شما اینجا هستید

سکس م و خاله به یاد بچگی

اسم من سروشه و 25 سالمه. من یه خاله دارم که 7 سال از من بزرگتره و اسمش فریده هست و یه دختر هم داره که مهدکودک میره اسمش نسیمه و شوهرخالم مهدی هم کارمنده

من از بچگی رابطه خوبی با خالم داشتم و زمان مجردیش خیلی وقتا با خالم بیرون میرفتیم و بچه هم که بودم زیاد خونه پدربزرگم میموندم و جرقه این ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم بخاطر همون دوران بچگیم زده شد.

یادمه بین 6 تا تقریبا 9 سالگی شبایی که خونه پدربزرگم میخوابیدم همیشه پیش خاله میخوابیدم و خالم هم همیشه دستم رو میگرفت و میذاشت تو شورتش و منم خوشم میاد و با کسش بازی میکردم و و درست از 6 سالگیم یادمه و اگر قبل از اون هم اینکارو میکرده یادم نمیاد. بعد از اون زمان هم دیگه اینکارو باهام نکرد . اما رابطه صمیمی که بینمون بود هیچوقت قطع نشد و هیچوقت هم کوچکترین موضوعی سکسی بینمون بوجود نیومد.

تا اینکه دو ماه پیش که شوهرخالم برای درمان مادرش مجبور شد به مدت 3 روز همراهش بره تهران ظهر اون روزی که شوهر خاله رفت تهران همگی خونه مادربزرگ دعوت بودیم. خونواده ما هم بودن خاله هم با نسیم بود و یه چند تا از خاله و دایی های دیگه که مهم نیست.

عصرش خالم گفت میخواد بره خونش و وسایل مهد دخترش رو برداره چون اون روز مهد نرفته بود و چون تنها میترسید تو خونه خودش بمونه قرار بود شب برگرده خونه مادر بزرگ. تا خونه خاله پیاده یه 20 دقیقه بیشتر راه نبود که بهش گفتم خوب کلید خونه رو بده من میرم میارم وسایل رو گفت جاشو نمیدونی بعدش یکم کار هم دارم خونه که منم بهش گفتم اگه میخوای پیاده بریم تا اونجا به یاد ایامی که مجرد بودی و بیشتر دوستمون داشتی.
گفت این چه حرفیه سروش منم همیشه از بقیه خواهرزاده هام بیشتر دوستت داشتم و واقعا هم همینجوری بود و منم بین خاله هام این خاله رو بیشتر دوست داشتم.
خلاصه قبول کرد پیاده بریم بعدش سه تایی من و خاله جون و نسیم راه افتادیم سمت خونه اش قرار بود شب برگرده خونه مادر بزرگ و منم برم خونه خودمون. بگذریم که تو راه رسیدن به خونه کلی بهمون خوش گذشت به یاد ایام قدیممون رفتیم جاتون خالی یه بستنی فالوده هم خوردیم.

بعد از کلی راه رفتن که اون مسیر کوتاه رو حدود 2 ساعت تو راه بودیم. وقتی رسیدیم خونه خاله گفت: اگه تو اینجا میمونی امشب که زنگ بزنم خونه مادربزرگ و بگم نمیایم آخه خیلی خسته شدم و حس برگشتن رو ندارم و منم گفتم: اگه نمی ترسی که من آخه فردا دانشگاه دارم و باید برم خونه خودمون. گفت: خوب بمون فردا صبح زودتر میری آخه منم میترسم تنها تا حالا تنهایی شب نبودم خونه و فردا هم باید نسیم رو ببرم مهد. منم گفتم: باشه.
خاله زنگ زد خونه مادر بزرگ و خبر داد که نمیاد شب رو اونجا منم زنگ زدم خونه و گفتم شب رو پیش خاله میمونم.
ساعتای 8 شب بود خاله تو آشپزخونه بود و نسیم هم خوابیده بود منم که حوصله ام سر رفته بود از بیکاری. خاله هم متوجه شد من حوصلم سررفته گفت اگه فیلم نگاه میکنی تو کشوی میزتلویزیون فیلم زیاده و بذار ببین و منم بهش گفتم: تو خودت نگاه نمیکنی؟ گفت چرا بذار منم الان کارم تموم میشه میام.
منم یه فیلم ایرانی روگذاشتم و تا موقعی که شروع شد و خالم هم با یه دونه بالش اومد تو هال و برام پرتش کرد. داشتیم فیلم نگاه میکردیم و تخمه میشکوندیم که خالم هم اومد کنارم سرش رو گذاشت رو بالش من اون با هم تماشا میکردیم.
خالم وقتایی که مجرد بود عادت داشت وقتایی که کنار هم میخوابیدیم تو فاصله سنی 12-13 سال 18-19 سالگیم همیشه دستش رو میاورد طرفم تا دستش رو براش نوازش کنم (بخارونم). و البته این رابطه از روی حس شهوت و سکس نبود فقط جنبه این داشت که خوشش میاد و سرخوابش اینکارو میگفت و میکردم براش تا خوابش ببره.

بهش گفتم خاله هنوز عادت داری دستت رو یکی نوازش بده سرخواب. گفت آره اتفاقا به مهدی هم میگم اما همیشه زودتر از من خوابش میبره و وقتایی هم که اینکارو میکنه زود خسته میشه یادش بخیر چه زود گذشت.

یه 20 دقیقه ای از فیلم گذشته بود و درحال تماشای فیلم بودیم که دستش رو شکمش بود و منم دستم بردم رو دستش و شروع کردم یاد اون موقع ها براش نوازش دادن و خوشش اومد و زود دستش رو آورد کنارش و منم ادامه دادم به همین کار.
تا اینجا اصلا به قصد اینکه بخوام به قصد لذت و سکس اینکارو بکنم نوازش نمیدادم که تو همین حال و هوا بودم یاد بچگیام اوفتادم و یاد زمانی که خاله دستم رو میذاشت تو شرتش تا براش بمالم اما خیلی از اون زمان گذشته بود شاید چند سالی بود این موضوع رو فراموش کرده بودم.
دیگه دست خودم نبود همش فکرای شیطونی به فکرم میومد و یاد داستانهای سکس با محارم تو سایت شهوانی افتادم و دیگه هیچی از فیلم رو متوجه نمیشدم و با خودم گفتم امتحانش میکنم اما نمیدونستم چه جوری چون تقریبا مطمئن بودم خاله هم دیگه مسائل دوران بچگیم رو فراموش کرده بود.چون 15-20 سال از اون ماجراها میگذشت.

از اون لحظه دیگه من فقط با قصد نزدیک شدن به بقیه نقطه های بدنش ساق دستش رو داشتم نوازش میدادم یه نگاهی به خاله انداختم یه تی شرت فیروزه ای و یه دامن مشکی بلند تنش بود و زیرش رو خبر نداشتم در مورد تیپش هم اینو بگم که یه تیپ معمولی نسبتا تپل با قد متوسط تقریبا هم با پوستی سفید.

کم کم شروع کردم به بالا اومدن از دستش و از ساق تا بازوی دستش و نوازش میدادم و گاهی روی بازوش تمرکز میکردم وهیچی نمیگفت و غرق فیلم بود و منم اصلا دیگه به فیلم توجه نداشتم.

دیگه وقتش بود دستم رو برسونم زیر آستین تی شرتش گفتم برای دستش که چیزی نمیگه فوقش اگه ناراحت هم بشه من که کاری نکردم که بخواد دعوام کنه
بهش گفتم خاله بازوت هم انسیم خوشت میاد اینکارو میکنم ؟ نگفته بودی بهم؟ گفت آره خوابم گرفته دستم رو داری خارش میدی.
آستین تی شرتش یکم گشاد بود و منم دستم رو آروم رسوندم به سرشونه اش و دو دل بودم برم جلوتر یا نه که با خودم گفتم هر چه بادا باد و می دونستم رو شونش اگه دستم رو برسونم به بند سوتینش میرسم
همونطور هم شد و روی شونش رو شروع کردم به نوازش دستم به بند سوتینش خورد اما هیچ عکس العملی نشون نداد.و منم انگشتم رو میبردم زیر بندش البته روی قسمت دوشش و ادامه میدادم یه نگاهی بهش انداختم دیدم چشاش رو بسته و احساس کردم خوابش برده.
دستم رو از تو آستینش دراوردم و از تو یقش روی دوشش رو نوازش میدادم و کم کم دستم رو رسوندم زیر گلوش و بالای چاک سینه هاش
قلبم داشت رو هزار میزد نمی دونستم چه عکس العملی خواهد داشت اگه برم پایین تر و نمیدونستم واقعا اگه برم پایین تر و یه وقتی بیدار بشه چه عکس العملی خواهد داشت و ببینه من دستم تو سوتینش هست چه بلایی سرم درمیاره
تصمیم گرفتم بیدارش کنم تو بیداری این کارو بکنم که خیالم راحت باشه یه وقتی اگه از حد فراتر رفتم آبروریزی نشه و صداش کردم و گفتم خاله تو که خوابیدی؟
گفت: آره خوابم برد و منم دستم هنوز زیر گلوش بود داشتم نوازش میدادم و دیدم خوشش میاد و چیزی نمیگه و شروع کرد برگردوندن فیلم از جایی که خوابش برده رو دوباره بیاره
آروم اروم دستم رو آوردم تا روی چاک سینه هاش اما هیچ عکس العملی نداشت و منم شیر شدم یکی از انگشتام رو بالای سینش زیر سوتین کشوندم و آروم آروم ادامه دادم تا جایی که چهار تا انگشتم زیر سوتینش بود داشتم سینش رو نوازش میکردم و رفتم پایینتر تا نوک سینش رو احساس کردم و دیدم یه تکونی خورد و نفس عمیقی کشید دیگه مطمئین بودم از اینکه لااقل اگه با سینه هاش هرچی ور برم بهم چیزی نمیگه اما بقیه جاهاش رو نمیدونستم.
دستم رو از تو سوتینش درآوردم و از زیر تی شرتش و از رو شکمش تصمیم گرفتم ادامه بدم یکم شکمش رو نوازش دادم و اومدم بالا و دستم رو بردم زیر سوتینش و همون کارو تکرار کردم و آروم یکی از سینه هاش رو تا نصفه از زیر سوتینش بیرون آوردم . و دیگه نوازش نمیدادم داشتم مالش میدادم و اونم چشاش رو بسته بود اما مطمئن بود بیداره برا همین دیگه خیالم راحت بود اگه یه وقتی بیشتر از این حد نخواد حتما به من می فهمونه.
تی شرتش رو دادم بالا و شروع کردم در آوردن اون یکی سینه اش و کاملا سوتینش رو دادم بالا و دو تاش رو با هم گرفتم تو دستم و فشارشون میدادم و یه بوس کوچک از بازوش خوردم و صورتم رو آروم نزدیک کردم به سینه اش و یه بوس از روی سینه اش خوردم و آروم نوک سینه اش رو تو دهنم کردم. سینه هاش میشه گفت تقریبا بزرگ بودن.

با یه دستم سینه هاشو میمالودنم و در حال خوردنشون بودم و با اون یکی دستم شروع کردم به ور رفتن با نافش و آروم آروم پایین تر از ناف و با اینکه دامن تنش بود اما ترجیح دادم از زیر کش دامنش دستم رو به شورتش برسونم و
وقتی دستم رو بردم زیر کش دامنش یه تکونی به خودش داد و گفت سروش نه گفتم: چرا؟ گفت من متاهلم.
گفتم باشه اما
گفت: اما چی
گفتم : امامن بچگیام رو خوب یادمه
یهو انگار نسیم برق گرفته باشدش گفت: چی؟ چی یادته؟
گفتم: 6-7 سالگیامو
گفت جدی میگی؟
گفتم آره
گفت: کاش فراموش کرده بودی الانم دوست ندارم میخوام فراموش کنی تا همینجا هم زیاده روی کردی
بلند شد و لباسش رو درست کرد و رفت تو آشپزخونه و شام رو آورد و نسیم رو هم خواستم بیدار کنم گفت اون سرشب یه چیزی خورده نمیخواد بیدارش کنی
موقع شام هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد و در سکوت کامل شام رو خوردیم و ادامه فیلم هم که داشت پخش میشد هیچکدوممون توجهی نداشتیم بهش و. الکی صفحه تلویزیون رو نگاه میکردیم
بعد شام حدود 20 دقیقه ای ساکت نشسته بودیم هیچی نمیگفتیم تا اینکه خاله گفت: سروش کاش موضوع های بچگی رو میتونستی فراموش کنی؟
گفتم: چرا؟
گفت : آخه من متاهلم دوست ندارم زندگیم خراب بشه
گفتم کی میخواد زندگیت رو خراب کنه؟ منظورت منم؟ دستت درد نکنه؟
گفت ناراحت نشو منظورم این نبود اما فکر نمیکردم از اون دوران چیزی یادت مونده باشه
رفتم نزدیکش و کنارش نشستم و بهش گفتم خاله من که بد تو رو نمی خوام هیچ وقت هم زندگی تو رو خراب نمیکنم خودت که میدونی من تو رو چقدر دوست دارم پس نگران چی هستی اما یه چیزی هست
گفت:چی
گفتم: اینکه اون موقع من بچه بودم و چیزی حالیم نبود و تو هرکاری خواستی کردی و من فقط صحنه هاش تو ذهنم هست و هیچ احساسی نداشتم و احساسش مال تو بوده.
گفت منظورت چیه
گفتم منظورم اینه کاش منم اون زمان هم سن تو بودم
گفت که چی بشه
گفتم میخواستم به اوچیزایی برسم که تو اون موقع رسیدی و من حتی ازش خبر نداشتم
گفت خوب تو هم بالاخره ازدواج میکنی و تجربه میکنی
گفتم اما تو با من تجربه کردی دوست دارم یه بار هم که شده مثل بچگیهام کنارت بخوابم
گفت نه سروش نه تو رو خدا نه
منم دیگه اصرار نکردم و منتظر یه فرصت شدم چون میدونستم از این فکرا نمیتونه بیاد بیرون
و یه نیم ساعت بعد اومد جا اندخت تا بخوابم تو هال و خودش هم رفت تو اتاقش بخوابه
بهش گفتم خاله فکر نمیکردم اینقدر ازم دور بشی لااقلش تا 18 سالگیم که هر وقت خونه مادربزرگ بودم کنار خودت میخوابیدم
گفت باشه میام اونجا اما نمی خوام کارای سرشب تکرار بشه و اومد به فاصله تقریبا یه متری من جا انداخت برا خودش و برقا رو خاموش کرد و دراز کشید
گفتم خاله؟
گفت : چی؟
گفتم تو به من شک داری؟
گفت نه چرا این سوال رو میپرسی؟
گفتم اما چرا اینقدر رفتی دور از من خوابیدی؟
گفت سروش میخوای باز شروع کنی؟
گفتم نه خاله مگه دوست نداری دستت رو نوازش بدم
گفت: چرا از اینکار خوشم میاد اما میترسم مثل سر شب بشه
گفتم نه خاله و بالشم رو بردم نزدیکش و کنارش دراز کشیدم و دستش رو گرفتم و ادامه دادم به نوازش
این دفعه سریع تر رسیدم به سینه هاش و تصمیم گرفته بودم از سینه هاش حسابی حشریش کنم که برای دست کشیدن به شورتش بهم گیر نده
حدود 15 دقیقه با سینه هاش ور رفتم و بعدش شروع کردم به خوردنشون و خاله هم چشاش رو بسته بود فقط نفس عمیق میکشید و گاهی هم آه بلند میکشید و اینقدر سینه هاش رو خوردم که که دیگه صداش دراومد
آروم نزدیک کردم خودم رو بهش و لبام رو گذاشتم رو لباش و با دستم سینه اش رو محکم میمالوندم
فهمیدم خیلی حشری شده خودم رو انداختم روش و کیرم رو از روی شلوارم و دامنش جاساز کردم لای پاهاش و با اون بکی دستم هم ازآروم آروم دامنش رو میکشیدم بالا تا اینکه تا روی رونش بالا کشیدم و با دستم رونش رو مالش میدادم
لباش رو ول کردم و شروع کردم به لیسیدن رون پاهاش و خاله هم چشاش بسته بود همچنان دامنش رو کامل دادم بالا و شورت مشکی پوشیده بود منم که دیگه طاقت نداشتم آروم دستم رو روی شورتش کشیدم و دیدم دستش رو گذاشت روی دستم و گفت نه
گفتم خاله کاریت ندارم فقط از روی شورت
دستش رو برداشت و اینقدر از روی شورت مالش دادم که دیگه شورتش خیس خیس شده بود و فهمیدم داره ارضا میشه دستم رو بردم از کنار شورتش روی کسش گذاشتم و دستم خیس خیس شده بود از کس خیسش.
دیگه مقاومتی نمیکرد و فقط آه و ناله میکرد شورتش رو کشیدم پایین و مشغول خوردن کسش شدم و دیگه داشت ارضا میشد ودیدم دیگه شل شد و یکباره از کسش آب راه افتاد و به ارگاسم رسید من دیدم بی حال شده سریع دامن و شورتش رو درآوردم و تی شرتش رو هم با کمک خودش از تنش درآوردم و سوتین رو براش باز کردم دیگه لخت لخت خاله من تو بغلم بود منم خودم شلوارم و زیرپوشم رو در آوردم و کیرم رو از کنار شورتم دادم بیرون و فشار دادم روی کسش.
خاله هیچی نمی گفت و دیدم داره به حال میاد کیرم رو یکم مالیدم به کسش و دیگه کیرم بزرگ بزرگ شده بود
خاله بهم گفت سروش یه وقتی توش نکنی.
گفتم جرا؟ گفت دیونه من خالتم
گفتم باشه
فهمیدم باید دوباره به اوج برسونمش تا بتونم به خواسته برسم
برای همین شروع کردم با کلاهک کیرم چوچوله اش رو مالوندن اینقدر اینکارو ادامه دادم که دیگه داشت آبم میومد دیگه طاقت نیاوردم کیرم رو اندختم رو شکمش و خودم رو هم انداختم روش (کیرم به بالا خوابیده بین شکم من و خاله بود)
تقریبا یه 30 ثانیه داشت تو همون حالت آبم فوران میکرد.
یکم که به حال اومدم دیدم خاله خوشحال شد از اینکه کیرم رو تو کسش نکردم و بهم گفت ممنون سروش که حرفم رو گوش دادی
نمی دونست که من دست خودم نبود که آبم اومد و یه دفعه ای مجبور شدم آبم رو روی شکمش خالی کنم
بعدش خاله بلند شد و رفت شکمش رو با دستمال پاک کرد و گفت الان خوابش میاد و صبح میره حموم.
منم قبل از اینکه خاله خودش و پاک کنه و برگرده خوابم برده بود
و صبح هم قبل از من رفته بود حموم و امود من و بیدار کرد و منم رفتم حموم و بعدش رفتم دانشگاه

این ماجرای اولین سکس من و خاله بود که بعد از اون 1 بار دیگه هم یا هم سکس داشتیم که اگه فرصت شد مینویسم.
ضمنا نخواستم ماجرا رو الکی صحنه سازی کنم و فقط واقعیت ها رونوشتم.

نوشته: سروش

داستان سکسی:

3.444445
نمره شما: هیچ میانگین 3.4 (18 votes)

نظرات

نمي دونم اينجا كسي
چيزي ننويسه به اش
ميگن بي سواد؟
طرف اول تا آخر داستان را ميخونه
بعد ففط شروع ميكنه
به ايراد گرفتن كاشكي همين هاي كه
ايراد ميگيرن خودشون يك داستان
يا يكي از خاطرات سكسي خودشون را
ميگذاشتن تو سايت
بعد يك سوزن به خودشون ميزدن و يك جوالدوز به ديگران.

من با دوستان موافقم که سکس با محارم خوب نیست ولی به این دوستمون ایرادی نمیگیرم چون خاله اش مزد کودک آزاری اش رو گرفت !! دوستانی هم که به این آقا خرده میگیرند که سکس محارم بده چرا به خاله اش گیر نمیدند که توی سنین پایین برای رفع شهوتش ازیه پسر بچه نه ساله استفاده کرده؟ بهرحال داستان جالبی بود .

دوستان وقتي موضوعو ميبينين كه سكس با خالست و ادعا ميكنين كه خوشتون نمياد پس چرا ميخونين و خود ارضايي هم ميكنين و ارضا ميشين اونوقت ميگين اِ خاله جز محارمه هاا.

داستانتون زيبا نوشتين

خالت خوشحال شد که نکردیش و اینکه به شوهرش خیانت نکرده loooooooooooooooooooool
ولی داستانت بد نبود کاش به قول دوستمون موضوعش رو عوض می کردی .
در هر صورت خیانت و زنا هیچ دلیل منطقی نداره و این رو بدون که روزی دامن خودتم میگیره،که داستان زنت رو تحت عنوان (خاله،عمه،زندایی و ..... ) تو همین سایت قرار میدن !!!

ایول دمت20 خیلی داستانت رو جالب نوشتی حال کردم
در ضمن من اصلا با سکس با محارم مخالف نیستم برای مثال من با زنداییم و خاله کوچیکم سکس دارم....
ولی الآن دیگه زنداییم بهم پا نمی ده.....