شما اینجا هستید

مجموعه داستان هاي سكسي ارا

98 posts / 0 new
آخرین پست
A.Pasor13
عکس های A.Pasor13
آف لاین
عضو از: 21. مهر 1391 - 11:58
پست ها: 880

مجموعه داستان هاي سكسي ارا

درود
در اين تاپيك تمام داستان هاي سكسي ارا گذاشته مي شود.
دوستان توجه داشته باشند كه بعضي از اين داستان ها در سايت شهواني آپ شده و هدف اين تاپيك كامل كردن مجموعه اين داستان هاست,در نتيجه داستان هايي كه قبلا آپ شده اند را با لينك در براي شما دوستان قرار مي دهيم.
تــــــــــــــــــــوجـــــــــــــــــــه
براي ارسال پست از گزينه پاسخ دهيد استفاده كنيد تا در صورت وجود اشتباه در پست ها قادر به اصلاح آن باشيم.
با سپاس
A.Pasor13,AhRiMaN.3,hiwwa

5
نمره شما: هیچ میانگین 5 (5 votes)
A.Pasor13
عکس های A.Pasor13
آف لاین
عضو از: 21. مهر 1391 - 11:58
پست ها: 880

داستان هاي آنجلينا و بازيچه
A.Pasor13
عکس های A.Pasor13
آف لاین
عضو از: 21. مهر 1391 - 11:58
پست ها: 880

داستان تصادفي و مسافرت در

داستان تصادفي و مسافرت در لينك زير
http://shahvani.com/taxonomy/term/591/all

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: 3. آذر 1391 - 16:30
پست ها: 135

زهر حسرت

با سپاس فراوان از پاسور عزیز برای ساختن تاپیک اولین خاطره ارا بنام زهر حسرت را میزارم. امیدوارم لذت ببرید

زهر حسرت

ساعت از 5 گذشته بود و تازه از خواب بيدار شده بودم ولي سختم بود از رو تختم بلند شم هي اينور اونور ميکردم خودمو.گاهي ميخنديدم گاهي ناراحت ميشدم! خوب فکر ديگه دسته خودت که نيست همش ميره به گذشته موبايلم که روي ميز بود شروع کرد به زنگ زدن. اه يکي بياد گوشيو بده به من سختمه تکون بخورم اين مزاحم ديگه کيه بابا... با هر سختي بود گوشيو برداشتم شمارش هم نگاه نکردم چون اصلا مهم نبود کيه منم حوصله نداشتم. بله؟
-سلام... خوبي؟
يهو برق خوشحالي خشکم کرد! انگار نه انگار الان داشتم فحش ميدادم به عالم و آدم که يکي مزاحمم شده. دست خودم نبود دنيا يه طرف اون يه طرف ديگه.واقعا عاشقش بودم...
- چرا جواب نميدي؟ حالت خوبه؟
ها؟ آره آره ببخشيد خواب بودم يهو شد.
- ميخواي بعدا زنگ بزنم؟
نه بابا چه حرفيه الان بيدار شدم. حالت چطوره؟ مامان اينا خوبن؟ همه خوبن؟ فاميلا؟ همسايه ها؟
- مسخره بازي در نيار حوصله ندارم.
باشه خوب چرا ميزني حالا بد اخلاق؟ کتک ميخوايي نه؟ باز کتک خونت اومده پايين؟
- خستم کردي با اين ادا اطوارت.ميشه جدي باشي؟
اوهوم. بگو؟
- ميايي اينجا؟ همين الان؟
مامانت اينا کجان؟ نکنه رفتن شيطوني کلک؟ آخ که چقدر به بابات حسوديم ميشه که يکي مثله مامانت ماله اونه.کوفتش بشه از سرشم زياديه!
- هويي؟ درست صحبت کن هر روز پر رو تر از ديروز ميشي؟ بابام کارخونه جلسه داشت مامانم هم رفته خونه خالم. حالا ميايي يا نه؟
باشه به جهنم حالا که اصرار ميکني ميام ديگه!!!
- مسخره اصلا 100 سال نيا برو گمشو...
(محکم خنديدمو تلفن رو قطع کردم)
هميشه همين بود! يکي از خوشگل ترين دخترايي بود که تو زندگيم ديده بودم. درست مثل اين بود که بريتني اسپيرز رو از وسط نصف کرده باشي! روزي که ديدمش خودم باورم نميشد بهش گفته بودم بابا جونت چقدر خرج عمل هاي متفاوت کرده که خودتو شبيه بريتني کردي!(بماند که بهش برخورده بود و...) ولي درست برعکسش اخلاقش شبيه دخترا که نبود هيچ اصلا شبيه آدما نبود! پرخاشگر ترين دختري بود که تو زندگيم ديده بودم.به قول باباش کدوم بيچاره ايي ميخواد نصيب تو يکي بشه!
لباسامو پوشيدم و راه افتادم به سمت ماشينم و حرکت کردم...
آسانسور تو طبقه اونا وايساد و من راه افتادم. در خونه نيمه باز بود. آروم در رو باز کردم و رفتم تو همه جا ساکت بود.ويدا؟ ويدا؟ گفت بشين اومدم.
رفتم تو نشيمن نشستم رو همون مبل راحتي که هميشه لم ميدادم! (انگار خونه بابا بزرگ مرحومم بود)
يهو يکي از پشت چشامو گرفت.آروم دستمو گذاشتم رو دستش گفتم دختر جون نميترسي با من ور ميري؟ ميدوني که من پسر کي ام....
آروم خنديد دستشو ورداشت گفت پسر هرکي ميخوايي باش ولي بعدش که ماله مني.
اومد جلوم بلند شدم چند لحظه تو صورت هم خيره شديم (واي خدا واقعا اين فرشته ماله من بود؟ يه لحظه به خودم حسوديم شد!) چشاي مشکيش برق ميزد.يکم اخم کردم گفتم تو يه چيزت هست از چشات معلومه. گفت نه چيزي نيست. دستاشو گرفتم حولش دادم رو مبل راحتي کناريمون خودمم نشستم کنارش گفتم 1 دقيقه فرصت ميدم بگي چته؟ يعني بگي چه مرگته؟ چون اگه نگي بايد به زور بگي.
هيچيم نيسسسسسسسسست.اه ولم کن فقط بي حوصله ام.گفتم آها فهميدم چي شده کتک خونت پايينه بايد آدمت کنم باز گرخيدي. داد زد ساکت باش ديگه و حولم داد بلند شد رفت اونور و پشتش رو به من کرد دستمو نگاه کردم ديدم يکم خيسه يهو از جا پريدم رفتم سمتش گفتم ويدا؟ تو داري گريه ميکني؟ با صداي لرزون گفت ببخشيد.ميخوام بگم.... هيچي! ولش کن.
ديگه داشتم جدي ميشدم اون بي دليل گريه نميکرد. 2 سال بود که مال من بود ولي 1 بار اشکش رو نديده بودم.واسه اولين بار بود گريه ميکرد بعد از 2 سال!
دستشو گرفتم اخم کردم گفتم ببين خودت ميدوني تا لحظه اي که خوبم خيلي دوست داشتنيم ولي اگه اون روي من بالا بياد و سگ بشم ميدوني چي ميشه ديگه؟ تجربش رو داشتي.يکم سکوت کرد گفت آره.هنوز بابام صداشو سر من بلند نکرده تا حالا ولي اون کشيده اي که تو زدي تو گوشم هنوز صداشو ميشنوم!
گفتم آفرين پس حرف بزن.گفت تورو خدا عصباني نشو به جون مامانم ميگم بعدا الان شرايط روحيم خوب نيست.گرفتمش تو بغلم گفتم باشه...
يکم گذشت منم لم داده بودم داشتم آهنگ گوش ميدادم بلند شدم ببينم کجاست.ديدم کناره پنجره پذيرايي وايساده داره آسمون رو نگاه ميکنه (هوا بشدت گرفته و ابري بود) رفتم پشتش اصلا نفهميد.نميدونستم به چي داره فکر ميکنه! آروم نزديکش شدم. خداي من مگه ميشه 2 نفر انقدر بهم شبيه باشن؟ حتي قد و هيکلش هم مو نميزد با بريتني! محکم از پشت بقلش کردم يهو جا خورد! يواش بابا چته؟ گفتم هيچي به کارت برس آسمون رو نگاه کن
با من چيکار داري؟ گفت راحتي ديگه؟ يکم بيشتر فشار بده فوقش پرس ميشم نه؟ به خودم نگاه کردم خندم گرفت! راست ميگفت هيکل خودمو نگاه کردم (قهرمان بدنسازي بودم) ديدم حق داره!
اومدم عقب تر خودمو جوري تنظيم کردم که کيرم درست افتاد رو باسنش و محکم کشيدمش سمت خودم و از روي شلوار لمس ميکردم چون عاشق اين کار بودم.لبمو گذاشتم رو گوشش و گوشش رو ميخوردم.
آروم برگندوندمش گفتم اه حالا ميشه زده حال نزني من حوصلم سر رفته. رفتيم سمت نشيمن رو مبل راحتي هميشگي نشستم اونم اومد رو پام نشست.صورتش رو کشيدم جلو لبم رو محکم گذاشتم رو لبش.
دست چپم رو سينه هاش بود با دست راستم با موهاش بازي ميکردم آروم کشيدمش جلو تر درست نشست جايي که ميخواستم.آروم تاپش رو بالا زدم مثله هميشه يه نيم تنه تنش بود که اونم از پشت بازش کردم ولي تاپش
هنوز تنش بود سينه هاي بي نظيرش افتاد بيرون ديگه بيخود شدم آروم لبمو گذاشتم رو گردنش و با لبام لمسش ميکردم سرمو آوردم پايين تر رو سينه هاش شروع کردم به خوردن سينه هاش.ديوانه وار ميخوردم سينه
هاشو گفت يواش بابا چته دردم گرفت گفتم ببخشيد تقصيره خودته باهام ور ميري و دوباره شروع کردم به خوردن سينه هاش.خودش رو روي پام تکون ميداد تا باسنش رو کيرم لمس شه ميدونست عاشق اين کارم.
دستمو بردم سمت دکمه شلوار تنگي که پاش بود آروم بازش کردم دستمو کشيدم رو نافش بردم پايين تر رو شرتش يکم دستمو کشيدم رو کسش خيسي رو ميشد احساس کرد همونطوري که نشسته بودم پاهامو بالا آوردم
سرمو خم کردم پايين لبامو گداشتم رو نافش و با لبام بازي ميکردم ميخواستم برم پايين تر ديديم نميشه! سرمو بالا آوردم زير بقلشو گرفتم بلندش کردم و خودم بلند شدم.جلوش واساده بودم دستمو بردم از پشت تو شلوارش و
گذاشتم رو باسنش با انگشتم با سوراخ پشتش بازي ميکردم و لبام هم رو لباش بود دست چپم هم رو سينه هاش چشاشو بسته بود و چيزي نميگفت يکم فشار انگشتمو بيشتر کردم خودشو بهم نزديکتر کرد ديگه داشتم آماده
ميشدم واسه يه سکس بينظير که يهو مثل برق گرفته ها پريد عقب دکمه شلوارش رو بست تاپشو انداخت پايين و با اضطراب بهم خيره شد! شکه شده بودم يکم خودمو نگاه کردم گفتم چيزي شده؟
نه نه ديگه نميتونم ادامه بدم. گفتم چي رو؟ گفت الان در موقيتش نيستم واسه سکس فکرم خرابه.يکمي جا خورده بودم گفتم مگه ميخوام تو فکرت فرو کنم که اينو ميگي؟ گفت بس کن مسخره بازي رو من شرايط روحيم
خوب نيست.گفتم باشه هرجوري که راحتي رفتم جلو آينه لباسمو مرتب کردم گفتم از اولشم ميخواستي پاچه بگيري معلوم نيست باز چته من دارم ميرم.
رفتم سمت داشتم کفشامو پام ميکردم که احساس کردم پشتم سنگين شد.خودشو انداخته بود پشتم و آروم در گوشم گفت ببخشيد نرو بلند شدم نگاش کردم گفتم چيه؟ باز بازيه جديد ياد گرفتي؟ داد زد نه نميخواستم ناراحتت کنم
بغلم کرد گفت ببخشيد ببخشيد. گفتم اوه تو امروز زده به سرت رواني حرفاي عجيب قريب ميزني؟ تو تاحالا مامانت رو اينجوري بغل کرده بودي ببخشيد بگي؟ ازين کارا هم بلدي؟ گفت لازم بشه آره گفتم پس خدا رحم کنه
معلوم نيست چه مصيبتي تو راه که تو اينجوري داري خودت و به آب و آتيش ميزني! گفت خفه شو محکم لباش رو گذاشت رو لبم تاپش رو از سريع در آوردم شروع کردم با لبام تمام تنشو خوردن.
بغلش کرم بردمش جاي هميشگي انداختمش رو مبل راحتي دستم رو بردم سمت شلوارش دکمش رو باز کردم يهو دستش رو گذاشت رو دستم و نگام کرد اخمام رو کشيدم تو هم و خيره شدم بهش.گفت ببخشيد دستش رو
برداشت منم يکم شلوارشو باز کردم ولي درش نياوردم بلندش کردم صاف نشوندمش جلوم خودمم نشستم درست وسط پاهاش.دهنم رو بردم جلوش از روي شلوار تنگش شروع کردم به بازي با کسش.دستم رو ميکشيدم رو
ران پاهاش زانوشو خم کردم تو بغلش وسط پاهاش زده بود بيرون داشتم ديوونه ميشدم دستم رو بردم وسط پاهاش رو کسش آروم حرکت ميدادم صداش در نميومد فقط چشاشو بسته بود.
پاهاش رو ول کردم بلند شدم شلوارش رو در آوردم فقط شرت پاش بود لبامو برم سمت نافش شروع کردم به خوردن ميومدم پايين با دهنم شرتش رو پايين ميدادم تا رسيدم نزديک کسش ول کردم.اومدم پايين از بالاي زانو
هاش شروع کردم به خوردن تا رسيدم رو ران پاهاش محکم تر دهنمو حرکت ميدادم اومدم بالاتر وسط پاهاش سرمو گذاشتم اون وسط لبامو از روي شرتش روي لباي کسش گذاشته بودم و تکون ميدادم داشت ديوونه ميشد غرورش اجازه نميداد صداش در بياد فقط لباش رو گاز ميگرفت بازهم پاهاشو جمع کردم تو سينش وسط پاهاش به وضوح بيرون بود انگشتمو گذاشتم رو کسش از روي شرت دستمو ميبردم رو سوراخش ميماليدم
انگشتم خيس شده شده بود از ترشحات کسش پاهاشو آزاد کردم رفتم کنارش نشستم لباشو آورد جلو رو لبام گذاشت زبونش رو آورده بود جلوي دهنم لبام رو ليس ميزد دستشو آورد بالا صورتم رو محکم فشار داد دهنم يکم باز شد زبونش رو گذاشت تو دهنم و بازي ميکرد که منم دستمو بردم رو سينه هاش با سرشون بازي ميکردم که يهو پريدم هوا نامرد لبمو گاز گرفته بود از داخل! از خودم جداش کردم سريع سرم رو بردم پايين با دندونام شرت رو کشيدم رو زانوهاش بعد هم با عجله درش آوردم دستشو گذاشت رو کسش گفت خوابشو ببيني خنديدم دستشو برداشتم حولش دادم عقب تکيه داده بود به پشتش پاهاشو گذاشتم رو شونم سرمو برودم وسط پاهاش زبونمو گذاشتم رو کسش آروم بازيش ميدادم سرمو محکم گرفته بود نفس ميزد ترشحات کسش زياد شده بود دستام رو بردم رو کسش يکم لباشو از هم وا کردم زبونم رو گذاشتم رو چوچولش فشار دادم که جيغش رفت مثله برق گرفته ها ميلرزيد منم محکم تر با زبونم ميکوبيدم بهش ديگه داشت گريه مي افتاد ولي ول کن نبودم بدتر محکم تر زبونم رو تکون ميدادم اونم ميلرزيد که يهو موهامو چنگ زد نفس نفس ميزد و يه جيغ بلند کشيد ديدم آبش با تمام قدرت پاشيد بيرون رو صورتم معلوم بود با آخرين توانش ارضا شده بود. ديدم بي حال شده بلند شدم سرشو گرفتم تو دستام پيشانيشو بوسيدم با صداي ضعيف گفت مثل هميشه بهتريني.نشستم کنارش احساس ميکردم کمرم درد ميکنه ديدم دستش آروم لغزيد رو شلوارم و رفت روي کيرم شروع کرد به ماليدن.دکمه هاي پيرهنم رو به سرعت باز ميکرد بعدم شلوارم رو در آورد گفت پاشو وايسا بلند شدم سرشو آورد جلو از روي شرتم زبونش رو روي کيرم ميماليد دستش رو برد زير بيضه هام عقب جلو ميکرد که شرتم رو از پام در آورد.سرشو آورد جلو تر زبونش رو محکم به سر کيرم کشيد و شروع کرد به خوردنش.احساس کردم واقعا ديگه داره بهم فشار مياد (قبلشم اونو به شدت ارضا کرده بودم)
گفتم بسه پاشو زبونشو دوباره کشيد رو بيضه هام و بلند شد.به پشت برش گردوندم دستاشو گذاشتم روي پشتيه مبل زانو هاش روي مبل بود کاملا از خودشو خم کرده بود.دستمو گذاشتو رو باسنش سرمو خم کردم باسنشو
بوس کردم ديدم برگشته با تعجب نگام ميکنه گفتم هوم؟ گفت فکرشم نکن! دستمو بردم سمت کسش که از پشت زده بود بيرون اروم کشيدم روش. اون هنوز دختر بود دنبال فرصت مناسب ميگشتم که بهونه گيري کنم و بکارتشو بردارم ولي الان نميشد همينجوريش سگ بود واي به حال اون موقع! کيرمو آروم آوردم جلو سرشو خيلي کم گذاشتم جلوي سوراخ کسش و همينجوري بازي ميدادم صداش دوباره در اومده بودم منم داشتم ميمردم پس چه غلطي کنم؟ آروم کيرمو گذاشتم لاي پاهاش بازي دادم ولي فايده نداشت. انگشتمو فرو کردم توي سوراخ باسنش بازيش ميدادم گفت اوا؟ گفتم مرض بابا کشتي منو انگشتمه ديگه ستون چراغ برق که نيست!
خنديدو گفت خب اين کارو ميکني که چي؟ مگه آبت از انگشتت مياد؟ گفتم حرف نزن 2 انگشتي فرو کردم تو خودشو کشيد جلو گفتم وايسا تکون نخور گفت خر خودتي گفتم زرنگ شديا گفت چون گناه داري فقط سرشو
ميذاري بازي ميدي تا آبت بياد. گفتم باشه زر نزن مردم اه. سرشو آروم گذاشتم تو سوراخ باسنش شروع کردم بازي دادن يکمم سو استفاده کردم بيشتر فرو کردم ولي خب از هيچي بهتر بود! کيرمو آروم رو شياراي باسنش ميماليدم
که گرفتمش گفتم برگرد من نشستم اون اومد رو پاهام نشست کيرم لاي باسنش بود اگشتشتمو گذاشت تو دهنش ميمکيد ادا در مياورد که اعصاب منو بريزه به هم. عادتش بود مثل ساديسمي ها رفتار ميکرد! ولي بازم عاشق بودم چون تموم دنياي من بود. رفت پايين سرشو آورد جلو با تمام قدرت کيرمو ميخورد دستام رو زانو هام بود اونم دستاشو گذاشت رو دستام همينجوري که با قدرت ساک ميزد ناخون هاشو (البته بهتره بگم چنگال هاش) فرو ميکرد تو دستم. دستام درد ميکرد آبم نزديکه اومدن درد ارضا شدن و دستام باهام قاطي شده بود نميدونستم کدومش بيشتر درد داره! گفتم اومدم دستاشو برداشت گذاشت زير بيضه هامو محکم فشار داد که داد زدم مردم از درد هم زمان ارضا شدم آبم پاشيد رو صورتش.چشمامو وا کردم ديدم داره ميخنده گفت خوب بود؟ گفتم ساکت باش فکر کنم عقيم شدم.
رفتم دستشويي سرو صورتمو آب زدم اومدم ديدم اونم خودشو تميز کرده داره لباس ميپوشه شرتمو پام کردم ديدم داره با حسرت نگاه ميکنه؟ گفتم بيا تو دم در بده؟ چته؟
اصلا نخنديد اومد جلو بغلم کرد لپمو محکم بوس کرد گفت دوست دارم. گفتم من که ندارم ولي اگه اصرار داري تو داشته باش.ساعت و نگاه کردم واي خدا 3 ساعت بود اونجام سربع لباسمو پوشيدم رفتم جلو آينه خودمو مرتب کردم به قول معروف دوباره شدم جنتل من!
اومدم لم دادم جاي هميشگيم اونم نشست کنارم سرشو گذاشت رو شونم.گفت:
- عزيزم يه چيزي بگم؟
اجازه صادر شد. اگه فقط يکيه بگو
- نه جدي ميگم.فردا... فردا خواهرم داره مياد
هوم؟ ويدا چي ميگي؟ اون که 3 ماه پيش ايران بود؟ من سختمه موبايلمو از رو ميزم وردارم اون از انگليس همينجوري پا ميشه مياد؟
- به من چه حالا که داره مياد. ميدوني که اونم ازت دل خوشي نداره منم حوصله دعوا مرافه ندارم پس خواهش ميکنم بزار بياد بره تموم شه.
مگه من اصلحه کشيدم حالا؟ اصلا به من چه بياد بره نره!
- اون که 100% به تو ربطي نداره ولي تا بره نه زنگ ميزنم نه زنگ ميزني نه اس ام اس نه هيچ کوفت ديگه اي
شوخي ميکني ديگه نه؟
- نخير اصلا
ويدا دروغ نگوووووو من خودم ختم روزگارم اون الان درس و دانشگاه داره مگه الکيه بياد.راستش رو بگو؟ باز چي تو سرته؟
- هيچييييييي اصلا دروغ گفتم. تو فقط هيچ کاري نميکني تا خودم بهت زنگ بزنم قول ميدم همه چيرو بگم
ويدا واقعا که آخرشي من احمق عاشق چيه تو شدم؟ ها؟
- دستشو گذاشت رو لبم گفت هيس دوباره شروع نکن حوصله ندارم.
اون عادتش بود گفتم که اخلاقش شبيه دخترا که هيچ اصلا شبيه آدما نبود.درست مثله يک ساديسمي رفتار ميکرد! شايدم واقعا بود
----!
زنگ خونه صدا کرد. چند لحظه بعد تصوير مامانش روي مانيتور آيفون ديده شد و به سرعت صدام کرد و گفت: عزيزم مامانم اومد داره ماشينشو ميذاره تو پارکينگ.سريع اومدم جلوي در.کفشهام رو به سرعت پام کردم دستش رو گرفتم و يه لحظه تو چشاي هم خيره شديم.احساسم مثل هميشه نبود 2 سالي ميشد که به پاي هم جون مي داديم اين دفعه بار هزارمي بود که جلوي در خونشون ميخواستم ازش جدا بشم ولي...
خدايا چرا اينطوريم اين بارم مثله هميشه چرا تنم داشت مي لرزيد؟؟؟ گفتم عزيزم مي ترسم احساس بدي دارم و اشک تو چشام جمع شده بود...
محکم منو بغل کرد لبهاشو گذاشت رو لبهام.نميدونم چرا لبهاش سرد تر از هميشه بود؟ گفت برو که الان مامان مياد بالا خراب کاري ميشه.همين الان هم ماشينتو توي پارکينگ ديده فهميده تو ساختمون ما هستي.
اصلا نميفهميدم چي داره ميگه! کمرم از سکس طولاني که باهم داشتيم درد گرفته بود اما مهم نبود چون من افکارم جاي ديگه بود يه حس خيلي بدي داشتم و بغض کرده بودم... اما چرا؟ خودم هم نميدونستم.درست مثل يه حيووني که ميدونه بزودي قرباني ميشه... زمان انگار ايستاده بود ولي سريع اومدم بيرون که ياد اين افتادم:
گفتمش عشقت به دل افسون شده ... دل ز جادوي رخت افسون شده
جز تو هر يادي به دل مدفون شده ... عالم از زيباييت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش ... طعم بوسه از سرم برو عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود ... بهره کس جز او در اين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود ... همچون عشق من هيچ گل زيبا نبود
با صداي در آسانسور به خودم اومدم و با حالي خراب يه سيگار آتيش زدم و به سمت ماشينم حرکت کردم. هنوز اضطراب وجودمو پر کرده بود دستمو گذاشتم رو فرمان که پشت دستهامو ديدم.از سروري ناخونهاش که تو دستم فرو کرده بود هنوز داشت خون خفيف ميومد دستمو بردم جلو دهنم با زبون روي زخمها ميکشيدم اعصابم داغون بود ولي چرا شو خودمم نميدونستم.
5روز که مثل 5 سال برام گذشته بود سپري شد.دم دماي غروب بود موبايلم صدا کرد از خواب پريدم مي دونستم خودشه.بله شماره موبايلش بود که زنگ ميزد.به سرعت گوشيو گرفتم ولي صدايي نيومد گفتم عزيزم حالت خوبه؟ گفت اره گفتم کجايي؟ ولي باز هم صدايي نيومد. اطرافش خيلي سر و صدا بود فکر کردم از بيمارستان زنگ ميزنه حالم بد شده بود فرياد کشيدم چي شده؟ کجايي؟؟
يهو يه صدايي شنيدم... صداي يه آمپلي سراري ميومد... آره درسته! مسافرين محترم به مقصد لندن لطفا هر چه زودتر به گيت شماره 2 مراجعه کنند...
زمين زير پام لرزيد و يه صدا به گوشم رسيد که گفت دلم نيومد بي خبر برم.دوست دارم منو ببخش واسه هميشه.موفق باشي...
نه خدايا نه من دارم خواب مي بينم نه... 3 روز بعد از بيمارستان مرخص شدم ولي خودم رو نشناختم. من شکسته بودم و داغون تر شده بودم. از آينه مي ترسيدم شده بودم مثل يه مرده متحرک. ديگه ازون خنده ها و شوخي ها خبري نبود.فقط سکوت ميکردم و واسه خودم سيگار ميکشيدم.
10روز بعد روي صندلي نشسته بودم و داشتم از شيشه هواپيما به بيرودن نگاه مي کردم و اشک از گونه هام جاري بود و هق هق گريه هامو خودم ميشنيدم.
داشتم ميرفتم به ويلامون در اسپانيا ولي اينکه تا کي و چه وقت مي موندم معلوم نبود.چون بي رغبتي به خودم و زندگي تمام وجودمو گرفته بود.فقط مي دونستم ميخوام دور بشم از همه آداما. از همه کسايي که اسمشون آدم بود ولي باطنشون چيز ديگه اي بود به قول بابام "آدم بودن است و انسان شدن"
ديگه ميخواستم تنها باشم تا هميشه ميخواستم خودم باشم و خودم.... هواپيما Take Off زد و پرواز کرد.
لبخندي به تلخي زهر رو لبهام بود و يه حسي بهم ميگفت به جمع بازنده ها خوش اومدي. ناگاه حواسم اومد به اين...
روزگار اما وفا با ما نداشت ... طاقت خوشبختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت ... بي گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين قصه هجران بود و بس ... حسرت و رنج فراوان بود و بس
يار ما را از جدايي غم نبود ... در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پيمان خود محکم نبود ... سهم من از عشق جز ماتم نبود
2سال از اون روزا ميگذره گاهي خندم ميگيره گاهي برعکس! نميدونم کجاست و چه کار ميکنه سعي کردم همه چيز رو فراموش کنم ولي فقط گاهي که ياد اون روزا ميفتم به خودم ميگم:
عشق من بعد ازا ين هم آشيانت هرکس است ... باش با اون ياد تو ما را بس است

مهندس گل پسر
عکس های مهندس گل پسر
آف لاین
عضو از: 24. تير 1391 - 19:51
پست ها: 2829

درود

تاپيك جديد مبارك!
آرا داستاناي قشنگي داره ولي به نظر من لفظ "سكسي" واسه اين تاپيك جالب نيست و ميتونيد بجاش از لفظ "فوق‌العاده زيبا" و اين جور چيزا استفاده كنيد
البته اين فقط نظر شخصي منه :)
موفق باشيد دوستان

Batman.14
عکس های Batman.14
آف لاین
عضو از: 17. مهر 1391 - 7:04
پست ها: 136

سلام

وجود همچين تاپيكي براي شهواني لازم بود
دم همه كسايي كه اين تاپيك رو اداره ميكنن گرم

خاله میترا
عکس های خاله میترا
آف لاین
عضو از: 22. مرداد 1390 - 3:36
پست ها: 8699

درود بر همه شما

داستانهای خوشگل شمارو هم من و هم خیلی از بچه ها دنبال میکنند و لذت میبرند

تن لختت رو بده به کسی که روح لخت بهت هدیه کنه پاش بیوفته

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: 3. آذر 1391 - 16:30
پست ها: 135

گل پسر

مهندس گل پسر نوشت:
تاپيك جديد مبارك!
آرا داستاناي قشنگي داره ولي به نظر من لفظ "سكسي" واسه اين تاپيك جالب نيست و ميتونيد بجاش از لفظ "فوق‌العاده زيبا" و اين جور چيزا استفاده كنيد
البته اين فقط نظر شخصي منه :)
موفق باشيد دوستان

ممنون از نظرتان جناب گل پسر

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: 3. آذر 1391 - 16:30
پست ها: 135

درود

Batman.14 نوشت:
وجود همچين تاپيكي براي شهواني لازم بود
دم همه كسايي كه اين تاپيك رو اداره ميكنن گرم

دوست عزیز خوشحالم که سر زدی بازم اینطرفا بیا

AhRiMaN.3
عکس های AhRiMaN.3
آف لاین
عضو از: 30. تير 1391 - 23:50
پست ها: 2488

خاله ميترا

خاله میترا نوشت:
داستانهای خوشگل شمارو هم من و هم خیلی از بچه ها دنبال میکنند و لذت میبرند

ممنون خاله بازم بيا

A.Pasor13
عکس های A.Pasor13
آف لاین
عضو از: 21. مهر 1391 - 11:58
پست ها: 880

غريزه_قسمت اول

توضیح: این خاطره مربوط به قبل از خاطره " آنجلینا " هستش.
از لای در آروم داشتم نگاه سعید پشت سرم بال بال میزد اشاره میکرد نوبت منه منم هی اشاره میکردم هیس! "(مهمونی یکی ازدوستای ماندانا دعوت بودیم سعید طبق معمول شامه قویش رو بکار انداخته بود دنبال تیکه ها میگشت مهمونی هنوز شروع نشده بود تو اون گیر و دار آروم صدام کرد بدو بیا خونه طرف تریبلکس بود از پله های گوشه هال رفتیم طبقه سوم. طبقه دوم هم هیچ کس نبود چه برسه به طبقه سوم! در یه اتاق نیمه باز بود سعید اشاره کرد بیا منم رفتم جلو دیدم دوست ماندانا (همونی که مهمونیش دعوت بودیم) با چند نفر دیگه لختن دارن لباس عوض میکنن حاضر میشن برای مهمونی)" سعید آروم گفت هی نوبت منه بیا کنار الان تموم میشه به من نمیرسه بعد یه لگد آروم بهم زد یواش گفتم خفهخودم داشتم نگاه میکردم آخه صحنه خیلی باحالی بود! داخل اتاق 3 تا دختر بودن دوست ماندانا (همون که مهمونیش بود)لخت لخت بود اون 2تا هم نیمه لخت بودن یهو سعید احمق پرید رو کولم گلوم رو گرفته بود داشتم خفه میشدم نمیدونم چرا وحشی شده بود ول نمیکرد واقعا داشتم خفه میشدم سریع خم شدم دستام رو بردم بالا شونه هاش رو گرفتم از همون بالا پرتش کردم جلو خورد به در نیمه باز پرت شد تو اتاق به کمر خورد زمین درتا آخر باز بود سعید جلوی در افتاده بود روی زمین منم جلوی در واساده بودم خشکم زده بود یه همه لحظه همه به هم دیگه نگاه کردیم دوست ماندانا سریع دستش رو گذاشت روی سینش و وسط پاهاش اون 2 تا هم سریع خودشون رو پوشوندن دست سعیدرو گرفتم کشیدم بلندش کردم گفتم بریم (همه این اتفاقها توی چند ثانیه افتاد) دوست ماندانا جیغ زد کثافتهای بیشعور گم شین بیرون از این خونه بی شرفها منو سعید دویدیم سمت طبقه دوم صدای جیغش هنوز میومد رسیدیم طبقه اول تو اون شلوغی یه جوری خودمون رو در بردیم رسیدیم توی حیاط یهو ماندنا جلومون رو گرفت گفت کجا با اینعجله؟ باز تیکه دیدین میرین دنبالش آره؟ برین گم شین توی خونه حق ندارین برین بیرون سعید داشت با ماندانا بحث میکرد منم نگران به پشت سرمون نگاه میکردم الان بود که دوست ماندانا لباس بپوشه بیاد دنبالمون بعد جلو اون همه آدم با لگد ما رو خونه بندازه بیرون چند لحظه بعد در باز شد دوست ماندانا با عجله اومد داد زد ماندانا به اون دوست پسر آشغالت و اون دوستش بگو وایسن کارشون دارم من داد زدم سعید بدو سریع شروع کردیم به دویدن مثل بچه ها فرار میکردیم سمت در دوست ماندانا فحش و بد و بیراه میگفت رسیدیم بیرون خونه با پورشه (Porsche) سعید اومده بودیم سوئیچ هم دست من بود سریع در رو باز کردم نشستم پشت فرمون سعید هم نشست پام رو گذاشتم روی گاز رفتیم.
5 دقیقه بعد یه گوشه واسادم سرم رو گذاشتم رو فرمون گفتم سعید خیلی کونده ای خندید گفت چرا؟ مگه چی شده؟ یکمی نگاش کردم گفت چرا اینجوری نگاه میکنی تقصیر خودت بود اگه گذاشته بودی منم نگاه کنماینجوری نمیشد دوباره یه نگاهیبهش کردم گفت اصلا به تخمت بابا کسی نفهمید بیرونمون کردن خوشبختانه به همت افسر بزرگ عملیاتی (به من میگفت) و افسر بزرگ شناسائی (به خودش میگفت) به سلامت فرار کردیم! گفتم خب بقیه نفهمیدن ولی ماندانا چی؟ حالا میخوایی چیکار کنی خندید گفت تو چه ساده ای 2 روز قهر میکنه منم تا میتونم استفاده میکنم فوق
برنامه میزارم (سکس) آخرشم فکر میکنه توی اون 2 روز تنبیه شدم منم خرش میکنم از دلش در میارم!
مثل اسکولا بهش نگاه میکردم خندید گفت حالا حرکت کن برو 1 ساعته اینجا واسادی یکمی سرم رو تکون دادم حرکت کردم گفت 1 ساعت دیگه برو سمت دیسکوسایکلون 2 تا دختر روسی بلند کنیم ببریم بزنیم زمین حال کنیم!گفتم بشین امشب درست نیست تو هم ول کن بزار قبلیش به خیر بگذره شر درست نکن زد تو سرم گفت بچه ای؟ تو خودت بزرگترین شر این دنیایی منم کنارت همینجوری باهم بحث میکردیم 1ساعت گذشت 10 شب شده بود گفت بهت میگم برو سمت دیسکو سایکلون منم گفتم هر غلطی میخوایی بکن پام رو گذاشتم روی گاز رفتم سمت دیسکو. سعید گفت پیاده شو بریم گفتم خودت کمی واسه منم نسخه میپیچی؟ خودت برو من واسادم گفت پس برو نیم ساعتدیگه اینجا باش منم 2 تا جیگر روسی آس پیدا کنم خندیدم سرم رو تکون دادم حرکت کردم رفتم.
توی خیابون آروم واسه خودم میرفتمیه دختر خارجی قد بلند کنار خیابون واساده بود گفتم وای چه تیکه ای آروم رفتم یه گوشه پارک کردم شیشه رو دادم پایین ازبیکاری نگاش میکردم چیکار میکنه! یکم بعد یه رنجرور (Range Rover) سفید پشت سرم هی بوق میزد اعصابم خورد شد رفتم جلو تر اون حرکت کرد اومد کنارم واساد شیشه رو داد پایین من با عصبانیت به عربی گفتم شو هذا؟ ما مشکل؟ (رنجرور خیلی بزرگه شاسیش هم خیلی بلنده من اصلا نمیدیدم پشت فرمون چه خبره فقط میدونستم یه زن نشسته) هیچی نمیگفت منم گفتم انت مجنون فی امان الله بعد با دستم اشاره کردم برو ولی تکوننخورد اعصابم خورد شده بود پیاده شدم رفتم سمت رانندش ببینم اون تو چه خبره کنار در راننده واساده بودم ولی شیشه های دودیش اصلا نمیذاشت توش رو ببینم زدم روی شیشه اونم آروم شیشه رو داد پایین خیلی جا خوردم یه دختر فوق العاده جذاب و گیرا بود موهای مشکیش از پشت کوتاه ولی از جلو بلند و صاف فرق کج ریخته بود روی چشم چپش لبای قرمز که برق میزد بینی کوچولو و سر بالا چشماش هم مشکی بود زیر چشماش سایه مشکی پر رنگکشیده بود با ابرو های خیلی نازک یه پالتو مشکی تنش بود یقش تا زیر گوشش بالا بود شده بود شبیه شارلیز تیرون توی سکانس آخر فیلم وکیل مدافع شیطان! واقعا جا خورده بودم آخه قیافش رو دیدم یاد این فیلم ترسناک ها افتادم! آروم گفتم عفوا ما مشکل؟ یکمی بهم نگاه کرد با اخم گفت لا مشکل چشام رو تنگ کردم گفتم ایو بعد یکمی بهش خیره شدم واقعا نمیدونم چرا اینطوری بود وقتی بهش نگاه میکردی نمیشد چشم ازش برداشت! خودم رو جم رو جورکرم رفتم سوار ماشین شم برم شیشه سمت شاگرد رو داد پایینبه فارسی گفت شب خوش! برقاز چشام پرید آروم گفتم همچنین! پاش رو گذاشت روی گاز حرکت کرد رفت. پشت فرمون نشسته بودم مثل برق گرفته ها خیره شدهبودم جلوم این چرا اینجوری بود؟! یه دونه زدم روی پیشونیم گفتم هوش چته رم کردی باز؟ یک ساعت پیش که داشتی واسه سعید نطق میکردی حالا خودت کهبدتری خندیدم گفتم عجب صحنه ایبود! ساعت رو نگاه کردم نیم ساعت بیشتر شده بود با سرعتحرکت کردم سمت دیسکو دنبال سعید.
جلوی دیسکو واسادم 5 دقیقه بعد سعید با خیال راحت اومد 2 تا جیگر قد بلند روسی هم پشت سرش بودن با دستش منو نشونشون داد یه چیزی بهشون گفت اونا هم زدن زیر خنده سعید اومد شیشه رو دادم پایین گفتم آخه مردک این ماشین 2 تا صندلیداره یعنی کوپه و 2نفرست اون 2تا سر خر رو کجا جاشون میدی؟ گفت بی تربیت سر خر خودتی بعد یکیشون رو صدا زد در ماشینرو وا کرد به روسی گفت بشین (سعید از بس با این دختر روس هاپریده بود دیگه دست و پا شکسته میتونست روسی صحبت کنه) دختره نشست تو ماشین یه لبخند بهم زد منم سرم رو تکون دادم سعید در رو بست گفتم سعید خیلی نامردی برای ماندانا این کارا رو میکنی که واسه این 2 تا هرزه میکنی؟ خندید گفت اینا فقط 1شب مهمونن ماندانا تا ابد هست حالا بزار به اینا برسم چندسال دیگه برای ماندانا هم ازین کارا میکنم (الان که فکرشو میکنم و عاقبت خدابیامرز سعید و ماندانا یادم میافته میبینم راست میگن جوری زندگی کن که انگار قراره فردا بمیری سعید هیچ وقتفرصت نکرد واسه ماندانا هم از اینکارا بکنه چون نمیدونست تا ابدی در کار نیست) آروم سرم رو تکون دادم سعید گفت برو سمتدبی مارینا بریم خونه شما منم با اون یکی پشت سرت با تاکسی میاییم گفتم باشه هرچی تو بگی با سرعت حرکت کردم سمت دبی مارینا بریم خونه ما.
جلوی آینه واساده بودم کش موهام رو باز کردم (خاطره آنجلیناهم گفته بودم اون موقع ها موهام خیلی بلند بود از بالا سامورایی میبستم) موهام ریخت روی شونه هام و صورتم خندیدم گفتم تارزان رو بگیرین! تو آینه به خودم خیره شده بودم صورت اون دختره هنوز جلوی چشام بود اصلا از ذهنم نمیرفت بیرون اگه 100 سال دیگه هم میدیدمش بازم سریع میشناختم چون یه جورایی فوق العاده عجیب و گیرا بود تا حالا فقط توی فیلم ها از این استایل ها دیده بودم اولین بارم بود از نزدیک میدیدم شایدم واسه اون بود اینجوری تو ذهنم مونده بود. موهام رو مرتب کردم دوباره از بالا بستم رفتم توی نشیمن دیدم سعید و اون 2تا جیگر روسی نشستن سعید داره به روسی باهاشون شوخی میکنهاونا هم هرهر میخندن یه سری تکون دادم سعید به فارسی گفت بیا بشین بیچاره از دستت میره ها گفتم برو گمشو من دستبه هرزه نزدم و نمیزنم خندید گفتخیلی خری حالیت نیست گفتم باشه من خرم نشستم رو به روی سعید اینا یکی از دخترا اخم کرد گفت Speak English سعید گفت هی دیگه جلو اینا فارسی صحبتنکن فکرای بد میکنن روسی که بلد نیستی حد اقل انگلیسی صحبت کن خندیدم گفتم باشه رئیس!
سعید همش مسخره بازی در میاورد اون جیگرا هم با سعید روسی صحبت میکردن میخندیدن.منم که از هر 10 تا کلمه 1 دونه رو حالیم میشد تقریبا میفهمیدم در مورد چی صحبت میکنن.لم داده بودم روی مبل راحتی یه سیگار روشن کردم به اون 2 تا خیره شدم واقعا جیگر بودن سعید نامرد بقول خودش متخصص عملیات شناسایی بود! سعید به انگلیسی بهم گفت ارا با کدومشون میری؟ یکمی بهشون نگاه کردم گفتم با مامان تو یهو اون 2تا زدن زیر خنده! سعید یکمی نگام کرد گفت باز شغل مامان خودت رو به مامان من نسبت دادی؟ یه کاماز سیگارم گرفتم سرم رو تکوندادم گفتم شاید! منو سعید طبق معمول بهم تیکه مینداختیم اون 2تا هرهر میخندیدن آخرش سعید گفت تسلیم بالاخره با کدوم میری؟ گفتم با هیچ کدوم دخترا یکمی پکر شدن یکی شون گفت چرا؟ گفتم حوصله ندارم خودتون برین حال کنین سعید خندید گفت برو گم شو نفری 1000 درهم (250 هزار تومن) پیاده کردن منو برای یک شب حالا ما رو باش دلمون واسه کی سوخته! بعد دست اون 2تا جیگر رو گرفت رفت سمت اتاقی که همیشه میرفت به قول خودش این اتاق خونه شما مال منه! منم پاشدم رفتم توی اتاق خودم کنار شیشه های قدی واسادم مثل همیشه به بیرون خیره بودم ولی نمیدونم چرا چهره اون دختر ازذهنم نمیرفت بیرون همش جلوی چشام بود.به ساعت نگاهی کردم 1 شب بود میخواستم بخوابم تشنم شد رفتم از توی یخچال یه شیشه آب بردارم ار کنار اتاقی که سعید توش بود رد شدم دیدم اوه چه سر صدایی بلند کردن یه شیشه آب از یخچالبرداشتم دیدم این سر صداها تا آسمون میره! یهو زد به سرم دررو باز کردم رفتم تو اتاق سعید و یکی از دخترا روی تخت بودن یکی هم زیر پاشون بود تا منو دیدن خشکشون زد خیره شدن به من یه دستی براشون تکون دادم به روسی گفتم شب بخیر! دخترا زدن زیر خنده سعید هرچی فحش بلد بود بهم گفت منم اومدم بیرون!
2 روز گذشت ماندانا با سعید قهر کرده بود بهش زنگ نمیزد منم گفتم حقته تقصیر خودت بود اونشب من سر جام نشسته بودم تو هم مثل آدم میشستی عملیات شناسایی انجام نمیدادی.سعید خندید گفت مثل چی؟ گفتم مثل آدمدوباره خندید گفت تو آدمی؟ گفتم نه تو آدمی؟ گفت هیچ کدوم نیستیم دعوا نکن گفتم خب حالا ماندانا چی؟ یکمی نگام کرد گفت ارا؟ گفتم مرض من زنگ نمیزنم خودمم شریک جرمم دوبارهگفت ارا دستم به شرتت بیا برو زنگ بزن؟ خندیدم گفتم بر شیطان لعنت من اینکارو نمیکنم.پکر شد گفت این رسمش نیست 1 بار یه چیز خواستیما چشام گرد شد گفتم 1 بار؟ تو این 2ماه اخیر بالای 10 بار با ماندانا قهر کردی عمه من راضیش کرد؟ خندید گفت حالا بشه 11بار چیزی نمیشه! یکمی نگاش کردم گفتم سگ خور این دفعه 11 هم! زنگ زدم به ماندانا گوشی رو برداشت گفت سلام اراگفتم سلام نگو خودمون میدونیمچیکار کردیم! یه آهی کشید گفتاون نکبت کجاست؟ گفتم کنارمه دلش تنگ شده بود زنگ زدم ببینم چیکار میکنی گفت بهش بگو بره گم شه آبرو برای من نذاشته اونشب جلوی همه سنگ رو یخ شدم سعید بلند زد زیر خنده یهو ماندانا داد زد میبینی چقدر احمقه؟ آبروی منو برده آخرشم هرهر میخنده انتظار داری با این چیکار کنم؟ گفتم هیچی یه دوستپسر خوب پیدا کن خودم مواظبتم اینو ولش کن سعید برق از چشاش پرید با لگد زد تو بازومماندانا گفت چی شد؟ گفتم هیچی جفتک میپرونه یه آهی کشید گفت مواظب باش گاز هم میگیره خندیدم گفتم ببین چقدر دوستت داره بخاطر تو جفتک میندازه گفت بهش بگو بره گم شه آبرو برای من نذاشته گفتم ماندانا اونشب تقصیر منم بود حالا سهم سعید هم بده به من فکر کن من آبروت رو بردم این نکبت رو ببخش منو نموده.خندید یواشگفت بهش نگو ولی دلم براش 1 ذره شده خندیدم داد زدم سعید ماندانا دلش برات تنگیده سعید پرید هوا داد زد میخوامت عزیزم! ماندانا داد زد بیشعور چرا گفتی؟ گفتم لوس نشو دیگه پاشو بیا خونه ما سر راه یه کیک هم بگیرمراسم آشتی راه بندازیم رفت حرف بزنه گفتم هیس تلفن رو قطع کردم.
1 ساعت بعد ماندانا یه کیک خوشگل دستش بود اومد خونه ما.سعید توی اتاق من قایم شدهبود (من نفهمیدم) منم تو نشیمن نشسته بودم ماندانا گفت کجاست؟ خندیدم گفتم تو اون اتاق(حالا خبر نداشتم سعید توی اتاق من بود) ماندانا رفت تو اتاقی که سعید اونشب با اون 2تا فوق برنامه داشت سعید از اتاق من اومد بیرون گفت کو؟ با تعجب اشاره کردم اونجا زد تو سرش گفت بدبخت شدیم تا رفتم بپرسم چرا؟ ماندانا جیغ کشید اومد بیرون منو سعید همینجوری نگاش میکردیم ماندانا یه کاندوم مصرف شده رو با دستمال گرفتهبود آورد بالا گفت مثل حیوان شهوتتون رو نمیتونین کنترل کنین حد اقل نمایشگاه نزارین از جام پریدم گفتم سعید چیکار کردی؟ سرش رو انداخت پایین گفت میخواستم باهات شوخی کنم آویزون کرده بودم به دیوار! برق از چشام پرید زدم تو سرش گفتم نکبت ماندانا با عصبانیت نگامون میکرد داد زد خر خودتی و عمت این از قیافش معلومه باهاش چیکار کردی سعید گفت ببخشید! ماندانا کاندوم رو پرت کرد توی صورتش گفت خستم کردی کی میخوایی دست ازین کارابرداری؟ سعید سرش رو تکون داد گفت یه روزی دست برمیدارم قول میدم! یکمی نگاش کردم گفتم ای پر رو ماندانا گفت ارا میبینیش؟ انتظار داری با این خراب کاریهاش کنارش بمونم؟ رفتم جلو دست ماندانا رو گرفتم سرش رو گذاشت رو شونم گفت ارا این لعنتی هنوز یاد نگرفته شهوتش رو کنترل کنه آروم دستم رو کشیدم رو موهاش گفتم هرکس عیبی داره سعید ساکت شده بودجیک نمیزد.ماندانا رو نشوندم روی مبل گفتم بچه ها من بسته سیگارم توی ماشین جا مونده میرم بیارم بعد به سعید یه چشمک زدم رفتم.یک ربع بعد اومدم بالا دیدم سعید نشسته کنار ماندانا هرهر میخنده ماندانا هم لبخند میزنه فهمیدم جانور کار خودش رو کرده!

parvazi
آف لاین
عضو از: 25. شهريور 1390 - 14:11
پست ها: 1374

به به . عاشق داستانهای ارا

به به .

عاشق داستانهای ارا هستم.

هیچ وقت یادم نمی ره اولین داستاناشو سر کار خوندم استادم مچمو گرفت .

مرسی دوست عزیز.

A.Pasor13
عکس های A.Pasor13
آف لاین
عضو از: 21. مهر 1391 - 11:58
پست ها: 880

غریزه قسمت دوم

کیک آشتی کنون رو خوردیم ساعت 8 شب بود گفتم بچه ها بریم یه سر بیرون هوا بخوریم.با ماشین من تو خیابون میرفتیم سمت آرمان کافه جلوی هتل کنکورد واسادم سعید و ماندانا پیاده شدن سعید گفت یه جا پارک پیدا کن داخل منتظرتیم یه دور زدم جا پارک نبود حوصله پارکینگ هم نداشتم دوباره برگشتم سر جای اولم یه ماشین همون موقع اومد بیرون منم رفتم جاش پارک کردم پیاده شدم متوجه شدم کنارم یه رنجرور سفید پارکه گفتم هو هو الان اون دختره میاد میخورت! زدم زیر خنده رفتم پیش سعید و ماندانا.سعید مثل لوکوموتیو قلیون میکشید هیز بازی در میاورد ماندانا هم هی میزد به پاش میگفت سعید شروع نکن منم همش قیافه اون دختره جلو چشام بود! نگام به بیرون بود یهو یه دختر با پالتوی مشکی سریع رد شد از جام پریدم گفتم بشینینالان میام سریع دویدم بیرون از اونطرف سالن رفتم که جلوش در بیام بالاخره با 1000 مکافات جلوش در اومدم دیدم اشتباه گرفتم خورد تو پرم! پکر شدم دست کردم تو جیبم دیدم پاکت سیگارم نیست گفتم ای کیری سیگارم خونه جا مونده بود سیگار منم یه مارک خاصیه هرجایی ندارن فقط فروشگاهها بزرگ دارن واسه همین مجبور بودم برم چند تا خیابون پایین تر! زنگ زدم به سعید گفتم شما بشینین من میرمفروشگاه سیگار بگیرم سعید یکمی غر زد گفت هری! سوار ماشینم شدم رفتم فروشگاه سیگارم رو خریدم اومدم بیرون دیدم یه رنجرور سفید اون ور خیابون واساده گفتم شاید این باشه باز سریع رفتم اون ور خیابون بعد از کلی زحمت توی ماشین رو دید زدم که بازم اشتباه بود گفتم ارا خیلی خری! خجالت بکش.سرم رو انداختم پایین اومدم. من احمق فکر میکردم یه بسته سیگار میگیرم 3 سوت میام نمیدونستم تعقیب و گریز دارم ماشین رو دوبل پارک کرده بودم یکی میخواست از پارک در بیاد هی بوق میزد که اتفاقا یه رنجرور سفید بود! خندیدم به خودم گفتم اون ور خیابونی رو دیدی کنار دستی رو ندیدی! رفتم جلو برای عذر خواهی یه اشاره کردم پشتم بهش بود داشتم سوار ماشینم میشدم یکی به فارسی گفت شما همیشه عادت دارین بد پارک کنین؟ برق از چشام پرید برگشتم سمتش دیدم وای همون دختره بود! سریع گفتم اوه چه تصادفی! من واقعا عذر میخوام ظاهرا ما همیشه خیلی بدجا بهم میخوریم یه اخمی کرد گفت تقصیر شماست لبخندی زدم گفتم بله حق دارین یکمی نگام کرد گفت حالا اجازه میدی برم؟ گفتم این چه حرفیه اومدم سوار ماشین شم پشیمون شدم یهو گفتم ببخشید یه سوال اخمی کرد سرش رو تکون داد گفتم شما بازیگرین؟ گفت نه چطور؟ رفتم سمتش آروم گفتم ببخشیدا عذر میخوام ولی چهره شما یه جوریه نمیدونم چرا استایل شما یه گیرایی خاصی داره لبخندی زد گفت ممنون گفتم یه چیز دیگه؟ گفت بفرمایین؟ گفتم خیلی عذر میخوام میشه یه عکس از شما بگیرم؟! اخم کرد گفت نه! آروم گفتم آخه از اونشب که شما رو دیدم چهره شما از ذهنم پاک نشده نمیدونم چرا شاید بخاطر استایل خاص شما باشه ولی اجازه بدید یه عکس از چهره شما داشته باشم گفت نه نمیشه! تو دلم گفتم اگه بره دیگه رفته تو خوابم عکسی بهت نمیرسه! یکمی سرم رو تکون دادم گفتم باشه هرطور راحتین من حرفی ندارم اونم نامردی نکرد گفت پس زودتر ماشینتون رو تکون بدین باید برم! یخ زدم (تو دلم بهش گفتم تو دیگه چه جانوری هستی) گفتم بله حتما رفتمسمت ماشینم یهو گفت راستی همین ماشین سدان بیشتر بهتون میاد تا اون اسپرت کوپه! یه لبخند زدم گفتم مرسی به سرسختی شما هم همین رنجرور غول پیکر میاد! برای اولین بار خندید گفت عجب گیری کردیم! گفتم چرا گیر من دارم میرم ببخشید مزاحم شدم گفت صبر کنشمارت رو بده آخر شب زنگ میزنم هرکاری داری بگو نیشخندی زدم گفتم شماره؟ من به پاریس هیلتون هم شماره نمیدم خانم! من فقط خواستم یه عکس از چهره شما بگیرم چون برام خیلی جالبه. اخماش رفت تو هماحساس کردم تمام زندگیش یه طرف اینجوری که من له کردمشیه طرف دیگه بود! صداش در نمیومد انگار شوک زده بودن بهش منم تو دلم زدم زیر خنده گفتم این به اون در! آروم گفت ببخشید گفتم مهم نیست حالا افتخارمیدین یه عکس از چهره شما بگیرم؟ یواش خندید گفت شما دیگه کی هستین! دستم رو بردم جلو گفتم ارا هستم و شما؟ چشاش گرد شد یکمی نگام کرد آروم گفت منظور من این نبود! بعد دستش رو آورد جلو یه دستکش نازک مشکی رنگ دستش بود گفت خوشبختم سارا هستم.آروم خندیدم به دستکش مشکی و پالتو میشکیش که یقش تا زیر گوشاش بالا بود کردم گفتم ظاهرا با یه قاتل حرفه ای طرفم! خندید گفت دقیقا موبایلم رو در آوردم یه عکس ازش گرفتم با یه حالت خاصی گفتم "بسیار خوشحال شدم از ملاقات با شما" خندید گفت وای چقدر رسمی! گفتم ما با همه ور میریم بجز صنف قاتل ها! خندید گفت حتما منم رئیس صنفم؟ خندیدم گفتم آفرین 20 امتیاز حالا میریم سراغ جدول! زد زیر خنده گفت واقعا که جالبی! گفتم من باید برم قبل از رفتن میتونم شماره شما رو بگیرم؟ اخمی کرد گفت من به برد پیت هم شماره نمیدم منم لبخندی زدم گفتم خوب خدا رو شکر که منم برد پیت نیستم من ارا هستم حالا شماره تون رو لطف میکنید؟ چشاش داشت در میومد گفت وای چه سر زبونی داری! خندیدم گفتم مرسی حالا شماره؟ آروم گفت اصلا میخوایی چیکار؟ گفتم خب معلومه میخوام تابلو کنم بزنم به دیوار اتاقم دیگه مگه باهاش کاره دیگه ای هم میکنن؟ خندید گفت من تا صبح بمونم حریف شما نمیشم گفتم پس زود تر شماره تون رو بدین برین! یکمی نگام کرد گفت باشه شمارش رو گفت منم براش تک زنگ زدم گفتم اینم شماره من خوش گذشت رفتم سمت ماشینم گفت اوه این دیگه چه شماره اییه؟ لبخندی زدم سوار ماشینم شدم حرکت کردم سمت سعید و ماندانا...
ماشین رو پارک کردم رفتم پیش سعید و ماندانا که منتظر من بودنلبخند رضایت روی لبم بود به خودم گفتم مرحله اول تخریب! این مرحله درست انجام شد میریم برای مرحله دوم جذب! رفتم تو سعید و ماندانا منو دیدن اخم کردن گفتن خودت بگو؟ خندیدم گفتم رفتم سیگار گرفتم اومدم دیگه همین سعید یکمی نگام کرد گفت خر تویی با این ماندانا یهو ماندانا زد رو دهنش گفت بیشعور خر تویی با ارا سعید گفت اصلا مخرج مشترک میگیریم میشه خر ارابازم خر ارا! خندیدم گفتم دهنت رو ببند ماندانا گفت ارا نگفتی کجا بودی؟ گفتم هیچی سیگار گرفتم برگشتنی تو ترافیک موندم سعید خندید گفت حالا کاندومت کجاست کلک؟ یکمی نگاش کردم گفتم تو جیب ماندانا خندید گفت ایول تو خیلی جذابی خوشحالم بچم شبیه تو میشه! ماندانا دهنش وا مونده بود به ما نگاه میکرد فقط یه جمله گفت هر 2تا تون سمبل غیرتین! موبایلم رو در آوردم عکس سارا رو بهشون نشون دادم گفتمنظرتون چیه؟ سعید هنوز ندیده گفت ایول سید امشبه؟ کی بزنیمزمین؟ ماندانا زد تو سرش گفت خفه! بعد به عکس سارا خیره شدن ماندانا گفت وای این چرا اینجوریه؟ آدم یاد فیلم ترسناک میافته! سعید خندید گفت ای جانور خوشم میاد همیشه تک پری میکنی اونم در حد ما فوق بشر! موبایلم رو از جلوشون گرفتم خودم یکم بهش خیره شدم واقعا عجیببود با گیرایی خاص.موهاش خیلی جالب بود جلوش بلند پشتش کوتاه بعد موهای بلند جلوش رو با دقت خاصی صاف کرده بود فرق کج ریخته بود روی چشم چپش.موبایلم رو گذاشتم تو جیبم گفتم خوب نظرتون چیه؟ عملیات تخریب انجام شد به نظرتون می ارزه عملیات جذب رو انجام بدم؟ سعید خندید گفت سولاخ باشه دیفال باشه! ماندانا زد رو پاش گفت بس کن بحث جدیه بعد بهم گفت به نظر جالب میاد ولی باید خیلی مخوف باشه از قیافش معلومه سعید هم تایید کرد گفت راست میگه مواظب باش! خندیدم گفتم برین گم شین با نظارتتون مگه میخوام با خون آشام دوست شم!
3 شب از اون ماجرا گذشت من 2دل بودم زنگ بزنم یا نه ویلا سعید اینا بودیم سعید گفت راستیارا اون دختره چی شد؟ زنگ زدی بهش؟ گفتم نه 2دلم به نظرت زنگ بزنم؟ گفت نمیدونم میل خودته ولی اگه زدیش زمین یاد ما هم باش گفتم گم شو بابا. یه سیگار روشن کردم رفتم تو فکر تصمیم داشتم زنگ بزنم اما از اونجایی میدونستم یکمی چموش بازی در میاره باید حساب شده میرفتم جلو بقول قدیمیا نزنیم به کاهدون!
موبایلم رو برداشتم زنگ زدم بهش...
سلام احوال شما
- سلام مرسی
آها خوب منم خوبم منو یادتون هست؟ ارا هستم!
- بله از شماره عجیببتون متوجه شدم!
آهان خب زنگ زدم خبرتون رو بگیرم
- زحمت کشیدین
بله ممنون حالا یکم مهربون ترم میتونیم صحبت کنیم نه؟
- مهربون تر؟
خب آره دیگه یکمی مهربونتر!
- فکر نمیکنم بشه
آهان پس نمیشه؟
- فکر نکنم
باشه خوش گذشت بای
تلفن رو قطع کردم اخمام رفت تو هم سعید اومد گفت چی شد زنگزدی؟ گفتم آره تخمی بازی در آورد قطع کردم! سعید زد زیر خنده گفت بابا بیخیال از قیافش معلوم بود یه مرگیش هست! گفتم ولش کن بابا دیگه زمان سر و کله زدن و این حرفا از ما گذشت از حوصله من یکی خارجه!خندید گفت کون لغش اصلا نباید بهش زنگ میزدی فکر کرده کی هست سرم رو تکون دادم گفتم اوهوم راست میگی حماقت کردم.
2 هفته گذشت شب با سعید تو خیابون میرفتیم سمت سیتی سنترچند تا وسیله لازم داشتیم. توی سیتی سنتر سعید طبق معمول حواسش به جیگرایی بود که رد میشدن به قول خودش فیض میبرد از جوونیش! منم اخمام تو هم بود فکر میکردم چی لازم دارم باز مثل آلزایمری ها رفتم خونهنزنم تو سرم بگم وای یادم رفت.خیلی شلوغ بود جمعیت مثل همیشه میرفتن و میومدن ترافیک آدمیزاد واقعا زیاد بود! وسیله هایی که میخواستیم رو گرفتیم به سعید گفتم حله؟ چیزی نمونه من دیگه حوصله این جا اومدن رو ندارم زد روی شونم گفت حله عزیزم میخواستیم بریم سمت یکی از خروجی ها سعید گفت ارا صبر کن الان میام دستش رو گرفتم گفتم سعید باز سوجه پیدا کردی؟ خندید گفت ای بابا مگه چقدر زنده ایم ما؟ دستش رو کشید رفت منم یه آهی کشیدم رفتم یه کنار واسادم کنار غرفه پاریس گالری بودم گفتم ما که بیکاریم یه سر بریم ببینیم چه خبره حد اقل 2 تا تیکه میبینیم رفتم تو به عطر و ادکلن ها خیره شدم همینجوری یکم مارک عطر هارو میدیدم یکم به تیکه ها نگاهمیکردم! یه چرخی زدم رفتم پیش یکی از استاف ها گفتم اون تستر اون عطر رو بدین اونم اشاره کرد اونجا بردار رفتم برداشتم یکمی از دور بو کردم یکی کنارم به فارسی گفت سلیقه قشنگی دارینیم نگاهی به کنارم کردم سارا بود! دلم حوری ریخت پایین قلبم تند تند میزد ولی خودم رو سریع جمع رو جور کردم اصلا بهش نگاه هم نکردم به کارم ادامه دادم گفتم ممنون عطر رو گذاشتم سر جاش برگشتم سمتش (واقعا جذاب و عجیب بود طبق معمول یقه پالتوی مشکیش تا زیر گوشهاش بود دکمه هاش باز بود یه لباس حریر مشکی یکسره هم زیرش بود موهاش هم مثل همیشه فرق کج ریخته بود روی چشم چپش قدش معمولی بود هیکلش از روی پالتو معلوم نبود ولی تجربه میگفت مانکنه) یه لحظه گذری نگاش کردم چیزی نگفتم رد شدم از پاریس گالری رفتم بیرون منتظر سعید شدم که بیاد چند لحظه بعد سعید هرهر میخندید اومد گفتم چته؟ گفت جات خالی کلی با اون دختر روسها خندیدیم گفتم ای حفه کردی خودت رو با این مو بورا بیابریم راه افتادیم گفتم سعید بگو کیو دیدم الان؟ گفت جسیکا آلبا؟ گفتم مسخره نشو سارا رو دیدم اخمی کرد گفت به تخمت محلش که ندادی؟ خندیدم گفتم بچه ای؟ بزن بریم بابا.

A.Pasor13
عکس های A.Pasor13
آف لاین
عضو از: 21. مهر 1391 - 11:58
پست ها: 880

غريزه_قسمت سوم

شب با سعید و ماندانا آرمان کافه نشسته بودیم اون 2تا طبق معمول مثل سگ و گربه میپریدن بهم یهو ماندانا خشکشزد مثل گچ سفید شد سعید هم بعد از اون! برگشتم ببینم چه خبره پشت سرم دیدم وای دوست ماندانا (همون که اونشب مهمونیش دعوت بودیم خراب کاری کردیم بیرونمون کرد!) داره میاد سمت ماسعید گفت ارا بزن به چاک ولی دیگه دیر شده بود اومد جلو به ماندانا سلام کرد من و سعید سرمون پایین بود ماندانا تعارف کرد بشینه گفت نه دارم میرم دیدم اینجایی اومدم خبرت رو بگیرممن و سعید هم سرمون پایین بود زیر چشمی بهش نگاه میکردیم ولی عجب تیکه ای بود میارزید اون شب لخت دیدش بزنیم بعدم پرت شیم بیرون! ماندانا کنارش واساده بود باهم صحبت میکردن من و سعید یواشکی میخندیدیم یه سعید چشمک زدم یهو پاشدم گفتم ببخشید 1 لحظه یه اخمی کرد گفت بگو 1 ثانیه آقای بی تربیت خندیدم گفتم حالا 1 لحظه اجازه بدین گفت بگو؟ گفتم اینجا که نمیشه تشریف بیارین بیرون 1 لحظه صحبت خصوصی داشتم چشاش گرد شد گفت بله؟صحبت خصوصی هم داری؟ ماندانا گفت ارا؟ سعید هرهر میخندید گفتم شما بیایین میگم خدمتتون با تردید اومد سمتم اشاره کردم گفتم بفرمایین رفت جلو منم پشتسرش سعید خندید یه بوس فرستاد ماندانا با وحشت به من نگاه میکرد به سعید یه چیزی گفت زد تو سرش! رفتیم بیرون تو سالن واسادیم دست دادم گفتم ارا هستم یکمی نگام کرد دستش رو آورد جلو گفت ملیکا لبخندی زدم گفتم ملیکا خانم راستش کارتون داشتم در مورد اتفاق اونشب اخم کرد رفت حرف بزنه گفتم هیس! خودم ادامه دادم ببینید من و سعید یه عذر خواهی به شما بدهکاریم گفت اسم اون پسره هیز رو نیار! (تو دلم گفتم خدا لعنتت کنه 1 جا سابقه درست نداری) ولی از شما انتظار نداشتم من شما رو نمیشناسم اما چند بار که دیدمتون فکر میکردم خیلی جنتلمن تر ازین حرفا باشین گفتم ببخشید بهر حال هرکس اشتباهی میکنه ولی ما هم حق داشتیم چشاش گرد شد گفت حق داشتین؟ خندیدم گفتم خب شما ماشاالله انقدر ظاهر جذابی دارین که هرکسی بود وسوسه میشد اینکارو کنه (تو دلم خندیدم گفتم ای جانور) سرش رو انداخت پایین گفت شما لطف دارین اما هرکس چهره جذابی داره باید باهاش اینکار رو کرد؟ گفتم نه بابا این چه حرفیه بهر حال شیطون گول مالید سرمون بعدمخودم احساس پشیمانی داشتم ولیظاهر جذاب شما زورش از وجدان من بیشتر بود (تو دلم گفتم زبونتو مار بزنه که هیچ جا کم نمیاری تو) خندید گفت شما دیگهخیلی شلوغش کردی گفتم نه بههیچ وجه شکست نفسی نکنین به حرف من مطمئن باشین حتما قدر خودتون رو بیشتر بدونین فقط گلایه من اینه که درسته ما بچگی کردیم ولی از شما هم بعیدبود با این شخصیت اونجوری جلو همه آبروی ما رو ببرین بهتر بود دلیلش رو از ما میپرسیدین اگه قانع کننده نبود آروم میگفتین بفرمایید بیرون سرش رو انداخت پایین مکثی کرد گفت ببخشید گفتم ای بابا این چه حرفیه لبخندی زد گفت هر 2مون حق داریم گفتم راستی ای کاش سعید نمیپرید رو کول من لو نمیرفتیم میتونستیم تا آخرین سکانس بهره ببریم خندید گفت ماشاالله رو که نیست خندیدم گفتم اختیار دارین خب حالا که از دلتون در آوردم احساس میکنم وجدانم راحت شد باور کنیداین 2.3 هفته واقعا فکرم نارحت بود (تو دلم گفتم مارمولک کنتر که نمیندازه تا میتونی دروغ بگو!) گفت جدا؟ گفتم باور کنید همش حقیقته گفت مطمئن باشین باور کردم!(منظورش این بود که خر خودتی!) گفتم گوشام دراز شده نه؟ زد زیر خنده گفت تقریبا! گفتم خب حالا افتخار میدین کنار ما لحظاتی تحمل کنید؟ گفت ممنون باید برم دیرم شده خیلی خوشحال شدم از دیدنت ارا جان حالا احساس میکنم از اولش درست حدس زدم در مورد شخصیت شما ولی خب شیطونی و جوونی شما گاهی دیگران رو اشتباه میندازه سرم رو انداختم پایین گفتم نظر لطف شماست دیگه مزاحم نمیشم خندید دست دادگفت خوش گذشت یه چشمک زدمگفتم همچنین داشت میرفت گفتم راستی؟ گفت جانم؟ گفتم میتونم شماره شما رو داشته باشم؟ مکثی کرد گفتم فکر بدی نکنینا فقط میخوام زنگ بزنم آماربگیرم کی لباس عوض میکنین مشرف شم به اتاق شما! زد زیر خنده گفتم حالا لطف کنید شمارش رو داد وقتی داشتم سیو میکردم احساس میکردم موبایلم داد میزنه خفه شدم لعنتی از بس شماره دختر سیو کردی دیگه جا ندارم نفسم بالا نمیاد! مثل عادت همیشه یه تک زنگ زدم روی شمارش که هم مطمئن شم درسته همینکه چشش با شماره من آشنا شه خندید گفت خوشحال شدم یه چشمک زدم گفتم بدرود! اون رفت منم رفتم تو پیش سعید و ماندانا که فکشون از جا در اومده بود زل زده بودن به من...
نشستم سر میز گفتم هوم؟ چیه؟ ماندانا دهنش هنوز باز مونده بود گفت چی بهش گفتی؟ موقع رفتنداشت میخندید! سعید به ماندانا گفت تو چه ساده ای فکر کردیمن واسه چی انقدر با این صمیمی هستم؟ واسه اینکه اگه نبودم الان من و تو هم خوابونده بود رومون اسفالت هم کرده بود خندیدم گفتم خفه شو سعید فقط ازش معذرت خواهی کردم همین ماندانا گفت ارا به من دروغ نگو معذرت خواهی میکنن طرف هرهر میخنده؟ گفتم ای بابا باز گیر دادین نترس من فقط آبروی رفته تو با اون نکبت رو جمع کردم سعید زد تو سرم گفت غلط کردی حقش بود... تا 1 ساعت داشتم توضیح میدادم چیزی جز یه
گفت و گوی دوستانه نبود!
4.5 روز گذشت ظهر تو باشگاه مشغول تمرین بودم دیدم سعید اومده صدام میکنه رفتم پیشش گفتم فحش بدم؟ بابا اینجا هم دست از سر ما برنمیداری؟ تو روجون مادرت مسابقات نزدیکه بزار به تمرینم برسم.یکمی نگام کرد گفت نمیخوایی گوش کنی دیگه؟ گفتم حالا که ما رو کشوندی اینجا بگو خب؟ گفت نمیگم برو یکمی چپ چپ نگاش کردم گفتم سرت رو میزارم لای اون دستگاه بگا میدمت پس بنال خندید گفت حالا شد یا باید نازم میکردی یا باید تهدیدم میکردی گفتم خب حالا؟ گفت ارا میدونی چی شده؟ گفتم هوم؟ ملیکا (دوست ماندانا که مهمونیش بودیم بیرونمون کرد بعدم اونشب گفت و گوی دوستانه داشتیم!) من و تو و ماندانا رو دعوتمون کرده یه مهمونی خودمونی خندیدم زدم تو سرش گفتم خوش بگذره من نیستم زد رو سینم گفت اگه نیایی ماندانا میره من نمیتونم برم گفتم به تخمم فکرشم نکن اومدم برم سر تمرین گفت ارا؟ گفتم هوم؟ گفت ظاهرا خیلی اسرار کرده تو هم باشی خندیدم گفتم ولم کن سعید بزار تمرینم رو بکنم تو هم برو لالا ماندانا هم بگو خودش رو آماده کنه تنها بره.سعید گفت نامرد همین؟ گفتم سعید یه حرفی بزن بشه قبول کرد اصلا ماندانا رو میفرستیم بره خودمون میریم 2 تا جیگر روس بلند میکنیم میریم خونه ما خوبه؟ گفت نه! رفتم نزدیکش گفتم گربه محض رضای خدا موش نمیگیره توی اون مهمونی چه خبره ها؟ باز کیو میخوایی شناسایی کنی؟ خندید گفت هیچ کس میخوام از لای در بازم ملیکارو دید بزنم گفتم خر خودتی حالا برو به ماندانا بگو تنها بره من و تو هم با جیگرای روس تا صبح فوق برنامه میزاریم گفت ارا صبر کن گفتم دیگه حرفش هم نزن بعد خودم رفتم سر تمرین.
غروب خونه داشتم دوش میگرفتم یکی پاشنه در رو از جا کنده بود سریع خودم رو خشک کردم در رو باز کردم سعید پرید تو داد زدم ای بابا دوش میگرفتم نفهمیدم خودم رو شستم یا در و دیوار رو سعید یکم نگام کرد گفت خب 2باره برو سرم رو تکون دادم گفتم منتظر اجازه تو بودم! دوبارهرفتم حموم دوش بگیرم 10 دقیقه بعد اومدم بیرون دیدم ماندانا هم نشسته گفتم به به ماندانا جون خودم الهی قربونت برم حیف شدی تو خودت رو فنای این نکبت کردی خندید گفت شما 2 تابهم دیگه هم رحم نمیکنین حق دارین این همه مردم رو خر کنین! سعید برای اولین باز خفه خون گرفته بود فقط نگاه میکرد سرم رو خشک کردم ماندانا گفت بیا موهات رو ببافم ها؟ موهات مثلدخترا شده خیس ریخته روی شونه هات خندیدم گفتم ای بابا 2روز دیگه همش میریزه عقده ای میشیمتا داریم فعلا استفاده کنیم! به سعید نگاه کردم گفتم چیه باز؟ زبونت رو بریدن؟ ماندانا گفت ولش کن اینو نکبت اعصابم رو ریخته بود بهم زبونش رو گاز گرفتم! چشام گرد شد گفتم چیکارکردی؟ دوباره بگو؟ خندید گفت هیچی من اومدم تو زیر دوش بودی اینم هی اذیتم میکرد میگفت منو نبری مهمونی میرم پیش دختر روسها ازین حرفا منم دیدم ول نمیکنه لبام رو گذاشتم روی لباش این احمق هم فکر کرد خبریه زبونش رو آورد سمت دهنم منم محکم گازش گرفتم حالا لال شده خیالم راحت ای کاش زودتر میکردم! یکمی نگاش کردم گفتم شما ها چقدر محبت دارین واقعا عالیه.
یه سیگار روشن کردم ماندانا گفت ارا چرا نمیایی؟ گفتم کجا؟ گفت مهمونی ملیکا گفتم بابا ول کنین بیام چیکار جلو اون همه آدمکه قبلا ضایع شدم این سعید احمق رو نگاه نکن حالیش نمیشه ضایع شدن چیه میگه بریم ماندانا خندید گفت اینو راست میگی این سعید اصلا هیچی حالیش نیست سعید زد رو پاش با دست تهدیدش کرد ماندانا گفت یه بار دیگه تکرار شه اون چشات هم در میارم سعید مثل مجسمه شد! بعد ماندانا به من گفت ارا این مهمونی مثل اون نیست خودمونیه خیلی باشن با ما میشن 10 نفر گفتم خب انقدر مهمونی خودمونیه چرا ما دعوتیم ها؟ خندید گفت من که با ملیکا دوست صمیمی ام تو هم که ظاهرا اونشب گفت و گو هاتون خیلی دوستانه بود ارادت خاصی بهت پیدا کرده اصرار کرد گفت حتما ارا و سعید بیان خندیدم گفتم ول کن بابا باز ما یه غلطی کردیم موندیم توش! ماندانا اخم کرد گفت میخواستی غلط نکنی حالا هم که کردی تا آخر واسا یکم سرم رو تکون دادم گفتم باشه تسلیم حالا کی هست؟ سعیدبرام بوس میفرستاد! ماندانا گفت فردا شب گفتم باشه میریم فعلا برو زبون این زبون بسته رو درمون کن ناقص نشه خندید گفت این هیچیش نمیشه یکم زر زر نکنهخوب میشه خندیدم گفتم ای بابا عاقبت شما به کجا میخواد برسه؟!
فردا غروبش سعید خونه ما بود گفت ماندانا خودش زودتر میره ما هم خودمون میریم گفتم باشه حالا چته انقدر عجله داری؟ خندید گفت راستش از روزی که ملیکا رو لخت دیدم دست و دلم به سکس نمیره! دلم براش قش میره با تعجب گفتم سعید ملیکا دوست صمیمی مانداناست میفهمی چی میگی؟ خندید گفت اوهوم ولی دست من که نیست گفتم سعید من پیش دختره هوارتا کلاس گذاشتم به جان خودت اگه فقط 1 لحظه دست از پا خطا کنی نمیذارم اون بیرونت کنه خودم با لگد بیرونت میکنم خندید گفت خیلی نامردی گفتم آره نامردم خفه شو شوخی هم ندارم خندید گفت ای شیطون بگو از ملیکا خوشم اومده گفتم خفه من فقط جلوش زیادی کلاس گذاشتم نمیخوام خرابش کنی خندید گفت ای کلک حالا واسه من رگ (منظورش رگ غیرت بود) میکشی؟ گفتم ساکت باش زشته این حرفا چیه.
جلو آینه واساده بودم لباسام رو مرتب میکردم یه پیرهن مشکی پوشیده بودم شلوار مشکی با کفش مردونه ساق بلند مشکی! سعید گفت چته مگه میخوایی عذا بری؟ گفتم نه همیجوری پوشیدم گفت بابا زشته اینجوری فکر بد میکنن پیرهن رو عوض کن گفتم
شما امر کن چی بپوشم؟ خندید گفت حالا شد پیرهن زرشکی تیره داری اونو بیار رفتم آوردم تنمکردم یکمی نگام کرد گفت کروات هم بزن گفتم ولش کن خوشم نمیاد گفت اگه برده بدی بشی میبرمت بازار برده فروشهامیفروشمت ها خندیدم گفتم به منمیگن پر رو تو که روی منو سفید کردی رفت یه کروات مشکی با نوار های زرشکی آورد گفت این باهاش ست قشنگی میشه کروات رو گره زدم موهام رو مرتب کردم از بالا سامورایی بستم سعید گفت وای من اگه دختربودم هر روز و هر شب مجانی و با جون و دل به تو میدادم! خندیدم گفتم الانم دیر نیست بقول خودت سولاخ باشه دیفال باشه! پرید عقب گفت غلط کردم بهم تجاوز نکن!
پایین برج خونه ما واساده بودیم سعید گفت با ماشین من بریم گفتم واسه من فرقی نداره ولی بقول یکی ماشین سدان بیشتر بهم میاد تا اسپرت کوپه! خندید گفت اون دختره اسمش چی بود؟ گفتم سارا خندید گفت آهان آره سارا ولی خودمونیم استایلش عینه فیلمهای ترسناک بود بدردت میخوردا خندیدم گفتم خواب منو باید ببینه معلوم نیست الان زیر کی خوابیده نفس نفس میزنه سعید زد زیر خنده گفت بریم رفیق.

A.Pasor13
عکس های A.Pasor13
آف لاین
عضو از: 21. مهر 1391 - 11:58
پست ها: 880

غريزه_قسمت چهارم

ساعت 7 شب بود با ماشین سعید به گاز رفتیم سمت خونه ملیکا اینا که مثلا توی مهمونی خودمونیشون شرکت کنیم.رسیدیم اونجا رفتیم توی حیاط ملیکا با خنده اومد جلو بهم دست داد گفت خوش اومدی بعد یکم سعید رو نگاه کرد گفت هیز بازی در بیاری بیرونت میکنم سعید خندید گفت حالا یکم نمیشه؟ ملیکا خندید گفت برو بیرون سعید گفت تازه اومدم بابا حالا یکم هیز بازی در بیارم میرم بعد با هم دیگه رفتیم توی خونه سالن پذیرایی 8.9 نفر نشسته بودن ماندانا و 4.5 تا دختره دیگه بودن 3 تا هم پسر بودن با همه سلام کردیم نشستیم سعید طبق معمول اولش یکمی شناسایی کرد ماندانا یه اخم ناجور کرد سعید نشست سر جاش یکم بعدکم کم رفت رو منبر شروع کرد به شوخی کردن اون پسرا هرهر میخندیدن دخترا هم گاهی بهش نگاه میکردن میزدن زیر خنده ملیکا اومد گفت به به آقا سعید طبق معمول مشغول انجام وظیفه این نه؟ سعید خندید گفت خواهشمیکنم وظیفست ملیکا اومد پیش من واساد گفت حالت خوبه؟ خندیدمگفتم بد نیستم شما خوبی؟ گفتآره چرا بد باشم بعد گفتم چقدر مختصر مفید همین ها بودن؟ خندیدگفت آره مگه چیه؟ فقط یکی از دوستای قدیمیم نیست که اونم کم کم پیداش میشه خندیدم گفتمالهی که همیشه مهمونی ها همینجوری باشه ما ضایع نشیم خندید زد تو سرم گفت تقصیر خودته گفتم خب دیگه چه خبر؟ گفتسلامتی یکمی نگاش کردم گفتم خوشگل شدیا خندید آروم گفت ظاهرا همه دخترا به بهانه سعید چشمشون روی شماست بهمن میگی! آرم نگاه کردم راست میگفت سعید کنار من نشسته بود کس شعر میگفت همه میخندیدن بعد دخترا یواشکی چشمشون روی من بود! خندیدم گفتم واسه همین منو آوردی نه؟ خندید گفت پر رو نشو حالا 2نفر چشمشون بهته فکر نکن خبریهیه چشمک زدم گفتم شوخی میکنم. ملیکا پاشد رفت پیش دخترا نشست یکم بعد صدای زنگ اومد ملیکا پاشد رفت 4.5 دقیقه بعد اومد گفت خب آخرین نفر هم اومد آقا سعید اجازه میدین مهمونی شروع شه؟ سعید خندید گفت خواهش میکنم فقط برای پیام بازرگانی من هم صدا کنین ملیکا دوستش رو صدا کرد گفت بیا دیر کردی همه منتظر موندن تا دوستش اومد دست و پام شل شد سعید هم خشکش زده بود از زیر مبل دستم رو گرفت محکم فشار داد با همه سلام کرد رسید به سعید که کنار من بود سعید آروم و لرزون یه سلامی کرد ولی من همچنان خشکم زده بود تکون نمیخوردم نوبت من شد ملیکا گفت آقا ارا اینم دوست قدیمیم سارا...
خیلی آروم و بی صدا بلند شدم باهاش دست دادم گفتم خوشبختم اونم یه لبخند زد گفت همچنین ولی صاف تو صورت هم خیره بودیم انگار با چشمامون میخواستیم همدیگه رو بکشیم! سعید زد به پام نشستم اونم رفت پیش ماندانا نشست! ماندانا یه نگاه معنی دار به من کرد یکم سرش رو تکون داد منم آرم با سرم تایید کردم یکم گذشت سعید حسابی ساکت بود مثل خل و چل ها نگاه میکرد ملیکا گفت سعید خان ساکت شدی؟ نیاز بهپیام بازرگانی داریم! سعید گفت بله میدونم ولی یکم دست و دلم به کار نمیره سارا آروم نگاش کرد با حالت خاصی گفت با من غریبی میکنید؟ ابروهای ماندانا رفت بالا سعید مکثی کرد گفت نه بابااختیار دارین فقط یکم احساس میکنم بی حالم ملیکا گفت صبر کن الا درست میشه رفت چند لحظهبعد 2تا شیشه شامپاین آورد گفت لیوان ها بالا دخترا خندیدن گفتن همون اول من اخمام تو هم بود خیلی آروم سارا رو نگاه میکردم اونم دقیقا همین حالت رو داشت ملیکا لیوان من رو برداشتمیخواست شامپاین بریزه گفتم ممنون میل ندارم گفت ارا خان بامن تعارف میکنی؟ لبخندی زدم گفتم نه چه حرفیه همون موقع سارا آروم و غیظ دار گفت با من تعارف میکنن ملیکا خندید گفت تا جایی که ما میشناسیم شما رو ماشالله چیزی از پر رویی کم نمیاری! سارا با لبخند ملیحی زد گفت دقیقا یکمی مکث کردم لبخند زدم گفتم همه میدونن من اصلا با کسی تعارف ندارم بعد به سارا نگاه کردم گفتم با شما هم همینطور فقط چون نزدیک مسابقات شده باید تغذیه رو کنترل کنم الکل هم نمیتونم مصرف کنم ملیکا خندید گفت موفق باشین گفتم مرسی رفت سمت دخترا که واسه اونا مشروب بریزه.مشروب روی سعید اثر کرده بود کم کم یخش داشت آب میشد شروع کرده بود به شوخی و اراجیف بافتن.سارا هم مثل من مشروب نخورده بود ساکت نشسته بود به حرف بقیه گوش میداد.
وسط مهمونی پاشدم رفتم بیرونملیکا اومد دنبالم جلو در گفت ارا کجا میری؟ گفتم هیچی میرم تو حیاط یه سیگار بکشم گفت خب همینجا بکش مگه بقیه نمیکشن؟ لبخندی زدم گفتم نه یکم هوا هم بخورم بد نیست خندید گفت میخوایی منم بیام؟ گفتم میل خودته خوشحال هم میشمخندید گفت پس میام (تو دلم گفتم shit رفتیم 2 دقیقه تنها باشیم) توی حیاط روی صندلی نشسته بودم ملیکا هم رو به روم یه سیگار روشن کردم ملیکا گفتبه منم بده یکی هم واسه اون روشن کردم حواسم اصلا به اون نبود واسه خودم تو فکر بودم یهو دیدم سارا اومد (تو دلم گفتم همین کم بود) اونم نشست کنارملیکا بدون اجازه بسته سیگارم و فندکم رو از روی میز برداشت یه سیگار روشن کرد ملیکا خندید گفت سارا جون یکم راحت باش؟ سارا لبخند زد گفت با ارا این حرفا رو نداریم! چشام شد 6 تا برگشتم سمتش نگاش کردمملیکا با تعجب گفت شما همدیگه رو میشناسین؟ سارا با سر تایید کرد منم میدونستم میخواد کرم بریزه زده حالی که توی پاریس گالری بهش زدم رو جبران کنه سریع گفتم آره سارا قبلا شمارش رو بهم داده بود! ملیکا خندید گفت مطمئنی سارا بود؟ موبایلم رو در آوردم به موبایلسارا زنگ زدم ملیکا زد زیر خنده سارا چشاش داشت در میومد خفه خون گرفته بود خندیدم عکس سارا که توی موبایلم بود رو آوردم به ملیکا نشون دادم گفتم حتما اینم خواهر 2 قولشه نه؟
ملیکا دوباره خندید گفت ارا آخرشی! سارا ساکت با وحشت منو نگاه میکرد منم سرم انداختمپایین سیگارم رو میکشیدم ملیکا گفت اولین بارمه میبینم سارا شمارش رو به کسی داده سارا لبخندی زد گفت اتفاقی شد ملیکا خندید گفت فکر نکم آخه منم شمارم رو با ناباوری بهش دادم!خشکم زد (به خودم گفتم وای ضایع شد) سارا خندید گفت بله ظاهرا دختری نیست که شمارش رو ارا نداشته باشه چقدر ایشون سنگین و با متانتن! احساس میکنم موبایل ارا خان باید در جهتسازماندهی اطلاعات تلفنی در اختیار اتصالات (شرکت مخابراط امارات متحده) قرار بگیره! ملیکا خندید گفت کی حریف زبون این میشه! سرم رو بالا آوردم یکمینگاشون کردم گفتم طرفدارا زیاد باشن همین میشه دیگه من که نمیتونم دلشون رو بشکنم ملیکا خندید گفت ارا خیلی پر رویی منظورت به من و سارا هم بود نه؟ گفتم خب آره! ملیکار زد رو پام گفت خیلی پر رویی سارا لبخندی زد گفت واقعا یکم سرم رو تکون دادم گفتم سهم ما از زندگی همین بود ملیکا گفت ارا یه سوال راستش رو بگو باشه؟ گفتم اصولا دروغ زیاد میگم ولی سعی مکنم الان راست بگم سارا نیشخندی زد گفت اعتراف هم میکنه! ملیکا گفت ارا چند تا دوست دختر داری؟ سرم رو تکوندادم گفتم بجز پاریس هیلتون هیچکس! ملیکا زد زیر خنده سارا با خنده گفت ظاهرا به پاریس هیلتون ارادت خاصی داری نه؟ اخم کردم گفتم شما روی دوست پسرت غیرت نداری من روی دوستدخترم دارم! ملیکا میخندید سارا گفت قبلا هم گفتم الان هم میگم حریف زبون تو یکی نمیشم! گفتم همه ما یه روز میمیریم و مسلما حتی 1 درهم از داراییمون رونمیبریم اون دنیا ولی من زبون درازم همرامه مطمئن باشین سر پل صراط فرشته های آسمان هم خر میکنم که منو جای جهنم ببرن بهشت! ملیکا فقط میخندید سارا هم واقعا خندش گرفته بود گفت تو دیگه آخرشی.ملیکا زد روی پام گفت حالا بدون شوخی راستش رو بگوچند تا؟ گفتم مگه داری پفک شمارش میکنی؟ هیچی بابا اخمی کرد گفت جدی میگی؟ گفتم باورت نمیشه از ماندانا بپرس گفت وای چرا؟ خندیدم گفتم نپرسکه یه شاهنامه جواب دارم! سارا گفت آره معلومه یه شاهنامه سوابق هم باید داشته باشی مکثی کردم گفتم آره ولی تقدیر هم خوب جوابم رو داد هیچ جا کم نیاورد همیشه تا ته بهم زد خودم حال کردم! ملیکا گفت حالا دنبال دوست دختر نمیگردی؟ گفتمچرا نگردم؟ یه آگهی دادم هرکس بتونه پاریس هیلتون رو واسم جور کنه بهش یه دستگاه خر صفر کیلومتر میدم سارا گفت وای چه سخاوتمند ملیکا خندید گفت جدی میگم دنبال دوست دختر نمیگردی؟ گفتم نه سارا خندید گفت کی اینو تحمل میکنه؟ ملیکا گفت یه روز خود پاریس هیلتون هم به دام میندازه! از جام پاشدم ملیکا گفت کجا؟ تازه داریمبه حرف میاریمت لبخندی زدم گفتمهستم یکم تو حیاط قدم میزنم.
چند دقیقه بعد اومدم سمت میز ملیکا گفت من میرم برای خودمون مشروب بیارم گفتم باشه.یه سیگار روشن کردم به سارا خیره شدم اونم به من نگاهمیکرد آروم گفتم چهرت واقعا گیراست لبخندی زد گفت ظاهرا شما خیلی جذاب تری خندیدم گفتم لطف داری. سیگارم رو میکشیدم سارا گفت ظاهرا ملیکا ازت خیلی خوشش اومده سرم رو تکون دادم گفتم منم از خیلی ها خوشم میاد گفت یعنی نمیخوایی بهش نزدیک تر شی؟ گفتم خب نه هم بخاطر خودم هم بخاطر اون امشبم اگه اومدم بخاطر ماندانا و سعید بود وگرنه از اولش هم مخالف بودم مکثی کرد گفت از دیدن من تعجب کردی نه؟ خندیدم گفتم از تعجب یه چیز اونور تر اگه میدونستم امکان نداشت بیام خندید گفت انقدر از من بدت میاد؟ گفتم اولش نه وگرنه شمارت رو نمیگرفتم ولی بعد از تلفن اون شب آره حالم ازت بهم میخوره! سرش رو تکون داد گفت چرا؟ گفتم واسه اینکه کسی تاحالا با من اینجوری صحبت نکرده بود در ضمن خودت شماره دادی مگهمن دادم؟ خندید گفت چی بگم! گفتم هیچی نگی بهتره همون موقع ملیکا با 2تا لیوان مشروباومد یکی رو داد به سارا یکی هم جلوی خودش گذاشت گفت سعید چقدر شلوغ کرده هی دخترا رو میخندونه ماندانا هم چشم غره میره خندیدم گفتم عادت دارن جدی نگیر ملیکا بهم نگاهی کرد گفت چقدر ساکتی؟ گفتم نمیدونم یکمی بی حالم یه چشمک زد یکم از مشروبش رو خورد بعد آورد جلو دهن من گفت بخور بهتر میشی گفتم نه گفت حالا یه ذره که ایرادی نداره بعد لبه لیوان رو چسبوند به لب من کج کرد منم یکمی خوردم برد عقب گفت حالا بهتر شد خندیدم گفتم حکم واجب بود گفت آره سارا هم یکم مشروبش رو خورد گفت بچه ها من دیگه باید برم ملیکا گفت ای بابا کجا؟ سارا گفت کاری دارم باید انجام بدم بعد پاشد با ملیکا صحبت میکرد احساس کردم دروغ میگه بخاطر حرفهای من پکر شده یواش خندیدم گفتم حقته! سارا گفت دست همگی درد نکنه از بقیه هم خداحافظی کن ملیکا خندید گفت حتما سارا اومد طرف من یه نگاه معنی دار کرد گفت خوش گذشت منم یه نیش خند زدم گفتم خوشحال شدم بعد باهم دست دادیم با ملیکا رفتن سمت در خروجی.سعید اس ام اس زد نوشته بود جای منم بزن! داشتم میخندیدم ملیکا زد روی شونم گفت تنهایی به چی میخندی؟ گفتم هیچی سعید جک فرستاده بود ملیکا نشست کنارم مشروبشرو تا آخر خورد دستش رو گذاشت روی پام گفت میشه بهت تکیه بدم؟ فکر کنم تو مشروب زیاده روی کردم گفتم راحت باش اونم سرش رو به شونم تکیه داد منم ساکت بودم یه سیگار روشن کردم ملیکا گفت ارا یه چیزی میخوام بهت بگم نمیتونم (فهمیدم منظورش چیه) گفتم ببین تو الان زیاده روی کردی حواست نیست چی میگی باشه بعدا خندید گفت نه حواسم هست فقط روم نمیشه بگم (تو دلم گفتم سعید خدا لعنتت کنه منو کشوندی اینجا) شاید خودش
نمیفهمید چی میگفت چون واقعا مست بود ولی مطمئنم از قبل ذهنیت داشت سارا هم گفته بود ملیکا ازت خوشش اومده... جوابی ندادم سیگارم رو میکشیدم ملیکا گفت ارا چرا ساکتی میدونم که متوجه منظور من شدی مکثی کردم گفتم چی باید بگم؟ خندید گفت از من میپرسی؟ گفتم باشه واسه بعد تو الان مستی منم زیاد حوصله ندارم باشه؟گفت باشه بعد دستش رو کشید روی لبم چیزی نگفتم یکم بهم ریخته بودم نمیدونستم چیکار کنم واقعا گیج بودم گفت پاشو بیا بعد بلند شد رفت حیاط خلوت پشت خونه منم پشت سرش رفتم تکیهداد به دیوار معلوم بود واقعا مستهرفتم جلوش واسادم خودم 2دل بودم که چیکار کنم بهش گفتم ملیکا اینجا کسی میاد میبینه بد میشه خندید گفت نگران نباش کسی نمیاد مکثی کردم هنوز 2دل بودم خندید گفت من باید نازکنم نه تو بعد سرم رو کشید سمت خودش لباش رو گذاشت روی لبام لباش رو محکم روی لبام فشار میداد دستش بالای سرم بود کش موهام رو چنگ زده بود میکشید سمت خودش منم دستام رو گذاشتم روی سینه هاش آروم میمالیدم سرعت دستام رو بیشتر کردم اونم محکم تر فشارممیداد دستم رو بردم زیر تاپش بهسینه هاش رسوندم آروم میمالیدم ازش جدا شدم تاپش رو زدم بالا سوتین قرمز زیرش بسته بود دیگه فرصت برای شلوغ کاری نبود تکیه داد به دیوار سرم رو بردم پایین از روی سوتینش سینههاش رو میخوردم اونم دستش روی سرم بود سرعت لبام بیشتر شد تند تند نفس میزد میگفت بازم بیشتر منم همینکاروکردم همینطور که با سرعت سینه هاش رو از روی سوتینش میخوردم یه دستم رو از روی شلوار جینش گذاشتم روی باسنش آروم میمالیدم یکم بعد دوباره لبام رو گذاشتم روی لباش دستم رو گذاشتم وسط پاهاش آروم و با نظم میمالیدم اونم با دستاش سرم رو فشار میداد انگشتم رو از روی شلوار جینش گذاشتم روی کسش فشار دادم خندید گفت بجنب فرصت نیست چیزی نگفتم دکمه های شلوارش رو باز کردم دستم رو بردم توشاز روی شرتش کسش رو میمالیدملبام هم روی لباش بود دستم رو بردم توی شرتش انگشتم رو گذاشتم جلوی سوراخش آروم مالیدم یه نفس عمیق کشید گفت لبات رو بیار جلو منم همینکارو کردم زبونش رو در آوردکشید روی لبام و دورش بعدم زبونش رو فرو کرد تو دهنم داخللبام رو لمس میکرد احساس کردم دستم خیس شده متوجه شدم به اندازه کافی تحریک شدهشلوارش رو تا روی زانوش کشیدم پایین شرتش هم همینطور دستم رو کشیدم روی کسش انگشتم رو فرو کردم توش چیزی نمیگفت فقط آروم نفس میزد انگشتم خیس بود تو حالت مستی گفت بیارش بالا منم آوردم بالا انگشتم رو تو دهنش فرو کرد خندید چیزی بهش نگفتممیدونستم واقعا مسته برش گردوندم به پشت دستاش رو زد به دیوار تا جایی که تونست خم شد دستم رو کشیدم روی سوراخ باسنش خندید گفت اون نه برو پایین تر! گفتم ساکت انگشتم رو بردم پایین روی سوارخ کسش آروم باهاش بازی میکردم گفت ارا بجنب مردم گفتم صبر کن سریع کمربندم رو باز کردم شرتو شلوارم رو تا نزدیک زانوم دادم پایین کیرم رو گذاشتم جلوی کسش یکم کشیدم که تحریک شم اونم بلند گفت بجنب مردم! گفتم ساکت یکم دیگه مالیدم بعد کیرم رو یکم کردم توش ولی فرو نمیکردم نگه داشته بودم بلند گفت اذیت نکن جیغ میزنما خندم گرفت ولی چیزی نگفتم آروم تا نصف فرو کردم یه نفس عمیق کشید منم با قدرت تا تهش فرو کردم یه جیغ کشید گفتم مرض حتما باید دستم رو بزارم جلوی دهنت؟ خندیدگفت تو مثل آدم بکن چیزی نگفتم آروم شروع کردم به تلمبه زدن اونم نفس نفس میزد ولی جرات نداشت جیک بزنه سرعتم رو بیشتر کردم با قدرت تلمبه میزدم اونم اصلا تو حال خودش نبود احساس کردم آبم دارهمیاد کشیدم بیرون دستم رو گذاشتم روی سوراخ باسنش باهاش بازی میکردم گفت ارا اونجانه گفتم ساکت باش آروم باهاش بازی میکردم اونم دیگه هیچی نمیگفت یکم گذشت از ترشحات جلوش کشیدم روی سوراخ پشتش همون موقع یه صدایی از پشت دیوار اومد گفتم همینجا باش شلوارم رو کشیدم بالا رفتم کنار دیوار آروم میرفتم جلو ملیکا مست بود زیاد حالیش نمیشد چه خبره گفت کجا اشاره کردم ساکت یواشکی پشت دیوار رو دید زدم هیچکس نبود گفتم لعنتی مطمئنم یکی اینجا بوده ما اینکارا رو قدیمی کردیم سرم رو تکون دادم رفتم سمت ملیکا دوباره دستم رو گذاشتم رویسوراخ باسنش یکم لزجش کردم شلوارم رو دادم پایین سرش رو گذاشتم جلوی سوراخشیکم فرو کردم تو بلند گفت وایگفتم مرض میخوایی بدی مثل آدم بده گفت خب درد میاد گفتم ساکتباش یهو دستم رو گذاشتم جلو دهنش تا ته فرو کردم! احساس کردم میخواد منفجر شه ولی دست من نمیذاشت یکم گذشت ولش کردم با ناله گفت ارا لعنت به تو مستی از سرم پرید این چه کاری بود آروم موهاش رو ناز کردم گفتم ببخشید وقت کمه زدم روی باسنش شروع کردم به تلمبه زدن اونم هی میگفت ارا دارم میمیرم تمومش کن منم فقط با سرعت به کارم ادامه میدادم موقع تلمبه زدن همش حواسم به دیوار بود واقعا احساس میکردم یکی داره ما رو نگاه میکنه همونموقع داشتم ارضا میشدم یکم دیگه با سرعت تلمبه زدم کشیدم بیرون آبم رو ریختم روی دیوار! ملیکا خندید گفت دیوونه گفتم چیکار کنم دوست داشتی بدم دهنت تا ته بخوریش؟ گفت وایی نه! خندیدم دستم رو بردم روی کسش یه انگشتم رو فرو کردم جلوش یه انگشت هم کردم توی سوراخ پشتش با سرعت بازی میکردم لرزید گفت ارا اومدم منم سرعتم رو بیشتر کردم ارضا شد آبش اومد از وسط پاش داشت میریخت سمت ران پاهاش گفتم ای وای سریع از شلوارم یه دستمال در آوردم وسط پاهاش رو تمیز کردم اون خندید گفتم مرض کامل که تمیزش کردم برگشت سمت من لباش رو گذاشت روی لبام دستم رو برد پایین روی کسش خودش روش تکون میداد سرم رو بردم عقب گفتم بریم دیر شد همه فهمیدن خندید گفت فدای سرت دوستت دارم دلم میخوادبهت بدم! گفتم ولم کن بابا
مستی نمیفهمی چی میگی میگنبا آدم مست سکس نکن همینه خندید زبونش رو در آورد کشید روی لبام گفتم حتما شرت و شلوارت هم من مرتب کنم؟ خندید گفت زحمتش رو بکش یکم سرم رو تکون دادم به خودم گفتم تا تو باشی دیگه با آدم مست سکس نکنی شرت و شلوارش رو مرتب کردم بعدم مال خودم رو مرتب کردم دستاش رو انداخت دور گردنمدوباره با زبونش لبام رو لیس زد گفتم ولم کن دیر شد آبرو برامون نموند دستم رو گرفت گفت بریم چیزی نگفتم تا جلوی در ورودی رفتم یکم نگاش کردم گفتم راحت باش؟ گفت هستم گفتم بابا دستم رو ول کن دیوونه شدی؟ خندید گفت نه گفتم ببین تو الان مستی حالیت نیست خب؟ پس به حرف من گوش کن تو برو تو من 5 دقیقه دیگه میام خندیدروی لبام رو بوس کرد گفت چشماشاره کردم گفتم برو دیگه یه چشمک زد گفت ارا با تمام خشونتش ولی عالی بود مرسی یه نفس عمیق کشیدم گفتم برو تو تا خشونت رو بهت نشون ندادم خندید گفت بد اخلاق بعد رفت توی خونه منم بیرون واسادمیه سیگار روشن کردم که تابلو نشه همون موقع در باز شد برگشتم بهش فحش بدم دیدم سعید واساده هرهر میخنده! گفتم کیر پسرم به چی میخندی اعصابمخورده اومد سمتم گفت کمرت درد نکنه گفتم ولم کن حوصله ندارم دستم رو گرفت گفت حال داد نه؟ ظاهرش که خیلی جیگره توش رو نمیدونم! گفتم سعید بیخیال شو داشتیم با سارا و ملیکا صحبت میکردیم گفت صحبت؟ گفتم نه کس شعر میگفتیم خوبه؟ خندید گفت پس سارا کو؟ گفتم خیلی وقته رفته گفت پس با ملیکا صحبت به جای بالا کشید گفتم تو داشتی نگاه میکردی نه؟ با تعجب گفت نه به جون تو گفتم خر تویی و عمت مثل مرد اعتراف کن گفت احمق اگه من اونجا بودم که باهات این حرفا رو نداشتم بهت اشاره میکردم هوامو داشته باشی منم واضح تر ببینم! حالا مطمئنی کسی اونجا بود؟ یه کام از سیگارم گرفتم گفتم آره بابا مگه بچه ام؟ پشه از 100 متری منو نگاه کنه میفهمم.گفتاصلا دید که دید به تخمت که دید مگه چیه؟ نوش جانت میخواستی همچین بکنی جیغش بره آسمون یارو ابهتت رو ببینه گفتم سعید حرفی میزنیا کسی بفهمه میدونی چقدر برام بده؟ خندید گفت همه سر جاشون بودن ماندانا میخواست بیاد دنبال ملیکا میدونستم مشغولی نذاشتم بیاد فکرش رو نکن همش توهمه!

A.Pasor13
عکس های A.Pasor13
آف لاین
عضو از: 21. مهر 1391 - 11:58
پست ها: 880

غريزه_قسمت پنجم

ساعت 10 شب بود از همه خداحافظی کردم اومدم بیرون ملیکا اومد دستم رو گرفت یه دونه بوسم کرد گفت مرسی بعدابهت زنگ میزنم واسه اون قضیه صحبت میکنیم باشه؟ گفتم باشهمنتظرتم همون موقع ماندانا و سعید هم اومدن
خداحافظی کردیم رفتیم سمت ماشین سعید گفتم ای لعنتی حواسمون نبود سعید گفت آره کیرم توش! ماندانا زد رو پاش گفت بی ادب زشته درست صحبت کن حالا چی شده؟ گفتم ماشین سعید کوپه 2 نفرست یکی مون جا نمیشه ماندانا گفت خب 2نفری میشینیم رو صندلی مکثی کردم گفتم ببین من یکم فکرم خرابه از خدامه یکم قدم بزنم تو با سعید برین من قدم میزنم بعد تاکسی میگیرم میرم خونه سعید گفت نه بابا باهم بشینین اصلا سختته سوئیچ رو بگیر تو با ماندانا برین من خودم میام لبخندی زدم گفتم قربون معرفتت برم داداش گلم ولی من تعارف ندارم شما برین من میخوام قدم بزنم بعدم با تاکسی میرم خونه ماندانا گفت باشه هرجور راحتی سعید اومد پیشم گفت چیزی شده؟ خندیدم گفتم نه بابا میخوام قدم بزنم خیلی وقته قدم نزدم بعدم با تاکسی میرم خونه نگران نباش یه چشمک زد گفت میخوامت خندیدم گفتم من بیشتر بدرود!
10 دقیقه ای قدم زدم فکرم مشغول سارا بود نمیدونستم چیکار کنم یه سیگار روشن کردم یکمی رفتم جلو با تردید موبایلم رو در آوردم 2دل بودم ولیگفتم هرچی بادا باد زنگ میزنم بهش...
سلام چطوری؟
- ممنون خوبم تو خوبی؟
بد نیستم.کاری که نداری؟ مثل اونشب هرچی بد صحبت کنی!
- (خندید) نه
کجایی؟
- بیرون
میتونی بیایی دنبالم؟
- چیزی شده؟
نه فقط داشتم قدم میزدم یاد توافتادم گفتم ببینمت بد نیست
- باشه مشکلی نداره
مرسی پس بیا 4 تا خیابون پایین تر از خونه ملیکا اینا...
صحبتمون که تموم شد تلفن روقطع کردم ولی هنوز به کار خودمشک داشتم یعنی کارم درست بود؟ یا باید غرورم رو انتخاب میکردم یا سارا ولی حالا که زنگ زده بودم منتظر موندم بیاد.10 دقیقه بعد رنجرور سفید جلوم واساد شیشه دودیش رو داد پایین گفت بیا بالا لبخندی زدم نشستمتوی ماشین حرکت کردیم...
بین ما فقط سکوت بود یکم بعد به سارا گفتم نظرت در مورد من چیه؟ مکثی کرد گفت پر رو - زبون دراز - دروغ گو - بی احساس خندیدم گفتم همش همین؟ گفت آره گفتم میخوایی چند تا فحش دست اول یادت بدم بهم بگی؟ گفت ممنون بلدم نیاز بود میگم یکمی گذشت گفتم خب حالا من نظرم رو نگفتم نمیپرسی؟ گفت نه اصلا گفتم پس باید بگم که تو یه دختر لوس - پر ادعا - غیر قابل تحمل و مغرور هستی خندید گفت اینم از پرروییت مکثی کردم گفتم خب حالا به نظرت بهم میخوریم؟ مکثی کرد گفت نمیدونم نظر خودت چیه؟ گفتم بهنظرم میتونم تحملت کنم نیشخندی زد گفت منم میتونم به چشم ترحم تحملت کنم خندیدم گفتم چه خوب پس میتونیم یه ارتباط رو شروع کنیم گفت احتمالا!یکمی به بیرون خیره شدم به آسمون شب که مثل دل من سیاه بود آسمون حد اقل پر از ستاره بود ولی دل من جز حسرت ودرد کوفت هم نداشت سارا گفت همیشه انقدر فکر میکنی؟ در حالی که به بیرون خیره بودم لبخندی زدم گفتم خیلی بیشتر از همیشه...
ساعت 11 دبی مارینا جلوی برج خونمون پیاده شدم گفتم بفرمایین؟ خندید گفت هنوز زوده به دام بیافتم! گفتم مگه عنکبوتم؟لبخندی زد گفت شاید بدتر! زدم زیرخنده گفتم ارتباطی که با کنایه و این حرفا شروع شه آخرش چی میخواد بشه مکثی کرد گفت یا عاشقت میشم یا بهت خیانت میکنم سرم رو تکون دادم گفتم هرکاری دوس داری بکن! شب بخیر رفتم بالا. قبل از خواب تو آینهاتاقم به خودم خیره شده بودم باخودم زمزمه میکردم...
رو میکنم به آینه رو به خودم داد میزنم - ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم
رو میکنم به آینه من جای آینه میشکنم - رو به خودم داد میزنم این آینه است یا که منم...
******
فردا غروبش ویلا سعید اینا با سعید نشسته بودیم موبایلم زنگ خورد در کمال ناباوری شماره ملیکا افتاده بود گفتم وای بیچاره شدم چیکار کنم؟ سعید خندید گفت با دختر مردم سرپا تو حیاط خونشون اونم وقتی مسته پاتیل بود فوق برنامه میزاری حالا اینم دنبالش! گفتم خفه شو بابا بعد تلفن رو جواب دادم...
سلام چطوری؟
- سلام ارا خوبم تو خوبی؟
بد نیستم نفسی میاد چه خبر؟
- سلامتی میگم کجایی؟
ویلا سعید اینا
- ارا میشه ببینمت؟ واسه صحبت دیروز کارت دارم
(زدم تو سرم) آره چرا که نه کیو کجا ببینمت؟
- 1 ساعت دیگه بیا خونه ما مامانم اینا نیستن راحت میتونیم صحبت کنیم
باشه حتما فعلا بای
- خداحافظ
زدم تو سرم گفتم سعید بدبخت شدم حالا چیکار کنم؟ سعید خندید گفت بهش بگو دوست دختر داری گفتم خفه شو اولا میدونه ندارم دوما هر بهونه ای بگیرم بازم نمیشه دیروز دختره رو کله پاش کردم از عقب و جلو! الان برم بگم نه؟ گفت ارا خیلی خری اگه میخواستی بگی نه حد اقل سکس نمیکردی گفتم اینو خودمم میدونم حالا چه غلطی بکنم؟ اون الان فکر میکنه من میرم اونجا باهاش شرط و شروط بزارم اونم یکم ناز کنه برام نه اینکه بگم نه! خندید گفت به پای هم پیر شین گفتم گم شو بابا بعد از جام بلند شدم رفتم سمت در سعید داد زد حالا زوده کجا میری؟ گفتم ولم کناعصاب ندارم از اونجا زدم بیرون سوار ماشینم شدم محکم زدم رو فرمون گفتم Fuck Fuck Fuck تو آینه به خودم نگاه کردم گفتم بمیری مرگ بگیری درد بی درمون بگیری حالا چه غلطی بکنم؟ به کیرم نگاه کردم گفتم همش تقصیر توئه همین الان میرم میبرمت راحت شم از دستت یهو زدم رو بیضه هام مردم از درد داد زدم آی! دستم وسط پام بود سرم رو فرمون نمیدونستم از درد داد بزنم یا از خشم.
1 ساعت بعد جلو خونه ملیکا اینا بودم در رو باز کرد رفتم تو تا منودید اومد بغلم روی لبم رو بوسید گفت بریم تو لبخندی زدم گفتم مرسی همینجا توی حیاط خوبه روی همون صندلی که دیروز نشسته بودم نسشتم اونم رو به روم بود اعصابم خورد بود واقعا بهم ریخته بودم یه سیگار روشنکردم ملیکا دستم رو بوس کرد گفت چرا نارحتی؟ گفتم چیزی نیست یکم بهم ریخته ام با نارحتی گفت خدا نکنه منم نارحت میشم ها (تو دلم به خودم فحش دادم گفتم خبر نداریی جواب این همه محبت رو چطوری میخوام بهت بدم) یه کام از سیگارم گرفتم سرم رو تکون دادم گفتم دوستم داری؟ خندید گفت احساس میکنم! تو چی؟ جوابی ندادم سیگارم رو میکشیدم خندید گفت خجالت میکشی؟ لبخندی زدم گفتم نه اخمی کرد گفت پس چی؟ گفتم ببین ملیکا مشکل اصلا تو یا هرکس دیگه ای نیست مشکل خود منم خندید گفت ترسیدم بابا خودت چته؟ گفتم ببین من خاطراتزیادی از این چیزا دارم که متاسفانه بیشترش هم تلخ بوده واسه همینمن با یه ارتباط عاطفی دیگه موافق نیستم اخمی کرد گفت ارا از چی میترسی؟باور کن من دوستت دارم سرم رو انداختم پایینسیگارم رو میکشیدم گفتم مشکلمنم باور کن نمیتونم شایدم همیشه مشکل من بودم که آخرش بد شد نمیدونم دستم رو گرفت گفت ارا تو هرجوری که باشی بازم میگم دوستت دارم پایهمه چیزش هم هستم سرم پایینبود آروم گفتم ملیکا حیف تو با این همه محبتت که بخوایی واسه من حرومش کنی سرم رو با دستش آورد بالا گفت تو چشام نگاه کن منم همین کار رو کردم گفت ببین تو هر جوری که باشیبازم دوستت دارم تا جایی هم که بتونم نمیذارم بقول خودت مثل همیشه همه چیز بهم بریزه بهت قول شرف میدم ولی اگه صحبت سر کسی دیگست بحث فرق داره حالا کدمشه؟ تو چشاشخیره بودم گفتم هر 2تاش.لبخندی زد گفت اگه من روبه اون ترجیح میدی من مشکل اول رو حل میکنم ولی اگه انتخابت اونه برات آرزوی خوشبختی میکنم اشک تو چشام جمع شده بود گفتم خوشبخت باشی بعد سرم رو انداختم پایین احساس کردم از داخل شکست خورد شد به صورتش نگاه کردم اشکاش میومد بی صدا از جام پاشدم رفتم سمت در که برم گفت ارا؟ گفتم جانم؟ گفت بابات دیروز ممنون من در مورد تو فکر بدینمیکنم چون خیلی خوبی خیلی هم دوستت دارم ولی حالا که کسی دیگه رو ترجیح میدی برو به سلامت مکثی کردم گفتم من خوبنیستم از من بد تر خودمم با سرعت رفتم سمت در از خونه ملیکا اینا اومدم بیرون رفتم سمت ماشینم. تو راه احساس میکردم از خودم خجالت میکشم خیلی نارحت بودم چون دل یه دختر که انقدر بهم لطف داشت رو اینجوری شکسته بودم واقعا داغون بودم رفتم سمت دریا از ماشین پیاده شدم یه سیگار روشن کردم اشک تو چشام جمع شده بود آروم رفتم یه گوشه نشستم به دریا خیره شدم هوا داشت تاریک میشد غروب خورشید رو دیدم دلم بیشتر از همیشه گرفتاشکام رو پاک کردم گفتم لعنت به تو امروز رو یادت باشه فردات هم میاد میبینی. تو سارا رو به ملیکا ترجیح دادی میدونی چرا؟ فقط بخاطر یه غریزه. تو دل ملیکا رو شکستی و سارا رو انتخاب کردی چون احساس میکنی شهوتت نسبت به سارا بیشتر تحریک میشه...من با این همه تجربه تلخ مسلما فرق دوست داشتن تو خالی و واقعی رو متوجه میشدم.وقتی تو چشای ملیکا خیره شدم علاقه و صداقت موج میزد.ملیکا یه دختر واقعا زیبا بود که باطنش هم مثل ظاهرش قشنگ بود ولی من بی دلیل دلش رو شکستم.خودم از کار خودم نارحت بودم ولی یه غریزه بهم میگفت خوبش کردی حالا میریم سراغ سارا با اون چهره خاص و عجیب اون غریزه هم چیزی نبود جز غریزه شهوت.
نیم ساعت بعد از جام پاشدم به آسمون که شب شده بود نگاه کردم گفتم دست رد به سینه یه دختر خوب و مهربون که این همه دوستت داشت زدی فقط به خاطر سارا حالا ببینم اون سارا چه گلی به سرت میزنه واقعا میتونه مهر و محبت ملیکا رو برات جایگزین کنه؟ میتونه مثل اون از ته دلش دوستت داشته باشه؟ میشه صداقت رو از چشاش خوند؟ سرم رو تکون دادم گفتم امیدوارم اشتباه نکرده باشم و سارا بتونههمه اینا رو بهم بده حرکت کردم سمت ماشینم ولی از کرده خودم واقعا ناراحت بودم نه بخاطر سارا یا هرچیزی فقط واسهاینکه بی دلیل بخاطر یه غریزه دل اون دختر مهربون رو شکسته بودم واقعا از خودم بدم اومده بود همینجوری میرفتم سمت ماشینم با خودم زمزمه میکردم...
دنیا کوچیکتر از اونه که ما تصور میکنیم - فقط با یک عکس بزرگ چشمامون رو پر میکنیم
به روز ما چی اومده من و تو خیلی کم شدیم - پاییز چقدر سنگینی داشت که مثل صاقه خم شدیم...
آخر شب روی تختم دراز کشیده بودم میخواستم بخوابم صدای اس ام اس اومد گفتم سعید دست بردار میخوام بخوابم موبایلم رو برداشتم بازش کردم شماره سارا بود نوشته بود "خوب بخوابی" یه لبخندی زدم رفتم خوابیدم.
فردا غروبش خونه نشسته بودم باز یکی پاشنه در رو از جا کنده بود فهمدیم باید سعید باشه! دررو باز کردم سعید پرید تو ماندانا پشت سرش داد زد یواش وحشی.با سعید و ماندانا نشسته بودیم سعید گفت خب چیکار کردی؟ یکم چپ چپ نگاش کردم سعید گفت چرا اینجوری نگاه میکنی؟ خب بگو دیگه گفتمهیچی ولش کن سعید خندید گفتای نامرد ماندانا گفت شما چی میگین؟ گفتم هیچی این باز قاطی کرده چرت و پرت میگه ماندانا به سعید گفت باز زبونت میخاره؟ گازش میگیرم ها سعید دستش رو گذاشت جلوی دهنش اشاره کرد نه! گفتم بچه شام بریم بیرون پایه هستین؟ سعید آروم دستش رو برداشت گفت بریم دلم گرفت انقدر جیگر ندیدم ماندانا پرید روش گفت دهنت رو باز کن پاشدم به بدبختی جدا شون کردم گفتم مهمون هم داریم سعید گفت کیه؟ گفتم سارا!
ماندانا یجوری نگام کرد گفت ارا من از این خوشم نمیاد سعید گفت ولی من خیلی خوشم میاد تیکه خیلی مخوفیه ماندانا گفت غلط کردی یه تار مو ملیکا رو باکل سارا عوض نمیکنم داد زدم سعید؟ باز گوش کشی کردی؟ سعید با وحشت نگام کرد گفت به خدا تهدیدم کرد زبونم رو گاز میگیره! یه نفس عمیق کشیدم به ماندانا نگاه کردم ماندانا گفت اینجوری نگام نکن من باید چپ چپ نگات کنم آقای از خود راضیه بی عقل بعدا میفهمی ملیکا چه دختر گلی بود از دستش دادی حالا برو پیش همون سارا جون گفتم ماندانا ول کن خودم به اندازه کافی ناراحتم سعید خندید گفت بمیرم برات از ملیکا که چیزی به ما نرسید از سارا یکم بده بزنیم ماندانا گفت سعید خفه شو بحث جدیه منم گفتم یواش بابا چراشلوغش میکنی الکی؟ چیزی نشده که اینجوری میگی ماندانا زد رو پام گفت ارا چیزی نشده؟ تو با اون دختر خوابیدی حالا رفتی بهش گفتی نه با 1000 بهونه ازسرت بازش کردی دختر به اون گلی رو بخاطر اون بازیگر فیلم ترسناک بعد میگی چیزی نشده؟ گفتم قبول من اشتباه کردم همینجا اعلام میکنم اینبار از روی غریزه تصمیم گرفتم.
ساعت 7 شب بود زنگ زدم به سارا واسه ساعت 8 قرار گذاشتم رستوران البرز ساعت 7.50 دقیقه با سعید و ماندانا نشسته بودیم ماندانا چپ چپ نگام میکرد سعید هم آروم گفت دمت گرم به این میگن مرد حالا هر 2تا شون رو میزنی زمین بعدا عقده ای نمیشی! خندم گرفته بود ولی از ترس ماندانا جرات خندیدن نداشتم ساعت 8.5 دقیقه سارا با همون چهره عجیب و گیرا اومد مارو دید دست تکون داد نشست کنار من سعید و ماندانا باهاش دست دادن سعید گفت ببخشید خانم میشه بهم امضا بدین سارا با تعجب نگاش کرد سعید گفت مگه شمار تو فیلم کلبه وحشت بازی نمیکردین؟ سارا خندید گفت آره خودم بودم ماندانا لبخند میزد ولی معلوم بود داره حرص میخوره از کار من و سعید تا آخر شام سعید هی تیکه میپروند به سارا میخندیدیم ماندانا هم حرص میخورد!
بعد از شام اومدیم بیرون یه سیگار روشن کردم سارا یه اشاره به من کرد یه سیگار هم به اون دادم سعید گفت ببخشید بچه ها ماندانا مهد کودکش دیر شده باید ببرمش الانه که خانم مربیش زنگ بزنه دعوام کنه سارا زد زیر خنده تو دلم گفتم سعید قبر خودت رو کندی! ماندانا مثل برق گرفته ها نگاش کرد گفت سعید بدو بریم که مهد کودکم دیر شد دست سعید رو گرفت گفتبجنب دیگه سعید سریع با من و سارا خداحافظی کرد ماندانا هم دست تکون داد گفت خوش بگذره بعد دست سعید رو کشید به زور بردش. به سارا نگاهی کردم گفتم خب؟ گفت خب؟ گفتم حالا من بیشتر تو رو تحمل کنم یا تو منو؟ لبخندی زد گفت فرقی نداره بهرحال یه بار من یه بار تو آخرش به یه جایی میرسه!
******

A.Pasor13
عکس های A.Pasor13
آف لاین
عضو از: 21. مهر 1391 - 11:58
پست ها: 880

غريزه قسمت ششم

10 روز گذشت من و سارا کم کم یخمون وا شده بود بیشتر بهم توجه میکردیم ولی ارتباطمون هنوز یه جور خاصی بود انگار 2 تا غریبه بودیم که بههم دیگه لطف میکردیم! نمیدونم چرا اینجوری بود شاید ایراد از سارا بود شایدم من ولی میدونستم این قضیه تمومی نداره و همیشه این حس بین هر2تامون میمونه.ساعت 6 غروب بود سارا زنگ زد گوشی رو برداشتم...
سلام
- سلام خوبی؟
مرسی ظاهرا تو که بهتری
- (خندید) آره میگم کجایی؟
خونه
- اگه بیکاری بیا اینجا منم تنهام
کجا؟ خونه شما؟
- آره میایی؟
(مکثی کردم) باشه تا یک ساعت دیگه میام
تلفن که تموم شد با خودم فکرکردم گفتم رفتن من به احتمال 90% آخرش معلومه به کجا میرسه! ولی خودمم هنوز گیج بودم که چقدر زود و عجیب این اتفاقها افتاد درست مثل یک فیلم.یک ساعت بعد جلوی خونه سارا اینا بودم خونشون تو یه برج بزرگ اطراف شهر بود رفتم بالا در بازبود رفتم تو نشستم سارا اومد قیافش جذاب تر از همیشه بود چهرش همون استایل همیشگی رو داشت یه آستین بلند مشکی تنش بود با یه شلوار مخمل مشکی اومد سمتم باهام دست داد هیکلش همونطور که حدس زده بودم کاملا مانکن بود نشست رو به روم ولی اون سردیهمیشگی بین ما بود شاید اگه یه غریبه جلوی من نشسته بود خیلی راحت تر بودم تا اون.لبخندی زدم گفتم همیشه انقدرسیاه پوشی؟ گفت بقول یک نفر از همیشه بیشتر (منظورش منبودم) خندیدم گفتم پس تو هم سیاه پوشی گفت آره یکمی به اطرافم نگاه کردم خونشون هم مثل خودش عجیب غریب بود! یجورایی سرد و بیروح بود آدم یخ میزد بیشتر تزئیناتش مشکی بود! گفتم کسی خونه نیست؟ لبخندی زد گفت نه رفتن مسافرت 10 روز دیگه میان دوباره به اطرافم خیره شدم گفت چیه؟ گفتمکلبه وحشت رو همینجا فیلم گرفتن نه؟ خندید گفت ما کلا به رنگ تیره مخصوصا مشکی علاقه داریم زندگیمون هم مثل خودمون سرد و بیروح تنظیم شده گفتم آره از استایلت معلومه خندید چیزی نگفت گفتم حالا کی میخواد تو رو تحمل کنه؟ گفت تو گفتم من غلط بکنم نظرم عوض شد خندید گفت دیر شده گفتم وای افتادیم به دام گفت مشروب میخوری گفتم نه ممنون بشین فعلا بزار یکم نگات کنم شاید تونستم تحملت کنم گفت منم همچنین!
یکم سکوت بین ما بود گفت خب تصمیمت چیه میتونیم همدیگه رو تحمل کنیم؟ خندیدم گفتم شوخی کردم اگه نمیتونستم که اینجا نبودم لبخندی زد گفت خب جاهای دیگه چطور؟ گفتم مثلا؟ چشاش رو تنگ کرد گفت جاهای خودمونی تر گفتم خب اونجا رو تو باید تحملم کنی چون به پای من نمیرسی! گفت مطمئنی؟ گفتم آره شک نکن خندید گفت باشه. نیم ساعتی مثلهمیشه به سردی صحبت میکردیم احساس میکردم یجوری شدم من خودم یه آدم سرد و بیروح بودم اونم بد تر از من مسلما نمیتونستیم همیدگه رو خنثی و ارضا کنیم واسه همین یه جورایی زجر آور بود برام.به چهرش خیره شدم گفتم سادیسم هستی نه؟ مکثی کرد گفت تو چطور؟ یکمی نگاش کردم گفتم آره یکم خندید گفت منم یکم بیشتر (توی دلم گفتم چی میخواد بشه!) پاشدم رفتم پنجره رو باز کردم به بیرون خیره شدم یه سیگار روشن کردم اومدپشتم خودش رو چسبوند بهم سیگار رو از دستم گرفت چند تا پک به سیگار زد دوباره داد بهم منم به سیگارم ادامه دادم سرش رو گذاشت پشت شونم دستاش رو دور سینم حلقه کرد منم بی توجه به اون سیگارم رو میکشیدم و به بیرون خیره بودم پشت گردنم رو بوس کرد خودش رو بهم فشار داد بازم بی توجه بودم آروم کنار گوشم گفت چقدر آرامش میدی به آدم نیشخندی زدم گفتم کوزه گر تو کوزه شکسته آب میخوره خندید لباش رو گذاشت روی گردنم لمس میکرد و آروم کمرم رو میمالید سیگارم تموم شده بودطبق معمول با تخصص در پرتاب ته سیگار زدم تهش یه چرخش حرفه ای کرد رفت پایین!برگشتم سمتش سرش رو گذاشت روی شونم دستاش دور کمرم حلقه بود سرش رو بوس کردم آروم گفت امیدوارم بعد از سکس یخ بین ما آب بشه از این ارتباط سرد و بیروح خلاص شیم چون خودم حالم بهم میخوره گفتم فکر نمیکنم فرقی کنه چون 2تاآدم سرد و بیروح با حالت سادیسم بعید میدونم با هم بسازن خندید گفت با هم مسازیم یکمی نگاش کردم سرم رو کشید سمت خودش بهش خیره شدم سردی توی چشاش موج میزد لبام رو گذاشتم روی لباش محکم فشار دادم...
دستم رو کشید منو برد سمت اتاقش یه اتاق تاریک که رنگ دیوارش تیره بود تمام وسایل و تزئینات هم تیره بودن یه لحظه احساس کردم از لحاظ روحی ارضا شدم واقعا از اون تاریکی و تیرگی لذت بردم لبخند رضایت روی لبم بود حس سادیسم بیشتر تحریکم میکرد غریزه شهوت تو وجودم داد میزد خشم از همه چشام میریخت بیرون.احساس میکردم اونم دقیقا همین حالت ها رو داشت استریو اقاقش رو روشن کرد صدا رو زیاد کرد Metallica از ته وجود فریاد میزدن...
Die, die, die my darling
Don’t utter a single word
Die, die, die my darling
Just shut your pretty eyes
I’ll be seeing you again
Yeah, I’ll be seeing you, in hell
بی اختیار زدم زیر خنده اونم یه نگاهی بهم کرد خندید محکم هولم داد روی تخت افتادم به پشت ولی اصلا حواسم به خودم نبود بخاطر تاریکی و تیرگی شدید محیط حس سادیسمم بیدار شده بود و کاملا فکر خسته و روح بیمار منو تحریک کرده بود یجورایی وحشی شده بودم فریاد Die Die Die My Darling جوری تو مغزم اثر گذاشت که حس بیمار درونم کاملا بیدار شد همینطوری که دراز کشیده بودم اومد روی سینم نشست خندید لباش رو
گذاشت روی لبام با تمام قدرت لب همدیگه رو میخوردیم یکم بعدسرش رو ازم جدا کرد دکمه های پیرهن مشکی منو باز کرد خندید گفت تو که از من مریض تری گفتم ظاهرم رو نگه میدارم نمیخوام کسی بفهمه درون من چیه بلند خندید گفت درست مثل خون آشام! خندیدم گفتم اتفاقا خون میبینم وحشی میشم گاهی هم خون میخورم اون فقط میخندید گفت مثل همیشه آخرشی! پیرهنم و شلوارم رو در آورد رفت عقب یه اخمی کرد آستین بلندش رو در آورد یه سوتین مشکی رنگ زیرش بود گفتم یکی دیگه به نفع تو بالا تنم روی تخت بود پاهام روی زمین اومد سمت من نشست جلوی پام لباش رو از رویشرت کشید به کیرم با دستاش به سینم چنگ میزد شرتم رو در آورد همون موقع آهنگ عوض شد آهنگ Wolf shade از Moonspell باصدای بلند پیچید توی اتاق (متال سنگین میخونه) لبخند رضایت رویلبام بود با خشم نگاه میکردم سرش رو برد جلو لباش رو به داخل جمع کرد کیرم رو گذاشت توی دهنش با سرعت میخورد صدای آهنگ تو مغزم میپیچید لبایاون با سرعت روی کیرم جا به جامیشدن بی دلیل زدم زیر خنده جنون و سادیسم وجودم رو پر کرده بود اونم همینطوری که کیرم رو میخورد با قدرت به پاهام چنگ میزد درد نداشتم که هیچ کلی هم لذت میبردم یهو Moonspell وسط آهنگ داد زد FREE آهنگ قطع شد سارا هم از حرکت واساد کیرم رو در آورد آروم با دستش میمالید یکم بعد آهنگ دوباره شروع کرد به کوبیدن و فریاد زدن سارا گذاشت تو دهنشبا سرعت میخورد احساس کردم دارم ارضا میشم ولی حرفی نزدم تنم لرزید بلند خندیدم ارضا شدم آبم با فشار خالی شد توی دهنش یکمی مکث کرد همش رو خورد اومد بالا بهم خیره شد زد زیر خنده منم بی دلیل با اون خندیدم پاشدم کنارش واسادم پرید تو بقلم بلندش کردم رفتم عقب به دیوار تکیه دادم لباش روی لبام دستاش دور گردنم حلقه بود دستای منم زیر پاهاش بود نگهش داشته بودم با قدرت لبام رو میخورد سرش رو برد عقبیکم خودش رو کشید بالا لبام رو گذاشتم روی سینه هاش از روی سوتینش آروم لمسشون میکردم یکم بعد گذاشتمش پایین سوتینش رو باز کردم بدنش هم مثل خودش واقعا جذاب بود خیلی هم سفید بود سینه هاش گرد و اندازه بود با نوک برجسته قهوه ای واقها خوشگل بودن لبام رو گذاشتم روی سینه هاش با قدرت لمسشون میکردم اون خیلی سخت تر از من نشون میدادگفت با من بازی نکن محکم ترو تند تر منم همین کارو کردم گفت بهتر شد لبای خودم خسته شده بود ولی به روی خودم نمیاوردم با قدرت سینه هاش رو میخوردم سرم رو آوردم بالا با خشم نگاش کردم محکم هولش دادم عقب پرت شد رو تخت خندید چیزی نگفتم رفتم جلو دکمه شلوارش رو باز کردم با سرعت کشیدم پایین بعدم شرتش رو از پاش در آوردم به دستاش تکیه داده بود نشسته بود رفتم وسط پاش یکمی نگاش کردم خیلی جدی زدم تو سینش پرت شد عقب دراز کشید نشستم وسط پاهاش دستم رو گذاشتم زیر باسنش کشیدمش جلو کمرش رو شل کرد منم ران پاهاش رو گرفتم آوردمش بالا دهنم وسط پاهاش بود یکم با زبونم کشیدمروی کسش بعد زبونم رو یکم فرو کردم توش اون هیچی نمیگفت از همون بالا پاهاش رو ول کردم افتاد خورد به تخت ساکت بود هیچی نمیگفت انگشتم رو گذاشتم جلوی کسش یکم باهاش بازی کردم چوچولشرو میمالیدم کسش ترشح داشت نشون میداد تحریک شده ولی اصلا حرفی نمیزد هر2مون سکوت مطلق داشتیم فقط Evanescence با صدای بلند آهنگ Imaginary رو میخوند یکم دیگه باهاش ور رفتم پاشدم یکم نگاش کردم آهنگ خیلی تندشده بود Evanescence صداش رو کش میداد با خشم میخوند کیرم رو کشیدم جلوی کسش با اخم و خشم نگام میکرد پاهاش رو دورم حلقه کرد محکم با تمام قدرت فرو کردم توش یه جیغ بلند کشید ساکت شد نیشخندی زدم آروم کشیدم بیرون یهو دوباره با تمام قدرت تا ته کردم توش این بار از ته دل جیغزد بازم خندیدم اون سادیسمی شده بود منم بدتر اصلا حالیمون نبود چیکار میکنیم! چند بار این کار رو تکرار کردم تنش داغ بود قرمز شده بود احساس کردمداره جر میخوره ولی واسم مهم نبود که هیچ چون اصلا حالت طبیعینداشتم از این که داشت جر میخورد لذت هم میبردم کیرم در آوردم کشیدم دور کسش که ورم کرده بود منقلب بود خنده عصبی کرد گفت خوبه ادامه بده گفتم برگرد به پشت خندید گفت درد واقعی شروع شد گفتم لذت منم بیشتر شد کامل رفت روی تخت چهار دست و پا شد (سگی) گفت اینجوری بیشتر لذت میبری چون بیشتر دردم میاد گفتم خفه شو سرت پایین رفتم پشتش یکم با سوراخ باسنش بازی کردم واقعا تنگ بود ولی من بیشتر خوشحال شدم! سر کیرم رو گذاشتم روی سوراخش یکم مالیدم بهش Metallica با قدرت آهنگ Lover Man رو میخوندن یه نفس عمیق کشیدم با حرص خندیدم سر کیرمرو فرو کردم انگار بیشتر نمیرفت چون خیلی تنگ بود ولی محلی ندادم با قدرت نصفش رو فرو کردم یه جیغ بلند کشید تنش میلرزید یه دستش رو آورد عقب محکم چنگ زد تو ران پام ناخون بلندش فرو رفت توی ران پام خون زد بیرون خندیدم یه نفس عمیق کشیدم تا تهش فرو کردم توش یه جیغ دیگه زد شل شد داشت میافتاد ناخونش رو از پام کشید بیرون خون از پاهاممیچکید دستم رو گذاشتم زیر شکمش نگهش داشتم که نیافته گفتم داری میافتی یا ادامه بدم؟ آروم و بیحال گفت ادامه بدهبا دستام پهلو هاش رو گرفتم محکم چسبیدمش کیرم رو کشیدمبیرون تا نصفه یکم مکث کردم دوباره با قدرت فرو کردم توش یه تکون خورد جیغ خفیف کشید 2.3 بار دیگه تکرار کردم دفعه آخر اصلا چیزی نگفت فهمیدم بیهوش شده کشیدم بیرون ولشکردم همونجا افتاد استریو رو خاموش کردم موزیک خفه شد از پاهام هنوز خون میومد پیرهنم رو تنم کردم رفتم کنار پنجره یه سیگار روشن کردم به بیرون خیره شدم احساس میکردم به خلافکری رسیدم سیگارم هنوز تمومنشده بود آرم صدام کرد
سیگارم رو انداختم رفتم سمتش روتخت دراز کشیده بود دستش پشتش بود گفتم زنده ای؟ فکر میکردم مردی آروم خندید گفت تقریبا داشتم میمردم خندیدم گفتم حالا من از پس تو برنمیام؟ پاشد یه وری نشست بهم نگاه کرد گفتم نمیتونی بشینی نه؟ گفت نه گفتم به درک! خودت خواستی خندید گفت مگه من شکایتی کردم؟ سرم رو تکون دادم گفتم خب زنگ تفریح تموم شد من هنوز ارضا نشدم گفت منم همینطور پس با قدرت بیشتر ادامه میدیم گفتم میل خودت استریورو دوباره روشن کردم Metallica آهنگ Battery رو میخوند صداش رو زیاد کردم پیرهنم رو در آوردم رفتم نشستم کنارش یکم به هم نگاه کردیم زد روی سینم هولم دادعقب دراز کشیدم اومد روی سینم نشست چنگ زد توی موهام سرم رو آورد بالا خودش رو کشید جلو گفت بخور یکمی نگاش کردم دلم میخواست بزنم پرتش کنم تادیگه بهم دستور نده ولی بخاطراینکه واقعا دهنش رو سرویس کرده بودم کوتاه اومدم کسش رو محکم به دهنم فشار داد منم زبونم رو کشیدم روش داد زد اینجوری نه منم سرعتم رو بیشتر کردم خودش رو به جلو فشار میداد منم با قدرت میخوردم چنگ زده بود موهام رو که از بالا بسته بودم رو تو دستش گرفته بود با قدرت میکشید منم از درد سرعت و قدرتم رو بیشتر کردم نفس نفس میزد یکم همینجوری بودیم موهام داشت از جا کنده میشد ولی اون ارضا نشده بود! موهام رو ول کرد از روی سینم پاشد پاهاش رو گذاشت دو طرفم خودش رو تنظیم کرد یکمش رفت تو بعد محکم نشست روی کیرم بلند جیغ زد با حرص خندیدمدوباره پاشد همینکار رو تکرار کرد بعد نشت روی کیرم تکون نمیخورد فقط یکم خودش رو عقب جلو میکرد آبم داشت میومد گفتم پاشو دارم میام اونم سریع پاشد با دستش شروع کرد به مالیدن آبم با فشار ریخت تو صورتش دوباره زدم زیر خنده یکم اخم کرد پاشد یه دستمال گرفت صورتش رو تمیز کرد گفتم تو هنوز ارضا نشدی گفت فقط یکبار شدم اومد سمتم یهو کشیدمش سمت خودم افتاد کنارمدستم رو گذاشتم روی کسش چوچولش رو میمالیدم لباش هم روی لبام بود زبونش رو گذاشت توی دهنم چرخوند منم سرعت دستم رو بیشتر کردم یکم گذشت شروع کرد به لرزیدن بعدم با قدرت ارضا شد واقعا شهوتش زیاد بود آبش خیلی اومد دستم خیس خیس بود شل شد همونجا بیحال افتاد منم هنوز براش میمالیدم آرم دستش رو کشید روی سینم از جام پاشدم استریو رو خاموش کردم همه جا سکوت شد رفتم سمتش بلندش کردم روی دستام بردمش سمت حموم تکون نمیخورد بیحال گذاشتمش توی وان آب داغ رو باز کردم خودمم کنارش افتادم به خودم اومدم وان سر ریز شده بود آروم خودم رو تکونی دادم رفتمپشتش کمرش و باسنش رو میمالیدم چند دقیقه بعد به حال اومد دستم رو گرفت گفت سخت ترین سکسی بود که تاحالا دیده بودم چیزی نگفتم به کارم ادامه دادم گفت ارا با اینکه جر خوردم از درد دارم میمیرم ولی بازم مرسی خودم خواستم اینجوری شه تو تقصیری نداری برگشت سمت من لباش رو گذاشت روی لبام بعد خودش رو کشید عقب سرش رو انداخت پایین گفت دوستت دارم لبخندی زدم چیزی نگفتم دوباره کمرش رو میمالیدم...

A.Pasor13
عکس های A.Pasor13
آف لاین
عضو از: 21. مهر 1391 - 11:58
پست ها: 880

غریزه قسمت هفتم ( پایانی)

شب رو تختم دراز کشیده بودم صدای در اومد یعنی صدای لگد به در اومد گفتم سعید هنوز معاشرت یاد نگرفتی رفتم در رو باز کردم اومد تو خندید گفت کمرت سلامت باد! گفتم چیش به تو میرسه؟ گفت هیچی من و تو نداریم تو زدی انگار من زدم گفتم ساکت باش ازین خبرا نبود داشتیم صحبت میکردیم خندید گفت آره بگو که دیوار حاشا بلنده!
آخر شب خونه ما با سعید نشسته بودیم منم همه ماجرا رو براش تعریف کردم گفت ارا این یه چیزش هست از ما گفتن ماندانا هم بهت گفت این دختره یه جوریه یکمی نگاش کردم گفتم مثلا؟ گفت حالا دیگه! اخمی کردم گفتم بنال خندید گفت به موقعشمیگم حالا فعلا خوش باش بعدا خبرت میکنم...
یکمی چپ چپ نگاش کردم گفتم 30 ثانیه فرصت داری راستش رو بگی در غیر اینصورت از طبقه 23 میافتی پایین یکمی خودش رو جمع و جور کرد گفت قربونت برموقتی من خودم مطمئن نیستم حرف الکی نمیتونم بزنم تو اصلانشنیده بگیر اگه واقعا چیزی بود خبرت میکنم گفتم سعید؟ گفت هوم؟ گفتم ببین ایدز یا مریضی که نداره؟ اگه چیزیه بهم بگو؟خندید گفت نه بابا نترس بموقع خبرت میکنم جیگرم! بعد پاشد گفت من میرم گفتم کجا؟ شب بمون گفت نه مامانم خونست نرمدیگه راه نمیده خندیدم گفتم این همه الواتی میکنی راه میده حالا همین امشب راه نمیده؟ خندید گفت امشب گیر داده بهم گفته اگه برنگشتی رفتی الواتی پسر من نیستی برو گمشو... خندیدم گفتم ای بچه ننه گفت مرض مامان خودت 15 سالگی از فرزندی معافت کرد فکر کردی همه مثله تو میشن؟ یه آهی کشیدم گفتم حالا میشه تو یادمون نندازی؟ خندید گفت ببخشید ما رفتیم شب خوش! سعید رفت من موندم با 1دنیا علامت سوال.
قبل از خواب به بیرون خیره شدم یه سیگار روشن کردم گفتم منظور سعید چی بود؟ هرچی فکر کردم به نتیجه نرسیدم.
******
یک هفته از اون قضیه گذشت منم دیگه فراموش کرده بودم سعیدچی گفته بود بیشتر حواسم پیشسارا بود و اونم همینطور بعد از اون روز دیگه سکس نداشتیم.سارا میگفت دوستت دارم ولی من احساس دیگه ای داشتم بعد از یه مدت به خودم گفتم چونمثل خودت سرد و بیروح رفتار میکنه فکر میکنی دوستت نداره الکی فکرت رو مشغول نکن.هیچوقت ازش در مورد خانوادش رفت و آمد هاش و... نپرسیدم یعنی اصلا از این اخلاق ها هیچ وقت ندارم چونعقیده دارم کسی اگه کسی رو واقعا دوستت داشته باشه گردنش لای گیوتین بره حرفش و دوست داشتنش نمیره.غروب سعید زنگ زد گفت گفت ارا این دختره سارا مادر پدرش کجان؟ گفتم 1هفته پیش گفتش رفتن مسافرت 10 روز دیگه میان گفت باشه مرسی یه مکثی کردم گفتم سعید میشه دست از کاراگاه بازی برداری؟ ولش کن بابا خندید گفت نترس مگه بهش شک داری؟ مگه دوستت نداره؟ حالا من میخوام ببینم اینی که رفیق منو اقدر دوست داره کیه! گفتم هر کاری دوست داری بکن به من ربطی نداره بعدم تلفن رو قطع کردم زنگ زدمبه سارا گفتم کجایی؟ خندید گفت چه عجب یه بار ازم یه چیزی پرسیدی من خون ام دارم فیلم میبینم... شروع کرد به حرفهای همیشگی که همه میگن هرچی فکر کردم چیز غیر عادی ندیدم تودلم گفتم سعید شکاک شده نموده مارو.
3 روز بعد غروب ساعت 6 سعید زنگ زد گفت سریع لباس بپوش بیا پایین برج خونتون واسادم.رفتم پایین سعید ماشینش رو پارک کردگفت با ماشین تو بریم. با ماشین من حرکت کردیم تو راه گفتم چته چیزی شده؟ خندید گفت نه بابا میخواییم بریم یه کسی روبهت نشون بدم نیم ساعت بعد یه جایی آدرس داد رفتم واسادم گفت پیاده شو بعد رفتیم روی صندلی کنار فضا سبز نشستیم یه سیگار روشن کردم گفتم میشه بگی چته؟ حوصله شوخی ندارم مکثی کرد گفت جهت اطلاع باید بگم پدر مادر سارا 3 سال پیش تو یه تصادف میمیرن از اون به بعد هم با خواهرش و شوهر خواهر اروپاییش زندگی میکنه اون خونه ای هم که تو رفتی خونه خواهرش اینا بود که مسافرت رفتن اروپا چند وقت دیگه میان اخمی کردم گفتم شوخی میکنی؟ گفت نه الان خیلی هم جدی ام من با 1000 تا علامت سوالی که توی سرم بود سیگارم رو میکشیدم سعید زد رو شونم گفت طرف اومد. یه پسر قد بلند و نسبتا خوش تیپ اومد کنارمون سعید باهاش احوال پرسی کرد گفت پاشو بریم رفتیم تو ماشین سعید گفت برو سمت خونه سارا اینا برگشتم نگاش کردم گفتم چی؟ گفت برو سمت خونه سارا اینا خندیدم گفتم سعید دست بردار حوصله شوخی ندارم یه نگاهی به پسره کرد گفت کسی منتظر تو نیست سارا جان با این آقا قرار داره پسره رو نگاهکردم گفتم راست میگه؟ با سر تایید کرد اخمام رفت تو هم گفتم مادرقحبه با دوست دختر من قرار میزاری با پررویی هم تو ماشین من مشینی بعدم کله کیریت رو تکون میدی میگی آره؟ پسره با تعجب نگام کرد بعد به سعید گفت دوست دختر این؟ برو بابا سارا دوست پسرش کجا بود سعید خندید گفت ارا ساکت باش برو توی راه همه چیز رو میگم برات.
حرکت کردم سمت خونه ساراشون سعید گفت ببین ارا این دختر مشکل روانی داره در ضمن از زمانی هم که با تو بوده تاحالا به 3.4 نفر دیگه داده این آقا هم نفر بعدیه یکم نگاش کردم گفتم برو بابا کس شعر نگو خندید گفت داداش گلم من خیرت رو میخوام صبر کن الان همهچیز معلوم میشه گفتم سعید تو چی میگی؟ بعد از آینه به پسره نگاه کردم گفتم تو میخوایی بریواسه سکس؟ خندید گفت آره! خودش بهم گفت دوست داره با یه سادیسمی بخوابه! زدم رو فرمون گفتم زکی بابا شانس ما رو باش سعید خندید گفت ارا زندگی دست از سر تو بر نمیداره زیاد خودت رو ناراحت نکن تو که عادت داری به شکست!
جلو خونه ساراشون واسادم پیاده شدیم پسره زنگ زد بهش گفت من پایینم در رو باز کن اومدم بعد داشت میرفت سمت برج زدم پشتش گفتم کجا؟ گفت میخوام برم دیگه پس تو رو نگاه کنم؟ سعید خندید از کیفش 1000 درهم (250 هزار تومن) در آورد داد بهش گفت بیا برو امشبه رو با یه تیکه روس بخواب بعدا بیا پسره رفت حرف بزنه یه چپ نگاش کردم دستم رو گذاشتم رو گردنم گفتم یه کلمه حرف بزنی گردنت رو میشکنم سعید خندید دست پسره رو کشید گفت برو این قاطیه کار دست خودت نده پسره با ترس یکم رفت عقب بعدم دوید رفت سمت خیابون اصلی.به سعید نگاهی کردم گفت در بالا بازه حالا برو خفتش کن فقط حواسط باشه دنیا به تخمت تو که اینهمه از زندگی کیر خوردی اینم روش یکم نگاش کردم دوباره گفت خودت رو کنترل کن نزنی دختر مردم رو بکشی نیشخندی زدم گفتم نترس سعید رفت تو ماشین منم رفتم بالا.
در باز بود آروم رفتم تو مثل همیشه سکوت مطلق بود آروم در رو بستم رفتم وسط خونه یهو سارا با خنده اومد گفت بجنب که وقت نیست... تا منو دید همونجا واساد خشکش زد. یکمی نگاش کردم گفت ارا اینجا چیکار میکنی؟ ببین ارا برات توضیح میدم فقط فرصت بده خندیدم چیزی نگفتم گفتم بیا توضیح بده آروم با ترس اومد سمت من تا رسید جلوم با تمام قدرت زدم تو گوشش 2.3 بار دور خودش چرخید پرت شد روی میز دکورای میز افتادن شکستن بعدم افتاد روی زمین خندیدم رفتم رو سرش صورتش پر خون شده بود از دهن و دماغش خون با شدت میپاشید بیرون نشستم روی مبل یه سیگار روشن کردم اونم روی زمین افتاده بود تکون نمیخورد گفتم چی باعت شد اینکارو کنی؟آروم گفت کدومش؟ گفتم اول دروغ مکثی کرد گفت من دروغ نگفتم تو تنها کسی هستی که بهش گفتم دوستت دارم خودمم نمیدونم چرا دوستت دارم ولی تو زندگیم تو اولین نفربودی اینو بهش گفتم خندیدم گفتمخفه شو سارا بغض کرده بود مکثی کردم گفتم دلیل خیانتت چی بود؟ خنده عصبی کرد گفت من مریضم دست خودم نیست درضمن چند وقته میرم دکتر برای درمان بیماری روانی که دارم فقط برای اینکه واقعا دوستت داشتم نمیخواستم از دستت بدم یه کام از سیگارم گرفتم گفتم چرااز اول بهم نگفتی؟ گفت دوستت داشتم نمیخواستم حالا که یکی رو برای اولین بار دوسش داشتم ومیتونستم عاشقش باشم رو به همین راحتی از دست بدم. نمیدونستم چیکار کنم شاید سارا راست میگفت شاید هم دروغ واقعا نمیدونم فقط میدونستم همون لحظه همه چیز باید تموم میشد حتی اگه سارا منو واقعا دوست داشت بازم دیگه دیر شده بود.
سیگارم رو خاموش کردم از جام پاشدم گفت ارا به جون مامانم که همه دنیام بود دوستت داشتم فقط نمیخواستم بهت بگم و از دستت بدم میخواستم خودم رو درمون کنم بعد عاشقت باشم تا همیشه کنارت بمونم شاید یه روز هم راستش رو بهت میگفتم سرم رو تکون دادم گفتم برای هر2مون دیر شد هم من رو شکستیهم خودت رو فقط ای کاش روز اول بهم میگفتی مطمئن باش اگه صداقت داشتی همه چیز رو از اول میگفتی کمکت میکردم درمان شی بعدم تا همیشه دوستت داشتم ولی خودت همه چیز رو خراب کردی منم داغون کردی.بخاطر تو یه بار دیگه شکست خوردم و مثل همیشه بعد از شکست زندگی هرهر بهم میخنده.
داشتم میرفتم سمت در که برم گفت ارا؟ گفتم بله؟ گفت من مریض بودم اینکارو کردم ولی تو چرا خیانت کردی و راستش رو بهم نگفتی؟ گفتم در مورد چی حرف میزنی؟ خندید گفت اون روز توی مهمونی بهم گفتی با ملیکاکاری ندارم ازش فاصله میگیرم ولی بعد از رفتن من تو حیاط پشت خونشون باهاش سکس کردی خندیدم گفتم پس تو داشتی ما رو میدیدی نه؟ گفت آره چیزی نگفتم داشتم میرفتم داد زد ارا جواب منو بده چرا اینکارو کردی؟ نیشخندی زدم گفتم غریزه!از اونجا اومدم بیرون سعید پایین توی ماشین منتظرم بود داغون و خسته گفتم سعید تو بشین پشت فرمون من داغونم. تو راه به بیرون خیره بودم سعید هم چیزی نمیگفت سیستم ماشین رو روشن کردم مثل همیشه عشق ابدیم میخوند منم به بیرون خیره بودم چند تا قطره اشک از چشام چکید روی صورتم داریوش عزیزم میخوند...
ای پرنده مهاجر ای پر از شهوت رفتن - فاصله قدر یه دنیاست بین دنیای تو با من
تو رفیق شاپرک ها من تو فکر گله مونم - تو پی عطر گل سرخ من حریص گوی نورم
دنیای تو بی نهایت همه جاش مهمونی امروز - دنیای من یه کف دست روی سقف سرد یک گور
من دارم توی آدمک ها میمیرم تو برام از پریا قصه میگی - من توی حیله وحشت میپوسم برام از خنده چرا قصه میگی؟...
******
من دیگه هرگز سارا رو ندیدم سعید یه روز بهم گفت چند وقت بعد از اون قضیه بخاطر کار شوهر خواهرش برای همیشه میرن اروپا ولی آخرین لحظه به یکی گفته به ارا بگین منو ببخشه همیشه دوستش داشتم و دارم.ازن اون قضیه گذشت چند وقت بعدش یه روز داشتم میرفتم تو یه مجتمع تجاری یه کاری داشتم یکی صدام کرد برگشتم باورم نمیشد ملیکا بود چقدر خوشگل شده بود جیگر بود حالا شده بود فوق جیگر با یه پسر خوش تیپ خارجی بود که واقعا بهم میومدن به پسره گفت صبرکن منو کشید کنار یه احوال پرسی گرم کرد منم سرم پایین بود از خجالت روم نمیشد توی صورتش نگاه کنم گفت ارا خیلی دلم برات تنگ شده بود سرم همچنان پایین بود گفت الان خیلی وقته با این پسره دوستم با اینکه خیلی دوستش دارم ولی بدون تو برام یه چیز دیگه بودیهیچ کس مثل تو توی دلم نبود و دیگه هم نمیاد حاضر بودم هرکاری بخاطرت بکنم ولی ظاهرا قسمت ما نبود بهم برسیم الانم فقط از ته دل برات آرزوی خوشبختی میکنم اشک توی چشام حلقه زده بود سرم رو آوردم بالا روی چشام رو بوس کرد
شکام ریخت روی صورتم گفت دوستت دارم امیدوارم همیشه موفقباشی بعد رفت دست پسره رو گرفت باهم دیگه رفتن.یه نگاهی بهش کردم تو دلم گفتم هرجا هستی پیروز باشی من غریزه رو به عشقی که تو بهم داشتی ترجیح دادم حالام تقاصش رو پس دادم تو صادق و با محبت بودی حالا جوابش رو گرفتی.اشکام رو پاک کردم به آسمون نگاه کردم آفتابی بود ولی دل من مثل همیشه ابری بود و یه دنیا غم پشت ابرا بودن که هرگز نمیرفتن بیرون...
پایان - یه خاطره دیگه از دفتر خاطرات من (ارا)

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: 3. آذر 1391 - 16:30
پست ها: 135

بازنده - ارا

بازنده

شب خيابون الرقته روي صندلي هاي بيروني KFC نشسته بودم با ولع خاصي سيگارم رو ميکشيدم و طبق معمول به جمعيت بي پايان خيره بودم. هميشه با ديدن اين همه جمعيت که توي هم ميلوليدن اولين سوالي که از خودم ميپرسم اينه که هدف ما از زندگي چيه؟ (و هرگز هم به جواب نرسيدم). اخمام توي هم بود با هر کامي که از سيگارم ميگرفتم لذت عجيبي ميبردم سيگارم تموم شد با تخصص خاص و تحصيلات عاليه که در پرتاب ته سيگار دارم زدم تهش يه قوس قشنگ و چرخش خوشگلي گرفت افتاد دقيقا جايي که ميخواستم بعد يه لبخند زدم آروم گفتم يه سيگار ديگه تموم شد پس يه قدم به مرگ نزديک تر! همون موقع 3 تا پسر عرب اومدن نشستن ميز بغلي جلوي ديد من بودن صداشون رو هم واضح ميشنيدم شايد حواسشون به من نبود شايدم فکر ميکردن من اروپايي ام عربي حاليم نميشه!.تو دلم گفتم پسر تو توي قبرم بري بازم آرامش نداري! همينطور که صحبت ميکردن يکي از پسرا زد روي شونه بغلي به پشت سر من خيره شدن چند ثانيه بعد اون يکي هم همين کارو کرد به خودم گفتم پشت سر من چه خبر شده اينا نگاه ميکنن؟ برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم ديدم بجز اين 3 تا خيلي از پسرايي که اونجا بودن هم دارن نگاه ميکنن سريع چشمم چرخيد اونور تر ديدم بابا حق دارن! 2 تا دختر از يه مرسدس بنز کلاس اس خيلي شيک پياده شدن داشتن ميرفتن داخل رستوران با هر قدمي هم که ميرفتن همه چشمها ميچرخيد البته بازم حق داشتن چون خودمم اونا رو ديدم يه جوري شدم يکي شون موهاي براق و بلندي داشت تا نزديک باسنش ميرسيد يه تاپ و دامن قرمز خوشرنگ تنش بود پوست خيلي برنزه شده با يه کفش پاشنه بلند مشکي که بندهاش رو دور صاق پاهاش بسته بود قدش نسبتا بلند بود بدنش فوق العاده بود فقط يکمي باسنش نسبت به بدنش فيت نبود يعني شايد 1سايز بزرگ تر بود صورتش هم که نگم بهتره!فوق العاده بود واقعا جذاب و بي نظير بود اما اون يکي که توي اون چند ثانيه نگاهم بيشتر روي اون چرخيده بود موهاش رو پشت سرش با ظرافت بسته بود يه دونه از اين سيخ هاي سفيد که زنا توي موهاشون ميزنن و نميدونم اسمش چيه توي موهاش بود يه لباس يکسره مشکي حرير تنش بود که روش گلهاي مشکي مخمل داشت لباسش که تا يه وجب زير زانوهاش بود يه چکمه مشکي هم پاش بود پوستش خيلي سفيد بود (براي همينم ست مشکي زده بود) بدنش کاملا فيت بود انگار همين الان از بازار مانکنها اومده! سفيدي بدنش از زير لباس حريرش معلوم بود و واقعا يه چيز عجيب و فوق العاده اي شده بود چهرش خيلي گيرا تر خوشگل تر از کناريش بود ولي چون توي اون چند ثانيه فقط محو بدنش بودم نتونستم به صورتش دقت کنم و ريزش رو ببينم. رفتن داخل رستوران ولي کله بيشتر پسرا همچنان به در بود! يه نيشخندي زدم و خودم رو جم و جور کردم برگشتم به صورت اون 3 تا نگاه کردم خندم گرفت! يکيشون گفت آي قلبم! يکم گذشت يهو يکيشون گفت بياين شرط بندي اون 2 تا گفتن چه شرطي؟ پسره خنديد گفت هرکي تونست با يکي از اون 2 تا سر صحبت رو باز کنه صميمي شه شرط رو برده جايزه اش هم بازنده ها بايد نفري 1000 درهم بزارن وسط اون 2تا يکمي فکر کردن خنديدن گفتن همه نفري 1000 درهم بزارين وسط شرط بندي شروع شد! خودم واسم قضيه جالب شده بود يه سيگار ديگه روشن کردم با دقت نگاه ميکردم ببينم چيکار ميکنن اون 2 تا دختر از در رستوران اومدن بيرون (شبا که گرماي هوا فروکش ميکنه هواي بيرون هوا خيلي خوب ميشه) رو يه ميز نشستن مشغول صحبت شدن منم پاشدم صندلي رو چرخوندم سعي کردم جوري بشينم که توي ديد اونا نباشم يه کام سينگين از سيگارم گرفتم چشام رو تنگ کردم با دقت نگاه ميکردم يکي از اون 3 تا پسرا پاشد رفت سمتشون مشغول صحبت شدن پسره همچين يکم ميخنديد ولي دخترا اخم کرده بودن! 5دقيقه بعد پسره پاشد با اشاره عذر خواهي کرد اومد نشست سر جاش! يه پوزخند زدم به خودم گفتم اينا چه دل خوشي دارن! همين مونده دخترا با اون همه کلاس و تشکيلات به همين سادگي جلوي 1000 نفر ملت به توي چاق خيکي پا بدن! پسره که رفته بود اونجا گفت اينا عرب نبودن عربي هم صحبت نميکردن! (تو دلم خنديدم گفتم اين چقدر دلش خوشه) پسره ادامه داد باهاشون انگليسي صحبت کردم فکر کنم ايراني بودن هر جوري هم خواستم صحبت کنم نشد آخرش گفتم ببخشيد شما شبيه يکي از دوست دخترهاي قبليم بودين اشتباه گرفتم بعدم عذر خواهي کردم اومدم.يه کام ديگه از سيگارم گرفتم بهش خيره شدم يه لباس سفيد و گشاد که عربها تن ميکنن تنش بود 2 تا موبايل از گردنش آويزون بود يکم هم فربه (چاق) بود سرم رو انداختم پايين به زمين خيره شدم.يکم گذشت نفر دوم هم رفت همين اتفاق افتاد برگشت زدم زير خنده به خودم گفتم بابا من اگه اين اعتماد به نفس رو داشتم الان حد اقل با تارا ريد رفيق بودم! يکمي به اون پسر اولي که بيشتر صحبت ميکرد شرط هم اون گذاشته بود خيره شدم نگاش افتاد روي من چشام رو تنگ کردم بهش اشاره کردم بيا پاشد اومد سمتم به عربي بهش گفتم اگه من رفتم باهاشون صحبت کردم چي؟ از تعجب چشماش شد 6 تا يکم مکث کرد گفت داشتي گوش ميکردي؟ خنديدم گفتم نه داشتم گوش ميکردم! صندلي رو زد کنار نشست کنارم گفت خب اگه اينکارو کردي شرط رو تو بردي نفري 1000 درهم به تو ميديم مکثي کردم گفتم من پول نميخوام شما ها چشمتون دنبال هم نژاد منه اگه من شرط رو بردم بايد يه دختر عرب واسه من جور کنين. دختره بايد عرب اصيل باشه (عربهاي اصيل همه غيرتي هستن با غير عرب دوست هم نميشن!) .خنديد زد رو دستم گفت با مزه بود! گفتم جدي ميگم شرط من همينه يکم با تعجب نگام کرد گفت اينا هر دوتاشون ايرانين هم نژاد تو هستن معلومه شانست از ما بيشتره يکمي نگاش کردم گفتم شرط من همونه اگه ميتوني از پسش بر بيايي شرط بندي ميکنيم اخمي کرد با ترديد گفت اگه باختي چي؟ مکثي کردم گفتم نفري 1000 درهم بهتون ميدم خنديد گفت منم مثل تو پول لازم ندارم! اگه باختي بايد يه دختر ايراني واسمون بياري يه لحظه اعصابم ريخت بهم رفتم بزنم تو اون کله کيريش خواهر مادرش پيوند بخوره باز بيخيال شدم اخمي کردم ديدم بحث حيثيتي و رو کم کني شده گفتم قبول! گفت شروع کن يکمي نگاش کردم گفتم پاشو برو سر ميز خودتون من حواسم رو جمع کنم خنديد گفت باشه. پاشد رفت.اول پشيمون شدم از کاري که کردم ولي باز به خودم گفتم به درک غلطيه که کردم حالا به فکر بعدش باش!...

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: 3. آذر 1391 - 16:30
پست ها: 135

بازنده - ارا قسمت دوم

با ترديد يه نگاهي به دخترا انداختم متاسفانه جاي صندليم رو که عوض کردم از ديد اونا اومدم بيرون ديد خودم هم کور شده بود نمي تونستم به چشماشون خيره شم ببينم چه غلطي بايد بکنم! آروم از جام پاشدم سيني غذا رو گرفتم رفتم سمتشون همه داشتن 6 چشمي به من نگاه ميکردن کنارشون واسادم به فارسي گفتم عذر ميخوام يه ميشه چند لحظه اينجا بشينم؟ دخترا ديدن فارسي صحبت کردم يکمي جا خوردن با ترديد يه نگاهي از پايين تا بالام انداختن چيزي نگفتن منم با پر رويي بي نظيري که دارم سيني رو گذاشتم روي ميز صندلي رو آروم زدم کنار نشستم. يه نگاهي به دو رو برم کردم واي همه داشتن به من نگاه ميکردن يکي نبود بگه به شما ها چه؟! تا نشستم روي صندلي يهو اون دختره که لباش مشکي تنش بود با لحن تندي گفت کي گفت شما بشينين اينجا؟ (خدا رو 100 هزار بار شکر کردم که کنارمون چند تا خارجي بودن ايراني نبود بفهمه چي ميگيم) آروم گفتم من جسارت نکردم فقط ديدم سرپا عرضم رو خدمتتون بگم يکمي نادرسته همه نگاه ميکنن واسه همين نشستم ماشالله انقدر جلب توجه دارين که همه يه چشمشون پيش شماهاست لباس مشکيه اخمي کرد اون لباس قرمزه آروم خنديد گفت ماشالله سرزبون! سرم رو انداختم پايين گفتم اختيار دارين عارضم خدمتتون که راستش من يه غلطي کردم يه مشکلي پيش اومده که فقط به دست شما حل ميشه! بعد بهشون يکم خيره شدم خودم باورم نميشد اينا ديگه چي بودن؟ لباس قرمزه پوست صورتش هم کاملا برنزه بود چشماي آبي تيره داشت موهاش کاملا مشکي براق ابروهاي کماني خشگلي داشت بيني خوش فرم و کوچيک لباي گوشتي خيلي قشنگ گونه هاش هم سرخ و برجسته بودن نگام رفت روي لباس مشکيه که از اولش هم چشمم رو گرفته بود موهاش خرمايي بود که با همون سيخ سفيدها به ظرافت بسته بود ابروهاي نازک و ناز موژه هاش بلند و جدا بودن چشماي مشکي و خمار داشت بينش رو يه جوري عمل کرده بود خيلي نوک تيز و خيلي سر بالا! لباي کوچولوي قرمز خون با برق لبي که زده بود يجورايي مثل لامپ 100 نور داشت! گونه هاش هم مثل اون يکي برجسته و سرخ بودن ولي اين چون برنزه نبود خيلي سفيد بود لب و گونه هاش بيشتر نشون ميدادن يه لحظه ماتم برد بهشون! لباس مشکيه با تندي نگام کرد گفت پاشو برو مزاحم نشو اينجا سيرک نيست اشتباه گرفتي. يهو گفتم من توضيح ميدم شما فرصت بدين اگه حرف بدي زدم خودم زودتر ميرم.لباس قرمزه که يکم مهربون تر و خندون تر بود گفت خب باشه بگو گوش ميديم.يه مکثي کردم گفتم ببينيد بحث حيثيتي سر نژاد پرستيه! لباس قرمزه آروم خنديد گفت ببخشيدا جنگ جهاني دوم تموم شد الان سوميش تو راهه نژاد پرستي چيه!؟ يکمي نگاش کردم گفتم بزارين از اول بگم ببينين.... بعد کل ماجرا رو براشون توضيح دادم اونا هاج و واج منو نگاه ميکردن تموم که شد همچنان با تعجب نگام ميکردن لباس مشکيه اخماش رو کشيد گفت خودت با زبون خوش ميري يا نه؟ يه لحظه تو دلم به خودم گفتم هر کاري ميتوني بکن که فرصت آخره اينبار نشه شرط رو باختي! گفتم ببخشيد حرف من هنوز تموم نشده بعد يکم نگاشون کردم ادامه دادم ببينين الان اگه من پاشم برم ميفهمن شرط رو باختم از هم نژاد خودم دفاع که نکردم هيچ تازه بايد يه دختر ايراني هم به دامشون بندازم آخه اين درسته؟ يه نگاه به اون خيکي بندازين؟ حق نداشتم بخاطر اين شرطي که با دوستاش بسته بود سر هم نژاد من نارحت شم؟ (دروغ پشت دروغ مياد!) يکمي نگام کردن لباس قرمزه گفت خب الان ما بايد چيکار کنيم؟ گفتم هيچي لباس مشکيه چشاش رو تنگ کرد گفت اگه دوست داري ميتونيم بريم وسط برقصيم ها؟ آروم خنديدم گفتم ببخشيد من رقص بلد نيستم بدتر ضايع ميشيم! چشاش گرد شد گفت واي اين ديگه کيه؟؟؟!!! آروم گفتم شما هيچ کاري نميخواد بکنين فقط همينجوري اين 1 لقمه غذا رو با هم کوفت ميکنيم يعني کوفت ميکنم بعد پاشيم بريم کافيه. اين خيکي ها شرط رو ميبازن ما نژاد پرستيمون ثابت ميشه! لباس قرمزه آروم خنديد گفت عجب سوجه اي هستي تو! لباس مشکيه يکمي چپ چپ نگام کرد گفت يه شب خواستيم بياييم بيرون ببين چيکارش کرد منم يه نگاهي به اون 3 تا پسر عرب کردم گفتم تو قبرم برم بازم آرامش ندارم! يکمي همديگه رو نگاه کرديم لبخندي زدم دستم رو بردم جلو گفتم ارا هستم لباس قرمزه که مهربون و خنده رو تر بود دستش رو آورد جلو دست داد گفت الناز بعد دستم رو بردم طرف اون لباس مشکيه با اکراه دست داد اخمي کرد گفت سانيا. گفتم خيلي خوش بختم بعد به اون پسرا نگاه کردم ديدم چشاشون شده 6 تا خيره شدن به ما! يکم خنديدم به دخترا گفتم مرسي از اينکه برتري نژادمون رو جلوي اين خيکي ها ثابت کردين! الناز خنديد زد رو شونه سانيا باهم نگاهشون رو چرخوندن روي اون پسر عربه که رون مرغ رو گرفته بود بلا نصبت آقاي گاو با حرص داشت گاز ميزد بعد به من نگاه کردن با سر تاييد کردن آروم زدن زير خنده!
همينطوري با الناز و سانيا مشغول صحبت بوديم ديگه يکمي صميمي تر شده بوديم منم باهاشون چند تا شوخي کردم خندوندمشون از غريبگي در اومده بوديم! هرچند سانيا همچنان با اخم و غيظ منو نگاه ميکرد.الناز گفت يکم از خودت بگو گفتم اي بابا نگم بهتره آروم گفت چرا؟ يه آهي کشيدم گفتم اي روزگار بعد سرم رو انداختم پايين ادامه دادم شما فکر کردين من کي ام؟ من 1 سال پيش وام کم سود گرفتم اين شلوار و پيرهن و کفش رو خريدم بعدم مشغول شدم به شغل شريف (گدايي) قبل از اينکه اين وام رو بگيرم ميدون ماهي و هتل کلاريج و بازار مرشد گدايي ميکردم بعد که خدا لطف کرد اون وام رو گرفتم اين لباس هاي گرون رو خريدم رفتم بالاشهر سمت هتل رويال ميراج و جميرا و از اين حرفا الانم شکر خدا در آمدم بد نيست قسط وام لباسام رو در ميارم يه چيزم ميمونه تهش جمع ميکنم ماهي 1 بار ميام اينجا گوشت مرغ بخورم! الناز هاج و واج نگام ميکرد سانيا پوزخندي زد گفت راست ميگي؟ سرم رو تکون دادم گفتم بله.همون موقع اون پسر عربه يکي از موبايل هاش رو از گردنش در آورد به دوربينش اشاره کرد 2 زاريم افتاد با سرم تاييد کردم به الناز گفتم شما ازين موبايلها دارين عکس ميگيره؟ خنديد گفت آره چطور؟ گفتم ميشه ببينمش؟ تا حالا از نزديک نديدم الناز و سانيا با وحشت منو نگام ميکردن مونده بودن حرفام راسته يا دروغ! ولي خودم کف کردم چطوري فيلم بازي ميکردم تو دلم گفتم سينماهاي هاليوود به اينجا نقل مکان کردن! الناز با ترديد موبايلش رو از کيفش در آورد يه نوکيا 9500 بود با يه حالت خاصي گفتم از کجاش عکس ميگيره؟ خنديد لنزش رو نشون داد گفت اينجا ولي باورم نميشه راست بگي يکم سرم رو تکون دادم گفتم مرسي بيشتر از اين اعتماد به نفس ندين بهم جنبه ندارم بايد با واقعيت هاي تلخ زندگي کنار بيام سانيا يه پوزخند ديگه زد گفت بهتم مياد يه نگاش کردم (تو دلم گفتم حيف که کارم پيشت گيره بچه پر روي از خود راضي) بعد به الناز نگاه کردم گفتم ببخشيد ميشه يه عکس ازم بگيري؟ تا حالا با موبايل عکس نگرفتم! با ترديد يکمي خنديد گفت آخي طفلکي بزار با موبايل ساني (سانيا) بگيرم بهتر ميندازه بعد از کنار کيف سانيا يه موبايل سوني اريکسون برداشت ازم يه عکس گرفت به دو رو برم نگاه کردم ديدم همه دارن نگامون ميکنن خندم گرفته بود سريع به اون پسر عربه نگاه کردم خنديد يه بوس فرستاد منم از زير ميز يه بيلاخ دادم لبخندي زدم. الناز و سانيا يکم بهم نگاه کردن سانيا با اخم سکوت کرده بود الناز گفت پس چرا بينيت اين شکليه؟ ميخوايي بگي عمل نکردي؟ زدم زير خنده گفتم شوخي ميکني؟ به جون خودم فابريکه عمل چيه؟ من اگه انقدر پول داشتم که الان اينجا نبودم الناز خنديد گفت کجا بودي؟ يه آهي کشيدم گفتم اي بابا نگم بهتره ولش کن ولي اولين کاري که ميکردم اين بود که قسط وام لباس هام رو صفر ميکردم که اين همه گدايي ميکنم پولش تو جيب بانک نره الناز زد زير خنده خودم باورم نميشد اين همه دروغ از کجا در ميومد! واقعا که چوپان دروغ گو بايد اصلاح بشه اراي دروغ گو! يکمي سرم رو تکون دادم همون موقع يهو موبايلم زنگ خورد گفتم لعنتي اين ديگه چيه! الناز با تعجب نگام کرد گفت صداي موبايل توئه؟ آروم گفتم آره يادم رفت بگم يکم از پولهايي که جمع کرده بودم رو باهاش به سيمکارت ارزون قيمت و يه گوشي دست 2 خريدم يه نگاهي کرد گفت آهان خب چرا جواب نميدي؟ لبخندي زدم گفتم ولش کن حوصله شو ندارم با ترديد نگام کرد گفت ميگم چرا صداش اينجوريه؟ يه جورايي پخشش مثل گوشي هاي مدل بالا ميمونه؟ آروم خنديدم گفتم نه بابا فکر ميکني هزار تا مامبول در آوردم اينجوري شده! سانيا به حالت مسخره کردن خنديد منم تو دلم حرص ميخوردم! الناز لبخندي زد گفت شمارت چنده؟ خنديدم گفتم اي بابا ازين ارزون هاست اونم با قسط از يه ايراني گرفتم گفت حالا بگو چنده؟ ميخوام ببينم شماره يه گدا چه جوريه! چشام گرد شد خنيديدم گفتم شماره مگه گدا و پولدار داره؟ يه شماره معموليه ديگه.خنديد گفت راست ميگيا ولي خب حالا که حرفش شد تو بگو؟ (تو دلم گفتم واي تيم بگا رفت شمارم رو بگم نميگه اين شماره عجيب غريب و رند خدا تومن پولشه؟) يه مکثي کردم گفتم باشه آخر ميگم الان روم نميشه يه جوري نگام کرد گفت باشه! سانيا با اخم و غيظ بهم يه نگاهي کرد گفت سيگار ميکشي؟ گفتم آره ميشه بهم بدين؟ با اکراه از کيفش يه سيگار در آورد يکمي چشام رو گرد کردم گفتم واي از اين سيگار خوشگلا! هميشه پشت شيشه مغازه ها ديده بودم ولي باورم نميشه يه سيگار گرون قيمت ميکشم! الناز خنديد سانيا يواش گفت ايش! الناز و سانيا هم يه سيگار گرفتن الناز گفت ساني فندکت رو بده؟ سانيا گفت ته کيفمه سختمه در بيارم خودت نداري؟ من احمق خل و چل هم جو گير شدم گفتم من دارم! دست کردم تو جيبم يهو برق 3 فاز گرفت منو! (توي دلم گفتم اي واي زيپو با بدنه طلا سفيد ميخوايي در بياري؟ خيلي خري خراب کردي رفت! زود جمش کن خاک بر سر) يه خنده کردم گفتم ببخشيد مثل اينکه جا گذاشتمش همرام نيست سانيا طبق معمول يه نگاه خشم ناک بهم کرد الناز گفت آخي عيبي نداره من دارم دست کرد از کيفش فندکش رو در آورد سيگارامون رو آتيش کرد.موقع سيگار کشيدن يه نگاه به اون 3 تا پسر عرب کردم خنديدن شصتشون رو آوردن بالا اشاره کردن منم دوباره از زير ميز يه بيلاخ نشون دادم! سيگارمون تموم شد سانيا گفت الناز پاشو بريم دير ميشه الناز خنديد بهم نگاهي کرد گفت خب ما بايد بريم گفتم واي مرسي چقدر لطف کردين احساس غرور ميکنم واقعا ممنون الناز خنديد گفت خواهش سانيا هم به زور يه لبخندي زد از جاشون پاشدن که برن به الناز گفتم ببخشيد ميتونم شماره شما رو داشته باشم؟ گفت چطور؟ سرم رو انداختم پايين گفتم گاهي اوقات گير بازار ميشه گدايي نميشه کرد گرسنه ميمونم ميشه يه کمکي بهم بکنيد؟ خنديد گفت باشه تو هم واسه ما دعا کن!!! (خودم باورم نميشد چي ميگفتم! فقط دروغ پشت دروغ ميومد و ميرفت) آروم گفتم چشم بعد شمارش رو نوشت داد بهم گفت هر موقع کمک خواستي به خودم زنگ بزن شماره رو گرفتم گفتم الهي خدا خيرتون بده الهي خوشبخت بشين ممنون از محبتتون خنديد گفت خواهش بعد دستش رو آورد جلو باهام دست داد سانيا هم باهام دست داد خداحافظي کرديم رفتن موقعي که ميرفتن همه پسرا هاج و واج منو نگاه ميکردن آخه ديدن شماره هم گرفتم ازشون ديگه آخرش بود! به اون 3تا پسر عرب نگاه کردم يه چشمک زدم خنديدن آروم دست زدن برام نگام رفت اونور سانيا و الناز سوار همون مرسدس بنز S کلاس شدن رفتن منم سريع رفتم پيش اون 3 تا گفتم خوب اينم از من حالا شرط رو باختين بايد بدين! پسره که باهاش شرط بسته بودم پاشد زد رو شونم گفت فکر نميکردم انقدر حرفه اي باشي خيلي خوب بود خنديدم گفتم بيخيال حالا شرط من رو کي ميدين؟ خنديد گفت عجله نکن فعلا باهميم زدم رو شونش گفتم من ارا تو؟ خنديد گفت جاسم باهاش دست دادم گفتم جاسم من شام که نخوردم بشين يه شام هم با هم بخوريم حال کنيم خنديد گفت 10 تا شام هم بخوايي ميخوريم همش هم به حساب من خنديدم گفتم بابا منم اين شکم رو داشتم تا صبح ميخوردم...

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: 3. آذر 1391 - 16:30
پست ها: 135

بازنده - ارا (قسمت سوم)

موقع شام باهم کلي صحبت کرديم خنديدم.بعد از شام يه سيگار روشن کردم به خيابون خيره شدم جاسم آروم زد رو شونم گفت چته؟ عاشقي؟ خنديدم گفتم نه بابا خسته ام. گفت از چي؟ گفتم از زندگي خنديد گفت شما ايراني ها واقعا عجيبين يه لبخندي زدم چيزي نگفتم. يکم بعد جاسم گفت خيلي وقته چشمم دنبال يکيه ميتوني کمکم کني؟ با تعجب نگاش کردم گفتم من چيکار کنم؟ خنديد گفت کمکم کن! يکمي نگاش کردم خنديد گفت يه کمک برادرانه! فقط همين با خنده گفتم مثلا؟ گفت برو باهاش صحبت کن من روم نميشه ميترسم خراب کنم! هاج و واج نگاش کردم گفتم شما عربا 1000 تا کار ميکنين خجالت نميکشين حالا اينجا کم مياري؟ خنديد گفت حالا که شده يکمي مکث کردم (تو دلم گفتم باز يکي چايي نخورده پسر خاله شد با ما!) بهش گفتم من اينکارو نميکنم ولي يه کمک ديگه ميتونم بهت بکنم با تعجب گفت چي؟ گفتم بهت ميگم چيکار کن چي بگو عينه کاري که گفتم رو انجام ميدي. يکم فکر کرد زد رو شونم گفت ايو حبيبي! (يه چيز شبيه ايول) يه چشمک زدم گفتم خب حالا کي شرطي که باختي رو ميدي؟ خنديد گفت کدوم شرط؟ يکمي چپ چپ نگاش کردم دوباره خنديد گفت شوخي کردم برات درستش ميکنم ميدوني که خيلي سخته ولي بازم قبول سعي ميکنم درستش کنم.بعد يکمي فکر کرد ( تو دلم گفتم مگه شما فکر هم دارين؟ ما که فقط شکم ديديم!) زد رو شونم گفت صبر کن بعد 2 تا دوستش رو گفت با من بيايين رفتن اونور تر صحبت کردن دوستاش اومدن جلو باهام خداحافظي کردن رفتن يکمي نگاش کردم گفتم چي شد؟ گفت بايد بين خودمون بمونه فقط ما 2 تا! خنديدم گفتم دقيقا! گفت پاشو بريم گفتم کجا؟ زد رو شونم گفت تو فقط گوش کن پاشديم باهم رفتيم گفتم ماشين من اينجا پارکه گفت خب من جلو ميرم تو پشت سرم بيا گفتم باشه موبايلم رو در آوردم گفتم شمارت رو بده؟ شمارش رو گفت تک زنگ زدم يکي از موبايل هاش زنگ خورد گفتم اون يکي هم بده خنديد گفت 2 تا؟ گفتم آره اون يکي هم گفت تک زنگ زدم اونم زنگ خورد گفتم حالا بريم.حرکت کرديم سمت ماشينا چند تا ماشين اونور تر يه بي ام دابليو زد 4 (BMW Z4) سفيد پارک بود درش رو باز کرد گفت پشت سرم بيا يه چشمک زدم حرکت کرديم.پشت سرش ميرفتم نيم ساعت بعد جلو يه ويلا واساد پياده شد اومد کنارم گفت برو عقب تر پارک کن خوب نگاه کن چيکار ميکنم با تعجب گفتم باشه! يکم عقب گرفتم پارک کردم 4 چشمي خيره شدم به جاسم.يکي از موبايل هاش رو در آورد زنگ زد بعد کنار ماشينش واساد يکم يعد يه تويوتا لند کروز VXRنقره اي از کنارم رد شد راهنما زد رفت جلو در ويلا واساد ولي ماشين رو نبرد تو زدم رو فرمون گفتم اي لعنتي. لند کروز با اون هيکل غولش کاملا جلو ديد منو گرفته بود اونورش رو اصلا نميديدم سريع پياد شدم رفتم اونور خيابون يه سيگار روشن کردم خيلي عادي راه افتادم رفتم جلو ديدم يه دختره عرب از لند کروز پياده شد رفت پيش جاسم يه چيزي گفت شروع کرد به خنديدن منم اينور خيابون خيلي عادي سيگار ميکشيدم سعي ميکردم تو ديد نباشم به دختره خيره شدم يه لباس يکسره زرشکي تنش بود يقش باز بود روش يه لباس مشکي تن کرده بود با يه کفش پاشنه بلند مشکي همه تنش هم پوشيده بود فقط يقش باز بود و موهاش معلوم بود (عربهاي اصيل خيلي مقيدن دوست ندارن زن و دختراشون زياد اروپايي بگردن!) مثل همه عربا يه قد کشيده و خيلي بلند داشت با هيکل ناز و خوش فرم موهاش رو رنگ مش کرده بود به پوست خيلي سفيدش هم ميومد آرايشش هم معمولي بود در کل واقعا خوشگل و جذاب بود. جاسم همچنان باهاش صحبت ميکرد ميخنديدن يکم بعد جاسم يه چيزي بهش گفت دختره يجوري نگاش کرد جاسم خنديد بهش اشاره کرد برو تو بعد رفت سمت ماشينش دختره يه دست براش تکون داد ريموت در رو زد در باز شد سوار لند کروز شد رفت تو ويلا در پشت سرش بسته شد.چند لحظه بعد جاسم بهم اشاره کرد منم رفتم پيشش شيشه رو داد پايين خنديد گفت نظرت چيه؟ قشنگ بود؟ خوشت اومد؟ يکمي با ترديد نگاش کردم گفتم شوخي ميکني؟ گفت نه! زدم رو شونش گفتم پسر واسه خودکشي راههاي بهتر هم هست چرا فک و فاميلاتون فردا بيان با شمشير گردنم رو بزنن ها؟ خودم واسه خودکشي راه بهتري دارم خنديد گفت خودت خواستي! حالام نترس چيزيت نميشه دختر خيلي خوبيه. خنديدم گفتم برو پسر جان فردا باباش و داداشش با شمشير اومدن جلوم رو گرفتن چي بگم ها؟ تو که فاميلاتون رو ميشناسي قرون وسطا و قرن 21 فرقي براشون نداره خيانت و ناموس رو مرگ ميدونن اونم با شمشير!!! خنديد گفت نترس اون زمانها گذشته الان همه عوض شدن يکمي مکث کردم گفتم حالا که اتفاقي نيافتاده ولي اگه يه وقت تونستم باهاش رفيق شم خودت هوامو داشته باش! خنديد گفت باشه برو فردا بهت زنگ ميزنم هم واسه اين دختره هم واسه اوني که بهت گفتم خيلي وقته که چشمم دنبالشه. خنديدم گفتم باشه دستم رو بردم جلو گفتم خيلي خوش گذشت دست داد گفت به منم همينطور يه چشمک زدم گفتم انت بخير! خنديد گفت الي القاع! جاسم رفت منم اومدم سمت ماشينم حرکت کردم رفتم خونه.شب رو تختم دراز کشيده بودم همش تو فکر اتفاقاي اونشب بودم خودم خندم گرفته بود به خودم گفتم چقدر مسخره!
صبح ساعت 10 جاسم زنگ زد گفت کجايي من بيدار شدم دارم ميام بيرون! يکمي جا خوردم مکثي کردم گفتم من تا ظهر 1000 تا بدبختي دارم بايد انجام بدم وقت کم ميارم ساعت 10 زنگ زدي ميگي از خواب پاشدم دارم ميام؟! خنديد گفت کي ببينمت؟ گفتم ظهر بهت زنگ ميزنم خواب که نيستي؟ خنديد گفت نه زنگ بزن منتظرم.تلفن رو قطع کردم گفتم اي دل خوشي دارين شما ها! ظهر ساعت 3 به جاسم زنگ زدم گفتم کجايي؟ گفت هوا گرم بود پريدم تو استخر آب يخ! گفتم پس اونجا باش تا بستني بشي غروب بهت زنگ ميزنم الان دارم ميرم باشگاه ديرم شده خنديد گفت باشه.ساعت 6 از زير دوش در اومدم زنگ زدم جاسم گفتم خب کي و کجا ببينمت؟ گفت يک ساعت ديگه بيا هتل تاج پالاس. يک ساعت بعد اونجا بودم جاسم توي لابي نشسته بود منو ديد نيشش باز شد يه چشمک زدم رفتم جلوش نشستم گفتم خب؟ خنديد گفت عجله نکن. يه چايي باهم خورديم پاشديم رفتيم گفت تو ماشينت رو بزار همينجا باشه با ماشين من ميريم گفتم هرجور راحتي با ماشين جاسم راه افتاديم رفتيم.
جلو يه برج تجاري واساد به ساعتش نگاه کرد بعد رفت تو پارکينگ مجتمع يه جا واساد گفت هروقت پياده شدم تو هم پياده شو.يکم بعد پياده شد منم پشت سرش پياده شدم کنار ماشين واساديم يه سيگار روشن کردم به دو رو برم نگاهي کردم کسي نبود گفت اين موقع ها مياد يکم صبر کن (تو دلم گفتم همين جاسوس بازيا کم بود!) چند دقيقه بعد يه بي ام دابليو 750 ال آي (BMW 750 LI) آروم با اون سنگيني و ابهتش اومد تو نزديک ما شد من با وحشت نگاه ميکردم! چند تا ماشين اونور تر پارک کرد برگشتم به جاسم يه چيزي بگم ديدم نيست! احمق پشت ماشين قايم شده بود سريع تکيه دادم به ماشين جاسم از سيگارم يه کام گرفتم دوباره به اون ماشين خيره شدم يه دختر عرب فوق العاده ناز يعني واقعا خوشگل بود خودم کف کردم! پياده شد کيفش رو از عقب برداشت اخم سنگيني کرده بود قفل ماشين رو زد حرکت کرد سمت آسانسور حتي 1 لحظه هم به من نگاه نکرد يه لحظه از خودم نا اميد شدم!!! در آسانسور باز شد رفت توش نگاش افتاد به من منم چشام رو تنگ کرده بودم داشتم از سيگارم کام ميگرفتم سرم رو يکم آوردم بالا بهش خيره شدم همون موقع در آسانسور بسته شد يه نفس راحت کشيدم يه جاسم گفتم مرتيکه بيا بالا خجالت بکش! از پشت ماشين اومد بيرون گفت ديديش؟ با ترديد نگاش کردم گفتم خاطر خواه اين شدي؟ خنديد گفت آره چشام گرد شد گفتم خاک بر سرت حد اقل ميرفتي دنبال نانسي و حيفا نازشون از اين کمتر بود راحت تر تور ميشدن! خنديد گفت کمکم ميکني؟ يکم نگاش کردم گفتم هرکاري بتونم ميکنم ولي قول نميدم چون اين ديگه آخرش بود! خنديد گفت واسه همين ازش خوشم اومده يه نفس عميق کشيدم گفتم خب اينجا چيکار ميکنه؟ گفت شرکت باباش اينجاست گفتم خوبه! حالا رابطه اي که باهاش داري در چه حده؟ آروم گفت سلام عليک داريم بابام با باباش آشناست چند تا معامله بزرگ کردن! هاج و واج نگاش کردم گفتم همين؟ گفت آره زدم رو پيشونيم گفتم باشه حالا بيا بريم از اينجا يه غلطي ميکنيم بعدا.از اونجا اومديم بيرون يه نگاهي به من کرد گفت روت حساب ميکنم ببينم چه ميکني زدم رو شونش گفتم ببين بهتره روي خودت حساب بازکني چون من فقط ميگم چيکار کن خودت بايد انجامش بدي. خنديد گفت مرسي! حالا بريم سمت رفيق تو! با ترديد نگاش کردم گفتم جاسم پدر من اينجا آبرو داره با دم کلفتا شريکه منو بدبخت نکني فردا شمشير و خون ريزي راه بيافته؟ خنديد گفت نترس بابا. زنگ زد به اون دختره يه جوري با حالت راحتي گفت من ميرم هتل تاج پالاس همين الان بيا کار مهم دارم.تلفن رو قطع کرد نگاش کردم گفتم راستش رو بگو اين کيه؟ گفت تو چيکار داري گفتم بگو ميخوام بدونم؟ خنديد گفت دختر عمومه بلند زدم زير خنده گفتم خيلي باحالي ولي من جدي گفتم اخمي کرد گفت منم جدي گفتم چشام از جاش پريد بيرون گفتم بزن کنار ميخوام پياده شم گفت چرا؟ داد زدم بزن کنار ميخوام پياده شم با تعجب زد کنار پياده شدم اونم سريع پشت سرم دويد گفت چته؟ چي شد؟ چپ چپ نگاش کردم گفتم خودت ميفهمي چي ميگي؟ ميخوايي منو با دختر عموت دوست کني؟ گفت آره مگه تو چته؟ گفتم غيرت ميدوني چيه؟ خيلي جدي گفت آره مطمئن باش دست از پا خطا کني خودم با شمشير ميکشمت! گفتم من عرب نيستم چطوري دختر عموت با غير عرب دوست ميشه؟ يکمي نگام کرد گفت بابا تو که از ما گير تري انقدر جدي نگير. مکثي کردم گفتم حالا چرا من؟ گفت از همون اول ديدمت ازت خوشم اومد بعدم خيلي خاکي بودي.گفتم برو ول کن بزار برم پي زندگيم راه افتادم رفتم باز اومد دنبالم گفت اي بابا چرا اينجوري ميکني؟ گفتم بابا دنبال دردسر نميگردم! خنديد گفت حالا کسي هم با تو رفيق نشده من فقط کمکت کردم قرار بزاري اگه اونجا توي گوشتم زد من چيزي نميگم مسئوليتش با خودته يکمي نگاش کردم با ترديد گفتم باشه.
نيم ساعت بعد هتل تاج پالاس بوديم جاسم ماشينش رو پارک کرد ديدم لندکروز VXR نقره اي کنار ماشين من پارکه! تو دلم گفتم واي بعد رفتيم داخل. گوشه لابي هتل اون دختره نشسته بود دلم حوري ريخت دفعه اولم بود با يه دختر عرب برخورد اينجوري داشتم جاسم رفت جلو سلام احوال کرد منم آروم پشت سرش رفتم سلام کردم يه نگاهي بهم کرد سلام کرد جاسم گفت اين دوستمه ايرانيه چند تا کار داشتم اينم همرام بود با هم اومديم بعد بهم گفت ايشون مريم دختر عموم. دختره يه لبخند زد منم با ترديد گفتم خوشبختم. جاسم نشست روبه روش منم کنار جاسم نشستم با تمام پر روييم بازم احساس ميکردم دارم کم ميارم! مريم اخمي کرد به جاسم گفت چي شده؟ کاري داشتي گفتي بيام اينجا؟ جاسم مکثي کرد گفت آره يه کاري داشتم بايد رو در رو ميديدمت...

A.Pasor13
عکس های A.Pasor13
آف لاین
عضو از: 21. مهر 1391 - 11:58
پست ها: 880

بازنده - قسمت چهارم

من که سرم پایین بود خودم رو زده بودم به اون راه! جاسم گفت مریم یکی ازت خوشش اومده خوب هم میشناست ولی رودروایسیش نذاشت خودش بگه به من گفت نظرت رو بپرسم ببینم اصلا قصد داری با کسی باشی یا نه؟ مریم یه اخمی کرد گفت از کجا میدونه من با کسی هستم یا نه؟ جاسم خندید گفت من بهش گفتم مدتیه با کسی نیستی! مریم با یجوری جاسم رو نگاه کرد گفت ای فضول! جاسم خندید گفت حالا بگوقصد داری با کسی باشی یا نه؟ مریم با تردید گفت نه! من یه پوزخند یواش زدم جاسم یکمی مکث کرد گفت باشه! میلخودته بعد مریم گفت حالا کی بودطرف؟ جاسم گفت یه پسر خیلی خوب که تازه باهاش آشنا شدم مریم لبخندی زد گفت حالا من نمیشناسم؟ جاسم گفت نه بعد بهم نگاه کرد منم بهش چشمکزدم یه جوری اشاره کردم نه! مریم فنجون چایی رو برداشت حواسش به اون بود زدم به پای جاسم یواش بهش گفتم پاشیم بریم من جونم رو دوست دارم جاسم زد رو پام یه چشم غره رفت منم خفه شدم! جاسم گفت با این دیشب آشنا شدم پسر خیلی خوبیه واقعا بی نظیره مریم بهم نگاهی کرد منم یه لبخند زدم سرم رو انداختم پایین جاسم گفت دیشب نمیدونی چیکار کرد همه چشماشون در اومده بود خیلی تابلو زدم به پاش (تو دلم گفتم واقعا که شما عربا همه چیز دارین جز مغز!) جاسم خندید گفت همین ازت خوشش اومده!!! یه لحظه به خودم لرزیدم برق 3فاز منو گرفت خشکم زد دیگه اصلا سرم رو بالا نیاوردم! مریم هم ساکت بود جاسم خندید گفت واسه من فیلم بازی نکن تو خجالت هم میکشی؟ آروم گفتم ببخشید من الان میام پاشدم رفتم سمت دستشویی جلو آینه واسادم رنگم شده بود گچ دیوار! تاحالا تو عمرم انقدر جا نخورده بودم یکم به صورتم آب زدم سرم رو تکوندادم نمیدونستم بخندم یا گریه کنم! یه 5-6 دقیقه تو سالن دستشویی تکیه دادم به دیوار گفتم FUCK FUCK FUCK زدم به دیوار همون موقع در واشد یکی اومد از حولم سریع دست صورتم رو آب زدم اومدم بیرون جاسم از دور منو دید خندید بهش یه بیلاخ دادم اشاره کردم من نمیام! خندید اشاره کرد بیا گفتم نه! هی اون میگفت بیا من میگفتم نه! آخرش خودش پاشد اومد بهش گفتم مرتیکه این چه کاری بود آبرو واسه من نزاشتی خندید گفت حالا مگه چی شد؟ زدم رو پیشونیم گفتم تازه میگه چی شد! دستم رو گرفت آروم برد منو پیش مریمنشستم گفتم ببخشید یکم حالم بد بود دست صورتم رو آب زدم لبخندی زد گفت خواهش میکنم آروم فنجان چایی رو برداشتم به مریم خیره شدم جاسم خندید گفت یکم خجالت کشیده!!! یکم نگاش کردم بعد به مریم نگاهی کردم گفتم ببخشید یکم جا خوردم از شوخیه جاسم مریم خندید گفت شوخی؟ گفتم آره دیگه شوخی بود جاسم گفت کجا شوخی بود؟ خودت بهم گفتی؟ بعد به مریم نگاه کرد گفت دیشب جلو در خونتون باهات صحبت میکردم یکی اون ور خیابون یه گوشه واساده بود همین بود! میخواست 2باره تورو ببینه بهم گفت بیام اونجا! دست و پام شل شد یواش گفتمآدم فروش بدبخت بعد به مریم نگاه کردم گفتم سو تفاهم شدهاصلا اینجوری نیست مریم اخمی کرد گفت جالبه یکی تون داره دروغ میگه! سرم رو انداختم پایینگفتم ببخشید من دروغ گفتم! مریمو جاسم زدن زیره خنده جاسم گفت دیدی چقدر صادقه! (تو دلم گفتم آره اینو راست گفتی! اصلا دروغ بلد نیستم) مریم یکمی نگام کرد منم بهش نگاه کردم گفتم ببخشید جسارت کردم! (خودت رو زدی به موش مردگی! ای جانور) مریم خندید گفت برای چی؟ گفتم خب من عرب نیستم و میدونم شمااصیل هستین و مقید واسه همین عذر میخوام نباید بی احترامی میکردم خندید گفت مهم نیست دیگه این چیزا کم رنگ شده بین ما یه لبخندی زدم یه سیگار روشن کردم مریم گفت ببین من قصد ندارم با کسی باشم آروم سرم رو تکون دادم گفتم بله میدونم واسه این موضوع هم عذر میخوام جاسم خندید زد به پام گفت میبینی چه دختره خوبیه؟ لبخندی زدم گفتم بله شکی نیست ببخشید مزاحم شدیم سیگارم تموم شد میریم شما راحت باشین مریم آروم گفت خواهش میکنم.جاسم یکم نگام کرد آروم در گوشم گفت خاک بر سرت بی عرضه یه اخمی کردم چیزی نگفتم مریم یکمی نگام کرد گفت حالا چی شده از یه دخترعرب مثل من خوشت اومد؟
(میخواستم بگم پسر عموی با غیرتت منو آورد اونجا! پشیمون شدم) مکثی کردم گفتم خیلی اتفاقی شد مریم گفت ولی اگه قصد داشتم با کسی باشم مطمئن باش ارزش امتحان کردن داشتی یه جورایی به دل دخترا مشینی آروم خندیدم گفتم مرسی حالا که نشد بعد سیگارمرو خاموش کردم گفتم بهتره ما بریم زدم رو پای جاسم گفتم پاشوبعد همه باهم پاشدیم تا جلوی دررفتیم گفتم مریم خانم از دیدنتون خیلی خوش حال شدم بازم امیدوارم جسارت منو نادیده بگیرین مریم خندید گفت خواهش میکنم شما ببخشین انقدر رک و راست گفتم لبخندی زدم اومدم سمت ماشینم جاسم گفت کجا؟ پس من چی؟ گفتم شما فعلا برو در مورد اون موضوع باید فکر کنم فردا غروب منتظر تلفن من باش با سر تایید کرد گفت باشه مریم پشت سرم اومد ماشینش کنار ماشین من پارک بود یه لبخندی زد گفت خوش باشی گفتم همچنین سوار ماشینم شدم زدم رو فرمون گفتم جاسم خیلی نامردی بعد به گاز حرکت کردم رفتم.
خیلی زده حال خورده بودم نه واسه جواب مریم فقط از کار جاسم! همش با خودم صحبت میکردم اگه خود جسیکا آلبا هم باشه خودم رو سبک نمیکنم واقعا که خری جاسم منم خر تر از تو که عقلم رو دادم دست توی بی عقل...همینجوری با خودم صحبت میکردم یهو یاد الناز افتادم گفتم جاسم که زد تو پرمون بزار زنگ بزنم الناز یکم بخندم شمارش رودر آوردم تا رفتم زنگ بزنم یادم افتاد وای الان شماره منو ببینه تابلو میشه! گفتم ولش کن از تلفن کارتی زنگ میزنم رفتم یه جا کارت تلفن بخرم گفتم خاک بر سرت! تو دیشب این لباسا تنت بود؟ این لباس گرون قیمت رو ببینه نمیگه از کجا آوردی؟ اون رو گفتی وام گرفتم اینو چی میگی؟ میگی دزدیدم؟ زدم رو پیشونیم گفتم ولش کن زنگ میزنم قرار میزارم میرم خونه لباسام رو عوض میکنم میرم سر قرار.با تلفن کارتی زنگ زدم بهش چند تا زنگ خورد برداشت...
سلام احوال شما؟
- سلام ممنون ببخشید شما؟
روم سیاه ارا هستم همون مزاحم دیشبی
- (خندید) آهان بله ببخشید به جا نیاوردم شمارت هم عجیب بود از کجا تماس میگیری؟
ببخشید کردیت (اعتبار) موبایلم تموم شده بود پول نداشتم بخرم یه کارت تلفن از کسی قرض گرفتم
- (خندید) آهان خب چه خبر؟ چیزی شده آقا ارا؟
بازم روم سیاه میشه امشب شما رو ببینم؟
- امشب؟ نمیدونم یه لحظه صبر کن از سانی بپرسم...
خواهش میکنم راحت باشین.
- (چند لحظه بعد جواب داد) راستش اگه یه قرار کوتاه باشه بله میتونم بیام
بله قول میدم کوتاه باشه روم سیاه دستم خیلی خالی شده خواستم یه کمکی بکنین
- (خندید) باشه حتما کجا ببینمت؟
راستش من قبلا پیش آقای .... مدیرداخلی آرمان کافه کارگری میکردم آشنان اگه میشه 1 ساعتدیگه بریم اونجا
- باشه میام فعلا خداحافظ
نه نه قطع نکنین
- جان بفرما؟
اگه میشه سانیا خانم هم بیان
- اون واسه چی؟
شما باهم بیایین بهتره دوست ندارم تنها باشیم! (ارواح عمت خب بگو از سانیا خوشم اومده)
- باشه فعلا بای
تلفن رو قطع کرم مثله دیوونه ها بلند زدم زیر خنده اونایی که کنار تلفن بودن با تعجب نگام میکردن! دستام رو زدم به هم گفتم آخ جون اینم سوجه خنده خیلی وقته نخندیدم حوصلم سر رفته.سریع سوار ماشین شدم حرکت کردم خونه نیم ساعت بعدخونه بودم فقط نیم ساعت وقت داشتم بدو بدو رفتم سر کمد لباسام یهو مشت زدم تو کمد گفتم FUCK من دیشب چی تنم بود؟ (گاهی اوقات آدم حول میکنه حافظه کوتاش هنگ میکنه چیزی یادی نمیاد اونجوری شده بودم) از حولم یادم رفته بود دیشب چی تنم بود رفتم جلو آینه زدم تو سرم گفتم خب شلوار همین بود کفشام هم همین بود پیرهن؟ پس پیرهن چی؟ ای بابا دوباره زدم تو سرم گفتم پیرهن چی بود؟ مارکش Piere Cardin بود ولی رنگش؟ رنگش؟ خاک بر سرت دیشب پیرهنت چه رنگی بود؟ رفتم سر کمد لباسها با دقت نگاه کردم 3 تا پیرهن تیره در آوردم گفتم یکی از اینا بود! خلاصه تا خودم رو جمع و جورکردم 10 دقیقه طول کشید آخرش هم با تردید یه پیرهن ذغالی روتنم کردم گفتم فکر کنم همین بود! فوقش هم نبود حاشا میکنم میگم همین بوده شما اشتباه میکنین! زدم زیر خنده گفتم من اومدم! بدو بدوم رفتم پایین برج سوار ماشینم شدم به گاز رفتم سمت آرمان کافه ولی کمتر از 20 دقیقه وقت داشتم چند تا فحش
به خودم دادم گفتم بگو تاکسی گیرم نیومد ترافیک بود ازین اراجیفا که همه میگن...
ادامه دارد ...

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: 3. آذر 1391 - 16:30
پست ها: 135

بازنده - قسمت پنجم

خلاصه به هر بد بختي بود خودم رو رسوندم ماشين رو پارک کردم يکم سر و وضعم رو مرتب کردم رفتم داخل هتل کنکورد که برم آرمان کافه.اومدم نزديک در آرمان کافه تازه يادم افتاد واي چرا جيبم رو خالي نکردم؟ باز سوتي نشه؟! آروم رفتم يه گوشه موبايلم رو گذاشتم روي Silent بقيش هم گفتم بيخيال حواسم رو جمع ميکنم حالا که تا اينجا اومدم! رفتم داخل الناز و سانيا ته سالن نشسته بودن يه دستي تکون دادم رفتم جلو باهاشون دست دادم نشستم رو به روشون يه لبخندي زدم سانيا با تندي گفت 10 دقيقه دير کردي. سرم رو انداختم پايين گفتم ببخشيد تاکسي گير نميومد بعدم ترافيک بود.الناز آروم خنديد گفت مهم نيست نارحت نشو آروم گفتم نه اين چه حرفيه لعنت به اين زندگي که آدما رو محتاج ميکنه! الناز يه آهي کشيد گفت آخي طفلکي ساني اذيتش نکن ديگه. سانيا هم يه اخمي کرد. الناز بهم نگاه کرد گفت ناراحت نباش درست ميشه خب خودت چطوري؟ يه آهي کشيدم گفتم اي ميگذره نفسي مياد بد نيستم يکمي نگام کرد گفت گير بازار شده از کاسبي افتادي؟ آروم گفتم آره يکم بلديه (شهرداري) گير شده امروزم رفته بودم هتل تاج پالاس ببينم کارگري چيزي نميخوان گفتن نه رفتم چند تا رستوران ايراني شماره تماس گرفتن گفتن بهت زنگ ميزنيم الانم اومدم اينجا روم سياه يه کمکي بهم کنين اين چند روز رو سر کنم تا يه کاري چيزي پيدا بشه! (تو دلم گفتم اين مادرقحبه که ميگن به تو ميگن) الناز يکمي سر تکون داد گفت عيبي نداره خودم کمکت ميکنم حالا يکم بخند بابا چته غصه دار شدم خنديدم گفتم اينجوري خوبه؟ خنديد گفت مرسي چقدر خوشگل ميشي ميخندي گفتم نگو پس ميفتم! سانيا همينجوري با اخم نگام ميکرد منم براش ادا در آوردم الناز خنديد سانيا آروم گفت بي تربيت! الناز گفت يه سوال ميکنم راستش رو بگو باشه؟ گفتم به جون خودم هميشه راست ميگم (آره اواح عمت چوپان دروغ گو اول بوده...) يکمي نگام کرد گفت چند تا دوست دختر داشتي؟ چشام رو گرد کردم گفتم نه فقط خواهر يکي از دوستاي همکارم اونم گدايي ميکرد يه زماني باهاش بودم که اونم بهم خورد! الناز يهو زد زير خنده خودم از حرفام خندم گرفته بود سانيا هم يکم به زور خنديد گفت واقعا که! الناز يه اخم خوشگل کرد به شوخي گفت من جاي تو بودم با اين ظاهر الان با آنجلينا جولي رفيق بودم يهو ياد آنا افتادم... خنده روي لبام خشک شد. چشام رو بستم. دستم رو گذاشتم روي صورتم اشک توي چشام جمع شده بود الناز ترسيد گفت چي شد؟ حالت خوبه؟ اشاره کردم آره اشکام رو پاک کردم گفتم چيزي نيست يکم ضعف کردم ببخشيد يه لبخند زد گفت گرسنه اي؟ گفتم نه فقط گاهي حالم بد ميشه دستم رو گرفت گفت چرا نبضت اينجوري ميزنه؟ گفتم چيزي نيست خوب ميشه. وقتي اون حرف رو زد ياد آنا افتادم يه لحظه خودم رو باختم انگار يکي با پتک کوبيده توي سرم! يکم گذشت الناز گفت راستي يه چيزي؟ ورزشکاري؟ گفتم نه بابا چطور؟ گفت هيکلت يه چيز ديگه ميگه؟ خنديدم گفتم نه بابا به جون خودم فابريک اينجوري بود با نون و ماست اينجوري شده!! سانيا يه اخمي کرد گفت تا جايي که من ميدونم مردم N تومن خرج ميکنن اينجوري بشن اونم براي قهرماني و اين حرفا بعد تو با نون و ماست فابريک اينجوري شدي؟ گفتم نه بابا يه روز خيلي ها بهم گفتن بدنت عاليه منم دوست داشتم قهرمان بدنسازي شم ولي پول باشگاه رفتنم نداشتم چه برسه به...
همينجوري گرم صحبت بوديم از شانس بسيار عالي و نمونه من يهو مدير کافه از پشتمون رد شد من از ترس سرم رو انداختم پايين گفتم اي بابا اين سالي 1 بار مياد اينجا حالام که اومده عهد بايد همين امشب بياد؟ هي حرص ميخوردم فحش ميدادم به شانسم يکي زد رو شونم با وحشت برگشتم ديدم مدير کافه بود با ترديد نگاش کردم خنديد گفت به به آقاي ..... چه لطفي کردين قدم رنجه فرموديد قربان کم پيدا بودين؟ يه نگاهي به الناز و سانيا کردم دوباره برگشتم سمتش گفتم مخلصيم بعد سريع از جام پاشدم کشيدمش کنار باهاش احوال پرسي کردم الناز و سانيا با تعجب به من نگاه ميکردن! آخرش موقع رفتن خم شد دست داد گفت خيلي مخلصيم آقاي ..... يه لبخندي زدم گفتم ما بيشتر سريع اومدم خراب کاري ها رو جمع کنم ديدم الناز و سانيا دارن چپ چپ نگام ميکنن گفتم چيه؟ چي شده؟ الناز با غيظ گفت با کارگر قديمي اينجوري برخورد ميکنن؟ مثل يه آقازاده؟ خنديدم گفتم نه بابا بيچاره خيلي با تربيت و با ادبه با همه همينه من که کارگرش بودم يه زماني... خلاصه 1 ساعت توضيح تفسير دادم که بابا اشتباه ميکنين يارو با تربيت بود!!! هنوز حرفم تموم نشده بود سانيا يکم چپ چپ نگام کرد گفت يه لحظه صبر کن سريع موبايلش رو در آورد گفت خدا کنه پاکش نکرده باشم. دلم حوري ريخت پايين فهميدم پيرهن رو اشتباه پوشيدم بدبخت شدم... عکس رو آورد بهش دقت کرد با الناز گفت تو اينو چي ميبيني؟ الناز با تعجب گفت مشکي خالص بعد گفت به پيرهن تنش نگاه کن ذغاليه الناز زد رو ميز گفت يعني چي؟ تو که گفتي همون يکي با قرض و قسط بوده پس اين چيه؟ با وحشت نگاش کردم گفتم خب 2 تا خريده بودم چه حرفيه؟ الناز يکم نگام کرد گفت تو يه ريگي به کفشت هست سريع پام رو آوردم بالا گفتم بخدا نيست خودتون بگردين الناز به زور جلو خندش رو گرفت گفت مسخره نشو ديگه خر نميشم گفتم چشم. سانيا يه لبخند حرص آميز زد به الناز نگاه کرد همون موقع الناز گفت جيبت رو خالي کن خشکم زد گفتم واسه چي؟ گفت خالي کن گفتم ببينين احترام شما به جا ولي اين بي احتراميه نسبت به من. الناز زد رو ميز گفت جيبت رو خالي کن! حالا موندم چه خاکي تو سرم کنم خلاصه بعد از کلي بحث قرار شد جيبم رو خالي کنم!

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: 3. آذر 1391 - 16:30
پست ها: 135

بازنده - قسمت ششم

دست کردم تو جيبم بسته سيگارم رو در آوردم گذاشتم رو ميز تا رفتم بگم همينه بلند گفت بعديش فندکم هم در آوردم دوباره داد زد بعديش منم موبايلم رو در آوردم گفتم به خدا همينه خيلي عصبي گفت بعدي گفتم ديگه نيست گفت پاشو پاشدم اونم پاشد دست کرد تو جيبم سوئيچ ماشينم رو در آورد آرم بي ام دابليو رو که ديد گفت اي پس فطرت بشين خودش هم نشست. يه پوز خند زد گفت خب آقاي گدا يکي يکي شروع ميکنيم...
بسته سيگارم رو آورد بالا گفت خب سيگار به اين مرغوبي و گروني رو پشت شيشه ها ديد ميزدي آره؟ شرط ميبندم اين سيگار رو جز فروشگاههاي بزرگ جايي ندارن گفتم بله درسته انداخت پايين فندک رو آورد بالا سانيا زد زير خنده الناز گفت زيپو اونم بدنه کاملا طلا سفيد! سريع گفتم تقلبيه يه اخم کرد داد زد باباي من جواهر فروشه خر خودتي پس فطرت منم سرم رو انداختم پايين گفتم ببخشيد اصله اصله! دلم ميخواست زمين دهن وا کنه برم توش برنگردم! موبايلم رو آورد بالا گفت به به نوکيا 9500 رو به بدبختي دست دوم خريدي آره؟ آروم گفتم ببخشيد بازش کرد عکس بک گروندش رو ديد يه جيغ کوتاه زد بعد به سانيا گفت ساني اينو ببين بعش سانيا به عکس خيره شد گفت اين آنجلينا جولي نيست؟ تو بغل تو چيکار ميکنه؟ آروم گفتم اون يه زماني دوست دخترم بود اسمش هم آناست عمل کرده اينجوري شده. الناز اخم کرد گفت پس واسه همين اسم آنجلينا جولي رو بردم نارحت شدي آره؟ بعد ميگي ضعف کردم؟ هيچي نداشتم بگم با سر تاييد کردم موبايل رو گذاشت کنار سوئيچ ماشين رو برداشت يه نگاهي کرد گفت سوئيچ بي ام دابليو اونم از نوع Wireless حتما مدلش خيلي بالاست که با امواج کار ميکنه نه؟ سرم پايين بود هيچي نگفتم! گفت کيفت رو بزار رو ميز گفتم اي بابا با اون چيکار داري؟ گفت خفه شو تا داد نزدم درش بيار منم کيف جيبيم رو در آوردم هردوشون زدن زير خنده الناز گفت نايک اصله نه؟ بعد با حرص برداشت بازش کرد پول هاي توش رو ديد چشاش گرد شد گفت خيلي آشغالي اين پول ها با گدايي در مياد؟ سريع جيباي بغلش رو گشت مستر کارتم رو در آورد گفت با مستر کارت گدايي ميکني؟ کيف رو پرت کرد سمتم گفت اينجا رو با سيرک اشتباه گرفتي نه؟ آروم گفتم ببخشيد يه شوخي بود الناز يه خندي عصبي کرد گفت شوخي؟ اينا شوخي بود؟ سانيا گفت خيلي بي شرفي پاشد رفت سمت در الناز هم دست منو گرفت گفت پاشو بيا اينجا نميشه بيرون کارت دارم وسايلم رو جمع کردم صورت حساب کافه رو دادم اومدم بيرون جلو در دستم رو گرفت گفت بيا بريم رفتيم بيرون گفت کجا پارکش کردي؟ گفتم چيو؟ گفت ماشينت رو گفتم نميدونم زد رو سينم دستم رو کشيد رفتيم سمت ماشينا گفت سوئيچ رو بده گفتم واسه چي؟ داد زد گفتم بده منم سوئيچ ماشين رو دادم بهش. دستش رو بالا گرفت هي دکمه روش رو ميزد انقدر رفتيم جلو تا ماشينم چشمک زد همينجوري که دستم رو گرفته بود رفتيم کنار ماشين سانيا رو صدا زد اونم اومد تا ماشين رو ديد با تعجب داد زد گفت بي ام دابليو 545 ال آي (BMW 545 LI) آره؟ الناز با عصبانيت زد رو شيشه ماشين گفت با اين گدايي ميکني بي شرف؟ سرم رو انداختم پايين گفتم ببخشيد شوخي بود داد زد خفه شو بعد سوئيچ رو گذاشت روي کاپوت ماشين گفت واقعا که خوبي به هيچکس نيومده.دست سانيا رو گرفت داشتن ميرفتن بلند گفتم صبر کنين رفتم نزديکشون گفتم اولش همش بخاطر شرط بندي بود که بهتون هم راستش رو گفتم ولي بعدش که تموم شد از سانيا خوشم اومده بود نميخواستم بهمين راحتي بزارين برين... حرفم تموم نشده بود سانيا برگشت نگام کرد بلند گفت يه دنيا دروغ سر هم کردي که اينو بگي؟ اومد نزديکم گفت تو غلط کردي از من خوشت اومد آدم دروغ گوي بي شرف بعد سريع برگشت پيش الناز رفتن سمت همون مرسدس بنز کلاس اس که ديشب باهاش اومده بودن با سرعت و خشم سوار شدن رفتن.
اعصابم خورد بود داشتم منفجر ميشدم امروز اصلا روز من نبود زدم تو سرم گفتم لعنت به تو با اين مسخره بازيهات اينجوري خوب بود؟ آروم آروم راه افتادم سمت ماشينم سوئيچ رو از روي کاپوت برداشتم درش رو قفل کردم دلم ميخواست يکم قدم بزنم آخر شب بود همه جا ساکت و آروم بود داشتم ديوونه ميشدم يه سيگار روشن کردم قدم ميزدم تو فکر بودم همه خاطرات بدم مثل فيلم از جلوم رد ميشد يه آهي کشيدم يه کام عميق از سيگارم گرفتم همينطور که تو فکر بودم آروم آروم قدم ميزدم با خستگي اشکاي صورتم رو پاک ميکردم ولي انگار تمومي نداشتن با خودم زمزمه کردم...
تو برام خورشيد بودي توي اين دنياي سرد - گونه هاي خيسمو دستاي تو پاک ميکرد
حالا اون دستا کجاست؟ اون 2 تا دستاي خوب - چرا بي صدا شده لب قصه هاي خوب؟
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد - عاشق آسمونا پشت يک پنجره مرد
آسمون سنگي شده خدا انگار خوابيده - انگار از اون بالاها گريه هامو نديده
ياد تو هرجا که هستم با منه...

***********************************************

فرداش همينجوري بي حال و يکم عصبي بودم تا ظهر که دنبال کارا و بدبختي هاي خودم بودم بعدم رفتم باشگاه و برگشتم ساعت از 5 گذشته بود.زنگ زدم به جاسم گفتم من خونه ام تو کجايي؟ گفت آدرس خونتون رو بده ميام دنبالت گفتم باشه بيا دبي مارينا برج... ساعت از 6 گذاشته بود جاسم زنگ زد گفت بيا پايين برج خيلي کسل و بيحال بودم لباسام رو پوشيدم رفتم پايين منو ديد زد زير خنده گفت عاشق شدي؟ گفتم ساکت شو حوصله ندارم راه بيافت بريم.تو راه تو فکر اين بودم که حالا چه بامبولي سر اون دختره جاسم ازش خوشش اومده پياده کنيم! يکمي فکر کردم گفتم اسمش چيه؟ گفت حيفا يکمي نگاش کردم گفتم پس واسه همون انقدر ناز داره نه؟ چون هم اسمه حيفا وحبي هستش؟ خنديد زد رو پام گفت ايو حبيبي! زير لب گفتم مرگ ايوحبيبي کوفت ايوحبيبي مرتيکه ي چاق خيکي. جاسم گفت چي؟ گفتم هيچي چيزي نيست بعد سرم رو چرخوندم به بيرون خيره شدم رفتم تو فکر يکم بعد جاسم زد رو پام گفت کجا برم؟ گفتم قبرستون با تعجب گفت واسه چي؟ کسي مرده؟ يکمي نگاش کردم گفتم آره عمم مرده گفت جدي ميگي؟ گفتم آره الانم منتظر منه خنديد گفت شوخي نکن گفتم نه به جون تو راست گفتم ولي چون مرام دارم اول کار تو رو راه ميندازم بعد ميرم قبرستون خنديد گفت ايو ايو انا محبک! يکم سرم رو تکون دادم دوباره به بيرون خيره شدم گفتم برو يه جاي ساکت واسا چند لحظه بعد يه گوشه خلوت واساديم گفتم شمارش رو بگير گفت چي؟ گفتم شماره دختره رو بگير با ترديد گفت ولي... گفتم ميگيري يا نه؟ گفت باشه چي بگم؟ گفتم واسه 2ساعت ديگه يه رستوران عربي قرار بزار بگو يه کاري دارم بايد رو در رو بگم با ترديد شماره دختره رو گرفت يکم خبر احوال کرد از خودش و خانوادش بعد گفت ببخشيد يه موضوعي هست بايد ببينمت بهت بگم واسه 2 ساعت ديگه ميتوني بيايي....
خلاصه با هر بدبختي بود قرار گذاشتن و خدا رو شکر مرحله ي قرار گذاشتن انجام شد. 2ساعت ديگه بايد ميرفتيم يه رستوران عربي پيش دختره.يه دستي روي موهام کشيدم گفتم حرکت کن تا 2 ساعت ديگه خيلي مونده. بدبخت دست و پاش ميلرزيد. گفتم چته؟ اي خاک بر سرت تو از پس اين بر نميايي اون شب سر اون 2 تا دختر ايراني شرط بستي؟ آروم گفت اون شوخي بود اين جديه خراب کنم ديگه بهش نميرسم. زدم رو شونش گفتم نترس حواسم بهت هست. خودم بهت ميگم چيکار کني فعلا حرکت کن برو يه جا بشينيم کلاس آموزشي شروع شه ببينم توي اون مغز گچي چيزي فرو ميره...

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: 3. آذر 1391 - 16:30
پست ها: 135

بازنده - قسمت هفتم

10دقيقه به قرار جاسم با حيفا مونده بود تو راه نزديک اون رستوران بوديم رنگش شده بود مثل گچ تو دلم گفتم اين احمق خراب ميکنه ميره! بهش گفتم پسر خراب نکني؟ آروم گفت همه حرفات يادم رفت!!! زدم رو پام به فارسي گفتم به خشکي شانس اين کس مغز از کجا اومده؟ بعد به عربي بهش گفتم اگه يادت رفت پس ميخوايي چيکار کني دستم رو گرفت گفت تو هم بيا! هاج و واج نگاش کردم گفتم تو ميخوايي تور کني من بيام؟ گفت آره هرکاري بخوايي برات ميکنم فقط تو هم بيا گفتم نميشه تابلو ميشيم زد رو پام گفت هرکاري بخوايي ميکنم بهت مديونم فقط تو بيا يکمي مکث کردم گفتم اگه من بيام واسه خودم تور کردم چي؟ خنديد گفت تو خيلي با معرفتي که اسرارم رو بهت گفتم يه چشمک زدم گفتم باشه با هم ميريم ولي تو حواست رو جمع کن خراب نکني...
توي رستوران نشسته بوديم احمق با اون هيکل خيکي مثل بيد ميلرزيد زدم رو پاش گفتم بي آبرومون نکن نترس بابا من اينجام. تو که زبون منو ميدوني چه جوريه. خنديد گفت باشه يکم آروم تر شد يکمي بعد در رستوران واشد اون دختره اومد! يعني اگه بگم حيفا بايد پيشش تعظيم ميکرد کم نگفتم! خيلي ناز بود با اينکه قبلا ديده بودمش باز خودم دست و پام رو گم کرده بودم واقعا فوق العاده بود! آروم و با متانت قدم برميداشت جاسم يه اشاره کرد اونم يه لبخندي زد با همون آرامش و متانت خيلي آروم اومد سمت ما نشست رو به روي جاسم منو ديد يکم تعجب کرده بود. جاسم سلام کرد باهاش دست داد. منم دستم رو بردم جلو سلام کردم يه اخم ناز کرد گفت شما رو قبلا جايي نديدم؟ (ميخواستم دروغ بگم نه ولي ياد دروغهاي ديشب افتادم که چطوري منو بگا داد پشيمون شدم!) لبخندي زدم گفتم درسته ديروز توي پارکينگ مجتمع ديدين آروم گفت درسته.يکمي بهم خيره شد گفت شما عرب هستين؟ گفتم نه ايراني هستم خنديد گفت قيافت شبيه غربي هاست زبونت عربي خودت ايراني! آروم خنديدم گفتم چند تا هنر ديگه هم دارم که خبر ندارين! آروم گفت مثلا؟ گفتم بازيگر هم هستم تازه از هاليوود اومدم خنديد گفت جدا؟ گفتم آره تام کروز شاگرد من بود شعبه دوم هاليوود هم قراره دبي افتتاح بشه اونم فقط بخاطر من! خنديد به انگليسي گفت The Legend! منم خنديدم به آلماني گفتم eine Legende vom Iran (يعني: اسطوره اي از ايران) حيفا خنديد گفت آلماني هم صحبت ميکني؟ گفتم اي همچين جاسم گفت بابا عربي صحبت کنين خنديدم گفتم چشم قربان. حيفا هم گفت باشه. خوشبختانه حيفا از اون دخترايي بود که استايل يه آدم معروف رو داشتن با همون ناز و متانت ولي در عمل زود صميمي ميشن و خونگرم هستن بقول ايرانيا خاکي بود! خيلي ازش خوشم اومد واقعا بي نظير بود.يکم گذشت باهاش همينطور يک روند شوخي کردم که جو رو صميمي کنم جاسم از زير ميز زد به پام منظورش رو فهميدم آروم کنار گوشش گفتم خراب نکن لعنتي بزار کارم رو بکنم. ديگه خفه شد! 15 دقيقه ميشد يه روند باهاش شوخي ميکردم خيلي خنديد آخرش دستم رو بردم جلو گفتم ارا هستم و شما؟ دست داد گفت حيفا لبخندي زدم گفتم به نظر من حيفا وحبي بايد پيش شما تعظيم کنه خنديد گفت جدي؟ گفتم به حرفاي من شک نکنيد شما بي نظيرين.يه خنده ناز کرد گفت مرسي. يه چشمک زدم گفتم خب شام بخوريم مزاحم نميشم تا برسيم به اصل موضوع که جاسم مزاحم شما شد آوردتون اينجا يه لبخندي زد گفت حتما.مشغول شام خوردن شديم از قصد اين کار رو کردم که ذهنيتش عوض شه و با انرژي مثبت بريم سر اصل موضوع (تو دلم به خودم گفتم اي جانور! واقعا که...) موقع شام جاسم نميتونست غذا بخوره واسه من جاي تعجب بود! خلاصه هرجوري بود شام تموم شد بسته سيگارم رو در آوردم بهش تعارف کردم اونم يه سيگار برداشت جاسم با تعجب نگاه ميکرد! زدم به پاش خودش رو جمع و جور کرد فندکم رو در آوردم سيگار اون رو روشن کردم بعدم مال خودم رو روشن کردم. گفتم خب هدف از مزاحمت... گفت خواهش ميکنم... يه لبخندي زدم گفتم شما با کسي هستين؟ جاسم از زير ميز زد به پام يکمي اخم کردم دوباره خفه شد! حيفا گفت با کسي هستم؟ گفتم منظورم دوست پسره. شما دوست پسر داري؟ يه اخم خوشگل کرد گفت نه! گفتم خب اگه يکي از شما خوشش اومده باشه دلش بي تابي کنه بايد چيکار کنه؟ گفت کي اينطوري شده؟ گفتم کي؟ شما لطفا يه بار برين جلو آينه به خودتون و رفتارتون نگاه کنيد ميبينين آينه هم دهنش وا ميشه بعد ميگي کي؟! خنديد گفت عجب توصيف هاي عجيبي ميکني آدم اعتماد به نفسش ميره بالا! يه چشمک زدم گفتم حقيقته. خب حالا اون شخص بايد چيکار کنه؟ يکمي فکر کرد گفت بايد به خودم بگه گفتم خب حالا من بجاي اون گفتم. يه نگاهي به جاسم کرد بعد به من نگاه کرد آروم اشاره کرد اين؟ منم يه چشمک زدم خنديد گفت خودش زبون نداشت بگه تو گفتي؟ گفتم روش نميشد خيلي وقته دلش واسه شما بي تابي ميکنه حرمت و احترام شما اجازه نداده جسارت کنه يه لبخندي زد به جاسم نگاه کرد گفت راست ميگه؟ جاسم مثل برق گرفته ها از جا پريد گفت چي؟ حيفا خنديد گفت ارا درست گفت؟ جاسم سرش رو انداخت پايين گفت آره. من به حيفا نگاه کردم گفتم البته جاسم زبونش بند اومده اجازه بده من چند تا چيز رو جاي اون بگم حيفا گفت گوش ميکنم.گفتم ببين اول اينکه جاسم فقط از شما خوشش امده واقعا هم دلش پيش شما گيره ولي دليل نميشه حتما لياقت شما رو داشته باشه. دوم اينکه واقعا به جاسم حسوديم ميشه که براي همچين کسي مثل شما تلاش ميکنه. سوم اينکه شما بايد خوب فکر کني و بدون هيچ عجله اي جواب جاسم رو بدي شايد واقعا لياقت شما رو نداشته باشه يا شما نتوني باهاش کنار بيايي پس بايد خوب فکر کني.جاسم با تعجب بهم خيره شده بود! شايد تو دلش داشت 1000 تا فحش بارم ميکرد ولي سکوت حيفا نشون ميداد واقعا از حرفام لذت برده.البته حق داشت اين روزا بيشتر پسرا سختشونه از زبونشون استفاده کنن يهو زرتي با غرور ميرن ميگن ازت خوشم اومده با من هستي يا نه! خب معلومه ننه قمر هم باشه ميگه نه! بابا دختره هم يه چيزي بايد از تو ببينه که در موردت فکر کنه ديگه! حيفا همينجور با سکوت بهم نگاه ميکرد گفتم الان نميخواد جوابي بدي شما برو 2روز 3روز اصلا هرچي خواستي فکر کن بعد به جاسم زنگ بزن رک و راست جواب بده نه تعارف کن نه رو در وايسي اگه احساس کردي ميتوني قبولش کني غرورت رو بشکن بگو آره.حيفا لبخندي زد گفت مرسي تا حالا کسي بهم به اين قشنگي پيشنهاد نداده بود خنديدم گفتم اينا حرفاي جاسم بود حرفاي من نبود فقط روش نميشد بگه منه پررو اومدم گفتم.جاسم خنديد گفت راست ميگه!!! (تو دلم گفتم مادر قحبه به موقعش پوستت رو ميکنم) از جام پاشدم رفتم اونور ميز دستم رو دراز کردم گفتم اجازه ميديد تا جلوي در همراتون باشم؟ خنديد دستم رو گرفت گفت حتما جاسم با حرص بهم نگاه ميکرد!! به جاسم اشاره کردم بعد آروم با حيفا رفتيم بيرون يه چشمک زدم گفتم خيلي دوستت داره منو کچل کرده بود! هواشو داشته باش زياد سخت نگير حداقل يه فرصت بهش بده. خنديد گفت چشم حتما از لطف شما هم خيلي ممنون خنديدم گفتم خواهش ميکنم اميدوارم هميشه پيروز باشي خنديد يه دونه بوسم کرد گفت خيلي خوش گذشت. بعد باهم دست داديم گفت به جاسم بگو خيلي زود بهش زنگ ميزنم خبرش رو ميدم يه چشمکي زدم براش دست تکون دادم آروم و با متانت رفت سمت همون بي ام دابليو 750 ال آي (BMW 750 LI) يه دستي تکون داد رفت.
جاسم اومد بيرون زد رو شونم گفت چي شد؟ گفتم 99% موفق شدي اگه 1% نشد فکر کن دست زندگي بوده! يهو زد زير خنده گفت مرسي رفيق خدا پشت و پناهت باشه با اين همه دل صافي که داري چيزي نگفتم چند قدم رفتم جلو يه سيگار روشن کردم به آسمون خيره شدم چه شب قشنگي بود روي ديوار کوتا سيماني بين پياد رو با پارک متر نشستم جاسم هم اومد کنارم يه کام عميق از سيگارم گرفتم بازم به آسمون خيره شدم با خودم ميگفتم...
شبامون آخ که تاريک و چه سرده - دل هامون جاي غمه لونه ي درده
تو رو بي من - من رو دور از تو گذاشته - چي بگم با من و تو دنيا چه کردي؟
آسمون با من و تو قهره ديگه - هرکدوم از ما تو يک شهر ديگه...
جاسم نميفهميد چي ميگم ولي فکر کنم احساس ميکرد منظورم چيه زد رو شونم گفت پاشو بريم يکم بعد رفتيم سمت ماشين جاسم حرکت کرديم رفتيم.تو راه جاسم گفت خيلي ممنون نميدونم چطور ازت تشکر کنم يه چشمک زدم گفتن بيخيال تو خوش باش جاي ما خنديد گفت جبران ميکنم زدم رو شونش گفتم حتما.به بيرون خيره شدم ياد الناز و سانيا افتادم به خودم گفتم بايد از دلشون در بيارم اينجوري خودمم خيلي ناراحتم...

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: 3. آذر 1391 - 16:30
پست ها: 135

بازنده - قسمت هشتم

به ساعت نگاهي انداختم نزديک 9 شب بود.موبايلم رو در آوردم يه زنگ زدم به شماره الناز چند تا بوق زد گوشي رو برداشت...
سلام
- سلام
خوبين؟
- ممنون شما؟
(حالا موندم چي بگم!) من ارا هستم
- (يهو داد زد) اي بيشعور حالا فهميدم چرا اونشب شمارت رو نميگفتي اين شماره موبايلته آره؟ خدا تومن پول اين شماره رو دادي بعد با پر رويي ميايي...
تلفن رو قطع کرد! زدم رو پام گفتم شانس کيري ما رو باش اه. جاسم نگام کرد گفت عربي صحبت کن ببينم چي ميگي؟ يه اخمي کردم گفتم بعدا بهت ميگم.دوباره زنگ زدم به الناز...
يه لحظه ميشه گوش کني؟
- نه باز چه دروغي ميخوايي سر هم کني؟
اي بابا يه غلطي کردم همش شوخي بود حالا فرصت ميدي حرف بزنم؟
- زودتر بگو
يکي به نفع شماها شده حالا من ميخوام جبران کنم...
- جبران؟ بهتره بري يه سيرک پيدا کني اونجا مشغول شي انقدر مزاحم من نشو
من مزاحم نشدم فقط خودم از شوخي خودم نارحت شدم نميخوام شما هم نارحت باشين
- (صداي جيغ اومد)
ببخشيد چيزي شد؟
- (جوابي نداد)
شما حالتون خوبه؟
- اي لعنت به تو چرا همش دردسر درست ميکني؟ حواسم رفت به تو تصادف کردم!
شما با موبايل پشت فرمون صحبت ميکردي!؟ کجا؟
- (بلند گفت) آره آره همشم تقصير تو بود به تو چه کجا
اي بابا خب شما بگو خودم ميام ببينم چي شده خسارت شما هم با من
- (داد زد) نميخواد بذر و بخشش کني برو گدايي کن قسط وام لباسات رو بده!
خب شما بگو؟
- پشت خيابون مکتوم خيابون فرعي...
سريع آدرس رو گفت قطع کرد زدم رو شونه جاسم گفتم يه جا پياده شو ماشينت رو بده دست من بايد برم با تعجب گفت چي شده؟ گفتم هيچي يکي تصادف کرده بايد زود برم زد کنار گفت بيا برو! گفتم تو چي؟ کجا ميري؟ خنديد گفت تاکسي ميگيرم ميرم چند جا کار دارم خودت بهم زنگ بزن زدم رو پاش گفتم برو تا بهت زنگ بزنم.جاسم پياده شد من با سرعت حرکت کردم سمت آدرسي که الناز داده بود...
10 دقيقه بعد اونجا بودم ديدم الناز کنار همون مرسدس بنز S کلاس واساده جلوش يه موتور (پيک رستوران) افتاده بود! قيافه الناز رو که ديدم داشتم از خنده ميمردم ولي به روي خودم نياوردم زدم کنار پياده شدم رفتم کنارشون يه هندي دستش رو صورتش بود فکش رو چسبيده بود کلاه ايمنييش جلو پاش بود زانوي شلوارش يکم پاره شده بود آروم ناله ميکرد! الناز منو ديد محل نداد رفتم پيش هنديه به هندي گفتم شرطه فون کراکه بايجان؟ (يعني: به پليس زنگ زدي؟) الناز با غيظ نگام کرد آروم گفت از همون اول معلوم بود خيلي حرفه اي هستي! (منظورش اين بود که حرفه اي بودي که ما رو خر کردي!) يارو ديد هندي صحبت ميکنم نالش بيشتر شد! گفت آره داره مياد! خلاصه ازش پرسيدم چي شده؟ گفت داشتم ميرفتم اين خانم داشته با موبايل حرف ميزده اصلا حواسش به من نبود از فرعي اومدم بيرون اينم با سرعت از روم رد شد! يه جوري ناله ميکرد حرف ميزد که داشتم از خنده ميمردم به بدبختي جلو خودم رو گرفته بودم گفتم خيلي خب کيفم رو در آوردم يه 200 درهمي گرفتم طرفش. گفت اين چيه؟ گفتم تو که از بيمه خسارت ميگيري ولي شرطه اومد نميگي خانم با موبايل صحبت ميکرده آخه سنگين جريمش ميکنه يه قيافه حق به جانب گرفت قبل از اينکه حرف بزنه گفتم ببين 2تا راه داري يا ميگيري يا بايد بگيري بعد دستم رو گذاشتم رو فکش فشار دادم از درد بلند داد زد! گفتم پول رو ميگيري جلو شرطه حرف بزني از بيخ فکت رو ميشکنم! (واقعا که ايراني هرجا بره ايراني بازيش رو در مياره!) يارو يکم غرغر کرد يه چپ نگاش کردم 200 درهمي رو گذاشتم تو جيبش خفه شد! الناز با تعجب به من نگاه ميکرد گفتم چيه؟ تا حالا نديدي دهن کسي رو ببندن؟ يه اخمي کرد گفت واقعا که در حد و شخصيت خودته اين کارا يکمي اخم کردم گفتم من فقط ميخوام اشتباهي که کردم رو جبران کنم مطمئن باش واسه دل تو نيست يکمي خورد تو ذوقش روش رو اونور کرد همون موقع شرطه اومد هنديه تا شرطه رو ديد مادر قحبه شروع کرد به آه و ناله!! شرطه اومد جلو از الناز پرسيد چي شده؟ اون توضيح داد رفت سمت هنديه خواست حرف بزنه يه چپ نگاش کردم دستم رو گذاشتم روي فکم! بعد توضيح داد چي شده ولي نگفت با موبايل حرف ميزده! شرطه از يارو مدارکش رو گرفت گفت برو 1 ساعت ديگه بيا اداره مرکزي بعد اومد سمت الناز گفت بطاقه (گواهينامه) رو بده الناز کارت ماشين رو داد گفت گواهينامه همرام نيست شرطه يکمي نگاش کرد گفت شما همراه من مياييد شرطه زنگ بزنين مدارک بيارن در ضمن همراه نداشتن گواهينامه جرم داره جريمه ميشين! من دلم خنک شد يه پوزخندي زدم الناز يجوري با تنفر نگام کرد بعد به شرطه گفت من نميتونم بيام(خاک بر سر عربي هم بلد نبود انگليسي غليظ صحبت ميکرد يارو يجوري شد) شرطه يکم نگاش کرد گفت شما بازداشت ميشين!!! (البته قيافش معلوم بود يکم مادر قحبه تشريف دارن) دوباره يه پوزخند زدم! الناز برق از چشاش پريد گفت بازداشت؟ شرطه گفت آره ماشين رو گوشه پارک کنيد همراه من بياييد زنگ بزنين کفيلتون بياد گواهينامه هم بيارين! خداييش يه لحظه چشاي نگران الناز رو ديدم دلم سوخت ديدم اوضاع خرابه دلم نيومد همينجوري نگاه کنم رفتم جلو عربي به شرطه گفتم يه لحظه بيا يارو رو کشيدم کنار از کيفم گواهينامم رو در آوردم گفتم فعلا اينو ببرين به خودشم بگين زود بره گواهينامش رو بياره اداره شرطه يارو گفت شما؟ گفتم دوست پسرش هستم گفت نميشه مسئوليت داره يکمي نگاش کردم موبايلم رو در آوردم گفتم آقاي ..... (اونموقع ها رئيس پليس دبي بود) رئيس کل شرطه کفيل پدره منه ميتونم بهش زنگ بزنم مسئوليت حل بشه يکمي نگام کرد گفت نه مزاحمش نشو گواهينامه من رو گرفت رفت سمت الناز گفت من فعلا بطاقه دوست پسرت رو ميبرم شما برين بطاقه خودتون رو بيارين اداره مرکزي الناز با ترديد به من نگاه کرد. بعد گفت مرسي الان ميرم ميارم.شرطه اومد سمت من گفت شما هم باهاش بياين براي خودش بهتره ممکنه يکم گير بدن بهش يه لبخندي زدم گفتم حتما بعد باهاش دست دادم گفت به آقاي ..... سلام برسونين گفتم حتما. بعد به هنديه گفت جمع کن موتور رو بيا اداره مرکزي سوار ماشينش شد رفت. رفتم جلوتر ماشين الناز چيز خاصي نشده بود فقط روي سپرش چند تا خط افتاده بود الناز گفت چرا اينکارو کردي؟ اخمي کردم گفتم بخاطر تو نبود يه اخمي کرد چيزي نگفت تو دلم گفتم خوبي بهت نيومده نه؟ ديدم هنديه واساده ما رو نگاه ميکنه منم يکم قاطي کرده بودم رفتم پيشش به هندي گفتم مادر جنده برو تا نکشتمت! يارو ترسيد يکم غر غر کرد. منم يه لگد به موتورش زدم بدبخت سريع جمع کرد موتورش رو رفت منم.به الناز گفتم ماشين رو کنار پارک کن بريم گفت تو کجا؟ خيلي جدي گفتم حيف که گواهينامم اونجاست وگرنه ميذاشتم خودت هر غلطي خواستي بکني در ضمن يارو گفت خودت بيا چون کار من قانوني نبود ممکنه واسه دوست دخترت مشکل ايجاد شه.يه اخمي کرد داد زدم گفتم پارک کن من کار دارم نميتونم تا نصفه شب معطل تو باشم! الناز ترسيد سريع سوار ماشينش شد پارک کنه من رفتم تو ماشين نشستم منتظرش موندم ولي خداييش عصباني که ميشم وحشتناک ميشم خودم از خودم ميترسم! تو آينه خودم رو نگاه کردم ياد حرف ويدا افتادم که هميشه ميگفت عصباني ميشي سگ از تو با شرف تر ميشه! يه پوز خند زدم الناز بدو بدو اومد سمت ماشين نشست تو. گفت بريم گفتم آدرس؟ آدرس رو گفت 20 دقيقه بعد جلو يه برج گفت همينجاست واسا زدم کنار سريع رفت بالا... نيم ساعت بعد جلوي شرطه واسادم باهم رفتيم تو کاراي مدارکش رو انجام داد اون يارو خودش هم بود منو ديد خنديد به الناز گفت قدر دوست پسرت رو بدون خودم خندم گرفت از حرفش! 20 دقيقه بعدش مدارکش دستش بود آروم آروم اومديم سمت ماشين تو راه سرش رو انداخت پايين گفت مرسي ممنون آروم گفتم وظيفم بود اون شوخيه مسخره رو جبران کنم رسيديم جلو ماشين يه نگاهي به ماشين کرد زد روي شونم گفت اي لعنتي همون BMW 545LI بس نبود با BMW Z4 هم ميري گدايي؟ خنديدم گفتم زندگي خرج داره قسط لباسام عقب مونده يه خنده خوشگل کرد سوار ماشين شدم شيشه رو دادم پايين گفتم اگه ميخوايي ناز کني سوار نشو با تاکسي برو! يکمي نگام کرد گفت بي تربيت آدم با يه خانوم اينجوري رفتار ميکنه؟ گفتم از من هرچيزي بر مياد خنديد گفت معلومه تا اومد در ماشين رو باز کنه سريع در رو قفل کردم شيشه پايين بود گفتم يه شرط داره با تعجب گفت شرط؟ گفتم صبر کن بعد شاسي رو زدم سقف کروک ماشين خيلي آروم جمع شد رفت عقب (BMW Z4 کوپه 2نفرست و سقفش هم برقيه) الناز با تعجب نگام کرد گفت خب؟ گفتم شرط اينه که من در رو باز نميکنم بايد از روي در بپري بيايي تو بشيني! يه نگاهي به دورو برمون انداخت خيابون شلوغ بود بعضي ها نگامون ميکردن گفت ديوونه شدي؟ گفتم نه اصلا چون اون موقع بد رفتاري کردي الان تنبيه ميشي! خنديد گفت ارا شوخي نکن گفتم بجنب ديرم شده سوار ميشي يا نه؟ با ترديد گفت ارا تو رو خدا اذيت نکن جلو اين همه آدم گفتم مرغ من يک پا بيشتر نداره سوار ميشي يا نه؟ يکمي نگام کرد دستش رو گذاشت روي در آروم پريد توي ماشين حالا من هرهر ميخنديدم! بلند داد زدم آآآي ملت ببينين من چطوري دختر سوار ميکنم! الناز زد روي پام گفت بي تربيتيت رو نميشه به ملت اعلام نکني؟ خنديدم گفتم نچ! حرکت کردم که الناز رو برسونم. تو راه يکمي نگاش کردم گفتم راستي سانيا نسبتش با تو چيه؟ يه اخمي کرد گفت خيلي پر رويي باز اسم اونو ميبري جلو من؟! يه مکثي کرد گفت دختر خالمه زدم تو سرم گفتم خاک بر سر من! گفت واسه چي؟ گفتم چرا من از اين دختر خاله ها گيرم نيومد؟ اصلا دختر خاله ندارم! خنديد گفت کي تو رو تحمل ميکنه؟ گفتم به تو چه مگه قراره تو تحملم کني؟ خنديد گفت 100سال سياه! تا اينو گفت پام رو گذاشتم رو گاز سرعتم زياد شد ماشين سقف نداشت يه باد مخوف خورد تو صورتش موهاش رفت عقب دستش رو گذاشت جلو صورتش جيغ زد ديوونه رواني... منم هرهر ميخنديدم! نيم ساعت بعد جلو همون برج پيادش کردم. گفت بفرمايين بالا؟ خنديدم گفتم مزاحم ميشيم حالا فعلا کار دارم يه اخم ناز کرد گفت خواستگاري هم ميايي؟ گفتم انشالله اگه قسمت بشه با شلوارک ميام که شب هم بمونم بعدم 3 نقطه! بلند زد زير خنده گفت پر رو اگه اين زبون 6متري رو نداشتي بايد يک راست ميرفتي قبرستون! خنديدم يه چشمک زدم بهش حرکت کردم ساعت رو نگاه کردم نزديک 12 شب بود! زنگ زدم جاسم گفتم کجايي؟ گفت مک دونالدز شام ميخورم!!! گفتم مرتيکه مگه با حيفا شام نخورديم؟ خنديد گفت اون وعده اول بود! گفتم باشه پس واسه منم سفارش بده الان حرکت ميکنم ميام خنديد گفت ايو حبيبي! تلفن رو قطع کردم اين دفعه ديگه داد زدم کيرخر با اون ايوحبيبي گفتنات بعد پامو گذاشتم رو گاز و حرکت کردم. تو راه حواسم پيش الناز بود. به خودم گفتم تو خودت تکليف خودت رو ميدوني؟ بالاخره از الناز خوشت اومده يا سانيا؟ يکم فکر کردم گفتم هر دوش! از حرف خودم خندم گرفت گفتم خيلي پر رويي حالا کي به تو پا داد؟ زدم تو سر خودم گفتم پا نداد هم پا ميگيريم به من شک داري؟ پشت چراغ قرمز تو آينه به خودم نگاه کردم دلم لرزيد! ولي مثل هميشه شهوت زورش از همه بيشتر بود...

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: 3. آذر 1391 - 16:30
پست ها: 135

بازنده - قسمت نهم

با جاسم شام دوم رو خورديم نشسته بوديم به ملت نگاه ميکرديم! يه سيگار روشن کردم طبق معمول به مردم خيره شدم آروم گفتم هدف ما از زندگي چيه؟ هرچي فکر ميکردم به نتيجه نميرسيدم! هرچند که تا همين الان هم نرسيدم.احساس سبکي ميکردم حداقل چون اون شوخيه مسخره رو از دل الناز در آورده بودم اين احساس رو داشتم همينجور که به جمعيت خيره بودم آروم با خودم زمزمه ميکردم...
ميون اين همه کوچه که بهم پيوسته - کوچه ي قديميه ما کوچه ي بن بسته
ديوار کاه گلي يه باغ خشک که پر از شعراي ياد گاريه - مونده بين ما و اون رود بزرگ که هميشه مثل بودن جاريه
صداي رود بزرگ هميشه تو گوشه ماست - اين صدا لالايي خواب خوب بچه هاست
کوچه اما هرچي هست کوچه ي خاطره هاست - اگه تشنست اگه خشک مال ماست کوچه ي ماست
توي اين کوچه به دنيا اومديم توي اين کوچه داريم پا ميگيريم - يه روز هم مثل پدر بزرگ بايد تو همين کوچه بن بست بميريم...
جاسم زد روي شونم گفت کجايي؟ گفتم توي جمعيت. خنديد گفت چشم چروني؟ يکمي نگاش کردم لبخندي زدم گفتم اي کاش حس همين کار هم داشتم.يکم بعد پاشديم رفتيم نيم ساعت بعد جاسم پايين برج خونمون پيادم کرد گفت دستت در نکنه اميدوارم يه روزي جبران کنم يه چشمک زدم گفتم قابلي نداشت بعد خداحافظي کرديم رفتم بالا تا در رو وا کردم رفتم تو موبايلم زنگ خورد شماره الناز بود يه خنده شيطاني کردم که حالم از خودم به هم خورد. گفتم دلت تنگ شد نه؟ تلفن رو جواب دادم گفت خجالت نميکشي؟ گفتم معلومه نه! حالا واسه چي؟ گفت اول ببين چيه بعد بگو نه واقعا که ذات تو خراب به وجود اومده! گفتم حالا چي شده؟ گفت من يادم نبود ماشين تو خيابون جا مونده تو نبايد يادم مينداختي؟ بلند زدم زير خنده گفتم گرفتيش؟ گفت با اجازه شما بعله با تاکسي رفتم سوار شدم آوردمش الان هم پايين تو پارکينگ خوابيده! خنديدم گفتم نوش جان! حالا تنها خوابيده؟ گفت منظور؟ گفتم خنگي يا خودت رو ميزني به خنگي؟ گفت خيلي بي تربيتي گفتم همينه که هست! حالا تنهاست يا با دافي خوابيده؟ جيغ زد بي ادب بيشعور همه چيزت منحرفه حتي فکر نداشتت هم منحرفه!خنديدم گفتم بازم همينه که هست! سانيا کجاست؟ مکثي کرد گفت اي بابا تو با اون چيکار داري؟ خيلي هم ازت خوشش مياد! گفتم خوشش نمياد؟ گفت عمرا. گفتم خب عيبي نداره يه کاري ميکنم خوشش بياد خنديد گفت کور خوندي من احمقم با تو صحبت ميکنم اون مثل من نيست. خنديدم گفتم تو چقدر ساده اي لوح! (منظور همون ساده لوح) من دست ور دار نيستم بايد از من خوشش بياد! گفت وا؟ ديوونه. خنديدم گفتم شوخي کردم ولي تو که از من خوشت مياد نه؟ جيغ زد نه! پررو! گفتم آدم قدر نشناس حقت بود بازداشت ميشدي. داد زد خفه شو اگه قراره تو سرم بزني همون بهتر بازداشت ميشدم! گفتم بخاطر اين حرفت هم که شده جهنم خودم رو حروم ميکنم ميام خواستگاريت بعد که زنم شدي يک عمر ميزنم تو سرت ميگم من نذاشتم اونشب بازداشت شي! يهو بلند زد زير خنده گفت ديوونه تو مشکل رواني داري...
نزديک 1 ساعت باهاش صحبت کردم احساس ميکردم روي سانيا حساسه تا اسمش رو ميبردم سريع خيلي جدي جواب سر بالا ميداد! آخرش هم گفتم خب حالا 1 ساعت صحبت کردي نتيجه چي بود؟ گفت تو فکت لغه مثل خاله زنک ها چرت و پرت ميگي ميخندوني به من چه؟! حالا واسه تو چه فاييده اي داشت؟ با صداي کلفت و خش دارم گفتم براي گفتن من شعر هم به گل مانده نمانده عمري و 100 ها سخن به دل مانده! دوباره زد زير خنده گفت واقعا که تو بايد ميرفتي سيرک موفقيتت اونجا خيلي بيشتر بود گفتم زندگي خودش سيرکه به نظر تو نيست نيست؟ گفت وا؟ نه خير نيست. گفتم پس تو چرا با اون موهاي بلندت شبيه اسب سيرک شدي؟!! تا اينو گفتم مثل برق گرفته ها گفت بيشعور بي تربيت! خودم از حرف خودم خندم گرفته بود نتونستم جلو خودم رو بگيرم زدم زير خنده! يهو تق تلفن قطع شد! دوباره زدم زير خنده مثل ديوونه ها با خودم ميخنديدم! يکم گذشت اس ام اس زدم "فکر کردي من زنگ ميزنم منت کشي؟ کور خوندي بقول عشقم تنها غروره عصاي دستم!" چند لحظه بعد اس ام اس اومد "به درک برو به جهنم" يکمي دو رو برم رو نگاه کردم گفتم چه محبت آميز! پاشدم رفتم لباس عوض کردم مسواک زدم يه سيگار کشيدم نيم ساعتي طول کشيد ميخواستم بخوابم اس ام اس اومد بازش کردم الناز نوشته بود "اميدوارم صبح از خواب بيدار نشي" منم نوشتم "خدا از دهنت بشنوه و عمل کنه يک عمره که قبل از خواب اينو ميگم" فرستادم رفت خودم رو پرت کردم روي تختم گفتم خدايا حرف منو که گوش ندادي به حرف دل اين عمل کن صبح از خواب بيدار نشم از اين زندگي راحت شم. همون موقع اس ام اس اومد چشام گرد شد گفتم خدايا راضي به اس ام اس نبودم همون جونم رو بگيري کافيه! اس ام اس رو باز کردم الناز نوشته بود "جيش بوس لالا" منم نوشتم "دوميش (بوس) آنتن نداد لطفا 10 ,12 بار ديگه تکرار کن!" تا چشام رو بستم صداي اس ام اس اومد. گفتم مرض بابا بوست مال خودت صبح بايد پاشم برم دنبال 1000 تا بدبختي آروم موبايلم رو برداشتم اس ام اس رو باز کردم الناز نوشته بود "بوس بوس بوس... تا 12" سرم رو تکون دادم گفتم باز ما يه غلطي کرديم مونديم توش همين کم بود.

******************************************************

فردا غروبش از باشگاه اومدم بيرون الناز زنگ زد موندم جواب بدم يا نه! گفتم ولش کن حوصله ندارم.دوباره زنگ زد گفتم چيکار کنم؟ شيطان وجودم ميگفت جواب بده چيزي نمونده به آخرش يکمي مکث کردم جواب دادم...
سلام چطوري؟
- سلام مرسي تو خوبي؟
بد نيستم
- کجايي؟
از باشگاه اومدم بيرون
- با نون و ماست هيکلت رو اونجوري کردي نه؟
(خنديدم) گير نده ديگه يه چيز گفتم حالا
- باشگاه کجاست؟
خونه آقا شجاست. به تو چه؟
- بگو اگه نزديک باشم ميخوام بيام
نزديک نيستي....
خلاصه انقدر گير داد با اينکه نزديک نبود نزديکش کرد که اومد. کنار ماشينم واساده بودم کيفم رو گذاشتم توي ماشين ديدم اومده کنارم واساده يه نگاش کردم گفتم اومدي اينجا که چي بشه؟ خنديد گفت همينجوري اومدم. از زير تمرين اومده بودم بدنم ورم کرده بود يه آستين کوتاه تنم بود الناز دستش رو گذاشت روي بازوم سريع کشيدم عقب گفتم نکن جيزه! خنديد گفت بهتم هم مياد با نون و ماست اينجوري شده باشي يکمي نگاش کردم چيزي نگفتم در ماشين رو بستم گفت چند بار قهرمان شدي؟ سرم رو تکون دادم گفتم 3.4 باري شدم حالا اجازه هست برم؟ يه اخم خوشگل کرد گفت کارت دارم که اومدم گفتم خب منم از اول همينو گفتم حالا گوش ميدم بگو؟ مکثي کرد گفت از سانيا خوشت اومده؟ اخمي کردم گفتم آره خوشم اومده بود ولي بعدا که اخلاقش رو ديدم کاملا نظرم عوض شد بلا نسبت سگ! زد رو شونم گفت درست صحبت کن دختر خالمه سرم رو تکون دادم گفتم هرکي ميخواد باشه يکمي نگام کرد گفتم تموم شد؟ اينو از پشت تلفن هم ميشد پرسيد گفت نه هنوز نگفتم يه آهي کشيدم خم شدم از توي ماشين بسته سيگارم رو در آوردم بهش تعارف کردم يکي برداشت اول مال اونو روشن کردم بعدم مال خودم رو بهش خيره شدم واقعا خوشگل و ناز بود چشاي آبي تيره اي که داشت خيلي بهش ميومد. يکم رفتم اونور تر يه باد ملايم ميزد چنگ زدم تو موهام ميدونستم منظورش از اين حرفا چيه ولي خب بحث فقط اين نبود مشکل هميشگي رو داشتم اونم ترس! ترس از سرنوشتي که گرفتارش بودم. اومد پشتم واساد گفت ارا تو از من خوشت اومده درسته؟ آروم خنديدم گفتم آره! ولي همش همين نيست گفت همش چيه؟ باد آروم ميزد تو صورتم ياد آهنگ "تکيه بر باد" عشقم داريوش افتادم دلم حوري ريخت مکثي کردم گفتم همش تکيه بر باده خنديد گفت يعني چي؟ گفتم يعني همين يعني زندگي من همش تکيه روي باد بوده هميشه هم افتادم اينبار هم همينه. گفت چرا ميافتي؟ گفتم نميافتم زندگي نا خواسته ميندازه! يکمي مکث کرد گفت هميشه بهمين راحتي جا ميزني؟ خنديدم گفتم جا نميزنم ميترسم از همه زندگي ميترسم دوست داشتن واسم شده يه آرزو خنديد گفت ارا من نمفهمم چي ميگي؟ برگشتم سمتش يه کام از سيگارم گرفتم چشام رو تنگ کردم گفتم خودمم نميفهمم چي ميگم يا چي مياد به سرم فقط ميدونم بايد از احساس دور شم. يه آهي کشيد گفت من که نفهميدم چي گفتي ولي هر کاري درسته همون رو انجام بده.دستم رو گذاشتم رو شونش يکمي بهش خيره شدم ذهنم مثل يه Ferari Enzo سرعت داشت! لبخندي زدم گفتم چرا سر راه من سبز شدي؟ گفت من نشدم خودت شدي اخم کردم گفتم من غلط کردم تقصير اون جاسم بود گفت جاسم کيه؟ گفتم همون پسر عربه شرط بندي کردم باهاش. خنديد گفت آهان اونشب. دستم رو بردم گذشتم پشت موهاش آروم دست کشيدم تو صورت هم خيره شده بوديم واقعا نميدونستم بايد چيکار کنم! يا بايد قرباني شهوت و احساس ميشدم يا بايد پشت دست داغ کرده ام رو نگاه ميکردم و ازش دوري ميکردم.دستم رو برداشتم چشاش رو بست از کنارش رد شدم رفتم سمت ماشينم به ته سيگارم نگاهي کردم گفتم چرا فقط يه قدم به مرگ نزديک تر؟ جلوي پاي الناز رو نگاه کردم زدم تهش يه چرخش خوشگل کرد افتاد جلو پاي الناز! آروم گفت تمام هنرت از زندگي همينه نه؟ همين مسخره بازيها؟ عرضه نداري کسي رو دوست داشته باشي هنرت رو تو اين چيزا گذاشتي؟ به آسمون نگاهي کردم سرم رو انداختم پايين گفتم من عرضه هيچي ندارم اومد جلو دستم رو گرفت گفت چرا؟ چيزي نگفتم سرم پايين بود زد روي سينم گفت از چي ميترسي؟ يه خنده عصبي کردم گفتم شانسم يه جورايي هر دوتامون بغض داشتيم سرم رو تکون دادم گفتم الناز... گفت ساکت ديگه نميخوام هيچي بشنوم اشک توي چشام جمع شده بود يهو کشيدمش سمت خودم سرش رو گذاشت روي شونم احساس کردم شونم خيس شده فهميدم اشکاش اومده چند تا قطره اشک روي صورت خودم چکيد آروم گفت يه چيزي بگم باورت ميشه؟ گفتم بگو؟ مکثي کرد گفت همون شب که ديدمت ازت خوشم اومده بود ميدونستم داري دروغ ميگي ولي هيچي نگفتم چون هم سانيا نشسته بود هم اينکه ميخواستم ببينم آخرش خودت چيکار ميکني آروم خنديدم ادامه داد وقتي شمارم رو بهت دادم ميدونستم هدفت چيه من بچه نيستم از همون اول که اومديم از کنارت رد شديم از نوع نشستنت نوع سکوتت بوي سيگارت همه چيزت معلوم بود ولي وقتي اون ارجيف رو سر هم کردي نخواستم توي ذوقت بزنم. اونشب توي آرمان کافه هم ميخواستم همه چيز رو برات روشن کنم که ميدونم مسخره بازي در مياري ولي وقتي گفتي با سانيا بيا خورد توي ذوقم احساس کردم تو چشت دنبال اونه نه من واسه همين هيچي نگفتم تا به مسخره بازيهات ادامه بدي آخرش هم تمام ناراحتيم رو سرت خالي کردم ولي بازم موقع رفتن داد زدي من از سانيا خوشم اومده بود خشمم بيشتر شد خيلي بهم برخورد واسه همين ديگه ازت منتفر شدم.آروم سرش رو بردم عقب پيشونيش رو بوس کردم گفتم بخاطر همه چيز معذرت ميخوام تو خيلي خوبي ولي باور کن مشکل يه چيزه ديگست مشکل خود منم...

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: 3. آذر 1391 - 16:30
پست ها: 135

بازنده - قسمت دهم

يکم رفت عقب اشکاش آروم آروم ميريختن روي گونه هاي برجسته و قرمزش يکمي بهش نگاه کردم گفتم گريه نکن آروم گفت مگه واسه تو مهمه؟ سرم رو تکون دادم گفت اگه نبود نميگفتم اشکاش رو پاک کرد گفت خوبه؟ موژه هاي بلند و نازش خيس بود برق ميزد چشام رو تنگ کردم دستم رو کشيدم روي گونه هاش گفتم اگه بهت بگم دوستت دارم به نظرت همه چيز حله؟ خنديد گفت اگه فقط حرفه نه ولي اگه از ته دلت بگي آره.آروم گفتم اشتباه ميکني همش همين نيست همش همونه که گفتم همون تکيه بر باد. مکثي کرد گفت تو بادي و من نميتونم بهت تکيه کنم؟ سرم رو تکون دادم گفتم کاش همه مثل تو دلشون انقدر صاف و ساده بود. آروم خنديد گفت مهم منم با بقيه چيکار داري؟ نيشخندي زدم گفتم بقيه با من کار دارن سرنوشت با من کار داره دستم رو گرفت گفت خب نميذاريم کاري داشته باشه خنديدم گفتم دست من و تو نيست دستش رو گذاشت روي لبام گفت هيس! دلم لرزيد ياد حرف يه بنده خدا افتادم ميگفت: بر لبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش... دستش رو برداشت اومد جلوتر دستش رو حلقه کرد پشت کمرم لباش رو آروم آورد جلو گذاشت روي لبام محکم فشار داد بعد لباش رو برداشت زبونش رو کشيد روي لبم دستش رو آزاد کرد رفت عقب. قلبم با ضربان 1000 ميزد انگار ميخواست از جا در بياد سرم رو انداختم پايين دستش رو کشيد توي موهام گفت دوستت دارم پاهام شل شد شايد اون نميفهميد چي ميگفت شايدم ميفهميد نميدونم چقدر از دوست داشتن تجربه داشت ولي من خيلي تجربه داشتم و قول ميدم کسي که تجربش تو اين چيزا زياد باشه به اين راحتي اين جمله لعنتي رو به زبون نمياره و با شنيدنش پاهاش شل ميشه...
چند دقيقه سکوت بين ما بود آروم گفتم بهتره بريم منم بايد برم خونه دوش بگيرم گفت باشه روي لبم رو بوس کرد گفت مواظب خودت باش. گفتم همچنين. آروم رفتم سمت ماشينم گفت ارا؟ برگشتم سمتش گفتم بله؟ گفت تو چيزي يادت نرفت؟ گفتم چي؟ گفت هموني که من گفتم ولي تو نگفتي سرم رو تکون دادم گفتم يادم نرفت فقط... گفت فقط چي؟ گفتم فقط آدمي مثل من هرگز به همين راحتي همچين جمله سنگين و پر معني رو به زبون نمياره خنديد گفت سنگين و پر معني؟ يعني چي؟ نيشخندي زدم گفتم ما آدما فقط بلديم از يه چيز حرف برنيم هيچ وقت به ذره ذره حرفامون دقت نميکنيم هيچ وقت حرفامون رو وزن نميکنيم فقط به راحتي ميگيم دوستت دارم! غافل از اينکه دوست داشتن يه دنيا معني و حرف پشت سرش داره يه لبخند زد گفت در مورد اين حرفت فکر ميکنم ولي يادت باشه من گفتم ولي تو نگفتي ها؟ حرکت کردم سمت ماشينم بلند گفتم بزن به حساب بعدا ميگم.
رفتم خونه. جلو آينه واساده بودم ريشام رو ميزدم ولي فقط جسمم جلو آينه بود فکر و حواسم تا ناکجا ميرفت! با خودم آروم صحبت ميکردم... يه بازيه ديگه شروع شد؟ شايد اين آخريش باشه؟ شايد ايندفعه سرنوشت دلش واسم سوخت و بيخيال ما شد؟ شايد... به خودم اومدم ريشام رو زده بود رفتم زير آب داغ مثل هميشه سوزشي احساس نميکردم چون تن من از آب داغ تر بود.از حموم اومدم يه سيگار روشن کردم تو فکر بودم به همه اتفاقاي عجيب اخير به اينکه بازم سرنوشت با مهارت چطوري من رو داره توي دام ميندازه به اينکه آخر اين داستان جديد کجاست؟... همينطور توي فکر بودم موبايلم زنگ خورد شماره جاسم بود گوشي رو برداشتم داد زد حبيبي... يک روند داد ميزد تشکر ميکرد! خندم گرفت گفتم چته چي شده؟ گفت حيفا جواب مثبت داده قرار شده بهم يه فرصت بده خودم رو نشون بدم. گفتم مبارکه حالا سعي کن فقط ثابت کني که اگه دوسش داري به حرف نيست حالا نوبت عمل رسيده ببينم چيکار ميکني خنديد گفت همش بخاطر تو بود خيلي ممنون. گفتم بشين بينيم بابا من فقط زبون بند اومده تورو راه انداختم از اينجاش با خودته انشاالله موفق باشي. گفت مرسي تو هم همينطور بعد يکم خبر احوال کرد گفت راستي يه خبر مريم (دختر عموش که رفتيم سر قرار) گفت بهت بگم ميخواد ببينت کارت داره گفتم چيکار داره؟ گفت نميدونم به من نگفته شمارش رو ميدم خودت باهاش هماهنگ کن ببين چي ميگه به منم بگو. گفتم باشه قطع کن شمارش رو اس ام اس بزن.شماره مريم رو گرفتم زنگ زدم بهش...
سلام ارا هستم
- سلام احوال شما؟
ممنون شما خوبيد؟
- آره منم خوبم.
راستش الان با جاسم صحبت ميکردم گفت شما با من کاري داشتين خواستم ببينم موضوع چيه
- آره ميخواستم اگه ميشه شما رو ببينم حضوري صحبت کنيم
باشه مشکلي نداره کي و کجا ببينمتون؟
- 1ساعت ديگه بيايين همون هتل تاج پالاس من توي لابي منتظرتون ميمونم
باشه حتما ميام فعلا خدانگهدار
- خداحافظ
تلفن رو قطع کردم گفتم واي اين با من چيکار داره؟ نکنه... زدم رو پيشونيم گفتم حالا اگه گفت نظرم عوض شده ميخوام پيشنهادت رو قبول کنم چي؟ واي خدا نه!... نزديک هتل تاج پالاس تو ترافيک بودم خيلي بهم ريخته بودم. همش ترسم از اين بود که اون حرف رو نزنه آخه اگه ميگفت من بايد چه غلطي ميکردم؟ همينجوريش تو الناز موندم اين ديگه بياد وسط که هيچي بايد برم قبرستون.ماشين رو پارک کردم آروم با ترس و لرز رفتم توي لابي ديدم اون ته نشسته بيشتر ترسيدم! تو دلم گفتم خدايا غلط کردم بيجا کردم خودت رحم کن.آروم رفتم جلو باهاش دست دادم يه لبخند خوشگل زد دلم حوري ريخت پايين تو دلم گفتم تو رو خدا اخم کن اصلا بزن تو گوشم! نشستم يکم بهم نگاه کرد گفت ببخشيد يه دفعه مزاحم شدم. خنديدم گفتم خواهش ميکنم من در خدمتم. گفت شنيدم گل کاشتين! خيلي جدي گفتم بله؟؟؟؟ خنديد گفت حيفا رو ميگم! من شاخ در آوردم گفتم شما از کجا فهميدين؟ خنديد گفت همه فاميلمون فهميدن! زدم رو پيشونيم گفتم شما عربا چه اخلاقاي عجيبي دارين! خنديد گفت در هر صورت ممنون حيفا دختر گليه خيلي خوب ميشه اگه پاش به خانواده ما باز شه گفتم بله خيلي خانم محترمي بودن.يکمي مکث کرد گفت اما در مورد حرفي که داشتم راستش اون روز شما رفتين احساس کردم خيلي ناراحت شدين همين باعث شد در مورد شما خيلي فکر کنم (تو دلم گفتم من غلط کردم بيجا کردم) بعد جاسم هم باهام صحبت کرد راستش تصميم گرفتم يه فرصتي به هم ديگه بديم يکمي نگاه کردم گفتم جانم؟ خنديد گفت يعني تصميمم عوض شد پيشنهاد شما رو قبول کردم.دست و پام شل شد وا رفتم گفتم ببخشيد من يکمي جا خوردم ميرم دست و صورتم رو آب بزنم بيام باشه؟ خنديد گفت حدس ميزدم جا بخورين خواهش ميکنم راحت باشين. آروم از جام بلند شدم همه دنيا دور سرم ميچرخيد کشون کشون رفتم تو سالن دستشويي يکم آب زدم به صورتم داشتم ديوونه ميشدم! از هموني که ميترسيدم سرم اومد حالا چه غلطي بکنم؟ داشتم گريه ميافتادم از اون طرف الناز از اين طرف مريم! با الناز که محکم کاري کردم تموم شد رفت حالا به مريم بگم 1 روزه نظرم عوض شد؟! اونم چي دختر عرب با اين همه غرور بدتر از اون دختر عموي جاسم! اگه بهش بر بخوره بره خونه واسه ننه باباش بگه حد اقلش اين بود که برادراش با شمشير نصفم ميکردن! اگه خون را ميافتاد خودم به درک بابام رو بگو! شريکاي دم کلفت بابام رو بگو! زدم تو سرم گفتم اي خدا غلط کردم داشتم زندگي ميکردم اين ديگه چه دردسريه تکيه دادم به ديوار داشتم منفجر ميشدم همش ميگفتم حالا چه غلطي بکنم؟ دوباره صورتم رو آب زدم گفتم تو که ميگفتي با زبون 6متري که داري فرشته هاي آسمون رو خر ميکني جاي جهنم ببرنت بهشت حالا از پس آدميزاد بر نميايي؟ فکر کن فکر کن فکر کن لعنتي! ولي مگه فکر ميومد؟ حالا هي بزن تو سر خودت وقتي فکرت نياد نمياد ديگه! از دستشويي اومدم بيرون رفتم پيش مريم گفتم ببخشيد جا خوردگي حل شد! زد زير خنده گفت دوستي با شما خوبيش اينه که افسردگي نميگيره طرف! تا هميشه ميخنده گفتم بله درست ميگين (با خودم گفتم تو که نميدوني حال خودم چقدر خرابه و چقدر افسردم). مکثي کرد گفت خب حالا نظر شما چيه؟ گفتم نميدونم چي بگم آخه شما جوري جواب رد دادين که فکرش هم نميکردم نظرتون عوض شه خيلي واسم عجيب بود. خنديد گفت واسه خودمم عجيب بود ولي انگار شما يه جوري انرژي مثبت ميدين که طرف بي اختيار ميشه ظاهر و شخصيت خاصي دارين! (تو دلم گفتم من غلط بکنم من تمام زندگيم سياه و منفي بود مثبتم کجا بود؟) دست کشيدم توي موهام لم دادم عقب گفتم راستش من از شما خيلي خوشم اومده و هيچ شکي نيست اگه غير از اين بود پيشنهاد نميدادم ولي يه سري مشکلاتي هست که مانع من ميشه اذيتم ميکنه با تعجب گفت مشکلات؟ مثلا چي؟ گفتم خب يه سري مشکلات شخصي و عجيب غريب که هميشه مانع من بوده مثل بد شانسي هايي که آوردم و چند تا چيز ديگه.خنديد گفت خيلي با مزه بود! داشتم گريه ميفتادم دستم رو گذاشتم روي صورتم تمرکز کردم گفتم ببينيد من يجورايي وجودم مشکل سازه يعني هميشه تو رابطه هاي احساسي آخرش يه دردسر درست شد با سر رفتم تو چاه! گفت خب چرا؟ گفتم منم نميدونم خودش ميشه! خنديد گفت بي دليل؟ گفتم نه بابا دليلش خودش مياد اصلا من کاره اي نيستم انگار من بازيگر فيلمم بايد طبق فيلم نامه کارگردان عمل کنم مکثي کرد گفت خب؟ گفتم خب مشکل اينجاست که من نميتونم رابطه جديد شروع کنم بخاطر خودم و شما.گفت پس چرا پيشنهاد دادي؟ گفتم خب مگه من دل ندارم؟ يه لحظه با احساس تصميم گرفتم ولي بعدا خوب فکر کردم ديدم چرا بايد يه دردسر جديد درست کنم؟ اصلا من هيچي شما رو بگو (انگار زات تو رو با دروغ پيوند زدن جانور چموش دروغ گو) من نميتونم باعث اين باشم که شما هم توي دردسر بيفتين.يکمي فکر کرد گفت حرف شما منطقيه ولي خب ميدونيد اصولا آدما اينجور مواقع با احساس تصميم ميگيرن حالا منم نميدونم ولي اگه احساس ميکني واقعا از من خوشت اومده و منم اگه احساس کنم از شما واقعا خوشم اومده ميتونيم يه امتحان ساده بکنيم. (ديگه بايد تسليم سرنوشت لعنتي ميشدم آخه کاري از من بر ميومد؟) سرم رو تکون دادم گفتم باشه حرفي ندارم ولي يادتون باشه من از اولش گفتم بعضي اتفاقا از اختيار من و شما خارجه نميخوام باعث خاطره بدي بشم.خنديد گفت اميدوارم هميشه خاطره هاي خوب داشته باشيم تا هرجايي که با هم هستيم.لبخندي زدم گفتم اميدوارم همينطور باشه.يه لبخند خوشگل زد گفت سعي ميکنم هميشه خاطرات خوب برات بسازم شما هم واسه من اينکار رو کن گفتم حتما.به ساعت نگاهي کرد گفت ارا من بايد برم جايي کار دارم لبخندي زدم گفتم راحت باش بعد باهم پاشديم رفتيم بيرون کنار ماشين مريم وايساده بوديم بهم ديگه نگاهي کرديم دستم رو گرفت گفت مواظب خودت باش با سر تاييد کردم گفتم تو هم همينطور سرش و آورد جلو روي گونم رو بوس کرد يه چشمک زد گفت فعلا خداحافظ گفتم خدانگهدار سوار همون لند کروز VXR نقره اي شد رفت.منم رفتم کنار ماشينم بهش تکيه دادم داشتم وا ميرفتم نفسم بالا نميومد بغض کرده بودم به بيرون خيره بودم. يکم گذشت خودم رو جمع و جور کردم سوار ماشينم شدم حرکت کردم بغض بدجوري گلوم رو گرفته بود احساس گناه و سردرگمي عجيبي داشتم دلم ميخواست خودم رو ميکشتم راحت ميشدم.رفتم کنار ساحل يه گوشه خلوت نشستم يه سيگار روشن کردم به دريا خيره شدم اشکام آروم آروم ميچکيد روي گونه هام...

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: 3. آذر 1391 - 16:30
پست ها: 135

بازنده - قسمت یازدهم

احساس ميکردم دارم منفجر ميشم واقعا حال عجيبي داشتم رفتم يه گوشه که ميدونستم هيچ کس نيست شروع کردم به داد زدن... انقدر داد زدم که ديگه صدام در نميومد نشستم روي زمين به آسمون شب نگاه کردم مثل هميشه تاريک و سياه ولي حد اقل توش پر از ستاره بود ولي دل من چي؟ يه سيگار روشن کردم به آسمون خيره شده بودم حالا بايد چيکار ميکردم؟ الناز از سرم زياد بود ناخواسته پاش به زندگيم واشد با هزار ترس و دلهره باهاش کنار اومدم ولي با وجود مريم ديگه واقعا ترسناک شده بود.احساس گناه عجيبي داشتم احساس ميکردم در حق الناز بدي کردم بهر حال من هرچي بودم ديگه بي معرفتي و نامردي تو وجودم نبود از خيانت متتفر بودم همين باعث ميشد احساس گناه فشارم بده.تو همين فکرا بودم موبايلم زنگ خورد درش آوردم شماره الناز بود چند تا قطره اشک از چشام چکيد پاکشون کردم جواب دادم...
سلام الناز
- چطوري شيطون؟ کجايي؟
خوبم. من نزديک دريا
- اونجا چيکار ميکني؟ باز تو فکر کي رفتي؟
(آروم و بي حال خنديدم) هيچ کس فقط دلم گرفته بود
- دروغ نگو چرا صدات اينجوريه؟ صدات گرفته
نه چيزي نيست همينجوري خودش شده
- (خنديد) تو کي ميخوايي دست از دروغ گفتن بر داري؟
نميدونم شايد هيچ وقت
- ببين خودت رو مرتب کن 1ساعت ديگه رستوران آبشار با ساني منتظرتيم باشه؟
هان؟ چه بي خبر؟ حالا چرا با ساني؟
- (خنديد) خب ميخوام شب اول دوستيمون پيش هم باشيم ساني هم مياد چون نميشه نياد من و اون دم همديگه ايم
(يه آهي کشيدم) آهان باشه ميام فعلا خداحافظ
- مواظب خودت باش.باي
تلفن رو قطع کردم يه کام سنگين از سيگارم گرفتم همونجا ولو شدم! دستم رو گذاشتم روي سرم گفتم اي لعنت به اين زندگي.يکم بعد پاشدم رفتم يه گوشه خودم رو مرتب کردم دست و صورتم رو شستم ولي صدام بدجوري گرفته بود اينو نميشد کاري کرد! 1 ساعت بعد رفتم داخل رستوران آبشار الناز و سانيا نشسته بودن رفتم باهاشون دست دادم نشستم جلوشون الناز آروم خنديد گفت قيافت چرا اينطوري شده؟ مثل مرغ پر کنده شدي! لبخندي زدم گفتم چيزي نيست يکم عصبي بودم توي ساحل ولو شده بودم! الناز خنديد خم شد روي ميز لبام رو بوس کرد گفت تو بيخود کردي بعد نشست سرجاش به سانيا نگاهي کردم اونم يه نگاهي بهم کرد (تو دلم گفتم امشب ديوونه شدم حرف بيخود بزني هرچي ديدي از چشم خودت ديدي!) الناز متوجه نگاه سنگين ما شد ولي چيزي نگفت.به الناز نگاهي کردم گفتم الناز زودتر شام بخوريم بايد باهات صحبت کنم يه اخم خوشگل کرد گفت تو يه چيزيت هست آروم گفتم آره يه چيزي هست بايد باهات صحبت کنم گفت باشه پس زودتر شام ميخوريم بعدش صحبت ميکنيم. بعد با ساني پاشدن رفتن سمت بوفه.سرم رو گذاشتم بين دستام تصميم داشتم همه چيز رو به الناز بگم چون واقعا از خيانت متنفرم فقط به اين فکر ميکردم که چطوري بهش بگم.موقع شام اصلا حوصله نداشتم فقط واسه اينکه الناز ناراحت نشه يکم با بي ميلي شام خوردم بعد به الناز خيره شدم دلم نميخواست جلو سانيا حرفي بزنم ولي چون حوصله سر و کله زدن و توجيح نداشتم تصميم گرفتم همونجا بگم.يه نفس عميق کشيدم گفتم الناز من بايد يه چيزي رو بهت بگم که داره منو خفه ميکنه. الناز خنديد گفت پس زودتر بگو چون من خودت رو ميخوام نه جنازت. لبخندي زدم گفتم همش از اون شب شروع شد من قضيه شرط بندي رو واسه شماها کامل تعريف نکردم قرار شد اگه شرط رو من بردم... کاملا همه چيز رو واسه الناز گفتم در مورد مريم و جاسم حتي حيفا هم توضيح دادم و مو به مو تمام اتفاق ها رو توضيح دادم الناز يه جوري با ترديد نگام ميکرد سانيا اخم کرده بود با غيظ نگام ميکرد. آخرش سرم رو انداختم پايين گفتم مريم دختر خيلي خوبيه خيلي هم ناز و خوشگله منم هيچ بدي تو اخلاقش و اينا نديدم ولي چيزي که هست اينه که مطمئن باش تو واسه من يه چيز ديگه اي اينو جدي ميگم اولا که تو هم خون و هم نژاد مني دوما اين که مهربوني تو يه چيز ديگست امروز وقتي دل ساده تورو ديدم از خودم خجالت کشيدم.الناز يه لبخند ناز زد دستم رو گرفت گفت از صداقتي که داري ممنون نيشخندي زدم. گفتم من هرچي باشم خيانت کار و نامرد نيستم دستم رو محکم فشار داد گفت درست ميشه هنوز که اتفاقي نيفتاده فقط به حرف بوده تموم شده رفته با سرم تاييد کردم گفتم اتفاقي نيفتاده ولي مشکل يه چيز ديگست. ببين تو روي من حساب کردي از ته دلت گفتي دوستت دارم منم همين کار رو کردم حالا فکر کن الان بيام بگم الناز جون شرمنده من نظرم عوض شده! خب تو چي ميگي؟ چيکار ميکني؟ يکم اخم کرد گفت نميدونم خيلي وحشتناکه! گفتم خب منم همين رو ميگم من بودم که اول به اون پيشنهاد دادم اون رد کرد حالا نظرش عوض شده! منم موندم چه غلطي بکنم. سانيا با اخم گفت برو بهش بگو من دوست دختر دارم اون موقع که بهت پيشنهاد دادم نداشتم. يکمي نگاش کردم گفتم تمام اين ماجرا ها توي 48 ساعت اتفاق افتاد برم بگم تو جواب رد دادي با يکي ديگه دوست شدم؟ خيلي جدي گفت آره مگه چيه؟ سرم رو تکون دادم گفتم هيچي بايد همينکارو کنم.الناز يه خنده خوشگل کرد گفت قربون زبون 6متريت برم تو که اين زبون رو داري قصه چي رو ميخوري؟ نيشخندي زدم سرم رو گذاشتم بين دستام گفتم شکستن يه دل صاف و ساده ديگه.
از رستوران اومديم بيرون به بيرون خيره شدم مثل هميشه چراغهاي آسمون خراشها بيداد ميکردن. الناز دستم رو گرفت گفت انقدر فکر نکن آخرش يه مرگت ميزنه سرم رو تکون دادم گفتم همون بهتر که بزنه راحت شم زدم توي سرم گفت بي ادب رفتم کنار ماشينم تکيه دادم بهش يه سيگار روشن کردم الناز و سانيا هم اومدن واسه اونا هم روشن کردم به همديگه زل زده بوديم سيگارمون رو ميکشيديم.الناز گفت کي بهش ميگي؟ يکمي فکر کردم گفتم فردا صبح تا ظهر که نيستم کار دارم بعد ظهر هم ميرم باشگاه غروب از باشگاه اومدم بهش زنگ ميزنم قرار ميزارم.يه لبخندي زد اومد جلوم واساد قدش يه ذره از من بلند تر بود يکمي نگام کرد گفت مطمئن باشم همه چيز تموم ميشه؟ سرم رو تکون دادم گفتم اگه غير از اين بود بهت نميگفتم. يه اخم خوشگل کرد گفت شيطون گولت نزنه يه وقت؟ يه نيشخند زدم گفتم شيطون خود منم کي ميخواد منو گول بزنه؟ آروم خنديد گفت خودت! بعد لباش رو گذاشت روي لبام محکم فشار داد من بي حرکت واساده بودم اون با قدرت لباش رو فشار ميداد سرش رو برد عقب دستش رو کشيد روي صورتم گفت همه چيزت فوق العادست درست مثل دروغهات! سرم رو انداختم پايين گفتم واسم مهم نيست من فقط خسته ام زد روي دهنم گفت ساکت من که نمردم عزا گرفتي.رفت عقب پيش سانيا واساد گفتم خيلي خوش گذشت بهتره بريم منم برم فکر کنم فردا چه غلطي بکنم سانيا با اخم گفت زبونت که هميشه واسه گفتن دروغ ميچرخه حالا فردام چند تا دروغ بهش اضافه کني تحويلش بدي جاي دوري نميره! با سرم تاييد کردم رفتم سوار ماشينم شدم شيشه رو دادم پايين گفتم بعد از قرار فردا بهتون زنگ ميزنم گزارش کامل ميدم خيال هردوتون راحت. يه گاز دادم غرش ماشينم توي خيابون پيچيد گفتم شب خوش.
فرداش از باشگاه اومدم بيرون زنگ زدم به مريم گفتم بايد شما رو ببينم گفت کجايي؟ آدرس رو گفتم. گفت من نزديکم همونجا باش الان ميام.توي شيشه هاي دودي ماشينم خيره شدم به خودم نگاه کردم ترديد رو ميشد از چشام خوند در ماشين رو باز کردم کيفم رو گذاشتم عقب دوباره توي شيشه هاي دودي نگاهي انداختم خودم رو يکم مرتب کردم يه آستين کوتاه چسبون مشکي تنم بود بدنم بخاطر تمرين ورم داشت لباس داشت پاره ميشد! يکم روي موهام و ابروهام دست کشيدم منتظر شدم که بياد. يکم بعد لند کروز VXR نقره اي رفت جلو تر پارک کرد مريم اومد سمتم از توي ماشين بسته سيگارم رو در آوردم يجورايي استرس و ترديد داشتم يه سيگار روشن کردم مريم اومد جلو دست داديم روي پيشونيم رو بوس کرد يکم احوال پرسي کرديم بهم نگاه کرد گفت چيزي شده يهو گفتي بيام اينجا؟ يه کام از سيگارم گرفتم گفتم آره يه صحبتي باهات داشتم گفت خب بگو من گوش ميدم؟ منم تمام ماجرا رو براش توضيح دادم خودم باورم نميشد انقدر راست گو شده باشم! مريم چيزي آروم گفت چرا از اول نگفتي؟ گفتم نميخواستم بهمين راحتي يه دل ساده ديگه رو بشکنم. خنديد دستش رو گذاشت روي شونم گفت مهم نيست خوشحال شدم که راستش رو گفتي يه لبخندي زدم گفتم مرسي احساس ميکنم عذاب وجدانم تموم شد. خنديد گفت تو وجدان هم داري؟ گفتم آره يکمي واسم مونده. اومد جلو بغلم کرد گفت ولي ارتباطت رو با من قطع نکن مثل 2 تا دوست معمولي گاهي خبر همديگه رو بگيريم باشه؟ خنديدم گفتم حتما همينطوره. محکم خودش رو بهم فشار داد احساس ميکردم تن اون از من داغ تره يعني کلا عربا همينن مخصوصا توي سکس هيچکس حريفشون نميشه! رفت عقب دستش رو گرفتم گفتم خبر ما رو بگيريا. گفت باشه چشم. مواظب خودت باش کاري داشتي حتما بهم بگو.اومد جلو روي لبم رو بوس کرد برام دست تکون داد رفت سمت ماشينش.
با خيال راحت تکيه دادم به ماشينم يه نفس راحت کشيدم گفتم آخيش داشتم خفه ميشدم از عذاب وجدان.دستم رو کشيدم توي موهام ياد الناز که افتادم منتظر تلفن من بود. دوباره دلم لرزيد گفتم بازم يه بازيه ديگه؟ آخرش به کجا ميخواد برسه؟...

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: 3. آذر 1391 - 16:30
پست ها: 135

بازنده - قسمت دوازدهم

زنگ زدم به الناز همه چيز رو براش توضيح دادم خيالش راحت شد گفت بعدا بهت زنگ ميزنم.خودم رو جمع و جور کردم حرکت کردم سمت خونه تو راه تمام فکرم پيش الناز بود.از زير دوش آب داغ اومدم بيرون هوا کم کم داشت تاريک ميشد دلم مثل هميشه غم داشت اصلا انگار خدا منو با غم و غصه آفريده بود نميدونم چرا هميشه شادي ها واسم گذرا بودن غم ها ماندگار...
رو تختم دراز کشيده بودم دستم زير سرم بود چشام رو بسته بودم ولي مگه فکرهاي سمي ميذاشتن يه لحظه آرام و قرار داشته باشم؟ با صداي موبايلم به خودم اومدم شماره الناز بود تلفن رو جواب دادم گفت با ساني ميخواييم بريم بازار ميايي؟ اولش گفتم نه! انقدر چک و چونه زد آخرش گفتم خب بگو اگه نيايي بايد بيايي راحتمون کن! خنديد گفت روم نميشد. گفتم باشه حتما من بايد بيام دنبالتون آره؟ داد زد گفت پس من بيام دنبالت؟ خنديدم گفتم تسليم دوباره شروع نکن ميام.تلفن رو قطع کردم زدم تو سرم گفتم اي بابا چته؟ بقول الناز مگه من مردم عزا گرفتي؟ بخواد بشه ميشه نخواد بشه هم نميشه از امروزت لذت ببر با فردا چيکار داري؟ رفتم جلو آينه يه اخمي کردم گفتم به درک من که بازي رو شروع کردم غصه بخورم نخورم اگه بخواد دردسر تازه شروع شه ميشه با منم کاري نداره! يکم ادا در آوردم واسه خودم لباسام رو پوشيدم رفتم.
******
پايين برج خونشون واساده بودم الناز و سانيا اومدن نشستن تو ماشين الناز يکم نگام کرد گفت ما نمرديم و دوباره خنده رو روي لبات ديديم. سرش رو کشيدم جلو لباش رو بوسيدم گفتم ببخشيد گاهي فکراي سمي زيادي اذينتم ميکنه. خنديد گفت فکراي سمي چيه؟ يه چشمک زدم گفتم ولش کن بعدا برات ميگم خب کجا برم؟ دستم رو گرفت گفت برو سمت ديره بعدا فکر ميکنيم ببينيم کجا بريم خريد! گفتم اطاعت قربان! تو راه از آينه به سانيا که پشتم نشسته بود نگاهي کردم اونم با يه اخم منو نگاه کرد! نميدونم تو چه فکري بود يا اصلا چرا مثل سگ دوبرمن هميشه پاچه ميگرفت! نيم ساعت بعد الناز و سانيا رفتن چند تا وسيله گرفتن الناز گفت کارمون تموم شد برو سيتي سنتر يکم دور بزنيم حوصلمون سر رفت از بس جاي شلوغ نبوديم! رفتيم سيتي سنتر بين جمعيت نا تمام آروم قدم ميزديم به فروشگاه ها نگاه ميکرديم الناز و سانيا باهم صحبت ميکردن ميخنديدن من بد بختم که جزو لشکر خاله زنک ها نبودم اصلا توجه نميکردم چي ميگن! الناز گفت تو چيزي نميخوايي؟ گفتم نه بابا مثل شما دخترا حوصله بازار و اين حرفا رو ندارم.يه بار ميام يه کاميون از هرچي ميخوام ميخرم ميرم تا 3.4 ماه ديگه! دستم رو گرفت گفت تو بيخود ميکني اصلا از اين به بعد هفته اي يک بار مياييم بازار تا عادت کني. يکمي زير چشمي نگاش کردم گفتم به همين خيال باش دستم رو فشار داد گفت حالا ميبينيم. سانيا آروم و بي صدا کنار الناز ميومد بهش گفتم ساني چيزي نميخوايي؟ گفت مثلا؟ گفتم چه ميدونم قلاده اي چيزي اخم کرد گفت قلاده واسه چي؟ گفتم سگ نداري؟ گفت نه ندارم (تو دلم خنديدم گفتم خيلي خري اگه منظورم رو نفهميدي!) ساديسمم اوت کرده بود دلم ميخواست يکي رو اذيت کنم و حرص بدم حالا ساني با پاي خودش افتاده بود تو دام! همينجوري که راه ميرفتيم گفتم ساني چيز ديگه اي نميخوايي؟ يکمي نگام کرد گفت چرا يه دهن بند واسه تو گير بيارم حتما ميخرم! خنديدم گفتم باشه منم يه چيز خوب گير بيارم حتما برات ميخرم. گفت مثلا؟ گفتم آرواره قوي! اخم کرد گفت آرواره؟ گفتم آره ديگه واسه اينکه اونجوري راحت تر پاچه ميگيري! الناز بي اختار زد زير خنده ولي خودم ساکت به جلو نگاه ميکردم. احساس کردم واقعا خورد تو پر سانيا! (تو دلم گفتم زبون دراز تر از من خودمم) خلاصه تا 10 ,15 دقيقه هي تيکه مينداختم اون چيزي نميگفت يعني کي ميتونه جواب زبون منو بده؟ دلم خنک شد ديگه ساکت شدم. ساديسمم قشنگ ارضا شد کلي کيف کردم الناز گفت تو مطمئني چيزي نميخوايي؟ خنديدم گفتم حالا که اصرار ميکني يه سوتين مشکي واسم بگير! خنديد زد رو شونم گفت بي ادب نشو حالتو ميگيرما. به سانيا زير چشمي نگاه کردم آروم داشت ميخنديد. دستم رو گذاشتم پشت کمر الناز گفتم مثلا چطوري حالم رو ميگيري؟ سرش رو آورد کنار گوشم گفت به موقعش ميگم منم يهو موهاي بلند الناز رو از پشت کشيدم (موهاش تا نزديک باسنش ميرسيد) بلند گفت آي. زدم زير خنده سانيا با تعجب ما رو نگاه ميکرد الناز گفت ارا خيلي نامردي از پشت کشيدي. خنديدم گفتم من هميشه از پشت کار ميکنم! زد تو سرم گفت خيلي بي ادبي حتي يک ذره ادب و نزاکت هم نداري. خنديدم گفتم فابريکه! زد روشونم گفت تو کجات فابريک نيست؟ جاش برسه پيرهن تنت هم ميگي فابريک از شکم مامانم باهاش در اومدم! من و الناز جر و بحث ميکرديم سانيا به حرفاي ما ميخنديد رفتيم پاريس گالري سانيا و الناز ميخواستن لوازم آرايش بگيرن همينجوري وايساده بودم يهو ياد سارا(همون دختر عجيب غريبه تو داستان غريزه) افتادم اونشب کنارم واساده بود گفت "سليقه قشنگي دارين" يه نيشخندي زدم با خودم گفتم (لعنت به اين زندگي که من دارم که هرجايي که ميرم و هرکاري ميکنم هميشه واسم يه خاطره تلخ يادگاري ميمونه.) الناز زد رو شونم گفت هويي کجايي؟ دستش رو گرفتم گفتم در خدمت هستم! خنديد گفت قربونت يه چشمک زدم رفت پيش سانيا چند لحظه بعد صدام کرد رفتم پيششون گفت اينو بو کن؟ بو کردم يه عطر فوق العاده خوش بو بود. گفت چطوره؟ گفتم خيلي خوبه چرا من تاحالا نديده بودم؟ خنديد گفت خره اينجا هر ماه از پاريس عطر جديد ميارن تو بقول خودت هر 3.4 ماه يک بار ميايي بعد ميخوايي عقب هم نموني؟ گفتم همينو بگو! سانيا به کارمند اونجا گفت اينم بزارين روي وسايلمون الناز به سانيا گفت تموم؟ سانيا گفت صبر کن بعد به من نگاه کرد دستم رو گرفت گفت بيا رفتيم اونور تر 3تا تستر عطر گرفت سمتم گفت کدوم بيشتر تحريکت ميکنه؟ يکمي بهش زل زدم راستش يکم جا خورده بودم! تستر ها رو بو کردم همشون تحريک کننده بود ولي يکي واقعا يجوريت ميکرد بهش نشون دادم گفتم اين خيلي تحريک ميکنه. آروم خنديد گفت مرسي برد اونجا گفت اينم بزارين. منم با تعجب نگاش کردم رفتم پيششون الناز کيفش رو در آورد بهم نگاه کرد اخم کردم ترسيد گفت چيه؟ (من بدم مياد يه دختر کنارم کيفش رو در بياره يجورايي بهم بر ميخوره) گفتم هيچي شما برين خودم حساب ميکنم وسايل رو ميارم.اومدم بيرون الناز گفت چي شد يهو؟ براش توضيح دادم خنديد گفت خب مثل آدم بگو چرا اخم ميکني ترسيدم دلم ريخت.يکم رفتيم سانيا آروم به الناز يه چيزي گفت. الناز با سر تاييد کرد فضوليم گل کرده بود داشتم ميترکيدم! آروم در گوشش گفتم چي گفت؟ يه اخم ناز کرد گفت به تو چه اگه ميخواست بفهمي بلند ميگفت! سرم رو تکون دادم گفتم برو بابا الناز زد رو دهنم گفت کسي تاحالا تلاش نکرده ولي من تو رو آدم ميکنم.چند دقيقه بعد جلو يه لباس زنونه فروشي الناز گفت همينجا واسا ما الان مياييم يکم نگاش کردم گفتم نميشه! گفت بيخود کردي گفتم نميشه من ميرم گفت به درک همين الان برو پشتم رو کردم به مغازه گفتم گيرباکسم قاطي کرده فقط عقب ميرم! خنديد گفت ارا مسخره بازي در نيار الان مياييم گفتم حرفشم نزن منم ميام گوشم رو کشيد گفت ارا مسخره نشو زشته جلو ساني تو بيايي گفتم خب ميام ولي قول ميدم چشام رو ببندم. خنديد گفت ارا جونم اذيت نکن ديگه به خدا دير شد گفتم مرغ من يک پا داره و بس! هي اون اسرار ميکرد منم انکار! بعد از 10 دقيقه به اين نتيجه رسيديم که با هم بريم چون اگه نريم بايد باهم بريم! رفتيم تو سانيا خندش گرفته بود الناز بهم چشم غره ميرفت آروم گفت چشم چروني کني همينجا ميزنمت با سر تاييد کردم ساني چند تا لباس زير ديد الناز هم کنارش منم تا ميتونستم چشم چروني ميکردم! اين دختر خارجکي ها ميومدن لباس زير بخرن چشماي من نور ميگرفت دلم شاد ميشد! آروم در گوش الناز گفتم مشکي مشکي مشکي. اونم آروم در گوشم گفت من بعدا تورو ميکشم. دوباره گفتم الناز ست مشکي بردار. يه چشم غره رفت در گوشم گفت آخه من به تو چي بگم؟ پوست تنمو کاملا برنزه کردم نميتونم تيره استفاده کنم آروم گفتم کور که نيستم تکرار نميکنم فقط مشکي! دستش رو گذاشت رو صورتش گفت باشه تو برو کنار رفتم کنار يکم نگاه کرد يه ست مشکي خيلي خوشگل انتخاب کرد گذاشت کنار بقيه. منم 4چشمي نگام پيش دختر خارجکي ها بود دلم شاد ميشد! 10 دقيقه بعد اومديم بيرون الناز يه اخمي کرد گفت ارا دلم ميخواد همينجا خفت کنم سانيا هرهر ميخنديد. گفتم اي بابا بد کردم مثل يه بادي گارد کنارتون راه ميام؟ همه فکر ميکنن من بادي گارد شماها هستم سانيا خنديد گفت فقط بدرد همينم ميخوري. الناز زد رو سينم گفت راست ميگه خنديدم با صداي کلفت و خش دارم گفتم خانوم بفرمايين آقا گفته من مثل سايه همه جا باهاتون بيام! الناز ديگه نتونست جلو خندش رو بگيره گفت دلقک به تمام معنايي بعد دست سانيا رو گرفت جلو تر از من رفتن.
1ساعت بعد الناز و سانيا رو پايين برج پيادشون کردم گفتم بفرمايين؟ الناز خنديد گفت به تو نميشه تعارف کرد انقدر پررويي يه وقت ميايي بالا کنار بابام ميشيني جک سکسي تعريف ميکني! خنديدم گفتم مگه بده؟ دلش شاد ميشه يکمي ادا در آورد گفت غلط کردي خودم به زور تحملت ميکنم مامان بابام که هيچي. گفتم اينجوريه؟ گفت آره گفتم پس حالا که اينجوري شد فردا شب شام ميام خونتون. خنديد گفت باشه به همين خيال باش. اخم کردم گفتم جدي ميگم ميام الناز گفت اگه مردي بيا داداشم هم خونست گفتم منو از داداشت ميترسوني؟ داداشت ميدونه من 4 دوره قهرمان بدنسازي شدم؟ خنديد گفت داداشم خودش بوکسوره سنگين وزنه. گفتم ايول خيلي وقته يه دعوا حسابي نکردم بالاخره يکي پيدا شد ارزش زدن داشته باشه. گفت خيلي پر رويي واقعا داداش منو ميزني؟ گفتم جاش برسه تو هم ميزنم اون که داداشته. واسم زبون در آورد گفت غلط کردي گفتم حالا فردا بيام يا نه؟ اخم کرد جدي گفت زودته به موقش خودم دعوتت ميکنم خنديدم گفتم باشه. ميرم پيش ساني الناز گفت اوه ديگه بدتر گفتم باشه زنگ ميزنم به مريم ميرم پيشش يهو مثل برق گرفته ها گفت ارا ازين شوخيا نکن قاطي ميکنما. خنديدم گفتم الهي قربون اون قاطي کردنات! کاري نداري؟ گفت نخير آقاي بي ادب سانيا هم يه لبخند زد گفت شب بخير منم رفتم سمت خونه.

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: 3. آذر 1391 - 16:30
پست ها: 135

بازنده - قسمت سیزدهم

تقريبا 15روز گذشت احساس ميکردم الناز ديوانه وار دوستم داره البته منم دوستش داشتم ولي اصلا به زبون نمياوردم سانيا هم رفتارش بهتر شده بود حداقل از حالت سگ دوبرمن در اومده بود! طبق گفته الناز هفته اي يک بار به زور ميرفتيم بازار تا مثلا عادت هاي عجيب منو از سرم بندازه! البته کلاسهاي فشرده کنترل خشم - نگه داشتن زبان در دهان (جلوگيري از زبون درازي) - تربيت برتر - آنتي فضولي و... بماند که اونا هم به اجبار برام ميذاشت.ولي هرچي بيشتر سعي ميکرد کمتر نتيجه ميگرفت چون من بقول خودم فاريک همينجوري بودم و قابل تغيير هم نبودم!
غروب از باشگاه اومدم دوش گرفتم يکم استراحت کردم الناز زنگ زد گفت شب مثل يه پسر خوب شام بيا خونه ما! گفتم هوم؟ کي گفته؟ گفت مامانم. گفتم ولم کن بابا دنبال دردسر ميگردي؟ گفت دردسر واسه چي؟ گفتم هيچي منظورم اينه که بيخيال شو. گفت نميشه آخه مامانم گفته حالا زشته نيايي. زدم رو پيشونيم گفتم اي خدااااا. گفت مرض خيليم دلت بخواد. گفتم غلط کردم گير نده ميام. خنديد گفت حالا شد گفتم باشه ساعت چند بيام؟ گفت نميدونم بيا ديگه حالا نيم ساعت ديگه 1 ساعت ديگه. گفتم باشه تلفن رو قطع کردم يه آهي کشيدم پاشدم رفتم ريشامو زدم خودم رو مرتب کردم جلو آينه وايساده بودم يه پيرهن کرم رنگ تنم کردم با شلوار مشکي و کفش ساق بلند يه کروات مشکي هم زدم به خودم خيره شدم دستي روي صورتم کشيدم واسه خودم زبون در آوردم رفتم. 1ساعت بعد ماشين رو پايين برج خونشون پارک کردم يه سبد گل خوشگل دستم بود گره کرواتم رو سفت کردم زنگ زدم به الناز گفتم من پايينم گفت بيا بالا...

***************************************************

خونشون طبقه 12 بود.در آسانسور باز شد يه خانم خارجي هم کنار من اومد داخل آسانسور تو آينه به خودم خيره شدم و دستم رو گذاشتم رو گره کروات درست مثل سگي که به قلاده عادت نداره! هي با گره کروات ور ميرفتم آخرش برگشتم سمت خانمه گفتم من از کروات خوشم نمياد بايد کي رو ببينم؟ خانمه يهو جا خورد يه نگاهي بهم کرد گفت خب کروات نرن! گفتم نميشه دارم ميرم مهموني بايد کروات ميزدم! به سبد گل نگاه کرد خنديد گفت داري ميري خواستگاري؟ چشام گرد شد گفتم نه خدا نياره اون روز رو! ميرم خونه دوست دخترم مهموني دفعه اولمه خيلي هم رسميه مجبور شدم کروات بزنم! خنديد گفت خودت ميگي مجبور شدم پس تحمل کن تا تموم شه! همون موقع در وا شد گفتم شب خوش رفتم سمت خونه الناز اينا.الناز در رو وا کرد برام دست تکون داد رفتم داخل خونشون خيلي بزرگ بود نزديک بود گم بشم! الناز دستم رو گرفت در گوشم گفت از همون عطر زدي؟ گفتم انتخاب شما رو ميشه نزد؟ خنديد زد رو شونم گفت زبونتو مار بزنه همينجوري که دستم رو گرفته بود رفتيم سمت سالن پذيرايي يه پسر قد بلند و چهار شونه واساده بود بهش ميومد 26.7 سالي داشته باشه با يه مرد تقريبا 50 ساله خوش تيپ و با يه خانم 46.7 ساله که فتوکپي الناز بود! الناز اشاره کرد گفت مامان بابا داداشم بعد به من اشاره کرد گفت اينم دوست پسر گلم ارا! (تو دلم گفتم بلند بگو لا اله الي الله) رفتم سمت باباش باهاش دست دادم گفتم خيلي خوشبختم اونم يه لبخند زد گفت همچنين رفتم سمت مامانش دست دادم سبد گل رو دادم بهش گفتم به زيبايي شما نميرسه ولي بعنوان سمبل قشنگي تقديم به شما!(با خودم گفتم دهنت سرويس ارا الهي مار بزنه اون زبون رو که رگ خوابه همه آدما دستته!) مامانش خنديد سبد رو گرفت گفت مرسي عزيزم خوش اومدي يه لبخندي زدم رفتم سمت داداشش دست دادم گفتم خوشبختم دستش رو گذاشت روي شونه هام گفت خوش اومدي پهلوون يه چشمک زدم رفتم جلوتر آروم در گوشش گفتم من به اونجا عمم خنديدم پهلوون باشم! يه بار شدم واسه 7پشتم بسه قسم خوردم هميشه قهرمان باشم! خنديد گفت درکت ميکنم سر منم از اين بلا ها اومده دوباره سر شونم رو گرفت گفت خوش اومدي قهرمان خنديدم دستش رو گرفتم گفتم مرسي مربي.تو سالن پذيرايي بوديم من روي مبل کنار داداشش نشسته بودم الناز رو به رومون بود باباش هم چند تا مبل اونور تر مامانش هم رفته بود سمت آشپزخونه يکم سکوت بود منم سرم رو انداختم پايين يکم بعد يه دختر فيليپيني (کارگر خونشون بود) چايي تعارف کرد الناز بهش گفت 10 بار گفتم چايي رو خودت بزار جلوي مهمون دختره گفت چشم بعد يه فنجان چايي گذاشت جلوم بعدم واسه داداش الناز گذاشت رفت سمت باباش يه چشمکي به الناز زدم. خنديد زبون در آورد دو رو برم رو نگاه کردم خونشون هم بزرگ بود هم قشنگ و شيک معلوم بود مامانش واقعا خوش سليقست همون موقع مامانش اومد گفت عزيزم راحت باش غريبي نکن يه لبخندي زدم بعد به داداشش نگاهي کردم گفتم مربي اسمت رو نگفتي؟ يه نگاهي کرد گفت امير. آروم سرم رو بردم کنار گوشش با يه حالت خاصي (داش مشتي) گفتم ببين قربون منو نگاه نکن الان شدم بچه خوشگل 7.8 سال پيش بند 6 زندان شارجه مال خودم بود سيبيل داشتم اندازه موهاي سرت بهم ميگفتن اصغر سيبيل حالا شما يه نگاه به ما کردي اون حلال بود نگاه دوم رو بري اوضاع ستم ميشه منم ميگرخم همينجا تيزي به جونت ميزنم!! يهو داداشش زد رو پام با تمام وجود زد زير خنده! همه برگشتن مارو نگاه کردن مامانش با ترديد گفت چي شد؟ امير (داداشش) همچنان ميخنديد الناز گفت امير چته؟ خودم بزور جلو خندم رو ميگرفتم سرم رو انداخته بودم پايين هيچي نميگفتم! امير يکم ديگه خنديد به من گفت بگم چي گفتي؟ سرم پايين بود ابرو زدم اشاره کردم نه! الناز گفت امير داداشي بگو چي گفت؟ با من ابرو زدم نه! امير خنديد گفت ظاهرا ارا خان خيلي خوش مشربه من همچنان سرم پايين بود زير چشمي نگاه ميکردم الناز يکمي مکث کرد با حرص گفت آره خيلي حالا بعدا باهاش يه صحبتي دارم. مامانش خنديد گفت اوا چرا اينجوري ميکنين پسر مردم حالا يه شب اومده اينجا. امير پاشو برو اونور اذيتش نکنين. الناز چشاش گرد شد گفت ما اذيتش نکنيم؟ سرم رو آوردم بالا گفتم ببخشيد ولي الناز هميشه اذيتم ميکنه منم ديگه عادت کردم. مامانش گفت الهي ... بعد الناز رو نگاه کرد گفت خيلي بد شدي! الناز با ناباوري به من نگاه ميکرد آروم گفت ببخشيد ديگه اذيتش نميکنم! بوي پيپ اومد نگام رو چرخوندم ديدم باباش پيپ روشن کرده به روزنامه GULF NEWS خيره شده اصلا به ما توجه نميکرد! مامانش گفت ببخشيد عزيزم من رو سر اين کارگر نباشم فايده نداره شما راحت باشين من ميام بعد رفت سمت آشپزخونه.تا مامانش رفت الناز يه نگاهي به من کرد گفت پوستت رو ميکنم. به امير نگاه کردم گفتم مربي جان تو شاهد باش اين چي گفت! امير خنديد گفت اين پوست منم ميکنه بعد شاهد تو باشم؟ الناز نيشخندي زد با حرص گفت ارا جونم عجله نکن کم کم با خونه ما آشنا ميشي!
هي با امير شوخي ميکردم ميخنديديم زمين و زمان رو به مسخره گرفته بودم! الناز اومد گفت زنگ زدم ساني هم الان مياد يکمي نگاش کردم گفتم تنها ديگه؟ گفت نخير با خاله جونم مياد گفتم باشه راشون نميديم! الناز بلند گفت اوا؟ امير خنديد زد رو پام گفت بابا تو ديگه از کجا اومدي؟ گفتم از زندان ديگه مگه در گوشت نگفتم؟ الناز يکمي واسم ادا در آورد رفت پيش مامانش.نيم ساعت بعد سانيا و مامانش اومدن ساني تا منو ديد خنديد يه ادا در آورد مامانش اومد دست داد گفت خوشبختم پسرم منم لبخندي زدم گفتم همچنين مامانش هم خيلي خوشگل بود ولي يکم زيادي اخم داشت معلوم بود همچين از اين خانم هاي جدي و مقرراتيه (تو دلم گفتم ساني حق داره سگ دوبرمن بشه) رفت رو يه مبل نشست. ساني هم کنارش. امير آروم در گوشم گفت حالا تخم داري راشون ندي؟ آروم گفتم من غلط بکنم اصلا قدمشون رو سر من! الناز و مامانش هم اومدن نشستن. آروم به امير گفتم آقا مربي من ميترسم. امير هم آروم گفت نگران نباش عزيزم يه وقت پريود ميشي هردومون زديم زير خنده. مامان ساني يه نگاهي بهمون کرد گفت شما قبلا همديگه رو ميشناختين؟ امير گفت نه! تازه 1 ساعت نميشه ديدمش بعد مامان ساني يکم به من نگاه کرد گفت از قيافت معلومه ازون پدر سوخته هايي! ساني و امير و الناز يهو خنديدن من هاج و واج نگاه ميکردم! (تو دلم گفتم زکي بابا نمرديم و از خودم پررو ترم ديدم!) مامان الناز اخم کرد به مامان ساني گفت شهره اذيتش نکن خيلي پسر گليه! آروم گفتم آره همين که ايشون گفتن درسته همشون خنديدن بجز خودم! خلاصه تا موقع شام هي مامان ساني تيکه مينداخت منم 2دستي برگشت ميزدم! آخرش خنديد گفت ماشالله چه زبوني داري؟ کي حريف تو ميشه؟ خنديدم گفتم هنوز پيدا نشده.شام در آرامش و سکوت سپري شد سر ميز موقع دسر دوباره شروع کردم به اراجيف گفتن! حتي باباي الناز هم با بقيه ميخنديد.
بعد از شام و تشکيلات دوباره توي سالن پذيرايي نشسته بوديم يکم صحبت کرديم الناز بهم اشاره کرد رفتم پيشش بقيه مشغلول صحبت بودن گفت نميخوايي اتاق منو ببيني؟ گفتم باشه بريم دستم رو گرفت رفتيم توي اتاقش پر از عروسک و تزيينات بود گفتم اي جان فقط کافيه من يه بار اينجا عصباني شم چه حالي ميده! گفت چرا؟ گفتم سگ شدن منو هنوز نديدي يه وسيله سالم نميذارم همه رو ميشکنم حال ميکنم! زد تو سرم گفت خاک تو سرت رواني کي ميتونه با تو زندگي کنه؟ گفتم هيچکس! نشستم روي تختش اونم اومد رو پام نشست از پشت بغلش کردم گوشش رو بوس کردم گفت ارا هنوزم نميخوايي بگي؟ گفتم چيو؟ گفت همون که بدهکاري يکمي سکوت کردم گفتم نه! گفت چرا؟ گفتم احساس ميکنم خيلي زوده با ناراحتي گفت ولي من احساس ميکنم تو دوسم نداري آروم خنديدم گفتم خيلي مسخره بود. زد رو پام گفت مسخره تويي که سختته يه جمله ساده بگي. گفتم با گفتن چيزي درست نميشه مهم عمل آدمه مکثي کرد گفت ولي يه دختر نياز داره بشنوه. سرم رو از پشت گذاشتم رو سرش دستام رو از حلقه کردم گذاشتم روي شکمش آروم گفتم هنوز زوده چيزي نگفت چند لحظه بعد يه قطره اشکش چکيد روي دستم. گفتم الناز گريه نکن. آروم گفت نميتونم گفتم الناز بس کن مسخره بازي در نيار گفتن يه جمله مهم نيست عمل کردنش مهمه. گفت ساکت باش تو هيچي رو نميفهمي الناز آروم گريه ميکرد منم سرم از پشت روي سرش بود با خشم تو فکر بودم يکم بعد النار دستم رو گرفت گفت ببخشيد نميخواستم ناراحتت کنم. از روي پام بلندش کردم خودمم پاشدم بغلش کردم روي دستام بردمش کنار پنجره گفتم دوست داري باهم بپريم پايين؟ خنديد دستاش رو دور گردنم حلقه کرد گفت هرجا تو باشي منم هستم حتي اون دنيا. يهو ياد شهرزاد افتادم خنده روي لبام خشک شد! الناز گفت چي شد؟ چند قطره اشکام چکيد رو صورتم گفتم چيزي نيست همش فکراي سميه. بعد روي لبش رو بوسيدم گفت دوباره سرت رو بيار جلو منم همينکارو کردم لباش رو آروم کشيد روي لبم يکم مزه کرد خنديد گفت به لبات چي ميزني؟ خنديدم گفتم تو چيکار داري؟ فکر کن فابريکه.گفت لعنت به تو با اين تيکه کلامت بعد با هم ديگه به بيرون خيره شديم به چراغهاي آسمون خراشها که مثل هميشه بيداد ميکردن الناز گفت ارا ميخوام باهات رو راست باشم با تعجب گفتم مگه تاحالا نبودي؟؟؟ گفت بودم ولي يکم نه ولي ديگه من و تو کارمون داره به جاي باريک ميکشه بايد هرچي داريم بگيم که تصميمون محکم بشه گفتم من هيچي ندارم بگم جز يه شاهنامه خاطرات تلخ و سرد که اونم به موقعش برات يکي يکي ميگم چون تمومي نداره! آروم گفت ارا؟ گفتم هوم؟ گفت تاحالا به يه چيزي در مورد من فکر کردي؟ گفتم منظورت سکسه؟ خنديد گفت آره. فکر کردي؟ مکثي کردم گفتم تو فوق العاده سکسي هستي ولي نه زياد توجه نکردم گفت واست مهمه؟ گفتم آره به قول يه بنده خدايي (شهرزاد) دوست داشتن همه چيز داره.سرش رو برگردوند سمت سينم محکم فشار داد گفت دوست داري با من سکس کني؟ يکمي فکر کردم گفتم آره.آروم گفت اگه من و تو نتونيم سکس کنيم چي؟ خنديدم گفتم ميرم پيش مريم! زد روي سينم گفت منو بذار زمين خنديدم گفتم شوخي کردم. گفت دفعه آخرت بود گفتم چشم قربان.دوباره پرسيد اگه ما نتونيم سکس کنيم چي؟ گفتم نتونستن داريم تا نتونستن بستگي به دليلش داره.دوباره سرش رو به سينم فشار داد گفت اگه دليلش من باشم؟ گفتم خب چرا؟ گفت فکر کن من يه مرگم باشه خنديدم گفتم خب چه مرگته؟ سرش رو محکم تو سينم فشار داد گفت ايدز. بلند زدم زير خنده گفتم مسخره ازين شوخيا نداشتيما. سرش رو کشيد کنار به صورتش نگاه کردم چند قطره اشک از چشاش ريخت گفت اين آخرين حرف نگفته من بود. ارا من آلوده به ويروس HIV شدم ولي هنوز فعال نشده.تو صورتش خيره بودم چيزي نميگفتم يکم بعد خنديدم گفتم مسخره بود شوخيه مسخره اي بود اشکاش رو پاک کرد گفت همش جدي بود. به بيرون نگاهي کردم به چراغ آسمون خراشها که بيداد ميکردن چند قطره اشک از چشام چکيد آروم گفتم بگو دروغ گفتي ولي صدايي نيومد دستام شل شد آروم گذاشتمش پايين دستام رو گذاشتم روي پنجره. سرم رو چسبوندم به شيشه. به بيرون خيره بودم يکم خنديدم ولي خيلي زود ساکت شدم احساس ميکردم بازم چراغهاي آسمون خراشها دارن بهم ميخندن بدنم شل شد بيحال همونجا نشستم روي زمين الناز آروم گريه ميکرد تکيه دادم به ديوار چنگ زدم توي موهام واقعا ديگه واسه گريه کردن جون نداشتم. ديگه نايي واسم نمونده بود. فقط خيره شده بودم به ديوار اشکام آروم آروم ميچکيد روي گونه هام. همه دنيا دور سرم ميچرخيد اشکام بيشتر شده بود دستم رو گذاشتم روي گره کرواتم هي ور ميرفتم احساس ميکردم دارم خفه ميشم يکم بعد آروم چشام رو بستم ديگه چيزي نفهميدم...

صفحات

برای ارسال دیدگاه وارد شوید یا ثبت نام کنید .