شما اینجا هستید

ماساژ تایلندی - ۱

قبل گفتن اين خاطره بايد بگم كه داستان خجالت از كتاب طوطي نوشته زكريا هاشم بود و من فقط دوست داشتم با نوشته های اين نويسنده آشنا بشيد اميدوارم همه بتونن اين كتاب رو بخونند.
ماجرا كه ميخواهم تعريف كنم صدرصد تخيلی نيست اما من يكم آب و تابشو زياد ميكنم.
پارسال بود به همراه خانواده خواهرم كه شامل خواهرم و شوهر خواهرم و دو بچه كوچيك 5 ساله و 8 ساله و به اضافه خوش غيرت خانواده كه بنده عنوانش رو يدك ميكشم رفتيم به مسافرت. فكرشو بكنيد كجا؟ تايلند. بله . به منبع فساد و شلوغي كثافت. دوستاني كه رفتن ميدونن چي ميگم. و ميدونن كه شايد يكي از بهشتهاي ما ايرانيها همينجاست كه در واقع بهمون سكس رو تعارف ميكنن و خيلي راحت ميتوني يه كس تنگ كه صاحبش يه دختر با لگن كوچيك هست كه وقتي ميكنيش چه حالي بهت ميده رو پيدا كني و در كل باز هم اساتيد ميدونن اين تايلنديهاي استاد ساك زدن هستن. بهرحال بنده حقير كه در طول سفر دعا گو دوستان سكسي خودم بودم. شما هم بگيد زيارت قبول. اما اصل داستان. رفقا كه رفتن تايلند خبر دارند كه يكي از مزاياي سفر تايلند ماساژورهاي اونجاست كه الحق و النصاف نونشون حلاله. چون با دل جون سرويس ميدن. يه شب بعد از خريد روز كه حسابي پوستمو كنده بود تو اون شرجي وحستناك بانكوك خواهرم پيشنهاد ماساژ رو داد البته به خرج خودش. قرار شد شوهرش پيش بچه ها باشه و من به اتفاق خواهرم بريم يه يكي از مراكز ماساژ دهنده. تقريبا يازده شب بود كه از هتل زديم بيرون چند روز گذشته اكثر ماساژورها رو رفته بود و اشنا شده بودم چون وقتي ميري اونجا خودت انتخاب ميكني كه چه كسي ماساژت بده. القصه هنوز زياد دور نشده بودم كه چشم خورد به يه تابلو. ساختمونش كه زياد چنگي به دل نميزد اما خب اونجا رو تازه ديده بودم چراغشون هنوز روشن بود. به خواهرم پيشنهاد دادم كه بريم همين جا اولش قبول نكرد و گفت زياد جالب به نظر نميرسه اما من خستگي روز رو بهانه كردم و اونم قبول كرد. با باز كردن در و بهصدا درامدن زنگ در كه بالاي در هست ديدم يه خانم اومد به استقبال ما. اين تايلنديها فابريكشون همينطوريه كه جلوي مشتري لبخند بزنن. خلاصه دست پاشكسته منظورمون رو بهش فهمونيدم. ديدم به زبون كيري خودشون چند نفر رو صدا كرد. و چند تا دختر اومدن در حد سه يا چهار نفر. خواهرم ازم پرسيد اينها واسه چيه بهش گفتم كه بايد يكيشون رو انتخاب كني تا اون ماساژت بده و نوع ماساژ هم كه با روغن باشه يا معمولي رو بهشون بگيم. خلاصه ما هم يه دختر ترگل ورگل مانكني كه معلوم بود سن سالي هم نداشت انتخاب كرديم . اما اين خواهر وسواسي من هنوز داشت نگاهشون ميكرد . من به جاي اون يه دختر همچين گوشتي رو انتخاب كردم چون خواهر خودم هم همچين تپل بود. سرتون رو در نيارم. ما رو راهنمايي كردن طبقه بالا راستش هر چي ميرفتم بالاتر يه جورايي ترسناك تر ميشد. اخه تاريكتر هم ميشد. رسيديم جلوي دوتا در با دست بهمون اشاره كردن كه هر كدوم بريم تو يه اتاق. خواهرم در گوشم جوري كه اونها نفهمن بهم گفت ميترسه. بهش گفتم اولا اينها كه زبون ما رو نميهمن چرا يواش ميگي دوما نترس من همين بغل هستم. راستش گوه زيادي ميخوردم چون شنيده بودم اينها دختر پسرشون معلوم نيست و دوجنسه هم زياد دارن حالا واسه خودم نميترسيدم بيشتر واسه خواهرم بود. دل به دريا زديم رفتيم داخل. فضاي اتاق رو با نور كمي روشن كرده بودن. يه رخت اويز هم بود وسطش هم يه تخت. تازه متوجه شدم كه دوتا اتاق از وسط با يه پرده از هم جدا شدن يعني بهم مرتبط بودن. خلاصه دختره به من فهموند كه بايد لباسمو در بيارم. منم كه ريلكس سريع دراوردم و حوله ايي رو كه بهم داده بود دور ودم پيچوندم. هنوز شورتم پام بود. ( بي جنبه ها كمي صبر كنيد ). وقتي ميخواهستم برم رو تخت بخوابم دختره رفت بيرون و بهم فهموند كه برميگرده. يه لحظه يه فكر شيطاني از ذهنم گذشت كه برم از لاي پرده ببينم خواهرم چكار ميكنه ايا جاش خوبه نترسيده. اروم با دستم پرده رو كمي كنار زدم. ديديم كه سر پا ايستاده كنار رخت اويز و داره بلوزشو درمياره. يه بلوز نخي نازك كه سوتينش هم تو اون تاريكي معلوم بود. يه شلوار جين مانند هم پاش بود. خواهر من در كل سنش حدود 32 سال و تپله. راستش بگي نگي به چشم برادري كون تپلي هم داره و حسابي تو اون شلوار جين خود نمايي ميكرد. حالا منو تصور كنيد پشت سرش ار كنار پرده بايه شورت استريج و حوله دور كمر دارم اين صحنه رو ميبينم. بعد بلوز نوبت به شلوارش رسيد. يكم دور برش رو نگاه كرد و ممطعن شد كه كسي نيست دكمه شلوارشو باز كرد و كشيدش پايين. اينقدر تنگ بود كه شورت مشكيش كه معلوم بود حسابي كه كپلش چسبده بود رو هم با خودش كند و پايين اورد. همش دلم ميخواهست كه برم و ديگه نگاه نكنم اما نميدونم براتون پيش اومده يا نه اون لحظه ديگه عقل كار نميكنه و اين نبض كيرتون هست كه بهتون ميگه چكار كني. و نبض كير من ميگفت كه وايسم و نگاه كنم. حالا من داشتم بدن لخت خواهرم رو نگاه ميكردم. سوتينش رو هم به روش همه خانما دراورد و خيلي مرتب رو رخت اويز گذاشت و سريع حوله رو به دور خودش پيچيد. و من نتوستم چيزي از سينها ش رو ببينم. همين كه خواهست برگرده من پرده رو زدم كنار و برگشتم تو اتاق. اما مگه ميشد ديگه اروم نشست. تو فكرم چيزهاي كه ديده بودم ميچرخيد كه دختر ماساژور اومد. منو خوابوند رو تخت و از روغت مخصوص خودشون به كمرم ما لوند و شروع كرد. دستش درست من مونده بودم اين دختره 40 كيلويي اين همه زور رو از كجا مياورد. خلاصه منو برگردوند و رو شكمم نشست و سينه امو ماساژ ميداد. پدرسگ حروم زاده به من ميگفت خرس به خاطر موهاي روي سينه ام. من كه هنوز حوله دور كمر بود و شورت هم پا بود اما بدجوري بدن لخت خواهرم جلوي چشمم رژه ميرفت و فكر كنيد يه دختر خوشگل هم داره شما رو ماساژ ميده حالا بفهميد حال من بيچاره رو. اين ماساژورها خوبيشوناينه كه با پول همه كار براتون ميكنن. بهش فهموندم كه اگه بهم حال بده پول بيشتري بهش ميدم. خلاصه. رفت يكم عقبتر نشست و با باسنش شروع كرد به ماساژ كير ما كه تو شورتم داشت خودشو دار ميزد. حوله و شورتم رو با هم كند و چشم دختر ولايت تايلند به كير ايراني روشن شد. من كه يه رگم عرب و فقط كير تنها ارثيه من از عربها هست. اونم سريع تيشرتش رو دراورد و شلواركي كه پاش بود. اما شورتش رو درنياورد. با روغن خاص خودش شروع كرد به مالوندن كير مبارك و خايه عزيز . راستش نميدونم چطوري بگم از ماساژ اين دختر چون غير قابل توصيفه فقط در اين حد بگم كه از تمام جلقهاي دوران بچگي تا اين سن كه حدود 28 سالمه بيشتر لذت بردم حتي از سكسهام. در همين حد كافيه. خلاصه حسابي تو ابرها واسه خودم سير ميكردم كه يه لحظه يه صداي اشنا منو هوشيار كرد.......... اون صداي خواهرم بود..

ادامه

نوشته :‌ آرش

داستان سکسی:

3.78125
نمره شما: هیچ میانگین 3.8 (32 votes)

نظرات