فریاد زیر آب (1)

از آزمایشگاه شیمی اومدم بیرون و مانتو ی سفید رنگی که همیشه تو آزمایشگاه باید تنمون می کردیمو در اوردم گرفتم دستم و به طرف ساختمون مجاور که کمد وسایلم بود راه افتادم. دستمو گذاشتم رو جیب شلوار جینم و موبایلمو لمس کردم، اما مطمئن بودم هیچ خبری نبود و voice messageیا missed call ای نداشتم. هنوزم عادت نکرده بودم که دیگه وقتی کلاسم تموم می شه نباید منتظر هیچ پیغامی ازش باشم...ساعت حدود 10 شب بود و راهروها و کلاسا خلوته خلوت بودن. رسیدم به راه پله های قدیمی و چوبی( این ساختمون دانشگاه جزو ساختمونهای فوق العاده قدیمی و کلاسیک شهر بود و تا حدودی شبیه موزه! خصوصا با عکس های سیاه و سفید دانشجوهای فارق التحصیل بین دهه ی 40 تا 60 میلادی که به دیوارای راهرو بود، این ذهنیت رو بیشتر تداعی می کرد که داری تو موزه قدم می زنی! البته هرچند که نشانه های زیادی از قرن بیست و یک مثل دستگاههای پرینت و فتو کپی و ماشین های خودپرداز پول تو راهرو سریع یادت مینداخت که کجایی!) بالاخره به در خروجی رسیدم. تازه یادم افتاد کاپشنم تو کمدمه(locker) و مجبورم این چند قدم فاصله ی بین دو تا ساختمونو قندیل ببندم! آستینای پلیورمو کشیدم پایینو کلمم فرو بردم تو یقه ام و نفسمو حبس کردم! انگار که می خواستم شیرجه بزنم تو آب! در و باز کردم و با اولین سوز وحشتناکی که خورد تو صورتم طبق معمول بر پدر و مادر آب و هوای این کشور یخ بندون لعنت فرستادم و سعی کردم قدمامو تند تر کنم، اما به خاطر برف زیادی که نشسته بود و بیشترشم یخ زده بود از دویدن پشیمون شدم! "والاغیرتا یه امروزو نخور زمین که هرچی دست انداز و برامدگی در نواحی پشتی بدنت بود بس که رو این یخا کوبیده شده زمین به کل آسفالت شده و چیزی ازش باقی نمونده!" بالاخره رسیدم به اون یکی ساختمون که بر عکس قبلی یه ساختمون خیلی مدرنه و جدیدا ساختنش. درو باز کردم و داخل سالن شدم، تو هال اصلی طبق معمول چند نفری بودن،اما نسبتا خلوت تر از همیشه بود، اونم به خاطر دیروقتیه ساعت بود. چند تا پسر چینی با اون لهجه ی مزخرفشون که آدمو یاد عق! زدن میندازه داشتن میخندیدن و حرف می زدن و کنارشون هم یه دختره نشسته بود رو پای یه پسره و شدیدا مشغول کندن لبای هم! یکی از دستای پسره هم داشت پشت دختره رو ماساژ میداد و اونیکی دستشم جلوی دختره داشت کند و کاو می کرد. کمدم طبقه ی دوم بود، رفتم طرف راه پله ها که شنیدم یکی با صدای بلند داره با موبایلش فارسی حرف می زنه. دیگه برام عادی شده بود، به قول بچه ها اینجا دانشگاه تهران بود بس که ایرانیا زیاد بودن! در حین بالا رفتن پنج شش تا پله ی باقی مونده سعی کردم گوشامو تیز کنم ببینم از حرفاش سر در میارم یا نه!( یکی از سرگرمی های مورد علاقه ام اینه! خصوصا که حتی اگه بیخ گوش طرف هم وایساده باشم تشخیص نمی ده ایرانیم و راحت حرفشو می زنه! گاهیم چه حرفایی!) رفتم طرف کمدمو مانتوی آزمایشگاه و جزوه هامو گذاشتم تو کمد، طبق معمول به عکسش که رو در کمدمه یه نگاه کردمو لبخند زدم، انگشتمو اوردم بالا و گذاشتم رو لبمو چسبوندم به عکس. " خداحافظ تا فردا" کاپشنمو برداشتم و یه بار دیگه یه نگاه به عکس کردم و در کمدو بستم و رفتم به سمت راه پله ها. سرم پایین بود و داشتم زیپ کاپشنمو می بستم که صدای همون پسره که چند دقیقه قبل داشت با موبایلش حرف میزدو از فاصله ی نزدیکتر شنیدم. رفتم که از کنارش رد بشم که یه لحظه چشمش افتاد به من و سر تا پامو برانداز کرد، منم بی نفاوت از کنارش رد شدم و رفتم پایین.داشتم ساعتو نگاه می کردم که ببینم موقع اومدن کدوم اتوبوسه و با کدومشون می تونم برم که موبایلم زنگ زد.
- سلام کتی جان. کجایی؟
- - سلام باربد. کلاسم تموم شده می خوام برم خونه.
- ئه خوب وایسا دارم میام دنبالت، نزدیکم.
ذوق کردم که مجبور نیستم کلی منتظر اتوبوس وایسم و راحت می شه برم خونه. آروم آروم رفتم دم در خروجی و داشتم از پشت شیشه ها خیابونو نگاه می کردم که ماشینشو ار دور دیدم. زود درو باز کردم و رفتم طرف ماشین. با سرعت دنده عقب گرفت و جلوی پام زد رو ترمز.
کیفمو پرت کردم رو صندلیای عقب و پریدم بالا.
- آخ باربد الهی تا صبح خواب حوریای بهشتی لختو ببینی! عزا گرفته بودم که چه جوری تو این سرما برم خونه!
- اولا که علیک سلام! دوما خسیس! تو که می خوای دعا کنی یه جوری دعا کن که تو بیداری ازین حوریا نصیبم بشه! سوما من نامردم اگه تورو مجبور به خرید ماشین نکنم! تو کی میخوای آدم شی دختر؟ دیگه بسه همدردی با بی نوایان و خانه به دوشان و هم لسان(homeless) !
- برو بابا! همدردی با بینوایان کیلو چنده! من اینجوری راحت ترم. حوصله ی دردسراشو ندارم! همون جای پارکش کلی دردسره. دیگه چه برسه به بقیه اش!بعدم من پیاده رویو دوست دارم.ضمنا همین حوریه بهشتیه لخت تو خوابم از سرت زیاده! چشم تینا رو دور دیدی؟؟
- آخ آخ نگو که هنوز نرفته دلم براش یه ذره شده.
- رفت؟
- آره بعد از ظهری گذاشتمش فرودگاه. آخر هفته برمی گرده.
- خوب پس حالا تا آخر هفته با همین حوری لخته تو خواب سر کن تا برگرده. روتم زیاد نکنا! تینا نیست من به نیابت ازون میپائمت!

با خنده دنده رو عوض کرد و چیزی نگفت. سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و رفتم تو فکر.* باربدو دوسالی می شد که میشناختم. روز اولی که دیدمش تازه از تورنتو اومده بودم این شهرو دنبال یه خونه می گشتم. باربد تو سایت دانشگاه یه آگهی داده بود که یه خونه ی دو طبقه داره و می خواد طبقه ی بالارو اجاره بده. اولش خیلی شک داشتم که با یه پسر اونم یه پسر ایرانی هم خونه بشم! همینجوریش مامان بابام کلی از دستم دلخور بودن که پیششون نمونده بودم و اومده بودم این شهر. اما طبق معمول نتونسته بودن جلوی کله شقیه منو بگیرن،ولی دیگه نمی خواستم بیشتر حساسشون کنم و به همین خاطرم یه کم شک داشتم رو همخونه شدن با یه پسر. اما چون تو آگهی تاکید شده بود دو تا خونه کاملا مجزا هستن وسوسه شده بودم برم ببینمش. باربد خونه رو بهم نشون داده بود و اظهار خوشحالی کرده بود ازینکه خونه رو به یه ایرانی اجاره بده . از خونش خوشم اومده بود، فقط تنها مشکلم اونم به خاطر حساسیت مادرم این بود که صاحبخونه یه پسر به ظاهر مجرده! بعد ازینکه نظرمو راجع به خونه پرسید بود گفته بودم: - خیلی خوبه. فقط من یه شرط دارم برای اجاره کردن خونه!
اونم چپ چپ نگاه کرده بود و گفته بود:- معمولا مالک شرط می ذاره! حالا بفرمایید ببینم چیه.
- اینکه شما مجرد نباشین!
وقتی با چشمای گشاد شده پرسیده بود برای چی، یه لحظه اون کرم همیشگی تو تنم وول خورده بود و خیلی جدی گفته بودم - برای اینکه یه وقت عاشقم نشین!
درست لحظه ای که نزدیک بود عصبانی بشه ازینکه فکر کرده بود سر کارش گذاشتم خنده ام گرفته بود و عذر خواهی کرده بودم از شوخیم و براش توضیح داده بودم منظورم چیه. خوشبختانه از همون اول نشون داد که خیلی پسر با شعوریه و راحت می شه باهاش کنار اومد. سر قیمت و چند تا چیز کوچیکه دیگه هم خیلی سریع باهم کنار اومدیم و حتی پیشنهاد داد برای خرید وسایل هم کمکم کنه چون هنوز جایی رو بلد نیستم. آخرشم با خنده و چشمک گفته بود- راستی، هرچند قابلیت بالایی برای عاشق شدن دارین، اما خیالتون جمع، من قبلا عاشق شدم و در دام بلا گرفتار!*

تو همین فکرا بودم که باربد ماشینو جلوی پیتزا هات نگه داشت و پرسید - چی می خوری؟
- من گشنه ام نیست، برای خودت یه چیزی بگیر.
- امکان نداره! تینا سفارش کرده باید حسابی بهت غذا بتپونم! لاغر شدی.
- وای نه باربد، چیزی از گلوم پایین نمی ره.
- خوب اگه از بالا نمیره از پایین بهت تنقیه می کنم!
- گمشوووووووو
با خنده در ماشینو بست و رفت. همیشه همینطوربود، خصوصا وقتایی که می دید ناراحتم خودش یا تینا همش سعی میکردن هوامو داشته باشن.تینا دوست دخترش بود یا به قول خودش همون دام بلا! با تینا هم حیلی خوب بودم.از روز اولی که دیده بودمش ازش خوشم اومده بود و باهاش احساس صمیمت کرده بودم.

*چند روز بعد ازینکه وسایلو جابه جا کرده بودم و تو خونه مستفر شده بودم یه شب باربد گفته بود دوست دخترش شام داره میاد اونجا و منم اگه دوست دارم باهاش آشنا شم برم پیششون.اولش فکر کرده بودم حالا باید کلی اخم و تخم خانمو تحمل کنم و لابد منو به عنوان یه رقیب می خواد ببینه! " عجب بدبختیه! از دست داداشای خل و چل و گیرای مامان بابام راحت شدم، حالا باید با یه دختر غریبه سر عشق رقابت کنم!" اما تینا از همون برخورد اول فوق العاده صمیمی و مهربون برخور کرده بود و حتی اظهار خوشحالی کرده بود ازینکه رفته بودم پیششونو کلی سفارش کرده بود که اگه کاری داشتم حتما از باربد کمک بخوام! البته این اخلاق و ریلکس بودنش هم به خاطر تربیت اروپایی و مادر کانادایی الاصش بود.از طرفیم خودشو یه ایرانیه اصیل می دونست و خصوصیات خوب ایرانیا رو هم از پدرش به ارث برده بود. 3-4 سالی هم از من بزرگتر بود و همین باعث می شد منو عین خواهر کوچکنرش بدونه و خیلی هوامو داشته باشه. جزو کادر هواپیمایی air Canada بود و در ماه 2 دفعه پرواز داشت. البته کارش تا حدودی سکرت بود و زیاد راجع بهش صحبت نمی کرد. اما هرچی که بود فوق العاده دوسش داشتم و باهاش راحت بودم*.....چند دقیقه که گذشت باربد جعبه به دست نشست تو ماشین و همونجور که دهنش داشت میجنبید در جعبه رو باز کرد و یه تیکه هم به زور داد دست من. منم که از بوی پیتزا و لنبوندن اون به اشتها اومده بودم شروع کردم به خوردن، اما ذهنم یه جای دیگه بود و حرفی نمی زدم.باربدم حرفی نمی زد و بعد ازینکه چندتا تیکه ی دیگه خورد ماشینو روشن کرد و راه افتاد. چند دقیقه که گذشت پرسید – به چی فکر می کنی؟
- هیچی
- هروقت می گی هیچی یعنی خیلی چی! باز زدی دنده عقب ؟ (منظورش این بود که رفتی تو فکر گذشته!)
رومو کردم طرف شیشه و زل زدم به خیابونو گفتم - دست خودم نیست، همش فکرم منحرف می شه.
- اما چند وقت بود خوب شده بودی، دیگه کمتر می رفتی تو فکر.
بعد با یه لحن مهربون گفت - دلت تنگ شده ، آره؟
- خیلی...
- بیشتر برای چیش دلتنگی؟
- برای مهربونیاش، توجهاش، همه چی، اینکه همه چیمو بهتر از خودم یادش بود و می دونست، به فکر همه چیم بود. هنوزم عادت نکردم که وقتی کلاسم تموم می شه دیگه نیست که زنگ بزنه و بهم خسته نباشید بگه یا برام پیغام گذاشته باشه.
- تو راست می گی کتی، خیلی مهربون بود، حتی منم که پسرم گاهی از کاراش تعجب می کردم و ایده می گرفتم! وقتایی که امتحان داشتی به تلفن من زنگ می زد و سفارش می کرد که اگه تو تنبلی کردی غذا درست نکردی، من برات یه چیزی بیارم بالا بخوری یا هردفعه می فهمید داره برف میاد می گفت چکت کنم ببینم می خوای بری بیرون لباس مناسب تنته یا نه. تو حق داری که دلت برای این چیزا تنگ بشه، اما خوشحال باش که لذتشو قبلا چشیدی و برای خوشحالیش دعا کن..درسته که اون دیگه نیست و هیچ کسم نیست که قد اون دوست داشته باشه، اما خیلیای دیگه هستن که دوست دارن و به فکرتن. من و تینا واقعا نگرانتیم دختر.
یه آه کشیدم و دیگه هیچی نگفتم. فقط یه نگاه قدرشناسانه بهش کردم و سرمو تکون دادم. باورم نمیشد 7 ماه گذشته، 7 ماه و خورده ای از آخرین باری که باهاش حرف زده بودم و بهم گفته بود دوسم داره. " چرا بیشتر بهش نگفته بودم منم دوست دارم؟ چرا مدت بیشتری عاشقش نبودم؟ چرا همه ی3 سالی که باهم بودیمو عاشقش نبودم؟ " اینا مدام تو ذهنم تکرار می شد و یهو ناخواسته به زبون اوردمشون.
- باربد من عذاب وجدان دارم، نمی تونم خودمو ببخشم، ما تو این3 سالی که باهم بودیم من فقط 2 سالشو دوسش داشتمو و 1 سال ازون 2سالو عاشقش بودم. درست برعکس اون که از همون ماهای اول تمام احساسو محبتشو به من داد.
- خودتو عذاب نده کتی، این بدترین چیزه، به این چیزا فکر نکن، زندگی کن، به جای جفتتون زندگی کن، می دونی که اونم همیشه همینو می خواست.
دیگه جفتمون ساکت شدیم و چیزی نگفتیم. چند دقیقه بعد رسیدیم جلوی در خونه و پیاده شدیم.باربد یه بار دیگه هم همه ی حرفاشو تکرار کرد و کلی سفارش کرد، بهش شب به خیر گفتم و رفتم بالا. داشتم از خستگی غش می کردم. از صبح سه تا کلاس طولانی داشتم، اما خودمم می دونستم بیشترش روحیه، نه جسمی. لباسامو عوض کردم و مسواک زدمو رفتم افتادم رو تخت. اما هرچی چشمامو رو هم فشار می دادم و تو جام غلت می زدم خوابم نمی برد. دستامو گذاشتم زیر سرمو همینجوری که طاقباز خوابیده بودم زل زدم به سقف. یه نیروی قوی داشت ذهنمو می کشید به گذشته. به قول باربد باز داشتم می زدم دنده عقب!

* مدتی بود که تو یه سایت خبری تو قسمت جوانانش یه سری مطلب می نوشتم. اون موقع هنوز ایران بودم و به توصیه یا بهتره بگم به زور یکی از معلمای دبیرستانم برای سایت هفته ای2 -3 بار مطلب می فرستادم. اون موقعی که شاگردش بودم همیشه می گفت سعی کن زیاد بنویسی که استعدادت هرز نره! البته این نظر اون بود؛ وگرنه خودم چیز خاصی حس نمی کردم! آخر سر هم خودش چون یه آشنا داشت باهاشون صحبت کرده بود که برای سایتشون هرزگاهی یه چیزایی بنویسم. برای اینم که منو بذارتم تو رودربایستی، چون دستش به جایی بند نبود و دیگه شاگردش نبودم که بخواد تهدیدم کنه، گفته بود- به پاداش همه ی اون نمره های بیستی که بهت دادم باید حتما باهاشون همکاری کنی! " ما که نفهمیدیم بالاخره استعداد داشتیم که نمره ی 20 گرفتیم یا اون نمره های 20 به خاطر لطف خانم معلم بود!" احتمالا یه حق الزحمه ای چیزی می گرفت!
چندوقتی بود که مدیر سایت دنبال نفر می گشت برای ساختن یه لوگوی تبلیغاتی، منتها یه سری شرایط خاص داشت و زیادیم وسواسی بود که هرکسی حاضر نمی شد باهاش راه بیاد تا اینکه بعد از چند روز طرفو پیدا کردن. من فقط از روی ایمیلهای پابلیکی که تو سایت می فرستادن در جریان بودم و فهمیده بودم طرف دانشجوی سال آخره کامپیوتره. چند وقت بعداز اون ماجرا داشتم میل باکس ایمیلم که روی سایت بودو چک می کردم که دیدم از طرف همون پسره یه ایمل دارم. برام نوشته بود بعد از قبول سفارش لوگو با سایت آشنا شده و مطالب 2-3 نفرو همیشه می خونه که منم جزوشونم. یه ایمیل خیلی معمولی و رسمی بود و منم زیاد بهش اهمیتی نداده بودم. اون موقع تازه شروع کرده بودم به یه کار جدید، اتفاقات عجیبی که تاحالا تو زندگیم برای خودم افتاده بود رو در قالب طنز یا داستان کوتاه می نوشتم و یکی دو تا تیپ شخصیتی هم تو نوشته ها گنجونده بودم. دوباره چندوقت بعد برام ایمیل داد و ایندفعه با لحن صمیمی تر! گفته بود بعضی وقتها واقعا از مطالب خنده اش می گیره و همیشه دنبالشون می کنه. اما به یه چیز جالب هم اشاره کرده بود. اینکه گفته بود –احساس می کنم این اتفاقات برای خودتون یا نزدیکانتون افتاده، چون خیلی ملموس می نویسید و معلومه که حسشون کرددید.
خیلی تعجب کردم ازینکه اینقدر باهوش بود! تاحالا هیچ کس این کلک رو نفهمیده بود و از ایمیلایی که می دادن کاملا مشخص بود فکر می کنن این حوادث فقط تو ذهن من اتفاق می افتن و واقعیت ندارن. سر همین موضوع یه کم ارتباطمون بیشتر شد. فقط بدیش این بود که اون با خوندن هر کدوم از نوشته هام منو بیشتر می شناخت و تقریبا اخلاق و عقاید کلی من دستش اومده بود، خودشم که باهوش بود و حس ششمش زیاد! چیزاییم که نمی تونست از لابه لای نوشته ها بفهمه، حدس می زد و معمولا هم حدساش درست بود! هرچی سعی می کردم ازش فاصله بگیرم نمی شد. فقط تنها راه فراری که پیدا می کردم بهونه ی درس بود اما اونم زیاد کارساز نبود. حدود دو ماهی می شد که باهاش آشنا شده بودم و اون ۸۰٪ شخصیت منو شناخته بود ولی اطلاعات من راجع به اون فقط در حد اسم و فامیل و رشتیه ی دانشگاهیش محدود می شد! حتی از ترسم دیگه خیلی کم مطلب تو سایت می ذاشتم یا اگرم چیزی می نوشتم سعی می کردم دیگه مربوط به خودم نباشه. اما با همه ی اینا یه سری ویژگی های شخصیتی جالب داشت که مانع ازین می شد رابطمو به کل باهاش قطع کنم.
همون اولا هم بهم پیشنهاد داده بود که یه قالب برام بسازه که بیشتر با نوشته هام همخونی داشته باشه و سر همین جریانم به بهانه ی اینکه بهم دسترسی داشته باشه شماره ی موبایلمو گرفته بود، اما هیچ وقت بهم زنگ نزده بود و من به خیال خودم خدارو شکر می کردم که " شماره امو گم کرده و لابد دیگه روش نمی شه دوباره بگیره."
اشتیاقش به رابطه با خودمو حس می کردم اما در عین حال هم فوق العاده خوددار و متين رفتار می کرد و هیچ وقت بهونه ای نمی داد دستم! تا اینکه یه روز عصر بالاخره زنگ زد.* ..... فکرم به اینجا که رسید نگاهمو از سقف گرفتم و چشمامو رو هم فشار دادم که اشکم در نیاد. دیگه حتی حوصله ی گریه کردنم نداشتم. غلت زدم و ایندفه به پهلو خوابیدم ، بالشمو تو بغلم فشار دادمو به دیوار روبه رو زل زدم. به مغزم فشار اوردم که حرفاش یادم بیاد.

*- سلام خانم -ن- عصرتون به خیر.
طبق معمول همیشه که اگر صدای کسیو از پشت تلفن نمیشناختم با لحن سرد و خشن جوابشو می دادم لحنم عوض شد! - سلام بفرمایید.
- امیدوارم بد موقع مزاحم نشده باشم.
- لطفا اول خودتونو معرفی کنین تا بعد در مورد مزاحمت یا عدم مزاحمت تصمیم بگیرم!
ساکت شد، معلوم بود جا خورده اما به روی خودش نیورد.
- خوب صداتون همونجوری که فکر می کردم طنین قشنگی داره اما این لحن خشنتون اصلا به روحیاتتون نمیادا! من متین - د - هستم کتی جان.
یه لحظه گوشی تو دستم خشکید! "وای این که همین پسره اس!!! " انگار یه کاسه آب یخ ریختن رو سرم! اصلا نمی دونستم چی بهش بگم. کلی عصبانی شده بودم . نه به خاطر رفتارم چون به نظرم اصلا بد رفتاری نکرده بودم باهاش و حقش بود! به خاطر این عصبانی بودم که که باز یه برگ دیگه از ابعاد شخصیتیم پیشش رو شد. آخر جمله اش هم عمدا با تاکید گفت کتی جان که بگه " ببین تو با من چه جوری حرف می زنی اونوقت من چه آقامنشانه جوابتو می دم!" همه ی این فکرا در عرض چند ثانیه از ذهنم گذاشت و باعث شد با غیض بیشتری باهاش حرف بزنم.اما اون ماهر تر ازین حرفها بود. با چند تا جمله ی ساده جو رو عوض کرد و با گفتن اینکه " حالا بی زحمت شمشیرتو غلاف کن تا دوباره تصمیم نگرفتی گردنمو بزنی !" منو به خنده انداخت.
اونروز خیلی راحت گفت که از شخصیت من خوشش اومده و دوست داره بیشتر باهم در ارتباط باشیم و وقتیم با کنایه گفته بودم " عشق اینترنتیم عالمی داره!" سریع و رک گفته بود - اولا نگفتم عاشقت شدم، گفتم خوشم اومده اونم از شخصیت و طرز فکرت که جزئی از وجودتن اما همه اش نیستن. هنوز خیلی چیزای دیگه مونده که باید بپسندم. شایدم اصلا دیدمت ازت خوشم نیومد!
نمی دونم چرا به جای اینکه ازین حرفش ناراحت بشم از صراحتش خوشم اومد. راست هم می گفت، اون منو در حد خودش یا حتی بیشتر می شناخت و میتونست ادعا کنه ازم خوشش اومده. اما من چی؟؟ من چی ازش می دونستم؟
ازون روز به بعد دیگه هرازگاهی بهم زنگ می زد و هرچی می گذشت فاصله ی بین تماساش کمتر می شد.اما من با خودم درگیر بودم. نمی تونستم راجع بهش تصمیم بگیرم. اون خیلی سعی می کرد خودشو به من بشناسونه اما من علاقه ای نشون نمی دادم تا اینکه خواهش کرد یه روز یه جا همو ببینیم. اولش دو دل بودم که برم یا نه اما بعد به این بهانه که "می رم و حداقل قیافشو می بینم و اگه خوشم نیومد ازش، دیگه راحت تصمیممو می گیرم" خودمو راضی کردم.*

به اینجا که رسیدم پتورو کشیدم رو صورتم و سعی کردم این قسمتو تند تند تو ذهنم رد کنم. اینقدر که باهاش بد و توهین آمیز رفتار کرده بودم خجالت می کشیدم مرورش کنم. طبق معمول با یاداوریش بغضم گرفت. من رفته بودم اونجا که ببینمشو تکلیفمو یه سره کنم باهاش اما همون لحظه ی اولی که دیدمش فهمیدم نمی تونم. نمی دونم، انگار یه نیروی بازدارنده بود یا شایدم جاذبه ی شخصیتش. اما واقعا خودمم نمی دونم چم شده بود، جای اینکه باهاش خوب برخورد کنم بدترین رفتاری رو که میشد ، داشتم.

*تا وارد شدم با دیدنم از جاش پاشد و انگار که 100 دفعه منو دیده فوری شناختم. رفتم طرفشو در حین سلام علیک جوری عمل کردم که نشون بدم اصلا تمایلی به دست دادن باهاش ندارم و اون طفلکیم دستشو از وسط راه برگردوند! نمی دونم چه مرگم بود که عصبانی بودم و داشتم با خشم نگاش می کردم! اونم که همیشه خودشو کاملا ریلکس و مسلط به اوضاع نشون داده بود کاملا معلوم بود از رفتارم تعجب کرده. زل زدم بهشو شروع کردم به اسکن کردنش. تو نگاه اول به نظرم خوب اومد خصوصا اینکه تیپش اسپرت نبود و یه ست نیمه رسمی پوشیده بود. پیرهنش با شلوار و بعدا که نشستم دیدم با جورابش، کاملا مچ بود و رنگ کفشش کاملا متضاد. موهای مجعد و خرمایی رنگشو به طرف بالا داده بود. رنگ پوستش سفید بود و ابروهاش مشکی و مژه های نسبتا بلند. چیزی که تو صورتش جلب توجه می کرد لبای فرمدار و کمی برجسته اش بود که بدجوری آدمو به هوس مینداخت! ولی حواسمو جمع کردم و دوباره برگشتم تو همون موده پاچه گیریه اولیه! اون چند لحظه ای که ساکت بودم و داشتم سر و وضعشو بررسی می کردم انگار فرصت پیدا کرده بود مثل همیشه به شرایط مسلط بشه و بالاخره شروع کرد به حرف زدن:
- بابا اینقدر چپ چپ نگاه نکن،من که مطمئنم تو خودتی! امیدوارم توام بعد از این تحقیق و تفحص عمیق در قیافه ی من، مطمئن شده باشی.
- از کجا منو شناختی؟
- کار راحتی بود، انتظار یه چهره ی ملیح با یه اخم جانانه رو داشتم که یافتم! فقط فکر نمی کردم از خودم سفیدتر باشی!
هرچی می گفت به نظرم کنایه میومد! پاک زده بود به سرم انگار، تمام مدت هم که داشت حرف می زد دستمو زده بودم زیر چونمو زل زده بودم به پسر روبه رویی. اونم هی سعی می کرد حواس منو به خودش جلب کنه، منم که فهمیده بودم حساس شده با دقت بیشتری به پسره زل می زدم و طرف هم هرزگاهی بهم یه چشمک تحویل می داد! متین دیگه کم کم داشت از رفتار توهین آمیز من جوش میورد و منم از همین عصبی تر می شدم!"لابد انتظار داشتی ازینکه داری بهش توهین می کنی از خوشحالی پاشه برقصه!" حتی به چیزی هم که سفارش داده بود لب نزدم و آخر سر هم وقتی که دیگه حرفاش ته کشیده بود و منم در کل پنج تا جمله هم جوابشو نداده بودم پاشد رفت صورت حسابو پرداخت کرد و منم رفتم دم در ایستادم. اومد بیرون و خیلی سرد و جدی گفت: - از ملاقاتتون خوشحال شدم اما امیدوارم دیگه تکرار نشه، خدانگهدار.
یه لحظه از رفتاری که باهاش کرده بودم پشیمون شدم، اما دیگه دیر شده بود و اونم رفته بود سمت ماشینش و سوار شده بود. خودمم از رفتارم سر در نمیوردم."چم شده بود؟" هم عصبانی بودم هم ناراحت. همش با خودم تکرار می کردم " هیچیت به آدمیزاد نمی ره" ! پشتمو کردم و راه افتادم به طرف ماشین که دیدم متین رفته ته کوچه و دور زده داره بر می گرده، وقتی رسید به من سرعتشو آروم کرد و عین اینایی که می خوان دختر بلند کنن با من داشت میومد! منم ماشینو چند متر پایین تر پارک کرده بودم و هی داشتم حرص می خوردم." اه کوشش پس این ماشین وامونده! " آخر سرم طاقت نیوردم و با عصبانیت برگشتم نگاش کردم گفتم - بله؟ چی می خوای ؟
- ماشین داری یا نه؟
- به شما ربطی نداره.
دوباره قدمامو تند کردم، اما برعکس اون چیزی که انتظار داشتم یهو زد زیر خنده. منم رسیدم به ماشینو فوری درو باز کردم سوار شدم. اومد کنارمو اشاره کرد شیشه رو بدم پایین، هنوز داشت می خندید. گفت:
- می دونی چیه؟ نظرم عوض شد! تو با خودت درگیری، نه با من. از منم بدت نیومده و همین خودش کلی پیشرفته! منم بلدم چه جوری خود درگیریتو رفع کنم، اگرم مسالمت آمیز نشد با چک و لقد! به زودی می بینمت، فعلا خداحافظ!
بعدم پاشو گذاشت رو گاز و رفت. منم عین برق گرفته ها نشسته بودم و ماتم برده بود به ماشینش که از آیینه ی جلو داشتم می دیدم داره دور می شه. با حرص کوبیدم رو فرمون " تو دیگه از کجا پیدات شد؟! چرا هرچی تو فکرمه می خونی لعنتي؟!"
ماشينو روشن كردم و با عصبانيت زدم تو دنده و راه افتادم* ..... مثل همیشه با مرور کردن خاطرات، کمی ذهن آشفته ام آروم گرفته بود و کم کم خوابم برد. صبج با صدای باربد که روی در خونه رینگ گرفته بود و خیر سرش مثلا داشت در می زد، از خواب پریدم. انگار یکی به زور از ته یه چاه تاریک و ساکت کشیده بودم بیرون. اصلا نا نداشتم از جام پاشم. از همونجا داد کشیدم - در بازه، بیا تو.
- کتی جان می خواستم صبحونه بخورم، همه چیو آماده کرده بود که دیدم نون تستم تموم شده، داری؟
دوباره از تو همون تخت داد زدم: - آره، رو میزه بردار.
- چیزه، می گم کره هم داری؟
- آره، طبقه ی اول یخچاله، بردار.
- راستی کتی،nutella هم داری؟
- اولش میای میگی فقط نون ندارم! بعد یکی یکی اضافه می کنی؟ وایسا پاشم بیام بدم بهت.
- نـــــــــــــــه، نمی خواد خودم پیدا می کنم! الان باز با لباس خواب پامیشی میای جلوم منو در شرایط خیانت قرار می دی!
در حین اینکه داشت جمله ی آخرو می گفت منم از جام پاشده بودمو داشتم روبردوشامبرمو می بستم و می رفتم طرف آشپزخونه. کلشو کرده بود تو یخچالو داشت اون تو رو شخم می زد! رسیدم پشت سرشو گفتم:
- چقدرم که تو اهل خیانت کردنی ارواح عمت!
یهو با شنیدن صدام از پشت سرش از جا پرید و کلش محکم خورد به بالای یخچال و دادش رفت هوا!
- دختره ی ورپریده سکته کردم! چرا مثل جن ظاهر می شی یهو. شماها قصد کردین منو بکشین؟
هی می گفت و پس کلشم می مالید. از مسخره بازیش خنده ام گرفته بود.
- خوبه خوبه، جون عزیز! انگار چی کارش کردم! بعدم مگه اینجا بقالیه صبح به صبح پامیشی میای مایحتاج روزانه تو ورمیداری می ری؟
- آخه من صبح ها تا تورو تو این لباس خواب توری و با این موهای سیخ شده نبینم، روزم به خیر نمی شه! وقتیم این همه راه میام بالا، صبحونه رو هم همینجا می خورم دیگه!
بعدم دیگه منتظر جواب من نشد و صندلیو کشید جلو و نشست پشت میز، شروع کرد به خوردن! دیدم قهوه جوشم زده به برقو قهوه هم درست کرده. پاشدم برم دست و صورتمو بشورمو لباسمو عوض کنم.
- کتی جونم حالا که پاشدی یه لیوانم قهوه بریز برام، قربون دستت!
- ای بترکی تو، رو که نیست!
براش ریختم و رفتم از آشپزخونه بیرون. 10 دقیقه بعد صداش اومد:
- من دارم می رم downtown حاضر شو تورم می برم.
- مرسی، خودم میرم، ظهر کلاس دارم.
- خوب بیا بریم یه دوریم می زنیم، نمی خوام تو خونه باز تنها بمونی. چشات داد می زنه دیشب تا صبح تو مغزت چه خبر بوده!
- چیزی نیست، من خوبم، نگران نباش. برو تا دیرت نشده.
به زور راضیش کردم بره. نمی دونم، دست خودم نبود، همش دلم می خواست تنها باشم و برم به گذشته و خاطراتمو مرور کنم، خاطراتی که تبدیل شده بودن به بهترین لحظه های زندگیم.

* بعد از اون ملاقات اول همش منتظر تماس از طرف اون بودم، با اینکه خودمو مقصر می دونستم و پیش وجدانم خودمو سرزنش می کردم به خاطر رفتار بدم باهاش، اما بازم غرورم اجازه نمی داد پا پیش بذارم. حدود یه هفته گذشته بود که صبح روز هفتم شهریور یه اس ام اس برام زد. " سلام، امروز تو زندگی من یه روز خاصه، دلم می خواست توام جزو افرادی باشی که امروز می بینم. اگه دوست داشتی ساعت 4 بیا ... " شدیدا کنجکاو شده بودم، "منظورش از یه روز خاص چیه؟ " قسم می خورم هرکس دیگه ای بود و با این لحن منو به جایی دعوت می کرد نه تنها نمی رفتم که همچینم حال طرفو می گرفتم که این مدلی حرف زدن یادش بره!" اما متین با بقیه چه فرقی داشت؟؟؟" این فرقو بعده ها فهمیدم.
اونروز به راحتی خودمو قانع کردم که باید برم و حتی جوری باهاش رفتار کنم که جبران دفعه ی قبل هم بشه! خودمم انگار داشتم تازه یه برگ جدید از شخصیتمو می دیدم و می شناختم. تصمیم گرفته بودم که برم، اما خودمو برای هر نوع برخوردی آماده کرده بودم، حتی دور از انتظار نبود که خواسته باشه سرکارم بذاره! به همین خاطر هم بهش خبر ندادم که می رم که اگه سر کاری بود کمتر خیط بشم! اما تا وارد شدم، دیدمشو فهمیدم که قضیه سرکاری نبوده. مثل دفعه ی قبل از جاش پاشد و وقتی نزدیکش شدم دستشو اورد جلو و جوری نگاه کرد که از دست ندادن باهاش پشیمون شدم! نشستیم و شروع کرد به احوالپرسی و صحبتای معمولی. منم هی با خودم تکرار می کردم " ایندفعه رو مثل بچه ی آدم رفتار کن"!

- خوب کردی اومدی، البته تقریبا مطمئن بودم میای.
- تو مثل اینکه خیلی به خودت و فکرات مطمئنی؟
- آره خوب، زندگی مثل شطرنجه، اگه جوری حرکت کنی که بتونی حرکتای بعدیو پیشبینی کنی، دیگه مطمئن بودن از خیلی چیزا کار سختی نیست.
- ولی خیلیا هم بودن که با همین طرز فکر بازی کردن، اما به راحتی "مات" شدن!
- من چندباری تا مرز "کیش" شدن پیش رفتم، اما "مات"، هیچ وقت!
- من ترجیح می دم باهات درین زمینه بحثی نکنم چون موافقت نیستم، به جاش بگو چرا می خواستی امروز منو ببینی؟
یه لحظه تو چشمام نگاه کرد و گفت:
- خب امروز تولدمه، به همین دلیل می خواستم ببینمت.
- جدی؟؟
- خیلی عجیبه؟
- نه، اما یاد یکی از دوستام افتادم.عاشق مردای شهریوری بود و این موضوع جزو اولین معیاراش برای دوستی با یه پسر. البته خوب اون زیادی خر بود!
-نه اتفاقا. حق داشته، مردای شهریوری حرف ندارن از خوبی و ماهی!
بعدم یه بادی انداخت تو غبغبشو یه ژست آرتیستی گرفت که جفتمون به خنده افتادیم.
نسبت به دفعه ی قبل خیلی بهتر داشتم رفتار می کردم و خودمم راضی تر بودم، اما در عین حال مواظبم بودم زيادي خوب برخورد نكنم که يه وقت روش زیاد بشه!
- خوب حالا کادو چی می خوای بهم بدی؟
- همین که لطف کردم بهت، پاشدم اومدم اینجا برات کلی کادوئه! بعدم شرمنده که علم غیب نداشتم برای خرید کادو!
- اون که بعله، منت سر ما گذاشتین تشریف اوردین، اما یعنی هیچی تو کیف به اون گندگی نداری که به عنوان یادگاریه روز تولد بدی بهم؟
با این حرفش یاد یه چیزی افتادم. زود کیفمو برداشتمو توشو گشتم تا چیزیو که می خواستم پیدا کردم! یه دونه نوار بهداشتی کوچولو با بسته بندیه تکی و رنگ آبی! گرفتم طرفش:
- بیا، اینم کادوی تو. تازه با رنگ پیرهنتم سته!
با تعجب گرفت و نگاش کرد. اولش نفهمیده بود چیه، یه خوره که زیر و روش کرد و خواست بازش کنه یهو انگار برق دو فاز گرفته باشیتش ماتش برد به من! بعد از چند لحظه با خنده و ناباوری برگشت گفت:
- دخترم دخترای قدیم! یه کم حیا داشتن، شماها که هرچی حیا بوده قرقره کردین!
بعدم شروع کرد به وارسی کردن بسته!
- ئــــــــــه! ببین توروخدا چه تکنولوژی هم باید در خدمت بگیرن تا همچین چیز ژیگولی بسازن! خدا اگه می دونست قراره برای ناز شماها بشریت اینجوری به زحمت بیفته از اول درشو تخته می کرد!
اینقدر گفت تا منو به خنده انداخت!
اونروز نسبتا به خوبی گذشت و حتی متین هم موقع خداحافظی اینو گفت و تشکر کرد که رفته بودم و تو روز تولدش خوشحالش کرده بودم. اما ذهن و فکر من نصف شده بود. یه نصفه از متین خوشش اومده بود و می خواست بیشتر جذبش بشه، یه نیمه با غدی، دلیلی به رابطه باهاش نمی دید و البته منم بیشتر به نیمه ی دوم گرایش داشتم! چون نیمه ی اول دلم بود و نیمه ی دوم مغز و منطقم. * ... به خودم که اومدم دیدم یه ربعی می شه که جلوی آینه وایسادمو از یاداوری حرفای اون روز دارم لبخند می زنم. انگار که ماتم برده بود به خودم. هروقت می رفتم تو فکر و خیالات گذشته، کلا یادم می رفت کجام و در حال چه کاری بودم! لبخندم فوری محو شد، یه آه کشیدم و موهامو بردم بالای سرم بستم ،یه آرایش ملایمم کردم و بعد از خوردن صبحونه و لباس پوشیدن از خونه زدم بیرون. قبل از کلاسم با یکی از استادام قرار داشتم برای راهنمایی تو تحویل یکی از پروژه ها. خوشبختانه کارم به خوبی پیش رفت و بعد از تموم شدن کلاسام هم وسایلمو جمع کردم که برم خونه. تو ایستگاه اوتوبوس منتظر وایساده بودم که دیدم همون پسر دیشبیه داره میاد طرفمو دوباره هم داره با صدای بلند با موبایلش فارسی حرف می زنه. اعتنایی نکردم بهشو رومو کردم اونور و خیابونو نگاه کردم. اومد کنار من تو ایستگاه ایستاد. بعد از چند دقیقه که حرفش تموم شد شروع کرد یه کم سرپا در جا زدن که گرم شه. روشو کرد به من: - got colder, yah?
یه نگاه کردم بهشو سرمو تکون دادم. البته بدم نمیومد یه کم سرکارش بذارم، اما حوصلشو نداشتم. باز یه نگاه کرد وگفت : - haven't we met before?
دوباره نگاش کردم و شونه هامو بالا انداختم! چند دقیقه دیگه گذشت و انگار حوصله اش سر رفته بود باز گفت: - are you Russian? I used to live there
بعدم شروع کرد چند تا جمله روسی گفتن که طبیعتا نفهمیدم معنیشو! اما به طور نامحسوس سرمو تکون می دادم که یعنی می فهمم چی می گی! وقتی دید صدایی از من در نمیاد از تو جیبش بسته ی سیگارشو دراورد و با فندک روشنش کرد و زیر لب با حرص گفت " لال ه "! اینو که گفت دیگه حسابی سر حال اومدم برای گرفتن حالش! گفتم : - excuse me sir!
فوری برگشت با ذوق یه "yes" کشدار گفت که معنیش به فارسی می شد، " بگو جیگر" !!!!! با خونسردی نگاش کردم و به فارسی گفتم:
- لال خودتی و نیاکانت، بعدم هفت متر و نیم دیگه برو عقب تا زنگ نزدم پلیس بیاد بگیرتت!
(اینجا به خاطر سرمای هوا ایستگاهای اتوبوس شیشه ایه و سربسته، اگر کسی بخواد توش سیگار بکشه بدجوری دود می پیچه، بعدم بر اساس قانون هرکسی که داره سیگار می کشه باید حواسش باشه به شعاع 8 متریش کسی اون دور و بر نباشه و دود سیگارشو بقیه استنشاق نکنن. البته بماند که کسی هم زیاد به این قانون عمل نمی کنه!!!)
با گفتن این حرف و فهمیدنه اینکه من ایرانیم احساس کردم موهاش یه لحظه سیخ شد و اینقدر شوکه شده بود که دود سیگارشو به جای اینکه بده بیرون انگار همشو کشیده بود تو ریه اش (یا شایدم برعکس!) که یهو به آنچنان سرفه ای افتاد که نزدیک بود بیفته زمین. حسابی دلم خنک شده بود و داشتم با خنده نگاش می کردم، اما انگار زیادی داشت بال بال می زد! چند لحظه گذشت، اما هنوز دولا مونده بود و سرخ شده بود، رفتم نزدیکش و چندتا محکم کوبیدم پشتش! نفسش جا اومد و کمرش راست شد! از تو کیفش شیشه ی آبشو دراورد و چند قلپ خورد .
بریده بریده گفت :
- خانم، آخه این چه وضع حرف زدنه! به خدا زهرم آب شد، داشتین الکی الکی منو مکشتینا!
- نه! مثل اینکه همونقدر که زبونتون درازه، روتونم زیاده! توهین کردین، یه چیزیم طلبکارین؟
چند لحظه بعد اتوبوس اومد و سوار شدم و اونم دنبالم اومد بالا.
- من معذرت می خوام خانم، اما خب به منم حق بدید بابا! اصلا 1% هم حدس نمی زدم ایرانی باشید.
- خب حالا که چی؟ لطفا بفرمایی اونور بشینید مزاحم نشید.
- نه! آخه من باید از دل شما در بیارم. اینجوری نمی شه!
برگشتم و یه چشم غره بهش رفتم که دیگه ساکت شد و هیچی نگفت. فقط وقتی داشتم پیاده می شدم زیر لب گفت " به امید دیدار". بدون اینکه نگاش کنم پیاده شدم.
خندم گرفته بود، امروز این دومین نفری بود که داشتم به کشتن می دادمش! " خدا سومیشو به خیر کنه!"

وقتی رسیدم تلفن داشت زنگ می زد. پریدم گوشیو برداشتم. تینا بود و کلی احوالپرسی کرد و مثل همیشه عین مامانا یه عالمه سفارش کرد. بعد از اینکه قطع کردم، یاد متین افتادم. اونم همیشه همینجور سفارش می کرد، اما نگرانی و مهربونی اون کجا و تینا یا باربد کجا.

*از اولین ایمیلی که بهم داده بود و باهم آشنا شده بودیم 7-8 ماهی می گذشت. چندین بار همو دیده بودیم و منم تقریبا هردفعه رفتارم بهتر شده بود. متین دیگه به راحتی می گفت دوسم داره ، فوق العاده مهربون بود و از هر فرصتی استفاده می کرد تا بیشتر احساسشو نشون بده. اما من هنوزم 100% نمی تونستم بگم دوسش دارم. نوسان داشتم. چند روز خوب بود م یهو یه روز به سرم می زد و خیلی تند و بد باهاش رفتار می کردم.به وضوح می دیدم که چقدر ازین رفتار اذیت می شه و بهش فشار میاد، خصوصا که هرچی که می گذشت اون علاقه اش بیشتر می شد و تحمل همچین رفتارایی براش سخت تر. اما هرچی که بود تحمل می کرد و همیشه با مهربونی می گفت " می دونم به زمان احتیاج داری، درک می کنم، اما سعی کن زودتر تکلیفتو با خودت روشن کنی عزیزم"
چند وقتی بود که بهتر شده بودم و بیشتر احساس می کردم بهش علاقه دارم. یکی از روزایی که با هم رفته بودیم بیرون موقع برگشتن گفت - یه فیلم هست می خوام بدم ببینی،داستانش یه جورایی شبیه ما دوتاس! اگر دیرت نمیشه بریم دم خونه بدم بهت.
متین تنها زندگی می کرد. پدر مادرش سالها قبل جدا شده بودن و مادرش چندسالی بود که امریکا زندگی می کرد. یکی دو بار که باهم بودیم و کاری داشت تا دم خونه اش رفته بودم، اما تاحالا تو خونه اشو ندیده بودم. موقعی که داشت پیاده می شد برگشت یه نگاه کرد گفت - دوست داری بیای بالا خونمو ببینی؟
- آره، بدم نمیاد.
- پس بپر پایین، چشماتم درویش کن، چون اینقدر همه جا به هم ریخته اس که امکان دیدن هرچیز بی ناموسی هست!
با خنده پیاده شدم و باهاش رفتم بالا.خونه ی کوچولوی بامزه ای بود و اونقدرا هم که می گفت به هم ریخته نبود. دم در وایساده بودم و با کنجکاوی داشتم همه جا رو نگاه می کردم. اومد جلو و با چشمک گفت - تو باز رفتی تو فاز اسکن کردن؟ بیا تو می خوام یه چیزی نشونت بدم.
دستمو کشیدو برد طرف اتاق خوابش.
(تو این مدت که باهم بودیم هیچ وقت از حد خودش تجاوز نکرده بود و طوری رفتار نکرده بود که فکر کنم منو به خاطر سکس می خواد. همیشه موقع خداحافظی فقط گونمو یه بوس کوچولو می کرد، اونم اگه تو ماشین بودیم و کسی نمی دید. حتی دستمم با ملاحطه می گرفت، خصوصا که می دید من هنوز تکلیفم با خودم روشن نیست و به زمان اختیاج دارم. و البته همه ی اینا باعث شد بعده ها برام ارزش دو چندان داشته باشه و واقعا قدر دانش باشم)
تو اتاقش یه قفس خوشگل صورتی رنگ آویزون بود و توش دو تا قناری خوشگل و کوچولو بودن. با دیدنشون عین بچه ها ذوق کردم و رفتم طرف قفسشون. اونام شروع کرده بودن به جیغ جیغ کردن و هی تو قفس وول می خوردن. متین گفت : - معمولا تو خونه آزادن، دلم نمیاد تو قفس نگهشون دارم. حالا اگه خوشت اومده ببرشون، چند ماه پیش که گرفتمشون همش تو تو یادم بودی.
- آره دوست دارم، اما صبر کن اول یه جا تو اتاقم برای قفسشون پیدا کنم، بعد میام ازت می گیرم. حالام بریم دیگه، دیرم شد.
پاشدیم و چراع اتاقو خاموش کرد و رفتیم بیرون. اون CD فیلمم برداشتو داد دستم.اسم فیلمش Fifty First Dates بود. مدتی که اونجا بودم یه جور دلشوره داشتم، نمی دونم، شایدم به خاطر تنها بودنمون بود. رفتیم طرف در که تو چارچوب یه لحظه بازومو گرفت: - کتایون؟
نگاش کردم و گفتم : - بله؟
خیلی راحت گفت : - می تونم ببوسمت؟
با شیطونی نگاش گردم و گفتم :- تو که همیشه منو می بوسی!
بعدم با بدجنسی گونمو بردم جلو. با خنده صورتشو اورد جلو اول یه بوس کرد بعدم دستشو اورد بالا چونمو گرفت صورتمو برگردوند گفت :- لباتو منظورم بود.
قلبم داشت از جاش کنده می شد! نمی دونم چرا اینقدر هیجان داشتم، شایدم ترسیده بودم. اما سعی می کردم خودمو ریلکس نشون بودم. ولی متین واقعا با آرامش رفتار می کرد، الته شاید اونم داشت نقش بازی می کرد! یه نگاه به چشمای مشتاقش کردم و بعدم به لباش که از روز اول نظرمو جلب کرده بود. وقتی دید هیچی نمی گم دستاشو گذاشت پشت کمرم و منو کشید طرف خودش، صورتشو اروم اورد جلو و لباشو گذاشت رو لبام. یهو انگار یه مایع داغ از کف پام با سرعت نور رفت رسید به مغزم، بی حرکت سرجام وایساده بودم و حتی لبامو تکون نمی دادم. متین هم وحشی بازی در نمیورد و خیلی آروم فقط یه کم مک زد و یه بارم زبونشو کشید رو لبام، حتی زبونشو تو دهنمم نکرد چون فکر کرده بود یه وقت ممکنه بدم بیاد. وقتی رفت عقب و نگام کرد سرمو انداخته بودم پایین و زمینو نگاه می کردم. با خنده گفت : - اوووه، حالا خوبه یه لب همش گرفتیم ازشا! ببین چه نازی می کنه.
بعدم دوباره اومد جلو و محکم بغلم کرد و آروم در گوشم گفت : -بریم؟
سرمو تکون دادم و رفتیم بیرون.احساس کردم چقدر آغوشش گرم و مهربون بود و چقدر اون چند لحظه احساس آرامش کردم. دیگه تو ماشین حرفی نزدیم و هر کدوممون تو فکرای خودمون بودیم. اما چند دفعه ای که به متین نگاه کردم احساس کردم خیلی خوشحاله. وقتی رسیدیم ( چند وقتی بود بهم گفته بود برای اینکه بیشتر باهم باشیم من ماشین نبرم و خودش می رسونتم) موقعی که می خواستم پیاده شم دستموگرفت و برد نزدیک لبش آروم بوسید و گفت : - مرسی کتایون قشنگم.
بهش لبخند زدم و از ماشین پیاده شدم. وقتی داشتم در خونه رو باز می کردم احساس کردم می تونم دوسش داشته باشم و دیگه حسم نسبت بهش عادت یا یه خوش اومدن ساده نیست. *...به خودم یه نهیب زدم که باز از فکرای گذشته بیام بیرون. ولی نمی دونم چه لذتی تو مرور کردن لحظه به لحظه اشون بود که سیر نمی شدم. انگار که داشتن دوباره برام اتفاق می افتادن، لذت و هیجانشون همونقدر بود. پاشدم و یه کم خونه رو جمع و جور کردم و زنگ زدم به باربد که بیرون چیزی نخوره و می خوام غذا درست کنم. اونم هی سر به سرم گذاشت که چه عجب بالاخره می خوام دوباره دست به کاره شفته پلو پختن بشم! راست می گفت. مدت زیادی بود که دیگه دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت. از همون روزی که احساس کردم دیگه هیچ انگیزه ای برای زندگی ندارم، چه برسه به آشپزی و جمع و جور کردن خونه و کارای متفرقه ی دیگه. اما این چند روز حالم نسبتا بهتر بود، با اینکه بیشتر از قبل می رفتم تو فکر اما این موضوع داشت بهم کمک می کرد. تاثیراتش هم داشت کم کم هویدا می شد و انگار دوباره داشتم بر می گشتم به روال عادی زندگی. همش این حرف باربد که گفته بود " به جای جفتتون زندگی کن" تو ذهنم تکرار می شد. همون روزا بود که تو قلبم به متین قول دادم که جای اونم زندگی کنم و حقشو از زندگی بگیرم. کارام که تموم شد باز فرصت پیدا کردم برای غرق شدن تو گذشته.

* اونشب که رفتم خونه قبل از خواب فیلمو گذاشتم و دیدم. یه داستان خیلی جذاب و قشنگ داشت و خیلی خوشم اومد. اما زیاد ربطشو به خودم و متین نفهمیدم تا اینکه فردا صبحش وقتی برای گفتن صبح به خیر بهم زنگ زده بود ازش سوال کردم. گفته بود: - خیلی ساده اس ربطش. ببین پسره چقدر سعی می کرد هر روز هویت خودشو به دختره بشناسونه و رابطه اشونو یادش بیاره و دختره هم هر روز همه چیو یادش می رفت و خیلی وقتها پسره رو از خودش می روند! دقیقا عین رفتار ه گاهی اوقات ه تو با من! خیلی وقتا توام به خاطر درگیریه ذهنیت با من همچین رفتاری داشتی و من باید سعی می کردم یه چیزاییو یادت بیارم!
بعد از زدن این حرفش خیلی خجالت کشیده بودم از رفتارم، اما اون مثل همیشه ذهنمو خونده بود و با شوخی و مهربونی ه ذاتیش گفته بود : - ولی خب با همه ی این حرفها آخرش هم اون دوتا به هم رسیدن هم من تو رو تور کردم! بقیه اش مهم نیست.

خیلی زود یه جا برای قفس قناریا تو اتافم پیدا کردم و اوردمشون پیش خودم. متین حسابی سفارش کرده بود که از بچه هاش خوب مراقبت کنم و از گل نازک تر بهشون نگم! انصافا هم خیلی خوشگل و با مزه بودن و حسابیم با صداشون رو اعصاب همه لزگی می رقصیدن!
چند روز بعد مامانم بهم گفت آخر هفته برادارام با دوستاشون دارن میرن پیست اسکی و خودش و پدرمم می خوان برن شمال عروسی یکی از فامیلا. منم بهتره تو خونه تنها نمونمو یا با اونا برم یا با داداشام. گفتم حوصله ی هیچ کدومشو ندارم و می رم خونه ی دوستم. البته اون موقع تو فکرم واقعا این بود که برم خونه ی دوست صمیمیم. اما بعد از شک کردن ه مامانم که نکنه می خوام برم خونه ی دوست پسرم(چون دورادور متینو می شناخت) نظرم عوض شد و تصمیم گرفتم حتما برم خونه ی متین! " اینم به خاطر اینه که کرم ه لجبازی داری!" وقتی به متین گفتم اینقدر ذوق کرد و خوشحال شد که وسط خیابون نزدیک بود بپیره ماچم کنه! تازه دلخورم شده بود که چرا از اول نمی خواستم برم پیشش و به خاطر لج کردن با خانواده ام تصمیمم عوض شده.
- آخ جون کتی، یعنی شبم می مونی پیشم؟
- دیگه روتو زیاد نکن! شب باید برگردم.
- حالا تو بیا، قول می دم یه کاری کنم اینقد بهت خوش بگذره که خودت نخوای بری.

یه جورایی دلشوره داشتم، شایدم شرم دخترونه یا همچین چیزایی. اما هرچی که بود هم شیرین بود هم یه احساس ه نو و تازه. اما اون تهای ذهنمم هنوز یه مقدار از اون روحیه ی غد بازی و جبهه گیری در مقابل متین وجود داشت و گاهی اوقات یه پارازیتی می داد که " اگه خواست از حد خودش زیاده روی کنه در جا باید حالشو بگیری!" سعی می کردم زیاد به این ندای ه از خود راضی ه ذهنم توجهی نداشته باشم و فکرمو به این معطوف کنم که می تونم مثل دفعه ی قبل راحت و بدون هیچ نگاه مزاحمی برم تو آغوشش و سرمو بذارم رو شونش و اونم با موهام بازی کنه. آغوش ه گرم و پر احساس ه متین که آرامش دنیا رو بهم می داد و حاضر نبودم با هیچی عوضش کنم، جزو اولین نشانه هایی بود که حس می کردم دارم کم کم وابسته اش می شم و دیگه داره وقتش می شه که بگم " دوست دارم". جمله ای که به نسبت ه اون خیلی کمتر بهش گفتم و همیشه ازش تو این موضوع عقب بودم.

با اینکه متین خیلی اصرار کرده بود که خودش بیاد دنبالم اما قبول نکرده بودم و گفته بودم خودم میام. شایدم می خواستم تا می رسم اونجا، یه کم به خودم مسلط بشم و خودمو ذهنمو برای اتفاقات احتمالی آماده کنم! وقتی از ماشین پیاده شدم و رفتم طرف در خونه اش دیگه هوا تاریک شده بود. اواسط اسفند ماه بود و هنوز هوا سوز داشت. یه چند تا نفس عمیق کشیدم و زنگو فشار دادم و دستمو گذاشتم جلوی دوربین آیفون که نتونه ببینتم. - جون دلم؟
- منم متین، باز کن.
- سلام نازی جان، بیا تو!
با جیغ گفتم: - زهرمار، نازی کیه؟؟؟
- ئــــــــه! ببخشید شعله جون، تویی؟؟ شرمنده اشتباه گرفتم! بیا تو عزیزم.
با عصبانیت دستمو از جلوی دوربین برداشتمو صورتمو بردم نزدیک که ببینمتم و با حرص گفتم : - حتما باید صورتمو ببینی تا بشناسی؟؟؟ جرات داری وا کن تا بیام بالا حسابتو برسم!
خیر سرم مثلا داشتم کلی جذبه خرج می کردم که دیگه ازین شوخیا نکنه که جدیتر از قبل گفت: - اااااای وای، اقدس خانم شمایی؟؟؟ اومدی سبزیا رو ببری پاک کنی؟؟ بفرمایید بالا، ببخشید نشناختما!
دیگه اینو که گفت تکیه دادم به دیوار و غش کردم از خنده. اون دیونه هم هی می گفت: - قربون این خنده هات بشم اقدس خانم جون!
- کوفت، متین باز کن بابا، همسایه ها می بینن زشته.
دیدم دیگه جواب نمی ده که یهو درو باز کردو با خنده جلوم وایساد. - به به، عشق خودم، سلام عزیزم.
بدون اینکه جوابشو بدم سرمو به علامت قهر تکون دادم و زدمش کنار و رفتم از پله ها بالا. زود درو بست و دوید بالا و از پشت سر کمرمو گرفت کشید عقب که یهو ترسیدم و گفتم الانه که از پشت چفتمون با مخ بخوریم زمین! اما یه دستشو به نرده های راه پله گرفته بود و یه دستشم دور کمر من حلقه کرده بود و همچین سفت گرفته بود که نمی توستم جم بخورم. با دلخوری و حرص گفتم " – ولم کن، لهم کردی.
سرشو از پشت چسبوند به کنار گردن و بغل گوشم و آروم گفت : - جواب سلاممو نمی دی؟
- نه خیر. برو از اقدس خانم جواب سلامتو بگیر!
- یا همین الان جوابمو می دی یا همچین فشارت می دم که ازینی که هستی نازکتر و کاغذ تر بشی خانم کوچولو!
- خب بابا، دیونه! سلام.
خندید و گفت: - حالا شد. بعدم همونجوری که یه دستش دور کمرم بود اون یکی دستشم انداخت زیر زانوهامو عین پرکاه بغلم کرد. تو چشام نگاه کرد: - سلام به روی ماهت عزیزم.
- متین الان می خوری زمین! بابا بذار....
دیگه نذاشت غرغرامو تموم کنم و سرشو اورد پایین و لباشو گذاشت رو لبام. همچین فشار می داد که می گفتم "الان از دستش ول می شم و می خورم زمین"! مثل دفعه های قبل هم فقط رو لبمو یه کم مکید و فشار داد. وقتی رسیدیم بالای پله ها دم در خونه گذاشتم زمین و گفت : - بفرمایید تو بانو.
از رفتارش هم خنده ام می گرفت هم غرق لذت می شدم. همیشه غافلگیرم می کرد با کاراش و حرفاش. خونه رو حسابی تمیز و جمع و جور کرده بود، یه دسته گل خوشگل روی میز نهار خوری گذاشته بود، عین خانمهای خانه دار برنجشم دم کرده بود و جوجه کبابهای سیخ شده رو هم آماده گذاشته بود رو اپن آشپزخونه. با خنده گفتم : - به به، برنج دم کردنم بلدی؟؟؟
- دیگه به پای اساتیدی مثل شما نمی رسیم که، اما خوب زندگیه مجردی این مزایارم داره دیگه.
- آفرین خوبه، سعی کن مزایاشو بیشترم کنی. چون من همین دم کردن برنجم بلد نیستم!
با ناباوری نگام کرد و گفت: - شوخی می کنی؟؟؟
با قیافه ی حق به جانب گفتم: - نه! مگه خانمها هم باید ازین کارا بلد باشن؟
- من از همون روزای اول یه حس ه ناشناخته بهم می گفت بدبخت شدما! اما باور نمی کردم!!!
اینو که گفت از رو میز یه نارنگی برداشتمو پرت کردم طرفش و گفتم: - شما غلط کردی با اون حسه. اونم فوری یه کوسن از رو مبل برداشت و انداخت طرف من! یه ده دقیقه ای به هم چیز پرتاب می کردیم تا اینقدر خندیدیم و اشک از چشمامون روون شد تا آتش بس اعلام کردیم! نیم ساعت بعد متین رفت تو بالکن و جوجه هارو کباب کرد و منم خیلی زحمت کشیدم و میزو چیدم! برنجش که واقعا قد کشیده بود و خوب شده بود. جوجه کبابشم خیلی خوشمزه بود و خودشم اینقدر خندوند منو که هرچی می خوردم انگا فوری هضم می شد و باز یه پرس دیگه می خوردم! خودمم مونده بودم که این همه غذا رو کجام جا می دم! بعد از شام هم ظرفارو گذاشت تو ماشین ظرفشویی کوچولوش و منو از فکر اینکه " حالا کی باید ظرفارو بشوره" خلاص کرد! رفتیم نشستیم و یه کم صحبتای معمولی کردیم که برگشت با خنده ی شیطانی گفت: - حالا چی کار کنیم؟
- من چمیدونم! تو صاحبخونه ای مهمون دعوت کردی باید برنامه ریزی می کردی که چیکار کنی بهش خوش بگذره!
با خنده گفت : - قربونت بشم که اینقدر روت زیاده ملوسکم! حالا نه که تا حالا بهت بد گذشته، بقیه اشم یه فکرایی دارم برات..... این حرفو که زد یهو دلشوره گرفتم!" باز تو خل شدی دختر؟" اما سعی کردم به روی خودم نیارم و به جاش به متین خیره شدم. وقتی دید هیچی نمی گم صداش مهربون تر از همیشه شد و دستاشو باز کرد گفت: - بیا اینجا ببینم.
پاشدم رفتم نشستم تو بغلش و خودمو مچاله کردم و صورتمو چسبوندم زیر گردنش. بوی خوب ادکلنش همراه با یه عالمه احساس خوب، همه اش باهم قاطی شده بود و یه حس ه سبکی و بی وزنی بهم داده بود. اونم هر لحظه منو بیشتر می چلوند و به خودش فشار می داد.
- متین جان، راحتی؟؟ می خوای یه کم بیشتر فشار بده که کامل استخونام خورد بشه!
خندید و یه کم دستاشو شل کرد و منو برگردوند طرف خودش: - مال خودمه، به تو چه؟
صورتمو بردم جلوتر طوری که دیگه نفسامون به هم می خورد. گفتم : - ازکی تاحالا؟؟؟
- خیلی وقته. البته هنوز یه مقدار کوچولوی تصاحب نشده تو دلت هست اما اونم به زودی مال خودم می کنم.

مثل همیشه! از تک تک ه احساسایی که داشت تو وجودم شکل می گرفت یا از بین می رفت خبر داشت!
- کتایون؟
- جونم؟
- می تونم اونجوری که خودم دلم می خواد ببوسمت؟

"پس درست فکر کرده بود. تاحالا به خاطر من خیلی آروم و سطحی فقط روی لبامو می بوسید!"
بهش لبخند زدم و اونم انگار خیلی راحت جواب سوالشو تو چشام خونده باشه صورتشو اورد جلو و لباشو گذاشت رو لبام. مثل همیشه اول یه کم رو لبامو مک زد و برای اولین بار زبونشو کرد تو دهنم. یهو یه احساس خاص و دوگانه بهم دست داد. داشتم می رفتم که خل بشم و خودمو بکشم عقب که هرجوری بود سعی کردم به اعصابم مسلط بشم و بذارم لذتشو ببره. دستامو بردم پشت گردنشو و منم شروع کردم به بوسیدن و خوردن لباش. اونم با سرعت بیشتری لباشو و زبونشو می چرخوند تو دهنم و دیگه آخراش رسیده بود به گاز گرفتن! همینجوری که باز سرعت لباشو آروم کرده بود با دستش کمرمم می مالید و اونیکی دستشو کرده بود لابه لای موهامو بازی می کرد. اینقدر لبای همو خوردیم که دیگه نفسمون بالا نمیومد. صورتشو برد عقب و یه کم نگام کرد و دوباره اومد جلو. ایندفعه دور لبمو و چونه امو کوچولو کوچولو می بوسید و زبون می زد تا اینکه رسید به گردنم. منم دستمو گذاشته بودم پشت سرشو آروم نوازشش می کردم. کم کم داشت میومد پایین و دیگه رسیده بود به بالای سینه ام. لباشو می چسبوند و بر می داشت و زبونشو آروم می کشید رو پوستم. کاملا می فهمیدم دیگه از حال خودش خارج شده ولی برای رعایت حال ه من نرم و آروم ادامه میده.
یه رکابیه یقه هفت تنم بود که از یقه اش می تونست سوتین و سینه هامو ببینه. وقتی سرشو برد جلو و دید، انگار دیگه طاقت نیورد و گفت:- کتی؟ می تونم لباساتو در بیارم؟
با سر بهش اشاره کردم و اونم فوری دست به کار شد. دستامو داد بالا و تاپمو دراورد و دوباره منو نشوند رو پاش. یه سوتین سبز یشمی ه براق تنم بود که با پوست سفیدم خیلی تضاد داشت. متینم ماتش برده بود و فقط داشت نگاهشو رو بدنم حرکت می داد. کم کم دستشو برد پشتمو شروع کرد به نوازش بدن لختم. صورتشو اورد جلو و لباشو کشید بالای سینه ام. کم کم سرشو برد پایین تر و زبونشو زد به سینه ی چپم. منم دیگه داغ شده بودم و نفسهای عمیق می کشیدم. همونجوری که دستش پشتم بود بند سوتینمو باز کرد و یهو سوتینم ول شد و افتاد پایین. منو یه کم داد عقب که بهتر بتونه ببینه. باز ماتش برده بود ولی ایندفعه حالت چشماش از شدت شهوت عوض شده بودن. دستشو اورد بالا و انگار که می خواد به یه چیز شکستنی دست بزنه کشید رو یکی از سینه هام. دستاش اینقدر داغ بود که نا خوداگاه یه آه کشیدم که با شنیدنش از خود بی خود شد و سرشو اورد جلو و نوک سینمو گذاشت تو دهنش. از دهنش حرارت می زد بیرون! چند لحظه آروم مک زد و یهو سرعت لباشو تند کرد و با اون یکی دستشم اون یکی سینمو چنگ می زد. کیرشو از پایین قشنگ احساس می کردم که بزرگ شده. بعد از چند لحظه شروع کرد از پایینم خودشو به من مالیدن. دیگه داشتم از خود بی خود می شدم. اولین بارم بود و متینم اینقدر ماهر و نرم عمل می کرد که بدتر تحریک می شدم و دلم می خواست سریعتر و محکمتر ادامه بده. اونم انگار فهمیده بود که کیرشو از پایین با سرعت بیشتری میمالید بهم و از بالا هم تندتر می خورد و لیس می زد. یه لحظه دستشو از رو اون یکی سینه ام برداشت و برد پایین وسط پام گذاشت رو کسم و تند تند شروع کرد به مالیدن و از بالا هم سرعت مکیدنشو تندتر کرد که یهو احساس کردم ول شدم تو هوا و با یه آه بلند شل شدم اتفادم تو بغلش. بعد از چند لحظه که از منگی دراومدم و چشمامو باز کردم دیدم صورتشو اورده جلو و داره با مهربونی و لذت نگام می کنه. وقتی دوباره نفسم جا اومد به شلوارم اشاره کرد و با چشمک گفت: - اجازه هست؟
خنده ام گرفته بود که با اون حالشم هی برای هرکاری اجازه اشو می گیره! گفتم "آره" و اونم باز دست به کار شد. اول منو تو بغلش جابه جا کرد و طوری تنظیم کرد که بالا تنم تو بغلش بود و پاهام دراز شده بود رو کاناپه ای که نشسته بودیم. دکمه های شلوار جینمو باز کرد و دستشو برد تو و گذاشت بالای کسم. اینقدر داغ شده بودم و از دفعه ی قبل شرتم خیس شده بود که بی اختیار یه آه کشیدم و اسمشو صدا کردم. همونجوری که دستش تو شلوارم بود شروع کرد به آروم حرکت دادنش و سرشو اورد پایین و دوباره لبمو بوسید. ایندفعه منم سعی می کردم بیشتر زبونو لبشو مک بزنم و وقتی سرشو یه کم برد عقب به جای لبش چونه و زیر گردنشو لیس می زدم و بوس می کردم. ازون ور هم متین دستشو برده بود پایین تر اما هنوز داشت از رو شرت می مالید. یهو با نوک انگشتاش چوچولمو گرفت و فشار داد که جیغم دراومد و گردنشو ول کردم. دیگه به نفس نفس افتاده بودم. خودشو از زیر من کشید بیرون و کامل خوابوندم رو کاناپه و نشست کنارم. صورتشو برد پایین و دماغشو از رو شرت می کشید روم. دستشو از زیر شرتم رد کرد و رسوند به کسم،.تا دستش خورد بهم یه لحظه لرزیدم و اونم شروع کرد به مالیدن. حسابی خیس شده بودم و دیگه صدام بلند شده بود. اونم آروم آروم شرتمو کشید پایین. نمی دونم چی دیده بود که اینقدر تعجب کرده بود! اما اون لحظه تو هال و هوای این نبودم که بخوام ازش سوال کنم. شرتمو کامل دراورد و با اون یکی دستش شروع کرد به ماساژ دادن رون و کشاله ی پام. بعد از چند لحظه دولا شد و یه دستشو گذاشت رو کسم و شروع کرد به مالیدن و با زبونشم رو و داخل پامو لیس می زد و بوس می کرد. دیگه داشتم به خودم می پیچیدم و نفسهام تند شده بود. هی زبونشو از پایین ه پام می برد نزدیک کسم و دوباره برمیگشت پایین. داشتم دیونه می شدم که دفعه ی آخری که برگشت بالا دیگه نرفت پایین. اول سرشو برد عقب و بالای کسمو یه بوس کرد و لباشو چسبوند رو چوچولم و یهو یه مک محکم زد که جیغم دراومد. اونم زبونشو تا ته می کرد تو و با دستشم پایین کسمو می مالید. منم فقط ناله می کردم و می گفتم " آروم تر" که بدتر می کرد! چند لحظه که گذشت دوباره زبونشو رسوند به نقطه ی حساسم و محکم چند تا ضربه زد و تند تند هم با دستش سینه هامو چنگ می زد که یهو تمام عضلات بدنم سفت شد و با فشار ارضا شدم. دوباره بی حال افتادم و متین هم پاشد اومد بالا و سرمو گرفت تو بغلش. با موهامو بازی می کرد و منم انگار که کوه کنده باشم ولو شده بودم و چشامو بسته بودم. آروم پیشونیمو بوس کرد و گفت: - خوب بود عروسکم؟
یه " اوهوم" زیر لب گفتم و همینجور که سرم تو بغلش بود و اونم دولا شده بود روم، دستامو بردم بالا و پشت گردنش قفل کردم و گردنشو کشیدم پایین. دلم می خواست ایندفعه لباشو از جا بکنم. اونم لب بالامو گرفت تو دهنشو شروع کرد به مک زدن.هی زبونمو می کشید تو دهنشو ول می کرد که دیگه احساس کردم گردنش خسته شد و ولش کردم.
بعد از این لب گرفتن طولانی تازه حواسم اومده بود سرجاش که من هنوز برای متین هیچ کاری نکردم! ساک زدن یه کم برام سخت بود، تازه من پرده ام داشتم و همین یه کم کارو سخت تر می کرد برای سکس. تو همین فکرا بودم که گفت: - خانمی، اگه می خوای اول پاشو برو دستشویی بعد بیا خودم لباساتو تنت کنم.
یهو با تعجب و چشمای گرد شده پرسیدم: - متین پس تو چی؟؟؟!!!
یه نگاه عمیق تو چشمام کرد گفت: - کتایون، بهت گفتم که؛ هنوز یه مقداره تصاحب نشده داری. باید اول اونم به دست بیارم، بعد. نمی خوام تا اون موقع باهات سکس کنم. الان اگه بخوای منو ارضا کنی فقط به خاطره اینه که جبران کنی، من اینو نمی خوام. دوست دارم همین قدری که من الان از ارضا کردن ه تو لذت بردم توام وقتی منو ارضا می کنی همین احساسو داشته باشی.
- اما من دوست...
انگشتشو گذاشت رو لبم و گفت: - می دونم عزیزکم. می دونم توام دوسم داری و دلت می خواد منو ارضا کنی. اما دوست دارم اونقدر دلتو تصاحب کرده باشم که حتی با کمال میل حاضر بشی با هم یه سکس کامل کنیم و ازینکه دیگه دختر نباشی نترسی ، نری تو فکر. امیدوارم اینم درک کنی که تو این شرایط چقدر کنترل کردن ه خودم سخته و ازم ناراحت نشی.

هیچی نتونستم جوابشو بدم. یعنی در مقابل این همه صداقت و احساس، هیچی نه داشتم که بگم نه می تونستم. سرمو انداختم پایین که نفهمه بغض کردم." ولی مگه می شد اون چیزی رو در مورد من نفهمه؟" صورتمو اورد بالا و سرمو گرفت تو بغلش و فشارم داد به خودش. یهو بغضم ترکید و زدم زیر گریه. خودمم تعجب کرده بودم! منی که تاحالا سابقه نداشت جلوی مادر پدرم گریه کنم، تو بغل متین قایم شده بودم و داشتم عین یه بچه گریه می کردم. اما از ریختن اون اشکا نه تنها ناراحت نبومدم، بلکه یه احساس عالی و بی نظیر هم داشتم. درک ه خوبی و عشق ه پاک و روح ه بزرگش، منو به اون حال انداخته بود.

"متین ه من، تو فکر کرده بودی باید مدتی وقت صرف کنی برای به دست اوردن ه اون یه قسمت ه تصاحب نشده، اما نفهمیدی که با همون رفتار و برخوردت همه ی وجود منو تصاحب کرد و ازون به بعد به معنای واقعی احساس کردم دوست دارم."

ادامه دارد...

نوشته: faramush shode

3.51724
نمره شما: هیچ :میانگین 3.5 (29 رأی )

34 نظر

عجب داستانی.........

نوشته koohyar.meshki posh در 23. January 2013 - 7:06

عجب داستانی.........

عكدمي

نوشته امام زاده بیژن در 23. January 2013 - 7:12

عكدمي چیست؟.......
.
.
.
.
.
لهجه خانوم گوگوش موقع گفتن آکادمی
Plain Face

خلاصه اش: دخترى شبيه خارجيا

نوشته آريزونا در 23. January 2013 - 8:28

خلاصه اش:
دخترى شبيه خارجيا در شهرى بدور از خانوادش كه در تورنتو زندگى ميكردن مشغول به تحصيل شد ، جونم براتون بگه اين دختر قصه ى ما يه خونه اجاره كرد و با صابخونه هم خيلى عياق شد ولى از اونجايكه صاحبخونه يه پسر مجرد بود بهش گفت: آى پسر يالقوز حق ندارى عاشق من بشياا ! پسرهم گفت باشه و عاشقش نشد و گفت من تينا رو دوست دارم خلاصه اين وسط كه خودم هم چندين پاراگرافو نخونده رد كردم يهو سرو كله متين پيدا شد كه لباى دخترو گرفته بود حالو نخور كى بخور! ول كن هم نبود لبو گردنو بالا و پايينشو خلاصه آره! زود قضاوت نكنيد همون فقط با لب و زبون، چون دختره هنوز دختر بود و متين اون لحظه از شق درد داشت اشكش در ميومد ولى كو گوش شنوا! دختره پق زد زير گريه متين هم بغلش كرده بود و هاى هاى اشك ريختن! متين با ناله ميگفت من تا شب از شق درد ميمرم! دختره ناراحن پسره غم اندود پرده ها كشيده! و اشكها جارى تا اينكه پسره گفت من دركت ميكنم گل سفيدم! دختره باين حرف خر شد و گفت بيا عزيزم بكن! ولى نويسنده بى معرفت داستانو تموم كرد حالا ما هيچى اون متين بيچاره تا قسمت بعد از شق درد ميميره Big Grin

داستانت قشنگ بود ادامشو زودتر بنويس خلاصه تر لطفا Smile

Khub bud yekam kholasash kon

نوشته D0nya 20 در 23. January 2013 - 9:27

Khub bud yekam kholasash kon azizam Wink shomaha khab nadarin?!kale sahar dastan mikhunin?!

با وقت اندکی که دارم فقط

نوشته sex and love در 23. January 2013 - 10:33

با وقت اندکی که دارم فقط تونستم پاراگراف اولشو بخونم . این قلم واسم آشناست . میدونم کار کیه . در اولین فرصت میخونم و کامنتمو میذارم

این داستان رو من چند وقت پیش

نوشته شیرجوان... در 23. January 2013 - 10:34

این داستان رو من چند وقت پیش تو سایت لوتی خوندم
از اینکه کپی کردی و اسمشو عوض کردی دستت دردنکنه

كارى به اينكه خودت نوشتى يا

نوشته ghalbe mesin در 23. January 2013 - 12:58

كارى به اينكه خودت نوشتى يا نه ندارم، داستان خوبى بود به جز معدود غلط هاى ويرايشى مشكل خاصى نديدم، موضعش خوب بود و از فلاش بكها هم خوب استفاده شده بود ، توصيف زمان و مكان هم خوب بود و صحنه سكس هم با احساس وصف شده بود كه توانايى نويسنده رو ميرسونه، در كل خوبه ، منتظر ادامه اش ميمونم. مرسى

قشنگ بود. لطفا ادامش زود اپ

نوشته markdivari در 23. January 2013 - 13:51

قشنگ بود. لطفا ادامش زود اپ کن.

قشنگ بود. لطفا ادامش زود اپ

نوشته markdivari در 23. January 2013 - 13:52

قشنگ بود. لطفا ادامش زود اپ کن.

خیلی قشنگ بود

نوشته Aria6403 در 23. January 2013 - 14:28

خیلی قشنگ بود

واااای. این چی بود؟ سه پیج.

نوشته MISS RAMESH در 23. January 2013 - 14:50

واااای. این چی بود؟
سه پیج. تازه با چه اعتماد به نفسیم زده ادامه دارد...
Plain Face

من هم داستان رو دوست داشتم و

نوشته زنِ اثیری در 23. January 2013 - 14:59

من هم داستان رو دوست داشتم و هم قلم نگارنده آن را. امیدوارم ادامه اش هم به زودی آپ شود. فقط خواهش می کنم اگر از جایی کپی شده، لطفاً منبع رو هم ذکر کنید.

ghalbe mesin میگم با نداشتن گ

نوشته امام زاده بیژن در 23. January 2013 - 15:40

ghalbe mesin میگم با نداشتن گ چ پ ژ چی به سرت میادا نه!!!! چه زجری میکشی

نمی دونم دختری یا پسر . اگه پسر باشی بخوای پیام یا ایمیلی چیزی به دوست دخترت بدی
که مثلا" بهش بگی :
عزیزم شارز نداری .........زیده مربوطه: نه
شما: میخوای بکیــــرم خخخخخخخخ

یه صلوات بلند بفرستین بلکه مسئولین رسیدگی کنن

درود بر دوست عزیزی که فکر می

نوشته parvazi در 23. January 2013 - 17:03

درود بر دوست عزیزی که فکر می کنه فراموش شده.با ارش عزیز موافقم شما شدیدا اشنا می زنی. Big Grin

وقتی داستان هیچ ایرادی نداره .و سبک نوشته هم نشون می ده که داستان الهام گرفته از شخصیتهای داستانی

م.مودب پور هستش یعنی فقط 2 نفر تو این سایت می مونه که اینجوری بنویسن.

حتی اگر غریبه هم باشی که نیستی ما دوست داریم.بازم بنویس.عاشق قلمتم.موفق باشی.

همیشه محشربمون دوست عزیز.

عالیییی بود منتظر قسمت بعدیم

نوشته Reza bi gham در 23. January 2013 - 18:21

عالیییی بود منتظر قسمت بعدیم

کار به اینکه خودت نوشتی یا

نوشته .romina. در 23. January 2013 - 18:39

کار به اینکه خودت نوشتی یا کپی کردی ندارم ،واقعا قشنگ بود ادامشو زودتر آپ کن.اما خدائیش اگه کپی کردی منبعشو بذار.

مرسی عالی بود عزیز فقط ی

نوشته جوجه دراکولا در 23. January 2013 - 18:51

مرسی
عالی بود عزیز
فقط ی خواهش از دوستان گلم دارم
توروخدا داستانو نخونده نظر ندین
حیف نیست داستان به این قشنگی و زیبایی با پیامای الکی زیرش داغون بشه و نویسنده ای اینقدر توانا ازمون برنجه؟

آريزونا دو خط از اولش خوندى

نوشته فرينازبانو در 23. January 2013 - 19:06

آريزونا دو خط از اولش خوندى سه خط هم از آخر Smile)
ولى كل ماجرا همين بود داستان شاخه و برگ اضافى زياد داشت

فوق العاده بود

نوشته asemooni در 23. January 2013 - 20:04

فوق العاده بود

يا امام زاده بيزن(جور در

نوشته ghalbe mesin در 23. January 2013 - 20:22

يا امام زاده بيزن(جور در نمياد امام زاده ها همه كلى زن داشتن!!!) ايول كه مشكل جووناى قديمى رو درك كردى! (دل جوون شناسنامه قديمى) داداش فعلا كه دوست دختر ندارم ، در صورت داشتن قطعا فارسى نمينوشتم كه اون مشكل ايجاد بشه!!!

نویسنده عزیز داستانت تقریبا

نوشته Pentagon U.S.A در 23. January 2013 - 21:03

نویسنده عزیز
داستانت تقریبا جایی برای نقد نداره
اینقدر زیبا و شیوا نوشتی که خواننده کاملا" با موضوع داستان درگیر میشه و خودش رو توی همون موقعیت مکانی در کنار شخصیتهای داستان حس میکنه.
فقط کمی داستانت طولانیه که وقتی خواننده به نیمه ی داستان میرسه از خوندن خسته میشه و در انتظار پایانه!!!
منتظر پارت دوم هستم
بهت تبریک میگم برای قلم توانمندی که داری.
دوستان گفتن که امکان داره نویسنده داستان آپلود کننده نباشه و شخصی اونو کپی کرده باشه, این موضوع در تحصین قلم نویسنده تاثیری نداره و کارش قابل تقدیر. اگر هم توسط کسی کپی شده تو سایت شهوانی از اون دوست عزیز هم سپاسگذارم که همچین داستان زیبایی رو به اشتراک گذاشته.
فقط اگر داستان مطعلق به خودت نیست در قسمت بعدی که آپ کردی برای حفظ اصل امانت داری حتما" اسم نویسنده داستان رو ذکرکن.
پیروز و تندرست باشی
(ضمنا" نمره کامل هم تقدیم شد)

Pentagon U.S.Army

Perfect

نوشته L-Nazanin در 23. January 2013 - 22:43

Perfect

میشه اسم کتابی که ازش کپی

نوشته هانیزاده در 24. January 2013 - 3:28

میشه اسم کتابی که ازش کپی کرده بودی رو بگی؟

خوب بود مرسی

نوشته EIS در 24. January 2013 - 6:28

خوب بود Smile
مرسی

ایول قلمت خوب میچرخه بازم

نوشته آیت الله جونور در 24. January 2013 - 7:41

ایول قلمت خوب میچرخه
بازم ادامه بده ولی زیاد تو ابهام داستان رو عمیق نکن یکم ادم زده میشه

خوب بيد;-)

نوشته kosdehkony در 24. January 2013 - 12:39

خوب بيد;-)

ای بابا این روشنک خانوم که

نوشته iyval در 25. January 2013 - 2:26

ای بابا این روشنک خانوم که مهندس برق بود بعدشم بهرام از کُس کرده بودش حالا چطور شد دانشجو خارجی و دختر پرده دار
ای بابا من چقدر خنگولم حتماً قبل مهندس شدنش بوده

طولانی ولی جذاب بود من که لذت

نوشته ¤Marjan¤ در 26. January 2013 - 13:19

طولانی ولی جذاب بود
من که لذت بردم

آریزونا دمت گرم گرم گرم جمله

نوشته bacheh shomal در 26. January 2013 - 22:02

آریزونا دمت گرم گرم گرم جمله آخرت حرف نداشت

آریزونا دمت گرم گرم گرم جمله

نوشته bacheh shomal در 26. January 2013 - 22:03

آریزونا دمت گرم گرم گرم جمله آخرت حرف نداشت

عالی بووووووود

نوشته barge paizii در 30. January 2013 - 1:03

عالی بووووووود

خیلی خوب بود

نوشته negar mj در 30. January 2013 - 11:02

خیلی خوب بود

خیلی قشنگ بود.واقعا لذت

نوشته neginnn در 3. February 2013 - 0:03

خیلی قشنگ بود.واقعا لذت بردم
مهم نیست که داستان با واقعیتی که توشیم تضاد داشته باشه که اگه نداشت که دیگه داستان نمیشد.مهم اینه که نویسنده بتونه با قلمش خوانندرو جذب کنه

داستان کامل فریاد زیر آب

نوشته ساینا جون4 در 3. February 2013 - 2:17

داستان کامل فریاد زیر آب
http://www.shahvani.com/content/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9...