شما اینجا هستید

غریزه (1)

توضیح: این خاطره مربوط به قبل از خاطره " آنجلینا " هستش.
از لای در آروم داشتم نگاه سعید پشت سرم بال بال میزد اشاره میکرد نوبت منه منم هی اشاره میکردم هیس! "(مهمونی یکی از دوستای ماندانا دعوت بودیم سعید طبق معمول شامه قویش رو بکار انداخته بود دنبال تیکه ها میگشت مهمونی هنوز شروع نشده بود تو اون گیر و دار آروم صدام کرد بدو بیا خونه طرف تریبلکس بود از پله های گوشه هال رفتیم طبقه سوم. طبقه دوم هم هیچ کس نبود چه برسه به طبقه سوم! در یه اتاق نیمه باز بود سعید اشاره کرد بیا منم رفتم جلو دیدم دوست ماندانا (همونی که مهمونیش دعوت بودیم) با چند نفر دیگه لختن دارن لباس عوض میکنن حاضر میشن برای مهمونی)" سعید آروم گفت هی نوبت منه بیا کنار الان تموم میشه به من نمیرسه بعد یه لگد آروم بهم زد یواش گفتم خفه خودم داشتم نگاه میکردم آخه صحنه خیلی باحالی بود! داخل اتاق 3 تا دختر بودن دوست ماندانا (همون که مهمونیش بود)لخت لخت بود اون 2تا هم نیمه لخت بودن یهو سعید احمق پرید رو کولم گلوم رو گرفته بود داشتم خفه میشدم نمیدونم چرا وحشی شده بود ول نمیکرد واقعا داشتم خفه میشدم سریع خم شدم دستام رو بردم بالا شونه هاش رو گرفتم از همون بالا پرتش کردم جلو خورد به در نیمه باز پرت شد تو اتاق به کمر خورد زمین در تا آخر باز بود سعید جلوی در افتاده بود روی زمین منم جلوی در واساده بودم خشکم زده بود یه همه لحظه همه به هم دیگه نگاه کردیم دوست ماندانا سریع دستش رو گذاشت روی سینش و وسط پاهاش اون 2 تا هم سریع خودشون رو پوشوندن دست سعید رو گرفتم کشیدم بلندش کردم گفتم بریم (همه این اتفاقها توی چند ثانیه افتاد) دوست ماندانا جیغ زد کثافتهای بیشعور گم شین بیرون از این خونه بی شرفها منو سعید دویدیم سمت طبقه دوم صدای جیغش هنوز میومد رسیدیم طبقه اول تو اون شلوغی یه جوری خودمون رو در بردیم رسیدیم توی حیاط یهو ماندنا جلومون رو گرفت گفت کجا با این عجله؟ باز تیکه دیدین میرین دنبالش آره؟ برین گم شین توی خونه حق ندارین برین بیرون سعید داشت با ماندانا بحث میکرد منم نگران به پشت سرمون نگاه میکردم الان بود که دوست ماندانا لباس بپوشه بیاد دنبالمون بعد جلو اون همه آدم با لگد ما رو خونه بندازه بیرون چند لحظه بعد در باز شد دوست ماندانا با عجله اومد داد زد ماندانا به اون دوست پسر آشغالت و اون دوستش بگو وایسن کارشون دارم من داد زدم سعید بدو سریع شروع کردیم به دویدن مثل بچه ها فرار میکردیم سمت در دوست ماندانا فحش و بد و بیراه میگفت رسیدیم بیرون خونه با پورشه (Porsche) سعید اومده بودیم سوئیچ هم دست من بود سریع در رو باز کردم نشستم پشت فرمون سعید هم نشست پام رو گذاشتم روی گاز رفتیم.
5 دقیقه بعد یه گوشه واسادم سرم رو گذاشتم رو فرمون گفتم سعید خیلی کونده ای خندید گفت چرا؟ مگه چی شده؟ یکمی نگاش کردم گفت چرا اینجوری نگاه میکنی تقصیر خودت بود اگه گذاشته بودی منم نگاه کنم اینجوری نمیشد دوباره یه نگاهی بهش کردم گفت اصلا به تخمت بابا کسی نفهمید بیرونمون کردن خوشبختانه به همت افسر بزرگ عملیاتی (به من میگفت) و افسر بزرگ شناسائی (به خودش میگفت) به سلامت فرار کردیم! گفتم خب بقیه نفهمیدن ولی ماندانا چی؟ حالا میخوایی چیکار کنی خندید گفت تو چه ساده ای 2 روز قهر میکنه منم تا میتونم استفاده میکنم فوق برنامه میزارم (سکس) آخرشم فکر میکنه توی اون 2 روز تنبیه شدم منم خرش میکنم از دلش در میارم!
مثل اسکولا بهش نگاه میکردم خندید گفت حالا حرکت کن برو 1 ساعته اینجا واسادی یکمی سرم رو تکون دادم حرکت کردم گفت 1 ساعت دیگه برو سمت دیسکو سایکلون 2 تا دختر روسی بلند کنیم ببریم بزنیم زمین حال کنیم! گفتم بشین امشب درست نیست تو هم ول کن بزار قبلیش به خیر بگذره شر درست نکن زد تو سرم گفت بچه ای؟ تو خودت بزرگترین شر این دنیایی منم کنارت همینجوری باهم بحث میکردیم 1ساعت گذشت 10 شب شده بود گفت بهت میگم برو سمت دیسکو سایکلون منم گفتم هر غلطی میخوایی بکن پام رو گذاشتم روی گاز رفتم سمت دیسکو. سعید گفت پیاده شو بریم گفتم خودت کمی واسه منم نسخه میپیچی؟ خودت برو من واسادم گفت پس برو نیم ساعت دیگه اینجا باش منم 2 تا جیگر روسی آس پیدا کنم خندیدم سرم رو تکون دادم حرکت کردم رفتم.
توی خیابون آروم واسه خودم میرفتم یه دختر خارجی قد بلند کنار خیابون واساده بود گفتم وای چه تیکه ای آروم رفتم یه گوشه پارک کردم شیشه رو دادم پایین از بیکاری نگاش میکردم چیکار میکنه! یکم بعد یه رنجرور (Range Rover) سفید پشت سرم هی بوق میزد اعصابم خورد شد رفتم جلو تر اون حرکت کرد اومد کنارم واساد شیشه رو داد پایین من با عصبانیت به عربی گفتم شو هذا؟ ما مشکل؟ (رنجرور خیلی بزرگه شاسیش هم خیلی بلنده من اصلا نمیدیدم پشت فرمون چه خبره فقط میدونستم یه زن نشسته) هیچی نمیگفت منم گفتم انت مجنون فی امان الله بعد با دستم اشاره کردم برو ولی تکون نخورد اعصابم خورد شده بود پیاده شدم رفتم سمت رانندش ببینم اون تو چه خبره کنار در راننده واساده بودم ولی شیشه های دودیش اصلا نمیذاشت توش رو ببینم زدم روی شیشه اونم آروم شیشه رو داد پایین خیلی جا خوردم یه دختر فوق العاده جذاب و گیرا بود موهای مشکیش از پشت کوتاه ولی از جلو بلند و صاف فرق کج ریخته بود روی چشم چپش لبای قرمز که برق میزد بینی کوچولو و سر بالا چشماش هم مشکی بود زیر چشماش سایه مشکی پر رنگ کشیده بود با ابرو های خیلی نازک یه پالتو مشکی تنش بود یقش تا زیر گوشش بالا بود شده بود شبیه شارلیز تیرون توی سکانس آخر فیلم وکیل مدافع شیطان! واقعا جا خورده بودم آخه قیافش رو دیدم یاد این فیلم ترسناک ها افتادم! آروم گفتم عفوا ما مشکل؟ یکمی بهم نگاه کرد با اخم گفت لا مشکل چشام رو تنگ کردم گفتم ایو بعد یکمی بهش خیره شدم واقعا نمیدونم چرا اینطوری بود وقتی بهش نگاه میکردی نمیشد چشم ازش برداشت! خودم رو جم رو جور کرم رفتم سوار ماشین شم برم شیشه سمت شاگرد رو داد پایین به فارسی گفت شب خوش! برق از چشام پرید آروم گفتم همچنین! پاش رو گذاشت روی گاز حرکت کرد رفت. پشت فرمون نشسته بودم مثل برق گرفته ها خیره شده بودم جلوم این چرا اینجوری بود؟! یه دونه زدم روی پیشونیم گفتم هوش چته رم کردی باز؟ یک ساعت پیش که داشتی واسه سعید نطق میکردی حالا خودت که بدتری خندیدم گفتم عجب صحنه ای بود! ساعت رو نگاه کردم نیم ساعت بیشتر شده بود با سرعت حرکت کردم سمت دیسکو دنبال سعید.
جلوی دیسکو واسادم 5 دقیقه بعد سعید با خیال راحت اومد 2 تا جیگر قد بلند روسی هم پشت سرش بودن با دستش منو نشونشون داد یه چیزی بهشون گفت اونا هم زدن زیر خنده سعید اومد شیشه رو دادم پایین گفتم آخه مردک این ماشین 2 تا صندلی داره یعنی کوپه و 2نفرست اون 2تا سر خر رو کجا جاشون میدی؟ گفت بی تربیت سر خر خودتی بعد یکیشون رو صدا زد در ماشین رو وا کرد به روسی گفت بشین (سعید از بس با این دختر روس ها پریده بود دیگه دست و پا شکسته میتونست روسی صحبت کنه) دختره نشست تو ماشین یه لبخند بهم زد منم سرم رو تکون دادم سعید در رو بست گفتم سعید خیلی نامردی برای ماندانا این کارا رو میکنی که واسه این 2 تا هرزه میکنی؟ خندید گفت اینا فقط 1شب مهمونن ماندانا تا ابد هست حالا بزار به اینا برسم چند سال دیگه برای ماندانا هم ازین کارا میکنم (الان که فکرشو میکنم و عاقبت خدابیامرز سعید و ماندانا یادم میافته میبینم راست میگن جوری زندگی کن که انگار قراره فردا بمیری سعید هیچ وقت فرصت نکرد واسه ماندانا هم از این کارا بکنه چون نمیدونست تا ابدی در کار نیست) آروم سرم رو تکون دادم سعید گفت برو سمت دبی مارینا بریم خونه شما منم با اون یکی پشت سرت با تاکسی میاییم گفتم باشه هرچی تو بگی با سرعت حرکت کردم سمت دبی مارینا بریم خونه ما.
جلوی آینه واساده بودم کش موهام رو باز کردم (خاطره آنجلینا هم گفته بودم اون موقع ها موهام خیلی بلند بود از بالا سامورایی میبستم) موهام ریخت روی شونه هام و صورتم خندیدم گفتم تارزان رو بگیرین! تو آینه به خودم خیره شده بودم صورت اون دختره هنوز جلوی چشام بود اصلا از ذهنم نمیرفت بیرون اگه 100 سال دیگه هم میدیدمش بازم سریع میشناختم چون یه جورایی فوق العاده عجیب و گیرا بود تا حالا فقط توی فیلم ها از این استایل ها دیده بودم اولین بارم بود از نزدیک میدیدم شایدم واسه اون بود اینجوری تو ذهنم مونده بود. موهام رو مرتب کردم دوباره از بالا بستم رفتم توی نشیمن دیدم سعید و اون 2تا جیگر روسی نشستن سعید داره به روسی باهاشون شوخی میکنه اونا هم هرهر میخندن یه سری تکون دادم سعید به فارسی گفت بیا بشین بیچاره از دستت میره ها گفتم برو گمشو من دست به هرزه نزدم و نمیزنم خندید گفت خیلی خری حالیت نیست گفتم باشه من خرم نشستم رو به روی سعید اینا یکی از دخترا اخم کرد گفت Speak English سعید گفت هی دیگه جلو اینا فارسی صحبت نکن فکرای بد میکنن روسی که بلد نیستی حد اقل انگلیسی صحبت کن خندیدم گفتم باشه رئیس!

سعید همش مسخره بازی در میاورد اون جیگرا هم با سعید روسی صحبت میکردن میخندیدن.منم که از هر 10 تا کلمه 1 دونه رو حالیم میشد تقریبا میفهمیدم در مورد چی صحبت میکنن.لم داده بودم روی مبل راحتی یه سیگار روشن کردم به اون 2 تا خیره شدم واقعا جیگر بودن سعید نامرد بقول خودش متخصص عملیات شناسایی بود! سعید به انگلیسی بهم گفت ارا با کدومشون میری؟ یکمی بهشون نگاه کردم گفتم با مامان تو یهو اون 2تا زدن زیر خنده! سعید یکمی نگام کرد گفت باز شغل مامان خودت رو به مامان من نسبت دادی؟ یه کام از سیگارم گرفتم سرم رو تکون دادم گفتم شاید! منو سعید طبق معمول بهم تیکه مینداختیم اون 2تا هرهر میخندیدن آخرش سعید گفت تسلیم بالاخره با کدوم میری؟ گفتم با هیچ کدوم دخترا یکمی پکر شدن یکی شون گفت چرا؟ گفتم حوصله ندارم خودتون برین حال کنین سعید خندید گفت برو گم شو نفری 1000 درهم (250 هزار تومن) پیاده کردن منو برای یک شب حالا ما رو باش دلمون واسه کی سوخته! بعد دست اون 2تا جیگر رو گرفت رفت سمت اتاقی که همیشه میرفت به قول خودش این اتاق خونه شما مال منه! منم پاشدم رفتم توی اتاق خودم کنار شیشه های قدی واسادم مثل همیشه به بیرون خیره بودم ولی نمیدونم چرا چهره اون دختر از ذهنم نمیرفت بیرون همش جلوی چشام بود.به ساعت نگاهی کردم 1 شب بود میخواستم بخوابم تشنم شد رفتم از توی یخچال یه شیشه آب بردارم ار کنار اتاقی که سعید توش بود رد شدم دیدم اوه چه سر صدایی بلند کردن یه شیشه آب از یخچال برداشتم دیدم این سر صداها تا آسمون میره! یهو زد به سرم در رو باز کردم رفتم تو اتاق سعید و یکی از دخترا روی تخت بودن یکی هم زیر پاشون بود تا منو دیدن خشکشون زد خیره شدن به من یه دستی براشون تکون دادم به روسی گفتم شب بخیر! دخترا زدن زیر خنده سعید هرچی فحش بلد بود بهم گفت منم اومدم بیرون!
2 روز گذشت ماندانا با سعید قهر کرده بود بهش زنگ نمیزد منم گفتم حقته تقصیر خودت بود اونشب من سر جام نشسته بودم تو هم مثل آدم میشستی عملیات شناسایی انجام نمیدادی.سعید خندید گفت مثل چی؟ گفتم مثل آدم دوباره خندید گفت تو آدمی؟ گفتم نه تو آدمی؟ گفت هیچ کدوم نیستیم دعوا نکن گفتم خب حالا ماندانا چی؟ یکمی نگام کرد گفت ارا؟ گفتم مرض من زنگ نمیزنم خودمم شریک جرمم دوباره گفت ارا دستم به شرتت بیا برو زنگ بزن؟ خندیدم گفتم بر شیطان لعنت من اینکارو نمیکنم.پکر شد گفت این رسمش نیست 1 بار یه چیز خواستیما چشام گرد شد گفتم 1 بار؟ تو این 2ماه اخیر بالای 10 بار با ماندانا قهر کردی عمه من راضیش کرد؟ خندید گفت حالا بشه 11بار چیزی نمیشه! یکمی نگاش کردم گفتم سگ خور این دفعه 11 هم! زنگ زدم به ماندانا گوشی رو برداشت گفت سلام ارا گفتم سلام نگو خودمون میدونیم چیکار کردیم! یه آهی کشید گفت اون نکبت کجاست؟ گفتم کنارمه دلش تنگ شده بود زنگ زدم ببینم چیکار میکنی گفت بهش بگو بره گم شه آبرو برای من نذاشته اونشب جلوی همه سنگ رو یخ شدم سعید بلند زد زیر خنده یهو ماندانا داد زد میبینی چقدر احمقه؟ آبروی منو برده آخرشم هرهر میخنده انتظار داری با این چیکار کنم؟ گفتم هیچی یه دوست پسر خوب پیدا کن خودم مواظبتم اینو ولش کن سعید برق از چشاش پرید با لگد زد تو بازوم ماندانا گفت چی شد؟ گفتم هیچی جفتک میپرونه یه آهی کشید گفت مواظب باش گاز هم میگیره خندیدم گفتم ببین چقدر دوستت داره بخاطر تو جفتک میندازه گفت بهش بگو بره گم شه آبرو برای من نذاشته گفتم ماندانا اونشب تقصیر منم بود حالا سهم سعید هم بده به من فکر کن من آبروت رو بردم این نکبت رو ببخش منو نموده.خندید یواش گفت بهش نگو ولی دلم براش 1 ذره شده خندیدم داد زدم سعید ماندانا دلش برات تنگیده سعید پرید هوا داد زد میخوامت عزیزم! ماندانا داد زد بیشعور چرا گفتی؟ گفتم لوس نشو دیگه پاشو بیا خونه ما سر راه یه کیک هم بگیر مراسم آشتی راه بندازیم رفت حرف بزنه گفتم هیس تلفن رو قطع کردم.
1 ساعت بعد ماندانا یه کیک خوشگل دستش بود اومد خونه ما.سعید توی اتاق من قایم شده بود (من نفهمیدم) منم تو نشیمن نشسته بودم ماندانا گفت کجاست؟ خندیدم گفتم تو اون اتاق (حالا خبر نداشتم سعید توی اتاق من بود) ماندانا رفت تو اتاقی که سعید اونشب با اون 2تا فوق برنامه داشت سعید از اتاق من اومد بیرون گفت کو؟ با تعجب اشاره کردم اونجا زد تو سرش گفت بدبخت شدیم تا رفتم بپرسم چرا؟ ماندانا جیغ کشید اومد بیرون منو سعید همینجوری نگاش میکردیم ماندانا یه کاندوم مصرف شده رو با دستمال گرفته بود آورد بالا گفت مثل حیوان شهوتتون رو نمیتونین کنترل کنین حد اقل نمایشگاه نزارین از جام پریدم گفتم سعید چیکار کردی؟ سرش رو انداخت پایین گفت میخواستم باهات شوخی کنم آویزون کرده بودم به دیوار! برق از چشام پرید زدم تو سرش گفتم نکبت ماندانا با عصبانیت نگامون میکرد داد زد خر خودتی و عمت این از قیافش معلومه باهاش چیکار کردی سعید گفت ببخشید! ماندانا کاندوم رو پرت کرد توی صورتش گفت خستم کردی کی میخوایی دست ازین کارا برداری؟ سعید سرش رو تکون داد گفت یه روزی دست برمیدارم قول میدم! یکمی نگاش کردم گفتم ای پر رو ماندانا گفت ارا میبینیش؟ انتظار داری با این خراب کاریهاش کنارش بمونم؟ رفتم جلو دست ماندانا رو گرفتم سرش رو گذاشت رو شونم گفت ارا این لعنتی هنوز یاد نگرفته شهوتش رو کنترل کنه آروم دستم رو کشیدم رو موهاش گفتم هرکس عیبی داره سعید ساکت شده بود جیک نمیزد.ماندانا رو نشوندم روی مبل گفتم بچه ها من بسته سیگارم توی ماشین جا مونده میرم بیارم بعد به سعید یه چشمک زدم رفتم.یک ربع بعد اومدم بالا دیدم سعید نشسته کنار ماندانا هرهر میخنده ماندانا هم لبخند میزنه فهمیدم جانور کار خودش رو کرده!
کیک آشتی کنون رو خوردیم ساعت 8 شب بود گفتم بچه ها بریم یه سر بیرون هوا بخوریم.با ماشین من تو خیابون میرفتیم سمت آرمان کافه جلوی هتل کنکورد واسادم سعید و ماندانا پیاده شدن سعید گفت یه جا پارک پیدا کن داخل منتظرتیم یه دور زدم جا پارک نبود حوصله پارکینگ هم نداشتم دوباره برگشتم سر جای اولم یه ماشین همون موقع اومد بیرون منم رفتم جاش پارک کردم پیاده شدم متوجه شدم کنارم یه رنجرور سفید پارکه گفتم هو هو الان اون دختره میاد میخورت! زدم زیر خنده رفتم پیش سعید و ماندانا.سعید مثل لوکوموتیو قلیون میکشید هیز بازی در میاورد ماندانا هم هی میزد به پاش میگفت سعید شروع نکن منم همش قیافه اون دختره جلو چشام بود! نگام به بیرون بود یهو یه دختر با پالتوی مشکی سریع رد شد از جام پریدم گفتم بشینین الان میام سریع دویدم بیرون از اونطرف سالن رفتم که جلوش در بیام بالاخره با 1000 مکافات جلوش در اومدم دیدم اشتباه گرفتم خورد تو پرم! پکر شدم دست کردم تو جیبم دیدم پاکت سیگارم نیست گفتم ای کیری سیگارم خونه جا مونده بود سیگار منم یه مارک خاصیه هرجایی ندارن فقط فروشگاهها بزرگ دارن واسه همین مجبور بودم برم چند تا خیابون پایین تر! زنگ زدم به سعید گفتم شما بشینین من میرم فروشگاه سیگار بگیرم سعید یکمی غر زد گفت هری! سوار ماشینم شدم رفتم فروشگاه سیگارم رو خریدم اومدم بیرون دیدم یه رنجرور سفید اون ور خیابون واساده گفتم شاید این باشه باز سریع رفتم اون ور خیابون بعد از کلی زحمت توی ماشین رو دید زدم که بازم اشتباه بود گفتم ارا خیلی خری! خجالت بکش.سرم رو انداختم پایین اومدم. من احمق فکر میکردم یه بسته سیگار میگیرم 3 سوت میام نمیدونستم تعقیب و گریز دارم ماشین رو دوبل پارک کرده بودم یکی میخواست از پارک در بیاد هی بوق میزد که اتفاقا یه رنجرور سفید بود! خندیدم به خودم گفتم اون ور خیابونی رو دیدی کنار دستی رو ندیدی! رفتم جلو برای عذر خواهی یه اشاره کردم پشتم بهش بود داشتم سوار ماشینم میشدم یکی به فارسی گفت شما همیشه عادت دارین بد پارک کنین؟ برق از چشام پرید برگشتم سمتش دیدم وای همون دختره بود! سریع گفتم اوه چه تصادفی! من واقعا عذر میخوام ظاهرا ما همیشه خیلی بدجا بهم میخوریم یه اخمی کرد گفت تقصیر شماست لبخندی زدم گفتم بله حق دارین یکمی نگام کرد گفت حالا اجازه میدی برم؟ گفتم این چه حرفیه اومدم سوار ماشین شم پشیمون شدم یهو گفتم ببخشید یه سوال اخمی کرد سرش رو تکون داد گفتم شما بازیگرین؟ گفت نه چطور؟ رفتم سمتش آروم گفتم ببخشیدا عذر میخوام ولی چهره شما یه جوریه نمیدونم چرا استایل شما یه گیرایی خاصی داره لبخندی زد گفت ممنون گفتم یه چیز دیگه؟ گفت بفرمایین؟ گفتم خیلی عذر میخوام میشه یه عکس از شما بگیرم؟! اخم کرد گفت نه! آروم گفتم آخه از اونشب که شما رو دیدم چهره شما از ذهنم پاک نشده نمیدونم چرا شاید بخاطر استایل خاص شما باشه ولی اجازه بدید یه عکس از چهره شما داشته باشم گفت نه نمیشه! تو دلم گفتم اگه بره دیگه رفته تو خوابم عکسی بهت نمیرسه! یکمی سرم رو تکون دادم گفتم باشه هرطور راحتین من حرفی ندارم اونم نامردی نکرد گفت پس زودتر ماشینتون رو تکون بدین باید برم! یخ زدم (تو دلم بهش گفتم تو دیگه چه جانوری هستی) گفتم بله حتما رفتم سمت ماشینم یهو گفت راستی همین ماشین سدان بیشتر بهتون میاد تا اون اسپرت کوپه! یه لبخند زدم گفتم مرسی به سرسختی شما هم همین رنجرور غول پیکر میاد! برای اولین بار خندید گفت عجب گیری کردیم! گفتم چرا گیر من دارم میرم ببخشید مزاحم شدم گفت صبر کن شمارت رو بده آخر شب زنگ میزنم هرکاری داری بگو نیشخندی زدم گفتم شماره؟ من به پاریس هیلتون هم شماره نمیدم خانم! من فقط خواستم یه عکس از چهره شما بگیرم چون برام خیلی جالبه. اخماش رفت تو هم احساس کردم تمام زندگیش یه طرف اینجوری که من له کردمش یه طرف دیگه بود! صداش در نمیومد انگار شوک زده بودن بهش منم تو دلم زدم زیر خنده گفتم این به اون در! آروم گفت ببخشید گفتم مهم نیست حالا افتخار میدین یه عکس از چهره شما بگیرم؟ یواش خندید گفت شما دیگه کی هستین! دستم رو بردم جلو گفتم ارا هستم و شما؟ چشاش گرد شد یکمی نگام کرد آروم گفت منظور من این نبود! بعد دستش رو آورد جلو یه دستکش نازک مشکی رنگ دستش بود گفت خوشبختم سارا هستم.آروم خندیدم به دستکش مشکی و پالتو میشکیش که یقش تا زیر گوشاش بالا بود کردم گفتم ظاهرا با یه قاتل حرفه ای طرفم! خندید گفت دقیقا موبایلم رو در آوردم یه عکس ازش گرفتم با یه حالت خاصی گفتم "بسیار خوشحال شدم از ملاقات با شما" خندید گفت وای چقدر رسمی! گفتم ما با همه ور میریم بجز صنف قاتل ها! خندید گفت حتما منم رئیس صنفم؟ خندیدم گفتم آفرین 20 امتیاز حالا میریم سراغ جدول! زد زیر خنده گفت واقعا که جالبی! گفتم من باید برم قبل از رفتن میتونم شماره شما رو بگیرم؟ اخمی کرد گفت من به برد پیت هم شماره نمیدم منم لبخندی زدم گفتم خوب خدا رو شکر که منم برد پیت نیستم من ارا هستم حالا شماره تون رو لطف میکنید؟ چشاش داشت در میومد گفت وای چه سر زبونی داری! خندیدم گفتم مرسی حالا شماره؟ آروم گفت اصلا میخوایی چیکار؟ گفتم خب معلومه میخوام تابلو کنم بزنم به دیوار اتاقم دیگه مگه باهاش کاره دیگه ای هم میکنن؟ خندید گفت من تا صبح بمونم حریف شما نمیشم گفتم پس زود تر شماره تون رو بدین برین! یکمی نگام کرد گفت باشه شمارش رو گفت منم براش تک زنگ زدم گفتم اینم شماره من خوش گذشت رفتم سمت ماشینم گفت اوه این دیگه چه شماره اییه؟ لبخندی زدم سوار ماشینم شدم حرکت کردم سمت سعید و ماندانا...
ماشین رو پارک کردم رفتم پیش سعید و ماندانا که منتظر من بودن لبخند رضایت روی لبم بود به خودم گفتم مرحله اول تخریب! این مرحله درست انجام شد میریم برای مرحله دوم جذب! رفتم تو سعید و ماندانا منو دیدن اخم کردن گفتن خودت بگو؟ خندیدم گفتم رفتم سیگار گرفتم اومدم دیگه همین سعید یکمی نگام کرد گفت خر تویی با این ماندانا یهو ماندانا زد رو دهنش گفت بیشعور خر تویی با ارا سعید گفت اصلا مخرج مشترک میگیریم میشه خر ارا بازم خر ارا! خندیدم گفتم دهنت رو ببند ماندانا گفت ارا نگفتی کجا بودی؟ گفتم هیچی سیگار گرفتم برگشتنی تو ترافیک موندم سعید خندید گفت حالا کاندومت کجاست کلک؟ یکمی نگاش کردم گفتم تو جیب ماندانا خندید گفت ایول تو خیلی جذابی خوشحالم بچم شبیه تو میشه! ماندانا دهنش وا مونده بود به ما نگاه میکرد فقط یه جمله گفت هر 2تا تون سمبل غیرتین! موبایلم رو در آوردم عکس سارا رو بهشون نشون دادم گفتم نظرتون چیه؟ سعید هنوز ندیده گفت ایول سید امشبه؟ کی بزنیم زمین؟ ماندانا زد تو سرش گفت خفه! بعد به عکس سارا خیره شدن ماندانا گفت وای این چرا اینجوریه؟ آدم یاد فیلم ترسناک میافته! سعید خندید گفت ای جانور خوشم میاد همیشه تک پری میکنی اونم در حد ما فوق بشر! موبایلم رو از جلوشون گرفتم خودم یکم بهش خیره شدم واقعا عجیب بود با گیرایی خاص.موهاش خیلی جالب بود جلوش بلند پشتش کوتاه بعد موهای بلند جلوش رو با دقت خاصی صاف کرده بود فرق کج ریخته بود روی چشم چپش.موبایلم رو گذاشتم تو جیبم گفتم خوب نظرتون چیه؟ عملیات تخریب انجام شد به نظرتون می ارزه عملیات جذب رو انجام بدم؟ سعید خندید گفت سولاخ باشه دیفال باشه! ماندانا زد رو پاش گفت بس کن بحث جدیه بعد بهم گفت به نظر جالب میاد ولی باید خیلی مخوف باشه از قیافش معلومه سعید هم تایید کرد گفت راست میگه مواظب باش! خندیدم گفتم برین گم شین با نظارتتون مگه میخوام با خون آشام دوست شم!
3 شب از اون ماجرا گذشت من 2دل بودم زنگ بزنم یا نه ویلا سعید اینا بودیم سعید گفت راستی ارا اون دختره چی شد؟ زنگ زدی بهش؟ گفتم نه 2دلم به نظرت زنگ بزنم؟ گفت نمیدونم میل خودته ولی اگه زدیش زمین یاد ما هم باش گفتم گم شو بابا. یه سیگار روشن کردم رفتم تو فکر تصمیم داشتم زنگ بزنم اما از اونجایی میدونستم یکمی چموش بازی در میاره باید حساب شده میرفتم جلو بقول قدیمیا نزنیم به کاهدون!
موبایلم رو برداشتم زنگ زدم بهش...
سلام احوال شما
- سلام مرسی
آها خوب منم خوبم منو یادتون هست؟ ارا هستم!
- بله از شماره عجیببتون متوجه شدم!
آهان خب زنگ زدم خبرتون رو بگیرم
- زحمت کشیدین
بله ممنون حالا یکم مهربون ترم میتونیم صحبت کنیم نه؟
- مهربون تر؟
خب آره دیگه یکمی مهربونتر!
- فکر نمیکنم بشه
آهان پس نمیشه؟
- فکر نکنم
باشه خوش گذشت بای
تلفن رو قطع کردم اخمام رفت تو هم سعید اومد گفت چی شد زنگ زدی؟ گفتم آره تخمی بازی در آورد قطع کردم! سعید زد زیر خنده گفت بابا بیخیال از قیافش معلوم بود یه مرگیش هست! گفتم ولش کن بابا دیگه زمان سر و کله زدن و این حرفا از ما گذشت از حوصله من یکی خارجه! خندید گفت کون لغش اصلا نباید بهش زنگ میزدی فکر کرده کی هست سرم رو تکون دادم گفتم اوهوم راست میگی حماقت کردم.
2 هفته گذشت شب با سعید تو خیابون میرفتیم سمت سیتی سنتر چند تا وسیله لازم داشتیم. توی سیتی سنتر سعید طبق معمول حواسش به جیگرایی بود که رد میشدن به قول خودش فیض میبرد از جوونیش! منم اخمام تو هم بود فکر میکردم چی لازم دارم باز مثل آلزایمری ها رفتم خونه نزنم تو سرم بگم وای یادم رفت.خیلی شلوغ بود جمعیت مثل همیشه میرفتن و میومدن ترافیک آدمیزاد واقعا زیاد بود! وسیله هایی که میخواستیم رو گرفتیم به سعید گفتم حله؟ چیزی نمونه من دیگه حوصله این جا اومدن رو ندارم زد روی شونم گفت حله عزیزم میخواستیم بریم سمت یکی از خروجی ها سعید گفت ارا صبر کن الان میام دستش رو گرفتم گفتم سعید باز سوجه پیدا کردی؟ خندید گفت ای بابا مگه چقدر زنده ایم ما؟ دستش رو کشید رفت منم یه آهی کشیدم رفتم یه کنار واسادم کنار غرفه پاریس گالری بودم گفتم ما که بیکاریم یه سر بریم ببینیم چه خبره حد اقل 2 تا تیکه میبینیم رفتم تو به عطر و ادکلن ها خیره شدم همینجوری یکم مارک عطر ها رو میدیدم یکم به تیکه ها نگاه میکردم! یه چرخی زدم رفتم پیش یکی از استاف ها گفتم اون تستر اون عطر رو بدین اونم اشاره کرد اونجا بردار رفتم برداشتم یکمی از دور بو کردم یکی کنارم به فارسی گفت سلیقه قشنگی داری نیم نگاهی به کنارم کردم سارا بود! دلم حوری ریخت پایین قلبم تند تند میزد ولی خودم رو سریع جمع رو جور کردم اصلا بهش نگاه هم نکردم به کارم ادامه دادم گفتم ممنون عطر رو گذاشتم سر جاش برگشتم سمتش (واقعا جذاب و عجیب بود طبق معمول یقه پالتوی مشکیش تا زیر گوشهاش بود دکمه هاش باز بود یه لباس حریر مشکی یکسره هم زیرش بود موهاش هم مثل همیشه فرق کج ریخته بود روی چشم چپش قدش معمولی بود هیکلش از روی پالتو معلوم نبود ولی تجربه میگفت مانکنه) یه لحظه گذری نگاش کردم چیزی نگفتم رد شدم از پاریس گالری رفتم بیرون منتظر سعید شدم که بیاد چند لحظه بعد سعید هرهر میخندید اومد گفتم چته؟ گفت جات خالی کلی با اون دختر روسها خندیدیم گفتم ای حفه کردی خودت رو با این مو بورا بیا بریم راه افتادیم گفتم سعید بگو کیو دیدم الان؟ گفت جسیکا آلبا؟ گفتم مسخره نشو سارا رو دیدم اخمی کرد گفت به تخمت محلش که ندادی؟ خندیدم گفتم بچه ای؟ بزن بریم بابا.
******
شب با سعید و ماندانا آرمان کافه نشسته بودیم اون 2تا طبق معمول مثل سگ و گربه میپریدن بهم یهو ماندانا خشکش زد مثل گچ سفید شد سعید هم بعد از اون! برگشتم ببینم چه خبره پشت سرم دیدم وای دوست ماندانا (همون که اونشب مهمونیش دعوت بودیم خراب کاری کردیم بیرونمون کرد!) داره میاد سمت ما سعید گفت ارا بزن به چاک ولی دیگه دیر شده بود اومد جلو به ماندانا سلام کرد من و سعید سرمون پایین بود ماندانا تعارف کرد بشینه گفت نه دارم میرم دیدم اینجایی اومدم خبرت رو بگیرم من و سعید هم سرمون پایین بود زیر چشمی بهش نگاه میکردیم ولی عجب تیکه ای بود میارزید اون شب لخت دیدش بزنیم بعدم پرت شیم بیرون! ماندانا کنارش واساده بود باهم صحبت میکردن من و سعید یواشکی میخندیدیم یه سعید چشمک زدم یهو پاشدم گفتم ببخشید 1 لحظه یه اخمی کرد گفت بگو 1 ثانیه آقای بی تربیت خندیدم گفتم حالا 1 لحظه اجازه بدین گفت بگو؟ گفتم اینجا که نمیشه تشریف بیارین بیرون 1 لحظه صحبت خصوصی داشتم چشاش گرد شد گفت بله؟ صحبت خصوصی هم داری؟ ماندانا گفت ارا؟ سعید هرهر میخندید گفتم شما بیایین میگم خدمتتون با تردید اومد سمتم اشاره کردم گفتم بفرمایین رفت جلو منم پشت سرش سعید خندید یه بوس فرستاد ماندانا با وحشت به من نگاه میکرد به سعید یه چیزی گفت زد تو سرش! رفتیم بیرون تو سالن واسادیم دست دادم گفتم ارا هستم یکمی نگام کرد دستش رو آورد جلو گفت ملیکا لبخندی زدم گفتم ملیکا خانم راستش کارتون داشتم در مورد اتفاق اونشب اخم کرد رفت حرف بزنه گفتم هیس! خودم ادامه دادم ببینید من و سعید یه عذر خواهی به شما بدهکاریم گفت اسم اون پسره هیز رو نیار! (تو دلم گفتم خدا لعنتت کنه 1 جا سابقه درست نداری) ولی از شما انتظار نداشتم من شما رو نمیشناسم اما چند بار که دیدمتون فکر میکردم خیلی جنتلمن تر ازین حرفا باشین گفتم ببخشید بهر حال هرکس اشتباهی میکنه ولی ما هم حق داشتیم چشاش گرد شد گفت حق داشتین؟ خندیدم گفتم خب شما ماشاالله انقدر ظاهر جذابی دارین که هرکسی بود وسوسه میشد اینکارو کنه (تو دلم خندیدم گفتم ای جانور) سرش رو انداخت پایین گفت شما لطف دارین اما هرکس چهره جذابی داره باید باهاش اینکار رو کرد؟ گفتم نه بابا این چه حرفیه بهر حال شیطون گول مالید سرمون بعدم خودم احساس پشیمانی داشتم ولی ظاهر جذاب شما زورش از وجدان من بیشتر بود (تو دلم گفتم زبونتو مار بزنه که هیچ جا کم نمیاری تو) خندید گفت شما دیگه خیلی شلوغش کردی گفتم نه به هیچ وجه شکست نفسی نکنین به حرف من مطمئن باشین حتما قدر خودتون رو بیشتر بدونین فقط گلایه من اینه که درسته ما بچگی کردیم ولی از شما هم بعید بود با این شخصیت اونجوری جلو همه آبروی ما رو ببرین بهتر بود دلیلش رو از ما میپرسیدین اگه قانع کننده نبود آروم میگفتین بفرمایید بیرون سرش رو انداخت پایین مکثی کرد گفت ببخشید گفتم ای بابا این چه حرفیه لبخندی زد گفت هر 2مون حق داریم گفتم راستی ای کاش سعید نمیپرید رو کول من لو نمیرفتیم میتونستیم تا آخرین سکانس بهره ببریم خندید گفت ماشاالله رو که نیست خندیدم گفتم اختیار دارین خب حالا که از دلتون در آوردم احساس میکنم وجدانم راحت شد باور کنید این 2.3 هفته واقعا فکرم نارحت بود (تو دلم گفتم مارمولک کنتر که نمیندازه تا میتونی دروغ بگو!) گفت جدا؟ گفتم باور کنید همش حقیقته گفت مطمئن باشین باور کردم!(منظورش این بود که خر خودتی!) گفتم گوشام دراز شده نه؟ زد زیر خنده گفت تقریبا! گفتم خب حالا افتخار میدین کنار ما لحظاتی تحمل کنید؟ گفت ممنون باید برم دیرم شده خیلی خوشحال شدم از دیدنت ارا جان حالا احساس میکنم از اولش درست حدس زدم در مورد شخصیت شما ولی خب شیطونی و جوونی شما گاهی دیگران رو اشتباه میندازه سرم رو انداختم پایین گفتم نظر لطف شماست دیگه مزاحم نمیشم خندید دست داد گفت خوش گذشت یه چشمک زدم گفتم همچنین داشت میرفت گفتم راستی؟ گفت جانم؟ گفتم میتونم شماره شما رو داشته باشم؟ مکثی کرد گفتم فکر بدی نکنینا فقط میخوام زنگ بزنم آمار بگیرم کی لباس عوض میکنین مشرف شم به اتاق شما! زد زیر خنده گفتم حالا لطف کنید شمارش رو داد وقتی داشتم سیو میکردم احساس میکردم موبایلم داد میزنه خفه شدم لعنتی از بس شماره دختر سیو کردی دیگه جا ندارم نفسم بالا نمیاد! مثل عادت همیشه یه تک زنگ زدم روی شمارش که هم مطمئن شم درسته همینکه چشش با شماره من آشنا شه خندید گفت خوشحال شدم یه چشمک زدم گفتم بدرود! اون رفت منم رفتم تو پیش سعید و ماندانا که فکشون از جا در اومده بود زل زده بودن به من...
نشستم سر میز گفتم هوم؟ چیه؟ ماندانا دهنش هنوز باز مونده بود گفت چی بهش گفتی؟ موقع رفتن داشت میخندید! سعید به ماندانا گفت تو چه ساده ای فکر کردی من واسه چی انقدر با این صمیمی هستم؟ واسه اینکه اگه نبودم الان من و تو هم خوابونده بود رومون اسفالت هم کرده بود خندیدم گفتم خفه شو سعید فقط ازش معذرت خواهی کردم همین ماندانا گفت ارا به من دروغ نگو معذرت خواهی میکنن طرف هرهر میخنده؟ گفتم ای بابا باز گیر دادین نترس من فقط آبروی رفته تو با اون نکبت رو جمع کردم سعید زد تو سرم گفت غلط کردی حقش بود... تا 1 ساعت داشتم توضیح میدادم چیزی جز یه گفت و گوی دوستانه نبود!
4.5 روز گذشت ظهر تو باشگاه مشغول تمرین بودم دیدم سعید اومده صدام میکنه رفتم پیشش گفتم فحش بدم؟ بابا اینجا هم دست از سر ما برنمیداری؟ تو رو جون مادرت مسابقات نزدیکه بزار به تمرینم برسم.یکمی نگام کرد گفت نمیخوایی گوش کنی دیگه؟ گفتم حالا که ما رو کشوندی اینجا بگو خب؟ گفت نمیگم برو یکمی چپ چپ نگاش کردم گفتم سرت رو میزارم لای اون دستگاه بگا میدمت پس بنال خندید گفت حالا شد یا باید نازم میکردی یا باید تهدیدم میکردی گفتم خب حالا؟ گفت ارا میدونی چی شده؟ گفتم هوم؟ ملیکا (دوست ماندانا که مهمونیش بودیم بیرونمون کرد بعدم اونشب گفت و گوی دوستانه داشتیم!) من و تو و ماندانا رو دعوتمون کرده یه مهمونی خودمونی خندیدم زدم تو سرش گفتم خوش بگذره من نیستم زد رو سینم گفت اگه نیایی ماندانا میره من نمیتونم برم گفتم به تخمم فکرشم نکن اومدم برم سر تمرین گفت ارا؟ گفتم هوم؟ گفت ظاهرا خیلی اسرار کرده تو هم باشی خندیدم گفتم ولم کن سعید بزار تمرینم رو بکنم تو هم برو لالا ماندانا هم بگو خودش رو آماده کنه تنها بره.سعید گفت نامرد همین؟ گفتم سعید یه حرفی بزن بشه قبول کرد اصلا ماندانا رو میفرستیم بره خودمون میریم 2 تا جیگر روس بلند میکنیم میریم خونه ما خوبه؟ گفت نه! رفتم نزدیکش گفتم گربه محض رضای خدا موش نمیگیره توی اون مهمونی چه خبره ها؟ باز کیو میخوایی شناسایی کنی؟ خندید گفت هیچ کس میخوام از لای در بازم ملیکا رو دید بزنم گفتم خر خودتی حالا برو به ماندانا بگو تنها بره من و تو هم با جیگرای روس تا صبح فوق برنامه میزاریم گفت ارا صبر کن گفتم دیگه حرفش هم نزن بعد خودم رفتم سر تمرین.
غروب خونه داشتم دوش میگرفتم یکی پاشنه در رو از جا کنده بود سریع خودم رو خشک کردم در رو باز کردم سعید پرید تو داد زدم ای بابا دوش میگرفتم نفهمیدم خودم رو شستم یا در و دیوار رو سعید یکم نگام کرد گفت خب 2باره برو سرم رو تکون دادم گفتم منتظر اجازه تو بودم! دوباره رفتم حموم دوش بگیرم 10 دقیقه بعد اومدم بیرون دیدم ماندانا هم نشسته گفتم به به ماندانا جون خودم الهی قربونت برم حیف شدی تو خودت رو فنای این نکبت کردی خندید گفت شما 2 تا بهم دیگه هم رحم نمیکنین حق دارین این همه مردم رو خر کنین! سعید برای اولین باز خفه خون گرفته بود فقط نگاه میکرد سرم رو خشک کردم ماندانا گفت بیا موهات رو ببافم ها؟ موهات مثل دخترا شده خیس ریخته روی شونه هات خندیدم گفتم ای بابا 2روز دیگه همش میریزه عقده ای میشیم تا داریم فعلا استفاده کنیم! به سعید نگاه کردم گفتم چیه باز؟ زبونت رو بریدن؟ ماندانا گفت ولش کن اینو نکبت اعصابم رو ریخته بود بهم زبونش رو گاز گرفتم! چشام گرد شد گفتم چیکار کردی؟ دوباره بگو؟ خندید گفت هیچی من اومدم تو زیر دوش بودی اینم هی اذیتم میکرد میگفت منو نبری مهمونی میرم پیش دختر روسها ازین حرفا منم دیدم ول نمیکنه لبام رو گذاشتم روی لباش این احمق هم فکر کرد خبریه زبونش رو آورد سمت دهنم منم محکم گازش گرفتم حالا لال شده خیالم راحت ای کاش زودتر میکردم! یکمی نگاش کردم گفتم شما ها چقدر محبت دارین واقعا عالیه.
یه سیگار روشن کردم ماندانا گفت ارا چرا نمیایی؟ گفتم کجا؟ گفت مهمونی ملیکا گفتم بابا ول کنین بیام چیکار جلو اون همه آدم که قبلا ضایع شدم این سعید احمق رو نگاه نکن حالیش نمیشه ضایع شدن چیه میگه بریم ماندانا خندید گفت اینو راست میگی این سعید اصلا هیچی حالیش نیست سعید زد رو پاش با دست تهدیدش کرد ماندانا گفت یه بار دیگه تکرار شه اون چشات هم در میارم سعید مثل مجسمه شد! بعد ماندانا به من گفت ارا این مهمونی مثل اون نیست خودمونیه خیلی باشن با ما میشن 10 نفر گفتم خب انقدر مهمونی خودمونیه چرا ما دعوتیم ها؟ خندید گفت من که با ملیکا دوست صمیمی ام تو هم که ظاهرا اونشب گفت و گو هاتون خیلی دوستانه بود ارادت خاصی بهت پیدا کرده اصرار کرد گفت حتما ارا و سعید بیان خندیدم گفتم ول کن بابا باز ما یه غلطی کردیم موندیم توش! ماندانا اخم کرد گفت میخواستی غلط نکنی حالا هم که کردی تا آخر واسا یکم سرم رو تکون دادم گفتم باشه تسلیم حالا کی هست؟ سعید برام بوس میفرستاد! ماندانا گفت فردا شب گفتم باشه میریم فعلا برو زبون این زبون بسته رو درمون کن ناقص نشه خندید گفت این هیچیش نمیشه یکم زر زر نکنه خوب میشه خندیدم گفتم ای بابا عاقبت شما به کجا میخواد برسه؟!
فردا غروبش سعید خونه ما بود گفت ماندانا خودش زودتر میره ما هم خودمون میریم گفتم باشه حالا چته انقدر عجله داری؟ خندید گفت راستش از روزی که ملیکا رو لخت دیدم دست و دلم به سکس نمیره! دلم براش قش میره با تعجب گفتم سعید ملیکا دوست صمیمی مانداناست میفهمی چی میگی؟ خندید گفت اوهوم ولی دست من که نیست گفتم سعید من پیش دختره هوارتا کلاس گذاشتم به جان خودت اگه فقط 1 لحظه دست از پا خطا کنی نمیذارم اون بیرونت کنه خودم با لگد بیرونت میکنم خندید گفت خیلی نامردی گفتم آره نامردم خفه شو شوخی هم ندارم خندید گفت ای شیطون بگو از ملیکا خوشم اومده گفتم خفه من فقط جلوش زیادی کلاس گذاشتم نمیخوام خرابش کنی خندید گفت ای کلک حالا واسه من رگ (منظورش رگ غیرت بود) میکشی؟ گفتم ساکت باش زشته این حرفا چیه.
جلو آینه واساده بودم لباسام رو مرتب میکردم یه پیرهن مشکی پوشیده بودم شلوار مشکی با کفش مردونه ساق بلند مشکی! سعید گفت چته مگه میخوایی عذا بری؟ گفتم نه همیجوری پوشیدم گفت بابا زشته اینجوری فکر بد میکنن پیرهن رو عوض کن گفتم شما امر کن چی بپوشم؟ خندید گفت حالا شد پیرهن زرشکی تیره داری اونو بیار رفتم آوردم تنم کردم یکمی نگام کرد گفت کروات هم بزن گفتم ولش کن خوشم نمیاد گفت اگه برده بدی بشی میبرمت بازار برده فروشها میفروشمت ها خندیدم گفتم به من میگن پر رو تو که روی منو سفید کردی رفت یه کروات مشکی با نوار های زرشکی آورد گفت این باهاش ست قشنگی میشه کروات رو گره زدم موهام رو مرتب کردم از بالا سامورایی بستم سعید گفت وای من اگه دختر بودم هر روز و هر شب مجانی و با جون و دل به تو میدادم! خندیدم گفتم الانم دیر نیست بقول خودت سولاخ باشه دیفال باشه! پرید عقب گفت غلط کردم بهم تجاوز نکن!
پایین برج خونه ما واساده بودیم سعید گفت با ماشین من بریم گفتم واسه من فرقی نداره ولی بقول یکی ماشین سدان بیشتر بهم میاد تا اسپرت کوپه! خندید گفت اون دختره اسمش چی بود؟ گفتم سارا خندید گفت آهان آره سارا ولی خودمونیم استایلش عینه فیلمهای ترسناک بود بدردت میخوردا خندیدم گفتم خواب منو باید ببینه معلوم نیست الان زیر کی خوابیده نفس نفس میزنه سعید زد زیر خنده گفت بریم رفیق.
ساعت 7 شب بود با ماشین سعید به گاز رفتیم سمت خونه ملیکا اینا که مثلا توی مهمونی خودمونیشون شرکت کنیم.رسیدیم اونجا رفتیم توی حیاط ملیکا با خنده اومد جلو بهم دست داد گفت خوش اومدی بعد یکم سعید رو نگاه کرد گفت هیز بازی در بیاری بیرونت میکنم سعید خندید گفت حالا یکم نمیشه؟ ملیکا خندید گفت برو بیرون سعید گفت تازه اومدم بابا حالا یکم هیز بازی در بیارم میرم بعد با هم دیگه رفتیم توی خونه سالن پذیرایی 8.9 نفر نشسته بودن ماندانا و 4.5 تا دختره دیگه بودن 3 تا هم پسر بودن با همه سلام کردیم نشستیم سعید طبق معمول اولش یکمی شناسایی کرد ماندانا یه اخم ناجور کرد سعید نشست سر جاش یکم بعد کم کم رفت رو منبر شروع کرد به شوخی کردن اون پسرا هرهر میخندیدن دخترا هم گاهی بهش نگاه میکردن میزدن زیر خنده ملیکا اومد گفت به به آقا سعید طبق معمول مشغول انجام وظیفه این نه؟ سعید خندید گفت خواهش میکنم وظیفست ملیکا اومد پیش من واساد گفت حالت خوبه؟ خندیدم گفتم بد نیستم شما خوبی؟ گفت آره چرا بد باشم بعد گفتم چقدر مختصر مفید همین ها بودن؟ خندید گفت آره مگه چیه؟ فقط یکی از دوستای قدیمیم نیست که اونم کم کم پیداش میشه خندیدم گفتم الهی که همیشه مهمونی ها همینجوری باشه ما ضایع نشیم خندید زد تو سرم گفت تقصیر خودته گفتم خب دیگه چه خبر؟ گفت سلامتی یکمی نگاش کردم گفتم خوشگل شدیا خندید آروم گفت ظاهرا همه دخترا به بهانه سعید چشمشون روی شماست به من میگی! آرم نگاه کردم راست میگفت سعید کنار من نشسته بود کس شعر میگفت همه میخندیدن بعد دخترا یواشکی چشمشون روی من بود! خندیدم گفتم واسه همین منو آوردی نه؟ خندید گفت پر رو نشو حالا 2نفر چشمشون بهته فکر نکن خبریه یه چشمک زدم گفتم شوخی میکنم. ملیکا پاشد رفت پیش دخترا نشست یکم بعد صدای زنگ اومد ملیکا پاشد رفت 4.5 دقیقه بعد اومد گفت خب آخرین نفر هم اومد آقا سعید اجازه میدین مهمونی شروع شه؟ سعید خندید گفت خواهش میکنم فقط برای پیام بازرگانی من هم صدا کنین ملیکا دوستش رو صدا کرد گفت بیا دیر کردی همه منتظر موندن تا دوستش اومد دست و پام شل شد سعید هم خشکش زده بود از زیر مبل دستم رو گرفت محکم فشار داد با همه سلام کرد رسید به سعید که کنار من بود سعید آروم و لرزون یه سلامی کرد ولی من همچنان خشکم زده بود تکون نمیخوردم نوبت من شد ملیکا گفت آقا ارا اینم دوست قدیمیم سارا...
خیلی آروم و بی صدا بلند شدم باهاش دست دادم گفتم خوشبختم اونم یه لبخند زد گفت همچنین ولی صاف تو صورت هم خیره بودیم انگار با چشمامون میخواستیم همدیگه رو بکشیم! سعید زد به پام نشستم اونم رفت پیش ماندانا نشست! ماندانا یه نگاه معنی دار به من کرد یکم سرش رو تکون داد منم آرم با سرم تایید کردم یکم گذشت سعید حسابی ساکت بود مثل خل و چل ها نگاه میکرد ملیکا گفت سعید خان ساکت شدی؟ نیاز به پیام بازرگانی داریم! سعید گفت بله میدونم ولی یکم دست و دلم به کار نمیره سارا آروم نگاش کرد با حالت خاصی گفت با من غریبی میکنید؟ ابروهای ماندانا رفت بالا سعید مکثی کرد گفت نه بابا اختیار دارین فقط یکم احساس میکنم بی حالم ملیکا گفت صبر کن الا درست میشه رفت چند لحظه بعد 2تا شیشه شامپاین آورد گفت لیوان ها بالا دخترا خندیدن گفتن همون اول من اخمام تو هم بود خیلی آروم سارا رو نگاه میکردم اونم دقیقا همین حالت رو داشت ملیکا لیوان من رو برداشت میخواست شامپاین بریزه گفتم ممنون میل ندارم گفت ارا خان با من تعارف میکنی؟ لبخندی زدم گفتم نه چه حرفیه همون موقع سارا آروم و غیظ دار گفت با من تعارف میکنن ملیکا خندید گفت تا جایی که ما میشناسیم شما رو ماشالله چیزی از پر رویی کم نمیاری! سارا با لبخند ملیحی زد گفت دقیقا یکمی مکث کردم لبخند زدم گفتم همه میدونن من اصلا با کسی تعارف ندارم بعد به سارا نگاه کردم گفتم با شما هم همینطور فقط چون نزدیک مسابقات شده باید تغذیه رو کنترل کنم الکل هم نمیتونم مصرف کنم ملیکا خندید گفت موفق باشین گفتم مرسی رفت سمت دخترا که واسه اونا مشروب بریزه.مشروب روی سعید اثر کرده بود کم کم یخش داشت آب میشد شروع کرده بود به شوخی و اراجیف بافتن.سارا هم مثل من مشروب نخورده بود ساکت نشسته بود به حرف بقیه گوش میداد.
وسط مهمونی پاشدم رفتم بیرون ملیکا اومد دنبالم جلو در گفت ارا کجا میری؟ گفتم هیچی میرم تو حیاط یه سیگار بکشم گفت خب همینجا بکش مگه بقیه نمیکشن؟ لبخندی زدم گفتم نه یکم هوا هم بخورم بد نیست خندید گفت میخوایی منم بیام؟ گفتم میل خودته خوشحال هم میشم خندید گفت پس میام (تو دلم گفتم shit رفتیم 2 دقیقه تنها باشیم) توی حیاط روی صندلی نشسته بودم ملیکا هم رو به روم یه سیگار روشن کردم ملیکا گفت به منم بده یکی هم واسه اون روشن کردم حواسم اصلا به اون نبود واسه خودم تو فکر بودم یهو دیدم سارا اومد (تو دلم گفتم همین کم بود) اونم نشست کنار ملیکا بدون اجازه بسته سیگارم و فندکم رو از روی میز برداشت یه سیگار روشن کرد ملیکا خندید گفت سارا جون یکم راحت باش؟ سارا لبخند زد گفت با ارا این حرفا رو نداریم! چشام شد 6 تا برگشتم سمتش نگاش کردم ملیکا با تعجب گفت شما همدیگه رو میشناسین؟ سارا با سر تایید کرد منم میدونستم میخواد کرم بریزه زده حالی که توی پاریس گالری بهش زدم رو جبران کنه سریع گفتم آره سارا قبلا شمارش رو بهم داده بود! ملیکا خندید گفت مطمئنی سارا بود؟ موبایلم رو در آوردم به موبایل سارا زنگ زدم ملیکا زد زیر خنده سارا چشاش داشت در میومد خفه خون گرفته بود خندیدم عکس سارا که توی موبایلم بود رو آوردم به ملیکا نشون دادم گفتم حتما اینم خواهر 2 قولشه نه؟ ملیکا دوباره خندید گفت ارا آخرشی! سارا ساکت با وحشت منو نگاه میکرد منم سرم انداختم پایین سیگارم رو میکشیدم ملیکا گفت اولین بارمه میبینم سارا شمارش رو به کسی داده سارا لبخندی زد گفت اتفاقی شد ملیکا خندید گفت فکر نکم آخه منم شمارم رو با ناباوری بهش دادم! خشکم زد (به خودم گفتم وای ضایع شد) سارا خندید گفت بله ظاهرا دختری نیست که شمارش رو ارا نداشته باشه چقدر ایشون سنگین و با متانتن! احساس میکنم موبایل ارا خان باید در جهت سازماندهی اطلاعات تلفنی در اختیار اتصالات (شرکت مخابراط امارات متحده) قرار بگیره! ملیکا خندید گفت کی حریف زبون این میشه! سرم رو بالا آوردم یکمی نگاشون کردم گفتم طرفدارا زیاد باشن همین میشه دیگه من که نمیتونم دلشون رو بشکنم ملیکا خندید گفت ارا خیلی پر رویی منظورت به من و سارا هم بود نه؟ گفتم خب آره! ملیکار زد رو پام گفت خیلی پر رویی سارا لبخندی زد گفت واقعا یکم سرم رو تکون دادم گفتم سهم ما از زندگی همین بود ملیکا گفت ارا یه سوال راستش رو بگو باشه؟ گفتم اصولا دروغ زیاد میگم ولی سعی مکنم الان راست بگم سارا نیشخندی زد گفت اعتراف هم میکنه! ملیکا گفت ارا چند تا دوست دختر داری؟ سرم رو تکون دادم گفتم بجز پاریس هیلتون هیچکس! ملیکا زد زیر خنده سارا با خنده گفت ظاهرا به پاریس هیلتون ارادت خاصی داری نه؟ اخم کردم گفتم شما روی دوست پسرت غیرت نداری من روی دوست دخترم دارم! ملیکا میخندید سارا گفت قبلا هم گفتم الان هم میگم حریف زبون تو یکی نمیشم! گفتم همه ما یه روز میمیریم و مسلما حتی 1 درهم از داراییمون رو نمیبریم اون دنیا ولی من زبون درازم همرامه مطمئن باشین سر پل صراط فرشته های آسمان هم خر میکنم که منو جای جهنم ببرن بهشت! ملیکا فقط میخندید سارا هم واقعا خندش گرفته بود گفت تو دیگه آخرشی.ملیکا زد روی پام گفت حالا بدون شوخی راستش رو بگو چند تا؟ گفتم مگه داری پفک شمارش میکنی؟ هیچی بابا اخمی کرد گفت جدی میگی؟ گفتم باورت نمیشه از ماندانا بپرس گفت وای چرا؟ خندیدم گفتم نپرس که یه شاهنامه جواب دارم! سارا گفت آره معلومه یه شاهنامه سوابق هم باید داشته باشی مکثی کردم گفتم آره ولی تقدیر هم خوب جوابم رو داد هیچ جا کم نیاورد همیشه تا ته بهم زد خودم حال کردم! ملیکا گفت حالا دنبال دوست دختر نمیگردی؟ گفتم چرا نگردم؟ یه آگهی دادم هرکس بتونه پاریس هیلتون رو واسم جور کنه بهش یه دستگاه خر صفر کیلومتر میدم سارا گفت وای چه سخاوتمند ملیکا خندید گفت جدی میگم دنبال دوست دختر نمیگردی؟ گفتم نه سارا خندید گفت کی اینو تحمل میکنه؟ ملیکا گفت یه روز خود پاریس هیلتون هم به دام میندازه! از جام پاشدم ملیکا گفت کجا؟ تازه داریم به حرف میاریمت لبخندی زدم گفتم هستم یکم تو حیاط قدم میزنم.
چند دقیقه بعد اومدم سمت میز ملیکا گفت من میرم برای خودمون مشروب بیارم گفتم باشه.یه سیگار روشن کردم به سارا خیره شدم اونم به من نگاه میکرد آروم گفتم چهرت واقعا گیراست لبخندی زد گفت ظاهرا شما خیلی جذاب تری خندیدم گفتم لطف داری. سیگارم رو میکشیدم سارا گفت ظاهرا ملیکا ازت خیلی خوشش اومده سرم رو تکون دادم گفتم منم از خیلی ها خوشم میاد گفت یعنی نمیخوایی بهش نزدیک تر شی؟ گفتم خب نه هم بخاطر خودم هم بخاطر اون امشبم اگه اومدم بخاطر ماندانا و سعید بود وگرنه از اولش هم مخالف بودم مکثی کرد گفت از دیدن من تعجب کردی نه؟ خندیدم گفتم از تعجب یه چیز اونور تر اگه میدونستم امکان نداشت بیام خندید گفت انقدر از من بدت میاد؟ گفتم اولش نه وگرنه شمارت رو نمیگرفتم ولی بعد از تلفن اون شب آره حالم ازت بهم میخوره! سرش رو تکون داد گفت چرا؟ گفتم واسه اینکه کسی تاحالا با من اینجوری صحبت نکرده بود در ضمن خودت شماره دادی مگه من دادم؟ خندید گفت چی بگم! گفتم هیچی نگی بهتره همون موقع ملیکا با 2تا لیوان مشروب اومد یکی رو داد به سارا یکی هم جلوی خودش گذاشت گفت سعید چقدر شلوغ کرده هی دخترا رو میخندونه ماندانا هم چشم غره میره خندیدم گفتم عادت دارن جدی نگیر ملیکا بهم نگاهی کرد گفت چقدر ساکتی؟ گفتم نمیدونم یکمی بی حالم یه چشمک زد یکم از مشروبش رو خورد بعد آورد جلو دهن من گفت بخور بهتر میشی گفتم نه گفت حالا یه ذره که ایرادی نداره بعد لبه لیوان رو چسبوند به لب من کج کرد منم یکمی خوردم برد عقب گفت حالا بهتر شد خندیدم گفتم حکم واجب بود گفت آره سارا هم یکم مشروبش رو خورد گفت بچه ها من دیگه باید برم ملیکا گفت ای بابا کجا؟ سارا گفت کاری دارم باید انجام بدم بعد پاشد با ملیکا صحبت میکرد احساس کردم دروغ میگه بخاطر حرفهای من پکر شده یواش خندیدم گفتم حقته! سارا گفت دست همگی درد نکنه از بقیه هم خداحافظی کن ملیکا خندید گفت حتما سارا اومد طرف من یه نگاه معنی دار کرد گفت خوش گذشت منم یه نیش خند زدم گفتم خوشحال شدم بعد باهم دست دادیم با ملیکا رفتن سمت در خروجی.سعید اس ام اس زد نوشته بود جای منم بزن! داشتم میخندیدم ملیکا زد روی شونم گفت تنهایی به چی میخندی؟ گفتم هیچی سعید جک فرستاده بود ملیکا نشست کنارم مشروبش رو تا آخر خورد دستش رو گذاشت روی پام گفت میشه بهت تکیه بدم؟ فکر کنم تو مشروب زیاده روی کردم گفتم راحت باش اونم سرش رو به شونم تکیه داد منم ساکت بودم یه سیگار روشن کردم ملیکا گفت ارا یه چیزی میخوام بهت بگم نمیتونم (فهمیدم منظورش چیه) گفتم ببین تو الان زیاده روی کردی حواست نیست چی میگی باشه بعدا خندید گفت نه حواسم هست فقط روم نمیشه بگم (تو دلم گفتم سعید خدا لعنتت کنه منو کشوندی اینجا) شاید خودش نمیفهمید چی میگفت چون واقعا مست بود ولی مطمئنم از قبل ذهنیت داشت سارا هم گفته بود ملیکا ازت خوشش اومده... جوابی ندادم سیگارم رو میکشیدم ملیکا گفت ارا چرا ساکتی میدونم که متوجه منظور من شدی مکثی کردم گفتم چی باید بگم؟ خندید گفت از من میپرسی؟ گفتم باشه واسه بعد تو الان مستی منم زیاد حوصله ندارم باشه؟گفت باشه بعد دستش رو کشید روی لبم چیزی نگفتم یکم بهم ریخته بودم نمیدونستم چیکار کنم واقعا گیج بودم گفت پاشو بیا بعد بلند شد رفت حیاط خلوت پشت خونه منم پشت سرش رفتم تکیه داد به دیوار معلوم بود واقعا مسته رفتم جلوش واسادم خودم 2دل بودم که چیکار کنم بهش گفتم ملیکا اینجا کسی میاد میبینه بد میشه خندید گفت نگران نباش کسی نمیاد مکثی کردم هنوز 2دل بودم خندید گفت من باید ناز کنم نه تو بعد سرم رو کشید سمت خودش لباش رو گذاشت روی لبام...

ادامه...

نوشته: ارا

داستان سکسی:

4.57143
نمره شما: هیچ میانگین 4.6 (42 votes)

نظرات