فقط یه شب مال من باش

کابووس زندگی را به امید رسیدن به رویای مرگ میگذرانیم

به نام خدا
میخوام قصه عشقموبگم قصه ناکامی ی دل .عاشقش بودم از بچگی با عشقش رشد کردم بچه که بودم نمیدونستم به عنوان چی دوسش دارم اخه بچگی وفکرای بچگانه محمد پسردایی من بود عشق و زندگیم همیشه پشت نگاهم عشقمو پنهون میکردم خونه ما بالای خونه ی اونا واتاق محمد دقیقا زیر اتاق من .سه سال باهم اختلاف سنی داشتیم ولی اکثراوقات باهم بودیم مثل همه منو ی بچه فرض نمیکرد گاهی اوقات تو مسائل مختلف باهام مشورت میکرد منم تا اونجایی که می تونستم کمکش میکردم محمد پاک ترین پسری بود که دیده بودم با هیچ دختری رابطه نداشت چون اونقدر صمیمی بودیم باهم که اگه باکسی بود به من میگفت همه میگفتن عین خواهربرادرن توهمه چی باهمن ولی من نمیخواستم محمد برادرم باشه من رابطه ای فراتراز خواهر برادری را می خواستم .اما چه طور فریاد میزدم دوستت دارم وقتی صدایم در گلوخفه شده بود گاهی به اتاقش میرفتم باسلیقه خودم دکوراسیون اتاقش را عوض میکردم و همیشه به خاطرسلیقم تحسینم می کرد .دلم می خواست به عشقش اعتراف کنم خسته شده بودم همیشه می گفتم حتما از نگاهم میفهمه عاشقشم حتما اونم منو دوست داره باهمین افکار به خودم ارامش میدادم .ی زمانی شد که بابا ومامان من همراه بادایی وزندایی رفتن مکه وقرار شد شبا من برم خونه داییم اینا پیش محمد ودختر داییم هدیه که دوم راهنمایی بود اخه بابام قدر چشماش به محمد اعتماد داشت وحتی ی لحظه هم نگران این نشد که من شبا خونه داییم اینا پیش ی پسر جوون باشم همه اونو برادرمن میدونستند به جز خودمن .اون موقع من 17 سالم بود وامیر20 سالش .شبامن تواتاق هدیه که ی دیوار تااتاق محمد فاصله داشت می خوابیدم ی شب هدیه که خوابش برد بلند شدم به دیوار مشترک اتاق هدیه ومحمد تکیه دادم وبی صدا اشک ریختم خسته بودم ازین عشق پنهان بلند شدم رفتم به اشپزخونه تای لیوان اب بخورم که دیدم چراغ اتاق محمد روشنه ی دفعه ی فکری تو سرم اومد باید میرفتم باید میرفتمو غرورمو قربانی عشقم میکردم در اتاق محمدو زدم بعداز چند ثانیه
-کیه
-منم هستی
-بیاتو
رفتم تو. ی اتاق 12 متری که گوشه سمت چپش کنار پنجره ی تخت با رو تختی اسپرت ادیداس سفید مشکی گوشه سمت راست هم ی میز تحریر بغل میز تحریر هم کمد لباس و... این اتاقو باهم چیده بودیم ولی چرا الان فکر میکردم برای بار اوله که داخل این اتاقو میبینم
-هستی ،هستی

باصدای محمداز افکارم خارج شدم
- هان سلام
روی تختش نشسته بودو پاهاشوتوبغل گرفته بود خنده ای کردوگفت
-چته هستی چرامثل دیوونه ها نگاه می کنی مگه تا حالا اتاق منو ندیدی
-محمد می خوام ی چیزی بهت بگم به خدا محمد گفتنش برام خیلی سخت بوده هست ولی نه سخت تر از پنهون کردنش
-هستی حرفتو بزن داری نگرانم می کنی مشکلی پیش اومده ؟
-نه نه محمد صبر کن خودم میگم .......بزار اصلا اینطوری واست بگم می خوام ی داستان بگم
-هستی مطمئنی حالت خوبه
-اره تو فقط گوش کن اینقدر سوال نپرس
ی دختری بود که از وقتی زبونش تونست عشقو تلفظ کنه زیر لب می گفت عاشقشه از وقتی تونست قلبش وسعت عشقو درک کنه فقط عشق اون پسرتوی قلبش بود هر روز منتظر بود پسر بیاد وبه عشقش اعتراف کنه ولی همچین روزی نرسید وبالاخره دختر مجبور شد خودش به عشقش اعتراف کنه

محمد دخترک قصه من منم و عشق دخترک تو.رنگ محمدبه زردی گرایید لرزش دستاشومیدیدم کاملا معلوم بود شوکه شده بی صدا اشک می ریختم محمد هم مروارید اشکی گوشه چشماش بود سرشوپایین انداخت وگفت
-هستی چرا گفتی اخه چرا می خوای عذابم بدی هستی من تازه امشب داشتم با خودم کلنجار می رفتم که بیام پیش تو واز عشقم باهات صحبت کنم مثل همیشه که خصوصی ترین مسائل زندگیم رو اول به تو می گفتم اره امشب تصمیم گرفتم بیام پیش تو واز عشقم باهات حرف بزنم ولی نه درباره عشقم به تو درباره..............................عشقم به ی دختر دیگه
پاهام سست شد زانوهام بی رمق باورم نمیشد رو زمین زانو زدم
-هستی حالت خوبه.به طرفم اومد-هستی تو نزدیکترین کس زندگیم بودی کسی که هر موقع ازش کمک خواستم دست رد به سینم نزذ .هستی به تو همیشه به چشم نزدیکترین دوستم نگاه می کردم فرشته ی کوچیکی که توی همه ی روزام نقش داشتی هستی هیچ وقت به چشم ی بچه بهت نگاه نکردم ولی الان اقرار می کنم این ی عشق بچگانه است تو اون قدر خوبی که هر مردی می تونه در کنارت خوشبخت باشه

-بسه دیگه اینا رو میگی که وجدانت ناراحت نباشه اینارو میگی که مثلا بگی مردی خیلی نامردی محمد خیلی .ناخداگاه به سینه محمد مشت میزدم گریه می کردم محمد تو مال من بودی توفقط تو رویاهای منبودی از روزی که دست چپ وراستمو شناختم عشق تو توی قلبم بوده اون وقت تو .................... –هستی اروم باش هستی توروخدا اروم باش

ی دفعه در اتاق باز شد وهدیه بود که باچشمای گرد شده مارا تماشا می کرد هدیه اومد جلو در حالی که اشک توی چشماش بود گفت هستی جونم چی شده چرا گریه می کنی دستاشو اورد رو صورتم واشکام که بی محابا صورتم رو خیس کرده بود رو پاک کردو عصبانی به محمد نگاه کردوگفت مگه باهستی چی کار کردی که اینجوری گریه می کنه تا محمد اومد حرف بزنه گفتم هیچی هدیه جان دل تنگ مامان اینا شدم باهمه بچگیش باور نکرد ولی من داغون تر از اونی بودم که بخوام ابهام به وجود اومده برای هدیه را رفع ورجوع کنم باوجود اصرار های هدیه برای موندنم به خونه خودمون که طبقه بالا بود رفتم تابتونم بدون نگاه های پر ترحم محمد وپرسشگر هدیه برای عشق از دست رفتم گریه کنم .

نمیدونم چه جوری خودموبه طبقه بالا واتاقم رسوندم وتاتونستم بلندبلند گریه می کردم میدونستم صدام طبقه پایین واتاق امیر میره ی اهنگ گذاشتم وصداشو بلند کردم وشروع کردم باهاش خوندن
دلم صدپااااااااااااااااااااااااااااااااره شده
بی تو اوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااره شده
هرروز به ی جور می سوزوندیم
دل من خخخخخخخخخسته شده
مرغ پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپر بسته شده
می گی همینیه که هستیییییییییییییییییییییییییییی
نمیشه از تو بگذرم
بد جوری وابسته شدم
واست مهم نبود که بودم

نمی دونم چه جوری خوابم برد وچه جوری صبح شد ساعت حدود 12بود که از خواب بیدار شدم بلندشدم جلوی اینه ایستادم ی لبخند کج به خودم زدم چشمام قرمز وپف کرده بود سردرد بدی داشتم تو اینه نگاه کردمو گفتم مگه من چی کم داشتم که منونخواستی مگه من چی نداشتتتم که انتخابت نبودم نمی شه به این زندگی ادامه داد ولی من هنوزم محمد رو دوست داشتم با اینکه میدونستم قلبش ازان من نیست هنوزم ازش متنفرنشده بودم نه من باید محمد را به دست میاوردم حتی اگه برای ی شبم شده اره باید کاری می کردم اول تصاحب محمد بعد بخشش اون به دیگری وبعدپایان دادن به این زندگی وای نمیدونم چه جوری این فکر شیطانی اومده بود سراغم ولی من می خواستم عملیش کنم می خواستم اولی باشم می خواستم همین طوری که روحمو تصاحب کرده بود جسمم را نیز تصاحب کنه می دونستم هدیه الان کلاس زبان داره پس محمد تنهاست مانتوم ورودوشم انداختمو به سمت پایین در زدم محمد درو باز کرد از دیدنم تعجب کرد اروم سلام کرد واروم ترجواب سلامش را شنید از جلوی در رفت کنار رفتم تو در وبست وامد بی مقدمه گفت
-هستی منو می بخشی ؟

-دختری که دوسش داری کیه
از سوالم تعجب کرد اما خودشو نباخت وگفت
یکی از بچه های دانشگاهمونه ی چندباری ازم جزوه گرفته فکر می کنم اونم از من خوشش اومده می خواستم ازت بخوام بیای وباهاش در مورد من حرف بزنی*وای خدای من چه بی رحمانه خنجردر قلبم فرو می کرد وچه راحت در مقابل من از عشقش حرف میزد انگار متوجه تغییر حالتم شد که دیگه ادامه ندادوگفت
-هستی فرشته کوچولو دختر عمه عزیزم منو ببخش
-ی شرط داره که اگه قبول کنی هم میبخشمت وهم تو رو به عشق(بغضی که راه گلومو گرفته بود قورتش دادمو گفتم)عشقت می رسونم واگر قبول نکنی بین حرفم پزید وگفت
-هرچی باشه قبوله
-توقلبت مال من نمیشه پس باید برای ی بارم که شده جسمت مال من باشه می خوام تو باشی که سرزمین جسمم را فتح کنی
محکم زد تو گوشم و گفت خفه شو هستی فکر نمی کردم این قدر وقیح باشی ما مثل خواهروبرادریم
اشکمو پاک کردم وپوزخندی زدمو گفتم این زاییده ذهن تو که ما خواهروبرادریم
من هیچ وقت برادری نداشتم
ولی باشه خفه میشم اما نه برای الان برای همیشه من ...................خودمو می کشم
-تو این غلط ونمی کنی
-می دونی که می کنم میدونی که کله شقم
-2روز وقت داری فقط 2روز که تصمیم بگیری فقط بدون اگه قبول نکنی باعث مرگ دختر یکی یدونه عمت
میشی
اینارو گفتم واز خونه زدم بیرون
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

امروز مهلت دو روزه محمد تموم شد واون خواسته منو پذیرفته الا ن ساعت 1 شب ومن منتظر محمدم جلوی اینه ایستادم وخودمو برانداز می کنم یه شورت وسوتین مشکی تنم بود وی لباس خواب حریر سفید روش موهای بلندم که تاروی باسنم میرسید رو همینجوری باز گذاشته بودم ومثل ابشار رو کمرم ریختهم موهای مشکیم صورت سفیدمو قاب گرفته بود وچشمای درشت وبه رنگ شبم زیباییم رو چندبرابر کرده بود

بالاخره زنگ در به صدا در اومد وای قلبم بدجوری می تپید در باز کردم محمد بادیدنم شوکه شد چندثانیه همینجوری بهم خیره شد وبعد سرشوپایین انداخت اومد تو ازش خجالت می کشیدم اونم همینطورگفتم محمد بزار امشب فکر کنم واقعا مال منی فکرکنم رویام واقعیت شده محمد امشبو به من هدیه بده فقط ی امشب کم کم داشت گریه ا م می گرفت که گفت
- هستی بسه باشه امشب من فقط مال توام ولی هنوزم میگم کارت اشتباست پشیمون میشی هستی من .......... –بسه دیگه نمی خوام بشنوم من پشیمون نمیشم
وی دفعه شروع کردم به لب گرفتن ومعصومانه نگاش کردم وگفتم خواهش می کنم
باشه باشه

دستشو گرفتم وبه سمت اتاقی که تموم روز در حال تزیین کردنش بودم بردم در اتاقو باز کردم باتعجب به اتاق نگاه کرد منم باغم شدیدی که توی دلم بودبه اتاق نگاه می کردم ی تخت دو نفره وسط اتاق که ملحفه سفیدروش کشیده بودم وتمام کف اتق را گلای رز قرمز پرپر شده پوشونده بود یادم نمی رفت امروز چه جوری باگریه گلاروبه یاد عشق پرپر شدم پرپر می کردم دورتادور اتاق روهم شمع روشن کرده بودم و برقارو خاموش کرده بودم دستشو گرفتمو گفتم پس چرا ایستادی بیا تو دیگه خودمم نمی دونستم امشب شب وفات منه یا شب زفاف من
باهم رفتیم روی تخت شروع کردیم به لب دادن استرس توی چهرش زیر نورشمع هم معلوم بود وای که چه طعمی داشت لباش هنوزم بعداز 2سال هوس لباشو میکنم لبشومیخوردم گاز می گرفتم ا ونم کم کم داشت داغ میشد شروع کرد زبوشوتوی دهنم چرخوندن
طعم لباش بیشتر مستم کرده بود شروع کردم به دراوردن لباساش البته باکمک خودش باولعی وصف نا پذیر شروع کردم به خوردن کیرش کیر سفتش توی دهنم رو پر کرده بود همینطور که کیرشو میخوردم انگشتمو خیس کردمو از در سوراخ کونش تا روی تخماش میکشیدم تخماشو می مکیدم بالاخره ازچندتا فیلم سکسی ای که امروز دیده بودم ی چیزایی یاد گرفته بودم غرق لذت بود می دونستم اولین تجربه سکشه پس می خواستم بهترین لذت رو بهش بدم ناخن هاشو از روی حریر لباسم به کمرم می کشیدو منو دیوونه تر میکرد بلند شدم لباسامو در اوردم
گفتم شروع کن دیگه نگاهی بهم کرد کاملا معلوم بود داره با حس شهوتش می جنگه ومن چه قدر از پیروزی شهوت در این جنگ لذت می بردم شروع کرد از گردنم به خوردن زبون داغشو رو بدن تب دار من می کشید به سینه هام که رسید مکثی کرد گفتم بخورش دیگه محمد من بخورش محمد یکی از سینه هاموتوی دستش گرفت اون یکی رو تو دهنش گذاشت به صورت دایره وار روی سینم زبونشو می کشید با اینکه رابطه اولش بود اما بی تجربه نبود واین برای من جای سوال بود اون همینطورسینه هامو می خورد واتش هوس منو شعله ور تر می کرد جای جای بدنم وخورد تا رسید به کسم پاهامو باز کردم واون شروع کرد به خوردن چوچولم اه اه اه محمدم عشق من تو امشب فقط مال منی تو تنها مالک روح وجسممی ی دفعه شروع کردم به چنگ زدن تخت اهههههههههههههههههههههههه ارضا شده بودم امیرم دیگه دست از خوردن برداشت بعداز چند دقیقه بی حال و با چشمایی خمار گفتم محمد نمی خوای شروع کنی
-هستی بزار این وسط چیزی رو از دست ندی اینطوری در اینده هم مشکلی برات پیش نمیاد
-نه محمد گفتم بکن
-باشه چرا عصبی می شی
ی کم کیرشو خوردم و کیرشو گذاشت در سوراخ کسم وبا یه فشار واردش کرد که فریادم به هوا رفت اهههههه اخخخخخخخخخخ مامان درش اورد سرخی خون روش دیده میشد با ی دستمال تمیزش کرد دوباره کیرشو فرو کرد تو کسم وایی چه قدر درد داشت از زوایای چهره امیر می شد فهمید داره لذت بی اندازه ای می بره دیگه در حال عادی نبودم لذتی همراه با درد اما من درد جسمم را حس نمی کردم درد روحم واشکام بود که بی اجازه صورتم را خیس میکردن درد من درد روحم بود دردی که لذت امشب را به کامم تلخ می کرد درد جدایی بود اری امشب که می گذشت دیگر من صاحب محمد نبودم محمد تلمبه میزد وبی محابا عرق می ریخت وگاه ناله ای میکرد من نیز ناخوداگاه ناله میکردم بعداز چند دقیقه دستمو محکم گرفتو داد زد و ابی سفید رنگ با فشار روی شکمم ریخت و بعد محمد بی حال کنارم افتاد

دستمال برداشتم شکمم رو تمیز کردم بامحمد هر دو بی صدا گریه می کردیم من برای عشقم او را نمیدانم برای چه نمی دانم کی خوابم برد ولی صبح که بیدار شدم از درد به خود پیچیدم ی کاغذ کنار تخت بود دست خط محمد هستی منو ببخش

الان دو سالی ازون ماجرا می گذره وازون روز به بعد محمد در برابر من شد کوه یخ من با دختری که محمد عاشقش بود صحبت کردم وبعداز کلی رفت وامد راضی کردن داییم اینا دیشب شب عروسی محمد ونیلوفربود وبعد دوسال بالاخره امیر با من حرف زدوگفت ممنونم هستی هیچ وقت خودمو نمی بخشم وامشب تیغ تیزی دستم را نوازش می کند دیگر کاری ندارم درین دنیا به قول خود عمل کرده ام این دو سال هم اجباری زندگی کرده ام محمدم دیگر خوش بخت است من چیزی جز این نمیخواهم پس خداحافظ دنیا ماما ن بابا منو ببخشید وتیغ دستم را خط می زند واسمم نیز در دنیا خط می خورد

برگرفته از خیالم

راستی دوستان اونایی که کامنت اولی میشن می خواستم بگم اولی شدن اسونه ولی خیلی سخته اخری باشی

نوشته: دوستدار کفتار- هستی

3.3
نمره شما: هیچ :میانگین 3.3 (20 رأی )

55 نظر

: من کوس میخوام

نوشته reza09199966299 در 23. August 2012 - 9:16

:8) من کوس میخوام

زيبا بود

نوشته Morteza bokon 71 در 23. August 2012 - 9:40

زيبا بود

aval valii sob hale mono

نوشته payamdolbozorg در 23. August 2012 - 9:42

aval
valii sob hale mono gerftii

حالا امیرترتبیت

نوشته bache mashhad در 23. August 2012 - 10:24

حالا امیرترتبیت رادادیامحمدتوهم چه میکنه!!!!!!!!!1

اولش خیلی زیبا نوشتی با بیان

نوشته jigarbala_hot در 23. August 2012 - 10:26

اولش خیلی زیبا نوشتی با بیان احساساتت من و جذب داستانت کردی ... اما یهو زدی به جاده خاکی ... همه ی احساسو با هوس اشتباه گرفتی ... این داستان میتونست خیلی با احساس تر و زیباتر تموم بشه ... یه همچین عشقی میتونه خیلی زیباتر بازنویسی بشه.

اشکم در اومد آخرش ما نفهمیدیم

نوشته asheghe.l.k.k در 23. August 2012 - 11:03

اشکم در اومد
آخرش ما نفهمیدیم ممد بود یا امیر

داستانت قشنگ بود. خوبه که

نوشته sahell90 در 23. August 2012 - 11:12

داستانت قشنگ بود.
خوبه که اخرش اعتراف کردی تخيليه.
نگارشت هم خوب بود منتها هيچ وقت تو يه عشق پاک ، هوس جايی نداره.

میتونست بهتر نوشته بشه

نوشته bi_neshun در 23. August 2012 - 11:23

میتونست بهتر نوشته بشه

خوب بود ولی اگه هوس و قاطی

نوشته M.sexi2012 در 23. August 2012 - 12:15

خوب بود ولی اگه هوس و قاطی داستان نمی كردی بهتر بود... دفعه كه خواستی داستان بنویسی خودت يك بار داستانتو بخون تا مثل اين داستانت اسم هارو اشتباه نگی

خیلی قشنگ بود افرین

نوشته badvahid در 23. August 2012 - 12:26

خیلی قشنگ بود افرین

قشنگ بود یعنی بد نبود. خیلی

نوشته MISS RAMESH در 23. August 2012 - 13:35

قشنگ بود یعنی بد نبود.
خیلی رمانتیکش کرده بودی
اون پسره امیر یا محمد حالا هر چی کوه یخ بوده
داستانتو خوب شروع شد میتونست پایان خیلی بهتری داشته باشه

Ay khoda namordim y dastan

نوشته Farshad73shz در 23. August 2012 - 13:39

Ay khoda namordim y dastan khub khundim. merC hasti jan

من فکر داستان عشقیه سکسی شد

نوشته atimo در 23. August 2012 - 13:47

من فکر داستان عشقیه سکسی شد ولی واقعا عشق بجگونه بود.

آفرین به هستی خانم جدا از یه

نوشته Derrick Mirza در 23. August 2012 - 13:48

آفرین به هستی خانم جدا از یه سوتی که بعضی وقتا پیش میاد داستان خوبی از آب دراومده بود .
من خوشم اومد بالاخره یه خانم نویسنده به جمع نویسندگان خوب سایت اضافه شد.
یه داستان دیگه هم چند مدت قبل از شما خوندم که نظرمو تاحدودی جلب کرد .
این داستان جدیدت به مراتب قویتر و با احساستر نوشته شده بود .
با نوشتن و تمرین بیشتر میتونی خودت رو به حد و اندازه پریچهر عزیز برسونی .
برات آرزوی موفقیت میکنم .

قشنگ بود...احساستو خوب بیان

نوشته helia... در 23. August 2012 - 13:55

قشنگ بود...احساستو خوب بیان کردی..

چرا؟ چرا دوستان اصرار دارن به

نوشته haaat man در 23. August 2012 - 14:07

چرا؟
چرا دوستان اصرار دارن به هستی بقبولن تو یه عشق هوس جائی نداره
مطمئن باشین دوتا عاشق غیراز احساسات ناب طرف مقابلشون چیز دیگه ای هم واسشون ارزشمنده.واون لذت بردن ازجسم عشقشون هست.کمی باخودمون فکر کنیم واقعاً اینطور نیست.
اونائی که مخالف هستن خدا وکیلی فقط احساسات ناب عشقشون براشون مهمه؟
هستی جان من با نوع تفکرت دراین داستان بجز خودکشی کاملاً موافقم.
خسته نباشی گلم.لذت بردم.
بااحترام

عالی

نوشته hichkasbandar در 23. August 2012 - 14:19

عالی

خوب نوشته بودي هستي جان. خوب

نوشته afsoon.27 در 23. August 2012 - 15:09

خوب نوشته بودي هستي جان. خوب شروع كردي,خوبم جمعش كردي. من سوژه تو دوست نداشتم. ولي نظره منه. خوشحالم كه يك نويسنده ي خانوم جديد و خوب هستي.موفق باشي.

بد بود

نوشته SIN619 در 23. August 2012 - 15:40

بد بود

زیبابود احسن....

نوشته آیریانا در 23. August 2012 - 15:41

زیبابود احسن....

من خیلی جذب داستانت شدم چون

نوشته hot3 در 23. August 2012 - 16:07

من خیلی جذب داستانت شدم چون یه جوری با زندگی من رابطه داره اخه یه نفر به من دقیقا همین پیشنهاد رو داده و از وقتی که این حرفو بهم زده نمیدونم باید چکار کنم در همین جا از دوستان میخوام اگه لطف کنن راهنمایم کنن که باید چکار کنم خیلی فکرمو مشغول کرده من سکس های زیادی تو عمرم داشتم و عاشق سکس هستم ولی نمیدونم چرا با این دختر اصلا نمیتونم لطفا برام پیام بذارید و کمکم کنید مرسی داستانتم خوب بود غیر آخرش که خودکشی بود

بسیار زیبا بود موفق باشی

نوشته behroz0912 در 23. August 2012 - 16:10

بسیار زیبا بود

موفق باشی

تخیلات خوبی داری برای

نوشته shamayhan در 23. August 2012 - 16:36

تخیلات خوبی داری
برای نویسندگی چند فصلی کم داری حتما ادامه بده تا تجربه کارهات رو بهتر کنه.
در ضمن داستانت هم موضوع خوبی داشت . Wink

وقتي همه ميگن خوبه حتما

نوشته Dada saeed در 23. August 2012 - 17:19

وقتي همه ميگن خوبه حتما همينطوره،بخصوص نظر دوست صاحب نظرم محسن جان و نيز ونداد عزيز كه داستانو پسنديده بودند از داش پژمان و تكاور عزيز هنوز خبري نيست ولي مطمئنا اين دوستان هم ميپسندند اميدوارم با مطالعه بيشتر دومين بانوي نويسنده سايت نيز آرام آرام خود را به سطح بانوي اول برساند

خیلی قشنگ بودممنون

نوشته nlisa در 23. August 2012 - 17:37

خیلی قشنگ بودممنون

حقیقتش نمیدونم داستانت کی

نوشته کفتار پیر در 23. August 2012 - 18:13

حقیقتش نمیدونم داستانت کی آپلود شد اما اگه توی سایت حضور داشته باشی حتما میدونی یه چند وقتیه خیلی کم کامنت میزارم.
یه چند وقته حال و روز خوشی ندارم بخاطر همین فقط بعضی از داستان هارو میخونم و هر کدوم رو که میخونم پاش کامنت میزارم پس معذرت میخوام اگه دیر دارم کامنت میزارم.
وقتی صدایم در گلو خفه شده بود
ببین هستی خانوم با توجه به متن روون داستانت یه تیکه های اینجوری برای داستانت سنگینه.
یعنی سعی کن این تیکه هارو هم محاوره ی کامل بنویسی.
(وقتی صدام توی گلوم خفه شده بود.)
این کار به جذاب تر شدن داستانت کمک میکنه.
راستی یه چیزی که خواننده رو از همون اول کلافه میکنه نبود علایم نگارشیه.
جاهایی که باید مکث بشه کاما بزار و جاهایی که جمله ات تموم میشه نقطه بزار.
باید بگم که یه جهش فوقالعاده داشتی و مطمین هستم که میتونی خیلی بهتر از این بنویسی.
یه جورایی وقتی بهت نگاه میکنم مثل خودم میمونی.
پس روی نوشتن و مخصوصا نگارشت یه دست باشه.
راستی بهتره بجای (ی) از (یه)
استفاده کنی.
تا حالا توی کتابی دیدی که نوشته باشن ی؟
منتظر داستان های بعدیت هستم البته اگه برات امکان داره اسمشون رو برام بگو.

avalesho khundam ashkam dar

نوشته bahar topoli در 23. August 2012 - 18:30

avalesho khundam ashkam dar umad ....natunestam edamasho bekhunam.delaaaaam gereft

هستی جان عالی بود! از این جور

نوشته Taha 1372 در 23. August 2012 - 19:30

هستی جان عالی بود!
از این جور عشق ها خوشم میاد.
ای کاش خودکشی نمیکردی و داستان رو ادامه میدادی!
فقط همین حرف "ی" خیلی اذیت میکرد.
امیر هم نفهمیدم وسط داستان چیکار میکرد؟
بخاطره حرف "ی" و نذاشتن فاصله بین بعضی از کلمات یکم از نمرت کم میکنم.
منتظر داستان بعدیت هستم.
موفق باشی!!

تم اصلی داستانت خوب بود و خوب

نوشته Silver_fuck در 23. August 2012 - 20:32

تم اصلی داستانت خوب بود و خوب هم تعریف کرده بودی. ولی نکته ای که بهتره رعایت کنی اینه که تکلیفت رو با خودت روشن کن. یا محاوره ای بنویس یا اینکه ادبی. نوشتن داستان با خاطره نویسی فرق میکنه. توی خاطره نویسی میتونی مخاطب رو خطاب کنی به طوری که انگار داری براش تعریف میکنی ولی توی داستان به هیچ عنوان خواننده رو خطاب قرار نده. سعی کن که داستان رو روایت کنی نه اینکه تعریف کنی. همونطور که پژمان گفت استفاده از نگاره های ادبی میتونه به خواننده توی خوندن داستان بیشتر کمک کنه.
انتهای داستانت خیلی تو ذوق میزد و فرود خوبی نداشت. یهو بعد از سکس گفتی که دوسال از اون جریان میگذره و محمد مثل کوه یخ شده. این قسمت که دختری رو که عاشقش بود رو براش جور کردی خیلی غیرمنطقی بود و همینطور خودکشی کردنت. داستانت جا واسه کار زیاد داشت. اگه میخوای واقعی بودن شخصیتی به نام هستی رو ثابت کنی مثل نویسنده هایی مانند پریچهر کامنت بچه ها رو بی پاسخ نذار. اینطوری رابطه ت رو با مخاطبینت حفظ و بهتر میکنی...

آفرین خیلی قشنگ بود واقعا

نوشته مازیار خان در 23. August 2012 - 22:50

آفرین خیلی قشنگ بود
واقعا پسندیدم
اینکه میگن هوس قاطی داستانت کردی هم قبول ندارم.
تشکر بخاطر داستان قشنگت.

با عرض سلام و خسته نباشید

نوشته سرطان گرفته در 23. August 2012 - 22:55

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت دوستان گرامی
همچنین عرض سلام خدمت هستی عزیز در ابتدا لازم بگم که من در حد و اندازه یک منتقد نیستم چرا که یک منتقد ابتدا خود باید دارای علم کافی در مورد آن چیزی که نقد میکنه داشته باشه بعد آن را نقد کنه بنابراین این امر مهم رو به دوستان عزیز میسپارم در ادامه هم اینکه داستان شما از نظر بنده دارای محتوای جالبی بود اما زیباتر این بود که در آخر از مرگ و نابودی سحبت نمیشد در آإخر هم از شما به عنوان یک دوست خواهش میکنم تا با پریچهر عزیز بیشتر در ارتباط باشی چون ایشان طبع نویسندگی بالایی دارند

خیلی احساسی بود و من با این

نوشته kfc hot در 23. August 2012 - 23:01

خیلی احساسی بود و من با این داستان در درونم اشک ریختم چون من الن حال و روز خوشی ندارم دارن بین منو نامزدم جدایی میندازن / خیلی زیبا بود اما قلبمو به درد اورد

من به آمار زمین مشکوکم

نوشته mgh2010 در 23. August 2012 - 23:03

من به آمار زمین مشکوکم ....... اگر این سطح پر از آدم هاست ................ پس چرا اینهمه دل تنهاست؟!

قلم خوب و شیوایی داری، داستانت به زندگیه من شبیه بود اما نه همش
موفق باشی Sad(

من به آمار زمین مشکوکم

نوشته mgh2010 در 23. August 2012 - 23:14

من به آمار زمین مشکوکم ....... اگر این سطح پر از آدم هاست ................ پس چرا اینهمه دل تنهاست؟!

قلم خوب و شیوایی داری، داستانت به زندگیه من شبیه بود اما نه همش
موفق باشی Sad(

من به آمار زمین مشکوکم

نوشته mgh2010 در 23. August 2012 - 23:16

من به آمار زمین مشکوکم ....... اگر این سطح پر از آدم هاست ................ پس چرا اینهمه دل تنهاست؟!

قلم خوب و شیوایی داری، داستانت به زندگیه من شبیه بود اما نه همش
موفق باشی Sad(

شروعی عالی داشتی.ومیتونم بگم

نوشته شير جوان در 23. August 2012 - 23:39

شروعی عالی داشتی.ومیتونم بگم یه جورایی ساختار شکنی کردی.اولین بار بود که میبینم یکی داستانشو با نام خدا شروع کرده .باریکلا وآفرین .کفه عشق تو این داستان بر کفه هوس میچربه . اینم بنظر من تو این قحط بازار عشق یه مورده نوبره .مخصوصا تو این سایت که پر شده از سکس های ناهنجار و بی دروپیکر.
دمت گرم

خوشحالم كه مجبور نيستم اولين

نوشته مرد تنهاي شب در 24. August 2012 - 0:12

خوشحالم كه مجبور نيستم اولين كامنتمو پاي يه داستان بي ارزش بذارم
نقد داستان:
ايرادات رو كه دوستان گفتند و چيزيش به ما نرسيد
هستي عزيز موضوع داستانت رو دوست داشتم اما چيزي رو كه ازش به عنوان عشق ياد نكردي رو باور ندارم چون اگه عشق بود بخاطر دل خودت دل عزيزترين كستو نميشكوندي.
توي يه عشق حقيقي خودخواهي معنا پيدا نميكنه و همه ي افكار و اعمال عاشق در راه خشنودي معشوق قرار ميگيره.
تو در داستانت نه تنها اون شب معشوقت را له كردي بلكه وقتي خودكشي كردي يه گوشه از معشوقت رو تاريك كردي.
اميدوارم با استفاده از نكاتي كه نويسندگان زبردست اين سايت بهت گوشزد كردند داستان هاي بهتري رو از شما بخونم،موفق باشيد!
.
.
.
دانستني هاي سكسي:
دردناكترين سكس دنيا در قرن چهاردهم ميلادي در اسپانياي امروزي و در زندان هاي انها و به عنوان شكنجه استفاده ميشده كه در ان شكنجه گر از چيزي شبيه كاندوم هاي امروزي كه با تيغ هاي بسيار تيز پوشيده شده بود استفاده ميكرد!

bekhoda geryam geryam gereft!

نوشته _-_ali-_-zeshto... در 24. August 2012 - 1:09

bekhoda geryam geryam gereft! eyval. sallari! edame bede !

فکر کنم طرف امیر محمد بود

نوشته shayan.s در 24. August 2012 - 1:31

فکر کنم طرف امیر محمد بود اسمش

hasti khanoom man akharish

نوشته the assassin sex در 24. August 2012 - 1:47

hasti khanoom man akharish hastam

سلام.داستانت خوب بود فقط چنتا

نوشته jujekhorus در 24. August 2012 - 2:24

سلام.داستانت خوب بود فقط چنتا مشگل داشت.
1.محمد یا امیر(باز خوانی نکرده بودی)
2.بعضی جاهاش عامیانه نوشتی بعضی جاهاش کتابی و با ارایه نوشتی.
اینم بگم که هيچ کس تو این سایت به پريچهر نمیرسه.
موفق باشی.

Hasti Khanoom Dastaanet Zibaa

نوشته s_O_l_t_a_n در 24. August 2012 - 2:45

Hasti Khanoom Dastaanet Zibaa Bood
Man Ke Khosham Oomad Az Dastaanet
Amma Age Bekhay Be Harfaye Bacheha Makhsoosan Agha Pejmane Aziz Goosh Bedi Motmaenan Daastaane Baedit Zibaataro KhoondaniTar Az In Mishe .

Dar Kol Behet Afarino Khaste Nabashid Migam Baraye In Dastaane Zibaa .

عجيبه! همه گفتن خوبه، ولي منو

نوشته مريم مجدليه در 24. August 2012 - 2:45

عجيبه! همه گفتن خوبه، ولي منو نگرفت!

داستان زيبايي بود! مرد تنهاي

نوشته faust در 24. August 2012 - 3:45

داستان زيبايي بود!
مرد تنهاي شب بابت دانستني ممنون(چقدر وحشيانه)

داستان زيبايي بود! مرد تنهاي

نوشته faust در 24. August 2012 - 3:47

داستان زيبايي بود!
مرد تنهاي شب بابت دانستني ممنون(چقدر وحشيانه)

esme in site SHAHVANI e pas

نوشته 9 6 در 24. August 2012 - 4:48

esme in site SHAHVANI e
pas jaye tarife dastanaye eshgho asheghi oonam inghad romantico gheyre vagheei nist
az nevisandehaye aziz khahesh mikonam faghat fekre shavat angiz kardane dastanashun bashan valaagheyr

کامل ترین نقد رو جناب

نوشته DaNiO در 24. August 2012 - 6:32

کامل ترین نقد رو جناب Silver-Fuck کردند . من فقط میتونم بگم زیبا بود و حتما" سعی کن بازخوانی کنی داستانتو .
اما توی نویسندگان داستان سکسیه فارسی Era اوله ، که هنوزم که هنوزه خیلیا از خوندن داستاناش لذت میبرند .
خدا بیامرزدش ...

هستی خانم : میخاستم بگم که

نوشته شير جوان در 24. August 2012 - 7:11

هستی خانم :
میخاستم بگم که :بنظر من کامنت اولی شدن سخته
ولی کامنت آخری شدن دردناکه چون ممکنه کسی نوشته آدمو نخونه
خوب در اول نوشته خودت از کلمه رشد استفاده کرده بودی
که آدم رو یاد رشد نیلوفر تو باغچه میندازه ،اگه از واژه بزرگ شدن بهره میبردی بنظرم بهتر بود
هیچ دلیلی نیووردی واسه اینکه چرا محمد رو دوس داشتی و
مهمتر از اون اینکه چه مورد یا موارد مثبتی تو محمد میدیدی که اینقدر عاشقش شدی . الکی ودیمی عاشقش شدی ؟
یه فضیلت ویه چیزی باید میداشت که بخای دیوونش بشی وخودتو براش بکشی.چرا اون وچرایکی دیگه نه؟
تقریبا مثل الان که دوستدار کفتاری.حالا کفتارو همه ما یه مقداری میشناسیم میدونیم که صاحب کمالات وفضایل زیادیه . ومن هم دوسش دارم .ولی باید به شما بگم که این کفتار دیگه پیره وممکنه نتونه مثل یه جوون باشه
درهر صورت از ما گفتن بود

بد نبود باز هم بنویس. . . . .

نوشته takavarjoon در 24. August 2012 - 7:26

بد نبود باز هم بنویس. . . . . . . . . . . .
راستش از نگارشت خوشم نیومد. گیرایی نداشت و خیلی از جاها هم داستانت از حالت منطقی خارج میشد. اینکه محمد رو یک پسر خیلی پاک معرفی کردی که تا حالا حتی دوست دختر نداشته و قطعا سکس هم نداشته خوب بود ولی اینکه همون محمد شروع کنه پرده کرکره شما را جر بده به هیچ عنوان منطقی نبود. در واقع حالت مسخره ای به داستانت داد. در مورد خود شما هم همینطور فکر کنم کاملا حرفه ای کیرش رو ساک زدی که با روال داستان اصلا جور در نمیاد. راستی شما هم مثل زنهای تو سریالهای تلویزیونی با مانتو و روسری میخوابی؟ چون از رو تختت که خوابیده بودی پاشدی و رفتی تو اتاق محمد و قاعدتا نمیتونستی با شورت و سوتین و لباس خواب نازک حریر بوده باشی. اینجاش هم اشکال منطقی داشت. نکنه تو خوانواده جلوی محمد همیشه لخت میشی و کاری بهت ندارن؟ در مورد املا و انشا هم ایرادهای زیادی داشتی که دوستان بیشترش رو تذکر دادن و امیدوارم دفعه بعدی رعایت کنی. او قسمتی هم که به جای محمد اسم امیر را آوردی مشکل ساز شده برام چون قبول کردن اینکه این داستان رو خودت نوشتی رو سخت میکنه. بهتره بارها و بارها داستانت رو قبل از انتشار بخونی تا اینجوری ضایع نباشه.
در کل موضوع خوبی بود ولی خوب ننوشتی هر چند که خالی بندی توش ندیدم و اسمی از تاپ صورتی و شلوارک نیاورده بودی که نکته مثبت داستانت بود. یه جورایی هم مشکوک به پسر بودن میزنی. امیدوارم دختر باشی.
فقط میتونم بگم که باز هم بنویس. اسم داستانت هم باید میذاشتی عشق یک طرفه.

سلام هستی خانوم داستانت واقعأ

نوشته Rezakhan@ در 24. August 2012 - 7:48

سلام هستی خانوم داستانت واقعأ خوب بود امیدوارم که این داستان در زندگی واقعیت رخ نداده باشه به امید داستانهای بهتر موفق باشی

با اینکه تخیلی بود اما درد

نوشته marde_tanhaa در 24. August 2012 - 8:28

با اینکه تخیلی بود اما درد جامعه امروزی و عشقهای یک طرفه رو بیان کردی
اگه میشه دقت کن و در میان تخیلت تکلیف خودت را با خودت معلوم کن و یک اسم انتخاب کن ، من نفهمیدم این پسر دایی شما امیر بود یا محمد ؟
به هرحال ارزش یک بار خواندن رو داشط
موفق باشی تخیل خانم

با اینکه تخیلی بود اما درد

نوشته marde_tanhaa در 24. August 2012 - 8:29

با اینکه تخیلی بود اما درد جامعه امروزی و عشقهای یک طرفه رو بیان کردی
اگه میشه دقت کن و در میان تخیلت تکلیف خودت را با خودت معلوم کن و یک اسم انتخاب کن ، من نفهمیدم این پسر دایی شما امیر بود یا محمد ؟
به هرحال ارزش یک بار خواندن رو داشط
موفق باشی تخیل خانم

خوب بود. بهتر بود که قسمت

نوشته SaeedUpdate در 26. August 2012 - 9:30

خوب بود.
بهتر بود که قسمت سکسی نداشته باشه!یکم هم بهتر بنویس!

kheili ziba bod ..... Delam

نوشته Gladiator_teeny در 14. September 2012 - 0:40

kheili ziba bod ..... Delam khon shod, tasliat .....!

زیبا نوشتی ولی آخرش را ضایع

نوشته shayan200 در 19. December 2012 - 23:01

زیبا نوشتی ولی آخرش را ضایع کردی Applause