شما اینجا هستید

مالش زن در اتوبوس

دانشجوی اهوازم. اون روز عصر طبق روال همیشه که میخواستم برای تعطیلات برگردم خونه رفتم ترمینال اتوبوسرانی و چون فصل سرما و مسافرتها کم بود بدون رزرو بلیط، از باجه، بلیطی بدون شماره صندلی خریدم و بسمت اتوبوسم که درحال حرکت بود راه افتادم. شاگرد راننده وسائلم رو توی صندوق بغل گذاشت و گفت هرجا که دوست دارم برم بشینم. طبق تجربه و اینکه میدونستم شب رو تا صبح باید توی اتوبوس بخوابم فقط پتوی کوچکم و ام پی تری پلیرم رو برداشتم و با خودم بردم توی اتوبوس.
اتوبوس تقریبا تا ردیف های وسط بیشتر پر نشده بود و بعضی صندلی های دونفره رو هم فقط یکنفر نشسته بود و با گذاشتن پالتوئی ساکی چیزی روی اون یکی صندلی بااصطلاح اون رو پر کرده بود که کسی نشینه و بتونه تا صبح روی دوتا صندلی بخوابه... منهم که آخرین مسافر بودم طبق روال اونقدر جلو رفتم تا اولین صندلی دوتائی خالی در سمت چپ و ردیف پشت سر راننده، اون وسط اتوبوس رو گرفتم که بتونم شب رو بخوابم. صندلی من با اینکه وسطهای اتوبوس بود ولی درست آخرین ردیفی بود که کسی نشسته بود و بعد از من بقیه صندلی ها خالی بود.

اتوبوس چند دقیقه بعد راه افتاد و همه توی صندلی های خودشون ولو شدن و دراز کشیدن برای خوابیدن. ردیف جلو من هم دوتا زن چادری بودن که کنار هم نشسته بودن و با عربی با هم حرف میزدن. چهرهاشون رو ندیده بودم یا اگر دیده بودم هم یادم نبود ولی بعد از استقرار توی صندلی و دراز کشیدن زیر پتو وسوسه شدم که ببینم این دوتا چه شکلی هستن... بعد از نیم ساعت به بهونه خوردن آب از جام بلند شدم و تا صندلی جلو و کنار شاگرد راننده رفتم و برگشتم. توی برگشت با یه نگاه دقیق متوجه شدم که زن کنار پنجره یه خانوم سی و چهار پنج ساله و اون یکی یه خانوم مسن و حدودا شصت و خورده ای سن داشت... توی همون یک لحظه اوناهم که میخواستن ببینن پشت سرشون کیه؛ به من نگاه کردن... دوتا نگاه کوتاه و یه لبخند از طرف من بین ما رد و بدل شد و منهم رفتم روی صندلی کنار پنجره و پاهام رو روی اون یکی صندلی دراز کردم و هدفون موزیک رو زدم تو گوشم وپتو رو کشیدم روم و خوابیدم.

ساعت حدودا ده شب بود که اتوبوس توی یکی از رستورانهای بین راهی ایستاد و با صدای شاگرد راننده برای شام و نماز از خواب بلند شدم... توی سالن خبری از اون دوتا خانوم نبود و چون دیرتر پیاده شده بودم نفهمیدم کجا رفتن.. شامم رو خوردم و برای کشیدن سیگار اومدم بیرون. هوا سرد بود و نم نم بارونی هم تازه شروع کرده بود باریدن. چایخونه کوچیکی کنار رستوران بود که وقتی رفتم چائی سفارش بدم دیدم اون دوتا خانوم اونجا نشستن و دارن چایی میخورن... یه چائی گرفتم و رفتم روبروشون نشستم... اوناهم که حالا دیگه میدونستن من صندلی پشتی سرشون هستم زیاد غریبی نکردن... با لبخند، یه سلام و خسته نباشید گفتم و سر صحبتو باز کردم
- شما تو رستوران شام نخوردین نه؟
زن مسن تره گفت:
-نه مادر، من حالم خوب نیست و غذای بین راهی نمیخورم
از حال و احوالش که پرسیدم فهمیدم وقت دکتر دارن و زن مسن تر داره برای یک جراحی کوچیک روی چشمش میره و اون یکی هم عروسشه... از عربهای اهواز بودن و با همون لهجه شیرین عربی هم حرف میزدن... عروس پیرزنه هم با اینکه چادر سیاه عربی سرش بود ولی هیکلی جاافتاده و صورت گرد و خوشگل و چشمهای قهوه ای و اونجوری که بعد موقع سوارشدن دیدم، کون گرد و خوشگل با سینه هائی برجسته و لوند که از زیر چادر هم خودنمائی میکردن داشت و در مجموع یک زن جاافتاده و هوس انگیز بود.

توی اتوبوس که برگشتیم دیگه بارون شدت گرفته بود و شاگرد راننده هم که ظاهرا راننده هم بود رفت پشت فرمان و راننده اصلی هم رفت توی اتاقک بالای بوفه و پرده رو کشید و خوابید.
پیرزنه دوباره روی همون صندلی خودش کنار راهرو نشست و عروسش کنار پنجره... منم بحالت نیمه درازکش، پتو رو کشیدم رو پام و سرم رو تکیه دادم به دسته صندلی کنار پنجره... چراغها که خاموش شد از فاصله بین صندلی و شیشه میتونستم عروس پیرزنه رو ببینم که تکیه داده بود به پنجره و خوابیده بود... تو اون تاریکی و تصور اینکه چه لعبتی درست روبروی من و توی دسترس من خوابیده کیرم رو راست کرده بود و داشتم تو شهوت و هیجان میسوختم... میدونستم اگر هم بخوام دست هم بهش بزنم الان وقتش نیست... سعی کردم بخوابم و از گرمای پتو لذت ببرم؛ ولی شهوت و وسوسه نمیزاشت... خوبیش این بود که تمام صندلی های پشت سرم خالی بود و تنها کسی که پشت سرم بود همون راننده بود که خواب بود و تازه پشتی های صندلی ها هم جلو دیدشو گرفته بودن... هرجور بود تا ساعت دوازه و نیم و یک شب صبر کردم... راننده با یه موزیکی که صداش رو کم کرده بود به جاده زل زده بود و توی اون بارون شدید حواسش به رانندگی و جاده بود... مسافرها هم تا اونجائی که میدیدم خواب بودن... پیرزنه چادرشو کاملا از بالا کشیده بود رو صورتش و خواب بود... عروسشم همینطور... چادر سیاهش فضای بین کناره صندلی و شیشه پنجره رو پر کرده بود... دستمو گذاشتم روی کناره صندلی و آروم آروم دستمو بردم جلو... قلبم داشت از تو سینه ام میزد بیرون... با سرانگشتام چادرشو لمس کردم... نفسی کشیدم و چند لحظه صبر کردم... دستمو بازم بردم جلوتر ... بنظر میومد فضای خالیه بین چادر و بدنش تمومی نداره... انگشتامو بازم بردم جلوتر... بالاخره دستم خورد به تنش... با همون اولین تماس یه کم تکون خورد... دستمو یه کم کشیدم عقب ولی باز بعد از چند ثانیه دوباره رفتم جلو... اینبار دستم که خورد به تنش همونجا توقف کردم... انگار انگشتام چسبیده باشه به کوره داشتن میسوختن... احساس میکردم دارم ارضا میشم... انگشتام جائی بین بازوهاش و زیر بغلش بود... شروع کردم با سرانگشتام هونجا رو آروم مالیدن و نوازش کردن... یه حسی بهم میگفت که اونم بیداره و متوجه ماجراست... همین هم باعث شده بود جری تر بشم... اینجور مواقع که شهوت غلبه میکنه عقل هم تصمیمهای دیگه ای میگیره و بیشتر وقتها میزنه به سیم آخر... چهارتا انگشتمو حالا دیگه میدونستم کجاس و رفته بودن جایی بین زیر بغلش و بین بازوهاش... حالا دیگه کاملا مطمئن بودم که بیداره... با اینکه میتونست خودشو بکشه کنار ولی اینکارو نکرد و در عوض بازوشو چسبوند به هم...خیالم یه کم راحت شده بود... حداقل اهل جیغ و داد و کولی بازی نبود... دستمو تا جائی که جا داشت بردم تو و حالا کنار سینه هاشو میتونستم لمس کنم...تکون نمیخورد و تسلیم دستای من شده بود... آب کیرم رو که از زیر شورتم چسبیده به رونم رو و داغی کیرم رو احساس میکردم و هر لحظه ممکن بود از شدت هیجان ارضا بشم... با اینکه فاصله بین کناره صندلی و شیشه ده پونزده سانت بیشتر نبود ولی می تونستم دستمو تا آرنج براحتی ازش رد کنم... از روی چادر دستم زیر بغلش بود و کناره سینه اش رو داشتم میمالیدم ... حالا اونم یه کم شل شده بود... وقتی که دید دستم جلوتر نمیتونه بره متوجه تنگی جا شد و خودش رو یه کم جابجا و کمی بسمت پنجره خودشو چرخوند... حالا دیگه دستم قشنگ روی سینه اش بود و اونو براش میمالیدم ولی هنوز چادرش بین مون بود و مزاحم بود... با انگشتام شروع کردم چادرشو کف دستم جمع کردن تا به لبه چادر برسم... خودشم همکاری میکرد و چادرشو از زیر پاش کشید بیرون تا من بتونم جمعش کنم... دل تو دلم نبود... نفسم بند اومده بود... حالا دیگه کاملا روی صندلیم نشسته بودم و خم شده بودم روی پشتی صندلی جلو که یعنی خوابیدم... با دست راستم پتوم رو کشیدم روی پاهام و از زیر پتو کمربندمو باز کردم زیپ شلوارمو کشیدم پائین... کیرم رو که غرق آب و خیس بود رو کشیدم بیرون... با دست چپم حالا دیگه کاملا چادر رو رد کرده بودم و سینه شو از روی پیرهنش که گلدوزی و پولک دوزی شده بود گرفتم.... سینه شو با شدت فشار میدادم و اون هم زیر دستم وول میخورد... ضربان قلبشو با دستام حس میکردم... پیرهنش ساتن مانند و نرم و نازک بود ولی سوتین بسته بود... سینه شو هی از زیر میگرفتم و میومدم بالا و فشار میدادم... پیرهنش یخه بسته بود و فقط تا زیر گلوشو میتونستم حس کنم... دستمو از روی سینه اش آوردم پائین تر و پهلوشو گرفتم... اون پائین دور پهلوش دستم خورد به یه چیزی شبیه کش های پهن که فهمیدم کمر دامنش بود... از پائین پیرهنش دستمو یردم تو که کش رو بگیرم که یهو دستشو آورد و دستمو گرفت... با تماس دستش نفسم بند اومد... قلبم همچنان داشت میزد و در اوج بودم... دستمو که گرفت برای چنددقیقه با دستاش بازی میکردم و خودش هم دست منو فشار میداد... میدونستم که اونم حالش بده و حشری شده... اینو از فشار دستش احساس میکردم... با اینکه یک ممانعت خفیف میکرد ولی همراهی هم میکرد... انگشتامو لغزوندم زیر کش دامش و دستمو تا جائی که میشد بردم توی دامنش... شکمش و پهلوش و خط بین رون و زیر شکمش، زیر دستم بود ولی یه چیز خیلی نازک شبیه زیرپوش تنش بود که نمیتونستم خود بدنشو لمس کنم.... هرچی زیرپوش رو میکشیدم بالا گیرکرده بود زیر پاهاش و بالا نمیومد... آرووم بهش گفتم یه کم تکون بخور اینو بکشم بالا... هیچی گفت.... بیخیال شدم؛ از توی همون دامن مسیر زیرپوش رو گرفتم و اومدم بالا... دستم زیر پیرهنش بود... رسیدم به چاک سینه شو بالاخره پوستشو لمس کردم... زیرپوش رو تا جائی که کش میومد کشیدم و دستمو از بالا کردم تو و سینه شو از روی سوتین گرفتم... نفس دوتائی مون بند اومده بود... سینه اش داغ و نرم و لطیف بود و ضربان قلبشو حس میکردم... لبه سمت راست چادرشو کامل کشیده بود رو خودش و چرخیده بود سمت پنجره و تکون نمیخورد... یه نگاه به اطراف کردم ، فقط چراغ خواب کم سوی اتوبوس اون جلو روشن بود و بقیه اتوبوس تاریک و همه خواب بودن.... دستمو کردم توی سوتین شو و با یه فشار کوچیک سینه شو آوردم بیرون... نوک سینه اش رو که سفت شده بود با انگشام گرفتم... سینه گرم و نرمش رو چند دقیقه ای مالیدم... صدای نفسهاشو می شنیدم... سینه شو ول کردم و دستمو لغزوندم روی شکمش و اومدم پایین.. زیرپوش شو گرفتم و باز کشیدم... یه لحظه خودش رو یه کم جابجا کرد و دستمو گرفت و فشار داد... تو همون تکون زیرپوشش آزاد شد و تونستم بکشمش بالا ولی هنوز بلند بود و روی شکمشو گرفته بود... ولی حالا دیگه شل شده بود و دستم راحت روی سمت چپ شکم و پهلوهاش و روی رونش رو از توی دامنش میتونستم دست بکشم... دستمو ول نمیکرد... با انگشتام شروع کردم زیرپوششو جمع کردن و بالاخره رسیدم به لبه پائینی زیرپوش... دستمو گذاشتم روی شرتش...دیگه زده بودم به سیم آخر... بازم چک کردم همه خواب و همه جا تاریک بود... دستمو تا آخر از اون فضای خالی بین صندلی و پنجره بردم تو و از توی دامنش تونستم دستمو برسونم به لای پاهاش... پاهاشو سفت چسبونده بود به هم و دستمو فشار میداد... ممانعت نمیکرد و فقط پشت دستم فشار میداد و ناخن می کشید... دست کردن تو شرتش دیگه راحت بود... انگشتامو لغزوندم زیر کش شورتش و رفتم جلو... موهای بالای کسش رو میتونستم حس کنم... پاهاشو سفت چسبونده بود به هم... اونقدر با موهای کسش بازی کردم تا بالاخره تونستم چهارتا انگشتمو بکنم لای پاهاش... لای رون هاش مثل آتیش داغ بود و می تونستم لزجی و خیسی لای پاش رو حس کنم... نفس نفس میزد و مج دستمو فشار میداد... دستم لای پاش بود و شیار کسش رو با انگشت کوچیکم میمالیدم...خون به صورتم دویده بود و کیرم به حالت انفجار رسیده بود و داشتم ارضا میشدم... وضع اونم بهتر از من نبود... حالا دیگه پاشو یه کم باز کرده بود و گذاشت که کسش رو بمالم... دستم لای پاش بود و توی گرمای کسش میسوخت... انگشت وسطم رو مو تا جائی که میشد کردم تو کسش که خیسه خیس بود... سرش رو از بغل گذاشته بود رو پشتی صندلی و به فاصله قطر همون پشتی صندلی؛ من سرم رو تکیه داده بودم و صدای نفسهاشو می شنیدم... یک لحظه احساس کردم دارم ارضا میشم... کسش رو با شدت چنگ میزدم و انگشتمو توی کسش بالا پائین میکردم... منهم مثل اون نفسم بند اومده بود که فهمیدم دارم ارضا میشم... سر کیرم رو گرفتم و فشار دادم ولی دیگه دیر شده بود... تو اون تاریکی نفهمیدم آبم کجا ریخت؛ ولی با شدت ریخت رو شلوارم و پتو و احتمالا کف اتوبوس... دستم هنوز لای پاش بود... فهمید که ارضا شده ام ولی هنوز دستم توی دستش بود و فشار می داد
باید یجوری ازش تشکر میکردم.... دستمو آروم از شرتش درآوردم و تا بالا اومدم و کشیدم روی گونه هاش و یه کم روی لبش برای تشکر و آروم زمزمه کردم خیلی ماهی بخدا... دمت گرم... ممنونم ازت
جوابی نداد... دستمو کشیدم بیرون و خودمو تا جائی که میشد تمیز کردم و با یه نفس عمیق تکیه دادم به پشتی صندلیم... تمام این ماجرا شاید بیست دقیقه هم طول نکشید ولی آدرنالین و هیجان و ارضائی که شده بودم رو هیچوقت فراموش نمیکنم...
چرا اینکارو کردم رو نه اونشب نه هیچوقت دیگه نفهمیدم... چرا اون زن این اجازه رو به من داد رو هم همینطور... شاید همونقدر که من نیاز داشتم اون زن هم نیاز داشته... کسی از داستان زندگی کسی خبر نداره... فقط بعضی وقتها سرنوشت، آدمها رو با نیازهای متفاوت توی موقعیتهائی به هم میرسونه و عکس العملهای شاید طبیعی و خاص اون موقعیت که بعدها و خارج از اون موقعیت باور نمیکنی که این تو بودی کاراکتر اصلی اون داستان... طرف مقابلت کی بوده و چه داستانی داشته و چه نیازی که اون لحظه با تو توی اون داستان همراه و مکمل شده...

ام پی تری پلیرم رو بیرون آوردم و هدفونم رو زدم توی گوشم و سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمامو بستم...
شاهرخ داشت میخوند...
تو صدای آواز بارون
تپش قلب خاکی
مثل گریه تسکین دردی
مثل یک کوره پاکی
...
وسعت قلب تو قد یه دنیا
خواستنت واسه من مثل یه رویا
بوی تو بوی بارون بوی یاسه
دست من ساقه های التماسه
...

پایان

نوشته: نیمو

داستان سکسی:

3.22
نمره شما: هیچ میانگین 3.2 (100 votes)

نظرات

به به جناب نمیو...
وقتی داستان قبلی تو خوندم برات خیلی متاسف شدم ولی اینیکی خوب بود. حداقلش این بود تونستی کماندوی منو از مستکی در بیاری. ولی حیف با حرف این زری نامرد.! دوباره رفت تو خودش Lol

ای بد نبود نگارش و اون هیجان که باید به خواننده میداد رو داشت منم یه همچین موضوعی داشتم ولی خودمون رو تا خود شهر نگه داشتیم و اخر تو خونه زدم زمین اصلا یادم نمیره یادش بخیر مرسی از اینکه داستانت رو نوشتی

اى دستان پرتوان برس به داد اين ناتوان (كاراگاه گجت) =))
كيرم تو اون داستان تخميت نشستى وسط اتوبوس جق زدى داستان نوشتى =))
جالبه ميگه يه زنه بود سى چهل پنجاه ساله! برين به اون قوه تشخيص دادنت =))
بعد ميگه يه زن مسن تر پيشش بود شصت و خورده اى تقربيا داشت!
بازم برين به اون تشخيص دادنت =))
پس چرا اين يكيو انقدر دقيق گفتى؟
اختلال يا مشكلى دارى كه احتمالا هى قطع و وصل ميشه =))
يه چكاپ بكن ضرر نداره سيم پيچى مغزت بايد عوض شه اتصالى كرده احتمالا تو اتوبوس زيادى داغ كردى آمپر چسبونده زده مختو از كار انداخته
كيرم تو اون هدفونت =))
جناب آقاى نيمو اون خطبه اى كه آخر داستان خوندى بدرد عمت ميخوره فتوا صادر نكن تو نياز داشتى اونم نياز داشت سر راه هم قرار گرفتين ديگه چه كسشعريه؟ مگه نميگى زنه دستتو ناخن ميكشيد كه جلوتو بگيره
ولى شما توجه نكردين چون شما نياز داشتين اون زنه بيچاره يا بخاطر اينكه مادرشوهرش پيشش بوده و از ترس اينكه شوهر نفهمه و بهش بدبين نشه هيچى نگفته نه بخاطر نياز
از آبروش ترسيده ازينكه زندگيش خراب نشه نزده تو گوشت
خوب معلومه هركيو انقدر بمالى حشرى ميشه يه كم شل ميشه ولى خودت دارى ميگى كه دستتو تا آخرين لحظه سفت گرفته بود تا مانعت بشه پس اون راضى نبوده و فقط تو نياز داشتى پس كسشر نگو دو نفر نياز داشتن سر راه هم قرار گرفتن
حالم از آدمايى مثل تو بهم ميخوره كه چشمشون دنبال ناموس اينو اونه از داستانتم حالم بهم خورد كه معناى واقعى يه آدم عقده اى رو ميرسونه
بيچاره اون زنه چقدر بخاطر تو اشغال خودشو سرزنش كرده يكم آدم باش فقط از زبون كيرت حرف نزن دنيا بزرگتر از اين حرفاست كه تو فقط چسبيدى به كيرت
هرچيزى جاى خودش قشنگه نه اينكه زن مردمو بزور وسط اتوبوس انگشت كنى جق بزنى بعد بياى اينجا با لذت تعريفش كنى
يه سوال از اونايى كه فكر ميكنن من اشتباه ميكنم دارم
اگه زنتونو انگشت كنن چه حالى ميشين؟
يا آقاى نيمو اين سوالو از خودتم ميپرسم چه حالى ميشى؟

خاک بر اون سرت کنن اون زن عرب بوده از ترس ابروی خودش ساکت بوده اگه راست میگی بعدا برو سر وقتش ببین چه بلایی سرت میارن عربا خواهر مادرت رو و زنت رو وخودت رو یکی میکنه که نفهمی چطور کردنت بعدش هم به زن مردم میگی خیلی ماهی دمت گرم ممنون ازت فکر کردی هنر کردی زنه از ترس ابروش وترس صداش بند اومده خاک تو سرت کنن

دروووود به همگی

دوست عزیز اگه واقعا داستان بود که هیچی ولی اگه خاطره بود اینهمه اون بدبختو مالیدی خودتو ارضا کردی و لی اونو بیخیال شدی ؟
بهتره این کارتو دیگه تکرار نکنی چک
چون طرف مقابل هم یه احساساتی داره.

ولی در کل داستان خوبی بود من هم یه کم کارهای تو رو تجربه کردم خیلی باحاله

دروووود به همگی

دوست عزیز اگه واقعا داستان بود که هیچی ولی اگه خاطره بود اینهمه اون بدبختو مالیدی خودتو ارضا کردی و لی اونو بیخیال شدی ؟
بهتره این کارتو دیگه تکرار نکنی چک
چون طرف مقابل هم یه احساساتی داره.

ولی در کل داستان خوبی بود من هم یه کم کارهای تو رو تجربه کردم خیلی باحاله

دروووود به همگی

دوست عزیز اگه واقعا داستان بود که هیچی ولی اگه خاطره بود اینهمه اون بدبختو مالیدی خودتو ارضا کردی و لی اونو بیخیال شدی ؟
بهتره این کارتو دیگه تکرار نکنی چک
چون طرف مقابل هم یه احساساتی داره.

ولی در کل داستان خوبی بود من هم یه کم کارهای تو رو تجربه کردم خیلی باحاله

ما اینجا نیومدیم که بریم بالای منبر همدیگر رو ارشاد کنیم... اون بیرون به اندازه کافی ناصح و آمر به معروف و ناهی از منکر و آخوند هست... اینجا اومدیم داستان خوب بخونیم و حال کنیم...
داستانش از کسشعرهای کیرم اینقدره و ورزشکارم و سینه اش اونقدره خبری نبود؛ این یه نکته مثبت
مستقیم رفته سراغ داستان و قسم و آیه نداره، دومین نکته مثبت
از همه مهمتر غلط املائی و لهجه نداره؛ سومین نکته مثبت
دروغ و سوتی اصلا نداره؛ چهارمین نکته مثبت
از لحاظ داستانویسی فضاسازی؛ توصیف موقعیت، ایجاد هیجان و تعلیق و شروع و پایان همهگی عالی و درسطح عالی؛ نکته مثبت پنجم
سکسی و اروتیک هم بود؛ نکته مثبت ششم

دادش نیمو من نمره کامل و امتیاز 5 رو میدم و بازم بنویس... بهترین داستان پدرمادرداری بود که توی این مدت میون اینهمه کسشعر خوندیم... دمت گرم

این داستان رو همون اول که اومده بود خوندم. داستان که نمیشه گفت یه خاطره ایه که خوب تعریف شده. توصیفات و طریقه نگارش طوریه که میشه تجسم کرد و حداقل ازین نظر مشکلی نداره. اسم نویسنده رو هم فکر کنم قبلا در قالب یه منتقد دیده بودم. خب این اتفاق ممکنه واسه هرکسی بیفته اما نه به این صورت. منهم معتقدم کاریکه انجام شد مصداق یک تجاوز بوده. اینکه زنی رو اینطوری دستمالی کنی تا تحریک بشه بدون اینکه خودش بخواد یه تجاوز و سوءاستفاده ی جنسیه. حتما که نباید کردش تا تجاوز محسوب بشه!! نکته ی دیگه اینکه این داستان چه امتیاز عجیبی کسب کرده!! 51 رای و میانگین 4،5 واسه همچین داستانی با نویسنده ی نه چندان نام آشنا یه مقدار زیاده. هرچند نمیخوام تئوری توطئه رو دوباره باز کنم اما قبول کنین یه مقدار مشکوک میزنه..

نیموی چاقال با این داستان تخمی تخیلیش نشون داد خیلی کسکش و جلقی تشریف داره و سعی داره همه مارو با این فلسفه بافی های کس مغزانه مثل خود عقده ایش بار بیاره اما کیر خونده...
یارو اون قدر تو کفه سکسه انگار یک ساله جلق نزده...

از من خان عمو جان که جای پدربزرگتون هستم بپذیرین که داستانش رو خیلی خوب و موجز و کوتاه سراییده بود.
دوستانی که ناسزای مفت میگین: این گوی و این میدان بفرمایین رو دستش بلند شین اگه میتونین. هم خودتونو نشون بدین هم همه ی ما رو به فیض اکمل برسونین.(گر تو بهتر میزنی بستان بزن)(مطمئن باشین منظور شاعر کف دستی زدن نیست}
من اگه جای نویسنده ی محترم داستان باشم در جواب اون دوستانی که ایرادات تخمی تخیلی گرفتن عرض میکنم
تو که نوشم(به ضمه ی شین) نه یی نیشم(ایضا مثل همون اول) چرایی؟
زیاده عرضی نیست
عزت همه گی پایدار و مستدام

از من خان عمو جان که جای پدربزرگتون هستم بپذیرین که داستانش رو خیلی خوب و موجز و کوتاه سراییده بود.
دوستانی که ناسزای مفت میگین: این گوی و این میدان بفرمایین رو دستش بلند شین اگه میتونین. هم خودتونو نشون بدین هم همه ی ما رو به فیض اکمل برسونین.(گر تو بهتر میزنی بستان بزن)(مطمئن باشین منظور شاعر کف دستی زدن نیست}
من اگه جای نویسنده ی محترم داستان باشم در جواب اون دوستانی که ایرادات تخمی تخیلی گرفتن عرض میکنم
تو که نوشم(به ضمه ی شین) نه یی نیشم(ایضا مثل همون اول) چرایی؟
زیاده عرضی نیست
عزت همه گی پایدار و مستدام

آقا اشكان من باهات مخالفم چون اگه زنه ميخواست ميتونست خودشو يكمي بكشه اونطرفتر كه نيمو دستش بهش نرسه يا ميتونست چند بار دستشو پس بزنه ن اينكه بزاره نيمو تا جاي پيش بره كه به شرتش برسه ولي كار نيمو هم خيلي زشت بوده كه خودش ارضا شده و زن بيچاره رو ول كرده بايد اونم ارضا ميكرد

هی هی ... این که چیزی نیس.... همسایه خیابان اونطرفی ما یه فامیل ارن 27سال تو ارتش خدمت میکنه ..ولی هنوز نمی تونه ویولن بزنه.... فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیه بسه .... روانشناسی؟؟ کس شناسی ؟؟ اثوبوس شناسی ....؟؟؟؟؟؟

من خودم با اتوبوس به شهرستان میرفتم و دیدم دختر دانشجو شماره تلفن به شاگرد داد .شاگرد یک شهرستانی بود و دختره یک شهری حیف اون دختر که با شاگرد روستایی دوست شد .این یک واقعیت بود که برای دخترای دانشجو که میرن شهرستان اتفاق میفته .اما داستان تو 50 درصد احتمال داره حقیقت باشه و کار جالبی نکردی که به عروس کنار مادر شوهر دست درازی کردی . بهتره از واقعیت ها داستان بسازی تا تخیلات نامعقول.