شما اینجا هستید

عاقبت سکس گناه آلود من

سلام باراوله داستان مينويسم بااينکه برام خيلي ياداوري اونروزا سخته اماميگم نميخام با خوندن داستانم حشري شيد فقط ميخام الگو بگيريد! داستان کاملا واقعي فقط اسمهاعوض شده
سال86بود ک با اميد اشنا شدم خيلي دوستش داشتم اميد دوستي داشت بنام مهرداد ک هر وقت با اميددعواميکرديم واسطه ميشد ما رو آشتي ميداد. چيزي ازسکس نميدونستم اميدمن بادنياي سکس اشنا کرد ازم خواست بهش لب بدم منم چون دوستش داشتم قبول کردم با ماشين همراه مهرداد اومد دنبالم من برد خونه مجرديش

مهرداد بيرون اتاق پا تلوزيون بود من و اميدداخل اتاق رفتيم يکم نشستيم صحبت کرديم گفت شروع کن گفتم اما من بلدنيستم گفت دروغ نگو ادا نيا مثل دخترای پاستريزه. بغض گلوم فشار ميداد. اميدنميدانست اولين پسريه ک دستش بمن ميخوره بلندشدم چسبيدم ب ديوارکم کم بهم نزديک شد نفساش روصورتم حس ميکردم چقدر بهم ارامش ميداد تو چشاش نگاه کردم چقدرنگاهشو دوست داشتم لباشو رو لبام گذاشت شروع کرد لب پائينيمو خوردن نميدونستم چکارکنم گفت توهم لب بالامن بخور زبونتو تو دهنم بچرخون کم کم دستشو رو سينه ام گذاشت از روي مانتوگفت اجازه هست سرم پائين اوردم ب نشانه تاييدشرتم خيس شده بود نميدونستم چمه پاهام ميلزيد من خودم رو دراختيار اميد گذاشتم چون اون ب من وعده ازدواج داده بود. مهرداد صدا زد اميد نميخاي بيايد بيرون من کار دارم الافم کرديد خودمون جمع جورکرديم رفتيم

ماجراگذشت اميدحريص ترشده بود ميگف تو مگه منو دوست نداري پس اين جمعه بيا بريم باهم حال کنيم گفتم اميد نه بذار براي ازدواج لذتش از بين ميره اما اون گوشي قهرکرد طاقت قهرشو نداشتم مسيج دادم قبول ميام اونروز قرار بود بريم خونه دوستش باز با مهرداد اومد مهردادتوماشين گذاشتيم با اميد ب خونه دوستش رفتيم ي زيرزمين جمع جور بود. من حتي نميدونستم چکار بايد بکنم اميدخوابيد گفت بيابغلم رفتم بغلش واي چقدربدنش گرم بود بوش کردم ادکلن هميشگي کولد مردونه لب هامو بوسيدشروع کرد لبهام خوردن بلندشد سريع همه لباسام دراورد. ميلزيدم بار اولي بودجلو پسر لخت بودم.
آرزو چته؟
اميد من...من ميترسم
ازچي گلم نترس بيا لباسام دربيار
لباساش دراوردم بدن سفيدي داشت برعکس من ک سبزه بودم لخت بغل هم خوابيده بوديم کيرشولاي پام تکون ميداد گفتم ميشه اونجات ببينم گفت کجا گفتم همونجا گفت يااسمشو ميگي يانشون نميدم اخه من ب پشت خوابيده بودم گفت اسمشوبگوباخجالت گفتم خب کيرتو نشونم بده گفت نترسيا پهناش قد مچ دستته (البته من لاغرمچ دستم خيلي گوشتي بزرگ ني)گفتم اذيت نکن بذار ببينم گفت پاشو ببين نگاهموب کيرش دوختم واي ي کيرسفيدخشگل دستم گرفتمش گذاشتم رو مچ دستم راست ميگفت اماخيلي بلندنبوديک رگ ازرو کيرش زده بودبيرون خيلي سفت بود قشنگ گفت حالابخورش گفتم اه کثيفه سريع رفت سمت حمام کيرشوشست با شامپو صحت اومد(تبليغات نيستا!)گفت خب حالابخورگفتم شامپوبراي چيه گفت ب وقتش ميفهمي کيرشوگذاشتم دم دهنم اوقم گرفت بدم ميامدامامجبوربودم
اخ دندونتونکش حساسه زخم ميشه
خب بلدنيستم
اشکال نداره بخواب قمبل کن
چي کنم
هيچي بابا چهاردستاشو
باشه اميدمن
دخترم نترس باسوراخ جلوکارندارم عقب کاردارم
ترسيدم خداياکمکم کن
اميدبيخيال شو همون لاپام بذار
نترس شامپو ميزنم ليز ميشه
شامپو ب کيرش زد. سرکيرشوگذاشت دم سوراخ کونم
واي اميدسوختم تورخدانکن! مگه دوستم نداري دلت مياد دردم بگيره؟
گفت واي ي لحظه بخاطر من دردبکش
نه اميد! يهو ميره جلوم!
زد پشتم گفت اسمشو بگو گفتم خب کسم نکن تو رو خدا
باشه بخواب
گذاشت لاي پام چندتا تکون داد بعدسريع رفت حمام نميدونم چي شديعني اونوقتانميدونستم ابش اومده بعد اومد بوسم کردگفت مرسي بپوش بريم

اونروز گذشت باز با اميد دعوام شد. ب مهردادزنگ زدم گفتم تورخداکمکم کن گفت آرزو اونروز توخونه با اميدسکس کردي ؟ گفتم نه!گفت دروغ نگو اميد همه تعريف کرد بدنم داغ کرد اميدگفت بکسي نميگه ببين آرزو اگه اونروز ميدونستم نقشه اميدچيه نميذاشتم اونکارباهات بکنه الان ديگه فقط ي راه داري تا بتوني باش ازدواج کني!چه راهي؟اينبارباش بروخونه اما يکارکن کن ببخشيدا يکارکن ک زنت کنه
چي ميگي اقامهرداد؟! من نميخام خودموب زورب اميد بچسبونم
فعلايکارکن جواب گوشيمو بده بگو آرزو گفت باشه فقط بام دوس باش نميخادازدواج کنيم من نميتونم بدون اميدزندگي کنم شنيدن صداشم برام بسه

بازدوستي من اميدشروع شد. بماندک چقدر تومدرسه گشنگي کشيدم تاپول تو جيبموبراش هديه های خوب بخرم...تااينکه يه روزفهميدم من يه طعمه براي اون بودم بعداون 2بارديگه سکس داشتيم اما اين ماجرا سر دراز داره...

نوشته:‌ آرزو

داستان سکسی:

2.5
نمره شما: هیچ میانگین 2.5 (4 votes)

نظرات

سلام به نویسنده
از داستانت کاملا تحت تاثیر شدید قرار گرفتم به طوری که ان در بدنم سفت شد:)
به صورت معلوم ما مشعوف شدیم که در سال تولید ملی برای مجلوق بودن در کون باید از شامپو صحت استفاده کنیم تا محزون نشیم
لاکن از نویسنده به خاطر این داستان مجهول سپاس گرازی Smile میکنیم.

بالا
0 لایک

اخه ای مرتیکه خودارضا آخه ای کون گشاد آخه من به تو چی بگم؟ ها؟ دیگه از این کس شعرا ننویسیا باشه؟ راستی تا یادم نرفته اینم بهت بگم که پنجره دوجداره تو اون کون گشادت

بالا
0 لایک

< من که می گم اصلا ارزششو نداشت خوند چون این نه داستان تخیلی بود نه حقیقت ولی نویسنده مثلا شاهکار کرده که داستان نوشته و خواسته یه جوری مثلا بعضی ها بهش بگن گول خوردی نه من می گم گوه خوردی که اگه راست بود دنبال یه پسر بی ارزش بری و بزرگترین گناه را انجام بدی خوب اگه اونم ترا می خواست حداقل برات ارزش قائل می شد و اینکار را باتو نمی کرد حالا چرا همه تا وقتی از کاری لذت می برن که هیچی ولی وقتی خسته شدن یا براشون عادی شد و دیگه براشون لذت نداره احساس پشیمونی می کنن من که می گم این نویسنده می خواست تحسینش کنند و بس همین >

بالا
0 لایک