مجتمع نوشین (1)

اون روز طبق روال همیشگی به شهرداری منطقه رفته بودم . روز شنبه بود و ازدحام جمعیت بیداد میکرد . به واسطه چند سال رفت و آمد ، با اکثر کارمندای واحد شهرسازی و درآمد و طرح تفصیلی و بیشتر آدمای کار راه انداز شهرداری منطقه رفاقت نسبی پیدا کرده بودم . مردم اون ور پیشخون با گفتن : آقا ، آقا سعی در جلب توجه کارمند مورد نظر به سمت خودشون داشتن . منم اینور پیشخون و به دور از ازدحام در مورد یکی از املاک شرکتی که براش کار میکردم( لباس فرم شرکت تنم بود) در حال صحبت با یکی از کارکنان طرح تفصیلی بودم . بعد از اتمام حرفامون ، میخواستم برم ته سالن پیش معاون شهرسازی که صدای یه خانم که داد میزد : آقا ، آقا نظرمو به سمت خودش جلب کرد . خانمی بود با قد متوسط و پوست برنزه که یه آتل دور گردنش بسته شده بود . با کمی مکث گفتم : بفرمایید . .... آقا ببخشید ، برای تمدید جواز کجا باید مراجعه کنم ؟ پیشخون مربوطه رو بهش نشون دادم و رفتم دنبال کار خودم .
فرداش برای چاپ چند تا نقشه رفتم دفتر فنی روبروی شهرداری . کارم نیم ساعتی طول میکشید با کارکنان دفتر فنی هم طی سالیان آشنا شده بودیم و هر وقت میرفتم اونجا گرم میگرفتیم . بعد از چند دقیقه همون خانمی که اون روز تو شهرداری دیده بودم ، وارد شد . کنار سیامک(مسئول دفتر فنی) پشت کامپیوتر نشسته بودم و ضخامت و رنگ خطوط نقشه رو ادیت میکردیم که باز منو خطاب قرار داد . سرمو که بالا آوردم هول شد . اا آآقا ببخشید : مگه شما کارمند شهرداری نیستید ؟ سیامک پرید وسط ، بفرمایید خانم ! اااومدم چند تا نقشه رو چاپ کنم . علیرغم پوست برنزش سرخ شدن پوست صورتش کاملا مشخص بود و سی دی نقشه هاشو به سیامک داد . منم از پشت کامپیوتر بلند شدم و به سیامک گفتم : الان ملت فکر میکنن کارمند دفتر فنی شما هستم .
خانمه لبخندی زد و گفت : عذر میخوام ، قصد بدی نداشتم . سیامک کار منو فرستاده بود رو پلاتر و سی دی خانم رو باز کرده بود . ازش پرسید : خانم سایز و رنگ خطوط رو بهم میدین ؟ خانمه(که بعدا فهمیدم اسمش نوشینه با قیافه متعجب) گفت : من .... نمیدونم . منم قهرمانانه گفتم: الان درستش میکنم . سیامک اکثر نقاط و خطوط نقشه رو درست کرد ولی رو یکی دوتاش گیر داشت که از من سوال کرد . وقتی کار نوشین رو فرستاد تو نوبت چاپ منم رفتم اونور پیشخون که 4 تا صندلی انتظار بود ، و از نوشین دعوت کردم بشینه . چند تا مشتری دیگه هم بعد از ما اومدن . اولین نقشه من که اومد ، دیدم رو یکی از خطها رنگ قاطی کرده و رنگ اصلی نیست . کار نوشین رفت رو پلات و کار من رو دوباره ادیت کردن و فرستادن رو یه چاپگر دیگه . تا نقشه ها بیاد ، با نوشین مشغول صحبت شدیم .گفت : ببخشید فکر میکردم کارمند شهرداری باشین ، چون اونروز دیدم اونطرف میزهستین و لباس فرم پوشیدین . در ضمن بابت ادیت نقشه ممنونم . به هر حال قصد جسارت نداشتم .
برای از بین رفتن علامت سوالای بالا سرش ، یه مقدار در مورد شرکت ساختمانی که براش کار میکردم و نحوه کار و تخصصم بهش توضیح دادم . ازش پرسیدم شما برای کجا کار میکنید ؟ جواب داد : برای خودم . گفتم : بهتون نمیخوره تو کار ساخت و ساز باشین . معمولا آدمای این صنف البته میبخشید ها ، خیلی پرروتر هستن . چون اگه نباشن کارشون راه نمیافته . اصلا به شما نمیخوره . تا نقشه های جفتمون چاپ و تحویل بشه 10 دقیقه وقت داشتیم . نوشین تو این 10 دقیقه چکیده ای از شرح حالشو به من گفت و ازم خواست کمکش کنم .
چند تا جای زخم کوچک و نقطه مانند تو صورتش دیده میشد . میگفت : حدود یک سال و اندی پیش تو اتوبان یادگار با سعید (شوهرش) با سرعت بالا در حرکت بودیم ، که ناگهان یه سمند از دور برگردون سمت راست وارد شد و راه ماشین ما رو بست و ماشین ما منحرف شد و رفتیم رو گارد ریل وسط و چپ کردیم . جفتمون تو کما بودیم من بعد از 2 روز به هوش اومدم و سعید 15 روز بعد تموم کرد . اشک چشمهاشو خیس کرد . بغض کرده بود . نذاشتم ادامه بده و از آبسردکن کنار نیمکت یه لیوان آب بهش دادم . آتل گردنشو باز کرد و بعد از یه نفس عمیق و آه مانند ، آب رو لاجرعه سر کشید . حالش یه کم جا اومد . نقشه هامون با هم آماده و تحویل شد .
موقع بیرون رفتن ازش پرسیدم : حالتون بهتره ؟ سر تکون داد و پلکهاشو فشار داد روی هم . ماشین دارین ؟ نه ، میترسم پشت فرمون بشینم . مسیرتون کدوم طرفه ؟ میرم خونه خودم ، آدرسو که داد ، گفتم : منم میخوام برم همون حوالی . اگه اجازه بدین برسونمتون ، خیلی محترمانه قبول کرد . از سرعت واهمه داشت همش میگفت : یواش . تمام مسیر رو دنده 2 رفتم . تو راه داستان ساختمونش رو هم برام تعریف کرد .
شوهرش تو کار ساخت و ساز بود ، تازه شروع کرده بود . این اولین ساختمونی بوده که بدون کمک پدر سعید میساختن . خود نوشین چیزی از ساخت و ساز نمیدونست . پیشنهاد کردم بریم سر ساختمون . یه ساختمون 5 طبقه که قرار بود 10 واحد باشه فقط 4 تا سقف خورده بود(با پارکینگ) و 3 تا سقف دیگه لازم داشت . حدود 10 روزی میشد که کارای ساختمون نیمه کاره رو دوباره به جریان انداخته بود . کسی نبود راه و چاه رو بهش نشون بده و میخواست یه تنه گلیمشو از آب بیرون بکشه . بعد از فوت شوهرش قانونا یک چهارم اموال (چون بچه نداشتن)به نوشین میرسه . پدر سعید بعد از فوت تنها فرزندش ، دل و دماغ ادامه کارو نداشته . به عنوان تنها ورثه قانونی مابقی ساختمونی که در حال ساخت بوده ، با تمام امتیازاتش بعد از انحصار وراثت به نام نوشین میکنه . آپارتمانی هم که توش مینشست پشت قبالش بود . پدر و مادرشوهرش بعد از این قضیه نقل مکان میکنن به طالقان . تنهایی و بی کسی نوشین قلبمو به درد آورد . بیشتر پولی هم که داشت تو یک سالی که در گیر دارو و درمان و فیزیوتراپی و چه و چه ... خرج شده بود . نیم ساعتی باهاش صحبت کردم . پول زیادی تو حساب نداشت که بتونه ساختمون رو تموم کنه . به نقشه هایی که گرفته بود و پیش فاکتورهایی که داشت یه نگاه انداختم و فهمیدم با این اوضاع و احوال ساختمون که من میبینم براش کیسه گشادی دوختن . ملتفتش کردم آدمایی که کار رو میخواد باهاشون مجددا شروع کنه قصدسو استفاده از بی اطلاعی و نا بلدیش رو دارن . تونستم اعتمادش رو جلب کنم و کار رو ازش بگیرم . شمارش رو گرفتم. در حال خداحافظی بودیم که شماره شرکت رو صفحه گوشیم ظاهر شد . یک ساعتی پیچیده بودم به بازی . سریع برگشتم شرکت و نقشه ها رو تحویل مدیر واحد طراحی دادم.
شب از خونه به نوشین زنگ زدم . قرار شد پنجشنبه عصر ببینمش و باهم صحبت کنیم . رفتیم سمت فرحزاد ، باغ رستوران آبشار مهمون من . قرارمون اینجوری شد که اون آپارتمانش رو بفروشه و یه جایی رو اجاره کنه . سقفها رو بزنیم و تا هر جا که پولش رسید سفتکاری انجام بشه . از محل پیش فروش چند تا از واحدها ساختمون رو تکمیل کنیم . منم یه زانتیای صفر یا معادل پولش رو به عنوان حق الزحمه در زمان صدور پایانکار بگیرم ، قرار شد وکالت کاری ازش بگیرم و تمام کارهارو انجام بدم .
شنبه با حضور پدرش توی یه محضر قرارداد رو ثبت کردیم . محضرداره دوست پدرش بود واطمینان داد که قرار دادشون از هر نظر بدون نقصه . همونجا تو محضر پدرش رو که دیدم ، حدس زدم باید سرطان داشته باشه ، چون تمام موها و ابروهاش (احتمالا) به خاطر شیمی درمانی ریخته بود . در مورد خانوادش فهمیدم مادرش فوت شده و پدرش هم بعد از مرگ مادرش ، اوضاع روحی مناسبی نداره . همچنین برادرش(جمشید) یه زن رومانیایی گرفته و ترکیه زندگی میکنه . بین نوشین و جمشید هم یه برادر داشتن که چند سال پیش به دلیل سرطان مغز استخوان فوت کرده بود . به خاطر سرطان ، خانواده پدری تقریبا باهاشون رفت و آمد نمیکردن . به آسمون نگاه کردم : خدا جون ، چرا آدما انقدر بد شدن ؟ چرا بعضیا اینقدر تنها میشن ؟
... نوشین رفت دنبال فروش آپارتمان و اجاره یه آپارتمان دیگه . منم با مسئول خرید پروژه های شرکت محل کارم ، صحبت کردم که هر وقت خواست مصالح بگیره ، به من خبر بده ، که کنار خریدای شرکت به قیمت عمده مصالح بخرم . همچنین با یکی از مهندسای پروژه شرکت قرار گذاشتیم یکی از بهترین اکیپهای ساخت و سازش ادامه کار مجتمع نوشین رو با تخفیف مناسب بر عهده بگیره . رو حساب اعتباری که پیششون داشتم کار سریع شروع شد . نفر قبلی میخواست دولا پهنا از نوشین پول بگیره ، وقتی مبلغ رو بهش گفتم و قرارداد رو نشونش دادم ، خیلی خوشش اومد . با مهندس ناظر قبلی مجبور به مصالحه شدیم . چون عوض کردن مهندس ناظر دردسر زیادی داشت و با یه تخفیف 20 درصدی بعد از کلی چک و چونه باهاش ادامه دادیم . خوشبختانه پروژه ساختمانی شرکتی که براش کار میکردم با مجتمع نوشین فاصله آنچنانی نداشت و میتونستم مابین کارام به اونجا هم برسم .
دو هفته بعد پنجشنبه ، رفتم کمک نوشین برای اثاث کشی به آپارتمانی که تازه اجاره کرده بود . دوستش ساناز هم با شوهرش عماد اومده بودن کمکش . بعد از این که کارگرا اثاثیه رو آوردن تو واحد ، من و عماد اثاث درشت رو جابجا کردیم و چیدمان رو انجام دادیم . کار عماد در رابطه با طراحی دکور و کابینت بود . شماره هامونو رد و بدل کردیم که اگه کار نون و آبدار بهم خورد خبرش کنم . قرار شد کار کابینت و درب و کمد ساختمون نوشین هم انجام بده . آخر شب اونا رفتن خونشون . به نوشین هم تعارف کردن که باهاشون بره ولی خیلی اصرار نکردن ، مخصوصا عماد . اتاق خواب رو هنوز نچیده بودیم و لوازم خرده ریز توی هال ، رو هم تلنبار بود . گفتم : نوشین خانم میتونی امشب بیای خونه من بمونی . قبول نکرد . خیلی اصرار نکردم ، نمیخواستم بهم بدبین بشه . بردم رسوندمش دم خونه پدرش .
فرداش با هم رفتیم آپارتمانش رو به حدی که بشه توش چرخید و زندگی کرد چیدیم و اتاق خواب و آشپزخونه رو راه انداختیم . حین انجام کارا ازش ژرسیدم رابطتون با ساناز و عماد چطوره ؟ فامیلین ؟ گفت : نه . عماد بهترین دوست سعید بود . از جیک و پیک هم کاملا باخبر بودن ، هردوشون به من علاقمند بودن ولی من سعید رو دوست داشتم . عماد خیلی عجول و تنده خوشم نمیاد . ولی سعید خیلی آروم بود و عاقل . اخلاق مردونشو دوست داشتم . این عماد هنوز بچست . بعد از ظهر تنهاش گذاشتم تا بقیه خرت و پرتها و وسایل خرده ریز رو خودش بچینه . موقع خروج کلی ازم تشکر کرد و بابت به زحمت انداختن من عذرخواهی کرد . منم زدم بیرون ، رفتم یه سر به مادرم بزنم .
ظرف حدود 3 ماه از شروع کارمون ، اعتماد نوشین به من کاملا جلب شده بود . پنجشنبه و جمعه ها تمام وقت بالاسر ساختمون بودم. روزهای وسط هفته هم تقریبا یک ساعتی از کارای شرکت جیم میشدم و میرفتم سر ساختمون . بعد از ظهر پنجشنبه و بعضی وقتا جمعه ، شده بود روز بازدید و پرسش و پاسخ . توضیحات لازم و فاکتورها رو بهش تحویل میدادم و به همون مبلغ چک میگرفتم . تو این مدت 3 تا سقف باقیمانده رو زده بودیم و دیوار کشی پیلوت وانباریها و بعضی دیوارهای طبقه اول تموم شده بود . پنجشنبه نوشین میخواست از بالای پشت بام چشم انداز ساختمون رو ببینه . بین طبقه 3 و 4 از پله های نیمه کاره داشتیم بالا میرفتیم . ناگهان تعادلش(با اون کفش پاشنه بلند مسخرش) به هم خورد و در حالی که سعی میکرد تعادلش رو حفظ کنه ، سر و ته افتاد تو بغل من . پاشنه کفشش به سختی با بالای ابروم برخورد کرد و زخم کوچکی ایجاد کرد . به هر مصیبتی بود خودم رو محکم نگه داشتم . شونمو به شمشیری راه پله تکیه دادم و تعادلم رو حفظ کردم . رون پاهاشو محکم بین بازوهام نگه داشتم . با یه دست کمکش کردم برگرده رو پاهاش . اگه میافتادیم به سمت راست از چاهک آسانسور میرفتیم پایین و صد در صد ریق رحمتو سر میکشیدیم .
نوشین به شدت میلرزید و حالش خراب و از ترس شوکه شده بود . نگهبان ساختمون رو صدا زدم و گفتم آب قند بیاره ، وقتی حالش بهتر شد ، از بالا رفتن و دیدن پشت بام منصرف شد . رفتیم پایین رو زخمم چسب زدم و رسوندمش جلو خونش . یه نگاه پر مهر بهم انداخت و گفت : ممنون . چیزی نمونده بود ! سرتون که چیزی نشد ؟ گفتم نه فقط یه زخم سطحیه . ادامه داد : محسن تو خیلی خوبی ، اگه فرشته ها مرد بودن بی شک شبیه تو میشدن . بهت زده نگاش کردم ، چون همیشه به اسم فامیل یا آقا محسن صدام میکرد ، خیلی سریع گونمو بوسید و پیاده شد رفت .
روز بعد برای دادن فاکتورها و گزارش پیشرفت کار و گرفتن پول بهش زنگ زدم : دیروز میخواستم فاکتورهارو بدم که اون حادثه پیش اومد . پیشنهاد کرد تو یه کافی شاپ یا رستوران مهمون اون باشم . گفت دیگه اون آتل لعنتی رو نمیبندم اگه دیروز دور گردنم نبود ، میتونستم خودمو جمع و جور کنم ، بازم ازت متشکرم . عصری اومد ، رفتیم سمت فرحزاد(فرحزاد رو خیلی دوست داشت ) بعد از اتمام حرفای کاری و صرف شام ، گفت : بریم یه چرخی بزنیم . برگشتنی ساعت حدود 11 شب بود ، وقتی رسیدیم جلو خونش گفت : بیا تو یه چای مهمون من باش این همه زحمتت دادم . میخواستم وقار و جنتلمنی خودمو حفظ کنم و قبول نکنم ، ولی خیلی راحت قبول کردم . رفتیم بالا داغی و سنگینی هوای داخل خونه حس بدی به آدم میداد . پنجره هارو باز کرد و کولر رو دور کند روشن کرد . شالشو انداخت یه گوشه و چای سازش رو روشن کرد و با سرعت رفت تو دستشویی . فضای اتاق خنکتر و نفس کشیدن راحتتر شده بود ، یه چشم گردوندم ببینم ، لوازم خرده ریز رو چطور چیده . کنار دیوار سرویس یه آینه کنسول بود . رو میز کنارش عکس خندان دو نفریشون با سعید تو یه فضای سرسبز و زیبا خود نمایی میکرد . وقتی قاب عکس کناریش با یه عکس مردونه جدی و روبان مشکی گوشه قاب ، از جلو چشمم عبور کرد ، نا خودآگاه دلم گرفت . از دستشویی که اومد بیرون ، مسیر نگاهمو دنبال کرد و گفت : رفته بودیم تنگه واشی ، با ساناز و عماد . قشنگه ؟ چیزی نگفتم . یعنی چیزی نداشتم که بگم . فقط سرمو تکون دادم . پرسید : نمیخوای یه آب به سر و صورتت بزنی ؟ گفتم : بدم نمیاد .
از دستشویی که اومدم بیرون ، مانتوشو درآورده بود و یه شلوار برمودا و تاپ آستین کوتاه تنش بود . موهای زیبا و خرماییش از دو طرف صورت کشیدش، رو شونه هاش ریخته بود . چشمای میشی رنگ و بینی متناسبی داشت ، که با لبای نازکش هارمونی زیبایی رو خلق کرده بود . تا حالا به این منظور نگاش نکرده بودم . بدن کشیده و توپر و قشنگی داشت ، که با پوست برنزه و براق ، زیباییش دو چندان میشد . محو تماشاش بودم ، که اومد جلو و یه حوله دستی بهم داد . دست و صورتمو خشک کردم . وقتی حوله رو از جلو صورتم کنار رفت . دست انداخت دور گردنم . محسن خیلی مردی به خدا همش میترسیدم وسط کار غالم بذاری یا سرم کلاه بذاری و لبامو بوسید . منم لبامو شل گرفتم که هر کاری که دوست داره بکنه .
ظرف این دو سه ماه انقدر سرم شلوغ بود و خسته میشدم ، که حس شهوتم رو فراموش کرده بودم . کلا از خروس بودن استعفا داده و رسما مرغ شده بودم . صدای غل غل آب جوش اومده باعث شد نوشین لبای منو ول کنه و بره تو آشپزخونه . گفتم : نوشین . سریع گفت : جون نوشین(انتظار همچین جواب صریح و سریعی رو نداشتم) پیش خودم گفتم : نکنه عاشقم شده باشه ، که واویلا داره . ادامه دادم : چای دم نکن ، هوا گرمه . گفت : خوب ، ایراد نداره ، شربت میارم . دو لیوان شربت آلبالوی خنک آورد ، خوردیم و خنک شدیم . تو مبل یکمی جابجا شدم و من من کنان، گفتم : ببین نوشین جان ، من فعلا شرایط ازدواج و تشکیل خانواده رو ندارم . تازه 30 سالم شده ...... پرید وسط حرفم و گفت : کی گفته ازدواج ؟ دوست هم نمیتونیم باشیم ؟ گفتم : چرا که نه ؟ من که از خدامه .
چرخیدم به سمتش و گفتم : دوستی با زن زیبایی مثل تو آرزوی هر مردیه . صورتمون روبروی هم قرار گرفت . دست انداختم رو گردنش و شستم روی گونه سمت چپ جلو گوشش قرار گرفت . لبامو گذاشتم رو لباش و شروع به مکیدن کردم . شستمو بین گونه و لاله گوشش حرکت میدادم . اون یکی دستمو حلقه کردم دور کمرش و زبونمو دادم تو دهنش ، شروع به مکیدن کرد . بعد از چند لحظه ، بلند شد و چراغارو خاموش کرد ، با نوری که از چراغای خیابون میتابید همه چیز رو میشد تشخیص داد . هلم داد رو کاناپه . نشست روی پاهام و دکمه های پیرهنمو یکی یکی باز کرد . دوباره افتاد به جون لبهام منم دست بردم سمت سینه هاش زیر تاپ هیچی نپوشیده بود . دستاشو برد بالا که تاپشو از تنش بیرون بکشه ، تاپشو از نوک دستاش پرت کردم یه طرف و دستامو جفت کردم کنار دستاش و پنجه هامون رفت توهم . شروع به خوردن لبای همدیگه کردیم . چونش رو بوسیدم و زیر گلو و گردن و لاله گوششو با لب و دهن تحریک کردم . یه گوله آتیش شده بود ، تو بغلم . سینه هاش که از شدت شهوت سفت شده بود . آوردشون جلوی دهنم ، منم به سکسی ترین حالتی که بلد بودم ، شروع به خوردن و مکیدن سینه هاش کردم . حین خوردن ممه های قشنگ نوشین ، دستامو آزاد کردم . دستامو رو دستها و بازوهاش به سمت پایین حرکت دادم . تن و بدنش رو مالیدم تارسیدم به کمرش ، انگشتهامو از کنار کمرش فرستادم پایین و شلوار و شورتشو آروم آروم درآوردم .
دست انداختم رو باسنش و شروع به مالش دادن کردم . بعد دست راستمو آوردم جلو و کشیدم روی کسش که صاف و بی مو بود و دو انگشتی برجستگی بالای کسشو مالش دادم و شدت مکیدن سینه هاشو بیشتر کردم سر وصدای شهوتناکی رو شروع کرد و باعث طغیان شهوتم شد . داشتم کمربندمو باز میکردم که رفت پایین . دستمو کنار زد و خودش مشغول باز کردن کمر بند و درآوردن شلوارم شد . منم زیر پوشی که هنوز تنم بود درآوردم . شروع به خوردن کیرم کرد . همراه با خوردن و مکیدن کیرم صداهای خوشایندی از خودش در میاورد . لب کاناپه پاهامو دراز کردم و شلوارم رو درآوردم . پاهامو تا آخر باز کرده بودم و اون دوزانو رو زمین نشسته بود و کیرمو ساک میزد . شهوت عقلمو گرفته بود . بلند شد و زانوهاشو دو طرف بدنم گذاشت و کسشو تنظیم کرد روی کیرم ، خودمو جمع و جور کردم و اجازه ندادم کیرم وارد کسش بشه . شروع کرد به التماس بذار بره تو ، کیر میخوام ، منو بکن محسن ، امشب نکنی میمیرم . پرسیدم : کاندوم داری ؟ گفت : نترس بیرون خالی میکنیم . گفتم به خاطر بچه نمیگم ، آخه هنوز حموم نرفتم ، نمیخوام باعث عفونتت بشم . گفت : من کیرتو تمام و کمال با آب دهنم شستم . گفتم : من اینجوری بهم حال نمیده . خیلی طفره رفتم و راضیش کردم ، کاندوم بیاره .( در مورد ارتباطم با ثریا نمیتونستم چیزی بهش بگم ، مطمئن نبودم که پاکم یا نه . دوست نداشتم کس دیگری رو به ایدز مبتلا کنم) گفت : فکر کنم دو سه تایی از قبل مونده باشه . خیلی سریع رفت تو اتاق خواب و یکی آورد . گفتم دولا شو . زانوهاشو گذاشت لبه کاناپه و پشتی کاناپه رو دست گرفت . و کس و کون خوش تراششو داد عقب . کیرمو کاندوم بر سر روانه کس تنگ و تاریک نوشین کردم . کمر و باسنش تو دستام بود . لمبرای کونشو و بالای رونشو از پشت کمی باز کردم و کیرمو دم کسش بازی بازی دادم و یواش یواش تا آخرین میلیمتر از 15 سانت فرستادم تو کس گرم نوشین وقتی کامل وارد شد یه آه بلند و حشری کشید و نفسشو حبس کرد . یکم نگه داشتم ، واژنش که کامل ترشح کرد و روون شد، شروع به تلمبه زدن کردم . با اولین تلمبه نفس نفس زدنش شروع شد و با یه آه بلند دیگه یه اووو ف طولانی کشید . نوشین عجله داشت تا زودتر ارضا بشه ، بالاخره بعد از حدود یکسال ونیم کیر دیده بود و طاقت نداشت . خودشو محکم میکوبید به من ، این حرکتش باعث افزایش لذت گاییدن کسش میشد . صدای ورود و خروج کیرم با شالاپ شولوپ آب کسش این لذت رو بیشتر میکرد . زانوهاشو چسبوندم به هم و دو باره شروع کردم چند تا تلمبه میزدم و مکث ...... و دو باره تکرار میکردم . احساس کردم اومدن آبم نزدیکه ، کیرمو درآوردم ، مچ دستمو گرفت . با چشمهای شهوت آلود و خمار بهم گفت : در نیار، میخوام . برگشتم نشستم رو کاناپه . زانوهاشو انداخت دو طرف بدنم و کسشو یهو فشار داد رو کیرم ، خودش یه جیغ زد . بعد شروع کرد با سرعت بالا پایین کردن . وحشی وحشی شده بود . هر بار که بالا پایین میپرید یه جیغ کوتاه میزد . ناگهان سرشو خم کرد جلو وکتفهامو چنگ زد و شونمو گاز گرفت ، داشت آبم میومد که باسنشو گرفتم دستم و محکم لمبرای کونشو بالا پایین کردم و کسش رو با شدت کوبیدم به کیر و خایم . دستامو قفل کردم دور کمر و باسنش . نذاشتم تکون بخوره و آبم با فشار فضای کاندوم و کسش رو پر کرد . جای ناخنهاش روی کتفم میسوخت . احساس کردم از روی شونم یه چیزی داره پایین میاد ، از جای گاز گرفتنش داشت خون میومد . درد و لذت شهوت با هم آمیخته شده بود. لحظاتی تو همون حالت باقی موندیم و نوشین رو از روی خودم بلند کردم . اونقدر تقلا کرده بود که بیحال افتاد رو کاناپه ، بدنش به وضوح دچار رعشه و لرزش خفیفی شده بود . خونی که روی سینم به سمت پایین در حال حرکت بود ، پاک کردم و یه دستمال گذاشتم روی زخم شونم . رفتم دستشویی و خودمو تمیز کردم . نشستم کنارش و بدنشو نوازش کردم . نیم ساعتی تو بغل هم بودیم . لباسامو پوشیدم و رفتم خونه خودم .
(پایان قسمت اول)

نوشته: محسن derrick mirza

3.105265
نمره شما: هیچ :میانگین 3.1 (38 رأی )

122 نظر

باشه باشه تو هم بکن بودی

نوشته hardcore man در 17. July 2012 - 1:42

باشه باشه
تو هم بکن بودی نگفته بودی
راسی توی سربازیت سیگاری شدی یا ... ؟
----
هر کی یکم از ساختمون سازی سر در بیاره میدونه ساختمون 10 واحدی که از 7طبقه تازه 4 طبقه اش رفته و هنوز 3 تا بالا نرفته وبه گچ و خاک نرسیده اونقد کار داره که شما دو هفته بعدش نری براش کابینت سفارش بدی!
در مورد سقوط هم ، گرامی چاهک آسانسور رو بعد از کار راه پله درمیارن اصولا قبلش چیزی وجود نداره که شما بخوای توش سقوط کنی معمولا هم تو ساختمون های دو واحدی یه فاصله نسبتا خوب برای عبور تا راه پیله داره که شما نخوای نوشین تون رو از افتادن نجات بدید
اینا اشکالات فنی ساختمونیشه

اول چوب توکون همه تون

نوشته mahkome bi gonah در 17. July 2012 - 1:22

اول
چوب توکون همه تون

به به واقعا ادم از خوندن این

نوشته saghar.24 در 17. July 2012 - 1:25

به به واقعا ادم از خوندن این داستان خسته نمیشه
خسته نباشی آقا محسن
خیلی خوب بود و من واقعا لذت بردم
به نظر من خوبی داستان های دریک میرزا اینه که ادم به اطلاعاتش افزوده میشه
مثل سکس سیاسی که به نظرم خیلی جالب و پر هیجان بود
منتظر ادامه داستان هستم
موفق باشید

داستانو فعلا نخوندم... ساغر

نوشته Angry Bird در 17. July 2012 - 1:35

داستانو فعلا نخوندم...
ساغر چجوریه که وقتی تو کامنت رو فرستادی من اونموقع داستان رو تازه دیدم؟!؟یعنی تو همزمان که داستان رو ادمین ارسال میکرد کامنت رو فرستادی؟

خدمت اون دوتایه بالایی هم هستم...

جلل خالق!!!

محسن جان حال كردم بخدا ،بعد

نوشته Dada saeed در 17. July 2012 - 1:45

محسن جان حال كردم بخدا ،بعد از چند روز كه حتي يك داستان بدرد بخور آپ نشده بود اومدي و به همه حال اساسي دادي فقط يه سوال و شايدم فضولي بيجا :
با اينكه ميدونم داستانت چند قسمتي هست و خوب بايد اولين قسمت هر مجموعه داستان مقدمه اي داشته باشه براي كل اون مجموعه ولي به نظر خودت توضيحاتي كه در مورد ساختمان و شهرداري و ساخت و ساز داده بودي همه اش لازم بود؟
يعني نميشد بعضي قسمتاش رو فاكتور گرفت و يه كم كوتاهترش ميكردي؟
البته چون من استعداد داستان نوشتن ندارم صد در صد نظر شما اينجا صائب تره و اين فقط نظر شخصي من بود و نميخام ايراد بيخودي بگيرم در ضمن امتياز ١٠٠ دادم

آخه كونيا اول داستانو بخونين

نوشته zamy akash در 17. July 2012 - 1:46

آخه كونيا اول داستانو بخونين بعد كامنت بزارين!
باحال بود
٨٠ گرفتى
من فقط ب داستان هاى كفتار نمره كامل ميدم

اما حالا كفتار با تو كار دارم
كونى
پاره
گشاد
برج ايفل تو كونت
كير بلبل تو كونت
كير كفتار تو كونت
نميشه كه يه داستانت داخلش غم نباشه
خودكشى نباشه
بدبختى نباشه
جدايى نباشه
آخر من تو كف يه داستانى كه شاد باشه و بنويسى
بايد يه جق بزنم
در ضمن بدون اسم كفتار ارزشمنده
حواست بهش باشه

***سكسكي-جذابكي*** محسن جان

نوشته مهندس گل پسر در 17. July 2012 - 1:51

***سكسكي-جذابكي***
محسن جان مرسي!
خسته نباشي
منتظر ادامش هستم كه دوباره بتركوني!
حالا خارج از داستان:
اين اول اول شدم چيه؟
مگه هنر كردي؟
مگه جنیفرلوپزو كردي؟
خيلي ذوق كردي؟
اصن تو كون نفر اول:-D
با كمال احترام لطفا ازين كوني بازيا اينجا در نيارين!Wink

yekam toolani bood vali

نوشته kajdom_110 در 17. July 2012 - 1:53

yekam toolani bood vali ghashang bood be khoondanesh miarzid

جریان این اول شدن اینه که

نوشته neda_1360 در 17. July 2012 - 1:59

جریان این اول شدن اینه که مثلا بگن
من زودتر داستانو خوندم و همه شما لالا تــــشریف داشتید!
قضیه اول شدن اینه بچه ها

عالی بود داداش لذت بردم از

نوشته mamali888 در 17. July 2012 - 2:04

عالی بود داداش لذت بردم از خوندنش ولی بنظرم بهتره خواننده رو از عذابی که بابت مبتلا شدن یا نشدن محسن به ایدز داره میکشه رو راحت کنی , به قول معروف مرگ یه بار شیونم یه بار

دست وپنجولت طلامحسن

نوشته یاورهمیشه مؤمن در 17. July 2012 - 2:35

دست وپنجولت طلامحسن جان.
تنهااشکالش این بودکه خیلی زده بودی توکارجزئیات.1جاهایی حوصلهءخواننده سرمیرفت.
موفق باشی داداش

dastanet kheili khoob bood

نوشته afsoon.27 در 17. July 2012 - 2:38

dastanet kheili khoob bood agar oon etelaate memaryto azash factor begirim,azizam kasy ke plan mizane ke nemibare daftar fani zekhamato rang behesh bede,badesham dg plane maskooni chi hast ke bekhay plote rangy begiri., oon ghazieye asansooro chalasham kheili hendy bood.

خوب، آفرين...

نوشته مريم مجدليه در 17. July 2012 - 2:39

خوب، آفرين...

راستی این تاپ آستین کوتاه

نوشته یاورهمیشه مؤمن در 17. July 2012 - 2:45

راستی این تاپ آستین کوتاه روازکجات درآوردی؟
ازحالابهت گفته باشم اگرایدزی دربیای شیرموحلالت نمیکنم.
ازماگفتن بود

محسن خان... تمام داستان هایی

نوشته Angry Bird در 17. July 2012 - 2:53

محسن خان...
تمام داستان هایی که تا حالا نوشتید رو خوندم و یه جورایی یه چیزی تو دلم بهم الهام میکنه اصل ماجراها واقعیه فقط یه سری تغییرات تو جزییات و نکات فرعی داستانات لحاظ میکنی تا جانب احتیاط رو هم رعایت کنی
به نظرم این قضیه حتا واسه داستان سکس سیاسی هم صدق میکنه و فقط مختص سه گانه انتقال یا این داستان جدید نیست...
گفتی طالقان یاد خاطرات دوران طفولیت افتادیم ، اخی یادش بخیر!!!(البته من به هیچ وجه طالقانی نیستما)
فقط من دقیقا نفهمیدم شما چیکاره ای؟انباردار یا پیمان کار؟
در نهایت خواستم خدمتتون عرض کنم که ببخشیدا اما شما کلا کارات برعکسه ها!!!به جایه اینکه از کاندوم حین سکس با ثری خطر استفاده کنی که معلوم نیست تا اونموقع با چند نفر خوابیده بوده میای هنگام سکس با نوشین استفاده میکنی!؟!کسی که تنها مرد یا بهتره بگم تنها عشق زندگیش رو تو یه صانحه از دست داده...
قربان عقل اخر مسلمان!

از این به بعد تخم داره کسی

نوشته dayi.saman در 17. July 2012 - 2:58

از این به بعد تخم داره کسی اینجا داستان کس شعر یا تخیلی بنویسه چون دایی سامان اومده.ههههههههههههههههه >)

بنویس آقا بنویس . . . . . . .

نوشته takavarjoon در 17. July 2012 - 6:34

بنویس آقا بنویس . . . . . . . . . . . .
دستت درست آقا میرزا. خیلی زیبا بود. هم جزئیاتش رو قشنگ توصیف کرده بودی و هم موضوع خوبی داشت. منتظر قسمتهای بعدیش هستم. بالاخره بعد از این همه داستان تخمی که گند زده بود تو اعصابم این یکی خیلی حال داد. بنویس آقا بنویس.

بخواندم قصه‌ای زیبا دوباره
که جای حرف و ایرادی نداره

هنوز در لذت این قصه هستم
تو میخواهی بدی کاری به دستم؟

زبانت نرم و گرم و بی بدیله
نویسنده چو تو خیلی قلیله

تو ای میرزا به دور از باد و فیسی
نخور ترشی اگه داستان نویسی

تکاور جان، کلامی تیز دارد
کنار کفش خود مهمیز دارد

زبانم قاصر است از چابلوسی
ولی باید بگم خیلی ملوسی

دوستان گرامی برای او تاپ

نوشته Derrick Mirza در 17. July 2012 - 7:57

دوستان گرامی برای او تاپ آستین کوتاه یه فکری باید کرد چون خیلی همه گیر شده ، با اینکه چند بار ادیت شده ولی بازم به چشم نیومد .

بابت این فقره حلالمون کنید ، خداییش نوشتن با مشغله ای که من دارم خیلی سخت و وقت گیره . سوتی تایپی هم خودتون نمره کم کنید .

hardcore man دوست عزیز ممنون از دقت نظرت
من ننوشتم: کابینت سفارش دادم بلکه نوشته شده : قرار شد کار کابینت مجتمع رو انجام بده .
در مورد چاهک آسانسور معمولا حین ساخت از این قسمت برای حمل مصالح به طبقات بالا استفاده میشه و از اول چاهک تو تمام طبقات بازه در مورد فاصله چاهک از راه پله در ساختمانهای دو واحدی تا حدودی باهات موافقم و حق میدم .

afsoon.27 در مورد نقشه اعتراضت وارده .باید فقط سقوط رو مطرح میکردم .

سعی میکنم تو قسمتهای بعد خیلی وارد جزییات و فرعیات نشم .

با تشکر از نظرات جالب و اشعار زیبای دوستان حشری سایت شهوانی .

اقا ما هم یه ساختمون نیمه

نوشته احمد اقا در 17. July 2012 - 9:54

اقا ما هم یه ساختمون نیمه کاره داریم میای تمومش کنی؟ این داستان سکسی بود یا راهنمای ساختو ساز

دروغ یا راست بودن داستانت مهم

نوشته Yellow Wolf در 17. July 2012 - 11:30

دروغ یا راست بودن داستانت مهم نیست
مهم اینه که باحال بود
ذهن و تفکر خوبی واسه نگارش داری
خوشمان آمد

ميرزاي عزيز! داستانت خوب بود

نوشته Makhmal joon در 17. July 2012 - 11:35

ميرزاي عزيز!
داستانت خوب بود ولي يه سوال فني دارم:
نوشين، به گفته خودت، يك سال و نيم بود كه سكس نداشته، پس از كجا سه سوت كاندوم پيدا كرد؟! اگه بقاياي زمان زندگي و سكس با شوهرش بود، اميدوارم يا تاريخ انقضاي اونا نگذشته باشه يا تو ايدز نداشته باشي دوستم!

مرسی محسن جان عالب بود. فقط

نوشته Taha 1372 در 17. July 2012 - 12:01

مرسی محسن جان عالب بود.
فقط دو نکته بگم چون تعریفیا رو بچه ها گفتن و اگه منم بگم میشه خوندن حرف های چند باره.
1-جان من تو دو قسمت تمومش کن. نزار مثل انتقال طولانی شه.
2-وقتی وارد خونشون شدی شالشو کنده، بعد هم تاپشو(حالا چه آستین بلند چه آستین کوتاه) کنده و شلوار آستین کوتاه پوشیده!
بعد همه این کارا رو چه حسابی بود؟
همینطوری؟
فقط بخاطره اینکه اونروز جونشو نجات دادی؟
بهار بود واسه این قسمت یه مقدمه ای چیزی مینوشتی.
مرسی.
منتظر باقیش هستم.
موفق باشی.

خسته نباشی میرزا واقعا ادم

نوشته sepideh58 در 17. July 2012 - 12:08

خسته نباشی میرزا
واقعا ادم بااستعدادی هستی هر بار داستان بهتر و قویتر از بار قبل میشه داستانت رو خیلی دوست داشتم مرسی منتظر ادامش هستم

Angry Bird عزیز یه وقتایی

نوشته Derrick Mirza در 17. July 2012 - 12:10

Angry Bird عزیز یه وقتایی کارهایی از یک انسان سر میزنه ، که با گذشت چند سال و کسب تجربه و سرد و گرم چشیدن ، وقتی به پشت سرت نگاه میکنی ، میفهمی چه اشتباهات فاحش و عجیب غریبی مرتکب شدی .
اونموقع است که فقط افسوس خوردن ازش باقی میمونه .

ای کاش بچه هامون(دختر و پسرش فرقی نداره) میتونستن در مواقع اضطرار درست تصمیم بگیرن . ای کاش جوون این مملکت به خاطر یه حال حداکثر نیم ساعته ، بقیه عمرشو به باد نده .

ای کاش به جای گیر دادن به قسمت ساختمانی داستان ، حواسمون رو میدادیم به قسمت ایدزش ، اینکه اگر کسی آلودست اینقدر وجدان و انسانیت داشته باشه ، که عمدا یا سهوا این بیماری رو به شخص دیگری منتقل نکنه .

بچه هایی که زیر 18 سال هستن و تو این سایت میان تعدادشون کم نیست . یادتون باشه لذت جنسی هر چقدر هم خوشایند و دلچسب باشه ، به یه تار موی سلامت شما نمیارزه حتی اگر طرف مقابل شما خوش تیپترین مرد یا زیباترین و سکسی ترین زن دنیا باشه . برای آلت تناسلی خودتون ارزش قایل باشید .

تن خودتون رو ارزون نفروشید . مذکر و مونث فرقی نداره .
وقتی راحت برای سکس پا بدی ، یعنی بدن سالم و سلامتت رو ارزون فروختی به خطری که ازش آگاه نیستی .

چشمها را باید شست ...

پژمان خدا لعنتت كنه_كاري كردي

نوشته pasor113 در 17. July 2012 - 12:11

پژمان خدا لعنتت كنه_كاري كردي بيام پا داستانا كامنت بزارم!
محسن خان داستانت قشنگ بود_خسته نباشي.امتيازه خوبي بهت دادم.
آقا ياور شما يه قولي به بنده داده بوديا.يادت رفت?

پاسورجان بخداشرمندتم ولی سرم

نوشته یاورهمیشه مؤمن در 17. July 2012 - 12:23

پاسورجان بخداشرمندتم ولی سرم بره قولم نمیره.این چندوقت همش سرکارم وباموبایل میام سایت.
اولین باری که بشینم پای سیستم ازخجالتت درمیام داداش.
من کوچیکتم.
اول خواستم لینک دانلودشوبزارم ولی حالاکه بدقول شدم بدون اینکه1کلمشوجابزارم،همشومینویسم.
بازم شرمندتم داداش

نوكرتم ياورخان_خجالتمون

نوشته pasor113 در 17. July 2012 - 12:26

نوكرتم ياورخان_خجالتمون نده_اشكال نداره زحمت ميكشي

سلام و درود (فکر کنم اولین

نوشته کفتار پیر در 17. July 2012 - 12:37

سلام و درود (فکر کنم اولین باری باشه توی کامنت سلام میکنم حالا یکی پیدا بشه بگه علیک سلام Wink )
محسن داستانت قشنگ بود من به شخصه خوشم اومد.
درسته یه چیزی مثل اون تاپ آستین کوتاه واسه ی تو که نویسنده ی بزرگی هستی سوتی محسوب میشه اونم از نوع اساسیش اما بخش های دیگه ی داستانت اونقدری قوی هستن ی
که یه مساله ی به این کوچیکی به چشم نیاد.
در مورد جزییات هم باید بگم بنویسیشون و توضیحاتت کامل باشه بهتره...اگه درباره ی چیزی توضیح کامل ندی قطعا یه سری دچار ابهام میشن.
چون سطح درک افراد مختلفه یعنی شاید یه نفر با یه اشاره ی کوچیک همه چیز رو بفهمه اما یکی دیگه با 4 خط توضیح دادن اون مساله رو درک کنه و این طبیعیه اون کسی که سطح درکش بالاتره خوندن این همه توضیح یه خورده براش کسل کننده است ولی در عوض تعداد افراد بیشتری جذب داستانت میشن با جزییات بیشتر...گرفتی که چی میگم؟؟ Wink
خلاصه سعی نکن داستانت رو خلاصه کنی چون به گا خواهد رفت.
دمت گرم و ممنون از داستان قشنگت.
.
.
پاسور تو خودت میخواری به من چه؟؟
.
.
Zamy akash
برادر من چیکارش کنم که این قلم لعنتی مزه اش تلخه دریغ از یه خورده شیرینی Sad
نامرد میگه میترسم مرض قند بگیری ولی چشم...
بعد از نوشتن داستان زندگیم شاد و شنگولت میکنم.

علیک سلام فقط به خاطر تو

نوشته Derrick Mirza در 17. July 2012 - 12:48

علیک سلام

فقط به خاطر تو

سلام . داستانات خیلی قشنگه.

نوشته سنگ خارا در 17. July 2012 - 13:00

سلام . داستانات خیلی قشنگه. اما :
همونجور که بقیه گفتند خیلی راجع به ساختمان توضیح داده بودی
تو که قبلاً انبار دار بودی چی شد رفتی تو کار ساخت و ساز؟
بعدشم چطوریه که خودت هنوز نفهمیدی ایدز داری یا نه؟ هرکی جای شما بود بعد از اینکه می فهمید جواد ایدز داره بلافاصله میرفت آزمایش می داد
یه چیز دیگه اینکه از اونجایی که این نوشین خانوم خیلی وحشی تشریف داشته و هم گازت گرفته هم ناخونشو فرو کرده تو گوشتت بعید نیس اونم ایدز بگیره...شایدم توی ادامه ی داستان بگی اونم ایدزیش کردی که صدالبته حققققشه.(البته این نظر منه و شاید بقیه بگن حقش نیس)

محسن خان... فهمیدم منظورتون

نوشته Angry Bird در 17. July 2012 - 13:01

محسن خان...
فهمیدم منظورتون چی بود و هدفتون رو هم از نوشتن داستان درک کردم ، حق باشماست البته تنها مقصر اوضاع اشفته این مملکتی که واقعا هرکی به هرکیه و هیچی تو جایه درست خودش نیست جوونا نیستن...
مشکل ما از فرهنگمون ، دیانتمون و سیاستمونه...مشکل اصلی ما اون بالابالاهاست ، جایی که هیچوقت ما دستمونم بهش نمیرسه چه برسه به این که بخوایم اصلاح ، تعویض و یا تخریبش کنیم...

چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید

پژمنيف كوفتاروف_وقتي ش م ر رو

نوشته pasor113 در 17. July 2012 - 13:18

پژمنيف كوفتاروف_وقتي ش م ر رو سوزوندم ديگه پا داستانا كامنت نذاشتم_فقط گه گاهي با اين ومپاير واسه تفريح مي يومديم به نويسنده داستانا فحش مي داديم_گرچه اين امتياز از ما سلب شده!
از موقعي كه تو داستان دادي هي دارم كامنت مي زارم

داش پاسورفحشاتوتوخصوصی بده

نوشته یاورهمیشه مؤمن در 17. July 2012 - 13:24

داش پاسورفحشاتوتوخصوصی بده تاباکاربریه خودم آپشون کنم به اسم خودت وتخلیه بشی:)

ياورخان زيادي به اين كفتار

نوشته pasor113 در 17. July 2012 - 13:30

ياورخان زيادي به اين كفتار فحش مي دم تو خصوصي_از خودش بپرس.مخصوصا به آخرين قسمت داستانش_يه نگاه بكني مي بيني رفيقم ومپاير به جاي من فحش كشش ميكنه.
مي خوام يه آي دي بسازم مخصوص داستانا تا باهاش به حساب كفتار برسم.اين طوري از شر آدمينم خلاص ميشم

همون ش م ر چش بود؟بیاباهمون

نوشته یاورهمیشه مؤمن در 17. July 2012 - 13:33

همون ش م ر چش بود؟بیاباهمون ازخجالتشون دربیا.
البت این داش پژمان حسابش جداست.حیفه فحشش بدیم.حتی به شوخی.پای این داستان آخریش هرچی زورزدم چندتافحش بهش بدم دلم نیومد

پاسور خان میبینم که با پژمان

نوشته Taha 1372 در 17. July 2012 - 13:35

پاسور خان میبینم که با پژمان نرم تر شدی؟؟
نکنه ..........!!
خدا رو شکر.

ش.م.ر رو سوزوندم.از بس به اين

نوشته pasor113 در 17. July 2012 - 13:35

ش.م.ر رو سوزوندم.از بس به اين اسم گير دادن.چرا دلت نمياد?
تا جايي كه مي خوره بايد بهش فحش داد بچه پررو رو

طاها.نرمي در كار نيست.جايي

نوشته pasor113 در 17. July 2012 - 13:37

طاها.نرمي در كار نيست.جايي سفت مي گيرم كه معلوم نيست.مگه نه كوفتار

بچم شکست عشقی خورده بابا. دلت

نوشته یاورهمیشه مؤمن در 17. July 2012 - 13:41

بچم شکست عشقی خورده بابا.
دلت میاد؟
تازه برادربزرگم مکسی سفارششوکرده بودبهم;)

عجب!چرا دلم نياد.راستي الان

نوشته pasor113 در 17. July 2012 - 13:45

عجب!چرا دلم نياد.راستي الان گفتي مكسي به اين بدبخت كوفتار گير مي دن تو مكسي هستي.از اون ورم به من ميگن تو كفتاري!آخه پژمان چيه تو شبيه منه

عالی بود همینکه بویی از سن و

نوشته mostoufi در 17. July 2012 - 13:46

عالی بود
همینکه بویی از سن و سال و پختگی به مشام میخوره میشه به داستان امیدوار بود
دمت گرم ولی جون میرزا توی دومیش طرح اختلاط بتن و تیپ سیمان و اسکیل نقشه و مقاومت کششی میلگرد و .. رو بیخیال شو بیشتر از کس و کون بگو!!!

این مادر جنده iranie_dalir هم

نوشته mostoufi در 17. July 2012 - 13:49

این مادر جنده iranie_dalir هم دیده ملت عموماً کسخلند دکون وا کرده شارژ بدزده!
واقعاً به کجا داریم میریم؟

آره جون خودت ملت خرن. بیان

نوشته یاورهمیشه مؤمن در 17. July 2012 - 13:49

آره جون خودت ملت خرن.
بیان شارژمفتی بریزن به حسابت،توهم به کسخلیشون بخندی دیگه؟
خودتی داداش

شیطون کجاها سفتش میکنی؟ دیروز

نوشته Taha 1372 در 17. July 2012 - 13:55

شیطون کجاها سفتش میکنی؟
دیروز خودش بهم معرفیش کرد. دیدم سکته کردم.

حواست باس نوشین خانوم آدم

نوشته kolah ghermezi در 17. July 2012 - 13:52

حواست باس نوشین خانوم آدم خوار یا خون آشام نباشن Smile

از خودش بپرس شايد نخواد

نوشته pasor113 در 17. July 2012 - 13:52

از خودش بپرس شايد نخواد بدونين آبستنه

بابابیخیال داش پاسور. مکسی

نوشته یاورهمیشه مؤمن در 17. July 2012 - 13:52

بابابیخیال داش پاسور.
مکسی وپژمان چه ربطی به هم دارن؟
کدوم کسخلی همچین فکری میکنه؟
حالابازتووپژمان رومیشه1کاریش کرد.
عجب...

ياور شواهد و مدارك رو آدمين

نوشته pasor113 در 17. July 2012 - 13:54

ياور شواهد و مدارك رو آدمين پاك كرده وگرنه بهت ميگفتم!
كجاي منو اين پيري يكي هستيم!

کی

نوشته Taha 1372 در 17. July 2012 - 13:59

کی آبستنه؟
پژمان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از کی؟
از تارزان؟

ای بابا دیدین ما نیستیم

نوشته کفتار پیر در 17. July 2012 - 14:01

ای بابا دیدین ما نیستیم ریختین رو سرم و انداختینم گوشه ی رینگ دارین چپ و راستم میکنید؟
نامردا
راستی پاسور تازه میخواستم راضیش کنم بیاد پای داستانا...با این کارت وجهه اش رو بهم زدی فکر نکنم بیاد هر چند فعلا گوشیش خرابه Wink
پاکش کن تا نیومده.
نگاه فقط یاور هوای منو داره
ما مخلصیم داداش.
کلا یه مدت دوستان قاط زده بودن.
خبرشو پاسور به من داد که چی به چیه

جلل خالق طاها من

نوشته کفتار پیر در 17. July 2012 - 14:03

جلل خالق
طاها من آبستنم؟
شیطون نکنه تجربه اش رو داری و آبستن شدی؟ Wink
من که سعادت نداشتم

عالی بود................

نوشته farshad2fun در 17. July 2012 - 14:03

عالی بود................

پ ن پ_نه خدا نكنه از تارزان

نوشته pasor113 در 17. July 2012 - 14:04

پ ن پ_نه خدا نكنه از تارزان باشه
جفتشون تو جنگل و دشت و صحرا زندگي ميكنن ازدواج شون نوعي خونوادگي ميشه.اونوقت بچشون كفزان مي شه!

عالی بود...........

نوشته farshad2fun در 17. July 2012 - 14:05

عالی بود...........

پاسور کاری نکن قید جون مردی

نوشته کفتار پیر در 17. July 2012 - 14:05

پاسور کاری نکن قید جون مردی رو بزنم و خودم تارزان بپریم سرت که دیگه دیگه...
پریدن همان و کون پارگی همان.

دلیشوبهت گفتم چرامخلصتم داش

نوشته یاورهمیشه مؤمن در 17. July 2012 - 14:07

دلیشوبهت گفتم چرامخلصتم داش پژمان.
البت خودتم کم باحال نیستی;)

پژمان مگه آبستن نيستي?مگه

نوشته pasor113 در 17. July 2012 - 14:08

پژمان مگه آبستن نيستي?مگه نگفتي بچه تو شيكمت داري?
اأاا,تازه يه سري اسم بچمونم گذاشته بودن پاسور پير!

منم مي رم ومپاير رو

نوشته pasor113 در 17. July 2012 - 14:10

منم مي رم ومپاير رو ميارما!تازه همسايه هامونم هستن با آسانسور ميان

نه والله ما هم سعادت

نوشته Taha 1372 در 17. July 2012 - 14:11

نه والله ما هم سعادت نداشتیم.
خدا بیامرز مستر جکسون میتونست.این سعادت نسیبش بشه که اونم عمرش کفاف نداد.
ولی پاسور این کفزان عجب چیزی بشه ها!!

آخر شدم

نوشته shadijojo در 17. July 2012 - 14:12

آخر شدم Big Grin

فعلا كه خبري از كفزان

نوشته pasor113 در 17. July 2012 - 14:13

فعلا كه خبري از كفزان نيست!
پاسور پير را درياب

بازم این جوجوپابرهنه پریدوسط

نوشته یاورهمیشه مؤمن در 17. July 2012 - 14:14

بازم این جوجوپابرهنه پریدوسط بحث.
جوابموندادی آبجی؟

یاور حداقل ضایعم نمیکردی

نوشته کفتار پیر در 17. July 2012 - 14:17

یاور حداقل ضایعم نمیکردی Smile
الان میان میگن به سفارش یکی دیگه عزیز شده مثل یه فیلمی هست پخش میکنن اسمش چیه ؟؟؟
فکر کنم کره ای باشه که میگفت خودتو با وصل کردن به یه مقام بالاتر بالا کشوندی. Sad
حالا شده جریان ما.
پاسور میرم با گوریل میام ها
میرم کین کنگ رو میارم ها
بالاخره جنگلیا با هم دوستن و تارزان پدر همشونو در آورده.
راستی یه طنز درباره ی تارزان و حیوونای جنگل میخوام بنویسم ولی جراتش رو ندارم Smile
میترسم فحشم بدید.
قصه توی جنگل اتفاق میوفته.

پژمانكم خودت مي دوني چقدر

نوشته pasor113 در 17. July 2012 - 14:18

پژمانكم خودت مي دوني چقدر دوست دارم,شوخي كردم ناراحت نشي يه وقت_مي خواي كامنتارو پاك كنم

نه داداش ناراحت چیه؟؟ ولی

نوشته کفتار پیر در 17. July 2012 - 14:20

نه داداش ناراحت چیه؟؟ Smile
ولی محسن فکر کنم الان بیاد همه مون رو با اوردنگی بندازه بیرون بگه اینجا رو به گند کشوندین Wink

همينم هست فكر كنم كامنتا جالب

نوشته pasor113 در 17. July 2012 - 14:22

همينم هست فكر كنم كامنتا جالب تر از داستان شدا_راستي ايرج رو به عشقت آپ كردم_برو بخون

ياور جواب چى؟ اگه منظورت

نوشته shadijojo در 17. July 2012 - 14:25

ياور جواب چى؟ اگه منظورت VIPبود همونجا ج دادم آدمين حذفش كرد Big Grin ميگم آدمين خيلى اصرار كرد خودم قبول نكردم Big Grin

باشه داداش میرم میخونم البته

نوشته کفتار پیر در 17. July 2012 - 14:35

باشه داداش میرم میخونم
البته یه خورده گشادم اگه تونستی لینکشو خصوصی بفرست Wink
یاور جون شوخی کردم...اتفاقا منم مکسی رو دوس دارم و براش ارزش و احترام زیادی قایلم
دلیلش رو هم توی خصوصی گفتم.
حتی میشه گفت به عشق اون داستان های بعدیم رو نوشتم (بعد از لعنت بر خر مگس)
یعنی میخواستم یه جورایی روی اونو کم کنم (رقابت سالم ها...یعنی میخواستم نظر این نقاد تند و تیز رو در مورد خودم عوض کنم)
الانم خیلی دوس دارم نظرش رو پای داستانام ببینم اما متاسفانه فعلا نیست...
یاور اون داستانه طنزه
یعنی با حیوانات و اینجور چیزاس...خیلی خنده داره ولی یهو دیدی بچه ها گفتن گی محسوب میشه. Wink

شوخی کردم بات بابا. ناراحت

نوشته یاورهمیشه مؤمن در 17. July 2012 - 14:38

شوخی کردم بات بابا.
ناراحت نشی1وقت.
ولی سرحرفم هستما:)

پژمان واست مي فرستم. من برم

نوشته pasor113 در 17. July 2012 - 14:47

پژمان واست مي فرستم.
من برم يه سر به غار بزن از وقتي تاپيك صادق رو زدم كمتر رفتم اونجا.
دوستان به غار حقيرانه ي ما سر بزنيد خوشحال مي شيم از حضورتون.
من برم تا محسن ننداختتم بيرون

آبجی شادی گفتم که شنیدم بچه

نوشته یاورهمیشه مؤمن در 17. July 2012 - 14:50

آبجی شادی گفتم که شنیدم بچه هامیگن به پاچه خواراvipمیدن
خداروشکرکه تونداری:)
داش پژمان گی حیوانات ازنظرشرعی وطبق فتوای علمای والامقام اگرتوجنگل باشه وواسه فرزندآدم بدآموزی نداشته باشه حلاله.
خیلی هم خوبه که طنزه.خسته نشدی بسکه داستانای غمناک هل دادی به شهوانی جماعت؟

1بارسرزدم غارتون باحال

نوشته یاورهمیشه مؤمن در 17. July 2012 - 14:54

1بارسرزدم غارتون باحال نبود.
تاپیکی که مستی زده بودکه یادته؟باکاربریه ش م ر میومدی.اون باحالتربودداداش
تازه محسن ازخداشم باشه.شوخی شوخی ببین زیرداستانش چه شلوغ شدا

ياور اون تاپيك واسه بهار بود

نوشته pasor113 در 17. July 2012 - 14:57

ياور اون تاپيك واسه بهار بود نه مستي!
چرا خوشت نيومد تمام بچه هاي اونجا تو غارن!

چه خبر شده اينجا؟ كي به

نوشته Dada saeed در 17. July 2012 - 15:29

چه خبر شده اينجا؟
كي به كيه؟
تارزان كيه؟
كفزان كيه؟
كي حامله اس؟
كي زاييده؟
چشمتون روشن!
نوزاد پسره يا دختر؟
مكسي عزيز(جاش خالي)اين وسط چيكاره اس؟
پاسور پير ديگه كيه؟
بابا كس خل مون كرديد رفت!
اصلا اينجا كجاس؟
شهوانيه يا زايشگاه؟
يا ثبت احوال؟
الانه كه ادمين بياد اخطار بده !
بهرحال روشن كنيد قضيه رو
منتظرما!

سعيد دادا بيخيال تموم شد

نوشته pasor113 در 17. July 2012 - 15:32

سعيد دادا بيخيال تموم شد رفت!
بشين داستان رو بخون

سعید مثل اینایی که آخر کار

نوشته کفتار پیر در 17. July 2012 - 15:46

سعید مثل اینایی که آخر کار وقتی سفره رو جمع کردن تازه یادش میاد باید غذا بخوره یهو عین کماندو میپره وسط میگه غذا چی بود؟
کجاست؟
چه طعمی داشت؟
منم میخوام Sad
اوووو پاسور تو بیا تشریح کن چی به چیه
یا نه بیخیالش شو برو تو غارت.
بزار سعید توی کف صابون بمونه
Wink

تو كف بمونه بهتره!دي

نوشته pasor113 در 17. July 2012 - 15:48

تو كف بمونه بهتره!دي

سن و سال ما از شلوغی و شلوغ

نوشته Derrick Mirza در 17. July 2012 - 16:09

سن و سال ما از شلوغی و شلوغ کاری گذشته .

خوش باشید .

خوشمان آمد.قلمت خوب بید ولی

نوشته khoshmele در 17. July 2012 - 16:04

خوشمان آمد.قلمت خوب بید ولی صحنه های سکسیش رو ساده تر توصیف کن که درکش آسون تر باشه.ولی در کل خوب بید

ياور جون،اتفاقا درست شنيدى

نوشته shadijojo در 17. July 2012 - 16:18

ياور جون،اتفاقا درست شنيدى خاله خان باجى،واسه همينه كه منVipندارم ولى تو جزء اوليها بودى ;)آدمين به غيرVipاخطار نميده Wink

ميگم كوس خلمون كرديد رفت راست

نوشته Dada saeed در 17. July 2012 - 16:19

ميگم كوس خلمون كرديد رفت راست ميگم
غار! ديگه كجاس؟
كفتار نكنه همون داستان جنگلي رو داري پيش درآمدش رو شروع ميكني؟
غار؟!
كفتار؟!
براي اينكه قافيه اش جور شه گيتار يادت نره جون هر چي مرده فقط گيتار شماعي زاده رو نبر!
وگرنه هرچي خواستي ببر با خودت تو همون غار!

منظورمنم همون

نوشته یاورهمیشه مؤمن در 17. July 2012 - 16:21

منظورمنم همون بهاربود:)
ایناروول کن بابا.
چراکامنتی که پای داستان نفرین گذاشتو بودم حذف شد؟
همش تقصیرشادیه.
دلت خنک شدجوجو؟
آخرعمری ادمین بامون درافتاد

آخه مسئله اینجاست که جنس

نوشته یاورهمیشه مؤمن در 17. July 2012 - 16:28

آخه مسئله اینجاست که جنس اخطارایی که به من میدادبااونایی که به شمانورچشمیامیده فرق میکردآبجی.
1چندوقتی هم که به طورکلی معلق بودم:)
داداسعیداینامیخوان اغفالت کنن ببرنت توغار:)
1وقت گول نخوریاداداش

ياور جان آدرس غار رو به كيا

نوشته Dada saeed در 17. July 2012 - 16:47

ياور جان آدرس غار رو به كيا دادن؟
منكه آدرس ندارم بخوان اغفالم كنن
ضمنا با گيتار سرشون گرمه فكرنكنم نياز به كس ديگه اي داشته باشن

ای بابا اصلا شما چرا دخالت

نوشته کفتار پیر در 17. July 2012 - 16:50

ای بابا
اصلا شما چرا دخالت میکنید؟
حالا ما یه تیکه ی مشت (دادا سعید رو میگم) گیر آوردیم شما میخواید کارمونو خراب کنید ؟ Sad
نمیبخشمتون
الهی رو تخت مرده شور خونه عمودی پهنتون کنن.
الهی مسیول سردخونه یه آدم کیر کلفت و حشری باشه تا وقتی که مردین شب بیاد درتون بیاره و شومبولشو توی ماتحتتون فرو کنه.
دادا سعید کاری به اینا نداشته باش
حسادتشون گل کرده آخه خودشونو نمیخوایم ببریم. Wink

بیانگفتم داداسعید؟ کفتارحداقل

نوشته یاورهمیشه مؤمن در 17. July 2012 - 17:25

بیانگفتم داداسعید؟
کفتارحداقل به بچه های آشنارحم کن.
نویسنده هم اینقد...
آدم یادایرج میرزامیوفته

برو بابا یاور دلت خوشه

نوشته کفتار پیر در 17. July 2012 - 19:05

برو بابا یاور دلت خوشه Smile
میخوام ببرم بهش شیرینی و شکلات بدم بخوره جون بگیره بچه ام

بفرما نگفتم هي داستان همجنس

نوشته Dada saeed در 17. July 2012 - 19:13

بفرما نگفتم هي داستان همجنس بازي نذارين اينم نمونه اش، آقا به ما چه ربطي داره اصلا خود ادمين رو ببرين غارتون!
چنان ايشون رو ارشاد بفرماييد تا ديگه گي نذاره!
يا اصلا نويسنده هاي گي نويس(گي نويس ديگه چه صيغه اييه؟!) رو ببريد از ما ديگه گذشته !
ضمنا پژمان خان هم بعله!
مباركه!
خدا همه رو از شر كفتار و پاسور محفوظ فرمايد آمين!

محسن خان ممنون! مريم خانوم در

نوشته pasor113 در 17. July 2012 - 19:28

محسن خان ممنون!
مريم خانوم در نبودم داشتن حيثتمو به باد مي دادن به خاطر اين اومدم_تا آخر اين ماهم بيشتر در خدمت نيستم.
سعيد دادا غار شهواني منظورم بود_جايي واسه گپ هاي دوستان است بياي خوش حال مي شيم

بیا... یاور حالا خر بیار

نوشته کفتار پیر در 17. July 2012 - 21:12

بیا...
یاور حالا خر بیار باقالی بار کن.
ما بیایم با قاشق ذره ذره آبرو جمع کنیم اونوقت بیان بهمون تهمت بزنن که...
الله و اکبر Sad
دادا سعید دستت درد نکنه
الان بیا بگو سرت درد نکنه Wink