شما اینجا هستید

شب زفاف پریچهر

دوست ندارم تو این داستان خیلی وارد جزئیات تموم شدن رابطه ام با بهرامِ توی داستان قبلیم "شب پریچهر و آقای دکتر" بشم اما برای مبهم نبودن ماجرا در همین حد میگم که یکی از پرستارای بیمارستان که عاشق بهرام بود تهدیدش کرد که ارتباطش با منو به بیمارستان میکشونه و همه جا پر می کنه که بهرام با یکی از بیماراش که نسبت به بهرام کم سن و ساله رو هم ریخته. از طرفی هم منو تهدید کرد که بابا و مامانمو در جریان میذاره. نه من نه بهرام دلمون نمیخواست کار به این جا بکشه. هر دو می دونستیم که بهرام از من سواستفاده نکرده اما تا میومدیم این مسئله رو ثابت کنیم هم حیثیت بهرام تو محیط کارش میرفت هم بابا و مامان من نابود میشدن. به خاطر به هم خوردن نامزدیم با سینا و مشکلات روحی بعدش و خودکشیم میدونستم که بابا و مامانم دیگه طاقت این یکی رو ندارن. دیگه حتما بابام سکته میکرد اگر میفهمید دختر یکی یه دونه اش کسی رو دوست داره که فقط 10 سال از باباش جوونتره. از طرفی به هیچ وجه دلم نمیخواست به خاطر من موقعیت بهرام خراب بشه. گرچه بهرام اونقدر برش داشت که اون پرستار رو سر جاش بشونه اما مطمئن نبودیم که زهرشو به من نریزه. بعد از حدود یک سال، رابطه منو بهرام تموم شد. اما با آرامش نه با غصه و ناراحتی. توی اون مدت منم دیگه خیلی آروم شده بودم و پذیرفته بودم که من و بهرام نمیتونیم برای همیشه به اون شکل کنار هم بمونیم. بهرام هم حسابی روی ذهن من کار کرده بود. ازم قول گرفت که یه زندگی تازه رو شروع کنم و هر وقت به مشکلی برخوردم روی کمکش و هم فکریش حساب کنم.
مشکلات روحیم باعث شده بود لیسانسم 6 سال طول بکشه. بالاخره تو 25 سالگی فارغ التحصیل شدم. با تموم شدن درسم روحیه ام خیلی بهتر شد. بالاخره تونسته بودم تو اون چند سال غیر از غصه خوردن یه کار مفید انجام بدم.
اون روز غروب وقتی بابام شروع کرد به تعریف کردن از فرهاد، رنگ نگاه مامانم به وضوح عوض شد. میشد خوشحالی رو توی تمام خطوط صورتش دید. اما توی دل من هیچی تکون نخورد. خیلی خونسرد خیره شده بودم به لبای بابا و سکوت کرده بودم.
فرهاد پسر یکی یه دونه یکی از دوستای بابا بود. پنج سال ازم بزرگتر بود و فوق لیسانس عمران داشت. با چند تا از دوستاش شراکتی یه شرکت ساختمانی زده بودن. قد بلند بود و چهره مردونش به دل مینشست. اما نه به دل منی که همه فکر و ذکرم اون روزا سینا بود. بارها تو مهمونیای خانوادگی دیده بودمش. دختر یکی دیگه از دوستای بابا که همسن و سال بودیم از فرهاد خوشش میومد. یه بار وقتی بهم گفت "وای پری ببین ته ریش که میذاره چقدر ماه میشه" زدم تو سرش و گفتم "خاک بر سرت سحر تو به این صورت هپلی میگی ماه؟!" همون موقع فرهاد که حس کرد داریم پشت سرش نخود میخوریم نگاهش میخکوب شد رومون و ما هم هر هرِ خندمونو جمع کردیم. اون روزا فکرشم نمیکردم چند سال بعد یه روز همین صورتِ از نظر من هپلی بیاد خواستگاریم.
نمیخواستمش. با همه وجودم مطمئن بودم که نمیخوامش. اما هیچ دلیلی هم برای مخالفت نداشتم. چه بهانه ای باید میاوردم؟ این که نسبت به همه چیز زندگی یه جورایی بی تفاوت شدم و سکوت و آرامشم به خاطر خوب بودن حالم نیست؟ بابا و مامان بسشون بود هر چی از دست من کشیده بودن. هر موقع به رد تیغ روی مچ چپم نگاه میکردم از این همه عذابی که بهشون داده بودم حالم بد میشد. همیشه دلم میخواست با عشق ازدواج کنم اما چی به سر عشق من و سینا اومد؟ با خودم فکر کردم هر چی آدمای اطرافمو کمتر دوست داشته باشم کمتر نگرانشون میشم و کمتر به خاطر از دست دادنشون عذاب میکشم. فرهاد شاید از این بابت میتونست گزینه خوبی باشه.
وقتی برای اولین بار رو به روی هم نشستیم که در مورد زندگیمون حرف بزنیم پیش از این که اون شروع کنه مچ چپمو گرفتم جلوی صورتش و گفتم "اینو خوب ببین و بعد تصمیم بگیر" تو چشمام زل زد و گفت "اگه دیر نجنبیده بودم الان ردش روی مچت نبود. ولی دیگه نمیخوام دیر کنم"
زل زدم تو چشماش و با بیرحمی گفتم "حاضری با کسی زندگی کنی که عاشقت نیست؟ کسی که رد عشق اولش همیشه روی مچ دست چپش هست؟ ردی که هیچ وقت نمیتونی پاکش کنی؟"
یه نفس عمیق کشید و بعد نفسشو با صدا بیرون داد و گفت "پری من از مشکلاتت خبر دارم. غریبه که نیستیم. همه فکرامو کردم که حالا اینجام. برام آسون نیست گفتنش ولی میدونم عشق اول یه چیز دیگه است. می دونم ردشو از روی مچت نمیشه پاک کرد اما مطمئنم که میتونم کم کم از دلت پاکش کنم. از نظر من عشق فقط عشق قبل از ازدواج نیست. بعد از ازدواج هم میشه عاشق شد. اونقدر عاشقت هستم که بتونم عاشقت کنم"
خیلی با اطمینان حرف میزد اما نمیدونم چم شده بود. دق و دلیه چیو داشتم سر فرهاد خالی میکردم؟ با این حال ترجیح میدادم باهاش روراست باشم. باید میدونست تو دل من چه خبره تا بتونه درست تصمیم بگیره. شوخی نبود. اگر به خوشبختی خودم فکر نمیکردم باید به خوشبختی اون فکر میکردم. باید میدونست که هیچ احساسی نسبت بهش ندارم. ولی فرهاد تصمیمشو گرفته بود.
دوران نامزدی خیلی کوتاهی داشتیم. درواقع حس و حال نامزد بازی و ناز و عشوه های خرکی رو نداشتم. فرهاد اما با صبوری اخلاق سرد و گند منو تحمل میکرد و حرفی نمیزد. خودمو مقصر نمیدونستم و کمترین عذاب وجدانی هم نداشتم چون از روز اول عین واقعیت رو بهش گفته بودم و خودش انتخاب کرده بود.
خرید عروسی رو کلا کنسل کردم. متنفر بودم از این که با پسر مردم راه بیفتم تو کوچه خیابون و شورت و سوتین بخرم. وقتی فرهاد اعتراض کرد با عصبانیت گفتم "تو خونه بابام لخت نبودم خودم همه چی دارم" و اون بازم با صبوری سکوت کرد. فقط حلقه و آینه شمعدون خریدیم. اونا رو هم فرهاد انتخاب کرد. برای من فرقی نمیکرد حلقه ام نگین داشته باشه یا نه.
توی اتاق پروِ لباس عروس، توی آینه قدی یه جفت چشم سرد و غمگین بهم زل زده بود. از خودم پرسیدم "پری این واقعا تویی؟! این چشما چشمای توئه؟! کجاست اون هم شر و شور و شیطنت؟! چی به سرت اومده پری؟!" حس میکردم لباس عروس به تنم زار میزنه. حس میکردم شکل مترسک سر جالیز شدم که به زور این لباسو تنش کردن. وقتی صدای فرهاد از پشت در اتاق پرو اومد به خودم گفتم "آخه این بنده خدا چه گناهی کرده که حالا رسیده به تو؟! فرهاد باید تقاص عشق از دست رفته تو رو پس بده؟! مگه اون باعث شد تو عشقتو از دست بدی؟!" باز پریِ تو آینه بُراغ شد که "همینه که هست دعوتنامه نداده بودم براش که بیاد خواستگاریم"
در اتاق پرو رو باز کردم. چشماش برق میزد. چند قدم رفت عقب و در حالی که لبخندش هی گنده تر میشد گفت "چقدر بهت میاد. درست شدی عین پریای تو قصه ها. ماه شدی خانومم" فکر میکردم مشاعرشو از دست داده. به نظرم لباس به تنم زار میزد اما فرهاد چیز دیگه ای میگفت!
وقتی توی آینه آرایشگاه به خودم خیره شدم ناخودآگاه لبخند اومد رو لبم. فکرشم نمیکردم انقدر خوشگل بشم. موهامو به خواست خودم فرحی درست کرده بودن. تاجم به جای تاجای جدید ژله ایِ شلوغ که از هر طرفش یه شاخک با ده تا منگوله زده بود بیرون، یه تاج بلند بود مدل تاج ملکه ها با سنگای درشت و براق که به خاطرش کل خیابون برلن رو زیر و رو کرده بودم. به جای آرایش جیغ و خلیجی که اون سالها تازه مد شده بود آرایشم خیلی ملایم بود. خط چشم مشکی با سایه ملایم سرمه ای چشمامو پر رنگ تر و شیطون تر از همیشه کرده بود. نذاشتم مژه مصنوعی بچسبونن به پلکم. مژه های خودم به قدر کافی بلند بود. لبام با رژ صورتی کم رنگ و براق برجسته تر شده بود. لباسم بالاش دکولته بود. تا روی باسن تنگ تنگ بود و دامنش برعکس لباس عروسای پف پفی و کیکی که عروس توشون گم میشه مدل ماهی بود که با یه دنباله خیلی بلند کشیده میشد روی زمین. توی آرایشگاه وقتی عروسای دیگه منو دیدن دهنشون باز مونده بود. شکل و شمایل یکی از یکی جادوگری تر شده بود. با اون لباسای پف پفی مدل عهد رونسانس به نظرم شبیه خواهرای سیندرلا شده بودن.
وقتی فرهاد اومد تو سالن خشکش زد. منم ته دلم حال کرده بودم از شوکه شدنش. حسم نشون میداد که هنوز یه نمه احساس در من وجود داره. هنوز یه چیزایی هست که دلمو بلرزونه. با غرور سرمو گرفتم بالا و رفتم سمتش. چشم ازم برنمیداشت. یه چرخ زدم و دستامو دراز کردم سمتش. بغلم کرد و آروم برای چند ثانیه پیشونیمو بوسید. اولین بوسه بین ما. لباش داغ و نرم بود. خیلی حس خوبی بهم داد. پیش از این که دسته گلم بینمون له بشه از هم جدا شدیم.
وقتی نشستیم تو ماشین یه لحظه هم صبر نکرد و گفت "وای پری این عروسا که یکی یکی میومدن بیرون داشتم سکته میکردم مبادا تو رو هم این شکلی کرده باشن. اینا عروس بودن یا گودزیلا؟!" انقدر تند تند حرف زد انگار اگه حرفشو نمیزد خفه میشد، بعد هم بلند و از ته دل زد زیر خنده.
منم از حالتش خنده ام گرفت. دست چپمو گرفت و بوسید. دومین بوسه. بعد دستمو گذاشت روی دنده و گفت "خوش به حال خودم که یه پری دریایی ماه گیرم اومده"
فرهاد هم خیلی خوش تیپ شده بود تو کت شلوار مشکی با یقه ظریف دوزی شده ساتن و کراوات خاکستری براقی که به اصرارش من براش انتخاب کرده بودم. موهای مشکیش در عین مرتب بودن یه کم حالت شلوغ داشت و این مدل یه کم جوون تر از چیزی که بود نشونش میداد. دیدم بی انصافیه سکوت کنم. بهش لبخند زدم و گفتم "تو هم خیلی خوش تیپ شدی"
همونجور که به رو به روش نگاه میکرد خیلی جدی گفت "اونقدری هست که دل خانوممو ببره؟"
یه لحظه دلم گرفت از حرفش. یه لحظه دلم براش سوخت. یه لحظه از خودم بدم اومد که انقدر اذیتش کردم. سرمو بردم نزدیک گوشش و آروم گفتم "آره" برگشت و با تعجب خیره شد تو چشمام. رومو برگردونم سمت شیشه و بارون گرفت. اولین بارون پاییزی.
سر سفره عقد باز حال خوشم خراب شد. سارا وایساده بود یه گوشه و نگاه نگرانشو ازم برنمیداشت. انگار میترسید بله رو نگم. انگار هر دو به یه چیز فکر میکردیم اون لحظه. به خودم میگفتم داری چه غلطی میکنی پری؟! چرا سینا ننشسته کنارت؟! قراره با کی بری زیر یه سقف اونم واسه یه عمر؟!
وقتی فرهاد آروم زیر گوشم گفت "چقدر دستت سرده!" تازه فهمیدم دستمو گرفته توی دستش. نمیدونستم بار چندمه که خطبه داره خونده میشه. وقتی همه سکوت کردن و کسی نگفت عروس رفته یه قبرستونی گل بچینه یا گلاب بیاره حس کردم باید بار سوم باشه. پس فرهاد کی زیر لفظیمو داده بود؟! جعبه قرمز توی دستم چی بود؟! کجا بودم اون موقع؟! فرهاد دستمو آروم فشار داد. سارا بی صدا اسممو به حالت لب خونی ادا کرد و با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم "بله"
صدای نفس فرهاد بین صدای دست و هلهله گم شد. دست چپمو گرفت توی دستش. حلقه امو توی انگشتم کرد و بعد پشت دستمو بوسید. سومین بوسه. دستام می لرزید. دست چپ لعنتیم. چرا همه چی به این دست چپ ختم میشد؟ چرا همش دست چپم تو دستش بود؟ کاش سمت راستم نشسته بود. با دستای لرزون حلقه اشو تو انگشتش گذاشتم و توی دلم هری ریخت پایین و همه چی تموم شد. کسی که زل زده بود توی چشمام سینا نبود.
توی سالن دستای فرهاد از دور کمرم دور نمیشد. مثل ندید بدیدا چسبیده بود بهم و ولم نمیکرد. انگار قراره از دستش در برم. وقتی تانگو میرقصیدیم باز یاد سینا افتادم. هر کار میکردم صورت سینا از جلوی چشمام دور نمیشد. خیلی خودمو کنترل کردم که اشکام سرازیر نشه. پشیمون شده بودم. به خودم میگفتم تو بغل این مرد داری چه غلطی میکنی؟! نگاه عاشقانه اش حالمو بد میکرد. پشیمون شده بودم از حرفی که تو ماشین بهش زده بودم. وقتی به آخر شب فکر میکردم حالم خراب تر میشد. با خودم فکر میکردم همه عروسا مثل من شب عروسیشون انقدر احساس بدبختی میکنن؟ شاید تو دل هر عروسی یه چیزی باشه که هیچ کس ازش خبر نداره. شاید همه عروسا مثل من الکی خودشونو خوشحال نشون میدن و تو دلشون رازهایی دارن که فقط خودشون ازش خبر دارن.
سارا و کامران جزو آخرین مهمونایی بودن که میرفتن. تا خونه همراهمون اومده بودن. سارا بغلم کرد و دم گوشم گفت "پری به خدا گناه داره. به خودت و شوهرت زندگی رو زهر نکن" کامران سعی میکرد لبخند بزنه ولی میدونستم تو دلش چه خبره. بین نگاه ما سه نفر چیزی غیر از سینا نبود اون شب. کامی باهام دست داد و گفت "امیدوارم خوشبخت بشی پری" حتی نتونستم برای تشکر دهنمو باز کنم.
همه که رفتن. تنها که شدیم. بدون این که به نگاه مشتاق فرهاد نگاه کنم رفتم تو اتاق خواب و در رو بستم. نشستم جلوی میز توالت و خیره شدم به خودم. چه غلطی کرده بودم؟ اینجا تو این خونه چی کار میکردم؟ من که به فرهاد گفته بودم دوسش ندارم میتونست قبول نکنه. خودم چرا قبول کرده بودم؟
فرهاد اومد توی اتاق. در نزد. تو دلم به پریِ تو آینه گفتم "خب احمق جون معلومه که برای وارد شدن به اتاق خواب خودش نباید در بزنه" پشت سرم وایساد. خم شد و بغلم کرد. دستاشو حلقه کرد دور شکمم. بینیشو کشید به پشت گوشم. نفساش منظم و داغ بود. پشت گوشمو بوسید. موهای تنم سیخ شد. حالم خوب نبود. حلقه دستاشو باز کردم. بدون این که نگاهش کنم گفتم "فرهاد خواهش میکنم امشب نه" همین که حرف از دهنم اومد بیرون پشیمون شدم. اما دیگه دیر بود برای پشیمونی. حس کردم بهش برخورد. صاف وایساد. نگاش نمیکردم. ولی نگاه فرهاد روم سنگین بود. نفسشو با صدا داد بیرون و از اتاق بیرون رفت و در رو آروم پشت سرش بست. بغضم ترکید و زدم زیر گریه.
یک هفته گذشت. لباس عروسم هنوز گوشه اتاق خواب افتاده بود روی زمین. بین من و فرهاد جز حرفای معمولی ضروری حرفی زده نمیشد. اوج محبت کردنش این بود که بگه "پری جان" ولی نه با لحن همیشگیش. حتی توی اتاق بغلی نمیخوابید. روی کاناپه وسط حال میخوابید. انگار میخواست بهم بفهمونه که جاش تو اتاق بغلی نیست. کم آورده بودم پیشش. فکر میکردم فرهاد پا پیش میذاره. فکر میکردم درکم میکنه. سارا بهم فحش میداد و میگفت "بس که بیشعوری. چقدر باید درک کنه تو احمق زبون نفهمو؟ کم بهت محبت کرد حالشو گرفتی؟ پسره دیگه چی کار باید برات بکنه که نکرده؟ تویی که خودتو زدی به خریت و نمیخوای واقعیت رو بپذیری"
حرفای سارا روی مخم رژه میرفت. انقدر گفت و گفت تا آخرش زنگ زدم به بهرام. همه چیز رو براش گفتم. رگ خوابم دستش بود. خوب میدونست چی بگه که منو زیر و رو کنه. چه خوب بود که بهرام بود وگرنه با ندونم کاریام زندگیمو باز خراب میکردم.
اون شب برای شام غذای مورد علاقه فرهاد رو پختم. عاشق شوید باقالی پلو بود. یه دامن کلوش کوتاه قرمز پوشیدم با یه بلوز سرمه ای چسبون یقه گرد آستین کوتاه. یقه اش خیلی باز بود و نصف سینه هام بیرون میفتاد. با صندلای سرمه ای پاشنه بلند. سایه سرمه ای زدم و یه رژ لب قرمز جیغ 24 ساعته. گوشواره های درشت دکمه ای قرمزمو هم انداختم. حلقه امو بعد از یک هفته به انگشتم کردم و خیره شدم بهش. انتخاب خودم نبود اما قشنگ بود. عطری که فرهاد برام خریده بود زدم و منتظرش شدم.
وقتی از راه رسید خستگی از سر و روش میبارید. همونجا جلوی در خیره شد بهم. ته ریشش منو یاد حرف سحر انداخت و فکر کردم واقعا جذابش کرده. هنوز از بهت بیرون نیومده بود که کیفشو از دستش گرفتم و گفتم "عزیزم تا دست و روتو بشوری میزو میچینم" هیچ حرفی نزد و هیچ تعریفی ازم نکرد. انگار شک داشت به چیزی که داشت میدید.
بابت شام خیلی تشکر کرد و حسابی با اشتها خورد. سر شام هی خیره نگام میکرد ولی چیزی نمیگفت. من سعی میکردم عادی برخورد کنم. بعد از شام با هم میزو جمع کردیم. چایی ریختم و رفتم کنارش توی حال نشستم. تلویزیونو روشن کرد و خیلی عادی پرسید "چه خبر؟"
دیدم کوتاه نمیاد. به حرفای بهرام فکر کردم. گفته بود "باید بهش حق بدی. باید خودت پا پیش بذاری تا باورت کنه" آروم خودمو کشیدم سمتش. سرمو گذاشتم روی شونش و دستامو حلقه کردم دور بازوش. چند لحظه هیچ حرکتی نکرد. بعد چاییشو گذاشت روی میز و دستشو از دستام کشید بیرون و حلقه کرد دورم. سرمو فرو کردم تو گودی گردنش و فرهاد لباشو گذاشت روی موهام و چند بار پشت سر هم سرمو بوسید. بعد از چند دقیقه منو چرخوند و کشید تو بغلش. کونم قشنگ افتاد روی کیرش که هنوز نرم و کوچیک بود. دستمو حلقه کردم دور گردنش. سرمو بردم بالا و همزمان لبامون رفت روی هم. ته ریشش یه کم اذیتم میکرد ولی انقدر بوسه اش شیرین و خواستنی بود که نه سینا جلوی چشمام اومد نه بهرام. فقط لبای فرهاد بود که لبامو میمکید و منو با همه وجودم سمت خودش میکشید. انگشتامو فرو کردم توی موهاش و شروع کردم به مکیدن زبونش. حس خاصی داشتم. داشتم مردی رو میبوسیدم که مطمئن بودم به من تعلق داره. مردی که اسمش توی شناسنامم بود. تنها مردی که به من ممنوع نبود. یه جور حس مالکیت که اون لحظه بهم حس خیلی خوبی میداد. وقتی حس میکنی همه وجودش مال توئه دلت میخواد همه وجودتو بدی بهش.
بوسیدنمون خیلی طولانی شد. فرهاد ول نمیکرد لبامو. با لب بالاش لب پایینمو میمکید و دستشو از زیر بلوزم برده بود روی تنم و پشتمو میمالید. وقتی از بوسیدن هم سیر شدیم خیره نگام کرد و گفت "یه کار میکنم بهترین شب زندگیت بشه امشب" انقدر با اطمینان گفت که باورش کردم. همونجور که تو بغلش نگهم داشته بود رفت سمت اتاق خواب. آروم منو گذاشت روی تخت. دامنم رفته بود بالا. نگاهش روی رونام خیره مونده بود. نشست کنارم و لبای داغ و نرمشو گذاشت روی کشاله رونم. آه کشیدم و پاهامو از هم باز کردم. خیلی راحت تر از چیزی که فکرشو میکردم تحریکم کرد. هنوز به شورت توری قرمزم نرسیده بود لباش ولی داشتم از حال میرفتم. از روی شورت شروع کرد به مالیدن کسم. خیس شده بودم. هیچی نمیگفت. فقط میمالید و خیره شده بود تو چشمام. بعد خودشو کشید روم. نیم تنه اش روی نیم تنه ام مماس شد. آروم انگشتاشو از لای شورتم برد تو. انگشتش که خورد به سوراخ کسم یه آه بلند کشیدم و گفتم "فرهاااااااااااااااااااد"
لباشو جمع کرد و با یه لحن حشری و تحریک کننده گفت "جااااااااااااااانم خانووووووووووممم؟"
کسم حسابی آب انداخته بود. دلم میخواست زودتر کیرشو بکنه توی کسم. داشتم میمردم. اون لحظه دیگه نه سینا برام مهم بود نه بهرام. اون لحظه با همه وجودم فرهادو میخواستم. انگار از چشمام میخوند ولی به روش نمیاورد. وقتی حس کرد دارم کلافه میشم همونجور که چوچولمو میمالید لباشو رسوند به نوک پستونام که از بلوزم زده بود بیرون و شروع کرد به مکیدن. نوکشون حسابی قرمز شده بود و زده بود بیرون. دیگه طاقت نداشتم. وقتی با التماس گفتم "فرهاااااااد؟" یه لبخند گنده زد ولی چیزی نگفت. دستشو آروم از شورتم درآورد و با دستمال خشکش کرد. آروم آروم لباسامو از تنم درآورد. پیش از این که لباسای خودشو دربیاره انگشت اشارشو به همه تنم کشید. انگشتش که خورد به کسم باز صدای آهم در اومد. تیشرت و شلوارشو در آورد. حالا فقط یه شورت مشکی پاش بود با یه کیر سیخ شده زیرش که دلم میخواست زودتر بکنه منو.
خوابید روم. سینه هامون چسبید به هم. لبامو باز کشید توی لباش. کیرشو از روی شورت میمالید به کسم. با هر تکونی که میخورد بیشتر از قبل تحریک میشدم. خودش آروم آروم شورتشو درآورد. داغی کیرشو لای پام حس کردم. سفتی کیرشو روی کسم دوست داشتم. آروم کیرشو میمالید به کسم. تا صدای آهم بلند میشد دست نگه میداشت. نمیخواست بذاره زود ارضا بشم. میخواست وقتی پردمو میزنه لذت ببرم. کیرش با آب کسم خیس شده بود با این حال از کشوی پاتختی ژل لوبریکنت که نمیدونستم کی اونجا گذاشتتش رو برداشت و یه کم به کیرش و یه کم هم به کسم مالید. با این که با همه وجود میخواستمش ولی یه لحظه ته دلم ترسیدم. تو چشمام خیره شد و گفت "فدای چشمای ناز خانومم بشم نمیذارم اذیت بشی. اگه تو نخوای هیچ کاری نمیکنم"
گفتم "بغلم کن فرهاد" خوابید روم و بغلم کرد. همه صورتمو میبوسید. لاله گوشمو میخورد. زیر گلومو میلیسید. با دستاش سینه هامو میمالید. انقدر باهام ور رفت و مالید و بوسید که شهوت به اضطرابم غلبه کرد. دوباره دلم کیرشو خواست. آروم کیرشو سر داد دم سوراخ کسم. اون لحظه هر دو تو اوج شهوت بودیم. نفسای هردومون بلند و کشدار شده بود. چشماش تو چشمام بود وقتی سر کیرشو توی کسم فرو کرد. همین که اخمام رفت تو هم کیرشو همون جا نگه داشت. دوباره فشارش داد. یه آه بلند کشیدم. درد داشت. خیلی هم وحشتناک بود ولی دلم میخواست کیرشو. باز شروع کرد به خوردن لبام. همزمان یه فشار دیگه به کیرش داد. صدای آهم با لبای فرهاد خفه شد. چند ثانیه بعد محکمتر فشارش داد و این بار حس کردم جر خوردم. نفسم دیگه در نمیومد. شروع کرد به بوسیدن زیر گلوم. یه کم که حالم جا اومد دوباره کیرشو فشار داد و این بار تا ته کیرشو فرو کرد تو کسم. کاملا کیرشو توی کسم حس میکردم. داغ کرده بودم. هم از درد هم از شهوت. هنوز درد داشتم ولی لذتش هم کمتر از دردش نبود. لذت زن شدن با مردی که عشق اولم نبود اما به عنوان همسرم پذیرفته بودمش. مردی که اون شب قلبا دوست داشتم زیرش بخوابم و همه وجودمون مال هم بشه.
همون جور که قربون صدقه ام میرفت کیرشو آروم کشید عقب. باز درد پیچید توی تنم ولی دلم نمیخواست کیرشو در بیاره. آروم گفتم "درش نیاریا" لبخند زد و گفت "باشه خانومم"
هر دو داغ داغ بود تنمون. درد و لذت و شهوت به هم نزدیکمون کرده بود و این نزدیکی رو دوست داشتم. وقتی فرهاد کیرشو توی کسم عقب جلو میکرد با وجود دردی که توی تنم میپیچید دلم میخواست ادامه بده. دلم میخواست زمان از حرکت بایسته و این سکس هیچ وقت تموم نشه. صدای فرهاد بم شده بود. همونجور که تو کسم تلنبه میزد گفت "چقدر داغه کست" "چقدر تنگی پری" حرفاش حشری ترم میکرد. وقتی فرهاد به ارگاسم رسید همزمان با حس خالی شدن آبش توی کسم منم ارضا شدم و همه تنم لرزید و کسم کیرشو محکم فشار داد. تا چند ثانیه هیچ کدوم نای حرکت کردن نداشتیم. فرهاد افتاده بود روم ولی جوری که همه وزنش روم نبود. هر دو خیس عرق بودیم. آروم چرخید به پهلوش و منم باهاش چرخیدم. هنوز کیرش توی کسم بود. بعد کم کم کیرش کوچیک شد و اومد بیرون. ملافه یه کم خونی شده بود و رد خون روی کیر فرهاد به وضوح دیده میشد.
خیره شده بودیم به هم. همه چی تموم شده بود. دیگه دختر نبودم. زن شده بودم. زن فرهاد. یه حس خوبی داشتم. حس میکردم بزرگ شدم. حس میکردم یه اتفاق خیلی خاصی افتاده. فرهاد مثل اون روز تو آرایشگاه لبای نرم و داغشو گذاشت روی پیشونیم و بغلم کرد و منو محکم به خودش فشار داد و گفت "خیلی دوستت دارم خانومم خیلی"
سرمو فرو کردم تو گودی گردنش و بعد از مدت ها با بوی تن شوهرم آروم گرفتم.

نوشته: پریچهر

داستان سکسی:

3.906975
نمره شما: هیچ میانگین 3.9 (86 votes)

نظرات

داستانهایی که مینویسی خداییش قشنگه و خوندنی فقط یکم کوتاهش کن باشه؟؟؟؟؟؟بهت 100 دادم.دمت گرم با داستانت کیر ادم حال میاد.تصور قشنگی از شب زفاف داشتی امیدوارم نصیب همه بچه ها بشه.

والا من يه نمونه كامل يه پزيمست ام كه از همه چي ايراد ميگيره ولي اين خوب بود، داستان خوبي بود...
راستي خوشگله داستانهاتو همشو با هم نذار ، يه فاصله حداقل يه هفته اي بينشون بده تا حلاوت(!) خودشو از دست نده :d

بازم خوب بود اما نسبت به قبلیا عجولانه تر نوشتی و سطحت پایین اومده
گاهی تعریف و تمثیلت از آلات تناسلی می تونه کمک کنه به بازی با حالات خواننده
سعی کن موقع خوبی رو برای فرود داستانت انتخاب کنی مثل داستان دکتر
بعدش وقتی داستانهای رئال دنباله دار با 1 شخصیت می نویسی باید به تاریخی که نوستی ازش دقت کنی
مثلا تو داستان مهندس برج زهرمار اشاره کردی به همسرت اینجا بهتر بود چهره بهتری از همسرت میدادی فلاش بک و فوروارد رفتنات بسیار نا هماهنگه
اینا رو بهت گفتم چون به نظر نویسنده میای
سعی کن با سکس بیشتر بازی کنی

شادابی ارزانیتان با لبخندی

مثل هميشه عالي بودي . دستت درد نكنه . واقعا از خوندن تموم داستانات حال كردم تا به حال و اميدوارم كه باز هم داستانهاي قشنگي ازت تو سايت اپ بشه . برات ارزوي موفقيت و خو شبختي مي كنم.در ضمن نمره ي من هم براي داستانهات ١٠٠ هستش . Kiss 2

داستانت زیبا بود
از این که شب زفاف اینقدر زیبا به تصویر کشیدی ازت ممنونم و بهت تبریک میگم که باوجوده ناکامی در عشق اول باز هم سربلند بودی
درباره نحوه نگارشت این بار یک کم سرعتی بود. تو استعداد شاخ و برگ دادن به داستان داری پس سعی کن قسمت سکسی دادستانتو پر هیجان بنویسی
من بهت 100 میدم و برات آرزوی موفقیت میکنم

خوب به سلامتی دیگه ازدواج کردی و ما هم هر روز گاییش پری توسط آقای x رو نمیبینیم.انشاا...
شنیدی میگن یه دروغ کامل بهتر از یه راست نصفس؟!!!اگه رد خود زنی یا خودکشی رو نشون دادی یکم دیگه مایه میزاشتی سکس هاتم براش میگفتی که کاملا روشن بشه.اونجا اونم میتونست بره رو انتخابش فکر کنه...والاااااا

خسته نیاشی پری جون
چی بگم؟
بگم خوب بود تکراریه
بگم بد بود دروغ گفتم
بگم عالیه.خب یه چیز تابلو
میگم تو کی هستی؟که انقدر داستان هات توپهههههههههههههههههههههههه؟؟؟؟
واقعاتبریک بهت میگم
تو منحصربه فردی.تومنحصربه فردی
واقعانویسنده خوبی هستی
امیدوارم روزبه روزبهتربشی

سلام عزیزم
همه داستاناتو خوندم تا به حال
ولی نظری نداده بودم! اما این داستانت به حدی زیبا بود برای من که حیفم اومد نظری ندم!
قلمت خیلی زیبا می نویسه ! کلا طوری می نویسی که مورد سلیقه همه واقع میشه!
ولی آخرش به فرهاد نگفتی دوستت دارم...!

خيلي خوب بود روز به روز داستانهاي بهتري ازت ميبينيم اون دوستانيكه ميگن زود جمع و جورش كردي توجه كنند كه توي كامنتهاي داستان قبلي پريچهر خانم خيلي از بچه ها معترض بودند كه زيادي طولانيه ،بهرحال به نظر من خيلي عالي بود هرچند سكسش كوتاه بود و گذرا(البته در مقام مقايسه با بقيه داستانهاي پري خانم)ولي نسبت به بقيه داستانهاي سايت يه سر و گردن بالاتر بود،اميدوارم موفق و خوشبخت باشي قلمت مستدام و دمت گرم

وقتی اسم داستانت رو دیدم یه مقدار دپرس شدم. فکر کردم که اون پریچهری رو که ساخته بودی از دست رفته ولی وقتی فهمیدم که یک فلاش بک به گذشته زدی خیلی حال کردم. قبلا هم گفته بودم که توی اینکار خیلی باید دقیق بود. بازگشت به گذشته و همینطور رفتن به اینده توی داستان نویسی کار بسیار ظریف و دقیقیه. خوشبختانه کاملا خوب از پسش بر اومدی در مورد این داستان حرفی نمیزنم ولی صحبتهای بامزی باعث شد که داستان مهندس برج زهرمارکه بنظر قبل از این اتفاق افتاده بود رو یه بار دیگه بخونم. اونجا در مورد همسرت خیلی کم توضیح داده بودی و فقط به اینکه مشکلی نداشتین تا ورشکست شد و افتاد پای بساط نگاری بسنده کرده بودی. ضمن اینکه به نظر میرسه دکتر بهرام به عنوان آلترناتیو همیشه توی زندگیت حضور داشته باشه..
مثل همه داستانات با جملاتش زندگی کردم. "حاضری با کسی زندگی کنی که عاشقت نیست. کسی که رد عشق اولش همیشه روی مچ دستش هست " موی تنم سیخ شد وقتی این جمله رو خوندم. نوشته هات روزبه روز داره بهتر میشه. از نظر من کاملا منطقیه که شورت وسوتین و لوازم عروسی برات مهم نباشه ولی به خاطر تاج عروس کل کوچه برلن رو زیر پا بذاری هرچی باشه ظاهر عروس خیلی مهمتر از لباس زیرشه که اونم آخرش بالاخره باید دربیاد. حیف که این داستانا رو داری توی یک سایت سکسی مینویسی که همه منتظرن یه کیری یه جات بره وگرنه لزومی نداشت که هرداستانت منهتی به سکس بشه فکر کنم در اون صورت خیلی منطقی تر و قشنگ تر بود..
واسه داستانهای بعدیتم میتونم حدس بزنم که سینا دوباره پیداش بشه و زندگیت رو بریزه بهم. البته فقط یه حدسه واصلا لزومی نداره که همچین اتفاقی بیفته. مگه نه؟؟

داستان هایی که مینویسی فقط داستان سکس و شهوت نیست،از اینش خوشم میاد که توش عشق هم هست.از آدمایی که از هرکی خوششون بیاد زیرش میخوابن یا از سوراخه دیوارم نمیگذرن حالم بهم می خوره.داستان نویسیت حرف نداره

خوب بود و خیلی زیبا توصیف کرده بودی مگر قسمتهای سکسی قضیه رو. من به شخصه اینجور داستانها رو بیشتر میپسندم. کلا، توی فیلمهای پورنور هم، فیلمهایی رو ترجیح میدم که توشون یه داستان خوب داشته باشه به همراه سکس در قسمتهای مورد نیاز. فیلمهای پورنوئی که از اول تا آخرشون بدون هیچ سر و تهی فقط سکسه، مورد پسند من و خیلیهای دیگه نیست. پس این داستانت از نظر من خوب بود و زیبا بیان شده بود؛ هرچند که میتونست قسمت سکسش کمی تحریک کننده تر و جذابتر بیان بشه...
یکی دیگه از برتری های شما هم اینه که از علامتهای نگارشی، بر عکس خیلی از افراد دیگه ای که اینجا داستان مینویسن، خیلی درست و بجا استفاده میکنید و این، کار خواننده رو برای روان خوندن مطلب خیلی راحتتر میکنه. موفق باشید...

همینجا تشکر میکنم هم از کسانی که تعریف میکنن از داستان هم از کسانی که ایراد میگیرن

اما لازم میدونم یه چیزایی رو بگم شاید یه سری ابهامات برطرف بشه
داستان قبلیم "شب پریچهر و آقای دکتر" بالای 70 هزار بازدیدکننده داشت که اگه انصاف داشته باشیم باید قبول کنیم که راضی نگه داشتن همه واقعا کار سختیه .
خیلی از بچه ها کامنت میدن که کوتاهتر بنویس و وقتی سعی میکنی طبق خواسته مخاطبت کوتاهتر بنویسی صدای یه عده دیگه درمیاد که راجع به فلان مطلب کم توضیح دادی یا زود سر و تهشو جمع کردی
یا بعضیا کامنت میدن که قسمتای سکسی داستان تحریکشون نکرده

من معتقدم داستان سکسی دو بخش داره:
1- قصه ای که داستان بر اساسش نوشته میشه (که میتونه عاشقانه هم نباشه)
2- روابط سکسی کاراکترهای توی قصه
ولی هر دو بخش باید انقدر جذابیت داشته باشه که خواننده رو به خودش جذب کنه اما واقعا سخته که هم توازن بین این دو بخش رعایت بشه، هم قصه تکراری یا کسل کننده نباشه، هم بخش سکسی به دل خواننده بشینه و تا حدی متفاوت باشه با سکس کردن با یه فاحشه یا چیزی از اون دست و هم طولانی نشه.

علاوه بر این دونکته که تا جایی که میتونم سعی میکنم رعایتشون کنم تو نوشته هام، مشکلی که من پیدا کردم و دهنم صاف شد تا درستش کنم این بود که وقتی داستان "سکس پریچهر و مهندس برج زهرمار" (آخرین اتفاقی که برام افتاده بود) رو مینوشتم فکرشم نمیکردم داستان دیگه ای هم بنویسم. وقتی برگشتم به سالها قبل و داستان "سکس پریچهر و پاتریس لومومبا" رو نوشتم باز هم فکر نمیکردم که ادامه بدم اما با دیدن کامنتا تصمیم گرفتم ادامه بدم تا برسم به سر داستان مهندس برج زهرمار.
به همین خاطر فلاش بک یا فلاش فوروارد تو این داستانا دهنمو صاف کرد و اگر بعضیا مشکلی میبینن به خاطر اینه که از اول قرار نبود از همه اتفاقا بنویسم.
اما در مورد تحریک شدن یا نشدن با این داستانا کاری بیشتر از این نمیتونم بکنم چون از یه فاحشه و سکسای متعددش که نمینویسم. دارم از روابط انسانی روزمره که برای خیلیا ملموسه و ممکنه پیش بیاد مینویسم. بنابراین مسئولیت خطیر خم و راست کردن 100 درصد تضمینی آلت مبارک بعضی خوانندگان عزیز به عهده داستانای تخماتیکی که از اول تا آخرش یکی داره میکنه و یکی داره میده.

Mafia band
نمیخوام مدام پای داستانم کامنت بدم ولی فقط یه توضیح کوچیک و اون این که یه حس کاملا زنونه است و شاید واسه همین نتونستی درکش کنی. همه دخترا دوست دارن شب عروسیشون بی نظیر و باشکوه باشن. حتی اگه ارزون ترین حلقه و آینه شمعدون و رخت و لباس رو بخری مهم نیست ولی ظاهر یه عروس که اون شب همه چشما بهشه باید از نظر خودش بی عیب باشه. پریچهر هم بین دخترای دیگه از این نظر استثنا نبود و دلش میخواست تک باشه. همین.

پریچهرجان حکایت ما وشما حکایت اون پیرمردیه که با خرش و نوه ی کوچیکش وارد هر روستایی میشه مردمش به اینکه کدومشون سوار خر بشن گیر میدادن. اینکه کامنتها رو میخونی و بعضا جواب میدی خیلی خوبه ولی قرار نیست که سلیقه همه رو مد نظر قرار بدی. از نظر من یک هنرمند فارغ از اینکه توی چه هنری فعالیت میکنه اگه برای مخاطبین خودش اثری ارایه کنه به مراتب موفقتر خواهد بود تا اینکه بخواد تمام سلیقه هارو ارضا کنه. کاری به اراجیف ما نداشته باش و همونطور که خودت دوست داری بنویس وگرنه مجبوری از خودت دور بشی و مثل خواننده ای که مجبوره واسه اینکه نبض بازار موسیقی رو حفظ کنه رو به چرندخونی میاره میشی. پس خودت باش و در لحظه زندگی کن....

Mafia band
خدا وکیلی داستانو یه بار دیگه بخون
واقعا نمیدونم دیگه چطور میشد کشمکش و درگیری درونی پریچهر رو با کلمات بهتر از این نشون بدم.
یعنی شما متوجه احساسات ضد و نقیض کاراکتر زن که به دفعات توی داستان نشون داده شد، نشدی؟!
در تمام مدت این آدم داشت بین گذشته و حال دست و پا میزد و در نهایت شب اول نتونست با خودش و شوهرش کنار بیاد.
مسئله خیلی پیچیده ای نیست که این شخصیت نتونسته بوده به خاطر تجربه های تلخ گذشته و مشکلات روحی روانی و تسلیم شدن در برابر ازدواجی ناخواسته خودشو پیدا کنه و مدام از خودش میپرسیده که داره چه غلطی میکنه اونوقت تو توقع داری احساسات زنونه اش در تمام مدت یکدست باشه؟! و عجیبه که برای انتخاب تاج احساسات زنونه به خرج داده؟!
وقتی توی آرایشگاه دلش با نگاه فرهاد لرزید یا از بوسه اش حس خوبی پیدا کرد یا وقتی تو ماشین از فرهاد تعریف کرد همه در نتیجه همون حس زنانه بود که فقط موقع خرید تاج خرج نشده بود ولی به چشم شما نیومد.

شب زفاف به از صبح پادشاهی...

پری ممنونم که تم داستان جدیدت از قبلیه خیلی امیدوارانه تر و روشن بود واقعا تو روحیه من تاثیر خوبی گذاشت!!!
راستی این مشکل بی تفاوتی نسبت به همه چیزو همه کس ، چند وقتیه که منم دچارش شدم تاحالا هم خیلی ازش ضربه خوردم شاید منم باید مثل تو (شوهر کنم/زن بگیرم)!!!

یادش بخیر منم واسه پیدا کردن گردنبند سمبلZEDBAZIیه روزمو کلا تو کوچه برلن پلاس بودم...

و در اخر من همین سبک خاص خودتو در نوشته هات دوست دارم و ترجیح میدم .
موفق باشی و عاقبت بخیر...
بدرود

درود به پریچهر عزیز، فکر کنم بدونی که من یکی از طرفدارای داستاناتم.... به چند دلیل....
1)ادبیات کاملاً داستانی، نثر شیوا وروان و فصاحت کلام....
2)داستانات تک بعدی نیست و فقط حول محور سکس نمی چرخه و این باعث جذّابیتش میشه.....
3)احساساتت کاملاً حقیقی و دور ازاغراق بیان شده به نحوی که خواننده در متن داستان قرار میگیره و کاملاً درکت میکنه.... (عاشق احساساتت هستم که تو داستانات موج میزنه)......
4)سیر صعودی پیشرفت تو داستان نویسیت کاملاً مشهوده....
5)هیج جای داستان برای خواننده گنگ و مبهم نمیمونه......ایام به کام

خب خب میبینم که یه داستان باحال دیگه از آبجی پریچهر خودمون Smile :) :)
پریچهر خانم گل داستانت عالی بود فقط نکته ای رو که نباید فراموش کنی اینه که وقتی داستانی مینویسی باید خوانندرو گول بزنی یعنی خواننده برای خودش عاقبت داستان رو تصور کنه ولی نویسنده پایان رو طوری بنویسه که کاملا با حدس خواننده در تضاد باشه چون من اول داستان کاملا حدس زدم که از دکتر بهرام نظر میخوای.
با قسمت گفت وگوی بین شما وآقا داماد Biggrin توی قسمتی که گفتی"در مورد زندگیمون حرف بزنیم "خیلی حال کردم ;)
قلمت طلا خانم گل Wink ;) Wink ;) Wink ;) Wink ;) Wink ;) Wink

پریچه! قبلا گفته بودم که دنیا بی تو هیچه!
من یه داستان بیشتر اینجا شر نکردم ولی طی همون یکی فهمیدم:
تناسب بین تناقضات باید رعایت شه و اگه جایی از داستان فرود زیادتری داره و بی روحه باید جاهای دیگه از داستان به همون میزان فراز داشته باشه که جبران شه. جا داره فرازهاش نسبت دو به یک داشته باشه....
یه وقتا هست که داستان از نظر تو داره همونجور که هست و اتفاق افتاده پیش میره و بی نقصه ولی خواننده ای که سنسورهای حسی‌ش رو فعال کرده برای تحریک شدن، تک تک فراز و نشیبا رو مثه دست انداز زیر گاری حس میکنه!!
به همین خاطر یه تاج عروس میشه دستاویز و این همه کامنت ازتوش درمیاد.
اگر داستان واقعی اونقدری که باید فراز نداره میشه در عوض تاجایی که به داستان لطمه نزنه از مانور دادن رو فرود ها چشم پوشی کرد. اما معمولا چنین داستانای واقعی به دلیل اینکه از دید نویسنده پیش قضاوت میشن فرازهاشون نادیده گرفته میشه! Smile

پریچه! قبلا گفته بودم که دنیا بی تو هیچه!
من یه داستان بیشتر اینجا شر نکردم ولی طی همون یکی فهمیدم:
تناسب بین تناقضات باید رعایت شه و اگه جایی از داستان فرود زیادتری داره و بی روحه باید جاهای دیگه از داستان به همون میزان فراز داشته باشه که جبران شه. جا داره فرازهاش نسبت دو به یک داشته باشه....
یه وقتا هست که داستان از نظر تو داره همونجور که هست و اتفاق افتاده پیش میره و بی نقصه ولی خواننده ای که سنسورهای حسی‌ش رو فعال کرده برای تحریک شدن، تک تک فراز و نشیبا رو مثه دست انداز زیر گاری حس میکنه!!
به همین خاطر یه تاج عروس میشه دستاویز و این همه کامنت ازتوش درمیاد.
اگر داستان واقعی اونقدری که باید فراز نداره میشه در عوض تاجایی که به داستان لطمه نزنه از مانور دادن رو فرود ها چشم پوشی کرد. اما معمولا چنین داستانای واقعی به دلیل اینکه از دید نویسنده پیش قضاوت میشن فرازهاشون نادیده گرفته میشه! Smile

خوب بود
ولی نسبت به داستان قبلیت سطحش پایین تر بود
به هر حال شما استعداد خوبی توی پروراندن مطلب داری....حتی به نظرم به جز این داستان سکسی میتونی یه داستان نویس در سطح نسبتا بالایی بشی
موفق باشی

قلم بسیار زیبایی داری ..به عنوان یک دختر می تونم بگم که حس زنونه ای رو که گفتی کاملا درک کردم و باهاش ارتباط برقرار کردم..بهت تبریک میگم برای این استعدادت تو نوشتن..امیدوارم که در سطوح بالاتری ادامه بدی...میتونی این استعدادت رو پرورش بدی..موفق باشی

سلام
باید بگم قلم و احساست رو خیلی دوست دارم..داستانهای قبلیت رو نخوندم اما واجب شد بخونم!
من منتقد نیستم اما با این حال فضای داستانت دلچسب بود..شروع و پایان خوبی داشت!با نظر دوستانی هم که عقیده دارن نرفتن خرید و دنبال تاج عروسی گشتن تناقض دارن کمی موافقم اما به هرحال با احساس زنونه ی تو هم موافقم!اما به نظرم نقطه ی عطف داستانت زیاد جالب نیست و اینکه تاثیر حرف زدن با دکتر بهرام که البته چیز زیادی هم راجع بهش نگفتی اینقدر سریع جواب بده یکم تو ذوق خواننده میزنه!
صحنه های سکسی داستانم خیلی خوب بود اما به قولی تا وارد حس میشدی سریع پرتت میکرد بیرون...خب یکم طولش میدادید دیگه ;)
به هر حال بهت خسته نباشید میگم و واست آرزوی موفقیت های بیشتر از این دارم!

خوب بود بازم بنویس. . . . . . . . . .
راستش با این داستانت حال نکردم. نگارشت خوب بود و مثل داستانهای قبلی بود ولی موضوعش برام چنگی به دل نزد. من به نظر دیگران احترام میذارم. یکی میگه طولانی بنویس، یکی میگه کوتاهش کن. خب من میگم اگه طولانی مینویسی باید مطابق با آن توصیف صحنه ها و حالات زیاد باشه ولی اگه کوتاهه که برعکس. این داستان برای من کوتاه بود ولی توصیف صحنه ها زیاد و طولانی واسه همین میگم از موضوعش حال نکردم چون میشه گفت فقط یک موضوع عروسی و شب زفاف بود که خیلی طولانیش کرده بود. من کمی خسته شدم از خوندنش. میخواستم در مورد داستانت بیشتر بنویسم ولی منصرف شدم. در کل داستانت خوبه. موفق باشی

درود خانم پریچهر ، اول یک چیزی بگم من این کامنت را در اصل برای داستان قبلی شما باید می گذاشتم ولی مسلّم بود که الان از وقتش گذشته برای همین اینجا نوشتمش و دوم اصل ماجرا : داستان "پریچهر و آقای دکتر " به زعم بنده از هر نظر فوق العاده بود و در اصل این داستان فعلی هم فوق العاده است ولی یک نوع جوشش حسی در اون داستان بود که خواننده را با خودش میبرد به عمق حوادث انگار که به طور واقعی داره ماجرا را می بینه حتا نه به صورت فیلم ، به طور واقعی . حتمن خودتون بهتر از من مبحث "جوشش" و "کوشش" را در مورد شاخه های مختلف هنر و علی الخصوص ادبیات میدونید . بحث اینه که تقریبن همه می تونند با تمرین و خواندن و دقت ،آثار ادبی بی عیب و نقص خلق کنند و استعداد نقش زیادی در این بین نداره ؛ اینجا وقتی است که ادبیات مثل شاخه های دیگر هنری به سمت وجه صنعت بودنش پیش میره (این در مورد همه هنر ها مصداق داره هنر ها از یک منظر نگاه دو سمت و وجه دارند وجه هنری صرف و وجه صنعتی ) و همه می تونند حتا بدون داشتن استعداد ویژه ای آثار هنری بدون هیچ ایرادی بسازند منتها از وجه صنعتی اون مثلن حافظ را با سعدی در نظر بگیرید [که هر دو تقریبن هم عصر بودند و شاعر وهمشهری وخیلی اشتراکات دیگه] و هر دانشجوی سال اولی ادبیات این را می دونه که سعدی به واقع استاد بلا معارض سخن پارسی بوده وهست و تقریبن هیچ شخصیت دیگری از متقدمین از نظر سطح سواد با او قابل مقایسه نیست و اتفاقن حافظ از نظر سطح آگاهی های ادیبانه در سطح متوسطی قرار داره هر دوی این شعرا هم غزل به فراوانی سروده اند .به غزلیات سعدی از نظر علمی (ادبیات) نمی شه یک نقطه ی کوچک هم ایراد گرفت و به غزلیات حافظ ایرادات زیاد می شه گرفت . ولی ... مردم 500 -600 سال است که در هر شاءن اجتماعی و فرهنگی که باشند و به بهانه های مختلفف شعر حافظ می خونند ولی کلیات سعدی را در گوشه کتابخانه هایشان نگه می دارند . چرا که حافظ در اکثر موارد شعر سروده ، آنچه ازحس شاعرانه در او جوشش کرده به صورت شعر سروده و سعدی با اون همه علم شعر ساخته ؛ مثل یک صنعتگر چیره دست با کوشش به صورت شعر صنعتگری کرده . تفاوت داستان قبلی و فعلی شما هم -با اینکه به آن شدت محسوس نیست- در این نکته باریک نهفته است . شما قلم شیوائی دارید که اگر با جوشش ادیبانه به حرکت در بیاد مثل داستان قبلی تون می تونه ماندگار بشه و صد البته حتی اگر داستان را صنعتگری هم کنید هیچ ایرادی بر نتیجه آن وارد نیست فقط شاید مانائی اولی را نداشته باشد.
من را به خاطر زیاده گوئی شاید بی جا ببخشید و پیروز باشید.

خانم یا اقای رودی من با این گفته شما که با تمرین و دقت میشه نویسنده شد و اثار هنری بی نقص!!!! خلق کرد و استعداد تاثیری در این بین نداره!!!!!! به کلی مخالفم. یعنی هرکسی بدون هیچ استعدادی در نویسندگی میتونه فقط با تمرین نویسنده بشه و تازه اثر هنری بی نقص هم خلق کنه!!!!؟؟؟ اگه اینطور بود که همه مردم جهان با کمی تمرین تبدیل به نویسنده میشدن. اینکه تمرین و یادگیری در هر زمینه ای باعث پیشرفت میشه کاملا درسته ولی فکر میکنین چه چیزی باعث میشه که یکی موفق بشه ویکی هم نه. در هنر استعداد حرف اول رو میزنه تمام هنرمندانی که در هنرهای خودشون موفق و به نام شدن استعداد درخشان در زمینه هنر خودشون داشتن. به عنوان مثال چیزی که باعث شد پرویز یساولی در زمینه مجسمه سازی،استاد فرشچیان در نقاشی ،ابوالحسن صبا در موسیقی و خیلی از هنرمندان در هنرخودشون موفق باشن به خاطر حس هنری هست که از درونشون جوشش میکنه. حتی همون حافظ و سعدی که خودتون ازشون نام بردین.
یه نویسنده وقتی قلم به دست میگیره حس نوشتن و تمام کلمات بدون اینکه خودش بخواد جاری میشه. حتی خود شما برای نوشتن همین مطلب از حس درونیتون استفاده کردین. امیدوارم که تونسته باشم منظورم رو بهتون رسونده باشم...

مرسی roodi2 از کامنتت
نویسندگی یکی از سخت ترین کارای روزگاره که خیلی نکات باید توش رعایت بشه اما منم معتقدم اگر استعداد یا ذوق کاری در آدم نباشه هر قدر هم مطالعه و تمرین کنه و تو سر خودش و ابزار تولید هنرش بکوبه ازش اثر دلنشینی در نمیاد.
نوشتن داستان سکسی قطعا سبک مورد علاقه من نیست و پر رنگ شدن سکس گاهی قصه آدمو خراب میکنه اما دلم میخواست امتحانش کنم و از کامنتای بچه ها برمیاد که مخاطب خودمو پیدا کردم و از این بابت خوشحالم.

Mafia band
مرسی از مطالبی که نوشتی. بحث خیلی خوبی بود و لذت بردم از خوندنش. یه جاهاییش باهات موافق نیستم مثلا وقتی حکمای کلی در مورد چطور بودن ما ایرانیا صادر میکنی نمیگم گزاره ات درسته یا غلط فقط گزاره های کلی به اساس مطلبی که مینویسی لطمه میزنه.
و یه چیز دیگه حالا برای من خیلی عجیبه کسی که از اصول هایدگر و هرمنوتیک حرف میزنه ازش بعیده از نویسنده ای مثل مودب پور دفاع کنه! (این هیچ ربطی به داستان من نداره ها. فقط نظر شخصیمه در ارتباط با نقدایی که تا حالا ازت دیدم)

مافیا باند عزیز با بیشتر چیزهایی که گفتی موافقم. درمورد استعداد و تاثیر اون درهنر تقریبا نظرت نزدیک به نظر من بود. اما در مورد خوانندگی باید ببینیم موفقیت رو در چه چیز میدونیم. اتفاقا برای خوانندگی نیاز به داشتن حنجره مناسب از الزاماته ولی متاسفانه با نداشتن صدای خوب هم میشه یه خواننده موفق شد. به این خاطر که در خوانندگی چیزی که حرف اول رو میزنه فروش یک البوم موسیقی و حواشی اطراف اونه. بوده و هستن کسانی که داعیه خوانندگی دارن و با وجود نداشتن صدایی خوب فقط به خاطر گل کردن یکی دوتا اهنگ تبدیل به یک خواننده معروف و حتی پولدار شدن. متاسفانه دراین مورد دیگه استعداد و صدای خوش حرف اول رو نمیزنه واین تبلیغات و حاشیه ها هستن که موفقیت و عدم موفقیت یک خواننده رو تعیین میکنه. در حالی که در مثلا نویسندگی فرد به اتکا هنر ذاتی خودشه که مورد وثوق قرار میگیره...

Mafia band
از این پیاز داغو برنجت کلی خندیدم ;)
من وقتی باید تو آشپزخونه وقتمو تلف کنم، تو ایران سانگ آهنگای همین خواننده هایی رو که میگی گوش میدم و گاهی وسط پیاز سرخ کردن یه چیزای خوبی هم درمیاد Wink

سلام
چی بگم احسنت بر شما
باید به عنوان یک نویسنده و منتقد باید بگم داستان خوبی در ذهن پرورش دادید
شما می توانید با این ذهن فعال نویسنده خوبی شوید فقط در این زمین های جنسیتی نویسید شما حیف هستید
با تشکر از داستان خوبت به عنوان یک خواننده نه نویسنده و منتقد

بزرگی میگفت : زنان همزمان 3 مرد می خواهند یکی برای اذیت کردن یکی یرای سکس و یکی برای عشق ورزیدن, در طول داستان داشتی این حرفو ثابت میکردی . تا تونستی بهش توپیدی و تا یه سکس جانانه بهت نداد نتونستی دوستش داشته باشی. در واقع اگه با اون بنده خدا کنار اومدی تنها به خاطر ازدواج یا مالکیت نبود فقط زمانی که حس کردی اون به تنهایی میتونه نقش هر 3 مرد را داشته باشه بهش دلبستی تو بعضی جاها به وضوح خودت اشاره میکردی که دیگه نه سینا نه بهرام برات مهم نبودن .بله عزیزم تو وقتی فهمیدی یه مرد پیدا کردی که کار دوتای قبلی انجام میده و تازه مالک (البته متاسفم این لفظ زشتو بکار بردم چون انسان که کالا نیست تا حق مالکیت داشته باشه ) اون هستی پذیرفتی که همسرت باشه . البته این زیاد عجیب نیست در بین زنان ولی چیزی که برای من مهمه این یه قسمت از حس زنانه گی ست یا چیزه دیگریست نمیدانم.
من تو را تحسین میکنم که در ابتدای داستان بخوبی توانسته بودی یه چهره نفرت انگیز از خودت تصویر کنی که هنر واقعی تو را بخوبی نشان داد. فضا سازی داستان چندان جذاب نبود ولی نکته موفقی که در تو میبنم اینه که شخصیت داستان هات بزرگ میشن.هر چند من همچنان فضای داستان پاتریس لومومبا را بسیار بسیار میستایم . یه حس غبار گرفتگی در طول داستان بچشم میخورد و شادبی و تراوت را از داستان گرفته بود وقتی داستان را میخواندم و با اینکه پایانش مثل شاهنامه بود ولی ان فضای غبارالود باعث می شد پایانی متفاوت از بقیه فضای داستان حس نکنم . من اسمش را میزارم (فضای یک عشق خاکستری ) پریچهر عزیزم موفق باشی

pesare aryayi
بله ادامه داره. داره ولی هر قسمت تا حد زیادی مستقل از قسمت قبله و داستان تو هر قسمت به یه جایی میرسه.
اگه روی لینک "شب پریچهر و آقای دکتر" اول داستان کلیک کنی میتونی داستانای قبلی رو هم ببینی.

من نیازی ندارم خودمو به کسی مثل تو ثابت کنم، تو وامثال تو هر وقت کم میارن به طرف میگه جنده، واسم مهم نیست تو چی میگی چون با این حرفات نه چیزی ازمن کم میشه نه چیزی بهم اضافه میشه بلکه تجربة خوبی میشه واسه شناخت ادما، این آخرین صحبتم با توئه چون بحث کردن با تو فقط اتلاف وقته، روزگار خوب همه چیزو یادت میده نیازی به جواب دادن این کامنت نیست پیش خودت فرض کن که با چند تا حرف مزخرف بازی رو بردی و من کم آوردم اما من اعصابمو از سر راه نیاوردم که صرف تو کنم، حالا بشین و واسه خودت جمله بباف واقعاً واست متأسفم، بای

پریچهرجان سلام.خسته نباشی عزیزم.این اولین باره که دارم نظر میدم چون تمام داستانتو خوندم و ازشون نهایت لذت و بردم و دیدم خالی از لطفه که بگم دست به قلمت حرف نداره.زیبا وروان وصریح مینویسی.جزوه نویسندهایی هستی که خیلی قبولت دارم.منم دارم یک داستان سکسی مینویسم ولی به جاههای سکسیش که رسیدم نمیدونم چطور توضیحش بدم.نصیحتهای کفتارپیرعزیزوتکاورجان رو به گوش گرفتم ودارم ازشون نکته برداری میکنم چون نمیخوام یک داستان آبکی باشه دو هفته هست که شروع کردم به نگارش داستانم ولی لحظات سکسی که داشتم رو نمیدونم چطور بنویسم.از تو پریچهر عزیز و دوستان تقاضای کمک دارم.و در اخر منتظر ادامه داستانهات هستم بنظرم داستان وقتی زیبا باشه هرچقدر هم که طولانی باشه بازم لذت بخشه.موفق باشی عزیزم.نمره 100 حقته که میدم

كاملا كسشعر و دروغ بود..............

همش دروغ و كسشعر بود معلوم بود كه توي رويا پردازي بودي و از اول تا اخرش متوجه شدم همه جاي داستانت پر از رويا پردازي بود نميدونم چي بهت بگم واقا كه فكر ميكني همه مثل خود ابله هستن فقط خواهشا ديگه رويا پردازي نكن تو اخه تا حالا به عمرت تو حتمي يك دختر ترشيده هستي كه از بي شوهري اومدي اين مزخرافتو نوشتي

درضمن اگر واقا داستانت راست باشه يعني پس اينجوري با شوهرت هر روز سكس ميكنيد بابا ولمون كن يعني تو شوهرت انقدر عقده ايي و شل ول هستيد كه تا كنار هم ميشينيد سكس ميكنيد برو بمير بابا خلاصه من نميخوام فحشت بدم چون رويا پردازيت يكم قشنگ بود ولي از اين به بعد ديگه فكر نكن همه ابله هستن كه اين توهمات تورو باور كنن برو همون خود ارضايت رو بكن بابا..............

من کاملا با hobbit-70 موافقم.
داستانت نباید قابل پیش بینی باشه پری جان.
درسته زیبا بود ولی داستان روزان خیلی قوی تر بود.
در ضمن خواهشا داستانتو کوتاه نکن که کیفیت کارو میار پایین.