شما اینجا هستید

عاشق شدن و ازدواج دوباره

این یه داستان سکسی نیست .صرفا سرگذشت وجریان ازدواج دوم و عاشق شدن دوباره من هست.و صحنه های سکس نداره .بیشتر قضایا رو سعی کردم بگم و بخاطر این زیاد شد همین جا از همه کسانی که این داستان رو می خونند و وقت میگذارند تشکر میکنم و بابت غلط املایی معذرت میخوام .
با سلام
من امیر هستم .32 ساله . چون اهل جنوب کشور هستم و عربی میدونم ؟(عرب نیستم) راحت به امارات و کویت مسافرت می کردم و همون اوایل توی گلدکوئست ثبت نام کردم و با کمک دوستم در دوبی زیر شاخه هام از عربهای اماراتی هستند که خیلی فعال هستند.سود خوبی کردم و تونستم برای خودم کار و مغازه ای در شیراز (پارامونت ) برپا کنم .و زمان دانشجویم مشکل مالی نداشتم. سربازیم هم رو سال 76 خریدم. اینا یه معرفی از خودم بود
سال 85 ازدواج کردم .زندگی خوبی داشتم .خانم من رشته پزشکی می خوند و از نظر فامیل یک زوج ایده ال بودیم و هیچ چیز کم نداشتیم . تا اینکه درس خانم تموم شد (از سال 84 من تهران زندگی میکنم و مغازه ام رو اجاره دادم و برای خودم شرکت دارم) و برای طرح باید چند ماهی می رفت خوی (اطراف ارومیه) همیشه با اتوبوس رفت امد میکرد .ولی یک بار که میخواست بره نمیدونم چی شده که بلیط هواپیما گرفت و رفت و دیگه بر نگشت .درسته همون هواپیمایی که سقوط کرد.
بگذریم .....
خانمم که خدا رحمتش کنه، یه دختر عمو داره به اسم فرزانه
که یک سال قیل از ما ازدواج کرده بود. و خیلی رابطه خوبی ما با داشت. شوهرش هم اقای مودب و با شخصیتی بود به اسم حبیب و خیلی مذهبی و نماز خون .البته توی فامیل خانم من این خیلی عجیب بود، فرزانه اصلا در این قید و بند ها نبود.هفته یک بار ما همدیگه رو میدیدیم یا ما خونه اون ها بودیم یا اونها خونه ما و هر ماه اول ماه هم خونه بابای فرزانه (چون بزرگ فامیل هست)
فرزانه با من خیلی راحت بود و هم شوخی زیاد میکرد و هم جلوی من لباسهای باز میپوشید ، ولی من عاشق زنم بودم و کم اهمیت می دادم به رفتارهای فرزانه و این رفتارهاشو ناشی از نوع زندگی و بزرگ شدنش می دونستم که خیلی ازاد بزرگ شده بود و حتی چند سالی هم سوئد زندگی کرده بودند.
قبل از فوت خانمم چند باری شنیده بودم که با حبیب مشکل داره که کاملا برای من طبیعی بود .چون حبیب خیلی مذهبی بود.تا اینکه اون اتفاق مزخرف تمام زندگی منو عوض کرد.من تنهای تنها شده بودم . بعد از برگذاری مراسم که تهران بود رفتم شهرستان و چند ماهی کاملا افسرده و متلاشی بودم تا اینکه کم کم تونستم خودم رو جمع کنم. توی اون چند ماه شهرستان پیش پدر و مادرم بودم .
گذشت تا اینکه تصمیم گرفتم برگردم تهران .خانوادم خیلی مخالفت کردند.ولی میخواستم برگردم سر کار و زندگیم .زنگ زدم به پدر فرزانه چون کلید خونم رو داده بودم بهشون و گفتم دارم می یام .فرداش رفتم و بعد از چند ماه اونا رو دیدم و کلید رو گرفتم و رفتم خونه خودم .مشخص بود خونه تمیز شده .با دیدن فامیل خانمم و همچنین خونه خالی و تنهایی من دوباره همه چیز یادم امد و همون شب تا صیح گریه می کردم به حال و روز خودم .چند روز خونه موندم و فقط شماره های پدرو مادرم رو جواب میدادم و جلو اون ها تظاهر میکردم همه چیز خوبه ولی اونها که باور نمیکردند.
تا اینکه چند ماه پیش یه روز جمعه تلفن خونه خیلی زنگ خورد و طبق معمول من جواب ندادم ولی طرفای ظهر زنگ اپارتمان رو زدند و چون من غذا سفارش داده بودم بودن جواب دادن ایفون ،در رو باز کردم .در ورودی هم باز گذاشتم رفتم پول بیارم که یه نفر گفت صابخونه مهمون نمیخوای. صدای عموی خانمم (خدا رحمتش کنه )بود. با عجله رفتم و بعد از سلام و علیک و احوال پرسی امدن و نشستند . من اصلا حوصله امادگی مهمون رو نداشتم و یخچال خالی حتی قند برای چای هم توی خونه نبود و کلی خجالت کشیدم.طبق عادت بزرگای فامیل اول کلی نصیحت شدم که این چه بلای سر خودت مییاری و اینکه اون خدا بیامرز هم ناراحت از اینکه من این چور دارم زندگی میکنم .بعد از کلی موعظه شدن از فامیل سوال کردم و حال بچه ها و باقی فامیل رو پرسیدم.از حبیب که پرسیدم قیافه عمو رفت تو هم و با دلخوری گفت از دست شما بچه ها که ما اسایش نداریم و گفت که سه ماه پیش فرزانه و حبیب جدا شدن از هم .راستش خیلی ناراحت شدم .
بعد از اون روز نه اینکه یادم رفته باشه چه بلای سرم امده شاید عادت کرده بودم ولی بیشتر به خودم رسیدم و چند باری خونه فامیل رفتم و کمی از نظر روحی بهتر شدم.
چند روزبعد از برگزاری مراسم سال خانمم فرزانه بهم زنگ زد و گفت که بابا و مامانش شب رفتن شمال ویلاشون و اون هم فردا می خواد بره و من هم برم باهاشون .اول نه اوردم که نمی یام ولی خیلی دلم می خواست برم چون که هم یکشنبه و هم سه شنبه . فرزانه هم گفت فردا منتظرت هستم و باید برم.
صبح رفتم دنبالش که راه بیفتیم در زد و گفت بیا تو تا اماده بشه. من هم بعد از دستمال کشیدن شیشه ماشین برای شستن دستام رفتم تو خونه . داشت اماده میشد و از توی اتاق گفت پس کوشی چرا نمی ای داخل.
من: امدم .سلام.کی اماده میشی؟
فرزانه :تا 5 دقیقه دیگه
من : بابا زود باش . من عادت ندارم منتظر کسی باشم . یادش بخیر مریم دیگه اینو فهمیده بود این اخری ها از من زود تر اماده میشد.
فرزانه : شما مردها همه تون یه چورید
من : چه چور ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیگه جواب نداد من هم دنبالش رو نیاوردم.تا اینکه از اتاق امد بیرون وای خدای من .!!! چی ساخته بود ،فرزانه خیلی خوشگل بود ولی با این ارایش دیگه اخرش شده بود.یه سوت زدم گفتم بریم سمت بازداشتگاه ؟؟؟؟؟؟!!!!
فرزانه :چرا؟
من :چه کردی با خودت . مهمونی یه ؟ بابا این چوری میگیرنمون .
فرزانه : نه بابا کسی کاری نداره، وایسا تا میوه و اب برداریم بریم.
راستش برای اولین بار بعد از فوت زنم دلم لرزید. ولی یاد زنم که افتادم ناراحت شدم و دوباره یه غم گنده ریخت تو دلم.به خودم که امدم فرزانه جلو ایستاده بود و داشت نگام می کرد.من نگاه همو ازش دزدیدم . گفت چی شد باز. مگه نمی خوای بریم.چرا اینجوری شدی. فقط سکوت کردم تا نفهمه صدام می لرزه و نگاه به زمین می کردم تا نبینه اشک توی چشام .
بعد از چند دقیقه تلفن زنگ زد. از شمال بود . فرزانه هم گفت من پیشش هستم و امروز نمیایم و فردا راه می افتیم چون هوا داره بارونی میشه ..با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم حالا بهمون شک میکنند دخترچرا اینجوری گفتی؟؟؟؟
اونم گفت :. همه تو رو دوست دارند و بابا و مامان بهم اعتماد دارند.
دچاره یه حس عجیب بودم هم از روح خانمم خجالت میکشیدم هم دوست داشتم با فرزانه یه کم شیطونی کنم .یاد زمان مجردیم افتاده بود.
با شیطنت گفتم: همه منو دوست دارند؟
فرزانه : اره
من: شامل تو هم میشه (با یه چشمک به فرزانه)
فرزانه: من که عاشق توام(با شوخی و خنده)
دیگه یه لحظه هنگ کردم.یه نگاه با تعجب بهش کردم . نمدونستم راست میگه یا داره شوخی میکنه.با شوخی گفتم بلند شم برم که درست گفتند پسر و دختر مجرد رو نباید با هم تنها گذاشت .خطرناکه .وبا خنده بلند شدم یه لحظه دستاشو رو پشتم احساس کردم و همون چور که داشتم کفش می پوشیدم از پشت بغلم کرد. هنوز فکر می کردم داره شوخی میکنه و با خنده گفتم فرزانه جان حالت خوبه بابا جان . و برگشتم یه لحظه که نگاهش کردم دستمو گرفت و بوسید. وای خدای من دیگه شوخی نبود . واقعا نمیدونستم دارم چه کار میکنم دودل بودم برای موندن و رفتن.امد تو بغلم و سرش رو گذاشت روی سینم.بوی موهاش و نرمی بدنش داشت منو دیونه میکرد. بیشتر از یک سال بود که این حس ها رو نداشتم و دوباره ......
به خودم که امدم داشتم با مو هاش بازی میکردم.سرش رو اورد بالا نگاهم کرد. منم بی اختیار لبشو بوس کردم و اونم جواب داد.
نمدونستم چی بگم یا چه کار کنم .فقط نگاهش می کردم .گفت از پیشم نرو.وهیچ چی نگو .بذار امروز با هم باشیم.لبمو بوس کرد و من هم ادامه دادم. وقتی به خودم امدم داشتم لباسهای فرزانه رو در می اوردم.بین ما فقط سکوت بود و شهوت .روبروم نشسته بود با یه دست گیره سوتینش رو باز کردم (اینو زمان متاهلی یاد گرفته بودم و خانمم خیلی دوست داشت)
به سینه های خوشگلش نگاه می کردم و می مالیدم.نمی دونم چه حسی ولی خیلی غریب بود.به سکس احتیاج داشتم ولی برام سخت بود . فرزانه خوابید و منو کشید روی خودش منم خوابیدم روش .کیرم رو یه خورده جابجا کردم رفت بین کسش.و بدون اینکه داخل کنم چند دقیقهای تلمبه زدم . میترسیدم داخل کنم .یه اه کشید و لبشو گاز گرفت کسش تازه داشت اماده میشد و اب انداخته بود .با دست کیرم رو تنظیم کرد و من فشار دادم .کسش خیلی تنک بود. صورتش قرمز شده بود و اه می کشید . ولی من هنوز خیلی لذت نمیبردم.تا اینکه تمام بدنم گرم شد و توی یه لحظه بعد از دو سه دقیقه ابم با فشار زیاد امد .من نتونستم در بیارم و همشو ریختم داخل.(یه سکس از سر نیاز جنسی و بدون علاقه و لذت )
بیحال و سردرگم افتادم کنار فرزانه.فقط بهم نگاه میکردیم و هیچ حرفی زده نمی شد....................
بعد از چند دقیقه گفتم چکار کردیم فرزانه؟؟؟؟؟وای؟؟؟؟؟نباید........معذرت میخوام........نباید.........
بلند شد و نشست روبروم و نگام کرد و گفت :مگه چی شده ؟مگه ما ادم نیستیم مگه دل نداریم .من دوست داشتم و دارم .پس سخت نگیر .نه من تعهد دارم نسبت به کسی نه تو.
حرفاش درست بود ولی من از این چور حرف زدنش بدم امد.
بلند شدم رفتم لباسام رو پوشیدم .میخواستم برم بیرون ولی پاهام نمی کشید.رفتم پیشش گفتم ازم ناراحت نشو فقط بهم وقت بده من هنوز امادگی شو ندارم. زدم بیرون و امدم خونه با یه عالمه فکرو خیال. یه لحظه از خودم بدم می یومد .یه لحظه دیگه به بدن زیبای فرزانه و به خوشگلیش فکر میکردم.سخت بود برام خیلی سخت .توی این یک سال اصلا به کس دیگه ای فکر نکرده بودم.چه برسه به دختر عموی اون خدا بیامرز.کاش حداقل اشنا نبود. اونشب خیلی با خودم فکر کردم و هر چی بیشتر فکر میکردم بیشتر درمونده و گیچ میشدم.صبح با صدای موبایل بیدار شدم مادرم بود . نگرانم شده بود .چون فکر میکرد من دیروز رفتم شمال .بهم گفت امیر جان باید فکر زندگیت باشی .نمی تونی تنها زندگی کنی.و اینچور عمرت تلف میشه .نمی دونم چرا همین امروز باید مامانم زنگ میزد و اینا رو میگفت.دلشوره عجیبی داشتم . دوش گرفتم و لباس پوشیدم رفتم دنبال فرزانه.توی راه زنگ زدم و گفتم بیاد دم در و تاکید کردم داخل نمی یام تا بریم شمال.توی راه بازم بیشتر سکوت بین ما بود خیلی برام حرف زدن باهاش سخت شده بود.هم دوسش داشتم هم با خودم مشکل داشتم . هم می خواستم عاشق بشم هم می ترسیدم.طبق عادت همیشه کنار سد و نرسیده به تونل زدم کنار و پیاده شدیم. فرزانه چای ریخت و اورد و گفت بفرما اقا امیر. اولین بار بود اینقدر رسمی صدام میکرد.
نگاش کردم و گفتم خیلی ازم ناراحتی؟؟؟گفت نه بهت حق می دم.ولی به همه چیز خوب فکر کن. من دوست دارم و اگه بخوای ...تو حرفش پریدم گفتم من اینچور نمی خوام .
فرزانه: چه جوری؟ ادامه دادم مثل دیروز.اگه بخوای ادامه بدیم باید رسمیت داشته باشه رابطه مون. حاضری؟؟نمیخوام به پدرو مادرت دروغ بگیم .من مثل حبیب نماز خون نیستم ولی عقایدی برای خودم دارم .می تونی درک کنی؟
گفت اره . ولی درباره من هم اشتباه فکر نکن من تورو دوست دارم و بخاطر تو همه کار میکنم .
می ترسیدم .ولی دوباره داشتم عاشق میشدم .نگاهم به فرزانه عوض شده بود . خریدارنه نگاهش می کردم . سوار شدیم و راه افتادیم . توی راه هم کمی در مورد مسائل زندگی و من چی میخوام تو چی میخوای بحث کردیم تا رسیدیم به نزدیکای ویلاشون.بهش گفتم دوست دارم اگه منو میخوای همین امروز به مامانت جریان رو بگی می تونی؟ با تعجب بهم نگاه کرد و گفت چرا امروز حالا.گفتم نمیخوام دوباره دل ببندم و دوباره از دست بدم. اونم با شیطنت گفت به یه شرط که سعی کنی از این به بعد تو حرفات منو کمتر مریم صدا کنی.( بیچاره فرزانه ،تو حرفام همش بی اختیار اونو مریم صدا می کردم). غذاب وجدان میگیرم از فکر اینکه می خوام جای مریم رو برات بگیرم.اون روز بعد از خوردن ماهی سفید و سیر ترشی قرار شد من طبقه بالا بخوابم.رفتم روی تخت و داشتم به مریم و فرزانه و زندگیم فکر میکردم .که دیدم در باز شد و فرزانه پاورچین امد داخل .اروم صدام کرد.امیر بیداری؟بلند شدم نشستم.امد رو تخت و نشست و گفت حل.!!!!!!و لپ رو بوسید.
من:چی حل؟
فرزانه :به مامان گفتم .گفت به بابات(عمو) میگم و راضیش میکنم .بعد هم گفت برم تا ضایع نشدیم.مثل دختر 18 ساله ها شده بود و منم مثل کسایی که بار اولشون دارن دوست میشن.بعد یه نیم ساعت رفتم طبقه پایین .زن عمو داشت تلوزیون نگاه میکرد. سلام کردم و رفتم نشستم . بهم نگاه کرد گفت اقا امیر مطمئن هستید ؟می دونید دارید چکار میکنید؟ فرزانه تازه یه شکست خورده.
خجالت کشیدم گفتم :نگران نباشید زن عمو .بعد با یه لبخند گفت فکر نمی کنی دیگه نباید بگی زن عمو.و بلند شد رفت توی باغ پیش عمو(از این به بعد بابا) عصر با فرزانه رفتم کنار دریا و همون جا قول وقرارمون گذاشتیم . شب هم بعد از خوابیدن همه ،فرزانه جیم زد و امد بالا و بر خلاف سکس اولمون یه سکس داغ با هم داشتیم .

نوشته: امیر

داستان سکسی:

3.23077
نمره شما: هیچ میانگین 3.2 (13 votes)

نظرات

شما میخوای خاطره تعریف کنی تو اینترنت فضا زیاد هست! اینجا سر درش نوشته داستان سکسی خاطره ی سکسی! داستان خوب نوشته شده باشه میشه از سکسی نبودنش گذشت اما از تو یه خاطره ی معمولی و چرند بود!

خوب بود و قابل وقت گذاشتن
داستان شما با اینکه چند ایراد سطحی داشت از محدود داستانهای کوتاه و نسبتا خوب سایت بود!
به نظر من تفاوت زیادی بین دو ارتباط(سکس) در فاصله زمانی یک روز نمی تونه وجود داشته باشه
اینکه شما اصرار دارید که سکس اول بدون علاقه وحس و از سر نیاز بوده و سکس دوم (بعد از فقط یک روز)
از روی علاقه و یک حس داغ ، غیر قابل پذیرش و کمی غیر منطقی است !
استاد مکس ماهونی ! تیکه سیر ترشی را خوب اومدید!
جالبه !چه اصراری به نوشتن این نکته( خوردن سیر ترشی به عنوان خوشبو کننده دهان) قبل از سکس توسط نویسنده بوده !

هر از چند گاهی خوندن روایت روزگار که آدمارو به هم میرسونه
خیلی بهتر از خوندن بقیه داستان های این سایته...
..
منو با این داستانت به خودم آوردی..... خدا از همه تقصیراتمون بگذره

بابا صد رحمت به تو که بعد یه سال از فوت همسرت تازه یه سکس درست و حسابی کردی و حرمت اون مرحومو نگه داشتی یادمه یه داستان تو شهوانی خوندم که دختره (که نویسندش پسر از اب دراومد) قبل از چهلم فوت پدرش با همسایشون اولین سکسشو کرد و پردشم جر خورد واقعا عجب!!!