شروع وحشتناک دوستی ما

سلام اسم من مهرداد.17 سالمه.داستانی که براتون نوشتم مربوط میشه به ماه پیش که از یه شروع وحشتناک اغاز میشه،به یه پایان خوش...!
............................................................................
صبح بود باصدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم.بعد خوردن صبحانه راهی مدرسه.شنبه بود ماهم مثل همیشه حوصله مدرسه نداشتیم.سر ایستگاه تاکسی های ازادگان بودم[خونه ما کرج] که بعد10دقیقه تاکسی اومد.خالی بود ولی من از قصد عقب نشستم.چون رانندش از اون کنِه هابود،هر کی کنارش میشست تالحظه رسیدن مُخشو میخورد.منم که مسیر هر روزم بود عقب نشستم.بعد چند دقیقه دختری با یونی فورم مدرسه اومد عقب نشست پیش من.هنوز در نبسته بود که روبه راننده گفت:آقا حرکت کنید من اون 2نفر حساب میکنم.رانندهم که تو کونش عروسی شد حرکت کرد.اون روز یه امتحان خیلی سخت داشتم ولی من تا 4صبح پای پی ای3 بودم داشتم بازی میکردم.درد رد نشدن قسمت سخت بازی از یه طرف و سختی تقلب امتحان امروز از طرف دیگه.داشتم بازی تو ذهنم مرور میکردم که یه چیز سنگین رو شونه هام حس کردم.سریع برگشتم دیدم سر دختره روشونه هامه.با صدای زجر الود چشمای بسته گفت:حالم بده ...قرص خوردم...تا اینو گفت بیهوش شد.منم باصدای بلند داد زدم حاجی بدبخت شدیم جَوون مردم از حال رفت حاجیم که دوباره حرف منو تکرار کرد رنگش پرید سریع یک دو پر کرد ما رو رسوند بیمارستان.توراه چند باری مغنعه دختره کشیدم تند تند میگفتم خانوم؟خانوم؟جون مادرت بلند شو...به لاخره رسیدیم .بدو بدو رفت تو بیمارستان که دکتر بیاره منم سریع از ماشین پیاده شدم.دو به شک بودم که بلندش کنم بیارم بیرون یانه؟که انقدر طول کشید تا بچه های بیمارستان اومدند منم یه نفس راحت کشیدم.دیدم راننده داره میره بلند داد زدم حاجی کجا؟اونم با حالت مسخره گفت زنم حالش بده دارم میرم خونه...ببخشید.از جیبش خودکار دراورد شمارش کف دستم نوشت رفت.تا رفت نگاه به شماره کردم دیدم 6رقمیه.تو دلم گفتم کیرم دهنت ترسو دیگه عقب ماشینتم نمیشینم.شاید حق داشت چون همه جوره بوی دردسر میداد.منم بیخیال شدم رفتم تو بیمارستان.از اون اقا که تو پذیرش بود پرسیدم مریض ما کجا رفت؟طبقه 2برو بهت میگن.منم از پله ها اروم رفتم بالا پاهام نمیکشید برم ولی دلم هم نمیذاشت برگردم اخرش دلم پیروز شد رسیدم تو اتاق دختره که دیدم واقعا اوضاع خرابه.چند تا دکتر پرستار دورشن یک جا دلم فرو ریخت نمیدونم چرا ولی این دفعه دلم راضی بود فرار کنم ویه حسی میگفت ببین چی میشه.من انقدر دوبه شک بودم که فرار نکردم وایسادم.یه گوشه اتاق رو صندلی نشستم که پرستار اومد ازم پرسید چه نسبتی باهاش داری؟منم که میخواستم توضیح بدم که هیچی. دوباره پرسید چیکارش کردی به این روز افتاده؟سریع گفتم، میگفت که قرص خورده نمیدونم چی بود.پرستارم مثل برق رفت تو اتاق به دکتره گفت همراهش میگه قرص خورده.دکترم سریع به پرستاره گفت باید معدشو شستشو بدید همون دکتره داشت حرف میزد رو به من گفت قرص چی خورده؟منم باصدای لرزون اروم گفتم نمیدونم.خیلی خوب بروبشین تا خانوم ... بیاد ببینم چی میگی.دوباره نشستم رو صندلی راه رو که پرستاره صدام زد منم رفتم پیشش.فرم بهم داد گفت کامل پرش کن.منم فرم پرکردم اون قسمت مشخصات بیمار،نسبت با بیمار خالی گذاشتم بهش تحویل دادم.نگاهی به فرم کرد نگاهی به ما بعد با حالتی که چین بین ابرواش افتاده بود گفت نمیدونی چه نسبتی باهاش داری؟منم که منتظر این جمله بودم گفتم: هیچی تو تاکسی بود اون رانندم شاهدش من چه میدونم این کیه.البته همیه اینارو با صدای اروم میگفتم.یه ذره صدامو بلند کردم گفتم من حتی اسم اینم نمیدونم عجب گیری کردیما...پرستارم یه زره مکث کرد گفت پسر خوب یه جسد نیمه جون اوردی اینجا طلب کارم هستی من از کجا بدونم چی راست،یه نگاهی به فرم کرد گفت اقا مهرداد واسه من مسعولیت داره.منم پریدم وسط حرفش گفتم لازم نکرده دلتون واسه من بسوزه به اسم کوچیک صدا کنید بگین من الان باید چیکار کنم؟رو به پرستار بقل دستش کرد گفت زنگ بزن پلیس همه چی معلوم میشه...منم داد زدم پلیس!پلیس واسه چی؟گفت مگه به خودت شک داری؟نه...نه معلوم که نه اصلا زنگ بزنین بهتره این جوری حداقل از شر شما خلاص میشم من که به خودم شک ندارم.گفت مطمئنی؟اره انقدر مطمئن که تا اخرش وایمیسم.یه لبخند زد گفت حتی انقدر مطمئنی که اون کیف صورتیم مال تو؟یه نگاه به دستم کردم دیدم هنوز کیف دختره دستم اصلا نفهمیدم این کی برداشتم نه این مال من نیست.گفت خوب بگرد ببین توش چیه.سریع زیپشو باز کردم خداروشکر موبایلشو پیدا کردم.باورش برای خودم سخته چه برسه به شما که واقعا تو اون شرایت نمیدونستم باید چیکار کنم برای همین اِین این بچه های الکی خوش رفتم تاگوشی بدم به پرستاره که دیدم نیست برای همین از همکارش که موقع صحبت کردن کنار مابود پرسیدم نیستند؟الان میاد.چند قدمی تو راهرو زدم که به لاخره اومد منم گوشی بهش نشون دادم گفتم این تو کیفش بود.اونم به صورت خیلی جدّی گفت زنگ بزن پدر مادرش بیان.رفتم تو مخاطباش،مخاطب زیادی نداشت شماره مادرش گرفتم بعد 3تا بوق برداشت.سلام کردم باحالت ناله عصبانی باهم گفتم دخترتون حالش بده اوردمش بیمارستان تروبه خداسریع خودتون برسونید.که نذاشت حرفم تموم بشه سریع گفت به باباش زنگ بزن...نه نه اونم برنمیداره زنگ بزن الناز همسایمون سریع میاد تلفن قطع کرد صدای بوق اشقال تو کل مغذم پیچید.متحیّر از برخورد مادر دختره که چرا... که چرا قطع کرد....یک ان به خودم اومدم به خودم گفتم حالا چیکار کنم...که پرستاره اومد تو اتاق گفت چیشد؟ منم گفتم مادرش بود قطع کرد.پشتم بهش بود صورتم رو به پنجره که از پشت اومد نزدیکتر گفت میدونی چه قرصی خورده؟منم هیچی نگفتم گفت ترامادون اونم با دوز بالا. منم برگشتم بهش گفتم چی ؟؟؟گفت چی نداره میخواسته خودکشی کنه.اینو که گفت یک ان بغض گلوم گرفت صورتم قرمز شد صدام گرفت دیگه واقعا فکرم به هیچی نمیرسید.پرستارم که حال مارو دید گفت نگران نباش کمکت میکنم از این ماجرا خلاص شی.لحظه های خیلی بدی بود هم دیگه کاملا فهمیده بودم بدبخت شدم،هم دلم به خاطر دختره میسوخت.که اومدم به پرستاره بگم حالش خوب میشه که حالش گفتم بغضم ترکید زار زار گریه کردم پرستارم گفت ا ا ا مرد گنده نگاش کن... ببین چیکار میکنه... حالا مگه چیشده چند ساعت دیگه به هوش میاد خوب خوب میشه،اشکاتو پاک کن که یه صدای اومد،یه پرستار دیگه بود که رو به همین پرستار مهربونه گفت پریسا مریض تخت 12حالش بده برو ببین چیشده .گفت من الان میام گرییه نکنیا بعدش رفت.منم کنار تخت همون دختره رو یه صندلی نشستم دستام گذاشتم رو تخت سرم گذاشتم رو دستام دوباره گریه کردم وای که چه حس بدی بود حسی که همراه باتپش قلب شدید همراه بود.من بدبخت نمیدونم چه گناهی کرده بودم که گیر ادم خودکشی کرده افتادم.اییین این ادمای بدشانش که موقع بازیای انلاین گیر یه ادم عقده ای میوفته مثل سگ میبازن...ولی این دختره که کنارم بود نه توهّم بود نه بازی،باید باهاش کنار میومدم.چند ساعت توهمون وضعیت بودم حوصله نفس کشیدن هم نداشتم که پرستاره اومد دستشو روموهام گذاشت گفت چه قدر به حرفم گوش کردی گریه نکردی.پاشو که داره به هوش میاد.منم سریع خودم جم جورکردم از روصندلی بلند شدم.حدوداً نیم ساعتی گذشت به هوش اومد اروم اروم چشماش باز کرد اون موقع پرستاره با یک دکتر بالاسرش بودن. دکترم بعد یه کم معاینه کردن چند تا سوال پرسیدن از دختره رو به پرستاره گفت تا پس فردا حالش خوب میشه مرخص.پرستارم گفت دیدی چیزی نشده بعد بادکتره رفت بیرون.اشک توچشمام جم شد ولی این دفعه از خوشحالی بود دختره که حالا اسمشو میدونستم سرش رو به پلو خوابیده بود رو به پنجره.منم گفتم بذار تو حال خودش باشه خواستم برم بیرون که صدای دل نشینی بلند شد گفت چرا منو نجات دادی؟من که انتظار این جمله رو نداشتم گفتم چی...؟چرا نداره تو، تو تاکسی بودی پیش من که از حال رفتی... بیا خوبی کن.اونم صورتش به طرف من برگردوند ولی هیچی نگفت.نگاه مظلومش دل هر ادمی میلرزوند.بیخیال رفتن شدم اومدم کنارش نشستم.بزرگ ترین سوال تو ذهنم که چرا اون قرص خورده ازش پرسیدم.با معطّلی گفت چرا میخوای بدونی؟اومدم جواب بدم که پریسا همون پرستاره اومد تو اتاق گفت به به پسر احساسی ما چه خلوتی کرده... شما چطوری نازنین خانوم....منم خجالت کشیدم سرم انداختم پایین.تازه یادم اومد که مادر نازنین چی گفته،ببخشید گفتم از اتاق زدم بیرون سریع باگوشی نازنین زنگ زدم به همسایشون اونم سریع خودش رسوند.سراسیمه وارد اتاق شد من از جام بلند شدم همسایشون همه جوره خوشگل بود... لحظه اول طوری نگاش کردم بدبخت ترسید منم سریع نگامو پیچوندم به دم دستگاه تو اتاق بعد اهوال پرسی من رفتم بیرون چون فکر کردم شاید حرف خصوصی داشته باشن.در اتاق بستم داشتم تو راهرو قدم میزدم که انگار برق از کللم پرید وای انگار پریسا 180 درجه عوض شده بود ولی نه اینطور نبود من از صبح تا الان هواسم بهش نبود.یه زن 27یا 28 یا شایدم 26یا 25 من چه میدونم چند سالش بود همین دورورابود... با رپوش سفید موی رنگ شده کنار زده .که تازه من فهمیدم اومدم بیمارستان خصوصی.سینه های نسبتا بزرگ عینک بدون فرم که چهرش واقعا زیبا بود ولی به پای النازهمسایه نازنین نمیرسید.همین دختره که چند دقیقه پیش رفت تو.یه نیم ساعتی پشت در بودم دیگه داشت ساعت 3میشد موقع رفتن ما به خونه.در زدم رفتم تو اتاق نازنین که دیدم خوابیده.به الناز گفتم من باید برم دیگه دیرم شده.النازم رو صندلی نشسته بود پاهاشو انداخته بود روهم که معلوم بود رونای بزرگی داره.باصدای اروم که دل هر بچه رو میلرزونه گفت اگه تو نبودی معلوم نبود چه بلای سر نازنین میومد پرستاره همه چی بهم گفت...نازنین بچه طلاق واقعا از نظر عاطفی بد پیش پدرش زندگی میکنه ماهم همسایشون حواست باشه که فکر بدنکنی.راستی بازم ممنون فقط به پدر مادر نازنین نگیا منم نیش خندی زدم گفتم خیالت راحت فقط به مادرش گفتم اونم مارو مثل سگ پس زد...راستی نازنین دوستی فامیلی نداره که همسایش به زحمت نیوفته؟لبخندی زد گفت نه اگه خیلی ناراحتی تو پیشش بمون،چون پسر خوبی هستی بهت میگم،به خاطر اخلاقش هیشکی دورورش نمیاد.موبایل نازنین پس دادم خدافظی کردم.داشتم میرفتم که دیدم زشته ازپرستاره تشکر نکنم رفتم پیشش ازش به خاطر راهنمایاش،دلداریش تشکر کردم.اونم گفت داشتی سکته میزدی دلم نیومد ولت کنم از این موردای اینجا زیاده...راستی همیشه زود میزنی زیر گریه؟منم باحالت اخم تو ابروهام، گفتم مثل اینکه شماهم بدتون نیومد،حالا بگذریم میخواستم تشکر کنم که کردم.اونم سریع خودشو جم جور کرد گفت خوش اومدی.منم که دیدم ناراحت شده عقب عقب رفتم گفتم پریسا خانوم تا اخر عُمرَم به خاطر شما هم که شده این بیمارستان میام ...بای.لحظه نگاش کردم دیدم خوشش اومده لبخند زد اخماشو توهم کرد زیر لب یه چیزی گفت که من نفهمیدم.از بیمارستان اومدم بیرون یه نفس عمیق کشیدم که تا ته ریه هام رفت هوای عالی بود دیگه از تپش قلب خبری نبود.از اون سردردیم که به خاطر هوای بیمارستان بود داشت کم میشد.اروم اروم قدم زنان از بیمارستان زدم بیرون نگاه به دورورم کردم نفهمیدم کجام دربس گرفتم رفتم خونه.
............................................................................
انقدر خسته بودم که بدون ناهار تا8شب خوابیدم بلند شدم یه ذره بازی کردم .... حوصله خانواده نداشتم شام تو اتاقم خوردم ساعت10خوابیدم تمام طول شب به فکر نازنین بودم.فکرم همش درگیر پدر مادر نازنین بو که از هم جدا شدند.نازنین بچه طلاق بود کاریشم نمیشد کرد از نگاه، رفطاراش میشد فهمید بچه افسردهیه.البته یه نیم فکریم به الناز کردم...جیگری که اگه تو فشن تی وی میرفت الان باید باپارازیت تو ماهواره میدیدمش.اون شب هر جوری بود سرکردم صبح روز بعدشم مدرسه نرفتم چون اینقدر فکر خیال داشتم که اگه میرفتم مدرسه هیچی نمیفهمیدم.اون روزم رفتم درمانگاه 7000به اون دکتر چاقال دادم که گواهی پزشکی واسه 2روز قیبتم بنویسه .روزبعدش رفتم مدرسه همش به فکر نازنین بودم.از مدرسه اومدم خونه دیدم یه پیام دارم.لباسم عوض کردم پیام خوندم توش فقط نوشته بود سلام.شمارش قریبه بود.راستشو بخواید حس کنجکاویم گل کرد به همون که پیام داده بود زنگ زدم بعد2تا بوق برداشت اوه ه مای گاد... نازنین بود پشت خط از صداش که گفت سلام فهمیدم.تمام موهای بدنم سیخ شد دوباره قلبم شروع به تند تند زدن کرد هیچی نگفتم دوباره گفت پشت خطی هنوز مهرداد؟منم باصدای اروم گفتم نا... نازنین توای؟شماره من از کجا اوردی؟اونم گفت چه عجب صدای شمارو شنیدیم،از اون برگه ناقصی که تو بیمارستان پرکردی برداشتم یعنی من از پرستاره خواستم بهم بده اونم شمارتو داد.نذاشت حرف بزنم سریع گفت بازم ممنون که منو رسوندی بیمارستان منم گفتم قابلی نداشت.خواستم ازش بپورسم که چرا اون قرص خورده...اخه نیست ما تا حالا زیاد فرد خودکشی کرده ندیدیم. که این شارژ عوضی تموم شد تماس قطع شد .تووووووووف به این شانس که یه پیامی اومد که نوشته بود پس چی شد؟سریع باگوشی بابام از اینترنت شارژ گرفتم[اون روز پدرم مرخصی گرفته بود] پیامک زدم ببخشید شارژم تموم شده بود از بیمارستان کی مرخص شدی؟الان حالت خوبه...اونم جواب داد امروز صبح الانم فقط سرم درد میکنه یه کم طب دارم.از اینکه حالش خوب بود خیلی خوش حال بودم.جواب دادم خوش حال شدم روبه راهی هنوز،حالت خوب میشه نگران نباش.جواب داد مرسی که به فکر من هستی قرصام خواب اوره خیلی خوابم میاد بای.منم نوشتم خواب من ببینی بای.خیلی خوشحال بودم که نازنین حالش خوبه یعنی میشه گفت واقعا خوش حال بودم.شب شد ساعت11میخواستم بخوابم که یه پیامی اومد بیداری؟شماره نازنین بود.مثل سگ خوابم میومد ولی جوابشو دادم اره هنوز بیداری؟ گفت همین نیم ساعت پیش بیدار شدم حوصله ای اس ام اس بازی داری؟منم که واقعا خوابم میومد گفتم اره حالا از کجا شروع کنیم؟جواب داد مگه میخوای چیکار کنی که اینجوری میگی.منم خندم گرفت راست میگفت این چه طرز نوشتنه تا صبح اس ام اس بازی کردیم از هردری گفتیم تقریبا دیگه از همه چی هم باخبر بودیم.نازنین تنها بچه یه خانواده خرپول که مادرش به خاطر بلند پروازیاش از پدرش جدا شده بود.النازم تنها دوستش بود که20سالش بود.الناز یه دختر دانشجو خیلی شوخ تب بود که نازنین خیلی دوست داشت به خاطر اخلاق تیپ ظاهریش خیلی تودل برو بود همه اینارو نازنین گفت.اون شب کلی اس ام اس بازی کردیم یه جورای میخواستم حال هوای نازنین عوض شه.ساعت3خوابیدم.روز ها میگذشت تمام وقت من پیامک زدن به نازنین بود.به لاخره کاملا خوب شد میتونست بیرون بیاد.5شنبه ساعت5 باهاش قرار گذاشتم تو پارک ملت.قبول کرد منم خیلی خوشحال شدم.ما5شنبه مدرسه نداریم.صبح رفتم حمام ناهار زدم بعد2ساعت خواب بیدار شدم ساعت3:30بود، موهای من همیشه کوتاه ولی طوری حالتش میدم که وقتی موهام خابیده کسی باورش نمیشه که این چی بود.از زمانی که یادم میومد موهام بابام فشن میکرد از یه زمان به بعد دیگه خودم جوری که فقط تو استرخ موهام هیچ حالتی نداره دیگه واسه مدرسم هر روز یه مدلی میدادم ...شلوار مشکییم که رگه های به رنگ نسکافه داشت پوشیدم یه تیشرت سفید که عکس جلوش 3تا پسر بچه به شکل کارتون داشت به تن کردم.بافتمو که تازه امسال خریده بودم رنگش سفید بود طرح یقش نیکون،تنگ بود به تن کردم.بگذریم اینارو گفتم که فکرنکنین نازنین از من سر البته یه ذره یا شایدم خیلی سره یا مساویم یا شایدم عمرا من سر باشم یه چیز تو همین مایه ها...رفتم سر قرار منتظر شدم تا به لاخره اومد.وای که چه قدر خوشگل شده بود شلوارابی پالتو مشکی شال صورتی به سرش بود با صورتی بدون ارایش. چه قدرهم صورتی بهش میومد.اومد جلو دست دادیم نشستیم رونیمکت پارک. نازنین واقعا دختر تاپی بود تمام لباساش مارک داربود.صداش خیلی دوست داشتنی،به دل میشست.جوری که ادم دوست داشت فقط واسش حرف بزنه... شروع کردیم به صحبت کردن انگار20سال بود همدیگرو ندیده بودیم.نازنین هم سن من بود ولی رشتش ریاضی بود من تجربی.سوالی که برای بار صدم پرسیده بودم،بازم پرسیدم.بهش گفتم توکه همه چی داری،خدارو شکر خیلیم خوشگلی....روخشکلی تاکید کردم،تازه چشمای سبزتم زیبایتو دو چندان میکنه خلاصه کلی مقدمه سازی کردم گفتم چرا خودکشی کردی؟اونم سرخ شد اشک تو چشمای سبزش جم شد گفت واقعا چرا میخوای بدونی؟گفتم همینجوری اصلا ولش کن.نمیدونم چرا هر وقت این سوال میپرسیدم از خودم بدم میومد دوست داشتم سریع حرفم پس بگیرم...اومد نزدیک دستاش گذاشت رو دستم وای چه قدر بدنش داغ بود تو اون هوای سرد.نفساش نامیزون شده بود گفت این حرفای که بهت میزنم رازای منه به هیشکی نگو منم به نشونه تایید دستاش فشار دادم...گفت من از مادرم هیچ خیری ندیدم اون پارسال از پدرم جداشد بعد6ماه ازدواج کرد ولی پدرم وفادار موند الانم تنهاس.اون موقع که مادرم بود هیچ خیری به ما نرسید.منم دیگه از همه چی خسته شده بودم تنها لحظات خوبم تو این یکسال باالناز بود.الناز که میشناسی...النازم الان دانشجو میخواد...ولی نمیتونه زیاد بامن باشه،منم به قصد مردن باهزار بد بختی اون قرصارو جور کردم خوردم.انقدر فکرم درگیر بود که نفهمیدم چرا قرص صبح خوردم شاید یه دلیلشم بی احتیاتی خودم بود من از این جراتا نداشتم برای اینکه راحت بمیرم 4تاباهم خوردم. هم پشیمون بودم هم نه وقتی یاد زجرهای که کشیده بودم میوفتادم.یاد شبای تنها...یا موقعی های که دوست داشتم با یکی دل سیر حرف بزنم...قصه خوردن از اینکه مادر من چرا... میخواستم یکی دیگه بخورم ولی وقتی یاد الناز بابام میوفتادم پشیمون ...دیگه دیر شده بود منم قرص خورده بودم میخواستم برم دکتر ولی بیخیال شدم منتطر مرگ.انگار دلش خیلی پر بود،وقتی حرفاش تموم شد یه اهی کشید گفت الان به جز تو فقط الناز میدونه.منم که بقض گلوم گرفته بود فقط چند دقیقه بهش ذول زدم گفتم پس چرا مدرسه رفتی؟یه ذره اشکاش پاک کرد خندید گفت نمیدونم شاید اثر قرص داشت شروع میشد منم داشتم عقلم از دست میدادم.دیدم دیگه داره گریه هاش به فریادی میکشه سرش گذاشتم رو سینه هام بادستم اشکاش از گونه هاش پاک کردم گفتم مهم اینه که الان تو زنده ای...زندگی سخت بگیری سخت میشه اسونم بگیری مسخره پس ایین من الناز به شوخی بگذرون تا راحت تربشه..تازه دختر خوب ادم تا به بن بست میخوره خدکشی نمیکنه!حرفام داشت ارومش میکرد خیلی اروم دیگه انگار حالش خوب شده بود نگرانی نداشت سرشو از شونه هام برداشت گفت: توهم خیلی خوب دل داری میدیا مهرداد.یه لحظه که به خودمون اومدیم دیدیم انگار خیلی بیخیال شده بودیم که تو پارک همدیگرو بقل کردیم،با ترس دورومو نگاه کردم دیدم به جز یه پیرمرد پیرزن هیشکی تو پارک نیست باهم زدیم زیر خنده واقعا اگه یه ماموری،اشناای نازنین تو بقل من میدید چیکار میکردم.باهم بلند شدیم قدم زدیم تو راه بستنی گرفتم باهم خوردیم تو اون هوای سرد میچسبید.تا دم خونشون همراهیش کردم ازش خدافظی کردم اونم گفت بعد این همه درد،سختی امروز بهم خیلی خوش گذشت واقعا ازت ممنونم که واسه من وقت گذاشتی....رفتم جلوتر دستاش گرفتم گفتم از این به بعد من تو یه دوست واقعیم،دوستاای که همیشه باهمیم منم همیشه دوست دارم. سریع پرید تو بقلم گفت عاشقتم مهرداد.چند دقیقه تو بقلم بود بعدش رفت.
...........................................................................
دوست دختر یه واژه بی معنی واسه من.تاقبل از نازنین من چندتای دوست دختر داشتم بیشتر در حدّ خوابوندن کل دوستام بود.راستشو بخواین من اصلا تو مود این چیزا نبودم الانم نیستم.هردفعه مخ زنی می کردم و هر بار که موفق میشدم شماره دوستام میدادم همیشم بهم میگفتن تو دیوانه ای مهرداد...راست میگفتن واقعا من دیوانه بودم...از هیچ دختری بدم نمیاد ولی روی خوش هم نشون نمیدم...امّا نازنین یه چیز دیگست نه به خاطر تیپ ظاهریش که واقعا شاهکاره و نه به خاطر پول داریش شاید به خاطر شروع جالب دوستی ما که فقط من اون روز میخواستم برم مدرسه که گیر این افتاده بودم...البته تا باشه از این گیرا!!!!!...روز ها میگذشت من نازنین واقعا به هم وابسته شده بودیم.جوری که اگه یک روز همدیگرو نمیدیدیم یا به هم زنگ نمیزدیم میمردیم.تمام این وابستگیا به خاطر شروع خیلی جالب رابطمون بود البته رابطه ای که دوطرف بود خیلی خیلی عاشقانه...تمام وقت ما تو پارک میگذشت هر وقت میرفتیم اون دو تافسیلم اونجا بودن،چند باریم سینما،کافی شاپ هم رفتیم ولی چون فقط دوست داشتیم حرف بزنیم بیشتر تو پارک بودیم.منم دیگه حوصله بازی،درس،خانواده نداشتم فقط دلم میخواست بانازنین بودم درسام داشت اوفت میکرد ولی مهم نبود.از کورس تموم کردن بازیای بزرگم که بین دوستام داشتم هم عقب افتاده بودم. مهم این بود که نازنین داشت از لاک افسردیگی خارج میشد منم داشتم حس عاشق شدن تجربه میکردم...وسطای هفته بود مادرم گفت 5شنبه میره خونه ی خواهرش.منم بابی اعتناای گفتم به من چه سلام برسون،ولی خوشحال بودم چون من از خونه خالی نهایت استفاده میکردم.راستش بخواید فقط بازی سکسی میکردم،قلیون 10ساله بابام کش میرفتم چاقش میکردم میکشیدم...قلیونه بد چیزیه هرکی مییاد خونه ما اول دل سیر میکشه بعد سلام علیک میکنه... خیلی حال میکردم خلاصه سَرَکیَم به ماهواره میزدم چند تا شو،رقص،شو لباس میدیدم....نمیدونم چرا ولی دلم میخواست نازنین پیشم باشه.بهش با اسرارگفتم اونم قبول کرد قبول که نمیشه گفت از ته دل خوش حال شد. به لاخره 5شنبه شد من ساعت 8صبح بیدار شدم.بعد صبحانه رفتم دوش گرفتم اتاقم تمیز کردم ساعت داشت کم کم 10میشد فکرکردم چیکار کنم که به نازنین جونم خوش بگذره دیدم یه بطری مشروب دارم[فقط نپرسد از کجا اوردم چون حوصله ندارم به گم چطوری از پسرعموم پیچوندم]گذاشتمش تو کابینت اشپزخونه اومدم تو اتاق گفتم راهت ترین کار فیلم دیدنه.بد تیچر اماده کردم گذاشتم تو سیستم.فیلم شاهکاریه حتما ببینیدش خیلی خیلی سکسیه ولی به جز یک صحنه هیچی نزدیکی نداره ولی واقعا قشنگه ماجرای یه معلم سکسیه که به شاگرداش خیلی سخت میگیره.خوراک حال هوای من نازنین بود...ساعت10شد زنگ اف اف به صدا دراومد.دیدم نازنین.
............................................................................
.کلید زدم اومد بالا.پشت در قایم شدم تااومد تو دستم گذاشتم روچشماش با پا در بستم. داد میزد داری چیکار میکنی....این چه کاریه؟اوردمش تو اتاق دستم برداشتم بلند گفتم به اتاق من خوش اومدی...لبخندی زد گفت چه اتاق قشنگی...من تو اتاقم کیسه بکس دارم یه مشت نصف نیمه بهش زد گفت پس مادرت کو؟منم خندیدم گفتم بهش عشقم داره میاد برو بیرون...خوب معلوم دیگه رفته مهمونی.رو تخت نشست شال پالتوش دراورد. اون روز یه شلوار ابی یخی تنگ با پالتو مشکی شال یاسی که چند طرح اسکلت مشکی رو شالش داشت پوشیده بود.نازنین هرچی میپوشید بهش میومد براهمین زیاد احل خودنمای نیست.موقع که داشت پالتوش از تنش درمیورد من تو اتاق نبودم ولی وقتی برگشتم...جوووون نازنین این لباس چه قدر بهت میاد...نازنین یه تیشرت استین سه،ربع صورتی تنگ تنگ که یک سری موجودات به رنگ ابی اونجاپرسه میزدن پوشیده بود.یه جوری میشه گفت رنگ شکلای روی تیشرتش با رنگ شلوارش ست بود....گفت مرسی این گونی که تو پوشیدیم بهت میاد.اخه اون روز من یه شلوار لی تنگ با قسمت های پاره یه دوبند مشکی پوشیده بودم.بهش گفتم:این مدلش پارَس.نازنینم یه لبخند زد گفت شوخی کردم خیلیم لباست قشنگه.تازه من چشم گوشم نسبت به نازنین باز شده بود از این همه زیبای سرمست شدم با اینکه کلی باهم بودیم ولی نازنین تاحالا بالباس خونه ندیده بودم انتظار این بدن زیبا نداشتم.نشست روتخت یه دفعه داد زد وای خدا اینو ببین چه قدر نازه.چشمش یه توپ شیشه ای گرفته بود که توش ماکت برج میلاد بود،وقتی قلش یا تکونش میدادی برف میومد.یه چند باری تکونش داد من که دیدم خوشش اومده بهش گفتم واسه خودت من نمیخوامش.اونم سریع گذاشت سرجاش گفت نمیخواد من خودم نیویورکش دارم.من که تو دلم گفتم معلومه اگه نداشتی چیکار میکردی.راستش بخوایین اون یادگاری دایم بود که بهم داده بود براهمین دوسش داشتم.نشست روتخت گفت مشروبا بایه لیوان بیار.منم سریع بهش گفتم چرا یک لیوان مگه تو نمیخوری؟نازنیینم گفت اون لیوان واسه خودم گفتم تومشروب واسه چیته.منم گفتم اصلا از کجا معلوم که تو این خونه مشروب باشه؟؟؟که دوباره گفت باشه اگه نداری یک لیوان اب بیار تشنمه.منم بایه حالت عصبانی خیلی جدی گفتم اب خونمون قطع اب نداریم.که نگاهشو انداخت به من اخم کرد اومد به سمتم گفت جرات داری یک بار دیگه حرفتو تکرار کن....منم از این حالت نازنین خیلی خوشم اومده بود و هم خندم گرفته بود بهش گفتم:دیدم سرشوخی باز کردی منم گفتم شوخی کنم...اب اومد اینم صداش....برگشت رفت رو تخت نشست منم بد تیچر پلی کردم.جریان فیلم واسش گفتم اونم خوشش اومد.مشروب [وودکا]با2تالیوان اوردم نشستم کنارش 2تالیوان پرکردم.اولین پیک باهم رفتیم بالا،دومی خودم رفتم ولی اون هیچ جا نرفت،اونم یه نیم پیک دیگه بیشتر نخورد.نمیخواستیم مست بشیم فقط به سرف همین که یه حالی بهمون دست بده خوردیم.سیستم من روبه روری تختمه براهمین رفتم عقب تکیه دادم دست چب باز کردم گفتم بیا عقب بشین کمرت درد میگیره.نگاهش از فیلم برداشت به من نگاه کرد گفت توهم چه قدر به فکر منی مهرداد.به لاخره باناز اشوه اومد نشست کنارم منم چسبیدم بهش.اخ که چه بدن نرمی داشت دستام روبازوهای نرمش گذاشتم ...فیلم رسید به دقیقه20اون صحنه اومد.البته صحنه که نمیشه گفت معلم میخواد سینه هاشو بزگ کنه براهمین دکتره یه نمونه بهش نشون میده یه زن جیگر بدون سوتین میاد جلو دوربین معلم به سینه هاش دست میییزنه.من که دیدم نازنین خوشش اومده گفتم من عاشق بوسه زدن به اون سینه هام که نازنین باارنج زد به پهلوم گفت هوووی!!! قرار نبود تحریک شی بی ادب!!!منم خندیدم گفتم اخه خیلی بزرگه...ببخشید دیگه تکرار نمیشه.یه حالتی تو التم احساس کردم نه به خاطر فیلم به خاطر بدن نازنین از این که بازوهاش این پنبه نرم بود دیدم داره راست میشه دستم از بدنش برداشتم بیخیال چسبیدن شدم چون اصلا دوست نداشتم از این که نازنین احساس کنه به خاطر لذت های خودم اوردمش خونه...!البته نازنین با اون لباسا دیدن چه بخوام چه نخوام این حس زیبای شهوت بهم دست میداد ولی باید کنترلش میکردم که به خاطر سکس رابطه بین من نازنین بهم نخوره. فیلم باهم دیدیم رفتیم تو پذیرای منم ماهواره روشن کردم شروع کردیم شو دیدن.البته تو پذیرای هم من طوری رو مبلا نشستم که نازنینم تو بقلم بود.بهش گفتم قلیون میکشی اونم گفت اره 2سیبش کن بیار.منم تا2سیب گفت به خودم گفتم حالاتوتون از کجا بیارم اخه من از ذوق دیدن نازنین اصلا حواسم به توتون نبود رفتم سررکشو باباهه از شانش تخمی ما فقط جلد سیب بود...کشو پایینی که باز کردم خداروشکر یه ادامس پلم شده بود.البته سیب کجا ادامس کجا...قلیون بعد20دقیقه چاقش کردم اوردمش کنار مبل اول دادم نازنین کشید منم رفتم مشروب از اتاق اوردم گذاشتم رو میز.میوه هارو که تو بشقاب بود اوردم گذاشتم رو میز.یه حسی بهم میگفت پسرعمو مشروبارو کرده تو پاچم چوون مگه با ووکا میشه توحالت عادی بود یا مثلا عادی شد یا حرکت عادی کرد یا مثلا هیچ کار غیر اخلاقی نکرد!!! موقع که باپسر عموم مشروب میخوردیم سرپیک اول یه جماعت مست میشدن چه میشه کرد کمبود یا لو رفتن ساغی این بدبختیام داره دیگه ...بیخیال خیال پردازی شدم تمام هواسم ناخداگاه رفت به سمت نازنین بدون هیچ ترسی از اینکه از نگاهام ناراحت بشه داشتم نگاش میکردم چه لبای داره وقتی سریو میذاره دهنش ماکه مست لبای نازنین شده بودیم یک دفعه یه هاله ای از دود اومد به طرف دماغ دهن ما منم سرفه کردم انگار یه چیز کُلُفت رفته باشه تودهنم.نازنین نامرد تموم دودشو داد به صورت ما... که در هین سرفه بهش گفتم این چه کاریه میکنی دختر...دید که اوضاع خرابه بادستش زد به پشت ما هی میگفت ببخشید.اَل همون لحظه که دود اومد به سمت دهنم،اب دهن ما هم پرید تو گلوم...دیگه واقعا داشتم خفه میشدم.خفه شدن به معنی واقعی...!!!همون جوری بیحال افتادم رو زمین.ترس نگرانی میشد از چشمای نازنین فهمید.بعد20دقیقه حالم جا اومد نازنین تند تند می گفت ببخشید مهرداد فکر نمیکردم اینجوری شه منم دستم گذاشتم جلو دهنش گفتم خیییییلی خوب چرا خودت ناراحت میکنی چیزی نشده که فوقش خفه میشدم دستم از جلو دهنش برداشتم هر دو باهم خندیدیم.ولی واقعا نازنین ترسیده بود.منم که همون طور دراز کش روزمین افتاده بودم نازنین اروم سرش گذاشت رو سینه هام منم بادستام موهاشو نوازش میکردم!!![ه ه ه هه ی چه مشروب خوبی بودیه.چه قدرم ما مستیم...]!!!10دقیقه ای تو همون وضعیت بودیم که اروم گفتم نمیخوای قلیون بکشیم من هنوز نکیشیدم. بلندش کردم گذاشتمش رو مبل خودم رفتم یه ابی به صورتم زدم اومدم پیشش نشستم.که دیدم داره حلقه میده بیرون...بهش گفتم اوووووه کل کل.راستشو بخواید من اصلا حلقه بلد نیستم چه برسه به کل.نازنین همینجوری 20 تا20تا حلقه میداد.منم قلیون ازش گرفتم یه دونه حلقه دادم.حلقه که چی بگم هنوز یه وجب هم از جلو دهن ما دور نشده بود که شبیه لوزی شد نازنین زد زیر خنده.منم دوباره تلاشم کردم لبامو اییین این ماهیای شب عید کردم به ززززور دو تا حلقه دادم که نازنین دیگه با تمام وجود میخندید.من که دیگه واقعا کم اورده بودم هیچی نگفتم که نازنین ازم قلیون گرفت یه بوسه گذاشت رو گونه هام گفت یاد میگیری.منم بایه حالت کنف شده کنترول ماهواره رو برداشتم شروع کردم تند تند کانال عوض کردن که که رویه فیلم وایسادم.دیگه قلیون نکشیدم یعنی روم نمیشد.ولی نازنین از اون بکشای زندگی بود منم فقط گه گوداهی نگاش میکردم.ساعت2بود هردو مون گرسنه.گفتم بسه با اون شیکم گشنه با پیتزا موافقی؟گفت اره یه مخصوص.منم گفتم پس من کباب میخورم.خندید گفت اخ که چه قدر من از کباب بدم میاد...منم سلطانی میخوام.به کبابی محلمون زنگ زدم سفارش یه کوبیده،سلطانی دادم با دوغ.بعد 15دقیقه اومد رفتم کبابارو گرفتم پول پرداخت کردم.کبابارو ریختم تو بشغاب گذاشتم رو اوپن دوغ ریختم تو لیوان گذاشتم کنار بشغابا.صداش کردم...ناهار باهم زدیم من جم کردم یه حسی بهم میگفت شدیم نوکر این نازنین...ولی این طوری نبود من از ته دل نازنین دوست داشتم.حتی اگه میگفت بمیر میموردم.من که مطمئن بودم هیشکی تا ساعت8 نمیاد گفتم یه1 ساعت بخوابیم.خوابیدیم کنارهم روتخت اتاق خودم زیاد نمیخواستم بهش نزدیک بشم ولی خوب تخت 1نفره بود جا کم! چندباریم نازنین برانداز کردم.رودستای من خوابش بورد.سینه های بزرگی نداشت متوسط بود خوب طبیعه واسه یه بچه دبیرستانی.کونشم یکم بزرگ بود.خوابم نمیومد وقتی این الاهه زیبای کنارم بود باتمام وجود نگاش کردم[حاظرم شرط به بندم که ذهن همتون سکس میگنجه ولی واقعا این طور نسیت من نازنین به خاطر ذات واقعیش دوست داشتم با این دلبرای که از صبح کرده بود دیگه داشتم از عشقش دیوانه میشدم]اجازه هیچ حرکتی زشتیو به خودم ندادم فقط واسه چند ثانیه لبام گذاشتم رو لبش حسابی لذت بردم...مطمئن بودم که خوابه دوباره لبام به لبش چبوندم یه کوچولو لب گرفتم.یه نیم ساعتی نگذشته بود که دستای من رو گونه های نازنین بود داشتم نوازشش میکردم که صدای گوشی نازنین بلند شد دستم از زیر سرش برداشتم رفتم طرف گوشی نازنین.الناز بود. نازنین که تو خواب عمیق رفته بود بیدار کردم گفتم گوشیت داره زنگ میخوره.بلند شد گوشیش جواب داد.بعد سلام علیک یه صدای بلندی از گوشیش بلند شد که داشت داد میزد چطوری مهرداد؟نازنینم گذاشت رو ایفون منم گفتم به مرحمت شما...که داد زد گفت نازنین ناراحت نکردی که؟گفتم یواش کر شدم رو ایفون اروم بگو،نه ماشدیم نوکر نازنین از وقتی که اومده داره میخنده کللیم تا الان حال کرده بهش خوش گذشته میگم اگه افتخار بدین یه روزم در اختیار شما باشیم که نازنین گفت داره شوخی میکنه....از این که نازنین حسودی کرد خیلی خوشم اومد...النازم گفت زوده با یه جیگری مثل من بپری که نازنین بلند زد زیر خنده جوری که دوست داشت الناز صدای خنده هاشو بشنوه.منم گفتم نازنین واسه هفت پشتم بسه الناز خانوم.اومدم پیش نازنین نشستم گوشی ازش گرفتم گفتم یه نگاه نازنین به تمام دنیا نمیدم.اونم گفت پس مبارکه بای.قطع کرد منم خندم گرفت به نازنین گفتم این النازم خیلی بیخیال.حالا ساعت 4 بود هر دو سرحال ولی نازنین باید میرفت چون باباش تا5میومد.خیلی جاخوردم فکرنمیکردم به این زودی بره.کلّی برنامه داشتم...کم کم داشت حاظر میشد که من دلم گرفت خیلی ناراحت بودم داره میره داشت تو اینه خودش نگاه میکرد رفتم پشتش خودم کامل بهش چسبوند دستامو قلاب کردم دور گردنش گفتم داری میری؟اونم گفت نه دارم میام در باز کن...خندم گرفت گفتم این دم اخری دست برنمیداری.برگشت تو صورتم ذول زد بعد چند دقیقه گفت قول میدی تنهام نذاری؟اون لبای که همین چند لحظه پیش تو کفِش بودیم بوسیدم گفتم تا اخر زندگیم وووولت نمیکنم بقلش کردم محکم فشارش دادم جوری که داشت خفه میشد بادستام بازوهاش گرفتم گفتم تو مال منی به هیشکی نمیدمت حتی به الناز بابات.اونم دست چپم گرفت تو دستاش گفت اگه ولم کنی باز میرم سراغ اون قرصا.شالش سرش کرد رفت منم تا دم ورودی همراهیش کردم اخرشم بای بای کرد دل من سوخت در بستم اومدم بالا.که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره.مامانم بود که گفت خالت میگه امشب وایسا نمیتونم بیام ...امشب میمونم.منم گفتم خیالت راحت باباهست خدافظ.یه دوری تو خونه زدم دیدم دلم اروم نمیشه یه ذره مشروب سر کشیدم رفتم تو تراس.باهمون دو بند انگار نه انگار که هوا سرده.ضربان قلبم تند شده بود که بابام زنگ زد،منم که اول نمیخواستم جواب بدم جواب دادم.بابام گفت گوشیت چرا جواب نمیدی منم گفتم دست شوی بودم.گفت سرم شلوغه توشرکت کارام خیلیه... کار زیاد دارم نمیتونم بیام خونه تو مامان که مشکلی نداری؟ منم یه لحظه خندیدم گفتم نه مامان سلام میرسونه بای.حالا دیگه تنهای تنها بودم دلم میخواست الان نازنین پیشم بود ولی هنوز نیم ساعت بیشتر نبود که رفته.رفتم در پایین قفل کردم اومدم بالا.خونه ما یه واحدی.ماهواره خاموش کردم ظرفا شستم رفتم تو اتاق.البوم 2011ایوانسس پلی کردم رو تخت دراز کشیدم همه فکرم پیش نازنین بود.مخصوصا از این که امروز بدون پالتو دیدمش.عاشقش که شده بودم هیچ،عاشق اون بدن زیباشم شدم.رفتم پشت سیستم نشستم گفتم چیکار کنیم،چیکار نکنیم .که یک دفعه به ذهنم رسید داستانم بنویسم.شروع داستان من نازنین که تو بیمارستان بود اون شب نوشتم تا پله های بیمارستان.دلم اروم گرفت انگار تمام خاطرات مرور کردم حالم بهتر شد.رفتم یه دوش گرفتم نشستم پای پی اس3 ولی حوصله بازی نداشتم امّا چاره چی بود میخواستم به نازنین زنگ بزنم ولی روم نمیشد.حوصله هیچی نبود حتی حوصله نفس کشیدنم نبود.ساعت8شد من بدون شام خوابیدم.روز بعدشم جمعه همین طوری سر کردم.حتی دیگه مامانم فهمیده بود یه چیزیم شده ولی هرچی گفت من هیچی نمی گفتم.یک شنبه شد که نازنین زنگ زد میای بریم خرید؟ منم گفتم اره.ساعت 6 عصررفتیم تو خیابون از این مرکز خرید به اون مرکز خرید.تمام وقت دستای نازنین تو دستم بود حتی نمیذاشتم یه دقیقه هم ازم جداشه که گفت بریم یه مانتو بخرم.بهش گفتم مگه نداری اونم گفت میخوام باسلیقه تو باشه...رفتیم یه مانتو سفید خوشگل چشش گرفت منم گفتم همین خوبه رفتیم تو فروشنده هم که خانوم بود برامون اورد نازنینم خوشش اومد رفت پروف کنه تو اتاق پروف بود که فروشنده که خیلیم ناز فشن بود گفت خواهرته منم گفتم نه عشقمه.... که فروشنده بایه حالت تعجب گفت اوووه چه عاشق پیشه.نازنین از اتاق اومد بیرون گفت چطوره مهرداد؟منم گفتم چیزی که من انتخاب کنم عالیه مبارکت باشه اونم یه چشمک یه لبخندی زد رفت مانتودر اورد اومد بیرون.داشت از کیفش پول درمیورد که من گفتم دیگه چی؟روبه فروشنده کردم گفتم چه قدر میشه اونم مانتو گذاشت تو نایلون گفت قابل نداره 160000تومان.نایلون ازش گرفتم کارت کشیدم.نازنینم خیلی خوشحال شد.خدایش خیلی گرون بود داشتم جر میخوردم ولی ارزش نازنین داشت.اومدیم بیرون رفتیم کافی شاپ.بعدش نازنین تا دم خونشون رسوندم.
............................................................................
اونم دعوت کرد برم تو ولی اولش قبول نکردم که گفت اگه نیای تو کادو تو نمیپوشم.به اسرار نازنین رفتم تو.فقط یه چای بخورم سریع برم.نازنین دیگه اعتماد کامل بهم داشت.خونشون خیلی بزرگ بود با سلیقه همه چیزا سر جاش بود.اون جلو تر ازمن رفت منم دربستم.داشتم خونرو دید میزدم که نازنین گفت چطوره؟؟؟همه اینا باسلیقه من؟گفتم عشق من سلیقش عالیه.رفت لباس عوض کرد با یه دامن تنگ تارو زانوهاش یه تاب سفید اومد جلوم گفتم نازنین چه بدن زیباای داری.واقعا نازنین بدن سفیدی داشت.اونم بابی اعتنای گفت اره میدونم خوراک پسرای قریبست تااینو گفت سریع جوش اوردم افتادم دنبالش. بدو بدو داشتیم تو خونه میدوایدیم.همش داد میزد میگفت شوخی کردم بس کن. داشت میدواید که پاش گیر کرد گوشه میز افتاد.منم سریع داد زدم اخ اخ چیشد.پای نازنین زخم شده بود اه ناله میکرد پاش گرفتم بوسیدم.گفتم تا تو باشی دست رو احساس من نذاری حالا پاشو.بلندش کردم بردم تو اتاقش گذاشتم رو تخت دلم واقعا سوخت.نازنینم همش میخندید از خنده هاش منم میخندیدم.نازنین یه اتاق خیلی باحالی داشت تمام وسیله های اتاقش به رنگ سفید صورتی بود.پاش یکم خراش برداشته بود زیاد اونجوری نبود که درد داشته باشه همش خودش لوس میکرد.منم ازش اجازه گرفتم رفتم 2تالیوان اب پرتقال از یخچالشون اوردم بهش دادم.ازش پرسیدم اون شب که توبیارستان بودی چی به بابات گفتی؟اونم گفت الناز متقائدش کرد که من مسموم شدم.اون شب الناز پیشم بود.بهش گفتم اون شیشه توپیت که ماکت نییورک داشت کو؟اونم به پته پته افتاد گفت دست الناز....منم گفتم چه بد میخواستم ببینمش.که گفت دروغ گفتم من همچین چیزی ندارم.منم خندم گرفت گفتم میدونم سه ریع بدی که اومدم واست میارمش که گفت حالا کی خواست دفعه بعد دعوتت کنه...منم گفتم اگه ناراحتی برم که پرید تو بقلم ازم لب گرفت گفت تو شوخی حالیت نمیشه...شده بابامو بندازم بیرون میارمت خونه.منم گفتم چرا بندازیش بیرون باهم زندگی میکنیم اون موقع تازه کم کم داشت حس زیبای شهوت برمیگشت... واقعا از زیباای های بدن نازنین داغ کرده بودم.نازنینم اینو فهمیده بود.البته این لب یهو که از من گرفت میشد فهمید که از شیطونی کردن بدش نمیاد... بی منظور به نازنین گفتم بابات کی میاد؟اونم گفت 2شب در ماه خونه نمیاد ولی بقیه روزها ساعت5.دوباره گفت امشبم خونه نمیاد!!!.منم بایه حالت تعجب گفتم پس توچیکار میکنی؟تواین خونه به این بزرگی نمیترسی؟نازنینم گفت میرم پیش الناز تا صبح باهم میخندیم.گفتم خوش به حالت دوستی مثل الناز داری...یه جورای داشتیم به هم نزدیک میشدیم که زنگ خونشون به صدا در اومد.شاشیدم خودم با ترس گفتم نازنین...کییییه؟نازنینم خندید گفت به جزالناز هیشکی تو این خونه نمیاد نگران نباش.رفت ایفون دید گفت الناز... بعد الناز اومد تو. بعد از بوسیدن نازنین رفتم جلو دست دادم سلام کردم.اونم گفت به به اقا مهرداد...چه پیشرفتی تا خونه نازنین اومدی ...افرین...افرین! منم بایه حالتی که انگار بهم برخورده باشه گفتم به اسرار نازنین اومدم تو الانم دارم میرم که نازنین از پشت دستشو قلاب کرد دور گردن من باخنده گفت:اره من بهش گفتم بیادتو.النازم روبه نازنین گفت بابات میدونه یه مرد غریبه راه دادی خونه!؟نازنین دستشو از رومن برداشت گفت مرد قریبه کیه،مثل اینکه یادت رفته مهرداد کی بود؟اصلا تو چته چرا اینجوری شدی امروز؟من که خیلی بهم برخورد میخواستم برم دیگه پشت سرم نگاه نکنم که الناز زول زد توچشمای ما بلند بلند خندید گفت:اینارو چه ناراحت شدن بابا شوخی کردم مهرداد نیاد کی بیاد.ببخشید میخواستم یکم بخندیم بعد بازم خندید.نازنین زد زیر خنده منم خندم گرفت.نازنینم رو به الناز گفت بشین برات قهوه بیارم.النازم گفت نمیتونم باید برم.نازنین با ذوق شوق گفت میدونی مهرداد برام چی خریده؟النازم گفت نه ازکجابدونم.بعد نازنین رفت تو اتاق مانتو اورد.این این نَدید بدیدا مانتو دستش گرفت گفت خوشگل؟النازم از رو مبل بلند شد گفت به به چه خوش سلیقه...لابد خیلیم گرون خریدی...واقعا خوشگل مبارک باشه[نمیخوام برای خودم نوشابه باز کنم که به خواننده ها بربخوره ولی اینارو گفت به من چه...]النازم گفت یک بارم با مهرداد بریم خرید که نازنین اومد تو حرفش گفت:النااااز...!!! .الناز داشت اماده میشد که بره نازنینم گفت بشین الان قهوه میارم.النازم گفت نه اومدم دنبالت که بریم خونمون ولی لازم نیست من میرم.من به الناز گفتم پس کی پیش نازنین بمونه؟؟؟الناز گفت تو...منم گفتم من که نمیتونم بمونم، بعد نازنین دست من گرفت گفت امشب اینجا میمونی؟منم گفتم میخوام ولی نمیشه اگه یکی ...یا بابات بیاد چی؟نازنینم گفت اگه نمیخوای برو که الناز داد زد گفت هووووی قرار نیست نازنین ناراحت کنیا بعد خدافظی کرد رفت.منم که داشتم از ذوغ سکته میزدم که میتونم پیش نازنین باشم گفتم پس حالا که همه چی فراهم...پیشت میمونم.نازنینم واقعا خوش حال شد.بعد من زنگ زدم به خونه گفتم من امشب خونه یاشار میمونم میخوایم تا صبح بازی کنیم[یاشار نزدیک ترین دوست منه]از این کارا یه چند باری کرده بودم براهمین هیچ جای شکی باقی نمیذاشت.بایه ذره اسرار قبول کردن.بعد زنگ زدم یاشار گفتم امشب من خونه یکی از بچه هام به خانواده گفتم پیش توهم سوتی ندی 3بشه.بعد یاشار گفت پیش کی منم میام منم گفتم پیش عمتم...خوب بعدا واست تعریف میکنم[ولی هیچ وقت براش تعریف نکردم]گفت دیوانه دسته بازی چیکار میکنی بره تو اتاقت میفهمه که سر جاش؟راست میگفت!!! گفتم خوب بگو درس میخونیم.زد زیر خنده گفت چه قدرم ما درس خونیم مگه روز گرفتن که میخوای شب بخونی بعدشم تو شب در مورد اموزش سکس بخونیم؟ها؟من دیدم الان که نازنین حرف مارو بشنوه یه ذره فاصله گرفتم گفتم من حالیم نیست یاشار امشب سه بشه پارت میکنم نذاشتم حرف بزنه سریع قطع کردم.که بعد چند دقیقه یه پیامک اومد گفت خیالت راحت یه بهونه خوب سراغ دارم خوش بگذره...دیگه همه چی جورشده بود من پیش نازنین بمونم.تاشب کلی حال کردیم کلی خندیدیم 2دست کامل حکم زدیم که هر دو دست من بردم هردفعه میبردم به نازنین میچسبیدم ازش لب میگرفتم یه جورای لب گرفتن برامون عادی شده بود.ولی هنوز اون حس شهوت بود... گه گوداهی تخمام میمالیدم.تاساعت 8کلی خندیدیم 8شام زدیم رفتیم تو اتاق نازنین روتختش نشست منم رو صندلی کامپیوترش.سکوت خَفَنی بود هیش کدوممون حرف نمیزدیم.فقط در دیوار نگاه میکردیم.من که حس شهوت داشت کم کم اذیتم میکرد تبدیل به درد شده بود بیخیال شرم حیا شدم به نازنین گفتم میخوای امشب تمام اجزامون مال هم باشه؟نازنینم گفت اخ که چه قدر منتظر این کلمه بودم مهرداد؟منم ازجام بلند شدم رفتم رو تخت چسبیدم بهش دستم لای موها ش کردم شروع کردم از اون لبای گوشتیش دل سیر لب گرفتن.همون لحظه اوّل عاشق اون نفساش شدم باناز بازبونم لاله گوشش نوازش میدادم...همه جوره لباش میخوردم.اروم بوسه زدم به لبش از زیر گردنش اومدم پایین تا وسط سینه هاش.برام عجیب بود نه مخالفت میکرد نه چیزی میگفت.نفسام بالانمیومد.هم از خجالت هم از اولین تجربه عشق بازی.اروم با زبونم از رو تاب نوک سینه سمت چپشو خیس کردم که اهی کشید منم با اون یکی دستم سینش میمالیدم.که باچشمای برق زده،بادستاش سر من گرفت جلو صورتش گفت میخوای این کارو بکنی؟منم دستاشو بوسیدم گفتم:فقط لذت به بر.تابشو دراوردم.یه ذره از روسوتین سینه هاشو مالوندم.بعد چند دقیقه سوتین مشکیشم دراوردم چشمم به اون سینه های کوچیکش افتاد ...خوشگل زیبا...سفید سفید... جوری که کیرم داشت شلوار لی به اون تنگی جرمیداد.نوک سینه هاش صورتی بود.سینه هاشو یکی یکی میخوردم گه گداهی تازیر گردنش زبونم میکیشیدم حالا دستم ازاد بود شروع کردم مالوندن رونای تُپلش.من سر هرچی کوتاه بیام سر رون واقعا اذیت میشم دوست داشتم او روناشو با جاش بکّنَم. دستم بردم زیر دامنش روناش میمالیدم.نمیدونم چرا ولی نازنین هیچی نمیگفت میخواستم بیخیال این سکس زیبا بشم که نازنین بایه حرکت دامنش دراورد گفت:حیف این لحظه ها استفاده نکنیم نفساش نامیزون شده بود براهمین موقع صحبت صداش کم زیاد میشد.حرارت بدنش کاملا میشد حس کرد که چه قدر شهوتی شده.منم یه بوسه به نوک سینش یکی به لباش گذاشتم گفتم کاری میکنم که دیگه از پیش من نری مال خودم باشی.نازنینم خندید گفت عاشقققتم.اروم اروم دست میکشیدم به اون رونای توپل مپل. اومدم تا جلوی کسش که بدنش جم کرد.سرم گذاشتم جلوی کسش از رو شرت یکم خیسش کردم یه کم هم خیس بود. بانوازش شورتش تا زانوهاش کشیدم پایین.کس فاریک بدون مو واقعا زیبا بود بازبونم یه ذره کسش مز مزه کردم اروم یه کم رفتم تو که یه اه بلند کشید یه چندتا ازموهای سرم کند منم دردم گرفت ولی مهم نبود.شهوت انقدر داشت اذیت میکرد اگه تک تک موهام میکند هیچی نمیگفتم انگشت فاکم بااب دهن خودش خیس کردم اروم کردم تو سوراخ کونش دیدم خیلی داره اذیت میشه تند تند کس کون باهم خوردم جوری که 10 باری ارضا شد[شوخی کردم]تیشرتم کندم انداختم اون ور دیگه واقعا از زور عرق خیس خیس شده بود.دیگه به فکر کیرم نبودم فقط میخواستم به نازنین حال بدم.یه نگاهی به صورت نازنین انداختم دیدم چشماش بسته فقط داره لذت میبره انگشتم خیس کردم دوباره کردم تو کونش اما این بار زیاد اه ناله نکرد.یه انگشت شد دوتااروم بالای کسش میمالیدم بازبونم تو کسش باانگشتام سوراخ کونش.خلاصه هیچ جام بیکار نبود.پاهاشو بالا دادم از اون رونای تپلش تا بالای کسش لیسیدم جوری که صدای قلب نازنین این بیسای دی جی اشکان شده بود. که سرم محکم نگه داشت یه اه بلند کشید برای اولین بار ارضا شد.سرم اوردم بالا یه بوسه رو لباش گذاشتم گفتم اگه میدونستم این قدر حشری همون روز خونه خودمون ارضات میکردم.اونم اب دهنش قورت داد خندید گفت ولی مثل اینکه اون روز تو ارضا شدی انقدر منو دید زدی...شاید براتون جالب باشه ولی با اون همه شهوت درد تخمام... نازنین لخت جلوم...،دوست نداشتم نازنین وادار کنم به من حال بده فقط دوست داشتم به نازنین خوش بگذره که همین کارم کردم.اما انگار نازنین دلش یه تیره برق میخواست.منم که دیدم خودش پایَست بیخیال شدم گذاشتم هر کاری میخواد بکنه.خیلی دوست داشت کیر من ببینه برا همین بی مقدمه شلوار من کشید پایین من از این حرکت نازنین خندم گرفت...نازنینم معلوم بود خیلی مشداق دیدن کیرما... شورتم خودم کشیدم پایین.کیر ما به لطف خیابون هم بزرگ بود هم ذاتی کلفت جوری که فکرنکنم هیشکی دست رد بهش بزنه.خندید گفت این ستون دیگه چیه؟منم بایه حالت اشوه گفتم به همه زندگی مردا خوش اومدی.خندش گرفت یه ذره بازبونش کیر مارو مز مزه کرد دید بد نیست اروم اروم بازبونش کیر مارو بالا پایین میکرد.دیگه کم کم داشت حرفه ای میشد تخمامم میکرد تودهنش... تمام کیرم تو اون دهن ظریفش جانمیشد ولی تاوسطای کیرم میکرد تودهنش.خیلی حس فوق الاعاده ای بود وقتی عشق ادم واسش ساک بزنه من تا اون موقع این تیربرق به هیشکی نداده بودم ولی ارزش داشت که فقط مال نازنین باشه.ضربان قلبم داشت دیوانم میکرد.نازینم باجون دل میخورد منم بهش گفتم داره ابم میاد...که یک جا اون اب 40درجه خالی کردم تو حلقش.کیر بیجنبه ما از ذوق خیلی زود فوران کرد.کیرم کشید بیرون از دهنش گفت سوختم.بیحال هردو مون ولو شدیم رو تخت منم گفتم باید تا ته میخوردیش تا حروم نشه. نازنینم یه سیله اروم زد تو صورتم گفت تو از کجااین ارضا کردن زنا یاد گرفتی؟منم گفتم زن نه دختر نکنه به خودت شک داری...هیچی چند تافیلم سوپر واسه روز مبادا دیده بودم که الان به کارم اومد.کیر ماهم بیحال خسته افتاده بود.نازنین گفت:تو تاحالا باهیچ دختری نخوابیدی؟خندیدم گفتم اگه بگم اره ناراحت میشی ؟میخواستم اذیتش کنم از جام بلند شدم رفتم جلو اینه [انقدراب از دست داده بودم که داشتم میمردم]نگفتی ناراحت میشی؟نازنینم گفت درست که ماتازه باهم اشناشدیم ولی راحت میشُد فهمید که دروغ گو خوبی نیستی.منم گفتم افرین به این دقت اره من تاحالا با هیچ دختری نبودم .به جز تونمیخوام باهیشکی دیگه باشم.من که مطمعا بودم هیچ پسری حوصله یه ادم افسرده نداره نمیخواد باهاش باشه برا همین ازش نپرسیدم که تاحالا دوست پسر داشته یا نه...زیاد هم مهم نبود...ولی واقعا نازنین ذات واقعیش عالی بود برحثب بد روزگار تو لاک خودش رفته بود.التبه نازنین کشف کردن یکی از اتفاقات بزرگ زندگیم بود.شرتامون پوشیدیم رفتیم تو پذیرای 2تااسپرسو زدیم بانازنین نشستیم جلوی تلوزیون رو مبل.تلوزیون روشن کردیدیم دیدیم هر8شبکش در مورد امریکا انگلیس.زدیم ماهواره... دائی نازنین از ماهواره سررشته داشت ماهواره اونارو با2000کانال تنظیم کرده بود.شبکه های که اسمشم هنوز نشنیده بدم.اولش فیلم ترسناک گذاشت من ازش کنترول گرفتم گفتم استرس این خونه هست این فیلم ترسناکم ببینیم دیگه هیچی باید نعش مارو از این خونه جم کنی....نازنین زد زیر خنده دستش گذاشت روسرم گفت ااگه بابام میخواست بیاد تاالان اومده بود الان ساعت11.گفتم مگه میخواست بیاااااد!؟اره بعضی شبا ازاون 2شب میاد خونه ولی امشب نیومد شانس منه.قلبم داشت از جاش درمیومد منم گفتم به خاطر یه سکس ببین کاری میکنی ماسکته بزنیم دوباره خندش گرفت.بقل هم چسبیده بودیم که فصل دوم اسپارتاکوس قسمت سوم بازیر نویس فارسی پیدا کردیم اون دیدیم ساعت 12شده بود.ولی ماهیچ کدوممون خوابمون نمیومد.کیر ماهم انگار نه انگار همین1ساعت پیش تمام ابش از دست داده بود داشت راست میشد البته موقع فیلم من چند باری سینه های نازنین مالوندم بی تاثیر نبود.نازنینم دستاش هی تو کسش میبرد میمالید.نازنینم که دید کیرماداره کم کم خیز برمیداره گفت:ولش کن بذار کارش بکنه.منم یه لبخندی زدم گفتم مثل اینکه تو اولین تجربه همچین بدت هم نیومد...دستش گذاشت رو کیرم گفت:این مال خودم هر وقت که بخوام باش حال میکنم به تو چه... .منم دستم بازبونم خیس کردم بردم تو شرتش گذاشتم در کسش مالوندم.هر دومون دوباره شهوتی شدیم.نازنین گفت سوراخ کونم میخواد مزه این تیر برق بچشه.گفتم درد داره هااا.گفت تو کارت خوب بلدی اشکال نداره خابوندمش رو مبل شورتش از پاش دراوردم .این دفعه با عشق بیشتری کسش میخوردم.یه حالی اساسی دادم چوچولوش انقدر خوردم داشت از حال میرفت دیری نگذشت که دوباره نازنین مست زبون ماشد.دورش کسش اول میخوردم بعد میرفتم تو.اومدم سر مبل کیرم گذاشتم دهنش اونم باتمام وجود میخوردش اما من دوست نداشتم سریع ابم بیاد.از دهنش بیرون کشید رفتم پایین کیرم گذاشتم جلوی سوراخ کونش توف انداختم روش یه کم فرو بردم تو که یه جیغ بلند زد گفت:دردم اومد آآآآآآی.منم گفتم هنوز سرشم نرفته چی دردت اومد که گفت به لاخره که چی... میره که.خندم گرفت از این حرف نازنین هردومون داشتیم میخندیدیم که من ناجوانمردانه کیر تا پایین کلاهکش کردم تو...یه جیغ بلند زد که صداش تا هفت محله رفت.گفتم ارووووم الان اون الناز حشر میاد مارو جر میده.دستش گذاشت جلو دهنش یه قطره اشک ریخت منم زبونم کشیدم رو گونش اون یه قطره اشک خوردم ازش لب گرفتم.بدنش داغ داغ بود.گفتم اول درد داره بعد بهت حال میده نازنین دستش از جلو دهنش برداشت گفت مگه تجربه داری؟؟؟؟اروم جلو عقب میکردم دیگه داشت لذت میبرد.کاملا جا باز کرده بود من با سرعت بیشتری تلمبه زدم بادستاش سینه هاش میمالید بااب دهنش سینه هاش تر میکرد.همون جوری که کیرم تو کونش بود برش گردوندم[سگی] عقب جلو میکرد.سینه هاش که برعکس رو هوابود بادستم میمالیدم.گاهیم فشارش میدادم.یه چند دقیقه ای این کار کردم کیرم دراوردم رو مبل دراز کشیدم نازنین گذاشتم روش حالا سوراخش جاباز کرده بود حشری تر شده بود من دستم گذاشتم رو کمرش ولی خودش بالا پایین میشد.وقتی این حرکت میرکرد سینه هاش نمای جالبی داشت.سرش به سمت سقف بود که یه ذره بلند شدم زیر گلوش خوردم. بادستم نوک سینه هاشو گرفتم فشار دادم.دیگه کم کم داشت ابم میومد سرنازنین گذاشتم رو سینه هام باسرعت بیشتری تلمبه زدم.سفت گرفتمش تمام ابم خالی کردم تو کونش.یه اهی کشید برای بار دوم تو اون شب گفت سوختم.لذت سکسی تمام دنیا اونشب بردیم اولین سکسمون،،،،اولین تجربه سکسی بین من...نازنین.با دو تا لیوان بزرگ شیر موز اومد گفت بزن که از حال نری منم خندیدم گفتم اینو ببین چه برنامه ای واسه خودش ریخته...بیخیال خیال بد بیارشون که بد میچسمه هردولیوان باهم خوردیم حدودا ساعت یک نیم بود ولی ماتازه جون گرفته بودیم.نازنین از بقلم بلند شد رفت از طبقه پایین بوفه یه بطری ویسکی در اورد در بوفه باز کرد 2تا لیوان اورد لیوان مشروب بالا گرفت گفت بیا که انتظار مارو میکشه...منم اصلا فکر نمیکردم که نازنین همچین حرکتی بزنه دهنم وامونده بود.اومد بقلم نشست لیوانارو پرکرد گفت چیه جوجه نکنه کم اوردی ها؟به زور اب دهنم قورت دادم گفتم نه اصلا از ادم شیطونی جز این انتظار نمیرفت فقط مشکل اینه که با ویسکی حال نمیکنم تلخ...یعنی میشه گفت خیلی تلخ یه چیز تو مایه های قهوه تلخ که هرکی زده از تلخی از حال رفته!!! چیز دیگه ای نداری؟گفت نزده مستیا مهرداد،،، لیوان داد دستمگفت شرمنده بابام همش سرکشیده فقط همین دست نخورده باقی مونده...یه ذره مکث کرد یه لبخندی زد گفت میخوای برم از الناز بگیرم؟گفتم نه...نه بیخیال باهمین مست کنیم بهتره....پیک اول چنان رفت بالا که انگار مزه ابنبات چوبی میداد.منم یه ذره مزمز کردم مثل سگ تلخ بود ولی همون پیک اول سخت بود پیک دوم پر کرد گفت به سلامتی کیرت دوست پسرم پیک دومم رفتیم بالا سگ مست شدیم که نازنین رفت تو فاز اهنگ زدیه شبکه داشت اهنگ پخش میشد شروع کرد قر دادن جلوی چشام لخت لخت[البته فکر نکنید هنوز پیک نرفته بالا مست شد نمیدونم چرا دوست دارم تمام ماجرا تعریف کنم تا شماهم برین تو همون حال هوا ولی میگم شاید حوصلتون سر بره]گفتم بیخیال یه چیزت میشه امشبببب حالا که رفتیم تو مود صداقت من هر دو تاپیکم نیمه رفتم زیاد مست نبودم ولی همون حال مستی در مابود.چشام داشت قیری ویری میرفت احساس کردم که کیرم داره شیش هشت میره اونم بدون بیس.درد کمر از یه طرف سردرد بیجا از یه طرف دیگه ولی وقتی به صورت معصوم نازنین نگاه میکردم همه چی یادم میرفت فقط عشق بوسیدنش ارومم میکرد.اومد ازم یه لب دیگه گرفت دستش گذاشت روسینم گفت من هنوز تخلیه نشدم بازم میخوام.از روم بلندش کردم ازش یه لب حسابی گرفتم گفتم میدونی کمر چیه دهن کمرم سرویس شد واسه امشب بسه دیگه بریم بخوابیم.نازنینم بلند خندید گفت من مست نکردم که بخوابم موهام کشید گفت باید دوباره من ارضا کنی من دارم میمیرم...تازه اون شب بود که من فهمیدم دختر حشری شه ننه ی جسی جی هم نمیتونه جلوش بگیره.محکم اون پستونای کوچیکش بشکون گرفتم شروع کردم خوردنشون اگه بنویسم شاید خودمم قاطی کنم اینطوری بگم که لب،بوس از گونه،توف مالی کردن سینه خلاصه همه چی قرقاطی بود صدای نازنین بود که اه اهش کل خونه گرفته بود بوسه زنان تاجلوی کسش اومدم شروع کردم با تمام وجود خوردن.انداختمش رو مبل یه پیک ویسکی دادم دستش خودم به پیشونی رومبل خوابیدم سرم گذاشتم جلوی کسش،کس کون باهم خوردم .کیر ماهم این یه جک داشت راست میشد مارو به سمت بالا هدایت میداد حشرماهم داشت میزد بالا.. ..اماده میشدم با حالت مست سکس بعدی اون شب رقم بزنم.........خلاصه بگذریم اون شب من نازنین 3بار سکس داشتیم که کلی حال داد تبدیل به یک شب رویاای شد.ساعت حدودا 2 نیم بود که باهم رفتیم دوش گرفتیم البته دیگه زیر دوش شیطونی نکردیم.ساعت 3صبح بود که لباسامون پوشیدیم خوابیدیم.موقع که نازنین داشت خوابش می برد من رو تخت بودم داشتم اییین،این بچه کوچولو ها نوازشش میکردم اونم از زور خستگی زود خوابش برد.منم یه بالش گذاشتم پایین تختش سمت چپ خوابیدم.صبح باصدای نازنین بلند شدم که میگفت پاشو صبح شده،صبحانه حاظر بیا.لباشو باصورت نشسته بوسیدم رفتم صورتم شستم صبحانه باهم زدیم من بقیه لباسام پوشیدم اماده شدم که برم.اما این دفعه مثل سری قبل دلم نگرفته بود چون دیگه مطمعا بودم نازنین مال خودم.نازنینم داشت حاظر میشد بره خونه الناز.در بست از خونه زدیم بیرون تو راهرو بودیم که بهش گفتم داری میری ماجرای دیشب تعریف کنی شیطون؟نازنینم خندید که قربون اون خنده هاش برم باصدای اروم گفت این ماجرا فقط واسه بچمون تعریف میکنم بای پسرخوب.یه لب محکم ازش گرفتم رفتم.
خوب اینم داستان من نازنین.داستانی که از یه شروع کیری اغاز شد،به یه پایان خوش خطم پایانی که موجب شد من اون بنویسمش.البته من از یک جهت خوش حال هم بودم که تونستم دوباره شادی به نازنین بعد یک سال برگردونم.از اون روز به بعدم به اسرار من دیگه سکس نداشتیم.همیشم به شوخی بهش میگفتم جنبه سکس نداری پدر کیر،کمر مارو در میاری دختر!!! نگاهای الناز از اون شب به بعد کاملا عوض شد معلوم بود ماجرای اون شب رویاای فهمیده چند باریم تیکه انداخت که من خودم لو بدم ولی عمرا نتونه روی من کم کنه ...این وسط نازنین که ریسه میره از خنده بین کل کل کلای من الناز.البته بیشتراز تمام ادامای دنیا این الناز که از خوش حالی نازنین خوش حال میشه اییین یه خواهر واقعی دوسش داره.
ببخشید کوتاه تر از این نشد میتونستم بگم یکی حالش بد شد منم نجاتش دادم یه همسایه جیگرم داشتن.اون اومد خونمون منم یه شب که باباش نبود من رفتم خونشون بعد قسمت سکس تعریف کنم...ولی یه جمله معروف میگه بالا بری پایین بیای یه سوراخ بیشتر نیست براهمین هاشیه زیاد نوشتم.
دمت گرم به غلط املاء گیر نده از بچگی ضعیف بود
خیلی تلاش کردم خوب بشه ولی ضعیف موند
ویسکیسم مثل سگ تلخ کیرم تو سازندش
ولی با اون تلخیش تو مستیش میبرت تا جزیره کیش
من منتظر نظراتون میمونم همشو دوست دارم
مخصوصا از قدیمیای سایت که میخوام نظراشون بذارن
تو چه قدر کس کلکی اَلکی میخوای فوحش بدی که چی
مثلا میخوای پتو گنده بودن دور خود بپیچی
منظورم همون یه نفر که همش فوحش میذاره
خودش اسکول کرده فکر میکنه میتونه مارو تحت تاثیر بذاره
بذار اینو بگم ما قبلا فُشامونو دادیم
حتی گنده تر از توهم ما به گادادیم
پس به سرت نذاره بخوای فوحشی بدی
یا مثلا بخوای چس بودن خودت نشون بدی
داستان طولانی شد ولی اینم یه نوعشه
اینم واسه اونای که عشقشون به داستان طولانی میکشه

بای تا سکس بعدی و بای تا داستان سکسی بعدی

نوشته:‌ کیر شاهرخ خان

3.5
نمره شما: هیچ :میانگین 3.5 (30 رأی )

53 نظر

خيلى از جژييات نوشته بودى و

نوشته مهدى 68 در 26. January 2012 - 8:29

خيلى از جژييات نوشته بودى و كشش داده بودى،ميتونستى چند قسمتش كنى بفرستى
در كل داستان خوبى بود اگه آخرشو فاكتور بگيريم
در ضمن فكر نكنم گيماى سكسى مراحل سختى داشته باشن طورى از گيم نوشته بودى فكر كردم گيمرى!

baraye bare aval mikham fohsh

نوشته beneton در 26. January 2012 - 10:15

baraye bare aval mikham fohsh bedam doustan af konid:akhe bipedare harumi mage kuri gofte zire18 too in kharab shode nayan.un admin lashi nemifahme ke che dastanio bayad bezare chio nazare,dastanet pore ghalate emlaei bud va taravoshat maghze mayube 1harumi bishtar nabood.bodo darseto bekhun

خوب بود.

نوشته parvazi در 26. January 2012 - 10:54

خوب بود.

عالی بود من تا دیروز عضو

نوشته Master3D در 26. January 2012 - 13:59

عالی بود
من تا دیروز عضو نبودم
فقط عضو شدم که بگم عالی بود
خیلی حال کردم
اومدیم اینجا که از داستان و طرز دوستی بشنویم
برا ارضا شدن فیلم سوپرم کار جلقیا رو راه میندازه!!!
عالی بود

Bahal bud.merc

نوشته shahab.tab در 26. January 2012 - 15:21

Bahal bud.merc

خیلی خوب نوشتی.منم سرگذشت

نوشته nimalashi در 26. January 2012 - 18:44

خیلی خوب نوشتی.منم سرگذشت زندگیم تقریبا اینطوری بوده همه داستانو با وجودم درک کردم.البته بگذریم که شاهزاده خانم سرنوشت ما کونمون گذاشت اون سرش ناپیدا.منم 19 ساله بودم .یه ماجرایی شبیه به این خاطره داشتم
موفق باشی بازم بنویس

داستانت خوب بود اگه سعی کنی

نوشته Amir saravi در 26. January 2012 - 20:18

داستانت خوب بود اگه سعی کنی از لحاظ نگارشی تقویتش کنی عالی میشه.

داستانت خوب بود پسرم البته

نوشته ali sexdost در 26. January 2012 - 20:57

داستانت خوب بود پسرم البته باید رو املاء بیشتر کار کنی و یاد بگیری خیلی از کیرت تعریف نکنی ولی خوب بود من یلد اولین شبی که با اولین دوست دخترم تنها بودم افتادم .آفرین پسر

جناب شاهرخ خان من از دیدت و

نوشته Mahan'aM در 26. January 2012 - 21:05

جناب شاهرخ خان من از دیدت و طرز فکرت و نحوه یه نگارشت نسبت به این داستان واقعا خوشم اومد جدا از غلطایه املایی داستانت عالی بود امیدوارم ادامشو هم بنویسی که من حتما میخونمش _ راستی تو که تجربی میخونی و میخای دکتر شی چرا قلیون میکشی؟!؟

در کل خوب نوشتی.... بجای

نوشته tanha-dar-saye در 26. January 2012 - 21:21

در کل خوب نوشتی....
بجای اینکه مثل داستانهای آبکی دیگه فقط از خیال پردازی سکسیشون می نویسند تو از احساسات خودت و نازنین بخوبی نوشتی...

موفق باشی

داستانت قشنگ بود. راست و

نوشته takavarjoon در 26. January 2012 - 21:41

داستانت قشنگ بود. راست و دروغش رو نمیدونم ولی خیلی از خودت تعریف کردی مخصوصا اون قسمتش که مدل مو و لباسی که پوشیده بودی انگار براد پیت و جانی دپ باید پیشت لنگ بندازند و همچنین بعضی جاهاش خیلی کشش دادی. به هر حال خوب بود ولی متاسفانه غلطهای املاییت خیلی ضایع کرد. بهتر بگم که خیلی از نظر املایی و انشایی کیری نوشتی. عزیز جان وقتی کلمه ای را درست نمیدونی کافیه تو کتاب لغت نگاه کنی و درستش رو بنویسی. کلا با حرف "ح" آشنایی نداری و همه کلمات را بدون استثنا با "هـ" مینویسی.
یک مطلب دیگه هم نفهمیدم که پدرت کجاست؟ و چرا بی ادبانه باهاش برخورد میکردی و مادرت هم همینطور خیلی رفتارت با مادرت زشت و ناپسند بود. البته چون خودت در داستانت از برخوردت با مادرت نوشته بودی من هم اینجا انتقاد کردم. کلا رفتارت با خود نازنین و الناز هم بی ادبانه بود. یا بهتر بگم یک جورایی اَن دماغی.
سعی کن داستان بعدی رو بیشتر روش کار کنی و تا میتونی ادیت کنی و حروف اضافی و اشتباه را از توش پاک کنی.
موفق باشی

در کل داستانت خوب بود....

نوشته tanha-dar-saye در 26. January 2012 - 21:49

در کل داستانت خوب بود.... بجای این داستانهای آبکی که همش خیال بافی سکسیشون رو مینوسن از احساسات خودت و نازنین خوب و بجا نوشته بودی...
فقط از نظر دیکته ای و جمله بندی میتونستی بهتر داستانت رو ویرایش کنی!
موفق باشی

ﮐﯿﺮ ﻣﺎﺭ ﻫﺎﯼ ﺿﺤﺎﮎ ﺗﻮ ﮐﺲ ﻣﻌﻠﻢ

نوشته eybaba در 27. January 2012 - 4:11

ﮐﯿﺮ ﻣﺎﺭ ﻫﺎﯼ ﺿﺤﺎﮎ ﺗﻮ ﮐﺲ ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺩﺑﯿﺎﺗﺖ
ﮐﺴﮑﺶ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺭﻭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻧﻮﺷﺘﯽ
ﻭﻟﯼ ﺑﺎ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﺖ ﻋﺸﻖ ﮐﺮﺩﻡ
ﺍﺯ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻭ ﻣﻌﻨﯽ ﺩﺍﺭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺧﻮﺷﻢ ﻣﯿﺎﺩ ﻭ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﻢ ﻫﻢ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻪ
ﻣﻦ ﻭﺍﺳﻪ ﺟﻖ ﻭ ﺍﯾﻨﺎ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﻧﻢ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﻮ ﺳﺎﯾﺖ ﻣﺜﻞ ﻣﻨﻦ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﺎ ﻭ ﻧﻈﺮﺍﺕ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻟﺬﺕ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ
ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯾﻦ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﺕ ﺣﺲ ﺷﻬﻮﺕ ﺑﺪﻩ ﺣﺲ ﺭﻣﺎﻧﺘﯿﮏ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﮐﻪ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﻮﺩ
ﺩﺭ ﮐﻞ ﺭﯾﺪﻡ ﺩﻫﻦﺕ ﮐﻮﻧﮑﺶ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ املات

معلومه خیلی کس مغزی آخه

نوشته abtinjoon در 27. January 2012 - 5:47

معلومه خیلی کس مغزی

آخه کسلخل کدوم ادمه عاشقی میاید از کس و کونه عشقش تو اینجا بنویسه تا کیر خوانندگانو براش افقی کنه.
کس نگو مومن با خوندن داستانت یاد یه جوک افتادم که اخر سر معلمه میگفت:تصحیح کنید جاسم زائده ایست بر روی کیر.همش حرافی بود نه سکسی. من رسما از کیرم بخاطر خوندن این داستان معذرت میخوام امیدوارم منو ببخشه

چراآخرداستان كارت به تهديدوخط

نوشته sater در 27. January 2012 - 5:53

چراآخرداستان كارت
به تهديدوخط و نشون رسيد.
اينجاهركي آزاده نظرشو به ه نحوي
ارائه كنه.
فكرهم نكنم آدم راحتي باشي توداستان هم ازاول باهمه سرجنگ داشتي باراننده؛پرستار؛مادرت؛الناز؛
دكترچاقال ؛
مطمئنا بانازنين نفر
بعدي هستش.

admin dige inja shodeh

نوشته Amir eshghi در 27. January 2012 - 6:08

admin dige inja shodeh patoghe zire 18. Lotfan on neveshteh aval sait ro bardar.injor sangintari.chon fekr mikonam fohsh mikhori

Kheyli ghashang bud, afarin,

نوشته Roshanak86 در 27. January 2012 - 15:37

Kheyli ghashang bud, afarin, khosham omad

خوب بود آتيييييييييييييش

نوشته ebihot در 27. January 2012 - 20:52

خوب بود آتيييييييييييييش نازنين!
گشنگ بود

kheili khoub bood. Hal kardam

نوشته dasswx در 28. January 2012 - 0:37

kheili khoub bood. Hal kardam

بهترین داستان عمرم بود,اجرت

نوشته دادا شاهین نجفی در 28. January 2012 - 1:58

بهترین داستان عمرم بود,اجرت با سیدالشهدا

salam az dastanet khosham

نوشته nili bala در 28. January 2012 - 5:34

Wink Big Grin Applause salam az dastanet khosham omad ba inke kheili tolani bod vali ghashang tarif karde bodi barikala

Salam.bebin man hamisheam

نوشته faraz hot در 28. January 2012 - 18:57

Salam.bebin man hamisheam migam,ba kasi tarof nadaram.ama dastane to kheili khub bud.man k kheili khosham umad.hamechit dorosto kamel bud.zafetam k khodt gofti.dar kol tahala nashode bud nomre mahshar be kasi bedam ama be to dadam.afarin ali bud.merc

Damet garm dastanet ghashang

نوشته LORD MEHRDAD در 28. January 2012 - 23:31

Damet garm dastanet ghashang bod.kheili Hal kardam.taze vaghti ham ke fahmidam bache karaji bishtar ragheb shodam.knob hamshahri hasti.Dar har sorat movafagh bashi.knob bod.

سلام شاهرخ خان داستانت بسیار

نوشته shahroz22 در 29. January 2012 - 9:24

سلام شاهرخ خان
داستانت بسیار تا بسیار عالی بود
فقط یه سوال داشتم ازت
اخرش با عشقت چیکار کردی بالاخره
ازدواج یا ترکش کردی

داستانت طولانی و معلومه

نوشته no pm sanaz در 29. January 2012 - 18:08

داستانت طولانی و معلومه نگارشت ضعیفه
من یک جمله از اولش خوندم
( که گفتی 17 سالته یعنی تابلو ورود ممنوع را ندیدی)
یک جمله از وسط خوندم
(که گفتی لبم رو روی لبش چپوندم)
یک جمله از آخر خوندم ( نه ببخشید چند جمله آخر را خوندم) و فهمیدم
که احمق تر از اونی که فکر میکردم
غلطهای املایی که عمدی بود تو سرت بخوره !
مگه سردیت کرده بود!
آخه این جمله چیه:
"ویسکیسم مثل سگ تلخ کیرم تو سازندش"
سگ تلخ ؟
ریدی به ادبیات! توقع داری بهت فحش ندیم! ونوبل ادبیات را هم تقدیم کنیم!
البته من مراعات میکنم وفحش نمیدم !
بچه شاشو

عالی بود

نوشته sex_abad در 29. January 2012 - 18:33

عالی بود

سلام مهرداد جون بذار بقیه

نوشته 2ooshika در 29. January 2012 - 21:07

سلام مهرداد جون
بذار بقیه ،البته نه همه،منظورم اونایین که فقط بلدن بذنن تو پروبال نویسنده های همچین داستانایی ،هرچی میخوان بگن،.....بگن،داستانت بسیار عالی ومعرکه بود،تنها داستان طولانی بود که حسش ایجاد شد تا تهش بخونم،اما یه چیزی بگم اگه این عشقت انقده که میگی نازه مواظبش باش،چون با این وضعی که تو گفتی واین حشری که اون داره میترسم باهاش ازدواج کنی واز قضا یه کاری،ماموریتی چیزی پیش بیاد ومجبور باشی چند روزی خونه نباشی اونوقت میای تو همین سایت ومیخونی(((ماجرای من وزن همسایمون،نازنین)))،ناراحت نشی ها!!!!من بخاطر خودت گفتم...به هرحال ممنون از داستان جالبت....بازم بنویس

داستانت خوب بود ممنون ادامه

نوشته full_sex در 30. January 2012 - 2:14

داستانت خوب بود ممنون ادامه بده ولی آخرش نگفتی کارتون به کجا کشیده شد: ازدواج یا ترک یار؟

سلام دوستان.مرسی از همتون که

نوشته شاهرخ خان در 4. February 2012 - 19:33

سلام دوستان.مرسی از همتون که نظر میدین.درمورد داستانم هیچ دفاعی نمیکنم چون اگه ابهامیم باشه اشکال از من که نتونستم برطرفش کنم

مهدی 68اولش گفتم ps3 بازی

نوشته شاهرخ خان در 30. January 2012 - 20:28

مهدی 68اولش گفتم ps3 بازی سکسی تفریحیه من از 17 سال زندگیم 16 سالش پای گیم بودم.
اینکه از لحاظ نگارشی داستان ضعیف که شکی نیست ولی دوستان حق بدین دیگه واقعا هرچی در توانم بود گذاشتم.
پس چی فکر کردیmahan a mاگه راه بده با معلم زیستم میکشم،یه قلیون ساده دیگه راستی گفتی قلیون یاد بدبختیام افتادم.
نمیدونم جنابtakavarjoonکجای داستان به نازنین بی احترامی کردم در مورد النازم باید بگم که بی احترامی نکردم بی محلی کردم من همه جوره الناز دوست دارم چون اون عشقم همه جوره دوست داره.
اره لاشی ریدم دهن معلم ادبیاتم کثافت نوبت اول من انداخت.مرسیeybaba،ما کوچیک تر از اونیم که یه گوشه از ذهن شما بگیریم.
سلام مارو به کیرت برسون abtinjoon

منظورم تحدید نبود دیدی که

نوشته شاهرخ خان در 31. January 2012 - 15:24

منظورم تحدید نبود دیدی که فایده ای نداشتsater ما بازم فوحش خوردیم.اگه ازادی نبود که داستان تو سایت نمیذاشتم.ماجرا من نازنین تازه شروع شده...اگرم با اون چند بیت بی احترامی کردم ببخشید

امیر عشقی فقط خط اول خوندی

نوشته شاهرخ خان در 31. January 2012 - 15:34

امیر عشقی فقط خط اول خوندی همین خوب یه ذره ایراد بگیر

گرفتی ماروshahroz من میگم 17

نوشته شاهرخ خان در 31. January 2012 - 15:40

گرفتی ماروshahroz من میگم 17 سالمه بعد تو میگی ازدواج کردی!به نظرت این عشق جای واسه ترک کردن میمونه؟؟؟

به به به میبینیم کلفت سایت

نوشته شاهرخ خان در 4. February 2012 - 19:37

به به به میبینیم کلفت سایت نظر داده.مرسی از این که پدر من باغبون خطاب کردی به تمام فک فامیلام توهین کردی.دیدی خودت داری فوحش پرستی تو سایت جا میندازی

دوستانی که داستان با دقت

نوشته شاهرخ خان در 4. February 2012 - 19:45

دوستانی که داستان با دقت خوندن دیگه فهمیدیدن که تمام برنامه های اون شب نازنین حساب شده بوده...به من چه یه دختر سکسی گیر ما اوفتاده...واقعا عشق نازنین تو سکس دیوانه کنندس از ثانیه به ثانیش استفاده میکنه.

شرمنده ساناز خانوم تو زندگی

نوشته شاهرخ خان در 31. January 2012 - 15:53

شرمنده ساناز خانوم تو زندگی ما هیچ تابلوی ورود ممنوعی وجود نداره مرسی از اینکه غلط املای یاداوری کردی .
ذهن ها همه ازدواج میگرده.بیخیال!!! نازنین مال خودم حالا زوده واسه ازدواج.نهooshika2جون فرشته ی ادامه بخش زندگی نازنین منم...جدای هیچ جای نداره...مرسی از راهنمایت

Ghesmate baad key minevisi?

نوشته dasswx در 1. February 2012 - 1:19

Ghesmate baad key minevisi?

محشر بود . دمت گرم . یکی از

نوشته vampire2012 در 1. February 2012 - 15:36

محشر بود . دمت گرم . یکی از بهترین داستان هایی بود که خوندم

دارم روش کار میکنم اگه تموم

نوشته شاهرخ خان در 3. February 2012 - 19:52

دارم روش کار میکنم اگه تموم شد قسمت بعدی تو عید

عالی بود ادامه بده

نوشته اسیر کس تو در 7. February 2012 - 12:57

عالی بود ادامه بده

khabam miad ta nesfesho

نوشته aida.lo0si در 11. February 2012 - 8:22

khabam miad ta nesfesho khundam baqiyash i shallaw shab ta alan k khub bude . la masab kheyli ziade Big Grin

ترامادول منظورته؟

نوشته khoodka در 13. February 2012 - 5:25

ترامادول منظورته؟

ترامادول!!!جان تو هنوز نشنیدم

نوشته شاهرخ خان در 15. February 2012 - 20:02

ترامادول!!!جان تو هنوز نشنیدم نمیدونم ولی تا اونجای که ما دیدیم ترامادون بود شاید اسمش عوض شده نه؟

کیرم تو کوس مادرت با این

نوشته shahrzad27 در 19. February 2012 - 4:15

کیرم تو کوس مادرت با این داستان نوشتنت من ده تا چرت زدم تا تمتوم شد

داستان خوبی بود. خیلی هم خوب

نوشته Xylem در 19. February 2012 - 5:02

داستان خوبی بود. خیلی هم خوب کاری کردی که قسمت غیر سکسیشو کش دادی. چون اگه اون قسمتو خلاصه مینوشتی داستانت باورپذیر نمیشد. فقط این داستان مال چند وقت پیشه؟

فیلم سینمای مگه خوابت برد بگو

نوشته شاهرخ خان در 19. February 2012 - 18:00

فیلم سینمای مگه خوابت برد بگو یه چیزی تو داستان بود که تا اخرش اومدی.بی ادب چرا فوحش میدی

مرسی Xylem.خوش حالم که از

نوشته شاهرخ خان در 19. February 2012 - 18:08

مرسی Xylem.خوش حالم که از داستانم خوشت اومده.تاریخ وقوع داستان مهم؟؟؟

من اولین بارنظرمیدم بعد یک

نوشته barbodbarby در 20. February 2012 - 0:11

من اولین بارنظرمیدم بعد یک سال . . . ولی دمت جیز عالیه . . . خوشم میاد ازت . . .

خيلي قشنگ بود. كاملا دركش

نوشته Sinabala1374 در 21. February 2012 - 1:41

خيلي قشنگ بود. كاملا دركش كردم. چون منم همسنتم.
دقيقا ، مو به مو رو منم با كسي كه واقعا دوسش دارم تجربه كردم.
يكي ما تنها فرقش با اينه كه از بيمارستان دوستيمون شروع نشد.
اينا عادتشونه كه فحش بدن.
الآن منم فحش كش ميكنن.
نميدونم چي بگم ، وقت خوندنش اشك تو چشام جمع شده بود.
ممنون. خيلي قشنگ بود. بازم بنويس.

مرسی که سکوت بعد یک سال شکستی

نوشته شاهرخ خان در 26. February 2012 - 20:08

مرسی که سکوت بعد یک سال شکستی به داستان من نظر دادی...درکت میکنم که چرا به بعضی از داستانا نظر نمیدی...بازم تشکر

جیگر همه 74 چه پسر چه دختر و

نوشته شاهرخ خان در 26. February 2012 - 20:42

جیگر همه 74 چه پسر چه دختر و چه.....
خوب دیگه شانس ما بود از اون جا شروع شد ولی همچین بدم نشدا پرستاراش خوب رسیدگی میکنن!!!!!!!!
میدونم اون چند بیتم واسه این بد عادتا سروده بودم که فکر کنم باید در حد شاهنامه ای چیزی میگفتم تا بدونن فوحش کشی اسون ترین کار هیچ پیش زمینه ای نمیخواد...خوشحالم که تونستم به احساساتت نزدیک شم بازم تشکر از نظری که دادی

Vayyyyyyy aliiiiii boooodddd

نوشته ساقى در 12. March 2012 - 22:29

Vayyyyyyy aliiiiii boooodddd , avalin dastane ghashangi bod ke to in site khondam , merciiiiiii