شما اینجا هستید

شب داغ زمستانی

سلام . چند وقتی است که به این سایت میام و داستانها را میخونم . اکثریت داستانها یا تخیلی هستند یا کپی و منتقدان که پایان داستان فحش و ناسزا به نویسنده میدهند . با دیدن این وضع خیلی با خودم کلنجار رفتم که خاطراتم را در اینجا ننویسم ولی حیفم امد که خاطره ام را بیان نکنم . من نویسنده نیستم و با اصول نویسندگی بیگانه ام که امیدوارم دوستان فهیم ایرادات انشایی و املایی مرا ببخشند و اخر اینکه خواهش میکنم بعد از خواندن داستان فحش ندهید. چون فحش دادن کار درستی نیست و من مجبور بشم با خواندن فحش انان به انها متقابلا فحش بدم .

اسم من ملوسک است 35 ساله از تهران. متاهل هستم و یک پسر 10 ساله دارم. به گفته دوستان و اشنایان زیبا رو هستم و به خاطر اینکه مرتب ورزش میکنم اندام زیبایی دارم . این خاطره را برایتان اینجا نقل میکنم مربوط به زمستان سال گذشته است 1390 . روز پنج شنبه در ماه بهمن بود . هوا خیلی سرد بود . روی میز وسائل صبحانه را قرار دادم و چون مدارس اعلام کرده بودن که پنج شنبه ها تعطیل است دغدغه مدرسه پسرم را هم نداشتم . همسرم که نام مستعارش افشین است به اشپزخانه امد و پشت میز قرار گرفت منهم برایش چای اوردم و او همانگونه که با کارد خامه را روی نان میمالید گفت ملوسک یکی دو تا لباس گرم برام تو ساک بگذار با وسائل دیگه دارم میرم شمال. لبخندی زدم گفتم اوه با از ما بهترون داری میری؟ خوب من و مازیار ( پسرم ) هم باهات میاییم. اخمی کرد و گفت لازم نکزده . با یکی از همکاران داریم میریم به ویلا سری بزنیم و فردا عصری هم خونه هستیم. اصلا میخوام یک شب قیافه ات را نبینم و راحت باشم. دلم خیلی شکست از حرفش . شوهرم مرد بسیار تندخویی هست البته برای خانواده و همیشه خدا با بدترین کلمات با من حرف میزد. چیزی بهش نگفتم و رفتم ساکش را براش چیدم که امد و لباسش را پوشید و و خداحافظی کرد و رفت . بعد از رفتن او به اشپزخانه برگشتم و چای برای خودم ریختم و در افکار فرو رفتم .
ساعت 2 بعد از ظهر دوستم الهام بهم تماس گرفت و وقتی فهمید افشین به سفر رفته پیشنهاد داد که بعد از ظهر به خیابان دکتر مفتح بالای میدان هفت تیر برویم و بوتیکها را ببینیم و هم وقتمان بگذرد و هم اگر لباس مناسبی پیدا کردیم بخریم. با هم برای ساعت 7 شب قرار گذاشتیم . ساعت 4 یا 4/5 بود که مامان و داداشم به منزلمان امدن و وقتی فهمیدن افشین به سفر رفته خواستن با انها به خانه مادرم بریم ولی من به انها گقتم با دوستم ساعت 7 قرار دارم و انها گفتند پس ما مازیار را با خودمان میبریم و تو هر وقت کارت تمام شد مستقیم به خانه ما بیا. مازیار را اماده کردم و او با مامان و داداشم رفتند . رفتم دوشی گرفتم و بعد لباسی انتخاب کرده امدم بر تن کنم که یاد شماتتها و توهین های شوهرم افتادم . به خودم گفتم مگه من دل ندارم تا کی کنیز باشم و فحش و کتک بخورم بگذار امشب اراسته و خوب باشم. مانتو استرجی که ماه قبلش خریده بودم از کمد دراوردم مانتو ام رنگش سبز پسته ای است و بسیار چسبان .وقتی بر تن کردم حس کردم سینه هایم که سایزشان 85 است و بزرگ هستند ولی چون ورزش میکنم و بچه شیر ندادم سفت هستند میخواهند مانتو را پاره کنند و بیرون بیان . ارایش کردم و پالتویم را هم روی مانتو به تن کردم و به اژانس تماس گرفتم تا ماشین برام بفرسته. ولی مسئول اژانس عذر خواهی کرد و گفت به خاطر ترافیک فعلا ماشین ندارد. پیش خود گفتم به خیابان رفته و ماشینی کرایه میکنم . در خیابان ماشینهای رنگارنگ و مختلفی بود که جلوی پایم ترمز میکرد و با بوق یا با گفتن یا با اشاره میخواستن دعوتشان را قبول کنم. حسابی جا خورده و ترسیده بودم . در همین موقع صدای اشنایی به گوشم خورد و ن دیدم کامران دوست صمیمی شوهرم است که صدایم میکند با خوشحالی و عجله به سمت ماشینش رفتم و در جلو را باز کرده و ارام گرفتم. کامران هم پابش را روی گاز گذاشت و حرکت کرد. پس از سلام و احوال پرسی بهش گفتم افشین نیست و من به خیابان مفتح میرم و خواهش کردم مزاحم او نشوم .. او لبخندی زد و گفت نه منهم بیکارم از بیکاری داشتم تو خیابان چرخی میزدم . و گفت زن و بچه هایش را به خانه مادر زنش برده و خودش امده بیرون. گرمای بخاری ماشین مطبوع بود و بوی عطرم فضای ماشین را گرفته بود. در همین موقع دوستم به موبایلم تماس گرفت و گفت برایش مهمان امده و نمیتواند به سر قرار بیادو عدر خواهی کرد . کامران دید که پگر شدم گفت ببخشید کی بود؟ جریان را بهش گفتم . او هم گفت پس هر جا که مایلید ببرمتان. تشکر کردم و گفتم نه میرم خانه . گفت خانه مادرتان نمیری؟ خجالت کشیدم بگم با این تیپ و وضع نه . گفتم حالا نه بعدا میرم. گفت برگردم سمت منزلتان گفتم باشه ممنون برگردید.
به در خانه که رسیدیم دعوتش کردم که به داخل بیاید . او کمی امتناع کرد و گفت قهوه هم دارید؟ خندیدم گفتم بله داریم. به اتفاق به منزل رفتیم . پالتویم را دراوردم و به اشپزخانه رفتم و قهوه درست کرده و به هال امدم . کامران را دیدم که چنان مبهوت لباسم شده و سینه هام که با راه رفتنم تکان میخوردن نگاه میکرد که واقعا متوجه کارش نبود. من و کامران با هم ساعتی را حرف زدیم و گرمای نگاهش بر بدنم تنم را داغ کرده بود و از نگاه او لذت میبردم. در ان چند سال که همدیگر را میشناختیم او مرا با سر و وضع پوشیده و ساده دیده بود . متوجه شدم دقایقی است که روسریم بر شانه ام افتاده و نبود بر سرم حسم را گرمتر میکرد. صبحت از اخلاق شوهرم که شد بی اختیار به گریه افتادم و او امد کنارم نشست و سرم را روی شانه اش گذاشت. اغوش او گرمای خاصی برام داشت و برام امن بود . سرم را بلند کردم و در چشمانش خیره شدم با مهربانی قطرات اشک را از روی گونه ام پاک کرد و ارام ارام لبهایش را بروی لبهای تشنه ام گذاشت و من در اغوش او خود را رها کردم . لبهای ما روی لبهای هم میچرخید و زبانمان در دهان دیگری شیرینی شهوت را جستجو میکرد یکباره تکانی خوردم و بدنم به لرزه افتاد او سینه ام را از روی مانتو ارام داشت فشار میداد و با دست دیگرش روی ران پایم میکشید . از جا بلند شدم و به طرف اتاق خواب رفتم . چراغ خواب زیبایی دارم که نور قرمز ملایمی بر تختم میاندازد انرا روشن کردم و به او که بر استان در ایستاده بود نگاه کردم. کامران با ملایمت و نرمی مانتو ام را از تنم خارج کرد و دید که زیر ان چیزی نپوشیدم. با ملایمت شلوارم را از پایم بیرون کشید و با دقت شورتم را در اورد . منهم کمکش کردم تا لباسهایش را دربیارد. وقتی کاملا لخت شدیم او مبهوت بدن من مخصوصا سینه هام شده بود و من مجذوب کیر بلند و خوش تراش او به طرفم امد و مرا رو تخت خواباند و خودش کنارم قرار گرفت. باز لبهایمان بروی هم رفت و با حوصله به زیر گردنم رفت و انرا میبوسید بعد لاله گوشم را در دهانش کرد و ملایم لای دندانش گذاشت. ارام ارام به سینه هام رسید و هر دو را در دست گرفت و با مالیدن انها یکیش را بر دهان گذاشت و شروع به خوردن و مکیدن کرد و بعد دومی را . من دستهایم را به نرده پشت تخت گرفته بودم و ارام تاله میکردم . .بعد یواش یواش از سینه هام پایینتر امد و نافم را بوسید و بعد دو پتیم را از هم باز کرد و از زانو من خم کردم و او سرش را به کسم نزدیک کرد و شروع به خوردن کرد. کاری که هیچوقت شوهرم انجام برام نداده بود . مثل اینکه هزاران سوزن بر بدنم فرو رفته باشد و اههههههههههه اهی از لذت کشیدم . دستم را روی سرش گذاشتم و به کسم فشار دادم و در درونم غوغایی بود مثل اینکه سرما خورده باشم و دستشویی داشته باشم ان حالت ولی لذت بخش بهم دست داده بود . وقتی خوردنش تمام شد کمی فاصله گرفت و رئی زانو ایستاد منهم کیر بلند و خوش تراشش را دست گرفتم و بعد از کمی مالیدن انرا ارام ارام در دهانم کردم. وای که چقدر خوشمزه بود با ولع کیر او را میلیسیدم و کله انرا میمیدم . بعد به پشت خوابید و من بلند شدم و با دست کیرش را به کسم راهنمایی کردم و ارام ارام روی ان نشستم ...ا..........ه ا................ه.... ناله های لذت بخش من با هر بار پایین و بالا رفتن بیشتر میشد و او همانظوز که کیرش در کسم بالا و پایین میرفت و سینه هام بالا و پایین میشد انها را گرفت و بهم میمالید و یا نوکشان را گرفته و بازی میداد...بالاخره ارگاسم شدم و خم شدم و لبهای او را بوسیدم. وقتی دید من ارگاسم شدم از جا بلند شد و مرا که روی او و کیرش نشسته بودم را بلند کرد و روی تخت خواباند و دو پایم را بلند کرده و روی شانه هایش انداخت و شروع به تلمبه زدن کرد......اه اه اه اه.....بکن کامران جون خوبه همینجور بکن بعد کیرش را دراورد و لای سینه هام گذاشت منهم سینه هام را بر هم فشردم و او ابش امد...
دوستان این قسمت اول خاطراتم بود اگر ببینم خوشتان امده قسمت بعدی را هم مینویسم و از شما عذرخواهی میکنم که اگر بد نوشتم...
خدانگهدار

نوشته: ملوسک

داستان سکسی:

3.555555
نمره شما: هیچ میانگین 3.6 (9 votes)

نظرات

این سکسی که داشتی به همسرت و پسرت خیانت کردی واقعا متاسفم برا همچین موجودی!زیاد اهل نصیحت نیستم ولی سعی کن همسرتو پیدا کنی اگه مرد از زندگیش سرد میشه یه زن راحت میتونه باززندگیشو گرم کنه!

بالا
0 لایک

شوهرت رفت شمال.پسرتو مامانت بردخونشون.اژانس ماشین نداشت.دوست شوهرت تو را دید سوارت کرد.دوست شوهرت اون روز بیکار بود.دوستت نیومد سرقرار.بایک تعارف کوچک دوست شوهرت اومد خونه....به راحتی همه چیز روبراه شد.کیر همه مانتو فروشان اژانسی ها.مزاحمان کنار خیابون.بیکارها تو کونت داستان بود نه واقعی

بالا
0 لایک

آه تو آنروز اولین روز جندگییت را تجربه کردی و از آن روز به بعد دیگر عاشق کیر خوش تراشش شدی اخه کونی میگی فحش نده بعد خودت یه مشت کس شعر تحویل میدی تو یه عمره میدی صبحونه انروزم بهونه دادن کردی اگه دیگه داستان بنویسی خودم میام ماشین کامرانو با اون بخاری مطبوعش میکنم تو کونت

بالا
0 لایک

بسی تخمی نگاشته بودید سرکار ِعلیّه! استنباط می نمایم که شما به دلیل کم سوادی و بی هنری که به طور ذاتی دچار آن هستید در ذهن معیوبتان اینگونه نوشتن را مصداقِ درست و ادیبانه نوشتن میدانید که البته به طور حتم اشتباه فرموده اید!!!!!
جمع کن کاسه کوزه تو، اسگل. راستی "قضیه ی ِ "حِمار" را تو هندسه دوران دبیرستان یادت میآد؟؟؟
یه اصطلاح لمپنیِ جالب یادم اومد حیفم اومد بهت نگم: عشق لاتی ها در برخورد با امثال تو می گن: باس گازا!!

بالا
0 لایک

داشت کستو میخوردحست مث این بود که سرما خورده باشیو دسشویی داشته باشی؟این حس کجاش خوبه؟خیلی مزخرف بود چقد کتابی نوشته بودی؟نام داستان:شرح کس دادن من به کامی جون (اینو واسه مدیر مدرسه ی پسرم نوشتم)

بالا
0 لایک

داشت کستو میخوردحست مث این بود که سرما خورده باشیو دسشویی داشته باشی؟این حس کجاش خوبه؟خیلی مزخرف بود چقد کتابی نوشته بودی؟نام داستان:شرح کس دادن من به کامی جون (اینو واسه مدیر مدرسه ی پسرم نوشتم)

بالا
0 لایک