شما اینجا هستید

عشق پنهان (2)

...قسمت قبل

توی تاریکی تا یکقدم جلوتر از خودم رو نمیتونستم ببینم.مات و مبهوت قدم برمیداشتم به امید اینکه به یه جای امن بتونم خودمو برسونم.دست و پام از سرما کرخت شده بود.یک لحظه باد ملایمی وزید و سرما تا مغز استخونم نفوذ کرد.پتوی کهنه ای رو که دورسامان پیچیده از روی صورتش کنار رفته بود.پتورو روی صورتش کشیدم و فقط محفظه کوچیکی رو باز گذاشتم که بتونه نفس بکشه.با وجود سرما از ترس عرق از سر روم میریخت.زلزله همه خونه های کوچه رو خراب کرده بود و خونه پدری ام قابل تشخیص نبود.تو اون فضای سرد و تاریک پرنده پر نمیزد.سکوت وهم انگیزی همه جا رو فرا گرفته بود و من داشتم از ترس و وحشت قالب تهی میکردم.یک لحظه پام به چیزی برخورد کرد سکندری خوردم و از بس بدنم بیحس شده بود نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و با صورت زمین خوردم.نگران بودم سامان آسیبی ندیده باشه در حالیکه از درد به خودم میپیچیدم تو بغلم پتو رو از روی صورت سامان کنار زدم.صورتش مثل گچ سفید شده بود.صورتمو رو صورتش خم کردم تا هرم نفسش رو روی پوست صورتم احساس کنم.دیدم نفس نمیکشه.چند بار تو صورتش زدم بلکه به هوش بیاد و دوباره چشماشو باز کنه ولی دریغ که مثل یه عروسک خوشگل آروم به خواب ابدی فرو رفته بود.بچه ام مرده بود.وقتی فهمیدم دیگه بچه ام زنده نیست از ته دل ضجه میزدم و یاد بچگیهام افتادم که توی هیئت عزاداری که هرسال پدربزرگ پدریم برگذار میکرد همیشه یه روزی رو به نیت طفل شش ماه امام حسین شیر بین مردم پخش میکردند به یاد اون روزها افتادم و تو گریه با امام حسین همدردی میکردم و ازش میخواستم به حرمت طفل ششماهه اش پسر کوچولوی منو بهم برگردونه.در همین حال دیدم تو دست گرم و مهربون داره سر و صورتمو نوازش میکنه و هی صدام میکنه.احساس کردم دستای مامانمه.از خواب پریدم دیدم مامان هراسون بالای سرمه.برگشتم دیدم سامان کنارم خوابه.و بابا پایین تختمون ایستاده و نگران نگام میکنه.مامان دستمو گرفت و کنار تختم نشست و گفت"آروم باش قربونت برم داشتی خواب میدیدی"بابا رفت و با یه لیوان آب برگشت اتاقم و لیوان رو داد دستم و گفت"پاشو یه کم آب بخور،خواب بد دیدی واسه کسی تعریف نکن و صدقه بذار منم واسه خودت و بچه ات همین الان صدقه میذارم رفع بلا بشه"بغض کردم و گفتم خواب دیدم بچه ام مرده،خونمون رو زلزله خراب کرده و شماها نیستید دنبالتون میگشتم"مامان دلداریم داد و گفت"عمرش بلنده مادر،خیر باشه،خوب تعبیر کنی به همون برمیگرده"از اینکه بیدارشون کرده بودم شرمنده شدم و عذرخواهی کردم.مامان هنوز نگران بود.گفت"میخوایی رختخوابم رو بیارم پیشت بخوابم؟"میدونستم مامان همینجوری هم با هزار مکافات و داروی آرامبخش میخوابه بهش گفتم"نه خیالتون راحت باشه خواب بود دیگه خوبم،برید بخوابید"مامان زیر لب شروع کرد به خوندن آیه الکرسی و به خودمو بچه ام فوت کرد باعث شد خنده ام بگیره.پتو رو روی شونه ام کشید و گفت"باشه تو بخند و مسخره کن،شما جوونای امروز به هیچی اعتقاد ندارید که هزار جور خواب آشفته و دری وری میبینید دیگه،صدبار بهت گفتم موقع خواب چهار قل و آیه الکرسی بخون از گزند همه چیز در امانی"از کنارم بلند شد و اجازه نداد باز باهاش بحث کنم که اگه قرار بود به اینها هیچ اتفاق بدی نیفته پس چرا هر روز اینهمه حادثه تو صفحه های روزنامه ها خبر از مرگ و مصیبت اینهمه آدم میده.سمت سامان غلتیدم و مامان در اتاق رو نیمه باز گذاشت و گفت در اتاق ما هم بازه کاری داشتی صدام کنی میام.منم که حالم سر جاش اومده بود و خوشحال بودم اون اتفاق شوم همش خواب بوده سر به سرش گذاشتم و گفتم در اتاقتون رو ببند که سروصداتون بیاد ممکنه منم دلم بخواد و اونوقت نیست.مامان دستشو تکون داد که معنیش این بود همیشه "خاک بر سر بی حیات کنن"چون من همیشه کارم بود دست انداختن این دوتا.گاهی آه میکشید و میگفت"ای مادر دیگه از من و بابات این حرفها گذشته "منم با شیطنت میخندیدم و میگفتم"عجب میخوری لب و دهنتم پاک میکنی،راست راسی بابامو بی منت میکنی ها،مامان جون مال بابام حلالت باشه"اونوقت بود که هرچی دم دستش بود سمتم نشونه میگرفت و بدوبیراه عالم رو نثارم میکرد که "بی حیای بیشرم خجالت بکش"کافی بود بدبخت حمام بره.کافی بود تنها توی خونه باشن و چون زانوش درد میکرد و آروم راه میرفت دیر به آیفون برسه و دیر درو باز کنه.میدونست حسابی سر به سرش میذارم و کلافه اش میکنم.البته تنها من نبودم که بهش تیکه مینداختم همه خواهربرادرام یه جورایی منتظر بودن یه حرکت از این دوتا ببینن و حسابی دستشون بندازن و تعبیرشون کنن به لیلی مجنون.همینه دیگه خاصیت مسن بودنه دیگه.انگار عشق پیری یه جورایی واسه همه مضحکه ولی یادمون میرفت که این دوتا از بچگی با هم بزرگ شده بودن و در واقع عشقشون عشق بچگی تا پیری بود.من هیچوقت ندیده بودم قربون صدقه همدیگه برن ولی همیشه تو سختی و خوشی باهم هماهنگ و همراه بودن.مثل دوتا چشم،اگه یکی غمگین بود محال بود اون یکی شاد باشه.اگه یکیشون میخندید اون یکی از ته دل شاد میشد.ازدواج پدر و مادر من فامیلی نبود در واقع همسایه بودن ولی به قول بابام تا قبل از خواستگاری حتی نمیدونست آقاجون دختر دم بخت داره.گاهی مامان و بابا از خاطرات قدیمشون برامون تعریف میکردن.به ذهنم فشار میاوردم اون روزها رو تو ذهنم تجسم کنم حوض خونه آقاجون اتاقهای توی ایوون،مطبخ گوشه حیاط تا چند سال پیش هم بود.تا قبل از اینکه خونه داشت خرابه میشد.وقتی آقاجون و خانجون به فاصله 1 سال به رحمت خدا رفتند داییم که تنها پسرشون بود به قید وصیت آقابزرگ وکیل مال و اموال آقاجونم میشد. چند سال دلش نمیومد دست به اون خونه بزنه.چون یادگار زمان بچگیشون بود.اگر اصرارهای خاله نبود واسه فروش مال و اموال آقاجون که دایی حتی دلش نمیومد زمینهای موروثی آقاجون رو هم بفروشه چه برسه به خونه.ولی خاله پاشو کرد توی یه کفش که ما خونمون کوچیکه و جهانگیرم عرضه نداره زندگی درست و درمون برام دست و پا کنه.دایی هم مو به مو همه چیزرو حساب و کتاب کرد و سهم ارث خاله ام رو بهش داد تا خودش موند و مامان من.چون میدونست با مامان هیچ مشکلی به هم نمیزنه.خاله خیلی زود زمینها رو به قیمت مفت فروخت و یه مقدارش رو یه خونه خرید تو محله متوسط.مابقی پولش رو هم داد دست جهانگیر شوهرش تا یه کار و کاسبی خوب راه بندازه ولی از اونجا که جهانگیر آدم عیاش و رفیق بازی بود قسمت اعظم سرمایه رو باد فنا داد و این اواخر اعتیاد دامنگیرش شد که اگر با زرنگی خاله نبود به خاک سیاه نشسته بودن.مابقی سرمایه رو خاله ازش گرفت و یه زهر چشم اساسی هم ازش گرفت که جرات نداشت جلوی خاله پای منقل و وافور بشینه ولی همه مون میدونستیم تفریحی هم که شده اهلش هست.مابقی سرمایه رو خاله ام با پولی که از دایی بابت سهم الارثش از خونه آقاجون گرفت دو دهنه مغازه خرید و تا وقتی پسراش کوچیک بودند اجاره داد و از اجاره اون چرخ زندگیشو چرخوند تا حسین و محمد رضا بزرگ شدن و مغازه رو تعمیر کردن و شروع کردن به کسب و کار.و اما مامان و دایی که نه به خاطر طمع فقط به خاطر اینکه نیازی به ارث پدریشون نداشتند دست به زمینها نزدن.فقط خونه آقاجون داشت خراب میشد و کسی نبود بهش رسیدگی کنه.در ثانی وقتی خاله فشار آورد که تکلیف خونه آقابزرگ رو معلوم کنید دایی پول نقد نداشت که سهم خاله رو بهش بده بالاجبار با یه بساز و بفروش قرارداد بست سهم خاله رو از آقای مرشدی گرفت و پرداخت و جای اون خونه با صفا و بزرگ رو یه آپارتمان 8 طبقه 24 واحدی گرفت.بازهم دایی و مامان به جای اینکه همه پول سهمشون از خونه رو بگیرن قرار شد هر کدومشون 2 واحد آپارتمان به نامشون بشه.که توی یکی از اون آپارتمانها الان فهیمه دختر دایی محمد و سعید داداش من زندگی میکنن.با وجود اینکه دایی قبل از اینکه پول خاله رو بهش بده بهش گفت خودش و مامان چه تصمیمی دارن ولی اون گفت پول منو بدید شما هرکاری دوست دارید بکنید.ولی یه سفره نون و یه کوزه آب از پی دایی و مامان برداشت که از قصد اینکارو کردید که شما سرمایه تون سر به فلک بزنه و من همون بدبختی باشم که بودم.علت حسادتهای خاله به مامان هم ریشه اش از همین ارث و میراث آقابزرگ بود.حتی خاله گاهی مدعی میشد که بابای من اول از خاله ام خواستگاری کرده اینجا بود که مامان کوتاه نمیومد و دوتا خواهر دعواشون میشد.خلاصه مامان حسابی روی بابام تعصب داشت و حتی این تخیل خاله رو هم تحمل نمیکرد.که یه بار بابام خیالشو راحت کرد و گفت"خانم من از اول شما بودی و هستی من حتی نمیدونستم بابات دختر دم بخت داره چه برسه به اینکه خاطر مهین رو خواسته باشم.بعدش هم نجابت و خانمی تو از همون اول هم آدمو پاگیر میکرد،من با مهین یکسال هم نمیتونستم زندگی کنم دق میده این زن آدمو با حسادت و غرولند و اخلاق بدش"
سختیهایی که خاله تو زندگیش با جهانگیر کشیده بود ازش یه زن حسود و کینه توز ساخته بود.اگرچه همه ناشی از تصمیمات بیفکر خودش بود ولی نمیخواست قبول کنه کم و کاست زندگی آدم دست خودشه ربطی به دیگران نداره بخاطر همین از همه عالم و آدم طلبکار بود.
با صدای مامان از خواب پریدم.دیدم لباس پوشیده بالای سرم ایستاده و داره صدام میکنه.با تعجب پرسیدم"کجا این وقت صبح مادام و موسیو تشریف میبرید؟ نکنه میرید صبحونه دل و جیگر بزنید؟"مامان خندید و گفت"نه مادر با بابات میریم تا آزمایشگاه آزمایش چکاپ بدیم واسه حج.گفتم دیشب خوب نخوابیدی الان زنگ ساعتو میبندی باز میخوابی بیدارت کردم دارم میرم از خونه بیرون خواب نمونی.پاشو بابا نون تازه گرفته بچه امو صبحونه حسابی بهش بده خودتم یه چیزی بخور تا ظهر سر کاری ضعف نکنی.از تختم اومدم پایین که مامان خیالش راحت بشه دوباره نمیخوابم.دست و صورتم رو شستم و اومدم بالای سر سامان و با ناز و نوازش از خواب بیدارش کردم.با اینکه دوماه از سال تحصیلی میگذره و من هر شب ساعت 10 به خاطرش به رختخواب میام که صبح اذیت نکنه.باز سخت از خواب بیدار میشه.دستامو باز میکنم و خودشو تو بغلم میندازه و سرشو تو سینه ام میذاره باز میخواد بخوابه.آروم لپشو میکشم و میگم"پاشو دیگه صبح شده خورشید خانوم دراومده تو هم باید بری مدرسه"خودشو تو بغلم جابجا میکنه و با شیرین زبونی میخواد بذارم چند دقیقه دیگه بخوابه.با همه اینکه دلم نمیاد اذیتش کنم ولی چاره ای نیست چون نیمساعتی هم باید سر صبحونه خوردنش وقت بذارم.اگه مامان نبود من نمیدونستم سرنوشت من چی میشد.مامان همیشه قلق سامی دستش بود.اصلا انگار بچه بزرگ کردن براش مثل آب خوردن بود.سامی رو هروقت مامان بیدارش میکرد با خنده و شادی میرفت مدرسه ولی وای از وقتی مامان مثل امروز کاری پیش میومد و نبود یا مسافرتی پیش میومد.با هزار مکافات صبحونه اش رو دادم و لباس فرمش رو تنش کردم.تغذیه اش رو مامان آماده کرده بود داخل کیفش گذاشتم و بهش گفتم تا کفشاش رو بپوشه منم آماده میشم.لباس پوشیدم و وقتی داشتم از در میرفتم بیرون جلوی آینه جالباسی کنار درب راهرو ایستادم.سریع از توی کیفم لوازم آرایشم رو درآوردم و یه آرایش خیلی ملایم کردم.دلم میخواست جلوی حسام همیشه آراسته و مرتب باشم.از فکر اینکه تا یکساعت دیگه حسام رو میبینم دلم ضعف رفت چشمام برق خاصی داشت.هنوزم میتونستم با 25 سال سن و تجربه یه زندگی ناموفق رقیبامو از میدون به در کنم.توی آینه به خودم لبخندی زدم و از خونه زدم بیرون.سامی لب باغچه نشسته بود و داشت با یه برگ تو دستش مورچه ها رو اذیت میکرد.وقتی منو دید از ته دل خنده ای کرد و گفت"مامان بیا اینجا مورچه ها رو ببین داغونشون کردم"از دست این بچه بازیگوش که غافل میشدی یه شری میریخت.با حرص گفتم"ببین چکار میکنی.بلند شو سریع که لباس فرمتو کثیف کردی"با عجله دستش رو کشیدم سمت شیر کنار باغچه و دستاشو شستم و لباساشو تکوندم.جلوتر از من دوید سمت درب خونه و منم به دنبالش دویدم یک لحظه صدای ترمز و کشیده شدن لاستیک ماشین به آسفالت کوچه میخکوبم کرد.زانوهام قدرت نداشت.دو دستی زدم توی سرم و گفتم"یا امام زمان"وقتی رسیدم تو چارچوب در و منظره کوچه جلوی چشمم ظاهر شد چشمام سیاهی رفت.سامان صورتش غرق خون رو آسفالت کوچه افتاده بود.پاهاش تا زانو زیر ماشین مخفی شده بود.چنگ زدم به صورتم و فقط جیغ میزدم بچه ام.داشتم از حال میرفتم که صدای فریاد و کشمکش دو تا مرد توی گوشم پیچید.فقط دیدم دو نفر گلاویز شدن صدای فحش و ناسزا میاد که" مرتیکه بی شعور تو کوچه با این سرعت گاز میدی؟"با وجود اینکه کوچه ما همیشه خلوته ولی از سرو صدا چند نفر با عجله اومدن توی کوچه.بالای سر سامان زانو زدم و دست کشیدم به صورتش با گریه بهش التماس میکردم چشماشو باز کنه.صدای بلند یه مرد که داشت به آمبولانس زنگ میزد و چند نفری که دورمون رو گرفته بودن و دستامو گرفته بودن تو صورتم نزنم.مبهوت مونده بودم.طوریکه وقتی علی بچه رو بغل کرد و گفت "نمیتونیم منتظر آمبولانس بمونیم"نشناختمش.یکی از خانومای همسایه زیر بغلم رو گرفت و بردم سمت یه ماشین و نشستم صندلی عقب وقتی بچه رو گذاشت توی بغلم نگاهمون به هم گره خورد.متعجب مونده بودم که این موقع صبح اون اینجا چکار میکنه ولی لال شده بودم.سریع نشست پشت فرمون ماشین و با سرعت خیلی زیاد شروع به رانندگی کرد.نمیدونم چرا آروم شده بودم.خیالم راحت بود که داره با حداکثر سرعت مسیر بیمارستان رو پیش گرفته.دیدن بارون اشکاش که از توی آینه ماشین میدیدم حس خاصی بهم میداد.جلوی درب نزدیکترین بیمارستان نگه داشت و سرش رو از پنجره ماشین کرد بیرون و با صدای بلند گفت"تصادفی داریم آقا توروخدا بذار برم داخل بچه ام داره از دستم میره"وقتی رسیدیم جلوی درب ورودی بیمارستان برانکارد آماده بود.درب ماشین رو بازکرد اومد بچه رو بغل کنه پرستار اجازه نداد گفت"لطفا اجازه بدید،ممکنه گردنش آسیب دیده باشه"مرد جوانی که روپوش سفید تنش بود تا کمر خم شد داخل ماشین و با احتیاط بچه رو از بغلم گرفت روی برانکارد خوابوند و توی چشم برهم زدن رفتن داخل بیمارستان.پاهام حس نداشت به خاطر همین اومدم از ماشین پیاده بشم که سرم گیج رفت داشتم می افتادم که علی بغلم کرد مانع افتادنم شد.توی بغلش زدم زیر گریه و گفتم"اونقدر نیومدی بچه ات رو ببینی تا خدا داره اونو از منم میگیره"با این حرف سفت تر بغلم کرد و دلداریم داد"نگران نباش هیچی نمیشه،بیا بریم تو فقط دعا کن ندا،خدا اونو خودش بهمون داده خودشم مراقبش هست"
پشت درب آی سو یو از بس گریه کرده بودم دیگه نفس نداشتم.روی نیمکت نشستم سرمو تکیه دادم به دیوار.پشت پرده اشکام علی با اضطراب طول سالن رو قدم میزد و گریه میکرد.آروم اومد سمتم و با فاصله کم نشست کنارم.تازه یادم افتاد بپرسم اون جلوی در خونه ما چکار میکرده.فهمیدم سه ماهه هر روز جلوی خونه منتظر میمونده تا من و سامان از خونه بیاییم بیرون تا مارو ببینه.بعدشم تا مدرسه مارو تعقیب میکرده و موقع تعطیل شدن مدرسه سر ساعت جلوی مدرسه توی ماشین منتظر میشده تا برگردیم خونه دنبالمون میکرده ولی جرات جلو اومدن نداشته.با گریه برام گفت یکساله آروم و قرار نداره و کارش شده کشیک دادن جلوی خونه بابام.وقتی یادم افتاد چطور منو سامان رو که 9 ماه بیشتر نداشت از زندگیش کرد بیرون خونم به جوش اومده بود.نه رفتار اونروزهاش برام قابل باور بود و نه حرفهای امروزش.فقط گریه میکرد و التماس میکرد ببخشمش بلکه خدا به دادش برسه و فرصت جبران بهش بده.اونقدر با گریه التماس بهم میکرد که شک نداشتم پشیمونه ولی وقتی یاد سختیهایی که توی این چند سال کشیدم می افتادم دلم به درد می اومد.نمیدونم چرا فکر میکرد شاید بتونه نبودنش رو توی این چند سال واسه سامان جبران کنه ولی هیچ مرهمی نمیتونست زخم دلم رو به خاطر غروری که ازم شکست التیام بده.فقط از خدا میخواستم نگاه به بدیهای ما نکنه،با ناشکریهای من،به خودخواهی علی به هیچکدوم کاری نداشته باشه و فقط بچه ام رو بهم برگردونه.انتهای راهرو بابا و مامانم سراسیمه به طرفمون میومدن.وقتی رسیدن مامان نشست کنارم و سرمو گرفت تو بغلش صدای هق هق گریه مون باعث شد پرستار از آی سی یو بیرون بیاد و بهمون تذکر بده که آروم باشیم.از جام بلند شد و رفتم به سمتش با گریه و زاری ازش خواهش میکردم بهم بگه سامان تو چه وضعیتیه.اونم فقط ازم میخواست ساکت باشم چون سروصدا مریض خودمم اذیت میکرد.از بابام خواست از در دورم کنه.گفت تغییر خاصی نکرده و با عجله رفت داخل در رو بست.بابا بغلم کرد و نشوندم روی نیمکت و گفت"باباجون قربونت برم سروصدا کنیم نمیذارن اینجا بمونیم،نگران نباش بهت قول میدم هیچ اتفاقی براش نمیوفته بابا،کلی نذر و نیاز کردم،الان میرم واسه بچه ات گوسفند عقیله میکنم"خودشم آروم آروم گریه میکرد و دست به سروصورتم میکشید.چقدر حرفاش دلم رو گرم میکرد.بابا برام از بچگی مث یه قهرمان بود.هرچی میگفت باور میکردم چون توی این سالها هیچوقت ازش دروغ نشنیده بودم.روزی که برگه طلاقم رو امضا کردم تو پله های محضر بغلم کرد و بهم قول داد تنهام نذاره.از هیچ کمکی بهم کوتاهی نکرد.چقدر قولش دلم رو قرص میکرد.از صدای سلام و احوالپرسی مامان سرمو از تو بغل بابا برداشتم و دیدم پدر و مادر علی هم اومدن.به رسم احترام جلوی پاشون بلند شدم و مامانش اومد جلو صورتم رو بوسید و سفت بغلم کرد باز اشکام سرازیر شد"مامان خیلی دیر اومدی.بچه ام اونجاست رو تخت بیمارستان.لای یه خروار سیم و شلنگ.مامان برو نوه ات رو ببین.مامان دیر اومدی چون سامان حرف نمیزنه ببینه چقدر شیرین زبونه" میگفتم و اشاره میکردم به درب آی سی یو باز بغلم کردن،دلداریم دادن و ازم خواستن صبور باشم.
سه روز کامل سامان بیهوش بود.پسر جوونی که بدون گواهینامه نشسته بود پشت ماشین و بچه ام رو به این روز انداخته بود بازداشت بود.خانواده اش مدام در رفت و آمد بودن.توی این سه روز حریفم نمیشدن یک لحظه از بیمارستان برم بیرون.لب به آب و غذا نمیزدم و فقط گریه میکردم و به خدا التماس میکردم.بیشتر اوقات فقط علی کنارم بود.اگر میرفت یکساعت طول نمیکشید برمیگشت و میگفت"تحمل ندارم از اینجا دور باشم" تو این سه روز وقتایی که آروم بودم باهم حرف میزدیم و از اتفاقاتی که توی این 5 سال افتاده بود میگفتیم.اون خیلی بیشتر از من سختی کشیده بود.چون باید تاوان نامردی و ظلمی که در حق من کرده بود پس میداد.توی این شرایط نخواستم اذیتش کنم و بهش بگم چی شد توی این یکسال فهمیدی بچه ات رو دوست داری.اگه چون احساس میکردم اونم الان تو شرایط حتی بدتر از خودمه.من هیچی از بچه ام دریغ نکردم و بهترین سالهای زندگیم رو صرفش کردم و روز به روز با وجودش آرامش گرفتم ولی اون بخاطر دلش چشماشو به روی عاطفه پدریش بست و رفت دنبال سرنوشت خودش.بازم حرفامو بهش نزدم و مثل اون سال فقط سکوت کردم.
از دوران نامزدیمون رفت و آمد کمش رو میگذاشتم به حساب خجالت و کمروییش.وقتی عروسی کردیم از صبح میرفت از خونه بیرون و واسه ناهار هم برنمیگشت.همیشه خدا کار رو بهونه میکرد و میگفت اونقدر خسته و گرفتاره که دل و دماغ بگو بخند با منو نداره.منم از شدت بیکاری و تنهایی ازش خواستم اجازه بده دوره پیش دانشگاهی ثبت نام کنم.اونم از خدا خواسته قبول کرد و حتی خودش واسه اولین بار واسه کارهای ثبت نام و گرفتن مدارکم از دبیرستان سابقم همراهیم کرد.دیگه مشغول درس خوندن بودم.ظهر که از کلاس برمیگشتم یکراست میرفتم خونه پدرم و میموندم تا بیاد دنبالم گاهی اونقدر دیروقت میشد که اس میداد همونجا بخوابم.یکسال به همین منوال گذشت و من هیچ تلاشی واسه نزدیک تر شدن رابطمون نکردم.احساس میکردم هفته به هفته حتی چند کلمه هم بینمون رد و بدل نمیشه.یک روز که با مادرشوهرم تنها بودم شروع کرد به نصیحت کردن و ازم خواست بیشتر وقتمو توی خونه بگذرونم بلکه اونم پایبند بشه و مجبور بشه زودتر بیاد خونه.ازش دلخور شدم و بهش گفتم که این خواست خود علی بوده ولی مجاب نشد و خواست من مقاومت کنم.وقتی پیش مادرم گله کردم و گفتم مادرش تو زندگیمون دخالت میکنه دیدم مادر حق رو به جانب اون داد و گفت نظر اونم همینه اگر چیزی نگفته نمیخواسته من دلخور بشم و این حس بهم دست بده که از زیاد رفتنم به خونشون ناراحته.واسه همین وقتی فرداش که صبح جمعه بود و علی ازم خواست کارامو بکنم تا منو خونه مادرم برسونه بهش گفتم دلم میخواد خونه باشیم و روز تعطیل کنار هم بمونیم.علی عصبی شد و شروع کرد به غرولند کردن که من واسه امروز با دوستام قرار گذاشتم.بعدشم گفت اگه دوست دارم تو خونه بمونم حرفی نداره ولی ازتنهایی بهش غر نزنم.دلم اونروز خیلی گرفت.وقتی رفت شروع کردم به نظافت اساسی خونمون.کارم تا ساعت 7 غروب طول کشید ولی همه جا از تمیزی میدرخشید رفتم حمام و دوش گرفتم و بعد توی آشپزخونه مشغول درست شدن غذای مورد علاقه شوهرم شدم.ساعت از یک هم گذشته بود ولی هنوز علی به خونه برنگشته بود.چند بار به تلفن همراهش زنگ زدم در دسترس نبود.حسابی کلافه شده بودم.روی کاناپه دراز کشیدم و از خستگی خوابم برد.از صدای چرخش کلید توی قفل در از خواب پریدم.از اون سمت در یکی سعی میکرد درو باز کنه ولی نمیتونست.ساعت 3 نیمه شب بود.از ترس سرتاپام میلرزید.اومدم نزدیک در ورودی و از چشمی در نگاه به بیرون کردم.تازه یادم افتاد که کلید از داخل روی درب هست و علی نتونسته با کلید دروبازکنه.یک لحظه خشم همه وجودمو فرا گرفت.یک لحظه تصمیم گرفتم به روی خودم نیارم و بذارم پشت در بمونه ولی باز دلم نیومد.با رنگ و روی پریده و صورت خواب آلود درو به روش باز کردم.از وضع ظاهرم یک لحظه خجالت کشید و شروع کرد به معذرت خواهی کردن.به خصوص وقتی نگاهش به میزچیده شام افتاد.ازم پرسید شام نخوردم.اونقدر عصبانی بودم که بدون اینکه جوابش رو بدم تلویزیون رو خاموش کردم و رفتم روی تخت سر جام خوابیدم.واسه اولین بار لحنش مهربون شده بود.اومد کنارم روی تخت خوابید و بر خلاف هر شب که پشتش رو بهم میکرد و زودتر از من همیشه میخوابید.شروع کرد باهام به حرف زدن.از پرسید امروز چکار کردم تنهایی توی خونه.منم خیلی مختصر جواب دادم کار خاصی نکردم.
نمیدونم اونشب چی شده بود که سر درد دلش باهام باز شد و شروع کرد برام به حرف زدن.از دوران مجردیش از عشق دختر همسایه که خوانواده اش نگذاشته بودن به هم برسن.از دوران خدمتش و دوران دانشگاه و دلیل ترک تحصیلش.منم طاقباز خوابیده بودم و فقط به حرفاش گوش میدادم.حرف رو کشوند به ازدواجمون به اینکه راضی به ازدواج باهام نبوده.فقط به اصرار پدر و مادرش این اتفاق افتاده.هرچی بیشتر میگفت بیشتر غرورم جریحه دار میشد.تازه دلیل بی محلی هاش رو میفهمیدم.تازه میفهمیدم چرا تا حالا حتی یک مسافرت یک روزه باهم نرفتیم.چرا هیچ چیز زندگی ما مثل بقیه زن و شوهرها نیست.چرا تا حالا عاشقانه و از روی عشق و علاقه منو حتی یکبارم نبوسیده.تو این مدت یکبار هم بهم نگفته منو دوست داره.تازه متوجه خلا عاطفی میشدم که توی زندگی مشترکمون داشتیم.آخر همه حرفاش بهم گفت لیاقت منو نداره.بهم گفت شاید کنار یک مرد دیگه بتونم خوشبخت بشم.ازم خواست من این لطف رو در حقش کنم و ازش جدا بشم اونم در عوض تا قرون آخر مهریه ام رو نقد بهم میده.سرم داشت از ناراحتی منفجر میشد.بغض داشت خفه ام میکرد.به هزار امید و آرزو پا تو خونه اش گذاشته بودم و حالا داشت بهم باج میداد تا منو از سر خودش باز کنه.نمیدونم چرا یک لحظه احساس آرامش کردم.شاید دلیلش این بود که از برزخی که داشتم دست و پا میزدم نجات پیدا کردم.از دودلی و تردید در اومدم و بار عذاب وجدان از رویاهایی که توی سرم داشتم از رو دوشم برداشته شد.احساس میکردم پای کس دیگه ای در میونه.اونشب اونقدر رک حرف میزد که جرات نداشتم ازش بپرسم دلش پیش کیه که منو مثل یه مانعی میبینه که باید از سر راه زندگیش برداره.اگه علی به صراحت اینو میگفت دیگه غرورم اجازه نمیداد اون شش ماه رو که برنامه اش رو توی ذهنم توی همین چند دقیقه ریختم کنارش بمونم.اگر چه همیشه توی رویاهام خوشبختی رو توی ادامه تحصیل و دانشگاه میدیدم.همیشه با خودم میگفتم من که با عشق باهاش ازدواج نکردم که از رفتارهای سردش برنجم.آخه علی آدم عیاشی نبود.یکبار یادم نمیاد که اسم رفیقش رو توی خونه بیاره.اهل هیچ خلاف دیگه ای هم نبود.حواسش همه جوره به زندگیمون بود.به کم و کسریهای خونه الا به من.این حقیقت از روز برام روشن تر شده بود که من اون زنی نیستم که بتونه بهم دل بده.نمیدونم از زندگی چی میخواست.من که همه جوره مطیعش بودم.اهل غرولند کردن و شکوه و شکایتم نبودم.یکبار نشده بود بتونه ایراد از دست پختم و خونه داریم بگیره.از نظر قیافه و اندام هم به لطف خدا هیچ ایرادی نداشتم که توی ذوقش بزنه.حتی اونشب اینو خودش اعتراف کرده که روزی که اومدم خواستگاری هیچ ایرادی نتونستم ازت بگیرم.زبونم بسته بود و پدرومادرم از فرصت استفاده کردن خودشون بریدن و دوختن و تنم کردن.چرخید به طرفم و دستش رو زیر سرش گذاشت و زل زد به نیمرخ صورتم که از اشک خیس بود.با لحن مهربونی که تو این مدت ازش ندیده بودم بهم گفت"ندا بخدا قسم دلم نمیخواد دلتو بشکنم.ولی ما به درد هم نمیخوریم.تو نمیتونی منو جذب خودت کنی.نمیگم حرف زدن بلد نیستی ولی همیشه تو زندگیم از دخترهای سر و زبون دار و حریف خوشم میومد.تو خیلی بیش از حد مظلوم و کم حرفی.حتی گاهی اونقدر مطیع و گوش به حرفی که دلم میخواد بزنم بیخ گوشت.بابا یه کم باهام مخالفت کن،یکبار بهم بگو نه"حتی توی اون لحظه هم نمیتونستم بهش بگم از بس بیخ گوشم خوندن که زن باید مطیع شوهرش باشه.زن باید با بد و خوب زندگیش بسازه.بهش بگم اگه ازت نمیخوام بهم توجه کنی دلیل بر دست و پا چلفتی بودن و بی بخار بودن من نیست،اینارو پای ضعفم نذار،به پای این بذار که غرورم بهم اجازه نمیده ازت بخوام منو ببینی.چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم"میتونی یه کاری برام انجام بدی؟اونوقت هر کاری تو بگی میکنم"سراپا گوش شد و با خوشحالی گفت"بگو چی میخوایی؟"براش از زمانی گفتم که پدر و مادرم به زور وادارم کردن بهش بله بگم.براش گفتم چه جوری منو از درس خوندن منصرف کردن و تهدید کردن نمیذارن ادامه تحصیل بدم.بهش گفتم اونقدر که کاری بهم نداره و سربه سرم نمیذاره با آرامش کنارش موندم و تصمیم گرفتم هیچ وقت جنجال به پا نکنم.شاید اونم تا حالا نمیدونست اگه بهش گیر نمیدم دلیلش دست و پا چلفتی بودنم نیست دلیلش اینه که هنوز اونقدر دوسش ندارم که برام مهم باشه تا ساعت 3 نصفه شب کجاست و چکار میکنه.از تعجب چشاش داشت از حدقه میزد بیرون.فکر اینجاشو دیگه نکرده بود.فکر میکرد اگه همیشه خونه مرتب و تمیزه و مثل یه خدمتکار هتل بهش سرویس میدم بخاطر اینه که عاشقانه دوسش دارم و دارم بهش باج میدم.ازش خواستم شش ماه به پام صبر کنه تا کنکور قبول بشم و با رضایت اون شروع کنم به درس خوندن.هدفم این بود که انتخاب رشته ام تو شهری به غیر از شهر خودمون باشه تا از نگاههای سرزنش آمیز دیگران دور باشم.گیج و مبهوت مونده بود.نمیتونست باور کنه یکنفر شوهرشو دوست نداشته باشه ولی اینهمه بهش سرویس بده.بدجوری رفته بود توی فکر.تو سکوت زل زده بود به صورتم و انگار داشت دنبال حل معماهایی میگشت که تو ذهنش به وجود اومده بود.دیگه ندا براش اون پازل راحتی نبود که حل کرده باشه و گوشه ای پرتش کرده باشه.آروم دستشو جلو آورد و گذاشت روی سینه ام و شروع کرد به لمس کردن بدنم.بدنش رو بهم نزدیک کرد و با صدایی که توش شهوت موج میزد گفت"خب ندا جون هر چی تو بگی قبوله،ولی شرط داره"من که از حس شهوتی که تو صداش بود تحریک شده بودم گفتم"شرط رو شرط نیار دیگه،یادت رفته شرط خودتو گفتی؟"آروم دستشو برد لای پامو از روی شرت شروع کرد به مالیدن کسم و گفت"شرط سختی نیست،همون کاری که تا حالا میکردی رو میکنی.منظورم اینه تو این شیش ماه قرار نیست که از زیر کس دادن بهم دربری"توی این یکسال و نیم تا حالا علی با این صراحت و شهوت باهام حرف نزده بود.همین باعث شد یک لحظه وسط پام خیس شد."چشمامو بستم واز صدای نفس نفس زدنم که از شدت شهوت به گوشش میخورد فهمید داره کارش رو درست انجام میده.دستش رو از روی شرتم برده بود داخل و با حرکات منظم و ملایم وسط کسم رو میمالید.یک لحظه مثل یک گرگ گرسنه حمله کرد و افتاد روی سینه هام با ولع شروع کرد به مکیدن و لیس زدن و همچنان با دست کسم رو میمالید.از صدای آه و نالم که در اومده بود حشری تر شدو با یک حرکت دو لبه شرتم رو گرفت و کشید تا از پام دربیاره از شدت عجله ای که واسه این کار داشت پاره شد.لباسهای خودشم در آورد و کنارم خوابید کیر سفت و بزرگش داشت به رونم کشیده میشد و شهوتم رو بیشتر میکرد.یک دستش رو برد زیر بالا تنه ام و منو چرخوند سمت خودش دست دیگه اش رو برد زیر سینه ام و گرفت نوکش رو تو دهنش و شروع کرد به خوردن و گازهای ریز گرفتن تو این اثنا مشغول باز کردن بند سوتینم شد.یک کم خودش رو بالا کشید و زبونش رو کشید به لاله گوشم و گردنم.باز اومد بالا روی بنا گوشم و آروم لبشو با تردید گذاشت رو لبم.منم بیکار نموندم و با یک دستم که دور گردنش بود شروع کردم به لمس پشت گردنش و با دست دیگه هم پایین کمرش رو آروم با سر انگشتام لمس میکردم.یک لحظه از شدت لذت چشماشو بست و لبامو کشید تو دهنش و شروع کرد به مکیدن بعد از چند لحظه دستش رو انداخت زیر زانوم و با دست دیگه اش که پشت گردنم بود تو یک حرکت غلطید و منو کشید روی خودش همونجور که داشتم لبش رو میخوردم با حرکت دستش که داشت سر کیرش رو با دهانه کسم تنظیم میکرد فهمیدم دوست داره تو این پوزیشن سکس کنیم یک کم باسنم رو آوردم بالا و اجازه دادم سر کیرش جلو دهانه کسم قرار بگیره ولی وقتی تنظیم شد کمرم رو بالا نگه داشتم تا داخل نشه.لبام رو از لبش بیرون کشیدم و دستامو گذاشتم دو طرف بدنش اونم دستاش دو طرف کمرم بود و داشت سعی میکرد منو بشونه رو کیر سفت و بزرگش.با شهوت تو چشماش نگاه کردم و گفتم"جوووووون،چی میخوایی؟"در حالیکه بی طاقت شده بود و سعی میکرد کیرش رو بیاره بالا تا بره تو گفت"کسسسسسسسسسسسسسسس تو میخوام جاکش بذار بره تو"از حالت ضعف و التماسش خوشم میومد یک کم اجازه دادم سر کیرش بره تو نفس تو سینه اش حبس شده بود که باز خودمو کشیدم بالا و قهقه ای زدم که عصبیش کرده بود و به التماس افتاد"توروخدا ندا شکنجه ام نکن،بذار بکنم اون کس خوشگلتو"دستشو انداخت دور گردنم و صورتم رو برد سمت خودش و باز لب تو لب شدیم و منم آروم آروم با سر کیرش بازی میکردم و همچنان مراقب بودم داخل نره.یک لحظه اونقدر حشری شدم که با یک حرکت آنی نشستم و چون حسابی تحریک شده بودم و باز شده بود کیر سفتش لغزید و تا ته توی کسم جا گرفت جوری که از سر لذت نفس لبامو ول کرد و نفس بلندی کشید و گفت"جووووووووووووووووووووون،رفت توش ندا،ندا چه کس داغی داری دختر ،معرکه اس"از حرفهاش بیشتر تحریک شدم و شروع کردم به شدت بالا پایین رفتن روی کیرش.یک لحظه احساس کردم انتهای کسم یه حسی مثل برق داره رد میشه که جوری که همه جون و رمقم داره از اون نقطه خارج میشه.اونقدر این حس رو دوست داشتم که دنیا کن فیکون هم میشه دوست داشتم ادامه بدم تا اینکه این احساس به اوج رسید و رعشه ای به تمام بدنم افتاد.قلبم سه برابر میزد.به نفس نفس افتاده بودم و عرق از تمام بدنم میریخت.انگار گر گرفته بودم.تمام عضلات واژنم به شدت منقبض و منبسط میشد.جوری که با هر انقباض کیرش یه فشار داده میشد.یک دفعه مثل برق گرفته ها از جا بلند شد و با یه حرکت منو به پشت خوابوند خودش بین دوتا پام نشست با دستاش پاهامو برد بالا و با یه حرکت کیرشو تا ته فرو کرد تو کسم و شروع کرد به تلمبه زدن اونقدر سریع و محکم میزد که حس میکردم دارم پاره میشم.خدا خدا میکردم زودتر ارضا بشه.صدای ناله هام بیشتر حشریش میکرد طوریکه در حالیکه نفس نفس میزد قربون صدقه ام میرفت"وای ندا قربون اون کس تنگت برم.جووووووووووووون"واسه چند لحظه ساکت شد و فقط تلمبه میزد.یکدفعه مثل برق از جا پرید و کیرشو درآورد و گذاشت رو شکمم.اولش فکر کردم درآورده که زود ارضا نشه ولی آبش مثل فواره پاشید به شکمم و سینه هام و همزمان صدای ناله اش بلند شد.از خوشحالی اینکه یه سکس خوب و عالی رو تجربه کرده بودیم شروع کردم به بلند خندیدن.اونم از خنده من خنده اش گرفته بود و دائم میپرسید"چیه چرا میخندی؟خوشحالی کس دادی؟اینکارو که خیلی تا حالا کردی"در جوابش گفتم"آره ولی نه اینجوری"در حالیکه خودش داشت بدنم رو با دستمال تمیز میکرد با شیطنت پرسید"چه جوری؟"با عشوه بهش چشمک زدم و گفتم"حالا ااااااااا"بعد از اینکه کارش تموم شد اومد و کنارم دراز کشید و گفت"خوب بود؟"با سرخوشی گفتم"آره عزیزم ممنون"اونقدر بیحس شده بودم که نفهمیدم کی خوابم برد.وقتی بیدار شدم دیدم طبق معمول صبح زود از خونه رفته بیرون.نگام به بالشش افتاد که هنوز جای سرش روش بود و طبق معمول چند تا تار موش ریخته بود رو بالشش.از حرفایی که دیشب بینمون رد و بدل شده بود دلم گرفت ولی تصمیم گرفتم فعلا به چیزی فکر نکنم.از تختم بیرون اومدم و رفتم سراغ برنامه های روز شنبه و همه چیز رو سپردم به دست گذر زمان.

ادامه...

نوشته: Naeerika

داستان سکسی:

3.756095
نمره شما: هیچ میانگین 3.8 (41 votes)

نظرات

من نمیدونم چرا کسایی که کامنت میذارن هیمشه نقاط ضعف داستان ها رو میبینن :D
بابا یکبارم هر دو جهت موضوع رو بینین :))
اگه بخاطر نقطع ضعفاش از طرف انتقاد میکنین همونطور هم بخاطر نقاط مثبتش اونو تشویق کنین :(
همین شماها باعث میشین که داستان نویس های خوب دیگه داستان ننویسن و یه مشت جلقی بدبخت فقط اینجا برامون کوس و شعر اپ کنن Lol

بالا
0 لایک

این قسمت هم خوب بود و یه حسنی که داره اینه که کوتاه نیست
اینهمه توضیح راجع به خالت و قضیه ارثیه یه خرده تو ذوق میزد ولی شاید تو قسمتای دیگه لازم باشه که از اینا اطلاعات داشته باشیم فعلا تا قسمت آخر نمیشه نظر قطعی رو داد

بالا
0 لایک

نایریکای عزیز، واقعاً خسته نباشی. داستانت بسیار زیبا، پر از ظرافت زنانه و برانگیزاننده احساسات است.
زندگی اغلب زنان و دختران ایرانی پر از فراز و نشیب هایی است که به راحتی می توان آن را به یک سریال تلویزیونی تبدیل نمود؛ زندگی هایی که گاهاً افراد زیادی در خلق صحنه های آن دخالت داشته اند به جز خود دختر.
تا اینجای داستان، حرکت تحسین برانگیز ندا برای به دست گرفتن سرنوشتش، تصمیم به ادامه تحصیل است و فهم این نکته که باید خودش را از باتلاق خاله خانباجی بازی های خانه خراب کن برهاند. همچنین، سکوتی که ندا برگزیده تا ورق را به سمت خود برگرداند جایگزین قابل تأملی است برای هیاهوها و گله گذاری های متداول که خیلی اوقات نتیجه عکس هم دارند.
نویسنده پرتوان و عزیز، داستانهای سریالی سایت در طولانی ترین قسمت ها بین 3500 تا 3800 لغت داشته اند، در حالی که میزان لغت های داستان شما این بار از 5000 هم بالاتر رفته. اگر 10000 لغت هم نوشته بودی، من تا تمام نمی کردم از جایم پا نمی شدم، اما جایز دانستم تا شما را از این قضیه مطلع کنم تا حدود حوصله مخاطبانت را بشناسی.
برای خوندن قسمت سوم لحظه شماری می کنم.
با احترام

بالا
0 لایک

دوست خوبم، ساینا جون، لطفاً امتیازی که صلاح می دونی رو هم برای داستان لحاظ کن. ببخشید که جسارت کردم.
لطفاً سایر دوستان هم در نظر داشته باشند که علت انتشار نسبتاً سریع قسمت دوم، قرار گرفتن قسمت اول در لیست داستانهای برتر بود؛ پس خواهشاً از دادن امتیازی که داستان مستحق آن است دریغ نفرمایید.

بالا
0 لایک

زن اثیری عزیز ممنون از یادآوریت من واقعا یادم میره امتیاز بدم چونکه اون زمان که ما داستان میخوندیم و مینوشتیم خیلی امتیاز دادن تاثیری نداشت و واسه قسمت آخر داستانم بود که ادمین این امتیاز دهی و داستان برتر رو ایجاد کرد ولی چشم ایندفعه با یادآوری شما حتما امتیاز رو میدم

بالا
0 لایک

با تشکر از دوست عزیز"زن اثیری"از اینکه با ظرافت ایرادهای بنده رو یادآوری میکنید.واقعا خوشحال شدم داستان رو خوندید و نظرتون رو اینبار زود برام نوشتید.توی قسمت قبل در قسمت نظرات توضحیات رو خدمت دوستان دادم اگر قابل دونستید مطالعه کنید.حق با شماست حوصله مخاطبین داستانهای این سایت رو باید در نظر گرفت این رو بذارید به حساب تجربه اول تو نوشتن داستانهای سکسی.دوست عزیزی که فرمودند قضیه ارثیه تو ذوق میزد ممنون عزیز که با دقت خوندید ولی حدس شما درسته.همه جملاتی که الان به موضوع ربطی ندارند پیش زمینه هست واسه آگاهی ذهن خواننده برای اتفاقاتی که در قسمتهای آینده میخونید.بازهم تشکر میکنم که وقت گذاشتید و مطالعه کردید.

بالا
0 لایک

نایریکای عزیز ...نویسنده گل و بنام ...سلام و عرض ادب

من در مقابل بزرگان نمیتونم داستان نقد کنم ..بزرگانی همچون شیر جوان و دوست گلم زن اثیری عزیز

اول از اینکه قسمت قبلی داستانتون نتونستم نظر بذارم ازتون پوزش میطلبم عزیز من ..باهاتون که صحبت کردم اون روز

اما خدمت رسیدم که به عرض برسونم اون داستانی که مورد تایید شیر جوان و همچنین زن اثیری هست طبعا مورد تایید من هم هست

انصافا داستانتون حرف نداره و بسیار دلنشین و ناب هست عزیز ...ارزش بارها خوندن داره

صحنه ها و لحظات رو بسیار خوب توصیف کردید و خواننده رو مجذوب داستان نابتون کردین عزیز

من یکی با خوندن این داستان لذت فراوان بردم

داستان یعنی همین ...تعارف هم نمیکنم و حقیقت رو عرض کردم

داستانی که به دل میشینه این انگیزه و انرژی رو به انسان میده که هم کامنت بذاره و هم امتیاز کامل رو بده

آفرین میگم به شما با این داستان ناب و دلنشین

منتظر قسمتهای بعدی این داستان زیبا هستم دوست گلم

بازهم کوتاهی این حقیر رو به بزرگواری خودتون ببخشید

مخلص همگی از جمله نویسنده گل و محترم این داستان ...پسر غیرتی

بالا
0 لایک

راستش من عادت ندارم چیزی رو نخونده تایید کنم و صرف اینکه چند نفر از دوستان ازش تعریف کردن چشم و گوش بسته تعریف و تمجید کنم. به همین خاطر رک و بی پرده بگم که هم قسمت اول و هم این قسمت رو اصلا نتونستم تموم کنم. توی قسمت اول به نظرم اون جذابیتی که خواننده رو باید جذب خودش میکرد وجود نداشت و بیشتر بازی با کلمات بود که البته نویسنده به خوبی هم از پسش بر نیومده بود. توی این قسمت هم نویسنده روند قسمت اول رو ادامه داده و همون روش رو پیگیر شده. طولانی بودن بی مورد!! یکی دیگه از اشکالات داستان هست. اینکه میگم بی مورد به این دلیله که این طولانی بودن گره ای از شناساندن شخصیتها و قصه باز نمیکنه. نمیدونم هدف از نگارش این داستان چی بوده و نویسنده چه چیزی رو دنبال میکنه. داستان هیچ قصه ی دنبال کننده ای نداره و میشه گفت به اصطلاح آبستن هیچ اتفاقی نیست که بخواد در ادامه رخ بده. انگار فقط اتفاقاتی روایت شده. حتی صحنه های به اطلاح سکسیش هم هیچ جذابیتی نداره و استفاده بیش از اندازه از اصطلاحات و جملات سکسی که سنخیتی با کل داستان نداره خواننده ـ حداقل من ـ رو خسته میکنه.
به هرحال امیدوارم اگه بقیه تونستن باهاش ارتباط برقرار کنن واقعا همینطور باشه و از خوندن یک داستان خوب لذت برده باشن نه اینکه چون اسم فلان کاربر قدیمی یا کسی که کامنتهای منطقی و خوب میذاره پای داستان هست ندونسته و نفهمیده به تعریف و تمجید ازش پرداختن..

بالا
0 لایک

سلام به همگی
راستش من همش مسافرت بودم و در حال رانندگی و هنوز وقت نکردم قسمت دوم داستان رو بخونم. الانم یکی از دوستام پیامک داد که داستان رو سایته . با خوندن کامنت ها متوجه شدم داستان سلیقه ای هست و بعضی ها رو راضی و بعضی ها هم ناراضی کرده. تو کامنتم زیر قسمت قبلی هم گفتم که طولانی بودن داستان از جذابیتش کاسته . با خوندن این قسمت نظر مو میزارم.

بالا
0 لایک

Silve_fuck عزیز
ممنون از اینکه نظرتون رو گفتید.اگر هر نویسنده دیگه ای بود از نوشتن ادامه داستان دلسرد میشد ولی برعکس منو تشویق کرد به ادامه این کار تا با رفع اشکالات داستان نظر شما دوست محترم رو هم عوض کنم.خدمت همه دوستان تو قسمت اول گفتم خدمت شما هم میگم مشکل طولانی بودن داستان از قسمت سوم به بعد سعی شده برطرف بشه.اگر صحنه های سکسی جذابیتی نداشت به دلیل تجربه اول بنده هست تو نگارش داستانهای سکسی.امیدوارم اگر افتخار دادید و قسمتهای بعد رو خوندید قصه جذبتون کنه و متوجه پیام داستان و هدف از نگارش این داستان بشید.چون نظر شخصی من اینه که هر داستانی حتی یه داستان سکسی اگر پیام آموزنده ای رو واسه خواننده نداشته باشه فقط وقت خواننده رو گرفته و بس.باز هم از نظراتتون استفاده کردم امیدوارم تو قسمتهای بعد نظرتون نسبت به داستان عوض بشه.

بالا
0 لایک

شاهین جان، دورد بی پایان بر شما: این لحظه ای که من این کامنت را می نویسم، قسمت اول "عشق پنهان" 14 کامنت و این قسمت 13 کامنت را به خود اختصاص داده اند که در مقایسه با آمار کامنتهای داستانهای بحث برانگیز تعداد بالایی نیست. کامنت شما که همون 4 نفر هم که چیزی نوشته اند را بی نصیب نگذاشته و به هر کدام تیکه ای انداخته.
دلایل فنی، ادبی و نگارشی که در عدم جذب شما مؤثر بوده اند همگی بسیار درست هستند. اما قصه اصلی که به ظاهر هدفی را هم دنبال نمی کند نکته زنانه (با غلظت ایرانی) دارد که پدرم، برادرم، پسرعمویم و هر مذکر دیگری که من می شناسم از آن نالانند؛ و آن چیزی نیست جز نخودچی خورون های تکراری. زن ها از شنیدن داستانهای یکدیگر با وجود تشابهات بی شمار هیچ گاه خسته نمی شوند. ما زنان ایرانی هزار عکس عروسی هم که ببینیم بی درنگ می پرسیم کدوم آرایشگاه رفته بوده، سرویس طلایش را چند خریده و قص علی هذا. بنابراین، طبیعی است که داستان حتی اگر پیام آموزنده ای هم نداشته باشد به صرف ارضای کنجکاوی که آیا فلانی تونست شوهرش رو ادب کنه یا چرا فلانی از شوهر شانس نداشت، تا پایان ماجرای هزار بار شنیده شده را دنبال می کنیم.
در مورد مذکرهایی هم که احیاناً از شنیدن چنین داستانهایی غرق لذت می شوند، خوانده یا نخوانده، باید گفت که شاید ترشح استروژن آنها کمی بیشتر از تستسترون شما باشد که این هم امریست طبیعی.
نکته بعدی که باز هم ناشی از ایرانی بودن ماست، کمبود برخورد با جنس مخالف به ویژه برای دخترها تا سنین قبل از دانشگاه است. لذا، با شروع غلیان احساسات زنانگی، در دسترس ترین مردان فامیل وارد فانتزی های ذهنی ما می شوند. از آنجا هم که ازدواج با فامیل در ایران مجاز است، تقریباً هر دختر عمه ای برای یک بار هم که شده خود را در لباس عروسی با پسر دایی اش تصور کرده و موارد مشابه با پسر خاله و غیره. همین نکته برای جذاب کردن این داستان کافیست که باز برای فرونشاندن کنجکاوی خود فقط بخوانیم که ندا و پسرخاله ظاهراً پلیدش دچار چه سرنوشتی شدند.
به هر حال، نویسنده محترم داستان خود معترف است که بار اول است قلم به دست گرفته و سعی در اغنای طیف وسیع خوانندگان سایت دارد؛ به عنوان مثال، گنجاندن صحنه سکسی بعد از گفتگوی خانمان براندازی که ندا و همسرش داشته اند تلاش نه چندان موفقی است برای جذب افرادی که داستان را به عشق چهار تا حرکت آلت تناسلی دنبال می کنند.
برای بار سوم می گویم که تنها زنی که شجاعانه سکس لذت بخش را آموخته و می آموزد پریچهر است، باقی بانوان از سکس خجولند و چون به اجبار و با سری افکنده می خواهند این صحنه ها را بنویسند به سراغ سایر داستانها رفته و از هر کدام تکه ای را برداشته و نتیجه این می شود که این سکس چهل تکه به مذاق خواننده خوش نمی آید چون از احساس واقعی به دور است.
در ضمن، من کوچکترین نسبتی با نویسنده محترم ندارم و تنها از آنجا که می فهمم از کجا آمده و آمدنش بهر چه بوده، کمی روده درازی کردم. پس جسارت می کنم و با اجازه شاهین جان از طرفدارانش می خواهم که علیرغم بی میلی شاهین عزیز، پیام وی را به گوش جان نیوش کنند و پس از خواندن داستان ( نه نخوانده) نظر و امتیاز بدهند.
با احترام

بالا
0 لایک

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را نداشته باشد تندیس زیبایی نخواهد شد..
این جمله رو همیشه پای امضای یکی از کاربران قدیمی سایت میبینم. من همیشه به عنوان یک فرد مستقل که به هیچ فکر و گروهی وابستگی نداشته سعی کردم واقعیت ها رو بدون در نظر گرفتن روابط دوستانه به نویسنده هایی که حس میکنم مستعد نوشتن هستن گوشزد کنم و نقدی منصفانه بهشون داشته باشم. متاسفانه اکثرا به خاطر همین روحیه رک گویی و پرهیز از تعریف و تمجید بیجا و البته کنار گذاشتن خودم از روابطی که همیشه باعث شده خوب و بد از هم تمیز داده نشه مورد عناد بعضی دوستان ظاهربین واقع شدم که البته هیچوقت باعث نشده که این روحیه رو کنار بذارم وبه خاطر خوشایند دوستان حرفهای دلخوشکنک بزنم. کسانی که منو میشناسن و با کامنتهای من اشنا هستن میدونن که من حرفی رو بی جهت و بدون دلیل نمیزنم. و هیچگاه هم توی ذوق نویسنده ای نزدم که هیچ جاهایی که همه به نویسنده ای هجوم اوردن ازشون دفاع کردم. این وسط کسانی که حتی دوخط انشا هم توی مدرسه ننوشتن کاسه ی داغتر از آش شدن و جایی که خود نویسنده حضور داره و اتفاقا اشکالات گرفته شده رو قبول کرده حرفهایی میزنن که در حدو اندازه خودشون نیست. از قدیم گفتن دشمن دانا بلندت میکند بر زمینت میزند نادان دوست که البته این وسط دشمنی در کار نیست. مطمئنم که جناب نویسنده نقدهای منصفانه و کارشناسانه تر رو به صحبتهایی که فقط برای ابراز وجود گفته میشه ترجیح میدن و مطمئنم که در قسمتهای آینده به رفع اشکالات داستانشون اقدام میکنن. باشد که هرکسی در حد و اندازه خودش حرف بزنه و پای خودش رو از گلیمی که برای خودش بافته درازتر نکنه...

بالا
0 لایک

زن اثیری عزیز؛ نقدهای ریزبینانه و دیدگاههای ژورنالیسیتی شما که نشان از شخصیت خوب و فرهنگیتون داره هیچگاه از دید من و باقی دوستان مخفی نمونده. خوشبختانه کسانی که شما به عنوان طرفداران من نام بردید اکثرا افرادی هستن که یا خودشون نویسنده هستن یا از دور دستی بر آتش دارن و به خاطرهمین هیچگاه نظرات شخصی من بر روی نظراتشون تاثیری نمیذاره. ضمن اینکه متاسفانه این گفته ی شما ابن شائبه رو ایجاد میکنه که خدای نکرده ما اینجا دسته بندی و تشکیلات راه انداختیم و هروقت که کسی نظری میده بقیه هم میان و همون حرف رو تایید میکنن. خدارو شکر تا اینجا اینگونه وصله ها به من و دوستانم نچسبیده. به هرحال امیدوارک همونطور که خودتون گفتین باقی دوستان صاحب نظر داستان رو بخونن و نظرات واقعی خودشون رو اعلام کنن تا کمکی باشه به نویسنده داستان در قسمتهای بعد. امیدوارم که کوچکی من رو به بزرگی شخصیتتون ببخشید دوست عزیز..

بالا
0 لایک

قشنگ بود...برای دفعه اول خوب بود...قسمت قبل رو بدلیل طولانی بودن نخوندم...این قسمت رو هم تو دو مرحله خوندم..متن به دو قسمت قبل از تصادف سامان و بعد از اون تقسیم شده...ضرباهنگ قسمت دوم خوبه ولی قسمت اول بیخودی طولانی شده../الحق که خیلی طولانی بود/ولی وقتی تموم شد..مجدد برگشتم ومرور کردم...بیشتر چیزی بین خاطره و داستان و یه ملودرام اجتماعی میمونه..
ببینیم تا قسمت بعد چی میشه..برا این قسمت هم برای شما هم برای خواننده ها رفع خستگی را آرزومندم...شاید بعدا از علی خوشم بیاد...فعلا که ندا هم جا برای آشناشدن با شخصیتش برا خواننده بیشتروجود داره...شایدم آخرش مثل تمام داستانهای ایرانی ختم بخیر بشه و همه برن سر خونه زندگی خودشون..
..دلیل جنگ زرگری دوستان که همه خوبی نویسنده رو میخوان بجز اختلاف سلیقه نیست وآنهم همیشه هست وهمیشه خواهد بود

بالا
0 لایک

ببخشید فضولی میکنم!
اقا شاهین و پسر غیرتی عزیز،وقتی میبینم قدیمیای سایت اینطوری باهم حرف میزنن ، خیلی دلم میگیره.اگه همه قبول دارن که هیچ ادمی کامل نیست،پس باید نقص خودشون رو هم قبول کنن و نقص رو برطرف کنن.
اقا شاهین شما ادمه محترمی هستید،درست! شما از نویسنده های خوب هستید،قبول! ولی در شأن شما نیست این مدل حرف زدن.
آقای غیرتی عزیز،شما هم اگر با کسی مشکل داری،حداقل رفتاری در شأن خودت داشته باش.
هیچ وقت به خاطر کسی که باهاش مشکل دارید،شخصیت خودتون رو زیر سوال نبرید.

بالا
0 لایک

هیچ کدوم از نویسنده های این سایت،نویسنده ی ماهر نیستن.
اگر کسی در حد توانش یه داستان نسبتا خوب مینویسه،بهتره تشکر کنیم و ایراد هاش رو ضمن گفتن خوبیای داستانش، بیان کنیم.
نه اینکه فقط نقد کنیم.
خیلی وقتا،تشویق بیشتر اثر داره تا نقد کردن.
بابت پر حرفیم عذر میخوام.
از داستان خوشم اومد با وجود کاستی هایی که داشت.چون نویسنده زحمت خودش رو کشیده،و این زحمت قابل ستایش هست.

بالا
0 لایک

مرجان عزیز و گل سلام و عرض ادب

باید به عرض برسونم که ..من با کسی مشکلی ندارم ...فقط به این عزیز گفتم که در نظرات دیگران دخالت نکنید همین

که ایشون براشفته شدن ...ولی چشم ..شما امر کنی ..من دیگه ادامه نمیدم عزیز

نویسنده گل و محترم این داستان ..از اینکه زیر داستان شما مجبور به بحثی شدم که اصلا دلم نمیخواست ازت معذرت میخوام

بازهم میگم ...از نظر من داستانت حرف نداره و انصافا زیباست

بنویس که انصافا زیبا مینویسی

شما کار خودتو انجام بده ...طبعا در این راه هم موافق خواهی داشت و هم مخالف ...پس ادامه بده عزیز من که بسیار زیبا نوشتی

بالا
0 لایک

سلام اقا علیرضا
راستش با دیدن کامنت شما دوتا بزرگ سایت،خیلی قلبم شکست.
حتی الان بغض گلومو گرفته که چرا سایت به این شکل درومده! من دوساله به شهوانی سر میزنم.ولی فقط به عشق بچه های بامرام سایت یکماهه عضو شدم تا کنارشون کمبود هام رو جبران کنم.
ولی شاید پا قدم من بود،که اوضاع این شکلی هست!
فقط یه خواهش داشتم از همه ، ازمن حقیر قبول کنید.
یه تاپیک بزنید هرچی فوش و ناسزا میخواید، به هم بدید.
حرفاتون رو بزنید.
جنگ های بزرگ هم ممکنه از سوء تفاهم های کوچیک باشن،و با صحبت حل بشن.
امیدوارم روزی رو ببینم که این سایت رو نتونم ترک کنم!

بالا
0 لایک

مرجان خانم گل ...ازتون خواهش میکنم تمام کامنتهای منو نگاه کنید ..فعالیتهای من رو زیر نظر بگیرید ببینید تا به حال به کی بی احترامی کردم

من ازتون معذرت میخوام که قلبتون رو شکستم ...ولی خداییش مقصر من نیستم مرجان جان

شما بزرگواری و عزیز ..من رو میبخشی

من اهل هتاکی و بی احترامی نیستم مرجان عزیز

بازهم هم از شما و هم از نویسنده محترم این داستان که زیر داستانشون کمی بحث شد معذرت میخوام

بالا
0 لایک

سلام میکنم خدمت همه دوستان
و متاسف شدم از اینکه دوستان قدیمی وخوبم اینجور با هم صحبت کردن و از دایره احترام کمی خارج شدن .وحیف امروز اصلا نتونستم وارد سایت بشم ونذارم بین عزیزان حرفهای دشمن شاد کن زده بشه.پسر غیرتی عزیز و محترم و جناب سیلور خان اگه هر دوی شما کمی صبر وتحمل پیشه میکردین خیلی بهتر بود.بنده برای هر دوی شما بسی احترام قایلم وبرام ارزشمندید .بهتره ناراحتی رو کنار بذارید و آشتی کنید ممنون میشم

بالا
0 لایک

طولانی بودن قصه و توضیحات بیش از حد درباره ی خانواده و مسائل و مشکلاتشون داستان رو شبیه سریال های مزخرف ایرانی کرده ولی خوب یجورایی میشه تحمل کرد تا ادامه داستان
اما با وجود همه ی این ضعف ها من نمیتونم ندا رو بفهمم که چطور بعد از حرف هایی که بین خودش و علی رد و بدل شد به جای اینکه اتاق رو ترک کنه و یا حداقل اینکه روش رو از علی برگردونه کنارش بخوابه و در ضمن یک رابطه جنسی متفاوت رو هم تجربه کنه
مگه میشه با کسی که تو رو دوست نداره و یا تو دوستش نداری رابطه جنسی داشته باشی و تازه لذت هم ببری ؟؟؟؟؟
میدونم که بیشتر کاربرای اینجا دنبال بخش سکسی ماجران ولی نویسنده خوب داستانشو بخاطر یک مشت کاربر جقی خراب نمیکنه و قهرمان داستانشو بی اراده و ضعیف جلوه نمیده که باحرکت دست یک مرد روی بدنش خیلی زود همه چیز رو فراموش کنه و خودش رو در اختیار اون قرار بده و بعدش هم قاه قاه بخنده

بالا
0 لایک

نکته خوبی رو اشاره کردی دوست عزیز
ولی اگه دقت کرده باشی علی و ندا تصمیم گرفتند باهم کنار بیان.در واقع ندا به خاطر به هم نخوردن شرایط موجود تن به خواسته شوهرش بده.در واقع ندا عادت کرده به سازش.در اصل تصمیمی که میگیره ریشه از ترسش داره.اینکه واسه رسیدن به خواسته اش میخواد خودش رو پشت علی پنهون کنه.بله درست حدس زدید ندا بی اراده و ضعیفه ولی قرار نیست به همین شکل بمونه.این دختر پر از نیاز سرکوب شده است.نکته بعد هم این هست که این دختر سکس بی پرورا رو هنوز تجربه نکرده روی صحبتم اینجا با کاربر محترم "زن اثیری" هم هست.قرار نیست یه دختر هجده ساله که به جز شوهرش هنوز دست احدی به تنش نخورده و تو این مدت هم با شوهرش سکس عاشقانه ای رو تجربه نکرده و فقط چشم بسته داره راه به قول شما زنان فامیلش رو میره که از گزند شایعه در امان باشه بیاد حس بی پروایی پریچهر رو به شما منتقل کنه.اگر ندا درگیر این قید و بندهای زن ایرانی نبود که سامان و سامانها تو جامعه ما وجود نداشت.اتفاقا یکی از اهداف من از نوشتن این داستان همین بوده.مشکلات و معضلات یک زن ایرانی.ضعف قسمت سکس دلیل بر این نیست که از هر طرف تکه ای رو جمع کرده باشم.شرمنده از اینکه رک و پوست کنده حرف میزنم.چون اسم سایت رو تو نوار منوی مرورگر میبینم به خودم جسارت دادم این رو بگم.من تو زندگی شخصی خودم به اندازه ای که باید تجربه سکس عاشقانه داشتم که واسه خلق داستانم نیازی به رجوع به منابع دیگه نداشته باشم.می بینید که اونقدر هم روده دراز هستم که بتونم توصیفش کنم.اتفاقا اون سکس لذت بخش و بی پروایی رو که شما ازش یاد میکنید تجربه کردم.اگه نیاز بشه حاضرم حتی رو در روی 70 میلیون ایرانی که سهله همه مردم دنیا بایستم و بگم یکنفر رو عاشقانه پرستیدم و با تمام وجودم از سکس باهاش لذت بردم.دوستان خواهش میکنم ضعفهای نگارشم رو بهم بگید.بخدا خوشحال میشم و باروی باز میپذیرم.ولی یک مقدار تا آخر قصه صبور باشید.این داستان فقط روایت یک یا چند بار سکس دو یا چند نفر نیست.بلکه حکایت زندگی یه زن ایرونی که میخواد همپای مرد ایرونی گلیمش رو از آب بیرون بکشه و حقش رو از جامعه بگیره.بازهم توصیه میکنم تا قسمت آخر داستان تامل کنید.

بالا
0 لایک

هر دو قسمت رو خوندم ، به نظر خوب میومد و اینکه منو مشتاق میکرد تا بیشتر بخونم. سبک رمان رو ترجیح دادی به فیلمنامه نویسی و خوب فضا درست میکنی. قهرمان پرور نیستی و خیلی خوبه که واقعیت گرا نوشتی. صرف اینکه اینجا یه سایت سکسی هست دلیل این نیست که یه نوشته از اول تا اخر در مورد کمر به پایین حرف بزنه ، حس مشترک اکثر خواننده ها اینه که اگه سکسی اتفاق میفته با معاشقه همراه باشه و از روی علاقه نه اینکه صرف تخلیه جنسی .یه جاهایی رو خیلی خوب و زیاد توضیح دادی که اجازه میده در ادامه داستان درک شخصیت های داستان خیلی بهتر باشه و من خواننده بتونم به راحتی اونا رو تصور کنم و حتی تصویرشون رو مجسم کنم و یه جاهایی توضیحاتت خیلی کم و گنگ هست. مثلا شخصیت "حسام" توی هر دو قسمت نام برده شده ولی هیچ توضیح دیگه ای در موردش داده نشده ، میتونست یه پاراگراف کوچیک برای توضحیش گنجانده بشه تا اینکه کشیده بشه به قسمتهای بعدی. یا بیشتر در مورد رزیتا و رفتارش توضیح بدی یا اینکه چطور فهمیه و برادرت به هم رسیدن چون این قضیه نمیتونه خیلی بی سر و صدا اتفاق افتاده باشه.
قضاوت رو میذارم برای خوندن داستان تا انتها، علی ای حال بنویس چون خوب مینویسی

بالا
0 لایک

سلام و عرض ادب خدمت همگی

بابت رفتار تندم از جناب سیلور معذرت میخوام و امیدوارم بنده رو به بزرگواریشون ببخشن

از همگی از جمله نویسنده گل این سایت صمیمانه معذرت میخوام که باعث این بحث شدم ..درسته که بحث رو من شروع نکردم ولی خب به بزرگی همچون سیلور عزیز نباید حرفی میزدم

نگار جان ..معذرت میخوام از شما ..مرجان عزیز و شیر جوان و بقیه دوستان پیر فرزانه گل ..از همگی شما هم عذرخواهی میکنم

و جواب نمیدم عزیزانی که فقط کینه دارن و بلدن توهین کنن و متهم کنن بنده رو

همینجا خدمت همگی عرض میکنم ..بنده فقط یک کاربری دارم و بس ....دیروز این یاسمن خانم یه شعری زیر داستان گفتن یک مصراعش رو ..بنده یه اشتباهی کردم و شعر رو کامل گذاشتم زیر داستان متهم شدم به داشتن کاربریهای متعدد

من همین کاربری پسر غیرتی رو دارم و بس ..تهمتهایی که بر علیه این جانب زده میشه کذب محض می باشد

بازهم از همگی معذرت می خوام ..شهامتش رو دارم که عذرخواهی کنم ..جناب سیلور ..من با شما یا هیچ شخص دیگه ای هیچ مشکلی ندارم ...موفق باشید

من دیگه زیاد سایت نمیام تا عزیزانی که توهین میکنن با فراق بال به کاراشون ادامه بدن

مخلص همگی

بالا
0 لایک

من هیچوقت ادعای بزرگی نداشتم و یادم هم نمیاد که جایی گفته باشم آدم بزرگی هستم. طبق گفته ی ادمین محترم سایت هم قدیمی بودن کاربرها دلیل بر این نیست که حق و حقوقی بیشتر از بقیه داشته باشن ضمن اینکه از من قدیمی تر هم بسیار هستن. شاید تنها چیزی که باعث شده برخی از دوستان به من لطف داشته باشن و منو با چنین الفاظی خطاب کنن در وهله اول نظر لطفشون و دوم حضور مستمر و بدون چشمداشت و همینطور ابراز نظراتی منصفانه و موشکافانه باشه که البته فقط به خاطر علاقه شخصیم به مقوله داستان نویسی و ادبیات هست و نه چیز دیگه. توی این مدت هم ازین دست رفتارها و برخوردها زیاد دیدم. اما اونچیزی که همیشه موندگار بوده قضاوت افکار عمومی و مخاطبین بی غرض این سایت بوده. به هرحال من هیچوقت ازکسی اسم نمیبرم و همیشه سعی کردم حتی تعریفاتم رو هم با ذکر دوستانه انجام بدم. توی این مورد به خصوص هم بابتش از نویسنده داستان و باقی دوستان عذر میخوام. امیدوارم در آینده شاهد این نباشیم که براحتی اسم کسی رو به زبون بیاریم و متهم به انواع و اقسام تهمتها کنیم..

بالا
0 لایک

شاهین جان، با پیگیری عملکرد شما به آسانی می توان فهمید که همواره از دسته و گروه سازی گریزان بوده ای؛ اما همانجور که قبلاً هم گفته ام تأثیرگذاری صحبتهای شما و کفتار عزیز و بعضی دیگر در ناخودآگاه ما نقش بسته، لذا پس از اینکه هر داستانی را با شناخت گرایی و دانش خود محک می زنیم، یک بار هم آن را از زاویه دید شما بررسی می کنیم. در این میان هستند کسانی که قسمت خود-ارزیابی را حذف کرده و به سخنان الگوهایشان اکتفا می کنند (بنا به مستندات کامنتهای متعددی که معترفند فقط به خاطر نظرهایی که زیر یک داستان نوشته می شوند اقدام به خواندن یا نخواندن داستانی می کنند)؛ اینجاست که هر از گاهی تلنگری به این عزیزان لازم است تا قضایا را کمی از عینک خود ببینند و نقاط اختلاف را با مرشدشان به بحث بنشینند.

بالا
0 لایک

شاهین جان در تاپیک مربوط به اعاده حقوق نویسندگان برتر پیشنهاد داده بودند که سایت را فضایی برای خودآزمایی در نظر بگیریم تا ببینیم با آرمان شهری که همواره در گفتارمان بدان اشاره می کنیم چقدر فاصله داریم. پیرو فرمایش شاهین عزیز، شعله خشونتی که بعضی وقتها از کامنتها زبانه می کشد بیانگر فاصله ما با مدینه فاضله ای است که در آن احترام سرلوحه رفتارهاست.
متأسفانه فضای خشن و غم آلود جامعه امروز ایران بعضی اوقات ما را مجبور می کند که برای بقای خود با زبانی صحبت کنیم که از منش حقیقی و انسانیت به دور است. اما اینجا کوچکترین ضرر و منفعتی بابت گفته هایمان عایدمان نمی شود، پس چرا اگر ادعا داریم که درون ما زیباست از این فرصت استفاده نمی کنیم و آنچه را که خود اخلاق می نامیم با اخلاق-مداری به نمایش نمی گذاریم؟؟؟ در ضمن، خدا رو شکر اینجا پیش از گشودن دهانمان به اندازه کافی فرصت داریم تا بیندیشیم.

بالا
0 لایک

نایریکای عزیز، بسیار خوشحالم که شما به عنوان یک بانوی شرقی از زندگی اروتیک خود راضی هستی و تداوم این رضایت را از خداوند برای شما تمنا دارم.
مسأله ای که من با بردن نام پریچهر بدان اشاره داشته ام، انتظار رفتاری چون سوپراستارهای پورن نیست؛ بلکه القای حس لذت است؛ پریچهر این توانایی را دارد که این حس را در نقش یک همسر چشم و گوش بسته یا یک فاحشه القا کند. اما از او که بگذریم، در نقش یک دختر ایرانی با ملاحظات رایج، در همین اواخر، سپیده در "رویای تنهایی 4" با موفقیت به این امر دست یافت به طوری که همراه با لذت او، بنا به مستندات کامنتها، همگی مخاطبان و به ویژه بانوان نیز دچار لذت شده و چه بسا در پایان داستان به دنبال هم آغوش می گشته اند. کما اینکه خودم هم گونه هایم تبدار گشته و ضربان قلبم به شدت افزایش یافت.
اما سکسی که شما به تصویر کشیده اید، نه سکسی است که مادرتان به شما آموخته باشد و نه سکسی که در خلوت خود و در بی اطلاعی از جامعه پورن خودآموزی کرده باشی. علت اصلی آن هم واژه گزینی است. من از دیالوگ های سکسی دهه هفتاد به بالا بی اطلاعم، اما احتمال اینکه شخصیتی چون شما، مادر و مادر بزرگ شما از مقاربت با همسرانشان با اصطلاح "کُس دادن" یاد کنند را نزدیک به صفر می دانم. این مسأله ربطی به حجب و حیا ندارد و عرفاً عشاق عناوین جالبی را برای سینه، آلت تناسلی و نزدیکی با یکدیگر انتخاب می کنند که این اسامی خانه به خانه فرق می کنند؛ در داستانهای همین جا هم پیدا می کنی مواردی را که از آلت زنانه با عناوین بهشت و نانازی یاد کرده و آلت مردانه را شومبولی، معامله و امثالهم نامیده اند، یا برای نزدیکی گفته اند که امشب برنامه داریم یا قراره عشق بازی کنیم. فراتر از این مثالهای اولیه، استعارات داستانهای سپیده یا شیرین بانو هستند که بسیار هوشمندانه جان کلام را ادا کرده اند. در همین راستا، سکس های عاشقانه معمولاً در سکوت انجام شده و نگاه ها و حرکات، بیانگر نیازهای آن لحظه می باشند؛ جملاتی نظیر «بذار بکنم اون کس خوشگلتو» یا «خوشحالی که بهم کس دادی» هیچ گاه در مغازله های موفقی که من خوانده ام جایی نداشته اند. همچنین، من بین هم کیشان خودم بعید می دانم کسی اجازه به ادامه سکس بدهد در صورتی که معشوقشان بگوید: «کستو می خوام جاکش بذار بره تو».
علی ای حال، روابط سالمی که از دوستی و زناشویی به رشته تحریر درآمده اند هیچ کدام جملاتی که شما به کار برده اید را به کار نبرده اند. من هم نمی گویم که شما دنباله روی سایرین را بکنید فقط می گویم که سکسی که به تصویر کشیده ای باب دندان مخاطبانت نیست؛ علاوه بر اینکه، یک دختر کم سن و بی تجربه بعد از اینکه غرورش له شده و به ناچار آبریزگاه همسرش قرار گرفته، حداقل در همان شب به خصوص تنها به انتظار تخلیه وی قرار می گیرد نه اینکه به دنبال شیطنت و اعطای لذت نیز باشد.
با احترام

بالا
0 لایک

دوست عزیز و محترم "زن اثیری"
حق با شماست.ولی این واقعیت درآوری هست که حداقل من تو زندگی اطرافیانم دیده ام و شنیده ام.ولی شما که اینقدر جزئیات رو مو به مو و نکته به نکته میسنجید که انصافا باعث لذت من شد و خوشحال از اینکه منظور من رو حداقل شما از خلق تک تک جملات درک کردید.ولی با کامنتی که ازتون خوندم ازتون یه کم نامید شدم.چون شما هم زود قضاوت کردید.در مورد بیان صحنه سکسی حق با شماست ولی اینکه فرموده بودید نویسنده به سراغ هر داستانی رفته و تکه ای برگزیده و کنارهم چیده یه مقداری واسه من آزاردهنده بود.چون نویسنده ای که تونسته اینهمه شخصیت رو تو ذهنش خلق کنه و مو به مو به طوری که حتی از حوصله خواننده خارج میشه میتونه جزئیات شخصیتی هر کدوم اینها رو به رشته تحریر دربیاره نیازی نداره واسه صحنه سکسی به داستانهای دیگه رجوع کنه علی الخصوص کسی که دست به قلم میشه واسه داستان سکسی و دوست هم داره داستانش پرمخاطب باشه حتما بادرصدی کم و زیاد لذت سکس رو احساس کرده که میاد وارد میدون میشه.بهرحال کامنت شما رو نه یکبار بلکه چندین بار خوندم.انتقاد سازنده شما کمک زیادی به من خواهد کرد واسه بهتر به تصویر کشیدن صحنه های سکسی.این نکته رو خدمت شما یادآوری کنم که حداقل شما میدونید که آدمها پر از پیچیدگیهای شخصیتی هستند.واکنش همه آدمها تو هر اتفاقی پیش بینی نشده است.درسته من هم نتونستم خوب حق مطلب رو ادا کنم ولی خودتون هم اشاره کردید رابطه از ابتدا هم یک رابطه سالم زناشویی نبوده از این لحظه به بعد که یک سری پرده ها کنار میره و قید و بند از دست و پای ندا و علی باز میشه خودبخود این اتفاق افتاده.علی سفره دلش رو باز میکنه اگر دقت کرده باشید که میدونم از نگاه ریزبین شما دور نمونده تو فاصله گفتگوهای علی ندا برنامه آینده و هدفش تو ذهنش نقش میبنده و با تصمیم شوهرش همراه میشه.علی دیگه ندا رو یک مانع نمیبینه تازه اینجا زیباییهای ظاهری ندا به چشمش میاد و دست از لجبازی با خودش میکشه.ندا هم که در واقع قراردادی رو داره میبنده که میتونه سکوی پرتابش باشه واسه آینده ای که براش چشم نوازه دلیلی واسه نگرانی و ناراحتی نمیبینه چون از برزخی که دست و پا میزده نجات پیدا میکنه.اون فرد هم یک مرد غریبه براش نبوده و سکس با این فرد براش آزاردهنده نیست کما اینکه رفتارهای متفاوتی که از همین شوهر سرد و بیروح میبینه حس شهوتش رو برانگیخته میکنه و تصمیم میگیره خودش رو رها کنه و از لحظه فقط لذت ببره.که توی این جمله هم دقیقا میخونید"اونشب اونقدر رک حرف میزد که جرات نداشتم ازش بپرسم دلش پیش کیه که منو مثل یه مانعی میبینه که باید از سر راه زندگیش برداره.اگه علی به صراحت اینو میگفت دیگه غرورم اجازه نمیداد اون شش ماه رو که برنامه اش رو توی ذهنم توی همین چند دقیقه ریختم کنارش بمونم."پس فقط ندا به هدفش فکر میکرده و بس طوریکه حاضر هست واسه رسیدن به هدفش صبر و تحمل داشته باشه.
بهرحال دوست عزیز بازهم ممنون از نظرات ارزنده تون.حتما تو داستانهای بعد انتقادات سازنده شما در نظر گرفته خواهد شد.

بالا
0 لایک

زن اثیری عزیز خوشحالم که در شناخت شما اشتباه نکردم. حضور دوستان و افرادی مانند شما که همه چیز رو از دریچه ذهن و فکر خود دیده و تجزیه و تحلیل میکنن در این سایت به مثابه چشمه ای در وسط بیابانه. با اکثر حرفهایی که درمورد تاثیر گذاری صحبتها و اظهارنظرات دوستان گفتین موافقم. شاید این ازبد حادثه باشه که نتونیم بنا به دلایلی که ذکر کردین نظرات شخصی خودمون رو ابراز کنیم. اینکه هنوز نتونستیم از وجود محیط آزادی چون این سایت استفاده کنیم و هرازچندگاهی دیده میشه که بین بعضی دوستان درگیری های لفظی صورت میگیره شاید بشه تعبیر مثبتی هم ازش داشت. اختلاف سلیقه چیزی هست که همیشه بین همه افراد بوده و نمیشه انتظار داشت که همه مثل هم فکر کنن و بیندیشن. اما نحوه برخورد افکار و افراد نشون از شخصیتشون حتی در پشت نقاب کاربری داره.
به شخصه هیچگاه و در بدترین شرایط از دایره ادب خارج نشدم و همیشه سعی کردم از فرهنگ لغاط مختص خودم در پاسخگویی به دوستان استفاده کنم و شاید ازین نقطه نظر با دیگردوستانی که فکر میکنن چون اینجا یک سایت سکسیه پس میتونن هر ناسزایی به زبونشون رسید بگن تفاوت اشکاری وجود داره. به هرحال صحبتهای شما رو به دیده منت میذارم مطمئنا در داستانهایی که نویسنده های مشخص داره انتقادهای تندتر رو با پیام خصوصی بهشون گوشزد میکنم..

بالا
0 لایک

انقدر كامنتهاتون طولانيه كه آدم حوصله نميكنه همشو بخونه
پيشنهاد ميدم بجاى اينكه ديوارى از كلمات بسازيد لپ كلامتان را در چند خط ساده بيان كنيد چون اكثرا بجاى تمركز روى نكته اى كه ميخواهيد بدان اشاره كنيد به بازى با كلمات ميپردازيد كه اينكار فقط باعث دور شدن شما از موضوع ميشود و اگر قرار باشد پيامتان به گوش صد نفر برسد بخاطر خسته كننده بودن خواندن تكرارها به ده نفر كاهش ميابد.

بخاطر تجربه اى كه در وبلاگ نويسى دارم عرض كردم، تصميم باخودتان

بالا
0 لایک

به شخصه٬ مانند دیگر دوستان فکر میکنم طولانی شدن بی مورد داستان باعث افول در جذب هرچه بیشتر مخاطب و «نقص توضیح»پردازش موضوعات اتفاق افتاده را سخت طاقت فرسا نموده!!!
هنگامی که درون مایه و طرح کلی داستانی ریخته میشه باید بعد از اتمام داستان و نوشتن موضوعات کلی و جزءی٬ در راستای سیاست های جذب سریع٬ موضوعات کم اهمیت حذف شوند و بیشتر سمت تلاش روی وقایع و مدل برخورد شخصیت ها با آن رویدادها گردانیده بشه.
در کل داستان روند خوبی نداره٬ بعضی از شخصیتا خوب معرفی نشدن ٬ بعضیا اصلا معرفی نشدن. داستان از یه جایی شروع میشه بدون هدف خاصی پیش میره و در آخر سر از جای دیگه ای در میاره که چندان ربطی به هدف شروع نداره. مثل تخته چوبی که وسط دریا٬ هر آن موجی میاد و اونو با خود به طرفی میکشونه. این مشکلات نشون دهنده اینه که رو داستان تسلط ندارید.
البته جدا از کاستی های گفته شده٬ نکات مثبت زیادی هم بود. به عنوان مثال بنده از نوع شخصیت قهرمان داستان خیلی لذت بردم. یک خانم منطقی و عاقل و بالغ که همه موضوعات اتفاق افتاده رو بوضوح درک میکنه و چقدر قشنگ اتفاقات رو بررسی کرده و به نتایج دلخواه میرسه. یعنی تکلیفش با خودش مشخصه و میدونه چی میخواد...
موید بمانی!

بالا
0 لایک