شکایت کس (شعر)

کیری برفت بسوی یک کس
شل بودو ولو بسان یک چس
از دور که دید ان شکفته
گفتش به خودش چراست خفته
برخواست و کرد قامتش راست
گفتا که دگر زمانه ی ماست
کس دید که کیر همچو یک مار
امد زبرش محکمو هوشیار
گفتا که همی تورا بخواهم
از نرمی خود همی بکاهم
کس گفت که من نخواهمت کیر
از هر چه شماست گشته ام سیر
کیر گفت همی مگر چه کردم
گویی متلک همی تو هردم
کس گفت زمانی بودمی تنگ
با زجرتمام کردمی جنگ
انروز همه بخواستن من
کیران همگان به سان خرمن
چندی بگذشت گشاد گشتم
هیچ درد نبودو شاد گشتم
کیران همگی بسان یک مور
در امدو رفت بدون یک زور
دیدند که من بدون هیچ درد
زیر همگان بسان یک مرد
رفتند همه یکان یکان دور
کردن همی یه جنس تنگ جور
جنسی که همیشه بودش تنگ
ازتنگی ان همی شدند منگ
نامش همی گذاشتن گون
کسها همگان شدند حیرون

3.78125
نمره شما: هیچ :میانگین 3.8 (32 رأی )

3 نظر

بد نبود قرار نیست هر کی شعر

نوشته sara sweet در 3. October 2011 - 13:04

بد نبود قرار نیست هر کی شعر بنویسه خوب باشه
تمرین کن یا از بچه های نویسنده کمک بگیر بنویس

خوب بود اگه ماله خودته بازم

نوشته SHAAPOUR در 3. October 2011 - 12:54

خوب بود اگه ماله خودته بازم بنویس

Jaleb bud

نوشته مريم مجدليه در 3. October 2011 - 13:58

Jaleb bud