7 اومدم این اومده بود نظرم نوشته بود خوب کونش میشه ای موقع میات

بالا
0 لایک

یعنی چی من پردم عقبه و این حرفا؟این دخترا جدیدا انقد واردن که هم مدل و هم محل دقیق وجود پرده رو تشخیص میدن؟بد نبود داستانت ولی ایراد اجرایی زیاد داشت مثل پوزیشنی که گفتی و ساینا یادآور شد

بالا
0 لایک

یاد فیلم فارسی‌های قدیم افتادم که تا مرده (مثلاً فردین) و زنه (مثلاً آذر شیوا) یک بار با هم سکس می‌کردند (مثلاً فیلم سلطان قلب‌ها!!)، شکم زنه بالا می‌اومد و حامله می‌شد! ظاهراً اون قدیم‌ها یا نمی‌دونستند بچه چطوری به دنیا می‌آد، یا مثل تو کنترل‌شون دست خودشون نبود. البته خوشبختانه تو شانس اوردی و پردۀ دختره عقب بود!!
یه نکتۀ فنی: پس این بیچاره اگه بعداً بخواد بچه‌دار بشه، باید با ملاقۀ دسته بلند منی رو بریزی ته ته رحمش!!
البته این داستان ممکنه یک روی دیگه هم داشته باشه:
.
.
.
9 ماه بعد در چنین روزی:
ـ بابای مونا: دخترم، خوب شد از اون مرتیکۀ اجاق کور جدا شدی. ببین، حالا یه نوۀ کاکل زری و خوشگل برام اوردی.
ـ مونا: آره بابایی، بچۀ من و سزاره دیگه!
ـ بابای مونا: راستی دخترم، ازت نپرسید چرا پرده نداری؟
ـ مونا: چرا پرسید، ولی بهش گفتم پرده‌ام حلقویه و خیلی عقبه. تازه، بهش گفتم آبتم اگه بریزی توش، هیچ اتفاقی نمی‌افته!
ـ بابای مونا: اون هم به همین راحتی این حرف‌ها رو که توی هیچ کتاب فیزیولوژی نیومده، باور کرد؟!
ـ مونا: ای بابا، این پسره سزار که چیزی حالیش نیست. خیلی گاگوله!
ـ بابای مونا: قربون دختر باهوشم برم. حالا پاشو نتیجۀ آزمایش دی.ان.ای بچه رو بردار که بریم ازش شکایت کنیم. با این بچه‌ای که گردنش انداختی، مجبوره عقدت کنه. دیدی به همین راحتی از اون شوهر عقیم اولیت جدا شدی و یه شوهر تازه برای خودت دست و پا کردی!
.
.
.
در همین لحظه صدای ونگ بچه از پشت صحنه بلند می‌شود و مونا می‌رود تا پوشکش را عوض کند. پرده می‌افتد پایین و تماشاگران به افتخار زرنگی مونا به شدت کف می‌زنند!!

بالا
0 لایک

سلام. من فرناز هستم 25 ساله اما ماجرای این خاطره بر می گرده به 20 سالگیم که اولین سکس من به حساب میومد.
قبل تعریف این خاطره می خوام یکم حاشیه بگم.من یه دختر سفید کمی تپل(اما نه خیلی)با سینه ها و باسنی به اندازه و خوشفرمم. از بچگی تو خونواده ای پولدار بزرگ شدم.همیشه به خودمو سرو وضعم می رسم خیلیم درسخونم و تو فک و فامیل نمونه.همه پسرای فامیل تو کف منن.همیشه به موهای زائد بدنم میرسم دوس ندارم بدنم یه دونه هم مو داشته باشه.(اگه یه روز گشتین و پیدا کردین تاری 10000تومان بهتون میدم!) ته چهرم به شیلا خداداد میزنه اما بقیه میگن تو کپ شیلا خدادادی!بعضیام که میگن تو خواهر دوقولوش نیستی؟راس بگو!!!! به هر حال یه جورایی راس میگن خودمم قبول دارم شبیشم! شما تو جریان داستانم واسه توصیف بهتر همون شیلا رو در نظر بگیرین!!!!از اول دبیرستان بی اف داشتم .آخه همه پسرا جلو مدرسه واسم صف می کشیدن منم خلاصه یکی از خوشگلاشونو انتخاب می کردم و بعد یه مدت عوض میکردم و یکی دیگه!حتی یه نیمچه سکسم با هیچکدوم نداشتم.چون اصلا از هرزگی خوشم نمیومدو دوس داشتم فقط مال شوهرم باشم.اما تقدیر اینو نخواست!
داستان از این قرار بود که:
چند روزی از تولد بیست سالگیم گذشته بود که یکی از بی افام منو دعوت کرد واسه عروسی خواهرش منم واسه اینکه بیشتر خونوادشو بشناسم و باهاشونو شخصیتاشون آشنا شم گفتم باشه میام. عروسی تو یکی از تالارای بیرون شهره شمال بود.درضمن منم تو شمال زندگی می کنم و بچه شمالم.خلاصه کلی خودمو درست کردمو آرایشگاه رفتمو همه کار کردم تا خوشگل تر به نظر بیام.تا چشم همه خونوادشون در اد.واسه همین همه کار کردم.بهترین لباسمو پوشیدم که هم جذاب باشم هم سکسی.می خواستم همه تو تالار چششون به من باشه.زن و مرد کوچیک و بزرگ!از اونجا که بابام اونشب اجازه نداد ماشین و خودمو ببرم و می گفت اومدنی دیر وقت اگه ماشین خراب شه تو با این وضع تو جاده چیکار می کنی.(به بابام گفتم عروسی دوستم میرم!) قرار شد تاکسی تلفنی زنگ بزنیم که امن تر باشه.خلاصه ماشین اومد و من با آرایش زیاد و دامن کوتاه و یه مانتو کوتاه که همه پاهام معلوم بود زودی سوار تاکسی شدم که از اتفاق یه پسر جوون رانندش بود!(من فکر میکردم مثل همیشه عباس آقا میاد دنبالم.آخه واسه خونواده ما اون میومد همیشه)راستش یکم ترسیدم که با این وضع نیمه برهنه که داشتم و این آرایش و این زیبایی با یه پسر جووون دارم میرم جاده!ولی چاره ای نبود.دیرمم شده بود.خلاصه حرکت کردیم گفتم چرا عباس آقا نیومدن؟گفت امروز مریض بودن اصلا نیومدن آژانس.تو راه بودیم چون نشسته بودم مانتومم کوتاه بود پاهای سفیدم معلوم بود.همش خدا خدا میکردم زود برسیم.اون پسره هم زیاد نگام نمیکرد.جولوهم نشسته بودم چون پشتم گل عروسی بودو جا نمی شد.همش میترسیدم واسه همین اخممو کردم تو هم تا حساب ببره و خیال بد نکنه.کمکم یه نیم ساعت که گذشت ترسم ریخت .پسره با شخصیت به نظر میومد.رسیدیم دم تالار و تشکر کردمو پیاده شدم.گفتم ساعت 11 بیاین دنبالم.اونم یه چشمی گفت و خیلی آروم بدون هیچ شیطنت خاصی رفت.خدارو شکر کردم که گیر یه آدم با شخصیت افتادم.عروسی چی شد بماند چون ربطی به شما نداره و میدونم منتظر اصل کاری یعنی برگشتنی هستین!!!ساعت 11 شد اینبار صندلی عقب یه عالمه پلاستیک سیاه که توش خرت و پرت بود که احتمالا عمدا اونجا گذاشت که عقب نشینم باعث شد جلو بشینم.
حالا شما فکر کنین ساعت 11 شب یه دختر جوون 20 ساله در بهترین شرایط ظاهریش و خوش عطرو موهای درست شده تو یه جاده تقریبا خلوت...
اینبار برعکس رفتنی خیلی منو نگاه می کرد.دیگه داشت با این کار عصبیم می کرد.هی پاهامو نگاه می کرد و لبخند می زد.منم باز اخمم تو هم رفت. بهم گفت چند سالته خوشگله؟!با اخم گفتم بیست سال.گفت خیلی خوشگلیا!جواب ندادم اخمم بیشتر شد.جاده خیلی خلوت بود .ترس ورم داشت بهم گفت رانندگی بلدی؟!!!!گفتم بله.گفت حیف شد.والا می خواستم بنشونمت رو پام یادت بدم.ساکت شدم و نگاش کردم با حالت تعجب!!! بهم گفت حالا نمی شه رو پام بشینی هدایت فرمونو تو دس بگیری؟!!گفتم خواهشا رانندگیتونو کنین آقا.گفت ای بچشم.اصلا تغییر شخصیت داده بود.کپ کرده بودم.خیلی می ترسیدم.یه چند لحظه بعد که داشت دندرو عوض می کرد وقتی دستشو از رو دنده ورداشت گذاشت رو رون من.دستشو کنار زدم و اخم کردم.گفت چیه خوشگله دستم تمیزه.گفتم آقا میگم رانندگیتو بکن.گفت دارم رانندگی میکنم دیگه.مگه واستادم؟!یه سوال بپرسم؟!
جوابشو ندادم.دوباره گفت بپرسم؟ دیدم سمج شده گفتم چیه؟گفت سایز سینه هات چنده؟ از عصبانیت داغ شدم.با لحن جدی گفتم آقا مودب باش اگه ادامه بدی که پرید تو حرفم گفت اگه ادامه بدم چی؟؟؟ ساکت شدم.خدا خدا می کردم برسیم یه جایشلوغترد بزنم پیاده شم حقشو کف دستش بذارم.یه دفعه مسیرو عوض کرد و رفت تو یه جای نیمه فرعی گفتم چرا از مسیر اصلی نمیری؟گفت اینور زودتر میرسیم شمام از وراجیهای من زودتر خلاص می شی.دیگه راس راسی هیچ ماشینی اون وقت شب که جمعه هم بود پر نمیزد.یه دفعه دیگه دستشو گذاشت رو پام دستشو کنار زدم یه لبخند زد و ایندفعه محکم گرفت سینه ی چپمو فشار داد دردم گرفت.گفتم آشغال عوضی ولم کن.الان با موبایل زنگ میزنم پلیس که دیدم قه قه می خنده.یه دفعه یه صدایی از پشت اومد و پلاستیکا صدایی خورد تا خواستم برگردم یه چاقو زیر گلوم دیدم یه پسر دیگم پشت ماشین بود بهم گفت جیک بزنی گردنتو میبرم.منم ساکت شدم و اشک میریختم.راننده گفت آهان!حالا شدی دختر خوب! حتما باید زور بالا سرت باشه تا حال بدی؟فرشاد جون دمت گرم حسابی طرفو رام کردی!اونم گفت نوکرتم نوید جون این حرفا چیه ما کوچیکتیم. نوید گرفت سینه هامو حسابی میمالید.از ترس داشتم سکته میکردم.هر چقدر خواستن تو ماشین دستمالیم کردن.بعد نوید پیچید تو یه فرعی دیگه که حالت باغ داشت یکم که گذشت ترمز کرد و دستی کشید و گفت بجنب فرشاد جون بساط و پهن کن که امشب می خوایم با این جیگر یه حال بیاد موندنی بکنیم.تازه فهمیدم اون خرت و پرتا که عقب ماشین بود تشک و چادر و پتو و......بودن! یه 10 دقیقه ای طول کشید تا همه چیو پهن و آماده کنن!منم هی التماس می کردم ولم کنن که بیشتر اونارو جریتر میکرد این کارام.بهم گفتن اینجا آزادی هر چی می خوای داد بزنی .هیچکی صداتو نمیشنوه.گریم گرفته بود.فرشاد اومد جلوم گفت واییییییییی وقتی گریه میکنی چه کردنی میشی!!! لبشو گذاشت رو لبام.شروع کرد ازم لب بگیره منم دهنمو میبستم.نوید از فرشاد خیلی خوشگلتر بود و خوشتیپتر و کم سن و سال تر.فرشاد هم شکم گنده و چاق بود هم سن و سالی داشت حدود 35.فرشاد عصبانیتر بود اما نوید به ظاهر آرومتر.
فرشاد گفت لب دادن بلد نیستی ؟خودم یادت میدم زبونتو بزن به زبونم حسابی زبونمو بلیسو باش بازی کن منم ایششششششش کردم و پسش زدم اونم یه گاز از لبم گرفت تا جیغم در اد .گفت اگه ادا در بیاری خیلی بت بد میگذره.اما اگه بهمون حال بدی فقط لذت میبری!!!حالا زبون بده بیاد منم از ترس کلی بهش لب دادم و هر کاری خواست کردم.همونطور که لب میگرفت دکمه های مانتومم یکی یکی کند و بعد مانتومو در آورد و لباس قرمز و براق که واسه عروسی پوشیده بودم و دید و یه سوت کشیدو گفت جووون.چه حالی کنیم امشب!
تو این بین نویدماضافه شد و شروع کردن به لخت کردنم.بهم گفتن دختری؟سرمو با حالت نگرانی تکون دادم گفتن آخیییییی.پس قول میدیم با پردت کار نداشته باشیم.تا بی آبرو نشی.ما که نمیخوایم ازمون خاطره تلخی داشته باشی!!!اما اگه به حرفامون گوش ندی با پردت باید خداحافظی کنی.بعد دوتایی منو خوابوندن رو تشک بهم گفتن زانو بزن.تصمیم گرفتم هرکار میگن واسشون بکنم تا منو از کس نکنن.نوید کیرشو در آورد و بهم گفت بخور عزیزم.کیرش گنده و کلفت بود منم قبلا فقط کیرو تو فیلم ها میدیدم.خجالت کشیدم.گفت نازی تو چقد آخه دختر بعد کیرشو مالید به گونه هام و بازی میکرد گذاشت رو لبام منم دیگه گفتم باداباد امشب بخوام نخوام زیر کیرم.پس بذار از امشب لذت ببرم.از اینجا بود که بی حیا شدموشروع کردم با آبو تاب کیر خوردن.حالا الان نخور کی بخور !!!!!کیر نوید از اونیم که بود گنده ترو پر آبتر شده بود.و من داشتم از خوردنش لذت میبردم.تو این زمان نویدم بیکار نموند و رفت یه گیلاس مشروب خورد و حالا نوبت اون شد که من واسش کیر بخورم.نوید بهم گفت اسمت چیه گفتم مهناز(دروغ گفتم تا اسم واقعیمو ندونن!)گفت مهناز خانوم گل می خوام واسه اینکه از زمان نهایت استفادرو بکنیم تو بخوابی دمرمن از کون تپلت بخورم و بکنم باشه؟؟ من ترسیدم باز !تاحالا ندادم.گفتن ترس نداره گلم یه کوچولو میکنم جا باز کرد تا ته میندازم حال میده!منم گفتم باشه .حالا نوید از کون می کرد و فرشاد دهنمو.راستش با اون آرایشی که من داشتم بهشون حق میدم که اونقدر وحشیانه بیفتن روم!واقعا زیبا شده بودم.و تو تاریکی شب میدرخشیدم.همینطور با هم جا عوض میکردن. منم کلی حال کردم.4 بار ارضا شدن هر 4 بارم خالی کردن تو دهنم و وادارم کردن آبشونو تا آخر بخورم.از اون به بعد من شدم یه دختر کونی که به همه بی افام حال میدادم.اگه میدونستم سکس انقدره حال داره خیلی زودتر از اینا میومدم تو کار.تاحالا که 25 سالمه 30 بار بیشتر دادم ولی هنوز پردمو دارم و یه دختر نجیبم.همجنسای گلم یه بار امتحان کنین ضرر نداره خوشتون نیومد دیگه ندین.ولی من الان حسرت ی خورم از 20 سال ندادن که به بطالت گذشت.سکس =لذت=زندگی

بالا
0 لایک

قبل از هر چیز باز هم از نظر سیانو7 که بهترین نظر بود، تشکر میکنم. یه جورایی سیانو جانشین خدابیامرز مرد جسور شده! بگذریم. داستان اول که خیلی تخیلی بود:
1. ناکس با 112 کیلو وزن روی بلوک سیمانی بیفتی دو دقیقه ای کتلت میشه اونوقت تو روی چس مثقال دختر، تلنبه(!) زدی؟حتما دختره هم 200کیلو بوده!
2. مردک تو ساعت سه نصفه شب هم نمیتونی تهران رو خلوت پیدا کنی چه برسه سر ظهر(گور پدر عید)
3. یعنی یه رهگذر هم توی خیابون نبود که صدای آه آه ژولیوس سزار و ملکه مونا رو بشنوه؟ این دیگه از اون حرفاست!
4. من تا حالا کس ندیدم اما چون رشته ام تجربیه یه چیزایی راجع بهش میدونم. عمرا نمیشه در اولین برخورد پرده آسیب نبینه مگه این که جنسش از فولاد یا بتون باشه! یعنی دفعه اول خون هم نیومد؟
5. باز هم کس صورتی!
6.غلط املایی زیاد داشت.
7. ارزش انتشار توی سایت رو نداشت.

بالا
0 لایک

نهنگ خانوم نه داستانت اصلا قشنگ نبود وقتی میگی به همه بی افات میدی منظورت اینه که معرفتی داری به همه میدی چونکه یه آدم مگه چندتا بی اف ممکنه داشته باشه ؟؟؟؟ به نظرم تو دچار خود شیفتگی شدیدی هستی حتما با یه روانشناس صحبت کن

بالا
0 لایک