شما اینجا هستید

فصل تازه پریچهر

...قسمت قبل

این داستان ممکنه بر خلاف انتظار خیلیا تموم شده باشه اما با این که بارها گفتم، بازم می گم سعی کنیم خارج از گود نه دیگران رو قضاوت کنیم و نه به جای دیگران تصمیم بگیریم. تمرین خوبیه اگر گاهی به دور از تعصب و خشم و کینه فکر کنیم هیچ چیزی غیر ممکن نیست.
..............................................................

درد، تمام چیزی که حس می کردم درد بود. یه چیزی مثل پتک توی سرم گرومپ گرومپ می کوبید و ول نمی کرد. دهنم خشک شده بود. سعی کردم پلکامو تکون بدم. چشمامو به زور باز کردم اما نور شدید بالای سرم مثل یه سوزن تیز از دریچه باریک پلکای نیمه بازم توی چشمم فرو رفت و باعث شد باز نکرده ببندمشون. اخمامو کشیدم تو هم و به سختی لبامو از هم باز کردم. صدای ناله ضعیفم توی نگرانی صدای فرزین گم شد. دستای سردمو گرفت توی دستای گرمش و در حالی که پرستار رو صدا می کرد اسممو برد "مهتاب جان؟ مهتابم؟ باز کن چشماتو. می شنوی مهتاب؟ صدامو می شنوی؟ مهتاب؟" صدای فرزین اذیتم می کرد. صدای پای آدما. انگار چند نفر همزمان داشتن با سر و صدا از بالای سرم رد می شدن و بلند بلند حرف می زدن. سر و صدا داشت دیوونه ام می کرد. یکی به زور پلکامو از هم باز کرد کرد و همزمان از شدت نور کور شدم. پلکام که افتاد دیگه نتونستم بازشون کنم.درد کم کم بیشتر و بیشتر شد و نذاشت دیگه به سر و صداهای اطرافم فکر کنم.
نمی دونم چند روز گذشت. نمی دونستم اصلا چند شنبه است. صدای پا و بلافاصله صدای فرزین توی اتاق پیچید "امروز روز آخریه که می تونی اینجوری خیره بشی به این پنجره که نمی دونم چه جذابتی واسه تو داره! تا چند ساعت دیگه می ریم خونه" توجهی به سکوت من نکرد و ادامه داد "ولی عوضش حسابی استراحت کردیا. فکرشو بکن الان پرونده ها تو دفترت دادشون در اومده که مهتااااب کجایییی؟" حتی لحن شوخ و کشدار فرزین موقع گفتن اسمم نتونست اخمامو از هم باز کنه. از وقتی بهوش اومده بودم و حواسم اومده بود سر جاش، نتونسته بودم توی چشماش خیره بشم. خودشم فهمیده بود نگاهمو ازش می دزدم. حس کرده بود ازش فرار می کنم اما به روم نمی آورد. نمی دونم مراعات دست شکسته و سر باندپیچی شدمو می کرد یا دلش نمی خواست تو بیمارستان در مورد اون شب حرفی بزنه. اون شب لعنتی. شبی که حامد زیر پاهاش لهم کرد. هق هق می کردم و پامو روی پدال گاز فشار می دادم. مثل سیل داشت از آسمون بارون می بارید و تا برسم به دفترم نزدیک بود چند بار تصادف کنم. به سختی تونستم امان رو متقاعد کنم که طوری نشده و حالم خوبه. معلوم بود باور نکرده که چیزی تو دفتر جا گذاشتم اما چیز دیگه ای هم به ذهنم نرسید که بگم. ساعت از 8 شب گذشته بود. از خودم متنفر شده بودم. از این که باید اون وقت شب برگردم دفتر تا لباسامو عوض کنم و آرایش مسخرمو پاک کنم و برم خونه، از خودم چندنشم می شد. مهتاب مغرور در من فرو ریخته بود و مهتابی رو که شکسته و درهم داشت هق هق می کرد، نمی شناختم. هنوز دستای لرزونم کلید رو توی قفل ننداخته بود که صدای آه و ناله یه زن خون رو تو رگام خشک کرد. فکر کردم شاید خیالاتی شدم ولی وقتی گفت "سهراب بکن تو... وااایی مُردم سهرااااااب..." وقتی صدای آه و ناله هاشون تو هم قاطی شد یخ کردم. فکرشم نمی کردم سهراب دوست دخترشو ورداره بیاره تو دفتر. امان رو هم لابد یه جوری دست به سر کرده بود. اون لحظه برام مهم نبود که سهراب داره دوست دخترشو تو دفتر وکالت من می کنه. به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که با اون سر و ریخت چطوری برم خونه. تو دلم به خودم گفتم الهی بمیری مهتاب که نسنجیده خودتو انداختی وسط چنین وضعیت مسخره ای. پیش از این که صدای آه و اوه حشریشون و جااان گفتنای کشدار سهراب بیشتر رو مخم رژه بره برگشتم تو پارکینگ. با دیدن عفیفه آه از نهادم بلند شد. با اون سر و ریخت و حال و اوضاع خجالت می کشیدم ازش. از طرفی هم دلم نمی خواست باز بابت دیه ازم تشکر کنه. بر خلاف انتظارم کنجکاوی نکرد. دلِ نگران و نگاه مهربونش کار خودشو کرد و بدون این که بفهمم چند ساعتی رو توی خونه کوچیک ولی گرمشون گذروندم. جوشونده گل گاو زبون تنها چیزی بود که عفیفه تونست به زور به خوردم بده. خیلی فهمیده بود. امان رو فرستاد از خونه بیرون و بدون این که چیزی بپرسه غیر مستقیم با لهجه شیرین افغانش بهم گفت که نگران نباشم و مشکلی که پیش اومده حتما درست می شه. گفت که همیشه دعام می کنه. فقط تونستم در جوابش یه لبخند سرد بزنم. عجیب بود که اون شب فرزین بابت دیر کردنم تماسی نگرفته بود ولی تماسای حامد اعصابمو ریخته بود به هم. هر چی بیشتر می گذشت دلهره و اضطرابم بیشتر می شد. باید می رفتم. به خودم گفتم بالاخره که چی؟! تا کی می خوای تو خونه امان و عفیفه بمونی؟! باید برمی گشتم خونه. باید با فرزین رو به رو می شدم. باید بهش می گفتم که چه غلطی کردم. حق داشت بدونه.
وقتی نشستم پشت رل با تردید اس ام اس حامد رو باز کردم "برومند نمی خواد زنشو طلاق بده. فقط می خواد زهرچشم بگیره ازش. اون احمقم مثل من هنوز عاشقه. به زنش بگو گند نزنه به زندگیش" اون شب تا منو نمی کشت صبح نمی شد. شوک پشت شوک. دیگه طاقت نداشتم. سر در نمیاوردم از کارای حامد. می خواست دیوونم کنه. نگاه آشناش، لحن دلتنگش و مهتاب گفتناش داد می زد که همون حامد چند سال پیشه. همونی که می گفت عشق اول و آخرشم. باور نکرده بودم حامدی رو که مثل سگ از خونش پرتم کرد بیرون. یه جایی ته دلم باور نکرده بودمش و حالا داشت می گفت که هنوز عاشقمه. حالا داشت عذاب وجدانمو بیشتر می کرد.
استارت زدم و جلوی چشمای نگران امان پیچیدم تو خیابون. نه بارون قصد بند اومدن داشت نه اشکای من. حرفای حامد توی تختخواب دست از سرم بر نمی داشت. تازه می فهمیدم چه به روز حامد آوردم. وقتی با تنفر خیره شد تو چشمام و خودشو ریخت بیرون "تو اولین زنی نیستی که روی این تخت با من خوابیده. آخری هم نیستی. حسابش از دستم در رفته. دخترای مجرد، زنای بیوه، زنای شوهردار، جنده بالاشهری، جنده تخت طاووسی... با هر مدل زنی که تصور کنی خوابیدم. همه هم برای فقط یک شب. زنا ارزششو ندارن. همشون به درد فقط یک شب می خورن. بعد هم باید مثل تفاله تفشون کرد تو جوب کنار خیابون. همون طوری که تو منو تف کردی. واسه چی زن من نشدی؟ واسه پول؟! واسه خونه؟! واسه ماشین؟! حالا همه چی دارم اما شماها ارزششو ندارین. خود تو! ارزششو داری؟! شوهر بدبختت لابد مثل خیلی از مردای احمق دیگه فکر کرده ارزششو داری که اومده تو رو گرفته. نمی دونه تو هم هیچ فرقی با اون یه شبه ها نداری! داری؟!" صداش دیگه بلند شده بود "فرق داری لامصب؟!"
حرفای تلخ حامد و بارون یکریز و صدای برف پاک کن و عذاب وجدان دو طرفه ام نسبت به حامد و فرزین داشت خوردم می کرد. اشک می ریختم و به خودم لعنت می فرستادم. بدون این که از پشت اشکام ببینم کی زنگ زده به امید این که فرزین باشه گوشیمو جواب دادم. می خواستم بهش بگم دیگه هیچ وقت توی اون خونه منتظرم نباشه چون من ارزششو ندارم اما صدای حامد بود. این مهتاب گفتنا مخصوص حامد بود "کجایی مهتاب؟! چرا جواب نمی دی اون گوشی لعنتیو؟!" در حالی که از شدت گریه نمی تونستم درست صحبت کنم با تمام توانم داد زدم "چی از جونم می خوای؟ چرا دست از سرم بر نمی داری؟ مهتاب مرد... واسه چی زنگ زدی به زنی که یه شبه است؟! به زنی که ارزششو نداره... به زنی که..." حامد فقط سعی می کرد آرومم کنه. قربون صدقه ام می رفت و التماس می کرد آرامشمو حفظ کنم. به غلط کردن افتاده بود "مهتاب باید باهات حرف بزنم. مهتاب جون من آروم باش بذار صحبت کنیم. عصبانی بودم. نباید اون حرفا رو می زدم. مهتاب خواهش می کنم. خودتو کنترل کن. آروم بزن کنار و بذار حرف بزنیم. اصلا پاشو بیا این جا... مهتاب..." پامو روی پدال گاز فشار می دادم و اشک می ریختم و به خودم بد و بیراه می گفتم. صدام با صدای نگران حامد قاطی شد و گاز دادم و چند لحظه بعد یه صدای مهیب همراه خورد شدن شیشه ها تمام صداهای توی سرمو خفه کرد.
فرزین با برگه ترخیصم برگشت و کمک کرد لباسامو عوض کنم. دلم می خواست هیچ وقت به اون خونه برنگردم. دلم می خواست مرده بودم. حق با حامد بود. من لیاقت این زندگی رو نداشتم. منم مثل تخت طاووسیا یه شبه بودم.
هفته اول خونه حسابی شلوغ بود. مامانم و مامان فرزین اصرار داشتن بمونن و تو کارای خونه کمکم کنن که فرزین تکلیف همه رو روشن کرد و محترمانه فرستادشون سر خونه زندگیشون. ظاهرا زمان رو به رو شدن با واقعیت داشت می رسید. وقتی مامان فرزین پیش از رفتن برای آخرین بار دور سرم اسپند دود کرد، یه لحظه نگاهم گره خورد تو نگاه فرزین. دلم می خواست زمین دهن باز کنه فرو برم توش.
خونه که خلوت شد. فرزین نشست رو به روم. از نگاهش هیچی نمی تونستم بفهمم. بالاخره سکوت بینمونو شکست "اون شب که دیر کردی با این که مثل همیشه نگرانت شدم ولی فکر کردم زنگ زدن چه فایده ای داره وقتی تو اهمیت نمی دی. تصمیم گرفتم فقط بشینم ببینم کی پیدات می شه و چه جوابی داری اما ساعت از 12 گذشت و نیومدی. وقتی دیدم گوشیت خاموشه خودمو سرزنش کردم بابت تماس نگرفتنم. مجبور شدم اون وقت شب زنگ بزنم به سهراب. نگرانیمو بیشتر کرد وقتی گفت بعدازظهر از دفتر زدی بیرون!"
سکوت فرزین نشون دهنده این بود که منتظر توضیح منه. دیگه وقتش بود ولی چطور باید بهش می گفتم؟ چه توضیحی می دادم که جلوی چشمام شخصیت و غرورش خورد نشه؟ وقتی با سرعت چراغ قرمز رو رد کردم و پیچیدم توی بزرگراه دلم می خواست همون موقع یه ماشین بکوبه بهم و بمیرم و راحت بشم ولی شکسته شدن دست چپم و پیشونیم و چند ساعت بیهوشی بعد از چپ کردنم از نظر همه معجزه بود و حالا باید به پاس زنده موندنم همه چیز رو برای فرزین توضیح می دادم و زندگیمونو با خاک یکسان می کردم. نمی تونستم تو چشماش نگاه کنم. ترجیح دادم حاشیه نرم و خودم و اونو کمتر دق بدم. بدون این که نگاهش کنم گفتم "اون شب خونه حامد وارسته بودم. وکیل شوهر موکلم پریچهر وَ... در واقع... کسی که پیش از خواستگاری تو قرار بود با هم ازدواج کنیم... اما من بعد از چند سال عشق و عاشقی به خاطر بی پدری و بی پولیش دست رد به سینه اش زدم و زن تو شدم." نفسم به سختی بالا میومد. ناخودآگاه نگاه غمگینم افتاد تو نگاه شوکه فرزین. خیره تو چشمام ولی با تردید گفت "تو که تا دیروقت خونه سرایدار ساختمون بودی" لبامو روی هم فشار دادم و سعی کردم نذارم اشکام سرازیر بشن. نمی خواستم اشکام باعث بشه فکر کنه می خوام جلب ترحم یا طلب بخشش کنم. دلم می خواست ازم متنفر بشه. دلم می خواست از اون خونه پرتم کنه بیرون تا دیگه مجبور نشم با دیدنش بیشتر عذاب بکشم. بی توجه به پتکی که باز داشت توی سرم می کوبید، تمام توانمو جمع کردم و گفتم "غروبش پیش حامد بودم. رفته بودم در مورد پریچهر و منصور باهاش صحبت کنم ولی... قرار نبود ولی... ما با هم... خوابی..." بغضم ترکید و نذاشت جملمو تموم کنم. سعی کردم صدای گریه امو خفه کنم اما بدتر شبیه ناله شد. تمام تنم همراه شونه هام می لرزید. رنگ به صورت فرزین نمونده بود. داشتم جلوش زار می زدم اما حتی پلک نمی زد. یه کم که خالی شدم میون هق هق گریه، خیره تو نگاه ناباورش نالیدم "نمی خوام ببخشی. می دونم بد کردم. می دونم لیاقتتو ندارم. ولی... فقط می خوام بدونی که... نا... خواسته بود... نمی خواستم بهت خیانت کنم... نمی خواستم... نفهمیدم چطور شد. نفهمیدم چه غلطی کردم. نفهمیدم... فقط بذار برم. نذار بیشتر از این عذاب بکشم. تمام تلاشمو کردم که اون شب پام به خونه نرسه... همون شب خواستم خودمو راحت کنم اما انگار مستحق مردن و راحت شدن نبودم..."
نگاهمو دوخته بودم بهش. منتظر هر حرکتی بودم اما بعد از چند دقیقه سکوت که برای من مثل قرن گذشت بدون این که نگاهم کنه سرشو گرفت بالا و چند لحظه چشماشو بست. نفسشو که بیشتر شبیه آه بود با صدا داد بیرون و بدون حتی یک کلمه حرف سوئیچشو از روی میز برداشت و از خونه زد بیرون و صدای کوبیده شدن در کوبیده شد توی سرم.
فرزین اون شب و شب بعدش خونه نیومد. جرات نداشتم بهش زنگ بزنم. هر دو شب رو روی کاناپه خوابیدم. دلم نمی خواست تن گناهکارم به تخت دو نفرمون بخوره دیگه. روز دوم با دست سالمم شروع کردم به جمع کردن چند تا تیکه لباس و وسایل شخصیم. آروم تر شده بودم و دیگه اشک نمی ریختم. پامو که توی اتاق خواب گذاشتم چهره کبود و داغون مهتاب توی آینه برام غریبه بود. از توی آینه نگاهم به عکس عروسیمون روی دیوار افتاد. صدای زنگ تلفن پیچید تو آه بلندم. بر خلاف تصورم نه مامان بود نه مامان فرزین، سهراب بود که گفت "آقای وارسته اینجان و می خوان حتما با شما صحبت کنن." وا رفتم. حامد تو دفتر من چی کار می کرد! گوشیم تو تصادف خورد شده بود و تو اون مدت به تنها چیزی که فکر نکرده بودیم یه گوشی تازه بود. خودم هم از خدام بود یه مدت از دنیای اطرافم بی خبر باشم. صدای حامد توی گوشی پیچید "یه شماره بده که بتونم باهات تماس بگیرم وگرنه مجبور می شم همین جا حرفامو بزنم." نمی خواستم جلوی سهراب حرفی بزنه. شماره خونه رو دادم و چند دقیقه بعد با موبایلش زنگ زد. صداش شاکی بود "چی کار داری می کنی مهتاب؟! داری گند می زنی به زندگیت؟ این دری وریا چیه به شوهرت تحویل دادی؟ دیوونه شدی؟ چی تو سرته مهتاب؟" دیگه تحمل مهتاب گفتناشو نداشتم. وقتی مهربون بود، وقتی صداش صدای همون حامد همیشگی بود قلبم از تن صداش زیر و رو می شد. نمی دونست با من داره چی کار می کنه. این چه عشقی بود که بعد از چند سال دوباره سر باز کرده بود. این چه عشقی بود که داشت نابودم می کرد. با صدای لرزون گفتم "دیگه نمی خوام تا اسم فرزین تو شناسناممه باهام تماس بگیری. دیگه نمی خوام صداتو بشنوم. دیگه نمی خوام..."
پرید وسط حرفم "ببین مهتاب شوهرت اومده بود دفتر من. گفت اومده مرد و مردونه حرف بزنیم. می خواست بدونه جریان چیه. چرت و پرتای تو رو باور نکرده. هر مرد دیگه ای هم بود با شناختی که من از تو دارم باورش نمی شد. لعنتی گند نزن به زندگیت. به خاطر من. مهتاب یک بار، همین یک بار رو به من نه نگو. بذار ببخشمت. بذار تموم بشه این همه درد. نمی خوام زندگیت خراب بشه. بهش گفتم اومده بودی در مورد برومند و زنش صحبت کنی. گفتم رابطه ما همون چند سال پیش به انتها رسید وگرنه الان خانم شکوهی همسر شما نبود. بهش گفتم من اون شب بابت جواب ردی که بهم داده بودی از کوره در رفتم و عصبانی شدم و تهدیدت کردم که به شوهرت می گم با من رابطه داشتی. گفتم تو هم ترسیدی حرفای من زندگیتو به هم بزنه واسه همین اون دری وریا رو سر هم کردی که با جدایی عذاب وجدانت بابت پنهان کردن عشق و عاشقی قبل از ازدواج و این دیدار اتفاقی کم بشه. بهش گفتم ما وکیلا وکیل مدافع دیگرانیم و به خودمون که می رسه از کوزه شکسته آب می خوریم." نفسم بند اومده بود. حامد دوباره اسممو صدا کرد "مهتاب؟ حواست هست به من؟ گند نزن به زندگیت. شوهرت باور نکرده حرفای تو رو. هر چی من بهش گفتمو باور کرد. مهتاب می شنوی چی می گم؟ فقط می خواست بدونه هنوزم بین ما چیزی هست یا نه. بهش اطمینان دادم که هیچی جز یه رابطه کاری اتفاقی نبوده. مهتاب هر چی بوده تموم شده. جون حامد خر نشی خراب کنی؟ مهتاب؟ مهتاب؟" جون نداشتم گوشی رو توی دستم نگه دارم. دستام می لرزید. سر جام نشستم رو زمین کنار لباسایی که دورم ریخته بودم و گفتم "چطور می تونم دروغ به این بزرگی بهش بگم حامد؟!" صدای حامد باز زیر و روم کرد "قربون حامد گفتنت بشم. تموم شده هر چی بوده. اون شب هر اتفاقی افتاد بین حامد و مهتاب چند سال پیش افتاده نه اینی که الان هستیم. فدات بشم نذار یک عمر عذاب بکشم بابت به هم خوردن زندگیت. دردمو از اینی که هست بیشتر نکن مهتاب. این تنها چیزیه که ازت می خوام و قول می دم دیگه هرگز نه صدامو بشنوی نه منو ببینی. من تمام توانمو برای متقاعد کردن شوهرت گذاشتم و مطمئنم باورم کرده. اگر حرفای تو رو باور کرده بود یا حتی شک کرده بود نمیومد پیشم. با شخصیت تر از چیزیه که فکرشو می کردم. مهتاب از دستش نده. تا پای مرگ رفتی کافیه به خدا. حتی بهش حقیقت رو گفتی اما نخواسته باور کنه. شوهرت اصلا تو کتش نمی ره که تو... مهتاب قول بده به من که خراب نمی کنی. قول می دی؟"
می دونستم داریم خودمونو گول می زنیم ولی اون شب به حامد قول دادم. لزومی نداشت بیشتر از اون ناراحتش کنم. فرزین که برگشت خونه بهم گفت که رفته حامد رو دیده. گفت براش خیلی سخت بوده ولی زندگی شوخی نیست و حاضر نیست به این راحتی زندگی چند ساله رو ببوسه و بذاره کنار. گفت "تو آدم چنین کاری نیستی. اون مردی هم که من دیدم بهش نمیاد اهلش باشه." اشک تو چشمام جمع شد. دلم می خواست بمیرم. سر در نمیاوردم. فرزین خودشو به نفهمی زده بود یا واقعا باور نکرده بود؟! ظاهرا به مهتاب جدی و مدافع حقوق دیگران بیشتر اعتماد داشت تا به مهتاب بی دفاع و در هم شکسته.
اون شب توی اتاق خواب پیش از این که بخوابه اومد پشت سرم. لباسام هنوز روی زمین ولو بود. تو آینه میز توالت خیره شد تو چشمام. دستاشو روی موهام کشید و گفت "واسه من تو اولین زن و اولین عشق زندگیم بودی. ظاهرا من عشق اول زندگیت نبودم هیچ وقت ولی... این برام مهم نیست... فقط بهم بگو... راستشو بگو... هنوزم دوسش داری؟" انگار یه سطل آب یخ ریخت رو سرم. هنوز صدایی ازم در نیومده بود که گفت "فقط یک کلمه. آره یا نه؟" چطور می تونستم فرزین رو نبینم؟ چطور می تونستم دوسش نداشته باشم؟ با اطمینان چشم دوختم تو چشماشو گفتم "نه" نفسشو داد بیرون و دیگه چیزی نگفت و از اتاق رفت بیرون.
نمی دونم لرزم به خاطر یادآوری اتفاقات افتاده است یا سرمای بهمن ماه. حس می کنم این بهمن سردترین بهمن زندگیمه. بخاری ماشینو روشن می کنم. دلم می خواد برگردم توی رختخوابم. به آغوش گرم فرزین. دلم می خواد زمان به عقب برگرده. به اون غروب کم رنگی که پریچهر با پالتو و بوت زرشکی و رنگ پریده اومد توی دفترم و گفت طلاقشو از منصور بگیرم...
آینه ماشینو روی خودم تنظیم می کنم. رد بریدگی های شیشه روی صورتم و رد شکستگی، روی پیشونیم برای همیشه مونده. ردی که منو یاد بزرگ ترین اشتباه زندگیم میندازه. فرزین می خواست برای باز کردن گچ دستم باهام بیاد، با این که دلم براش خیلی تنگ شده ولی نذاشتم. بیشتر از یک ماهه که ندیدمش. بیشتر از یک ماهه که سهراب نتونسته دوست دخترشو بیاره دفتر من چون من شبا اون جا می خوابم. فرزین ازم خواسته برگردم. بهم گفته وقتی چیزی بین من و حامد نیست لزومی نداره از هم جدا بشیم و زندگیمونو خراب کنیم. اما هنوزم عذاب وجدان نذاشته خودمو به زندگی باهاش راضی کنم. هنوزم نمی دونم حرفای منو باور کرده و بخشیدتم یا ترجیح داده حرفای حامد رو باور کنه.
پریچهر از پرورشگاه بهم زنگ زد. دلش ضعف رفته بود با دیدن بچه های قد و نیم قد. قاعدتا باید خوشحال میشدم وقتی اون همه اشتیاق توی صداش موج می زد، اما حتا نتونستم بهش تبریک بگم یا از خوشحالیش ابراز رضایت کنم. یه زندگی به چه قیمتی درست شد و یه زندگی به چه قیمتی از هم پاشید؟ کجا اشتباه کردم؟ عاشق شدنم اشتباه بود یا ازدواجم؟ ادامه تحصیل و بلند پروازیم اشتباه بود یا کار کردن تو دفتر بهترین استاد دانشکده؟ شاید هم... از کجا مهره های این دومینو شروع کرد به فرو ریختن؟
بخاری ماشین حالمو بهتر کرده. راه میفتم سمت دفتر. دلم می خواد بهار زودتر از راه برسه. یخا آب بشن. سرما تموم بشه. بدون فکر پرونده ها یه مدت طولانی به خودم مرخصی بدم. به سلیقه فرزین خرید کنم. رد گذشته رو بفرستم زیر یه خروار کرم پودر و پنکک و رژ گونه و برگردم به آغوش گرم فرزین. دلم می خواد، ولی هر بار که توی آینه به خودم نگاه می کنم فکر می کنم چنین چیزی تقریبا محاله مگر این که بهار با اومدنش فصل تازه ای تو زندگیمون باز بکنه...

نوشته: پریچهر

داستان سکسی:

4.18182
نمره شما: هیچ میانگین 4.2 (77 votes)

نظرات

فدای قلمت که اینقدر روان و زیبا مینویسه
خوشحالم که مهتاب با وجدانش در گیر شد و خوشحالتر که زنده موند
داستان از نظر من عالی تموم شد و احساس بدی تو ذهن و روحمون از شخصیتهاش به جا نذاشت . ترکیب خوبی از عقل و احساس
در مورد قضاوت نکردن گفتی
اما من گوش نکردم و کار خوبی کردم BiggrinKiss 2

بالا
0 لایک

پریچهر عزیزم.نمیدونم من خیلی دلم گرفته یا داستان تو اینهمه غصه داشت.
تاوان بعضی اشتباها خیلی سنگینه. شاید چندین تا بهارو زمستونم بگذره بازم اون زخما خوب نشه.
از حامدها متنفرم. کسایی که خودخواه ترین آدمان. نه مهتاب براش مهم بود نه فرزین.فقط عذاب وجدانشو کم کرد...
مرسی پریچهر عزیزم.خسته نباشی.

بالا
0 لایک

پريچهر عزيز
ممنون از زحمتى كه براى نوشتن اين داستان كشيدى، واقعا زيبا و گيرا بود، همه چيز بجا و عالى بود اما غلط تايپى داشتى!!!
بعد از خوندن قسمت قبل اميدوار بودم يه چيزى گارد بدم نسبت به اين خيانت رو بهتر كنه، تو اين قسمت عذاب وجدان مهتاب دليل خوبى بود تا حالم بهتر بشه، اما از حامد بيشتر بدم اومد، مهتاب كاملا نا خواسته و اتفاقى تو اين دام افتاد در حالى كه حامد با نقشه ى قبلى و هدف اينكار رو كرد.
پريچهر جان بهت تبريك ميگم به خاطر قدرت بالاى نويسندگى كه دارى، وقتى آدم يه داستان رو ميخونه و ازش احساس ميگيره و به كاراكتراش فكر ميكنه يعنى نويسنده تونسته كارش رو به نحو احسن انجام بده، به پاس زحمتت پنج قلب سرخ به داستانت هديه شد، هرچند ناچيزه، اما بيشترين بضاعت ماست.
منتظر نوشته هاى بعديت هستم

بالا
0 لایک

درود پریچهر گرامی
خسته نباشید ، دست گلتون درد نکنه
زیبائی کار نویسنده تیزهوش در این است که با زرنگی خاص خودش باصطلاح توپ را به زمین خواننده انداخته است ، که خودش پایان قصه را براساس سلیقه خودش به پایان برساند. پس داستان پریچهر هزاران پایان میتواند داشته باشد.
پریچهر عزیز بالاترین امتیاز را تقدیم داشتم ضمنا امیدوارم آخرین کامنت قسمت قبل که پس از خواندن همه داستانهایت گذاشته بودم را دیده باشی.

عزت زیاد
داریوش

بالا
0 لایک

پریچهر عزیز درود و ارادت
خب من چی بگم؟!جز اینکه بازم گل کاشتی بانو.
فقط یک نکته و اینکه دستام بعد از خوندن نوشته ات بیحس شده بود.
سنگینی غم مهتاب رو کاملا میتونستم روی قلبم احساس کنم.
این رو هم میتونم بذارم پای قلم تاثیرگذارت....
بالاترین امتیاز شهوانی بیشترین بضاعتمون هست که تقدیم کردم.

بالا
0 لایک

SNRNR:
با 2 هفته کاربری داستانهای نویسنده هارو یادته؟ دهنتو گل می گیری یا گل بگیرم برات نفلههه؟تابلوووووووووووووووووووو. فکر کردی اینجوری می تونی بین نویسنده ها شکراب کنی که خودت بیای بالا؟ محیط مجازی انقد مهمه برات ؟ بدم میام از ادمایی که پشت 1000 تا نقاب مخفی می شن و مردیشونو به یک زن نشون می دن.بی شخصیت.

بالا
0 لایک

پریچهر عزیز.
این قسمت غوغا کردی.
خیلی قشنگ بود. یادم نمیاد که داستانی به این قشنگی خونده باشم.
تاثیرگذار و آموزنده.
آفرین.
دست مریزاد.ایول.
قلمت طلا و سایه ات پایدار.دست و پنجه ات درد نکنه.
تو بهترینی.

بالا
0 لایک

سلام
دوستان هميشه،پريچهر و صد البته داستاناش و مورد ستايش و تمجيد قرار دادند،و مطمئنا لايق اين تعريف تمجيد ها بوده،ولي بخت و اقبال کوته من هميشه اين لطف رو از من گرفته که داستان هاي پريچهر عزيز رو بخونم،تا "فصل تازه پرچهر"،که واسه من هم فصل تازه اي واسه خوندن داستان هاي خوب.
از قرار معلوم بانو يکي از پيشگامان داستان نويسي سريالي سايت هست،که الان داره يک سري تغييراتي رو در روال داستان ها اعمال ميکنه،البته اين کار بسيار بجاست، و بيشتر کاربر پسند.(نبوغت کاملا شايسته ي تقديره نويسنده ي عزيز)
محتواي داستان هم اشاره به موضوع خيانت داره،در اينجا هم نويسنده از نبوغ خودش بهره برده و خواسته خيانت و در قالبي جديد به مخاطبان نشون بده،که درسته قالبي خوبي براي اين موضوع نيست ولي يک نوآوري به حساب مياد،و مناسب نبودن قالب چيزي از ارزشش کم نميکنه.
اين نبوغ حتي خودش و در به کار بردن توصيفات نيز نشون ميده"چيدن دومينو"يکي از همين توصيفات هست که مطمئنا يکي از نقاط قوت داستان و بيشتر نويسنده مي باشد.
اگه بخواهيم بعد اجتماعي داستان و هم بررسي کنيم،اين سري مسائل زائيده زندگي طبقات پولدار جامعه ماست،و نويسنده در اين قسمت،قشر کمي از جامعه ي ما رو مخاطب قرار داده،چرا که طبقات متوسط و کم بضاعت به حدي کافي مشکل واسه حل کردن دارن که فرصت نميکنن واسه زندگيشون،و خودشون مشکل تراشي بکنن.
با توجه به اينکه نويسنده نويد ادامه دار بودن اين موضوع رو ميده انتظار بحث بررسي بيشتر موضوع نيز دور از ذهن نيست.
در کل بررسي ميتوان داستان رو در رديف داستان هاي عوام پسند طبقه بندي کرد.
تادرودي ديگر...

بالا
0 لایک

پريچهرعزيزم واقعالذت بردم ازاين قلم شيوايى كه دارى...ازمعدودداستانهايى بودكه من بانويسنده همذات پندارى شديدى داشتم وباهرلحظه ى مهتاب وغمهاش غمگين ميشدم ودلم ميگرفت...موفق باشى گلم

بالا
0 لایک