شما اینجا هستید

سکس مهیج با مامان

من فرهاد هستم میخوام داستان خودم رو براتون بنویسم همین اول بگم که این داستان در مورد سکس با محارم هستش اگر خوشتون نمیاد خواهشن نخون تا لازم نباشه تو نظراتتون حرفهای زشت و رکیک بزنید اصراری به واقعیت یا دروغ بودنش ندارم هر طور که تمایل دارید در موردش قضاوت بکنین
من الان نزدیک به بیست سالم هستش این قضیه برمگیره به چند سال بیش من فرزند بزرگ خانواده کم جمعیتمون هستم یه برادر هفت ساله یه پدر 40ساله دارم و یه مادر که الان 38 سالشون هستش
مادر من یه فرد تحصیل کرده و از یه خانواده فرهنگی هستش و پدر من هم تحصیل کرده ولی از یه خانواده بازاری از نظر مالی هم متوسط رو به بالا هستیم
از بچگی ورزش کردم به اصرار مادرم شنا ولی بعد از مدتی به خواست پدرم ورزش رزمی و ووشو رو انتخاب کردم مادرم من رو یه باشگاه در اطراف خونمون که بچه های اعیون و مرفه ای بودند ثبت نام کرد ولی بعد از چند سال پدرم بدون اطلاع مادرم من رو به یه باشگاه از جنوب شهر بردش برعکس مادرم میخواست من با تمام اقشار جامعه در ارتباط باشم
از همون بچگی هم پدرم و هم مادرم به تغذیه من خوب میرسیدن به همین خاطر قد بلند و وزنی متناسب دارم حدود 185 و 87 کیلو وزن که همش ماهیچه هست
خودم هم اهل مطالعه و کتاب خوندن هستم با این همه به خاطر دوستان هم باشگاهیم در جنوب شهر دایره لغاتم از ایرج میرزا تا دهخدا گسترده شده
بسیار خوب معاشرت میکنم و دوستان خوبی هم دارم
اینها رو گفتم تا شناخت بهتری نصبت به من داشته باشید
و اما اصل داستان
من و مادرم به ندرت با هم بیرون میریم و قدم میزنیم ولی یه روز به خواهش یکی دوتا از دوستانش من و اون و دوستانش با هم به یه پاساژ رفتیم مادرم یه خانوم با قدی متوسط و لاغر اندام بسیار سفید رو و با چشمهای عسلی هستش به پوست و بدنش خیلی میرسه دستی هم در ارایشگری داره ولی خودش رو خیلی ملیح و ملایم ارایش میکنه وقتی داخل پاساز شدیم دست مادرم رو گرفتم دوستانش پشت سر ما بودند نمیدونم چرا ولی وقتی من و مادرم داخل شدیم شروع کردن به پچ پچ و خنددین من حواسم به اونها نبودش ولی مادرم هی بهشون میگگفت زشته، میشنوه،خجالت بکشین ولی اونها هی اروم و موذیانه میخنددین کمی بعد متوجه شدم دارند به مادرم تیکه میندازم اصلا بهت نمیداد این غول بیابونی بچت باشه و بیشتر به برادر خواهر میخورین
واقعا هم راست میگفتند مادرم خیلی جوون بودش و خوب مونده بود و خیلی هم زیبا اون روز من کمی ته ریش گزاشته بودم مد بودش...وقتی برای خرید کنار یه شال فروشی ایستادم مادرم نظر منو در مورد یه شال پرسید خیلی شلوغ بود فروشنده بی هوا گفت خانوم خیلی به شما میاد رنگش عالیه و بعد رو به من کرد و گفت: خانوم خوش سلیقه ای دارید قیمتش هم مناسبه و از این مزخرفاتی پاچه خواری که همه فروشندها میگن ماردم سرخ سرخ شده بودش و من هم دست کمی از اون نداشتم فروشنده اصلا حواسش به ما نبود و مثل یه ضبط صوت که به هر مشتری میرسه این حرف رو میزنه همون حرفها رو به ما زد با اونکه ریش داشتم و مادرم هم خیلی جوون به نظر میرسید ولی نه دیگه تا این حد حالا خودتون تجسم کنیند که دو تا دوست مامانم با شنیدن این حرف چه سوژه خنده ای گیر نیاوردن ...
خودتون رو یه لحظه جای من فرض کنید نمیدونستم چی بگم تا الان تو این موقعیت با مادرم یا خانواده ام گیر نکرده بودم میخواستم بگم که مرتیکه من پسرش هستم ولی چه فایده بدتر میشد انگار میخواستی .... رو هم بزنی
برای اینکه بحث عوض بشه رفتم جلوتر و یه تی شرت برای خودم خریدم اصلا دنبال رنگ سایز نبودم فقط میخواستم کمی از اون محیط دور بشم تو اون سن و سال واقعا دست پاچه و شرمنده بودم به خواهش دوست مامانم رفتم تو اتاق پرو و پوشیدم میدونستم میخواد منو بفرسته دنبال نخود سیاه که حسابی مامانم رو دست بندازه تی شرت رو پوشیدم و اومدم بیرون یهو متوجه دهان نیمه باز مادرم و دوستانش شدم یه تی شرت سفید بی مارک بود ولی تعجبشون رو وقتی فهمیدم که دیدم یه بدن نمای خیلی چسبون رو پوشیدم از این تی شرتها متنفر بودم ولی اون روز راه پس پیشی نداشتم فقط میخواستم زودتر برم خونه به خاطر ورزش و مخصوصا شنا بدن خیلی عالی داشتم زیباییم هم به مادرم رفته بودش از پاساژ اومدم بیرون با دوستان مادرم خداحافظی کردم و سوار ماشین شدیم سکوت عجیبی بین ما بودش
یه جورایی ناراحت بودم یه هو از دهنم در رفت و گفتم احمق!!! ماردم نگاهی متعجب به من کرد گفت چی؟؟؟ روم رو طرف مادرم کردم گفتم مردتیکه دیدی چی بهم گفتش ؟ مادرم با لبخند گفت:اخه پسر این همه ریش گزاشتی برای چی میخوای بگی بزرگ شدی هرکی باشه اشتباه میکنه تازه اون هم گناهی نداره سرش شلوغه
ولی حرفش برای من یه زنگ اخطار بود چووووووووووووون پسررررررم داره مرد میشه و من هم فکر کنم دارم پیر میشم!!! این حرفها رو با شیرینی و شوخ طبعی خاصی گفتش نمیدونم ولی فکر کنم دوستاش حسابی باهاش شوخی کردن و یا اینکه از جوون موندنش تعریف کردن نمیدونم کدوم یکی از اونها بودش ولی خیلی سر زوق بود
منم رو به مامانم مردم گفتم:مامان پروانه شما حالا حالاااااا یه ملکه زیبا هستی و جوون نمیدونم این ملکه خانوم میخواد عصاره جاودانگی و جونیش رو با دیگران قسمت بکنه یا مثل جادوگر بدجنس سفید برفی میخواد فقط مال خودش باشه
با این حرفم یخ بینمون آب شد و تا خونه خندیدم و گفتیم شب که خونه رسیدیم شادی از چهرمون مشخص بود
پدرم با دیدنمون گفت که انگاری خیلی بهتون خوش گزشته ای کاش اینبار منم با شما بیام جای خوب میری ما رو هم ببرید و از این حرفها
پدرم اسمش حامد هست دیوونه مادرم و عاشقش ولی معتاد به کار اوایل ورزش میکرد ولی چندین سال هست گزاشته کنار مشروب هم میخوره به خاطر این اضافه وزن ناجوری پیدا کرده هرچی مادرم بهش میگه برات ضرر داره و باید به خودت برسی گوش نمیکنه ادم منضبط و در عین حال خیلی شوخی هستش
شب وقتی تو تخت بودم به یاد حرف اون فروشنده افتادم خندم میگرفت
نمیدونم چطور باید براتون توضیح بدم انگار بخوای چیزی رو فراموش بکنی ولی بدتر از یادت نمیره و همش جلو چشمات هستش از نگاه مادرم با اون چشمهای که برق میزد وقتی منو تو اون لباس بدن نما دیدش یا حرف اون فروشنده که گفت من شوهرش هستم فکرهای بدی به ذهنم میومد و هی به خودم نیشتر میزدم و از خودم بدم میومد ولی بعد از چند لحظه دوباره شروع میشد حس غرور رو وقتی دوستاش در مورد من صحبت میکردن رو میتونستم تو چشماش ببینم
به هر زحمتی بودش خوابیدم گفتم فردا صبح که بیدار بشی هیچی یادت نمیمونه و همه چی تموم میشه صبح به زحمت بیدار شدم
ولی برعکس تصورم صبح بدتر شدش به زحمت میتونستم به مادرم نگاه بکنم پدرم رفته بود سر کار همیشه صبح خیلی زود میره و برادرم یه گوشه اتاق داشت بازی میکرد هر وقت نگاش میکردم ناخوداگاه چشمام به بدنش جزب میشد مادرم همیشه تو خونه یه لباس راحت و معمولی میپوشید(برعکس کسانی که میگن و نمیدونم چرا مادرشون با شرت سوتین تو خونه میچرخه)ولی تو همون لباس میشد همه اندامش رو ورانداز کرد سینهای 75 باسن خوش تراش و هیکلی که اصلا نشانه ای از اضافه وزن یا لش بودن توش نیست مادرم یه رقاص ماهر بود و همیشه به خودش و هیکلش میرسید واقعا یه خانوم خانه دار و یه همسر و مادر فوق العاده و کامل اون همیشه جلوی ما همینطوری بودش ولی نمیدونم چرا اون روز من داشتم با این دید بهش نگاه میکردم داشتم از خودم و رفتارم خسته میشدم مادرم متوجه رفتار و بی حوصلگیم شده بود اروم اومد کنارم و گفت پسرم اینقدر خودت رو اذیت نکن صبح هم اگر درس بخون بهتره چقدر میخوای خودت رو اذیت بکنی کنکور که اخر دنیا نیستش طبق برنامت پیش برو و یه بوس بهم داد و رفت پیش برادرم
با دستام سرم رو گرفتم داشت منفجر میشدش بوی عطرش و اون بوسش خیلی حالم رو بدتر کردش همیشه این جوری بود ولی اون روز مثل همیشه نبودش
بدجور بلند کردم رفتم تو اتاقم پیش خودم گفتم که اگه خودم رو ارضا بکنم بهتره .قبلابه سایتهای سکسی سر میزدم ولی نه زیاد بیشتر هم خارجی بودش ولی اون روز به سرم زد به یه سایت ایرانی سر بزنم سروقت چندتا سایت رفتم همش مزخرف بود تا یه سایت با پدر مادر دار پیدا کردم شروع کردم به دیدن عکساش ولی یهو به قسمت داستانهاش نظرم جلب شد برای اولین بار بود که داستان میخواستم بخونم یکی از داستانها رو انتخاب کردم خیلی تحریکم کرد نوشته یه خانوم بود که احساش رو در مورد سکس میگفت اصلا نمیدونستم و باور نداشتم که زنها هم از سکس لذت میبرند و یا اینکه حسی بهش دارند شروع کردم هی داستان خوندن تو اون روز (الان که نگاه میکنم میبینم چه داستنهای بیخود و مزخرفی بود البته به غیر از چند تا که بدک نوشته نشده بودند)تا اینکه یه داستان که در مورد سکس با مادر بود رو دیدم اصلا جرات باز کردنش رو نداشتم حسابی داغ بودم ولی سیستم رو خاموش کردم و رفتم دستشویی و خودم رو خالی کردم واقعا وقتی خودت رو خالی میکنی عقلت سر جاش میاد شروع کردم به خوندن درس تا اینکه خوابم برد یهو ددیم که مادرم کنارم هستش و شونهام رو گرفته که بیدارم بکنه برای شام
کمی حال هوام بهتر شده بود سر شام بازم زیر چشمی مادرم رو دید میزدم ولی نه تابلوگی صبح شب موقع خواب باز اون فکرها به سرم هجوم اورد از همه بدتر خوندن اون داستان .دلم رو زدم به دریا و نشستم پشت کامپیوتر یه راست رفتم سراغ اون داستان برعکس بقیه این یکی خوب نوشته بودش و جالب بود در مورد سکس با مادرش و مراحلش میگفت جالبه که اونم قبل از من همین حس رو داشتش ولی بعد خیلی با هم راحت سکس میکردن بعد از اون شب کارم شده بود که شبها داستانها رو بخونم تا اینکه نظرم به داستانهای مصور و کمیک جلب شدش از بچگی دیوونه این داستانها بودم ولی تجربه دیدن داستانهای مصور سکسی رو نداشتم اونجا میون اون همه داستان چندتا داستان در مورد سکس با مادر بود با خوندن اون داستانها و دیدنشون تصمیمم رو گرفتم من باید با پروانه سکس کنم!!!! واقعا تاثیر این داستانها زیاد بودش .ولی چطور؟ درسته مادرم ادم مذهبی نبودش ولی اینجور هم نبود که بخواد برای سکس تن به همچنین کاری بده .اصلا نبود. هر نقشه و فکری که بگین به ذهنم رسید از قرص خواب تا یهو و بی مقدمه رفتن و سکس کردن ولی اون همش داستان بودش و مزخرف !! تا اینکه خودم تصمیم گرفتم یه طرح خوب بیاده کنم
پدرم دیگه نه از نظر جسمی و نه از نظر روحی توان سکس و معاشقه رو نداشت خصوصیت رفتاری مادرم رو هم با یکی از خانومهای اون سایت در میون گزاشتم و اون گفت مادرت خیلی تشنه و تو این سن خیلی به سکس احتیاج داره ولی پدرت دیگه نمیتونه اون رو ارضاء بکنه(مخصوصا با اون شکمش)ولی در مورد هدفم از این سوال چیزی به اون خانوم نگفتم بعد از اینکه کلی از داستانها و نظرات و مقاله های که تو اینترنت در مورد سکس بود رو خوندم یه اشنایی با سکس پیدا کردم فقط مونده بودش تجربش بکنم به هر زحمتی بودش خودم رو به یکی از دوستای هم باشگاهم که بچه پایین شهر بود چسبوندم و باهاش رفتم و یه کس کردیم سکس اولم با اون جنده برای اولین بار خیلی جالب نبودش کمی قرص خورده بودم و برای دیر انزالی ولی یه زن چندش بود .بعدها یه دوست دختر که از من بزرگتر بود و هدفش هم تیغ زدن بود اشنا شدم میدونستم هدفش چیه ولی منم برای چند بار میخواستمش... هیکل و بدن ردیفی داشتم تو سکس هم مهارت پیدا کردم و خوب میدونستم با یه خانوم چطور باید رفتار کرد برعکس اون هم باشگاهیم... به خاطر این رابطه من با خانومها خیلی خوب بودش .فکر میکردم این سکسها نظرم رو در مورد مادرم عوض بکنه و از خیر سکس با اون بگزرم ولی اینطور نشد که نشد اصلا هیچکدوم از اونها به ماردم نزدیک هم نبودن ولی خوبیش این بودش که تو سکس خیلی مهارت پیدا کرده بودم دیگه داشت صبرم تموم باید یه کاری میکردم اخر تصمیم رو گرفتم هر روز لباس های تنگتر میبوشیدم و باز تر و چسبون وقتی که کیرم بلند میشد برای چند لحظه خودم رو میزدم به اون راه و طوری که متوجه حضورش نیستم از جلوش رد میشدم میدونشتم داره زیر چشمی منو نگاه میکنه در رو باز میزاشتم و و با شرت جلوی اینه فیگور میگرفتم وقتی از جلوی در رد میشد یه لحظه صبر میکرد و نگام میکرد یه بعد از ظهر با شرت، خودم رو تو تخت به خواب زدم گوشیم رو زنگ گزاشته بودم و گزاشتمش تو حال وقتی که زنگ زد مادرم اومد تو اتاق که بیدارم کنه ولی من بیدار بودم و اون نمیدونست .کیرم سیخ سیخ بودم و نصفش بیرون بودش قبلش موهای تنم رو زده بودم و حموم رفته بودم واقعا تیکه ای شده بو.دم مادرم اومد داخل یه هووو اروم کشید بالشت رو صورتم بود و میتونستم به غیر از چهرش بدنش رو ببینم کیرم از شرتم کمی زده بود بیرون من الت بزرگی دارم یه ملحفه تا ساق پاهام بودش مادرم از اتاق بیرون نمیرفت من تو خواب کمی خرناس میکشم و خوابم هم سنگینه و و هیچ کس تو دنیا به اندازه مادرم نمیدونست که اگر بخوابم توپ هم کنارم در بکنن بیدار نمیشم مادرم ایستاده بود ولی این بار یه صدای عجیب از دهنش در اومد خیلی اروم یه اوف!!!! نزدیکم شد و ملحفه رو کشید رو م ولی هی جلوم بودش داشت نگاه میکرد حیف که صورتش رو نمیدیدم باز یه کلمه دیگه هم اروم گفت:پدرسوخته معلوم نیست به کی رفته؟چه خبره؟بیچاره زنش!!! این رو با یه خوشی ناز میگفتش خواسته یا ناخواسته شانس اوردم که بالشت رو صورتم بودش وگرنه تابلو میشد بیدارم .داشت کیرم میترکید هوای اتاق خیلی داغ و سکسی شده بودش ماردم رفت بیرون ولی یکی دوبار دیگه هم اومد تو اتاق رفت زیر لب هی غر میزد انگار اونم به درد من و مشکل من مواجه شده بودش تو اون مدت از بس سکسی و لخت از جلوش رد شده بودم که میدونستم نظر اون هم در مورد من تعقیر کرده مخوصا مادر من که زن داغی بود ولی پدرم دیگه حو.صله سکس رو نداشت تا اینکه به ظاهر بیدار شدم یه گرمکن پوشیدم و رفتم یه دوش بگیرم تو حموم بودم که مادرم گفت حوله تمیز داری سوال عجیبی بودش چون من حوله خودم رو داشتم و همیشه تمیز بود ولی گفتم نه افتاد پایین کثیف هستش با یه گوشه دیگش تمیز میکنم گفتش نمیخواد حوله بابات رو میارم میدونستم چی میخواد .میخواست منو دید بزنه صورتش گل انداخته بود سینهاش بزرگ شده بودش رفته بود لباس گشاد تر پوشیده بودش که مشخص نباشه ولی همه بدنش میگفت که خیلی اون روز عجیب و داغ هستش تو دلش اشوبی به پا کرده بودم شرتم که خیس خیس بود رو پوشیدم و در رو باز کردم و حوله رو ازش گرفتم فکر نکنم تا اون موقع هیکل پسرش رو اون طور دیده بودش یه بدن بی مو و تیکه و کیری که به زحمت تو شرتش جا میشه صورتم کف الود بود داشتم زیر چشمی نگاش میکردم طوری که انگار نه انگار حواسم بهش هستش اونم برای چند ثانیه از بالا تا پایینم رو دید زد و نگام کرد و در رو بستم نیم ساعت بعداز حموم اروم اومدم بیرون دیدم تو اتاقش هست چشاش کمی خیس شده میدونستم داره به چی فکر میکنه میدونستم به خاطر اون فکراش دچار عذاب وجدان شده باید بهش فرصت میدادم از توی اشبزخونه صداش کردم و سراغ شام رو گرفتم فهمید که اومدم بیرون اومدم سمتم و گفت هنوز اماده نکرده نباید میزاشتم از گرمیش کم بشه با دستام هی شونم رو فشار میدادم و اخ اوخ میکردم رفتم تو اتاقم میدونستم که میاد دنبالم و سوال میکنه که چرا دارم اه ناله میکنم و همین کار رو کردش گفتم چند روز بیش یه لگد تو باشگاه به شونم خورده امروز دوبار دوش گرفتم که بهتر بشه خیلی بهتر شده ولی باز درد میگیره باید ماساژش بدم ...نزاشت حرفم تموم بشه و شروع کرد به نصحیت که چقدر سر به هوا هستم و به پدرم طعنه میزد که چرا منو. تو باشگاه رزمی ثبت نام کرده چند بار صدمه دیده بودم و همش این کارو میکرد اخر نرم شد و گفت درد میکنه ؟ با لحن مادرانه و خیلی دلسوزانه .منم گفتم نه دارم ماساژ میدم بهتر شده بدون مقدمه خودش شروع کرد به ماساز دادن شونه هام لباس تنم بود و نمیتونست با اون دستهای ظریفش شونهام رو ماساژ بده بهم گفت گرم کنت رو در بیارش و منم همین کارو کردم و خوابیدم رو تخت واقعا استاد ماساژ بودش تا الان نشده بود که برای من این کارو بکنه و لی اون روز ستگ تموم گزاشتش فرداش هم به بهانه شونم رفتم حموم و باز هم برنامه ماساژ شروع شد نمیدونی چه لذتی داشتش خیلی باهاش راحت بودم و هی باهاش شوخی میکردم و ازش تشکر میکردم تمام شونهام رو حسابی ور میرفت ولی اون روز با یه شلوارک بودم ازش خواهش کردم که سر شونهام رو از جلو هم ماساژ بده اونم با کمی من من قبول کرد به خاطر اینکه راحت بشه چشام رو بستم از نزدیک داشت بدنم رو حس میکرد در مقایسه با پدرم یه مانکن به تمام معنا بودم سر سینهای رو اومده شکم شیش تیکه و بدن عضله ای .اون کنارم مینشست میدونستم زیر چشمی به کیرم هم نگاه میکنه کیرم هم شق شق شده بودش طوری که مثلا نمیخوام متوجه نشه خودم رو جمع میکردم ولی میدوننستم داره میبینه و حالیش شده
از این به بعد دیگه نوبت من بودش میدونستم ماردم پنج شنبها خیلی به خودش میرسه و تو اتاق خواب با شرت سوتینش میچرخه تا برای شب جمعه هر طور که شده پدرم رو تحریک کنه یه باروقتی که کوچیک بودم سرزده رفتم تو اتاقش ولی به خاطر سنم زیاد جدی نشد اون روزمن پشت در بودم مییدونستم در رو قفل نمیکنه از سوارخ در دیدش زدم باورم نمیشد اون روز سوتین نداشتش واقعا محشر بود سینهای بر اومده ،سینهای سخ و محشری که اصلا انگار نه انگار دو شکم زاییده!!کسی که میشه داغیش رو از روی شرت هم حس کرد و باسنی که واقعا محشر بودش باید یه کاری میکردم ولی نباید عجله میکردم بعد از ظهر بود طوری که دارم با گوشی حرف میزنم و حو.اسم نیست یهو وارد اتاق مامان شدم انگار که برق هر دوی مار و گرفته باشه خشکم زد و نگاش کردم سریع در رو بستم از پشت در من من کنان ازش معذرت خواستم و گوشی رو بهونه کردم اونم خیلی راحت قبول کرد و پزیرفت وقتی از اتاقش اومد بیرون همون لباس خونه رو پوشیده بودش سرم پایین بود و افه ادم شرم سار رو گرفتم با یه حالت شوخی و مادارنه یه شربت برام اوردش و گفت چت شده گفتم که چیزی نیستش پیش میاد چقدر خودت رو ناراحت میکنی ....منم شربت رو ازش گرفتم و با همون لحن گفتم مامان ببخش یه لحظه کب کردم اخه فکر کردم خونه رو اشتباهی اومدم یا دختر همسایه تو اتاق خوابه اون یارو تو پاساژ راست میگفتت به من میاد که پیر مرد باشم بزنم به تخته خیلی خوب موندین اگه رقص اینهمه خوبه برم کلاس رقص ثبت نام کنم با ترش رویی زد به سرم گفت لوس نشو دیگه خجالت بکش اینهمه هم الکی تعریف نکن
ولی بازم ادامه دادم گفتم مامان بابا خیلی اومد خواستگاریت برق زد چشمام و شروع کرد از خواستگاراش و اینکه پدرم پاشنه در رو کنده بود واقعا مادرم زیبا بود و بسیار هم سنگین و خواستنی همه جوره همه عاشقش بودند ولی وقتی به زمان حال اشاره میکرد یه افسوس و یه اه تو حرفاش بود میدونستم به خاطر کم توجهی پدرم هستش پدرم یه معتاد به کار واقعی بودش خاصیتی بود که از پدربزرگم به ارث برده بود منم در مورد خوش لباسی مادرم گفتم اون هی میگفت اینهمه تعریف الکی نکن ولی میدونستم داره چه حالی میکنه تعریف و تمجیدی که حقش بود پدرم میکرد و واقعا مادرم بهش احتیاج داشتش تو حرفام بهش گفتم که لباس قرمز خیلی بهت میشینه یهو مکث کرد و دوباره شروع کردم به حرف زدن ولی در مورد چیز دیگه من تو حال بودم و مادرم تو اشبزخونه و همه این حرفها داشت بین این دوجا زده میشد با گفتن این حرفم کارش رو نیمه کاره ول کردو اومد جلوم نشست گفتش: واقعا قرمز بهم میادش ؟ منم گفتم اره مگه یادت نیست تو فلان مهمونی یا بسان عروسی اون لباس مهمونی قرمزت رو پوشیدی چقدر قشنگ شده بودی ؟ مادرم: ولی بابات گفت خیلی بده من به شوخی :شاید نمیخواست زنش رو بدزدند!!!! مادرم: اااااااااااههههه شوخی نکن جدی میگم قرمز میاد؟ من: اره چرا که نه اصلا چه کاریه برو الان بپوشش من بیام ببیینم ماردم یه سری تکون داد و رفت تو اتاق ولی این بار در رو کامل نبست منم پشت در بودم بدون اینکه داخل رو بینم هی میگفتم پوشیدی نپوشیدی؟ اونم اخر حوصلش سر رفت گفت بیا تو چقدر بی حوصله هستی
زیب پشت رو نبسته بودش منم رفتم داخل و زیب پشت لباسش رو اروم بستم اهههههه نمیدونی چه حالی داشتش هر دوتا جلوی اینه ایستاده بودیم دستم اروم رو گردنش کشیدم به بهانه درست کردن لباسش یه نفسی عمیق کشیدش گفت مامان گردند بند کم داری یه گردند بند خودم انتخاب کردم و انداختم به گردنش برای چند ثانیه هر دوتا خیره به اینه بودیم اون یه فرشته واقعی بودش یه ملکه واقعا زیبا
با دستام بازوهاش رو داشتم و اروم طوری که نفسم به لاله گوشش بخوره گفتم مامان تو زیباترین زنی هستی که وجود داره خیلی دوستون دارم باشنیدن این حرفم یه لبخند رو لبش اومد و یهو خودش رو جمع کرد گفت پس از این به بعد قرمز بپوشم خوب باشه حرف پسرم رو گوش میکنم ممنون از نظرت و بدون اینکه خودش از من درخواست بکنه از اتاق رفتم بیرون تا لباسش رو عوض بکنه میدونستم فقط دنبال یه اشاره هستش خیلی داغ و گرم بدنش بود
بعد از اون گاه بیگاه دیدش میزدم دیگه در اتاقش رو کامل نمیبست دیگه اون داشت منو بازی میداد بیاد یه کاری میکردم رفتم و براش دو دست لباس گرفتم یه لباس شب و یه لباس مهمونی که خیلی باز بود بدون و با یه بسته بندی خوب بهش دادم بهم گفت این چیه گفتم هدیه کلی ازم تشکر کرد و هی دنبال مناسبتش میگشت و بهش گفتم برای هدیه دادن که نباید دنبال مناسبت گشت
لباس مهمونی رو بهش دادم که بپوشه نزاشتم لباس شب رو باز بکنه بازم هم پشت در ولی میدونست که دارم بگی نگینگاش میکنم رفتم داخل یه رنگ سبز یشمی واااااااااااااای من با اون که خیلی گرون بودش ولی مامانم که تیکه جواهر شده بودش جلوش خیلی باز بود گفت فکر میکنی برای مهمونی این خوب باشه ؟ بهش گفتم چرا که نه همه تو مهمونی این رو میبوشن گفتش ولی اونها خیلی جوننتر هست از من گزشته.. ترش کردم گفتم مامان خودت رو تو اینه ببین دلت میاد این رو بگی
با دستام لباسش رو مرتب میکردم و حرف میزدم دستم هی به سینش میخورد واقعا سفت شده بود و نفس نفس میزد واقعا مادرم احتیاج به این تعریف و تمجیدی رو داشت که باید از طرف پدرم دریافت میکرد یه انرژی و یه حس جوونی میشد تو کلام و رفتارش دید
از من خواست لباس دومی رو باز بکنم رو لباس شب یه عکس نیمه سکسی بودش گفتم این رو خودتون باید بپوشین و خودتون نظر بدین اگر خوشتون اومدش بهم بگین
و رفتم بیرون گفت چه کاری خودت بیا بیین
حرفش نیمه تموم موند چون باز کردش و دیدکه لباس شب هستش
یه لباس شب که با طوری قرمز تنش رو میبوشوند و شرت و سوتینی که خیلی سکسی بود و بهتر بگم بند بود تا شرت اون رو پوشید به شوخی از پشت در گفتم خوشتون اومد با خنده گفت پدر سوخته شیطون شدی این چیه گرفتی؟ اره دستت درد نکنه خیلی قشنگه و با حالت غر و طوری که با خودش هستش گفت :با اونکه به چشم بابات نمیاد!!! منم خودم رو نشنیدن زدم
بهش گفتم مامانی میشه نظرم رو در مورد لباستون بگم به شوخی گفت برو گمشو بی ادب شدی فرهادچته؟ گفتم مامان یه نظر ببینم بدونم چطوره همین نمیخوای و ناراحت میشی مهم نیستش اونم گفت باشه یه لحظه سریع هم برو بیرون و بعد گفت :بیا تو یه پتو دور کمرش پوشید و گفت بیام تو دیدمش و هی اب دهنم رو قورت میددام داشتم میمردم با یه صداب بربده بریده گفتم مامان پروانه میشه همش رو بینم اخه نصفه نمیشه با یه شیطنت خاصی پتو رو باز کرد پتو رو از دستش کشیدم کمی مقاومت کرد ازش خواهش کردم یه چرخی بزنه صورتش حسابی سرخ شده بود یه لبخند و یه قر فر خاصی تو رفتارش بود از اینکه بعد از مدتها داشت نظر یکی دیگه رو جلب میکرد خیلی راضی بود از رفتارهای قبلیم نشون داده بودم ادم با جنبه ای هستم اعتماد خاصی بینومون بود کیرم داشت میترکید مخالفت کرد اخه کونش کاملا مشخص بودش و اگه میچرخید حتی میشد کسش رو هم دید اون شرت فقط دو تا نخ بیشتر نبود ولی از جلو به خاطر اون حریر پوشیده بود وای از پشت کاملا باز بود گفت فقط یه بار و سریع چرخید شاکی شدم و گفتم مامان این که نشد به ادم بر میخوره من پسرت هستم
گفتت اره میبینم همه بدنت داره میلرزه این حرفها رو با کمی خنده میگفتش بهش نزدیک شدم و بهش چسبیدم گفتم مامان میخوام ببینم چطور شده اینقدر منفی نباش تقصیر خودته میخواستی مثل بابا مکعب مربع میشدی با این حرفها بازوش رو گرفتم و به زحمت(نه با زور)چرخودنمش چیزی که میدیدم باورم نمیشد یه باسن تمیز و خیلی صاف انگار اکبند اکبند بودش بهش چسبیدم و از پشت بند سوتینش رو گرفتم و گفتم باید بالاتر بیادش اونم هی نظر میداد که من میدونم یا تو و منم میگفتم من مرد هستم یا شما تو بحر سینش بودم که متوجه شدم باسنش رو داره میمالونه بهم منم با بی توجهی به این قضیه فقط در مورد لباس و زیباییش میگفتم خیلی راحت بودیم کیرم داشت از شق درد پوستش رو جر میدادش برای اون روز دیگه کافی بود مادرم رو میشناختم میدونستم وقتی یه چیزی از حد بگزره و احساس خطر بکنه چقدر اخلاقش بد میشه کمی دیگه با لباسش ور رفتم و خواستم از جلو لباسش رو ببینم اونم چرخید و منم هم کمی مثلا مرتب کردم در صورتی که داشتم مشخصا لاس میزدم میدونستم داره از شهوت میمیره ولی الان موقعش نبود قبل از اینکه اون بخواد و قضیه لوس بشه از اتاق رفتم بیرون و گفتم مامان خوشحالم که خوشتون اومد رفتم تو اتاقم و کامپیوتر رو ورشن کردم میدونستم دلش طاقت نمیاره و میاد پیشم سایتی که لباس شب و سکسی توش هستش رو پیدا کردم و داشتم نگاه میکردم لباسش رو عوض کرد و لباس خونه رو پوشید ولی اینبار یکی دوتنا دکمش رو نبست!!!! از توی حال گفتش فرهاد این لباسها رو از کجا خریدی اصلا بهت نمیاد اینهمه خوش سلیقه باشی میدونستم پدرم صد سال دیگه برای مادرم این مدل لباس نمیخره اصلا تو فاز لباس شب یا مهونی نیست حتی تصور پدرم که بره شرت سوتین برای مامانم بگیره خنده دار بود و ناخودگاه میخنددیم به دروغ گفتم از توی اینترنیت انتخاب کردم میخحوای ببنی اونم سریع اومد توی اتاقم مگه این سایتیهایی هم هستش و منم براش باز کردم و شروع کردیم دیدین وااااای چه عکسهایی بودش و مثل دوتا طراح لباس در موردشون حرف میزدیم و در مورد اینکه به مامان میاد یا نه بحث میکردیم تو حرفام میگفتم مامان این مثلا به سینه یا اندام شما نمیاد یا اینکه این خیلی پیر نشونت میده و از این حرفها از اون به بعد واقعا با هم راحت بودیم وقتی بابا خونه نبود (برادرم خیلی کوچیک بودو اکثرا مهد بود)در مورد دوستاش و یا اینکه گزشته حرف میزدیم ولی اینبار راحتر و صمیتیر یه بار ازش خواستم البوم عکس رو نشنونم بده تو اتاق خواب بابا بودش از دستش گرفتم و روتختشون دراز کشیدم اونم اومد کنار و عکسهای عروسیش رو میدیدم به هم چسبیده بودیم و در مورد خاطرات حرف میزدیم واقعا مامان برای هر پیشنهاد اماده بودش من همش با شلوارک و بدون تی شرت خونه میچرخیدم و اونم دیگه اون لباسهای خونگی همیشگی رو نمیپوشید یه اعتماد محترمی بینمون شکل گرفته بودش تو این مدت خودم رو یه ادم با جنبه معرفی کرده بودم تو دیدن عکساش در مورد دوست دختر و دوست پسر بودن با بابا میگفت و اینکه چقدر زود ازدواج کرده بعد بهم گفت فرهاد تو دوست دختر داری روم رو ازش برگردوندم و اونم محکم گردنم رو گرفت گفت ای شیطون معلومه که پسر به این نازی چشم خیلیها رو میگیره حتی دوستای منو ازش سوال کردم مگه دوستات در موردم چی میگن طفره میرفت و من هی اصرار میکردم و گفت ای کاش پسرت کمی بزرگتر بودش سه شماره مخش رو میزدیم و من هم هی بهشون میگفتم زشته میشنوه بده و از این حرفها
هر دومون کلی خندیدیم اخه دوستاش خیلی از مامان سن بالاتر بودن و هی ادای اونها رو در میومردم طوری که انگار یه پیرزن هستند و من دارم با اونها تو خیابون راه میرم مامان دلش رو گرفته بود از خنده داشت منفجر میشد منم خیلی میخنددیم دوباره کنارش خوابیدم
دوباره بهم گفت مهران تو دوست دختر داری گفتم اره داشتم این رو با حالت تاسف گفتم
گفت داشتی یعنی الان نداری گفتم نه تموم شد ماما:مگه بد بودن؟ من:نه خیلی خوب هم بودن خیلی هم ازشون ممنونم ولی نمیخواستم با اونها باشم (یه مشت جنده بیشتر نبودن و فاجعه) خلیی اروم گفت: رابطه شما جدی هم شدش؟ من: اره جدی ولی نمیشد ادامه بدم یه مشکلی دارم
یهو از جا پرید فکر کرد یه ایرادی دارم گفت چطور مگه؟ گفتم با اونها سکس داشتم خیلی هم خوش گزشت ولی نمیشه با اون و یا هیچ زن دیگه ای ادامه بدم
رفتم و پشت بهش گوشه تخت نشستم از پشت بغلم کرد انگار یه بغضی داشت گفت : مادر به فدات بشه من رازدارت نباشم کی باشه اگه مشکل یا ایرادی داری بگو اگه شده ببرمت خارج هم درمونت میکنیم شده خونه زندگی رو بفروشیم گفتم نه مامان اصلا این حرفها نیستش من از هر مردی که بخوای مردتر هستم
با حالت کلافه گی گفت:پسسسسسسسسسسسس چی؟ سرمر و انداختم پایین گفتم:اخه من تو اونها دنبال یه نفر میگشتم هر کدوموشون یه تکه از عشقم رو داشتن ولی همه رو یه جا نداشتند دیگه کلافه شدم نمیتونم تحمل کنم به شما و بابا نگفتم برای نظام ثبت نام کردم من الان هیجده سالم هستش و میتونم خودم این کارو بکنم میخواستم زودتر به شما بگم چند وقت دیگه امتحانش رو دارم بعد دانشگاه افسری نزاشت حرفم تموم بشه اومد جلوم و دو زانو نشستش داشت از بهت و حیرت دیوونه میشد بیست دقیقه قبل داشت با پسرش بگو بخند میکرد و تو تخت راحت خوابیده بودن و الن داشت حرفهای عجیب از اون میشنید
گفت : نظااااااااااااااااااااااااام میدونی چقدر بابات از نظام بدش میاد بری که چی بشه خوب میریم خواستگاریش از خداشون هم باشه تو بیجا میکنی بری نظام
و شروع کرد به قربون صدقه از این حرفها از خیلی وقت پیش این داستان رو سر هم کرده بودم میدونستم مامان چقدر از نظامی شدن بدنش میاد حتی نمیزاشت از خلبان شدنم تو بچگی بگم
بهم گفت اخه اون دختر کیه که به خاطرش میخوای این کارو بکنی گفتم مامان عشقمه همه وجودمه ولی نیمشه باهش ازدواج کرد با کلی دختر بودم ولفی اون کجا این دخترها کجا داشت اشکش در میود با لحن گریه الود و خسته گفت :اخه اوووون کیه؟ سرش رو گرفتم تو دستام و اروم لبام رو گزاشتم رو لباش و گفتم مامان تو عشق من هستی همه وجودمی به غیر از تو به هیچ زن و دختری فکر هم نمیکنم حالا فهمیدی چرا میخوام از پیشتون برای همیشه برم؟ خشکش زد بلند شدم و به اتاقم رفتم ...رو تختم دراز کشیدم کمی بعد اون هم پشت سرم اومدش به پشت خوابیده بودم و صورتم رو بالشت بود کنارم رو تخت نشست. گفت:تو هم عشق منی مادر... ولی اخه اینطوری که...... سریع برگشتم نزاشتم جملش تموم بشه محکم لبام رو گزالشتم رو لبش شروع کردم به خوردن لباش و گردنش و همزمان با سینش ور رفتم کمی مقاومت میکرد ولی میدونستم تهش دلش میخواد خلی سریع داغ شد ه بودش از همه هنرم استفاده کردم همزمان هم با سینش و هم با کسش ور میرفتم سوتین نبوشیده بود و از دستم رو از توی لباسش به سینهاش میرسوندم تو این مدت اصلا این سکسی نداشت بدون اینکه حرفی بزنه لباسش رو در اوودرم و شروع کردم به خوردن سینهاش خیلی داغ و خیلی وحشی این کارو رمیکردم با زبونم با نوک سینش ور میرفتم دیگه شل شده بودش چشاش بسته بودش و تو حال هوای خودش بودش یه خورده ارومتر شدم میدونستم دیگه مقاومتی نمیکنه همه سینهاش رو تو دهنم میزاشم واقعا پشم کسش می ارزید به اون دخترهایی که باهاشون بودم
اروم رفتم بایینتر از روی شرتش کسش رو میخورمد کمرش رو هی بالا میداد میخواستم مامانی رو کلافه بکنم کسش خیس خیس بود یه شرت صورتی پوشیده بودش یا به خاطر اینکه از دستم نده و یا برای اینکه خیلی حشری شده بود تو این مدت کاری نکیردش بای ه دستم با سینش ور میرفتم باور نمیکیردم این زن سینهایی به این سفتی داشته باشه
اروم شروع کردم به خوردن کسش خیلی با احتیاط همونطور که انتظار داشتم یه کس بی مو و تر تمیز خیلی نقلی و خوردنی و خیلی هم خوش بو و ابدار واقعا محشر بود زبونم رو تو کسش میچرخوندم و تکون میدادم مامان کمرش سفت شده بود خیلی سریع و محکم تر کردم دیگه تحمل نداشت هی میخواست جلوی اه اوفش رو بگیره و بی صدا بمونه با دستاش ملحفه و بالشت رو چنگ میزند گوشه لبش رو اونقدر محکم گاز میگرفت که هر لحظه فکر میکردی الان هستش که خون بیاد ولی دیگه طاقت نیاورد صبرش تموم شد مثل یه اتشفشان که بعد از مدتها و سرکوب شدن فوران بکنه با دستاش محکم سرم رو گرفت و به سمت کسش فشار داد بلند بلند نفش میکشد داد میزد و اه اووووف میکرد داشت ارگاسم میشد پاهاش رو به سرم چسبونده بود میخواست همه سرم رو بکنه تو کسش واقعا از اون زن به این نحیفی اینهمه قدرت بعید بود منم دست کمی از اون نداشتم
با یه صدایی که انگار از ته چاه میاد و شبیه نعره بودش ارگاسم شدش
بدنش شل شد و افتاد رو تخت و منم باز شورع کردم به خوردن لباش و سینش چشاش رو بسته بود هنوز براش سخت بود تو چشمام نگاه بکنه منم به شکم خوابوندمش هییییچ مقاومتی نکمیرد از پشت شروع کردم به خوردن گردنش و بوسیدشن شرتم رو در اوردم کیرم سیخ سیخ بودش کمی بهتر شده بود اروم کیرم رو به کسش نزدیک کردم کمی منقبض شده بود فکر این رو نمیکرد ولی وقتی کله کیرم رو به کسش چسبوندم و کمی ور رفتم پاهاش رو باز کردش کیرم خیلی بزرگ بود میترسیدم اذیت بشه ولی خودم هم خیلی داغم بود کیرم ر و اروم گزاشتم تو کسش وقتی کله کیرم رفت تو یه اوف سکسی محشر کشید واقعا داشتم از خود بی خود میشدم با هر تقه یکم از کیرم تو کسش میرفت داشت دیوونه میشدش میدونستم خیلی داغ کرده و میخواد هات تر این سکس رو انجام بدم با دستام کمرش رو بالا اوردم مدل سجده شدش کسش باز باز شده بود کیرم تا دسته تو کسش بود جون یه کس داغ تر تمیز و یه خانوم خیلی زیبا کیرم تو کسش بازی میدادم
الان موقعش بود که بیشتر تقه بزنم مامان خودش مدل سگی شدش با دستام کمرش رو گرفتم تو دستام یه کمر باریک و سینهای اویزون کیرم تا تخمام تو کسش بود با هرتقه محمکتر میزدم دیگه صداش در اومد فقط اه اوف و کمی هم جیغ جووووونم خیلی بهم چسبدیش کمرش رو محکم گرفته بود یه صدای شالاب شولوب شدید تو اتاق پوشیده بود همه اتاق بوی عرق و بوی کس مامانم رو میداد کسش حسابی خیس خیس بودش کیرم رو تا دسته تو کسش میکردم کیرم بزرگ بود وقتی به ته میرسید کمی درد داشتش تنها کلمه ای که تو سکس گفت یواشتر بود
منم کمی ارومتر کردمش
مدل رو عوض کردم به دمر خوابدنمدش و میزاشتم توش خسته بودش اه ناله های شهوتی شدیدید میکشید داشت بیهوش میشد بیشت دقیقه بود که داشت یه سکس شدید میکرد کمی ارومتر و یواشتر تو کسش میکردم میزاشتم داخل و در میارودم نگه میداشتم با این کارم صداش قطع شدش چشاش رو محکم به هم فشار میداد و گوشه لبش رو گاز میگرفت وقتی کیرم به ته کسش میرسید یه اهی میکشید دستش رو به زحمت رسونده بود به کمرم با فشار دستاش بهم میفهموند که چقدر دوست داره و با چه شدتی بکنمش
گردنش بالا بالا بود و سرش عقب وقتی که شروع کردم به خودن گردنش یه جیغ کوچیک کشدیش وقتی که گردنش رو میخوردم محکم سرش رو به سرم میچسبوند با سرعت بیشتر تقه میزمدم خودم هم داشتم ارضا میشدم دویاره به شکم خوابوندمش اینبار نشستم رو کمرش کیرم دیگه داشت از دهنش بیرون میزد کمی درد داشت ولی داشت لذت هم میبرد هر دوتا داشتیم با صدای بلند اه اوف میکردیم ابم اومدش و هم زمان اون ارگاسم شد تو بهترین وضعیت.. ابم رو ریختم رو کمرش دیگه خودم هم نایی نداشتم و روش دراز کشیدم
بعد از چند لحظه کنار اومدم بدون اینک نگام کنه از روی تخت بلند شد و رفت حموم میدونستم بهش خوش گزشته ولی هنوز خجالت میکشیدیم به هم نگاه بکنیم منم لباسم رو پوشیدم و رفتم بیرون از خونه .بعد از نیم ساعت به مامان اس دادم هنوز دارمش بعد از اینهمه مدت: پروانه جونم از اینکه اینهمه به من لطف داشتی ممنون تو واقعا عشق من هستی واقعا بهترین روز زندیگم بود کلمات نمیتونه حسی که الان دارم رو بازگو بکنه الان رو ابرها هستم !!
دلم مثل سیر سرکه میجوشید نمیدونستم چی میخواد جواب بده
بعد از بیست دقیقه یه اس داد شهامت باز کردنش رو نداشتم
بازش کردم:فرهاد عزیزم برای من با اونکه غیر منتظره بود ولی خیلی هیجانی و عالی بود هنوز کمی فرصت میخوام با خودم تنها باشم ولی بهت قول میدم تا الان چینین لذتی نبرده بودم
واااای نمیدونید چه حس خوبی بهم دست داد مامان دیگه مال خودم بود تو عمرم پروانه خطابش نکرده بودم و لی از اون روز به بعد اصلا مامان گفتند برام سخت بود
بعد از یه ساعت یه اس دیگه اومد
فرهاد اصلا فکیر نمیکردم اینهمه ماهر باشی خیلی عرب هستی شیطون
این اس اخری یعنی اینکه همه چی تموم هستش ا
امیدوارم خوشتون بیادش این داشتان ادمه داره و جرابتر هم میشه ولی نه یه داستان به این طولانی میخواستم شناخت خوبی از من و مادرم پیدا بکنید اصراری هم به واقعی بودنش ندارم

ادامه...
نوشته: فرهاد

داستان سکسی:

3.70213
نمره شما: هیچ میانگین 3.7 (47 votes)

نظرات

باشگاه پایین شهر می رفتی بچه خوشگل؟؟؟؟؟؟؟؟ معلوم شد چی به سرت اومده که اینقدر دریده شدی که واسه مادرت راست می کنی. برای توجیه کس کشیت نیازی نبود این همه برینی به سر تا پای بابات و ازش بد بگی. ننتو کردی؟ ننت بهت داد؟ عیب نداره بالاخره هر جامعه ای منحرف مثل تو هم زیاد داره جاکش زن قحبه. یه روز هم تو شکمت که تا زانوت رسید، در و وا می کنی می بینی که پسرت لنگای زنتو داده هوا و داره میگادش. اون روز دوست دارم اون ریخت کثافتت و ببینم.

بالا
0 لایک

سرگرم کننده وجذاب نوشته بودی.ولی اول نوشتی 20 سالته یه جا نوشتی 18سالته.داستانت جالب بود خوب هرکی سکس محارم دوس نداره نخونه.کاریم به راست ودروغش ندارم.من که سرگرم شدم مرسی.

بالا
0 لایک

کیری رو که واسه مامان راست شه باید گذاشت تو چرخ گوشت .
اونایی که محارم دوست ندارن نخونن . کیرم تو اوناستدلالت
آخه دیوث تو اصلا میدونی مامان چه حرمتی داره ؟ نه میدونی ؟ نه میدونی ؟
خدایا ما که به مامانمون نازکتر از گل نگفتی صبح تا غروب بلا سرمون میاد اینا میخوان چی بشن ؟

بالا
0 لایک

منم نخندم و از تیترش اومدم بهت بگم شرف در تو معنایی نداره
هرچند این الفاظ برای شما بی معنیه... غیرت شرف رو میگید عقب موندگی ذهنی....
اما به قول آقا معلم چیزی که عوض داره گله نداره بپا فقط زش نشی که لنگای زنت بالاس...
اگه تو مادرتو کردی بچت هم تو و هم زنتو میکنه بی وجدان...

بالا
0 لایک

نخوندم چون نه خودت ارزش داری نه داستانت . اما ضمن تایید شاعر کیر مغز عزیز باید یک نکته رو بگم:
پسرایی هستند که تو خیابون می رن دخترا نگاه سگ هم بهشون نمی کنند یا اون دسته که عرضه پیدا کردن دوست دختر ندارن یا اون دسته که 4 تا دختر می بینن از خجالت می ش..شن به خودشون اینا حکایتشون حکایت نویسنده و امثال اون هست.اجبارا به محارم رو میارن.

خوشم میاد کاربری هم می سازن و خودشون خودشونو تایید می کنن.ههه

بالا
0 لایک

منم نخندم و از تیترش اومدم بهت بگم شرف در تو معنایی نداره
هرچند این الفاظ برای شما بی معنیه... غیرت شرف رو میگید عقب موندگی ذهنی....
اما به قول آقا معلم چیزی که عوض داره گله نداره بپا فقط زش نشی که لنگای زنت بالاس...
اگه تو مادرتو کردی بچت هم تو و هم زنتو میکنه بی وجدان...

بالا
0 لایک

آدمین عزیز عذر خواهی می کنم از تو که ما هنوز متوجه نشدیم موافقت یا مخا لفتمون با بعضی از انواع نوشته هایی که اینجا هست، اعم از گی لز یا محارم تاثیری تو روند کاری شما نداره آخه شما ها مامورید و معذور و کلی برنامه ریزی کردید و نمیشه که به خاطر چند تا مخالف هر چند تعدادشون اکثریت باشه شیوه کاریتون رو عوض کنید .
کشورمون رو که این بی ناموس ها به گا دادن مردوممون رو هم شما به گا بدید ...
گور پدر دین و دیانت شما دارید اخلاق رو اینجا به لجن می کشید و شک دارم ایرانی باشید...

چند سال پیش تو جشنواره کن خبر نگاری ازآقای مهرجویی پرسید چرا تو فیلم های شما سکس نیست ؟ آیا بخاطر جمهوری اسلامیه که ممنوعیت دارید؟
گفت نه ، ربطی به حکومت نداره چون میتونم هر جای دیگه ای فیلمم رو بسازم ..
تو فیلم هام سکس نیست چون من ایرانیم و تا حالا تو خونواده ام از این چیزها ندیدم. من تا حالا ندیدم پدرم در حضور ما مادرم رو ببوسه...
دارم حرف از مهرجویی میزنم که 41 لیسانس فلسفه اش رو از کالیفرنیا گرفته و 42 تو لوس آنجلس مدیر مسئول یه نشریه بوده .
هر گهی هستیم لا اقل خودمون باشیم و مثل عقب مونده ها ژستهای روشنفکری نگیریم که خیلی مسخره میشه ...
و در مورد شما نویسنده زنا زاده ، سکس با نوامیس تو فرهنگ ما نیس...

بالا
0 لایک

نخوندم چون بنظرم نوشته های کسی که از حیوون پاینتره ارزش خوندن نداره
من یه قفس فنچ داشتم که حیوانان محسوب میشه هیچوقت ندیدم بچه هاشون که تو قفس بودن برن با ننه باباشون جفت گیری کنن حتی با هم تخمی های خودشونم جفت گیری نمیکردن
پس تو از حیوانات هم پست تری ....

آدمین هر چیزی را تایید نکن....

بالا
0 لایک

نخوندم اما ي چيزو بدون سكس فقطو فقط ي سرگرمي نبايد بخاطرش حرمت خونواده ها شكسته بشه.مااادرررت دختر همسايه نيس اون همونيه ك وقتي مشكلي داشته باشي جونش جلو پاته.كله روبرتو كالوس با پاي چپه بيگ شو تو سولاخت.

بالا
0 لایک

امیدوارم اسب آبی آفریقایی توی کونت خمیازه بکشه و توی همون حالت سکته کنه و نتونه دهنش رو ببنده. اونوقت میفهمی که سکس با محارم مخصوصا مادر چه کونی میتونه ازت پاره کنه...

بالا
0 لایک

داستانت با اینکه تابلو بود دروغه قشنگ بود ( دروغ بود از اینجا که یه جا 20 سالته یه جا 18،یه جا فرهادی یه جا مهران ،دروغگو کم حافظست... )
در ضمن عشق مادر به فرزند و فرزند به مادر رو نمیشه با هیچ عشقی مقایسش کرد...
نویسنده ی عزیز شما یک بی ناموس جقی هستی که فقط به فکر اون 10 20 دقیقه لذتی و نمیدونی بعد این لذت دیگه عشق مقدسی که بینتون بوده خراب میشه...
شرمنده ، هرکسی آزاده تفکره خودش رو داشته باشه...من فقط نظرم رو گفتم و اینکه با سکس محارم مخالف هستم

سعید سام

بالا
0 لایک

من داستان رو نخوندم چون سکس با محارم رو درست نمیدونم. و بنابراین نظری هم در موردش نمیدم. ولی عزیزان شما که سکس با محارم رو دوست ندارین چرا میایین نظر میدین در موردش و به طرف فحش میدین؟ ما هی ادعای آزادی بیانمون میشه و از همه بدتریم. هر کسی هر چی دوست داره می نویسه. شما آزادین بخونین یا نخونین. این خیلی مسخره است آدم چیزی رو که دوست نداره با اراده و تصمیم خودش بره سراغش و نظرم بده اونم از نوع فحش و ناسزا

بالا
0 لایک

سلام.
داداش تو یک خط سوتی دادی مهران.
دمت گرم جالب مقدمه چینی و جلو رفتی ولی آخه چرا پریدی لب گرفتی.اومدو مامانت میزد تو حالت بعد چه گوهی می خوردی.
جالب بود این مدلیش رو ندیده بودم.برام جذاب بود.
مرسی

بالا
0 لایک

سلام.
داداش تو یک خط سوتی دادی مهران.
دمت گرم جالب مقدمه چینی و جلو رفتی ولی آخه چرا پریدی لب گرفتی.اومدو مامانت میزد تو حالت بعد چه گوهی می خوردی.
جالب بود این مدلیش رو ندیده بودم.برام جذاب بود.
مرسی

بالا
0 لایک

سلام.
داداش تو یک خط سوتی دادی مهران.
دمت گرم جالب مقدمه چینی و جلو رفتی ولی آخه چرا پریدی لب گرفتی.اومدو مامانت میزد تو حالت بعد چه گوهی می خوردی.
جالب بود این مدلیش رو ندیده بودم.برام جذاب بود.
مرسی

بالا
0 لایک

اين جور داستان ها رو كسايي مي نويسن كه روابط تو خونواده هاشون محدوده و جز محارم خودشون با كس ديگه اي از جنس مخالف دم خور نيستن برا همين تو خيالشون حرمت خانوادگي رو ميشكونن و اين مزخرفات رو مي نويسن البته عقده و كينه نسبت به پدر هاي سخت گيرشون هم در اين ميون بي تاثير نيست مادر كه بعيده بهشون پا بده ولي خواهراشون از دستشون سلامت رد نميشن

بالا
0 لایک