مجموعه داستان هاي سكسي ارا

98 posts / 0 new
آخرین پست
hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: November 12
پست ها: 135
فکر سمی - قسمت هفتم

به ساعت نگاه كردم 9.20 رو نشون ميداد انقدر كه اشك ريخته بود بيحال شده بود منم نشونده بودمش روي صندلي محوطه سرش روي سينم بود بيحال خوابيده بود.آروم تكونش دادم چشاش رو وا كرد گفتم خوش خواب پاشو دير شد خانم دكتر منتظره خنده روي لباش نشست آروم گفت سرم رو ميزارم روي سينت احساس امنيت و راحتي خاصي دارم كه هيچ جا ندارم بلند خنديدم گفت چيه؟ گفتم هيچي قبلا هم چند نفر اين حرف رو زده بودن ولي عاقبت خوبي نداشتن! گفت كي داره؟ گفتم هيچكس دنيا به هيچكس رحم نميكنه بعد پاشد منم پاشدم دستم رو گرفت سريع كشيدم كنار گفتم چيه خوشت اومده ها؟ خنديد گفت بذار دستت رو بگيرم يه احساس عجيبي دارم گفتم فقط همين يه بار گفت باشه دستم رو گرفت حركت كرديم سمت مجتمع.در زديم رفتيم تو خانم دكتر ما رو ديد تعجب كرد گفت شما چرا با همين؟ خنديدم گفتم دم درست كردي واسه ما ديگه شهرزاد زد تو سرم گفت تو دم من شدي بعد رفت خانم دكتر رو بوسيد هرچي شده بود رو براش تعريف كرد.خانم دكتر بهم نگاهي كرد گفت پس غيرت هم داري؟ گفتم اي همچين يكمي برام مونده خنديد گفت مرسي.اونشب 3تايي كلي صحبت ميكرديم احساس ميكردم شهرزاد يجورايي زيادي بهم نزديك شده بود و از همين ميترسيدم.شب هم خيلي با خودم فكر كردم احساس وحشت هميشگي منو گرفته بود.
ساعت 12 ظهر موبايلم زنگ خورد شماره رو نميشناختم برداشتم گفتم بله؟
- سلام چطوري؟
سلام ممنون شما؟
- شهرزادم
(جا خوردم) احوالت؟ چه خبر؟
- مرسي سلامتي شمارت رو از نسترن جون گرفتم
آهان. باز مزاحمت شدن؟
- (خنديد) نه بابا زنگ زدم بگم نهار كجايي؟
هيچ جا
- باشه پس ساعت 1 رستوران آبشار منتظرتم
(موندم چي بگم) باشه خودم رو ميرسونم
ساعت 1 رفتم ديدم نشسته پشت ميز تا منو ديد اخماي نازش وا شد خنديد گفت سلام گفتم سلام نشستم گفت چيه؟ چرا اينجوريه قيافت؟ گفتم هيچي جا خوردم چيزي شده؟ گفت مگه واسه نهار دعوت كردن دليل خاصي ميخواد يا بايد چيزي بشه؟ گفتم خب نه اما غافلگير شدم اخمي كرد گفت چرا؟ مگه چيه؟ گفتم خب ببين من همچين انتظاري رو نداشتم نميدونم چي بگم گفت يعني بايد واسه دعوت كردن تو وقت قبلي گرفت كه جا نخوري؟ گفتم نه بحث اينا نيست فقط من يجوري يه احساسي دارم گفت چيه؟ گفتم نميشه گفت شايدم اشتباه باشه پاشد گفت يه جور ديگه در مورد تو فكر ميكردم كيفش رو گرفت رفت.زدم روي ميز گفتم لعنتي پاشدم رفتم سمت ماشينم حركت كردم سمت مطب خانم دكتر. توي راه كلي با خودم كلنجار رفتم آخه چرا اينكارو كردم؟ دختر بيچاره شايد ميخواست جبران ديشب رو بكنه اصلا تو نكبت از كجا ميدوني هدف ديگه اي داشت؟ زدم روي فرمون گفتم خر خودتي و عمت مگه من بچم؟ تنم پر خراشه خودم ختم روزگارم اگه هدف خاصي نداشت اينجوري ناگهاني دعوتت نميكرد در ضمن از نگاهش همه چيز رو خوندم مثل اينكه مغز من توي اين راهها بگا رفته باز تو داري منو خر ميكني... خلاصه انقدر با خودم حرف زم رسيدم مطب خانم دكتر مثل گاو سرم رو انداختم پايين در نزده رفتم تو داشت خط چشمش رو درست ميكرد يهو پريد گفت ارا اينجا در داره خودم رو انداختم روي مبل لم دادم يه سيگار روشن كردم گفت چته؟ چرا اينجوري شدي؟ سرم رو گرفتم توي دستام سيگار ميكشيدم گفتم احساس خطر ميكنم

مكثي كرد گفت نميخواستم شمارت رو بدم ولي نخواستم بيشتر تحريك شه بهش دادم گفتم تو نميدادي بالاخره گير مياورد مسئله چيز ديگست من احساس خطر ميكنم نميخوام به ارتباط ديگه شروع شه پشتش هم يه درسر تازه.يه آهي كشيد گفت گاهي وقتها اتفاقها خودشون ميفتن از دست ما خارج ان گفتم خب گناه من چيه؟ بابا به اينجام رسيده اگه يه بازيه جديد شروع شه پشتش هم يه دردسر ديگه چيكار كنم؟ رفت پشت پنجره اتاقش خيره شد به بيرون گفت شروع بازي دست خودته ولي آخرش مطمئن باش دردسر داري.خنديدم گفتم تف به اين زندگي كارم به جايي رسيده كه آخر كارم واسه همه قابل پيش بينيه! به بيرون خيره بود گفت ميل خودته بازي رو شروع كني درسر هم مياد نكني هم نمياد گفتم اي لعنت به من تو چي رو از من مخفي ميكني؟ داستان چيه؟ گفت هيچي نميتونم بهت بگم فقط اگه ميخوايي دردسر نيفتي بازي رو شروع نكن ولي اگه ميخوايي خدا ازت راضي باشه دل يه دختر كه تازه از بيماري روحي آزاد شده رو نشكوني به زندگي اميدوارش كني بازي رو شروع كن هرچند كه آخرش واسم روشنه. پاشدم رفتم كنارش گفتم به من بگو داستان چيه؟ من بچه نيستم موضوع فقط يه دختر 19 ساله كه بيماري روحي داشته حالا خوب شده نيست بيشتر ازين حرفاست.بهم نگاهي كرد گفت آره درسته از تو هيچي رو نميشه پنهان كرد چون همه سردي گرمي زندگي رو چشيدي ولي بازم نميتونم بگم.اگه احساس ميكني تو دلت نشسته برو سمتش گفتم ببين يه دختره 19 ساله با اون چهره و اندام خاص و بينظير كه يه لامبورگيني گالاردو زير پاشه رو همه دوست دارن اصلا واسش جون ميدن. ولي واسه من ديگه مهم نيست اگه خود پاريس هيلتون هم باشه بازم واسم مهم نيست چون خسته شدم فهميدي؟ خسته شدم به اينجام رسيده ديگه دردسر نميخوام اون مريض مسخرت مال خودت لازم نيست از من خوشش بياد توي اين شهر بزرگ از من بهتر هم پيدا ميشه درضمت تو خودت بيشتر مريضي دردسر تو هم بيشتر از همه بوده از چاله در اومدم افتادم توي چاه.رفتم سمت در گفت ارا؟ پشتم بهش بود گفتم هان؟ گفت اشتباه نكن اون دختر با هيچ كس جز من ارتباط نداره به خاطر يه سري مسائلي منم محرم رازهاش هستم تو هم اولين كسي هستي كه توي اين 1 سال باهاش ارتباط برقرار كردي نميدونم توي تو چي ديد كه بعد از من دومين آدمي شدي كه قبولش داره نذار بشكنه يه روز همه چيز رو ميفهمي چنگ زدم توي مو هام گفتم لعنت به تو لعنت به من لعنت به تمام اين زندگي بغض گلوم رو گرفته بود برگشتم نشستم روي مبل يه سيگار روشن كردم اشكام دونه دونه ميچكيد با پشت دستم پاكشون كردم فقط به زمين خيره شده بودم آروم گفت ارا خدا تو رو سر راه اين دختر قرار داده كه اين آخر عمري غم دنيا از دلش بره برق از چشام پريد رفتم جلوش گفتم چي ميگي؟ اشكاش رو پاك كرد گفت ارا شهرزاد سرطان خون داره سيگار از دستم افتاد همونجا وسط اتاق دستام رو گذاشتم روي سرم نشتم روي زمين (شوك عصبي هميشگيم اومد سراغم) دنيا دور سرم ميچرخيد روي تنم عرق سرد نشسته بود داد زدم خدايا تمومش كن...

__________________

روز که فرو میغلطد...
خورشید بحال غروب٬ امضایش را ثبت میکند
با رنگ قرمز...!!!

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: November 12
پست ها: 135
فکر سمی - قسمت هشتم

تمام تنم ميلرزيد همونجوري روي زمين خشكم زده بود خانم دكتر اومد روي سرم ارا حالت خوبه؟ ولي من فقط ميلرزيدم نميدونم چرا شوك عصبيم بيشتر از هميشه طول كشيده بود خانم دكتر سريع دويد يه ليوان آب آورد نصفش رو ريخت روي سرم بقيش هم بزور داد دهنم.يكم بعد حالم بهتر شده بود حد اقل تكون ميتونستم بخورم روي زمين دراز كشيدم دستام رو گذاشتم روي صورتم خانم دكتر گريه ميكرد گفتم تو ميدوني چرا؟ چيزي نگفت پاشدم ليواني كه كنارم روي زمين بود برداشتم بهش نگاه كردم گفتم تو چي؟ تو ميدوني چرا من؟ محكم ليوان رو كوبيدم به ديوار خورد شد خانم دكتر دستاش روي صورتش بود بلند تر گريه ميكرد تكيه دادم به ديوار نشستم چنگ زدم توي موهام گفتم بخند روزگار بخند كه فعلا سوجه بهتر از من گير نياوردي هر بامبولي تو آستينت بود سرم در آوردي پس بخند هر بلايي خواستي سرم آوردي اين چند سال اخير حق داري بخندي روزگار پاشدم رفتم سمت ميز يه سيگار روشن كردم نشستم روي مبل تمام تنم عرق سرد داشت دكمه هاي پيرهنم رو باز كردم احساس خفگي داشتم سيگارم به وسطاش رسيده بود به زمين خيره شده بودم چند تا قطره اشك روي گونه هام بود گفتم چقدر مونده؟ گفت چي؟ گفتم چقدر مونده به زندگيش؟ گفت 2 سال خيلي بشه 3 سال خنده عصبي كردم رفتم پنجره اتاق خانم دكتر رو باز كردم گفتم راههاي بهتري هم هست گفت چي ميگي؟ گفتم ببين اگه دنيا ميخواد زجر كشم كنه چرا خودم رو راحت نكنم؟ قسم ميخورم همين الان حاضرم خودم رو بندازم پايين اين زندگي تموم شه با گريه گفت ارا خريت نكن زدم زير خنده گفتم من احمقم يا تو؟ فكر كردي من كيم؟ يه تيكه آهن؟ آره؟ يه كام از سيگارم گرفتم داد زدم اون دختر خيلي دووم بياره 1 ساله ديگست بعد بايد شيمي درماني كنه تمام بدنش تجزيه ميشه هر روز آب ميشه تو دوست داري يكي رو بغل كنم ببينم جلوي چشام آب ميشه؟ زدم تو سرم گفتم من بدبخت همينجوريش مشكل رواني دارم اگه نداشتم اينجا نبودم حالا ميخوايي با اين كار مرگ تدريجي بگيرم؟ همين الان خودم رو ميكشم خيال اين زندگي راحت شه داد زد ارا گوش كن من چي ميگم نشستم زير پنجره گريه ميكردم گفت ارا دوست داشتن به زور نيست همين الان برو پشت سرت هم نگاه نكن گريه هام بلند تر شده بود مشت زدم به ديوار گفتم خيلي احمقي اگه من ميخواستم براي يه آدم بيمار گريه كنم ميرفتم بيمارستان تا ابد گريه ميكردم پس بدون تو دلم دوسش دارم كه اينجا نشستم زار ميزنم خانم دكتر نشست روي صندليش دستاش رو گذاشت روي صورتش گفت ميدونم ازش خوشت اومده ولي اون خيلي بيشتر بهت علاقه مند شده مشكل اينكه بقول خودت تن تو پر از زخمه عادت داري خيلي راحت ميتوني چشات رو ببندي و بري ولي اون كه نميتونه. دستام رو گذاشتم روي صورتم گريه ميكردم گفتم ميگي چيكار كنم؟ چون اون بهم علاقه مند شده و منم ازش خوشم مياد بشينم آب شدنش رو ببينم؟ گفت تو فقط چند ماه باهاش باش بعد راضيش ميكنيم بره مونيخ پيش مادرش پاشدم داد زدم پس من چي؟ اون در نهايت ميره ولي اين بازي 2 طرف داره يكيشم من بدبختم.گفت ارا ميدونم چي ميگي به خدا دركت ميكنم ولي اون با دل شاد ميره تو فوقش يه درد به اين همه دردت اضافه ميشه فكر كن يه درد ديگه كنار اين همه داشتي خنديدم گفتم چه استدلال قشنگي گفت ارا من ديگه حرفي ندارم همين الان فكرهات رو بكن اگه ازش خوشت اومده احساس ميكني دوسش داري به خاطر رضاي خدا هم كه شده دلش رو نشكن بزار آخر عمري دلش شاد باشه اگرم بقول خودت سنگ تر ازين حرفايي برو ديگه هم برنگرد بعد سرش رو گذاشت روي ميزش آروم گريه ميكرد.

روي مبل جلوي ميز خانم دكتر نشسته بودم يه سيگار روشن كردم 20 دقيقه بود داشتم فكر ميكردم بالاي 10 تا سيگار كشيده بودم تنم لرزش خفيف داشت به خودم گفتم يادته هميشه ميگفتي خدا همه چيز رو باهم نميده؟ به خودت نگاه كن همه چيز داري ولي آرامش نداري چيزايي كه همه آدما حسرت ميخورن 1 دونش رو داشته باشن تو همه رو باهم داري ولي حتي1 ذره از آرامش ديگران رو نداري ولي بازم خدا دوست داشته تو از اون خوبهاشي چون خدا همه چيز بهت داد آرامش رو ازت گرفت ولي به خودت نگاه كن سلامتي داري يه بدن داري كه بارها قهرمان مسابقات بدنسازي شده فكر كردي كمه؟ يه سر برو بيمارستانها رو ببين پر شده از آدماي نا اميد كه ديگه سلامتي ندارن پس تو بازم خوبي.اون دختر رو ببين خيلي زنده باشه 2 سال 3سال اونم به بدبختي و شيمي درماني. تو راحت ميتوني چشمات رو ببندي و بري چون عادت داري به ترك شدن رو تنت پر از زخم زندگيه ولي اون دختر توي زندگيش چي ديده؟ با اينكه ميدونه خيلي زود ميميره بازم يه احمق مثل تو رو دوست داره پس دلش رو نشكن يه مدت باهاش باش بذار يکم از زندگيش لذت ببره بعدم با خانم دكتر راضيش ميكنيم بره مونيخ.
يه سيگار ديگه روشن كردم دوباره به خودم گفتم پس من چي؟ بهرحال منم ته دلم دوسش دارم چطوري ميتونم شاهد آب شدنش باشم يا اينكه بفرستمش با دستم خودم بره مونيخ سفري كه هرگز برنميگرده؟ رفتن اون يه طرف بدبختي هاي من يه طرف ديگه زدم توي سرم بلند گفتم خدايا چيكار كنم؟ خانم دكتر آروم گفت حرف آخرت رو بزن بعد سرم رو انداختم پايين يه كام از سيگارم گرفتم به خانم دكتر گفتم ببين من فكرهام رو كردم راستش من يه جورايي ازش خوشم اومده احساس ميكنم ته دلم دوسش دارم ولي خيلي راحت ميتونم چشمام رو ببندم برم چون اين بازيها واسه عادي شده اما اينكارو نميكنم اون منو دوست داره منم يجورايي دوسش دارم پس مثل مرد چشمام رو وا ميكنم تا آخرش هم هستم شما هم قول ميدي باهم راضيش كنيم چند وقته ديگه بره مونيخ پيش مادرش چون من نميتونم شاهد آب شدنش باشم در ضمن اينم بگم اون ميره يه روز هم ميميره خلاص ولي من ميمونم وبه خودم ميگم اين همه بد آوردي و درد تو دلته اينم روش مثل هميشه ميسوزم. خانم دكتر لبخندي زد گفت اميدوارم يه روز جواب همه درد ها رو با يه آرامش هميشگي بگيري خنديدم گفتم آرامش! چه حرف مسخره اي چيزي كه هرگز نداشتم.
لم دادم روي مبل موبايلم رو برداشتم زنگ زدم به شهرزاد گوشي رو برنداشت 3 بار ديگه گرفتم بازم برنداشت اعصابم خورد شد گفتم شهرزاد رو بگير جواب نميده با شماره خودش زنگ زد جواب داد! سريع گوشي رو از دستش گرفتم گفتم سلام
- (مكثي كرد) سلام
شهرزاد زنگ زدم واسه ظهر عذر خواهي كنم صبح يكمي مشغله زياد داشتم اعصابم خورد بود ببيخشيد
- مهم نيست
شهرزاد باور كن قصد بدي نداشتم تعادلم بهم خورد معذرت ميخوام
- گفتم که مهم نيست حالا که پيش اومده ولي چرا با شماره نسترن جون زنگ زدي؟
(خنديدم) خب شماره منو جواب ندادي
- ببخشيد اعصابم خورد بود
خواهش. شب ساعت 9 رستوران دانيال منتظرتم
- با وقت قبلي بيام؟
اي بابا اذيت نكن ديگه گفتم ببخشيد. منتظرتم
بعد تلفن رو قطع كردم تكيه دادم عقب دشت كشيدم توي موهام گفتم بازي شروع شد. خانم دكتر پاشد اومد كنارم نشست صورتم رو بوس كرد گفت دوسش داشته باش لياقتش رو داره گفتم من ندارم من لياقت احساس و دوست داشتن ندارم اگه داشتم اين همه بدبختي هم نداشتم اين همه درد تو دلم نبود سرش رو گذاشت روي شونم گفت تقدير چيز عجيبيه بعضي ها هم مثل تو هميشه توي احساس و روابط عاطفي درگير مشكلات هميشگي هستن اميدوارم يه روز كابوس هات تموم شه لبخندي زدم سرش رو كشيدم روي سينم احساس ميكردم سرد شدم خيلي حالم بهتر بود سرش رو آورد بالا نگام كرد گفت بخند به زور خنديدم گفت همه چيزت مصنوعيه لبام رو گذاشتم روي لباش بعد دوباره سرش رو بردم عقب خنديد گفت پررو! لبخندي زدم دوباره كشيدمش جلو لباش رو بوسيدم خودش رو كشيد عقب گفت بريم استراحت كنيم تو هم شب حواست باشه حسابي جبران كار امروزت رو بكن بعدم يجوري بكشش سمت خودت دوسش داشته باش ارا.خنديدم گفتم احساس ميكنم بيشتر از هميشه دوسش دارم ايندفه خودش لباش رو گذاشت روي لبام دستاش رو سينم بود دستاش رو گرفتم بعد سرش رو برد عقب گفت شب بهت زنگ ميزنم ببينم چيكار كردي.

__________________

روز که فرو میغلطد...
خورشید بحال غروب٬ امضایش را ثبت میکند
با رنگ قرمز...!!!

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: November 12
پست ها: 135
فکر سمی - قسمت نهم

غروب هوا داشت تاريك ميشد روي تختم دراز كشيده بودم بعد پاشدم رفتم كنار شيشه هاي قدي اتاقم واسادم چراغ آسمون خراشها روشن شده بود چراغ خطر قرمز روي پشت بومشون هم همينطور پنجره رو وا كردم يه سيگار روشن كردم آهي كشيدم ديگه از فكرهاي سمي خبري نبود چون هروقت وارد يه ماجراي عاطفي ميشدم فكرم انقدر مشغول اون ميشد كه ديگه يادم از همه چيز ميرفت بي صبرانه منتظر قرار شب بودم...

************************************************

ساعت 9 رفتم رستوران دانيال شهرزاد رو نديدم دلم حوري ريخت پايين اگه نياد چي؟ نشستم سر همون ميزي كه با خدابيامرز سعيد و ماندانا و آنا ميشستيم بي اختيار چند قطره اشك از چشام چكيد گفتم سعيد كجايي ببيني چي به روزم اومده ياد آنا افتادم گفتم دلم برات تنگ شده اگه تو بودي هيچ وقت اينطوري نميشد ولي قصه منو تو هم مثل بقيه قصه ها تموم شد... دستام روي سرم بود به ميز خيره بودم يكي از پشت دستش رو گذاشت روي شونم از جا پريدم ديدم شهرزاده خنديدم گفتم جا خوردم بشين با همون اخم خوشگلش نشست جلوم گفتم دلم برات تنگ شده بود بابابت امروز بازم ببخشيد لبخندي زد گفت خواهش حدس زدم خسته اي منم بد رفتار كردم ببخشيد دستاي خوشگلش رو گرفتم گفتم خواهش.موقع شام هيچ حرفي نزديم ولي من ديگه من نبودم. مثل اينكه بهت يه تيكه يخ بزرگ بدن بگن ازش مراقبت كن ولي متاسفانه هركاري كني بازم اون يخ به مرور آب ميشه...
بعد از شام اومديم بيرون رستوران توي خيابون شيخ زائد رود واساده بوديم دستام رو آوردم جلو گفتم بگير گفت چي؟ گفتم مگه نگفتي دستم رو ميگيري احساس امنيت و آرامش ميكني؟ خب افتخار بده دستاي من رو بگير خنديد گفت مرسي دستام رو گرفت گفتم حوصله داري يكم پياده بريم؟ خيلي وقته پياده راه نرفتم خنديد گفت ماشينامون اينجاست گفتم تنبل نشو يكم ميريم باز برميگريم ماشينامونم ميگيريم خنديد گفت هرچي تو بگي دستام رو محكم چسبيده بود با هم ميرفتيم.10 دقيقه اي رفتيم تو راه فقط شوخي ميكردم اون ميخنديد وفتي ميخنديد احساس ميكردم تمام قشنگيه دنيا تو چشاي مشكيشه بعد گفتم فرمون رو بچرخون برگرديم خنديد گفت مرسي بغلم كرد سرش رو گذاشت روي شونم گفت ارا گفتم هوم؟ گفت هوم چيه بي ادب سرش رو بوس كردم گفتم هوم؟ گفت دوست دارم خنديدم گفتم چند تا؟ گفت نشمردم ولي خيلي زياد تو چي؟ بازم خنديدم گفتم دوست دارم ولي فقط اندازه يه پشه زد تو سرم گفت بيخود ميكني بگو 1 دنيا گفتم خب 2 دنيا خوبه؟ خنديد لبام رو بوس كرد گفت بسمه بيشتر پر رو ميشم.برگشتيم پيش ماشينا رفتم سمت ماشينم گفتم شب بهت زنگ ميزنم خنديد گفت مزاحم يه خانم متشخص نشو خنديدم گفتم ببخشيد غلط بكنم! در رو وا كردم بشينم يهو گفت راستي گفتم هوم؟ خنديد اشاره كرد به ماشينش گفت بهم گفته بودي اسپرت بهم بيشتر مياد به زور بابام رو مجبور كردم ماشينش رو با ماشين من عوض كنه نگاه كردم ديدم لامبورگيني گالاردو مشكي رنگ پارك شده گفتم خيلي بهت مياد مخصوصا رنگش خنديد گفت مرسي.
ساعت 10 بود زنگ زدم به خانم دكتر گفتم كجايي؟ گفت مطب تنهام دارم مقاله مينوسم گفتم باش که من اومدم. ساعت 10.30 بازم در نزده رفتم تو اتاق خانم دكتر ترسيد پريد گفت اي بابا چرا در نميزني باز چي شده؟ خنديدم گفتم هيچي فرمودند دوست دارم تو چي؟ منم گفتم اندازه يه پشه! زد تو سرم گفت بايد 1 دنيا دوسم داشته باشي منم گفتم 2 دنيا دوست دارم همين. خنديد گفت خيلي خوشحال شدم گفتم هرچي ميكشم از دست تو ميكشم اصلا كاش پام ميشكست روز اول نميومدم اينجا اين همه دكتر چرا تو! خنديد گفت پر رو نشو ديگه لم دادم روي مبل گفتم پر رويي از خودتونه خانم دكتر! خنديد اومد سمتم گفت تو منو كشتي با اين خانم دكتر بگو نسترن جون خنديدم بلند گفتم واي چقدر سكسي نسترن جون! خنديد گفت مرض همه چي رو يا مسخره ميكني يا به سكس ربط ميدي بعد اومد به روي پام نشست صورتش طرف من بود گفتم واي چقدر تو پر رويي خنديد گفت من كه نتونستم تو رو آدم كنم ولي تو خوب تونستي منم مثل خودت پر رو كني! گفتم نگو بهت نمياد همون موقع موبايلش زنگ خورد رفت پاشه دستش رو گرفتم گفتم ولش كن خنديد سرم رو گرفت توي دستاش كشيد سمت خودش لباش رو گذاشت روي لبام با قدرت ميخورد خودش رو كشيد عقب گفت خجالت نميكشي به دكتر دوست دخترت تجاوز ميكني؟ گفتم نه خيلي هم لذت ميبرم سرش رو كشيدم جلو لباش رو ميخوردم دستاش روي سينم بود منم دستام رو بردم پشت كمرش با بند سوتينش از روي لباسش بازي ميكردم خودش رو بهم فشار ميداد يكمي ميلرزيد دستام رو آوردم جلو گذاشتم روي سينه هاش آروم ميماليدم اونم دستاش رو گذاشت روي دستم فشار ميداد لباش رو برد عقب گفت چقدر داغي؟ خنديدم گفتم هميشه داغم دستم رو بردم زير آستين بلندي كه تنش بود آروم دادمش بالا يه سوتين سفيد زيرش داشت خنديدم گفتم واي سر شوهرت كلاه رفته! خنديد زد روي دهنم گفت پر رو از سرشم زياد بود خنديدم آستين بلند رو از تنش در آوردم دستام رو گذاشتم روي سينه هاش يكمي دست كشيدم روش بعد دستم رو بردم پشتش بند سوتينش رو باز كردم درش آوردم چه سينه هايي داشت! سفيد كشيده و مرتب بودن سر سينه هاش هم برجسته و قهوه اي كمرنگ بودن پوستش هم خيلي شفاف بود آروم لبام رو گذاشتم روي سينه هاش يكمي با لبام لمسشون كردم بعد يهو شروع كردم به خوردن سينه هاش دستش رو گذاشت روي سرم محكم فشار داد

يكمي ميلرزيد يه آه ضعيف كشيد منم سرعتم رو بيشتر كردم با صداي بلندتري نفس ميكشيد سرم رو برداشتم بردم زير گلوش محكم با لبام لمسش ميكردم فشار دستاش بيشتر شده بود سرم توي دستاش بود فشار ميداد سرم رو بردم بالا لباش رو بوسيدم گفتم پاشو پاشد يهو يه صدايي اومد گفتم تيم بگا رفت يكي تو سالن مطب اومده سريع آستين بلندش رو برداشت تنش كرد يكي گفت نسترن جون اونجايي؟ صداي شهرزاد بود خشكم زد گفتم Fuck سريع سوتين خانم دكتر رو برداشتم رفتم سمت ميز خانم دكتر زير ميز نشستم خانم دكتر خودش رو يكمي مرتب كرد گفت عزيزم اينجام شهرزاد اومد تو خنديد گفت واي ترسيدم ساعت 11 شبه نرفتي؟ خانم دكتر خنده مصنوعي كرد گفت نه مقاله داشتم تو اينجا چيكار ميكني؟ گفت زنگ زدم جواب ندادي نگرانت شدم خانم دكتر خنديد گفت واي ببخشيد موبايل روي Silent بود ولي مگه بچم نگران شي؟ خب بشين شهرزاد نشست روي مبل چكمه هاي سفيدش رو ميديدم! گفت ارا اينجا نيومد؟ خانم دكتر نشست كنارش خنديد گفت نه بابا يه روز مياد 4 روز نمياد مثلا ميخواد درمان شه! شهرزاد گفت پس چرا ماشينش رو به روي مجتمع پاركه؟ فكر كردم اينجاست؟ خانم دكتر جا خورد گفت نه بابا اشتباه ميكني ماشين اون نيست شهرزاد گفت نه بابا ماشينه خودشه پلاكش همونه زدم تو سرم تو دلم گفتم بيا اينم عاقبت ماشين تابلو سوار شدن خانم دكتر خنديد گفت پس حتما اين دو رو براست نكنه رفته شيطوني پسره هيز! شهرزاد خنديد گفت نگو غيرتي ميشم ها خانم دكتر خنديد گفت پس بالاخره باهم دوست شدين آره؟ شهرزاد خنديد گفت اي همچين اونا حرف ميزدن يعني حرف كه نه كس شعر ميگفتن من پاهام درد گرفته بود داشتم بگا ميرفتم يهو شهرزاد گفت نسترن جون به نظرت ارا بفهمه چيكار ميكنه؟ خشكم زد خانم دكتر گفت اگه بفهمه ديوونه ميشه تو كه شرايط روحيش رو ميدوني پس صداش رو در نمياريم شهرزاد گفت آخرش چي؟ خانم دكتر گفت بالاخره يه روز ميفهمه ولي انقدر دوست داره كه تا آخرش باهات باشه پاي همه چيز بمونه شهرزاد با بغض گفت نسترن جون من ميترسم اگه ارا بفهمه ديوونه ميشه من فكرشم نميتونم بكنم خانم دكتر مكثي كرد گفت عزيزم خب نميذاريم بفهمه هرموقع حالت بد شد يه بهونه ميگيريم ميري مونيخ پيش مامان درمون ميكني باز ميايي خوبه؟ اشك از چشام ميريخت پايين ولي صداي نفسم هم در نميومد فقط بي صدا اشك ميريختم شهرزاد خنديد گفت آره شك ميكنه ناراحت هم ميشه ولي راه خوبيه خدا كنه يه روز سالم شم بتونم براش جبران كنم منم فقط اشك ميريختم ديگه طاقتم تموم شده بود تو دلم به عالم و آدم فحش ميدادم خانم دكتر خنديد گفت نگران نباش همه چيز درست ميشه به خدا اميد داشته باش حالا پاشو برو منم مقالم رو تموم كنم برم شهرزاد خنديد گفت الهي قربونت برم صداي بوس اومد گفت ميرم ببينم اگه پيداش نكردم ميرم خداحافظ صداي بسته شدن در اومد آروم از پشت ميز اومدم بيرون خانم دكتر از پنجره بيرون رو نگاه ميكردم اشكام رو پاك كردم افتادم روي مبل خانم دكتر گفت داره كنار ماشينت دنبالت ميگرده يه آهي كشيدم گفتم شانس آورديم نفهميد اينجام دستام رو نگاه كردم سوتين خانم دكتر تو دستم بود خانم دكتر خنديد گفت اون چيه دستت بي تربيت رفتم سمتش گفتم امانت مردم خنديد اومد تو بغلم گفت امانتي رو بده ميخوام برم خنديدم گفتم امانتي رو نميديم تا عوضش رو بگيريم دستام رو گذاشتم روي سينه هاش لبام رو گذاشتم روي لباش...

__________________

روز که فرو میغلطد...
خورشید بحال غروب٬ امضایش را ثبت میکند
با رنگ قرمز...!!!

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: November 12
پست ها: 135
فکر سمی - قسمت دهم

با آرامش خاصي لباش رو ميخوردم و سينه هاش رو لمس ميكردم محكم منو بغل كرده بود آستين بلندش رو در آوردم سينه هاش رو بوسيدم دكمه شلوار جينش رو باز كردم دستم رو گذاشتم وسط پاش لباش رو ميخوردم يه دستم پشت كمرش بود اون دستم هم وسط پاش بود آروم از روي شرتش كسش رو ميماليدم خودش رو به سمتم هل ميداد تند نفس ميزد لباش رو برداشت آروم شلوارش رو دادم پايين تا روي زانوهاش شرت سفيد پاش بود دستام رو گذاشتم وسط پاش تند تر ميماليدم سرش روي شونم بود آروم ناله ميكرد دستم رو بردم پشت باسنش يكمي با پشتش بازي كردم بردمش عقب سمت ميزش تكيه داد به ميزش يكمي مايل شد به جلو منم خم شدم شرتش رو با دست دادم كنار وسط پاهاش رو بوس كردم پاهاش رو جمع كرد يه نفس عميق كشيد گفت 8 ماه بيشتره سكس نداشتم دارم ديوونه ميشم راستم ميگفت چون تمام تنش ميلرزيد زبونم رو كشيدم روي كسش بيشتر تكون خورد دوباره همون كار رو كردم اينبار با سرعت بيشتر تكرار ميكردم ديدم شديد ميلرزه فهميدم داره ارضا ميشه سرم رو آوردم بالا انگشتم رو گذاشتم رو چوچولش آروم ميماليدم دستاش رو گذاشت روي شونم چنگ زد با قدرت ارضا شد آبش خيلي اومد تمام وسط پاهاش خيس شده بود آروم سر ميخورد روي رون هاش گفتم حق داري! شل شد با دستاش به شونه هام رو چسبيده بود به ميز پشت سرش تكيه داشت چند لحظه بعد چشاش رو وا كرد آروم گفت مرسي 8 ماه كسي ارضام نكرده بود.پاشدم لبام رو گذاشتم روي لباش يكم لباش رو خوردم سينه هاش رو بوسيدم هلم داد عقب گفت بشين روي صندلي منم نشستم روي صندلي خانم دكتر دكمه هاي پيرهنم رو باز ميكردم اونم كمربند و شلوارم رو باز كرد لباسام رو در آوردم اون هم شلور جينش رو در آورد بعدم شرتش نشست جلوم از روي شورت يكمي كيرم رو بوسيد بعد با زبونش رون پاهام رو ليس ميزد سرعت و دقت خاصي داشت مشخص بود خيلي تجربش زياده بعد از روي شرتم كيرم رو ميخورد اخمام مثل هميشه تو هم بود گفت پاها بالا منم همينكارو كردم شرتم رو در آورد يكمي با دستش با كيرم بازي كرد زبونش رو روي نافم كشيد رفت پايين زير كيرم رو ليس ميزد واقعا تحريك شده بودم كيرم رو با سرعت و تا جايي كه جا ميشد گذاشت تو دهنش با ريتم خاصي بالا پايين ميكرد دستاش رو گرفتم اونم خم شده بود روي كيرم فشارش بيشتر از هميشه بود دستاش رو آزاد كرد درش آورد زبونش رو گذاشت سر كيرم محكم ميچرخوند يهو تكيه دادم عقب شهوتم داشت بيداد ميكرد سرعتش رو بيشتر كرد گفتم اومدم سرش رو برد عقب با دستش انقدر ماليد ارضا شدم آبم ريخت توي صورتش آبم خيلي زياد و با سرعت بود خنديد گفت تو ديگه چه جونوري هستي منم خنديدم پاشد روي صورتش آب من پر بود! گفتم تميز كن يه دستمال برداشت صورتش رو تميز كرد پاشدم كشيدمش سمت ميز گفتم برگرد به پشت اونم همينكارو كرد پشتش به من بود باسنش رو عقب داد خودش همه چيزو بهتر از من بلد بود! يه لحظه چشمم افتاد به پنجره ديدم شهرزاد تکيه داده به ماشينم،واسه يه لحظه از هميشه بيشتر از خدو بدم اومد(تو دلم گفتم هميشه که دنيا اينجوري نميمونه که ارا يه روز بايد جواب اين همه خيانت اين همه دل شکستن رو بدي بيچاره) دستم رو گذاشتم وسط پاهاش ميماليدم اونم آروم نفس ميزد انگشتم رو فرو كردم توش ديدم نفش بيشتر شد درش آورد كيرم رو از پشت گذاشتم جلوي كسش گفت آروم خيلي وقته از اين چيزا نديده چيزي نگفتم آروم سرش رو يكم فرو كردم تنگي رو ميشد احساس كرد

واقعا تحريكم كرده بود گرمي و تنگي كسش دستم رو گذاشتم روي شونه هاش اونم يه دستش رو برد گذاشت جلوش روي كسش رو ميماليد گفت برو آروم يكمي بيشتر فرو كردم ساديسم هميشگي داشت ميومد سراغم اخمام بيشتر شد فكرم پيش شهرزاد بود تمام اتفاقاتي كه تو راه بود تنم رو لرزوند اعصابم خيلي خورد شده بود با تمام قدرت تا ته فرو كردم جيغ زد آي منم به روي خودم نياوردم خودش رو بيشتر به سمت من فشار داد منم با تمام قدرت تلمبه ميزدم اون جيغ ميزد نفسش بند اومده بود همچنان تلمبه ميزدم احساس ميكردم داره جر ميخوره ولي واسم مهم نبود ذهن من جاي ديگه سير ميكرد واسه همينم آبم نميومد چون حواسم به شهوت و سكس نبود خانوم دكتر جيغ زد گفت ارا من ارضا شدم توروخدا بكش بيرون دارم ميميرم از درد بازم بهش توجهي نكردم با قدرت تلمبه ميزدم اون از درد جيغ ميزد كاملا افكار ساديسمي روي من سوار شده بود از جيغ اون لذت ميبردم شونه هاش رو به سمت خودم ميكشيدم خشم از صورتم ميباريد صداي تلمبه زدنهاي من از جيغ اون بلند تر بود يهو با ضعف و خيلي آروم گفت ارا بهش فكر نكن از فكر اون بيا بيرون ولي دست خودم نبود بي پروا تلمبه ميزدم حرصم رو خالي ميكردم داشت از حال رفت يهو به خودم اومدم سريع كشيدم بيرون ديدم شل شد افتاد روي ميز چنگ زدم توي موهام تازه فهميدم چه بلايي سرش آوردم و حاليم نبود بغلش كردم بردمش سمت مبل نشوندمش خودم رفتم يه ليوان آب جا كردم يكم با دستم ريختم روي صورتش چشاش وا شد لباش رو بوسيدم خنديد آروم گفت خالي شدي؟ خشمت تموم شد؟ از خودم خجالت كشيدم بغلش كردم گفتم ببخشيد خنديد گفت مهم نيست يكم بوسيدمش يه سيگار روشن كردم رفتم تو فكر سيگارم تموم شد ديدم به حال اومده سريع رفتم سمتش نشستم جلوش لباش رو بوسيدم گفتم ببخشيد تو دلم گفتم بهترين راه تحريك دوبارست زبونم رو كشيدم روي رون پاهاش رفتم بالا با لبام لباي كسش رو لمس كردم بعد زبونم رو محكم فرو كردم توش يه تكون خورد دستش رو گذاشت روي سرم زبونم رو تا آخر فرو ميكردم توش بعد سرم رو بردم عقب با دستم چوچولش رو ميماليدم دوباره دهنم رو بردم جلو با دستام وسط پاهاش رو باز كردم زبونم رو زدم به نقطه حساسش ديدم لرزيد با سرعت تكرار كردم اون جيغ ميزد ميلرزيد ارا بسه دارم ميميرم با فشار ارضا شد ابش ريخت توي صورتم پا شدم با دستمال تميز كردم رفتم سمتش بوسش كردم بلندش كردم بردمش سمت ميز دوباره پشت بهم واساده بود باسنش رو داده بود عقب خودش روي ميز خم شده بود گفت ارا فقط مواظب باش خيلي بهم فشار اومده چيزي نگفتم انگشتم رو كشيدم روي سوراخ باسنش گفت ارا نه! گفتم ساكت اونم از ترسش ساكت شد يكمي با سوراخش بازي كردم انگشتم رو فرو كردم رفت جلو گفتم تكون نخور از ترشحات جلوش كشيدم پشتش آروم سر كيرم رو گذاشتم فرو كردم ديدم باز رفت جلو دستم رو گذاشتم روي شكمش كشيدمش سمت خودم كيرم رو بيشتر فرو كردم گفت آي بي توجه بيشتر فرو كردم تا نصفه رفت نفس نفس ميزد منم تا ته فرو كردم جيغ بلندي زد تكون نميخوردم آروم كشيدم بيرون شروع كردم به تلمبه زدن اونم يواش ميگفت آي اينبار حواسم بهش بود واسه همين با دقت و آرامش خاصي سرعتم بيشتر شد نفس عميق كشيد گفت بيشتر ميخوام منم محكم تر تلمبه ميزدم جيغش بلند تر شده بود منم نفس نفس ميزدم احساس كردم دارم ارضا ميشم نكشيدم بيرون همونجا خالي شدم خم شدم روش اون آه ميكشيد پشت گوشاش رو ميخوردم كيرم در آوردم دستم رو گذاشتم روي كسش 2 انگشتي فرو كردم تو نفس ميزد باهاش بازي ميكردم اونم ارضا شد

__________________

روز که فرو میغلطد...
خورشید بحال غروب٬ امضایش را ثبت میکند
با رنگ قرمز...!!!

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: November 12
پست ها: 135
فکر سمی - قسمت یازدهم

آبش ريخت توي دستم منم دستم رو آوردم بالا كشيدم روي باسنش گفت نكن پر رو ديگه نفس ندارم مردم! خنديدم کشيدمش سمت خودم بوسش كردم رفتم روي مبل نشستم خودم بيحال بودم اون بد تر يكم بعد پاشدم شرتم رو پام كردن ديدم اون بيحال روي صندليش نشسته رفتم سمتش بوسيدمش چشاش رو وا كرد گفتم خوش گذشت گفت خيلي پر رويي پارم كردي بازم ميگي خوش گذشت؟ حد اقل 5 بار ارضا شدم. خنديدم گفتم عيبي نداره 8 ماه سكس نداشتت رو يكجا برات جبران كردم بعد دستم رو گذاشتم وسط پاهاش گفتم خيلي باهال بود بي نظير بود! خنديد گفت مسخره خوب بلدي خر كني خنديدم بوسش كردم بلند شد بغلش كردم يه دستم زير سرش بود يه دستم هم زير پاهاش بردمش كنار پنجره گفتم بندازمت پايين؟ خنديد گفت راحتم ميكني خنديدم سرم رو خم كردم بوسش كردم آروم گذاشتمش پايين گفتم جدا از شوخي خوش گذشت؟ خنديد گفت با تمام سختيش عالي بود سكس به اين سختي نديده بودم واقعا از ته دل ارضا شدم خنديدم گفتم ما اينيم رفتم شلوارم و پيرهنم رو تنم كردم اونم شرت و سوتين رو تنش كرده بود رفتم سمتش دستم رو گذاشتم وسط پاهاش گفتم چقدر داغ بود سوختم لبخندي زد گفت قابلي نداره گفتم صاحبش لازم داره! بعد رفتم جلو آينه لباسام رو مرتب كردم سر و صورتم رو آب زدم اونم لباساش رو پوشيده بود ميگفت خدا لعنتت كنه نميتونم را برم الان هركي ببينه ميفهمه وسط پاهام چه خبر بوده خنديدم گفتم نترس كسي نميبينه ماشين آوردي يا برسونمت؟ گفت ماشين آوردم صبر كن در ها رو قفل كنم بريم.10 دقيقه بعد لنگان لنگان راه ميرفت رسوندمش كنار ماشينش لبام رو بوسيد گفت مرسي مثل خودت عالي بود يه لبخند زدم گفتم خواهش بعدا بهت زنگ ميزنم فعلا شب بخير رفتم سمت ماشينم ديدم يه كاغذ زير برف پاكنه بازش كردم نوشته بود "ماشينت اينجاست خودت كجايي؟ شيطوني نكني دوست دارم شهرزاد" كاغذ رو مچاله كردم خنديدم گفتم خيلي باحالي سوار ماشينم شدم خانوم دكتر رفته بود منم حركت كردم سمت دبي مارينا برم خونه.
شب ساعت 1 بود روي تختم دراز كشيده بودم خوابم نميبرد. خيلي تو فكر بودم احساس پشيموني عجيبي داشتم. اي لعنت به من چرا من اينكارو كردم؟ چرا خيانت كردم؟ ياد اون نوشته شهرزاد افتادم "شيطوني نكني دوست دارم" زدم تو سرم گفتم خاك بر سر احمقت. اون دختر بيچاره ميدونه زياد به زندگيش نمونده انقدر احساس مسئوليت و مقيد بودن داره بهت بعد توي احمق خاك بر سر با اين همه ادعات به همين راحتي خيانت ميكني؟ سكس ميكني؟ خاك بر سرت.عذاب وجدان داشت ديوونم ميكرد امونم رو بريده بود به خودم گفتم ديگه نميتونم تحمل كنم مرگ يه بار شيون يه بار فردا بهش زنگ ميزنم همه چيزو بهش ميگم...

*********************************************************************

روزها ميرفتن 20 روزي گذشته بود مثل هميشه لحاظات ميرفتن و ديگه بر نميگشتن گاهي باهم ميرفتيم پيش خانم دكتر ميگفتيم و ميخنديدم ولي ديگه هرگز تنها پيش خانم دكتر نميرفتم!.شهرزاد از ته دل خوشحال و خندون بود منم سعي ميكردم ناراحتي و نگراني هام رو به روي خودم نيارم وقتي خيلي بهم فشار ميومد ميرفتم كنار ساحل يه جاي خلوت تا ميتونستم داد ميزدم با اين كه خيلي دوسش داشتم و ميخواستمش و اونم خودش رو كاملا در اختيار من گذاشته بود ولي هرگز حتي يك لحظه هم به چشم شهوت لمسش نكردم يا نگاش نكردم درسته شهوت زياد منو گاهي اذيت ميكرد ولي اصلا به روي خودم نمياوردم بايد مرد شدن رو ياد ميگرفتم مردي كه نتونه شهوت رو كنترل كنه مرد نيست هميشه اين رو به خودم ميگفتم.
ساعت 6 غروب بود بيرون چند تا كار داشتم خانم دكتر زنگ زد گفت شهرزاد يكمي حالش بده بيمارستانه سريع بيا. دلم حوري ريخت پايين تنم شل شد اشك تو چشام حلقه زده بود سريع رفتم سمت بيمارستان ديدم شهرزاد و خوابوندن اومديم توي محوطه بيرون خانم دكتر گفت ارا چيزي نيست فقط يكم تعادل جسميش بهم خورده به روش نيار قراره به تو بگيم معده درد بوده آروم سرم رو تكون دادم گفتم پس باباش كو؟ خانم دكتر يه لبخند مليح زد گفت رفته قطر براي كاراي تجاريش يه خنده مسخره كردم گفتم دختر مريضش رو تنها ميذاره ميره قطر براي كاراي تجاريش؟ خانم دكتر گفت اونم حق داره مگه مريضيش 1 روز 2 روزه؟ از زندگي كه نميتونه خودش رو نگه داره واسه همين سپردش به من گفتم نميدونم چي بگم.رفتم پيش شهرزاد ديدم چشاش رو وا كرده منو ديد خنديد رفتم جلو خم شدم لباش رو بوس كردم گفتم حالا معده درد داري به من نميگي؟ اين بود رسمش بي معرفت؟ خنديد گفت ببخشيد نميخواستم نگران شي يه لبخندي زدم گفتم بيخود كردي من مهم ترم يا تو؟ گفت تو! خنديدم گفتم خفه شو دوباره لباش رو بوس كردم خانم دكتر اومد گفت خب شهرزاد جون آماده باش 1 ساعت ديگه مرخص ميشي ميريم بلند خنديدم گفتم هورا!
شب ساعت 9 بود با شهرزاد مطب خانم دكتر نشسته بوديم ميخنديدم يهو خانم دكتر گفت شهرزاد جون خودت رو آماده كن چند وقت ديگه بايد يه سفر بري پيش مامانت مونيخ خيلي وقته نرفتي دلم حوري ريخت پايين شل شدم شهرزاد با نگراني گفت چقدر زود؟ خانم دكتر اخمي كرد گفت اونشب قول دادي يادت نره منم سريع خودم رو زدم به اون راه گفتم كدوم شب؟ كدوم قول؟ خانم دكتر خنديد گفت هيچي شهرزاد قول داده هر چند وقت بره مونيخ پيش مامانش باز برگرده گفتم آها ترسيدم خب بايد بره بالاخره مادرشه ديگه...شهرزاد خنديد گفت تو هم بيا گفتم اي بابا ازون حرفا زديا من اينجا 1000 تا كار دارم تو برو قول هم بده زود برگردي منتظرتم ناله كرد گفت نميخوام ارا بدون تو نميشه گفتم بچه بازي در نيار خوشم نميادا خنديد بوسم كرد گفت شوخي كردم خانم دكتر گفت حالا شلوغ نكنين بايد 15 ،20 روز ديگه بره.
10روز ديگه گذشت شهرزاد هر روز بيشتر عاشقم ميشد منم واقعا از ته دل دوسش داشتم ديگه طاقت نداشتم حتي 1 روز ازش دور باشم.توي نشيمن نشسته بودم تلويزيون ميديدم صداي در اومد در رو باز كردم شهرزاد بود خنديدم گفتم چقدر بي خبر؟ گفت دلم برات تنگ شده بود خنديدم گفتم منم همينطور اومد تو رفتيم تو اتاق من نشست روي تختم يه سيگار روشن كردم تعارف كردم اونم نامردي نكرد سيگارم رو گرفت گفت واسه خودت يكي ديگه روشن كن اين مال من! داشتم بيرون رو تماشا ميكردم شهرزاد گفت ارا؟ گفتم جانم؟ گفت تو چرا تاحالا يه چيز مهم از من نخواستي؟(منظورش سكس بود ولي به روي خودم نياوردم) لبخندي زدم گفتم مثلا؟ گفت خب يه چيز خيلي مهم ديگه خنديدم به عربي گفتم "ما مشكل؟ انا مجنون" (يعني: مشكل كجاست؟ من ديوونه ام) خنديد گفت ديوونه كه هستي خودتم نزن به او راه مارمولك يه كام از سيگارم گرفتم اخمي كردم گفتم من تو رو واسه سكس نميخوام تو رو واسه خودت ميخوام خنديد گفت دوست داشتن همه چيز داره سكس داره، گريه داره، خنده داره، دوري داره و... همه چيز داره. يكمي سرم رو تكون دادم گفتم من زيادي دوستت دارم نميتونم همش رو رعايت كنم اومد سمتم لبام رو بوسيد گفت قربون صداقتت آدم دروغ گو! يكمي نگاش كردم گفتم به خدا جدي ميگم اخمي كرد گفت من كه لازم دارم خب تو لازم نداري پس من چي؟ گفتم نخود چي برو خدا روزي تو جاي ديگه حواله كنه خنديد گفت مسخره بيشعور يكم تربيت نداري خنديدم گفتم مادر نداشته باشي رو سرت باشه همينه ديگه خنديد گفت واقعا!

__________________

روز که فرو میغلطد...
خورشید بحال غروب٬ امضایش را ثبت میکند
با رنگ قرمز...!!!

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: November 12
پست ها: 135
فکر سمی - قسمت دوازدهم

رفتم سمتش سرش رو كشيدم جلو لباش رو بوس كردم گفتم هر موقع نياز داشتم بهت ميگم زد رو سينم گفت لازم نكرده خودم ميگم! خنديدم گفتم هرچي تو بگي من تسليمم.يكمي نگام كرد گفت ارا تا حالا چند تا دوست دختر داشتي؟ خنديدم گفتم چه سوال هايي ميكني ولش كن.زد تو سرم گفت زود بگو؟ گفتم باشه يه ماشين حساب بيار چشاش گرد شد گفت واقعا؟ گفتم اوهوم يكمي پكر شد گفت چقدر بد خنديدم گفتم اي بابا فكر كردي دوستي هاي من چي بوده؟ 2 ماه نميرسيد يه دردسر درست ميشد تموم ميشد ميرفت! خنديد گفت پس با منم 2 ماه نشده تموم ميشه ميره ديگه؟ خنديدم گفتم آره ديگه ترك عادت موجب مرض است! زد تو دهنم گفت پر رو يكم خجالت بكش. كشيدمش سمت خودم بوسش كردم گفتم هيچ چيز نميتونه تو از من بگيره اخمي كرد گفت اگه مردم چي؟ يه خنده عصبي كردم سرم رو تكون دادم گفتم منم با تو ميميرم خوبه؟ خنديد گفت عاليه! گفتم راستي مگه قراره بميري انقدر گير دادي؟ ترسيد با دلهره گفت نه اين چه حرفيه مثال زدم! خنديدم گفتم ميشه ديگه ازين مثال ها نزني؟ حالم بهم ميخوره. چند قطره اشك از چشام چكيد با دستش پاك كرد گفت تو رو خدا گريه نكن طاقتشو ندارم خنديدم گفتم چشم روي لباش رو بوس كردم گذاشتمش رو تختم اونم خوابيد خودم رفتم يه سيگار روشن كردم به بيرون خيره شدم.
يك ساعت بعد رفتم كنارش دراز كشيدم روي چشاش رو بوس كردم آروم چشاش رو باز كرد خنديد لبام رو بوسيد گفت دوست دارم خنديدم گفتم من بيشتر. دستش رو انداخت دور گردنم لبام رو محكم بوس كرد دستش رو آزاد كرد گذاشت روي سينم منم دستم رو گذاشتم پشت كمرش گفت ارا راحت باش دوست داشتن همه چيز داره اينو فراموش نكن خنديدم گفتم به من فقط گريه هاش رسيده دستش رو كشيد روي صورتم گفت اين چه حرفيه من هميشه مال توام با ترديد گفتم آره هميشه همينجوري بوده آخرش نميدونم چرا سرنوشت تا ته بهم ميزنه منم ميفتم مثل جنازه يه مدت ميگذره بلند ميشم دوباره يه بازيه ديگه! خيلي مسخرس نه؟ آروم گفت من نميذارم اينجوري شه لبخندي زدم گفتم قول ميدي؟ خنديد گفت قول قول لباش رو بوسيدم اومد روي من خوابيد دستاش رو سينه هام بود گفت ميخوام بيچارت كنم خنديدم گفتم شهرزاد بشين تو مودش نيستم خنديد گفت قرار شد وقتش رو من تعيين كنم نه تو پس خفه! لباش رو گذاشت روي لبام خودش رو محكم بهم فشار ميداد...

با قدرت لباي قرمز و نازش رو ميكشيد روي لبام بازي ميكرد خنديد گفت ارا لبات از لب دخترا باهال تره! گفتم مگه تو لب دخترا هم بوسيدي كلك؟ خنديد گفت يه كوچولو! بعد خودش رو كشيد بالا سينه هاي نازش روي صورتم بود گفت مال تو آروم لبام رو از روي پيراهن زنونه اي كه تنش بود روي سينه هاش ميكشيدم اونم ميخنديد يواش سينه هاش رو گاز گرفتم جيغ زد ديوونه مگه هاپويي؟ خنديدم گفتم نه سگم! دستم رو گذاشتم روي دامن حريرش آروم پاهاشو رو ميماليدم با لبام هم سينه هاش رو ميخوردم ولي هنوز 2 دل بودم به خودم ميگفتم ولش كن همينجا تمومش كن باز ميترسيدم شهرزاد شك كنه يا ناراحت شه با دستام بلندش كردم خوابوندمش خودم رفتم روش موهاش رو ناز ميكردم اون ساكت نگاه ميكرد تو دلم گفتم آخه چطوري حاضر شم با تو سكس كنم؟ اين واسه من از شكنجه بدتره... همون موقع شهرزاد لبام رو بوس كرد گفت چرا واسادي؟ بزن بريم لبخندي زدم دستم رو كشيدم روي صورتش با دستام لباش رو بازي ميدادم يهو دستم رو گاز گرفت گفت 2دلي؟ خنديدم گفتم نه! لبام رو گذاشتم زير گلوش لمسش ميكردم اومدم پايين دكمه هاي پيرهنش رو باز كردم يه سوتين زرشكي همرنگ پيرهنش بسته بود لبام رو گذاشتم وسط سينه هاش بوسش ميكردم دستم رو پايين از روي دامنش گذاشتم وسط پاهاش يكمي ماليدم پاهاش رو جمع كرد منم دستم رو بردم زير دامنش از روي شرتش آروم ميماليدم يواش گفتم هنوز دختري نه؟ لبخندي زد گفت آره ولي ديگه نميخوام باشم گفتم منظور؟ من اينكارو نميكنم. گفت ميكني گفتم شهرزاد حرفشم نزن اخمي كرد گفت ارا به حرف من گوش نميدي؟ سرم رو تكون دادم گفتم ببين تو داري بچه بازي در مياري حرف غير منطقي ميزني گفت ارا به حرف من گوش ندي نه من نه تو يه خنده مسخره كردم گفتم اي بابا حرف زور ميزني لبام رو بوسيد گفت ارا من مال خودتم پس هيچ ايرادي نداره... تو دلم گفتم خودش ميدونه چشه ميخواد هر كاري كه ميتونه واسم بكنه كه تا آخرين لحظه ازش راضي باشم آروم با سرم تاييد كردم گفتم باشه هرچي تو بگي دوباره رفتم روش دستم رو گذاشتم وسط پاهاش روي لباش رو بوسيدم يكمي بلندش كردم پيرهنش رو از تنش در آورد منم دستم رو انداختم پشتش سوتنيش رو باز كردم انداختم كنار سينه هاش فوق العاده بود و مثل پوست تنش برنره كرده بود آروم سينه هاش رو بوسيدم بعدم لباش رو دوبار سرم رو بردم پايين روي سينه هاش زبونم رو نوك سينش كشيدم خنديد گفت اذيتم نكن خنديدم دوباره با زبونم نوك برجسته سينه هاش رو بازي ميدادم اونم ميخنديد سرم رو بردم پايين تر با قدرت سينه هاش رو ميخوردم گفت حالا شد! دستش روي سرم بود منم با سرعت سينه هاش رو ميخوردم به نفس نفس افتاده بود دستم رو بردم زير دامنش ران پاهاش رو ميماليدم اونم پاهاش رو بهم فشار ميداد اومدم پايين با لبام از زير سينه هاش تا روي نافش رو لمس كردم دستش روي سرم بود آروم دامن حريرش رو يكم دادم پايين شرتش هم زرشكي بود لبم رو گذاشتم زير نافش اومدم پايين تا بالاي شرتش خنديد گفت حيفت مياد؟ گفتم نه! دامنش رو كشيدم پايين از پاش در آوردم واقعا بدنش فوق العاده بود شايد باورتون نشه اما اون لحظات به جاي اينكه شهوتم از بدن بينظيرش تحريك شه بيشتر اعصابم خورد شد دلم گرفت گفتم باورم نميشه بدن به اين نازي... اشك تو چشام حلقه زده بود سرم پايين بود نديد گفت ارا چته؟ چقدر نگاه ميكني يكمم عمل كن! آروم سرم رو بردم روي ساق پاهاش با لبام لمسشون ميكردم اشكام چكيد روش گفت ارا چرا خيسي؟ گفتم چيزي نيست سرفه ام گرفته بود نيومد آب از چشام ريخت آروم اومدم بالا تر ران پاهاش رو با لبام لمس ميكردم بعد زبونم رو از روي شرتش كشيدم وسط پاهاش با سرعت تكرار كردم ترشحاتش اومده بود متوجه شدم با اندازه كافي تحريك شده رفتم بالا سينه هاش رو ميخوردم ديگه بلند نفس ميزد سرم رو فشار ميداد روي لباش رو بوس كردم رفتم پايين شرتش رو در آوردم پاهاش رو بيشتر باز كرد سرم رو گذاشتم وسط پاهاش با سرعت لبام رو روي كسش ميكشيدم

__________________

روز که فرو میغلطد...
خورشید بحال غروب٬ امضایش را ثبت میکند
با رنگ قرمز...!!!

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: November 12
پست ها: 135
فکر سمی - قسمت سیزدهم

نفس ميزد منم كارم رو تكرار ميكردم با دستام وسط پاهاش رو بيشتر وا كردم زبونم رو كشيدم رو كسش يه نفس عميق كشيد چيزي نميگفت خيلي تحريك شده بود از لرزش بدنش مشخص بود منم انگشتم رو گذاشتم جلو كسش آرم فشار دادم يه تكون خورد احساس ميكردم انگشتم تا نصفه رفته تو ايستاده ديگه نميره يهو انگشتم رو با قدرت فشار دادم رفت تو يه جيغ بلند كشيد آروم گفت ميسوزه انگشتم رو درآوردم خوني بود شهرزاد بيحال چشاش رو بسته بود از وسط پاهاش آروم خون ميومد پاشدم يه دستمال گرفتم انگشتم رو تميز كردم به بيرون نگاهي انداختم يه آهي كشيدم گفتم اي خدا چه روزاي سختي.رفتم سمتش هنوز بيحال بود ديگه ازش خون نميومد چشاش رو بوس كردم يكمي تنش رو لمس كردم چشاش آروم وا شد گفتم خيالت راحت شد؟ فقط ميخواستي منو بسوزوني نه؟ لبخندي زد گفت مرسي.روي لباش رو بوس كردم گفتم پاشو اونم پاشد رو تختيم خوني شده بود برداشتمش بردم انداختم توي حموم شهرزاد هم رفت حموم خودش رو بشوره منم تو اتاقم داشتم سيگار ميكشيدم تو فكر بودم شهرزاد اومد رفت روي تخت دراز كشيد گفت فكر ميكردم سخت تر از اين حرفا باشه! خيلي حرفه اي بود كارت تو هم استادي ها! لبخندي زدم گفتم روزگار خوب آب بنديم كرده. رفتم سمتش (تو خونه هميشه لختم فقط با يه شلواركم) شلوارك رو از پام در آوردم كنارش خوابيدم لباش رو بوس كردم خنديد اومد روي من لباش رو محكم گذاشت روي لبام فشار ميداد بعد زبونش رو كشيد روي سينه هام آروم رفت پايين با دستش از روي شرت كيرم رو ميماليد بوسش كرد آروم شرتم رو از پام در آورد با دستاش كيرم رو ميماليد سينه هام رو بوس ميكرد سرش رو برد پايين كيرم رو گذاشت تو دهنش با سرعت ميخورد ولي من هيچ احساسي از شهوت نداشتم! فقط فكرم مشغول بود همين. سرعتش بيشتر شد سرش رو آورد بالا زبونش رو كشيد دور كيرم دوباره خوردش ايندفعه با سرعت بيشتر چند دقيقه بعد داشتم ارضا ميشدم گفتم دارم ميام سرش رو آورد بالا با دستش ميماليد ارضا شدم آبم ريخت زير گردنش و روي سينه هاش. گفتم مرسي! خنديد گفت خواهش پاشد رفت گردن و سينه هاش رو تميز كرد اومد كنارم داشتم سيگار ميكشيدم كنارم خوابيد سيگارم تموم شد رفتم روش لباش رو بوسيدم سينه هاش رو ميخوردم دوباره تحريك شده بود نفس نفس ميزد رفتم پايين سر كيرم رو گذاشتم جلوش پاهاش رو حلقه كرد دور كمرم كيرم رو آروم فرو كردم تو يه نفس عميق كشيد گفت بيشتر برو منم تا آخر رفتم انقدر تنگ بود هم سوختم هم اينكه به بدبختي ميرفت توش داشت ميمرد از درد ولي بخاطر من صداش در نميومد فقط نفس نفس ميزد پاهاش رو دور كمرم سفت كرد با صداي لرزون گفت برو منم آروم شروع كردم به تلمبه زدن اونم نفس عميق ميگرفت يكم گذشت سرعتم رو بيشتر كردم گفت آخ بازم سرعتم رو بيشتر كردم با قدرت تلمبه ميزدم خودش رو بالا پايين ميكرد نميتونست زير كمر پر قدرت من دووم بياره ولي بي پروا با سرعت تلمبه ميزدم از تنگي و داغي بيش از حد داشتم ارضا ميشدم گفتم دارم مياد اما حاليش نبود پاهاش رو قفل كرده بود حركتم رو نگه داشتم با عجله گفتم پاهات رو آزاد كن دارم ميام محل نميداد منم داشتم ارضا ميشدم سريع دستم رو گذاشتم زير پهلوش محكم فشار دادم جيغ زد از درد پاهاش شل شد به سرعت درش آوردم گذاشتم روي شكمش همون موقع ارضا شدم آبم ريخت روي شكمش يه نفس راحت كشيدم بلند گفتم اين چه كاري بود؟ با ترس گفت ببخشيد دست خودم نبود از درد بيحال بودم نشنيدم زمان ارضا شدنت رو گفته باشي.

سرم رو خم كردم روي سينه هاش با سرعت ميخوردمشون اومدم پايين پاهاش رو دادم بالا سرم رو گذاشتم وسط پاهاش با دستام وسط پاهاش رو بيشتر باز كردم زبونم رو فرو كردم تو گذاشتم روي نقطه حساسش بلند گفت آي منم محكم با زبونم بهش ضربه ميزدم تنش ميلرزيد جيغ ميزد منم سرعتم بيشتر شد پاهاش رو سفت كرده بود يهو لرزش محكمي كرد با فشار ارضا شد تو صورتم دستم رو بردم وسط پاهاش ترشحاتش رو ميكشيدم كنار پاهاش اون بيحال شده بود پاشدم بغلش كردم رو دستام بردمش توي وان حموم گذاشتمش يكم حالش بهتر شده بود آب داغ رو باز كردم تا وان پر شه خودم رفتم بيرون لباسهامون رو آوردم.يكم بعد وان پر شد آروم بلندش كردم پشت به من واساده بود رو تنش ژل ريختم آروم كمرش رو ماساژ ميدادم همينجوري كه بدن ناز و بينظيرش رو ميماليدم اشك از چشام ميريخت ولي هيچ كس صداي گريه هاي منو نمي شنيد حتي خودم...
روي تختم نشسته بود سرش رو خشك ميكرد منم سيگار ميكشيدم به بيرون خيره بودم استريو اتاقم رو روشن كردم طبق معمول داريوش من ميخوند...
اي به داد من رسيده تو روز هاي خود شكستن - اي چراغ مهربوني تو شباي وحشت من
اي تبلور حقيقت توي لحظه هاي ترديد - تو شب رو از من گرفتي تو منو دادي به خورشيد
اگه باشي يا نباشي براي من تكيه گاهي - ميون اين همه دشمن تو رفيقي جون پناهي
اينجا كه رسيد بي اختيار با صداي بلند زدم زير گريه...
ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت - غم من نخور كه دوري براي من شده عادت
ناجي عاطفه من شعرم از تو جون گرفته - رگ خشك بودن من از تن تو خون گرفته...
همينجوري كه گريه ميكردم شهرزاد اومد جلوم واساد موهاي بلند و بلوند رنگش خيس بود چشاي مشكيش رو تنگ كرد گفت براي من اينو گذاشتي نه؟ خشكم زد تنم به لرزه افتاده بود آروم گفتم نه يه خنده مسخره كرد گفت ارا من بچه نيستم تو اينو واسه من گذاشتي چون ميدوني ميرم و برگشتنم دست خداست حتي اگرم برگردم بالاخره تا 1 سال ديگه شيمي درماني و كوفت و مرضم شروع ميشه اونوقت بايد براي هميشه برم...

__________________

روز که فرو میغلطد...
خورشید بحال غروب٬ امضایش را ثبت میکند
با رنگ قرمز...!!!

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: November 12
پست ها: 135
فکر سمی - قسمت چهاردهم

پاهام شل شد يه خنده عصبي كردم گفتم چي ميگي؟ يكمي نگام كرد گفت تو دروغ گوي خوبي هستي سرم رو انداختم پايين گريه امونم رو بريده بود شهرزاد گفت از اولم ميدونستي نه؟ با سرم تاييد كردم آروم گفت چطوري تونستي؟ واقعا چطوري تونستي يه دختر كه شمارش معكوسش شروع رو دوست داشته باشي؟ همچنان سرم پايين بود گريه ميكردم دستش رو گذاشت روي شونم گفت ارا جوابم رو بده؟ اشكام رو پاك كردم گفتم دوست داشتن همه چيز داره نه؟ اينو خودت گفتي درسته؟ سرم رو تكون دادم بازم اشكام رو پاك كردم گفتم واسم مهم نيست چون واقعا دوستت دارم تا آخرشم واسادم همونطوري كه بهت قول دادم حتي اگه يه روز مريضي از پا درت آورد منم كار خودم رو يكسره ميكنم همونطوري كه بهت قول دادم هميشه باهات باشم اشكاي نازش از چشاش ميچكيد آروم گفت نه ارا زندگي به من چنگ انداخته تو بايد باشي مثل هميشه.خنديدم گفتم آره مثل هميشه بايد باشم دستم رو گذاشتم روي صورتم يكمي رفتم عقب يهو با تمام وجود داد زدم بايد باشم مثل هميشه چون سوختن حق منه بايد باشم مثل هميشه چون زندگي سوجه بهتر از من گير نياورده (يهو تنم داغ شد شك عصبيم شروع شد) دستام رو گذاشتم روي سرم نشستم روي زمين ميلرزيدم شهرزاد با گريه اومد سمتم ولي فقط ميلرزيدم نميدونستم دارم ميسوزم يا سردمه شهرزاد دويد يه شيشه آب آورد باز كرد ريخت روي سرم نميدونم چند دقيقه اونجوري بودم يكمي تكون خوردم سرم رو آوردم بالا شهرزاد به شيشه هاي قدي اتاقم تكيه داده بود آروم گريه ميكرد ديگه جون نداشتم احساس ميكردم يه وزنه 1000 كيلويي روي شونمه حتي نميتونستم گريه كنم چون نفس نداشتم روي زمين دراز كشيدم چنگ زدم توي موهام گفتم منم ميام آروم گفت كجا؟ گفتم هرجا كه بري ميام مونيخ بعد از درمانت برميگرديم تا لحظه اي هم كه زنده اي كنارتم وقتيم مردي بازم خودم رو ميكشم خنديد گفت ارا اينجا سكانس فيلم نيست اينجا زندگيه حقيقيه چرت و پرت نگو. خنديدم گفتم فيلمها هم يه روز از يك جا شروع شدن منم چرت و پرت نگفتم ديگه نميخوام بسوزم ديگه از فكرهاي سمي خسته شدم ميخوام خودم رو بكشم راحت شم ديگه نميتونم ادامه بدم.
شهرزاد از روي ميزم يه سيگار برداشت روشن كرد دوباره تكيه داد به شيشه هاي قدي اتاقم نشست روي زمين گفت ارا چرا از اول بهم نگفتي؟ مكثي كردم گفتم واسه اينكه اون موقع باورت نميشد چقدر دوستت دارم براي اينكه ميخواستم واقعا از ته دل خوش باشي نه اينكه با نگراني روز شماري كني خنديد گفت به جز يه دروغ گوي خوب يه بازيگر خوب هم هستي خنديدم گفتم آره اينو موافقم ولي اگه فيلم بازي كردم اگه دروغ گفتم و خودم رو زدم به نفهمي براي اينكه 1 دنيا دوستت ندارم تو رو تا بينهايت دوست دارم.آروم گفت حالا انتظار داري بگم باشه هميشه با من باش؟ ارا وقتي شيمي درماني من شروع شه من ديگه اين عروسك خوشگل و ناز نيستم اونموقع ديگه موهاي بلند و بلوند رنگ ندارم ديگه پوست برنزه ندارم ديگه هيچي ندارم خنديدم گفتم به درك واسم مهم نيست مگه تورو واسه اينكه يه عروسك نازي دوستت دارم؟ مكثي كرد گفت ارا بسه اگه تو هم بتوني من نميتونم ظاهر تو دهن هر دختري رو آب ميندازه ولي من هر روز داغون تر ميشم چطوري اينو تحمل كنم؟ نه ارا همينجا بسه من به اون چيزايي كه ميخواستم رسيدم.دستم رو گذاشتم روي صورتم گفتم شهرزاد بس كن من سر قولم هستم تو هم بايد باشي مگه قول ندادي تا هميشه باهم باشيم؟ مگه قول ندادي تنهام نميذاري؟ خنديد گفت دروغ گفتم مكثي كردم گفتم به درك حالا بايد قول بدي هيچ وقت تنهام نذاري آروم گفت نميتونم از جام بلند شدم داد زدم بس كن من سر تمام حرفام هستم تو هم بايد باشي ديگه واسه پشيموني دير شده آروم گريه ميكرد يه سيگار روشن كردم گفتم ديگه از بازيه زندگي خسته شدم.حرف من همونه تو هم حق هيچ انتخابي نداري تموم.

3روز بعد با شهرزاد و خانم دكتر توي فرودگاه بوديم شهرزاد ميرفت مونيخ پيش مادرش براي درمان خانم دكتر هم چون مقالش رو بايد تحويل ميداد 2 روز بعدش پرواز داشت. منو خانم دكتر يه گوشه بحث ميكرديم باباي شهرزاد هم اومده بود براي خداحافظي و اين حرفا. به خانم دكتر گفتم منم بايد بيام خانم دكتر گفت ارا بچه نشو شهرزاد 1 هفته درمان داره بعدش باهم برميگرديم تو هم اينجا 1000 تا كار داري خبر خاصي هم كه نيست پس بمون باشه چند ماه ديگه درمانش سخت تر شد بيا كه براي روحيه اش هم خوبه.خيلي اصرار كردم ولي بازم همون حرفا رو زد منم گفتم باشه ولي دفعه بعد حتما منم ميام اونم قبول كرد.نيم ساعت بعد شهرزاد رو كشيدم كنار گفتم توي چشام نگاه كن اونم همينكارو كرد حرفايي كه با خانم دكتر زده بوديم رو بهش گفتم اونم قبول كرد گفت دفعه بعد باهم ميريم.تو چشاش نگاه كردم گفتم شهرزاد بچه بازي در بياري نميبخشمت فهمديدي؟ ميري درمان ميكني برميگردي منم منتظرتم نه اينكه 2 روز ديگه زنگ بزني بگي نميام نميخوام اذيت شي و ازين چرت و پرت ها.خنديد گفت باشه گفتم قول بده گفت قول قول گفتم دروغ بگي اون دنيا مديوني بهم خنديد گفت باشه ميرم درمان ميكنم بر ميگردم قول ميدم. توي چشاش ترديد رو به راحتي ميشد خوند ولي به خودم گفتم داري اشتباه ميكني شهرزاد قول داده سر حرفش هم ميمونه.بغلش كردم لباش رو بوسيدم گفتم دلم برات تنگ ميشه خنديد گفت همش 1 هفته طول ميكشه بچه نشو آروم گفتم چشم موقع رفتن دستش رو گرفتم گفتم قولت يادت نره آروم گفت اگه زدم زير قولم؟ خنديدم گفتم ميام اونجا بيچارت ميكنم! خنديد گفت شوخي كردم منتظرم باش بعد رفت سمت پروازش از پشت شيشه هاي گيت برام دست تكون داد ياد آنا افتادم تنم لرزيد ميخواستم گريه كنم ولي نخواستم اونم ناراحت شه شهرزاد رفت سمت خروجي كه بره براي پرواز.
2روز بعد خانم دكتر هم رفت مونيخ منم با 1 دنيا نگراني و حسرت منتظر اونا بودم.شب توي اتاقم دراز كشيده بودم خانم دكتر از آلمان زنگ زد خيلي خوشحال شدم گفتم چي شد؟ چيكار كرد؟ گفت همه چيز مرتبه فردا كاراي درمانش رو انجام ميديم 4 روز ديگه باهم برميگرديم دبي از خوشحالي بال در آوردم گفتم مرسي منتظرم. 4 روز دلم مثل سير و سركه ميجوشيد استرس داشت ديوونم ميكرد.سر شب ساعت 8 موبايلم زنگ خورد شماره مطب خانم دكتر بود گفتم مرسي! راحت شدم با خوشحالي گوشي رو برداشتم گفتم سلام گوشي رو بده بهش آروم گفت ارا شهرزاد اينجا نيست پاهام شل شد گفتم چي؟ اون به من قول داد من با اولين پرواز ميرم مونيخ داد زد ارا صبر كن ببين چي ميگم بعد شروع كرد به حرف زدن من فقط گوش ميكردم.خانم دكتر يه حقيقت رو برام گفت حرفاش كه تموم شد از حال رفتم افتادم.چشام رو وا كردم ساعت 11 شب بود نزديك 3 ساعت بيهوش بودم آروم از جام پاشدم يكم خنديدم به اتاقم نگاه كردم همه چيز سر جاش بود همينجوري كه ميخنديدم اشكام ميريخت يه حالت تضاد روحي بود يكم دور خودم چرخيدم دوباره افتادم زمين از حال رفتم.
فردا شبش مثل هميشه طبق عادت جلوي شيشه هاي قدي اتاقم واساده بودم به بيرون خيره بودم. تمام شهر دبي زير پام بود به آسمون خراشها نگاهي كردم به چراغهاشون كه احساس ميكردم بهم ميخنديدن نگاهم افتاد به چراغ خطر قرمز رنگ روي برجها مثل هميشه بهشون خيره شدم احساس ميكردم با اينكه اين همه از ديدنشون لذت ميبرم ولي اونا هم داشتن به من ميخنديدن سرنوشت هم بهم ميخنديد حتما تو دلش ميگفت سوجه بهتر از تو هنوز نديدم!

__________________

روز که فرو میغلطد...
خورشید بحال غروب٬ امضایش را ثبت میکند
با رنگ قرمز...!!!

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: November 12
پست ها: 135
فکر سمی - قسمت پانزدهم(پایانی)

حقيقتي كه خانم دكتر اونشب بهم گفت اين بود كه شهرزاد وقتي رسيد مونيخ فرداش خودكشي ميكنه ظاهرن انقدر سيانور خورده بود كه جيگرش اومده بود توي دهنش.اونشبي هم كه خانم دكتر زنگ زد گفت همه چيز مرتبه فردا كاراي درمانش انجام ميشه واقعيت اين بود كه فردا از سرد خونه تحويلش ميگرفتن و مراسم دفن كردنش انجام ميشد.به منم نگفت چون ميترسيد دست به حماقت بزنم ولي خبر نداشت كار من از اين حرفا گذشته.
همينجور خيره به بيرون بودم و احساس ميكردم اون چراغها همچنان ميخنديدن بهم يه دستم فنجان چايي بود يه دستم سيگار يكم چايي ميخوردم يكم سيگار ميكشيدم يه نيشخندي زدم احساس ميكردم بازم فكراي سمي اذيتم ميكنه ولي اينبار بيشتر از هميشه چون يه سم جديد هم بهشون اضافه شده بود استريو اتاقم رو روشن كردم صداي داريوش عزيزم مثل هميشه بيداد ميكرد...
كسي حرف منو انگار نميفهمه - مرده زنده خواب و بيدار نميفهمه
كسي تنهايي رو از من نميدزده - درد ما رو در و ديوار نميفهمه
واسه ي تنهاييه خودم دلم ميسوزه - قلب امروزيه من خالي تر از ديروزه
سقوط من در خودمه سقوط ما مثله منه - مرگ روزهاي بچگي از روز به شب رسيدنه
دشمني ها مصيبته سقوط ما مصيبته مرگ صدا مصيبته...

***
فردا ظهرش جلوي مطب خانم دكتر ماشينم رو پارك كردم يه ست كاملا مشكي پوشيده بودم يه شاخه گل رز مشكي كه خريده بودم اون رو از توي ماشين برداشتم رفتم سمت مطب خانم دكتر.در زدم رفتم تو تا منو ديد خشكش زد بغض گلوش رو گرفت گفت ارا سالمي؟ چرا موبايلت رو جواب نميدي؟ دلم 1000 راه رفت از اون شب نيشخندي زدم گفتم نفسي مياد زندگي منو از دست بده سوجه به اين خوبي از كجا گير بياره؟خواست پاشه بياد سمتم گفتم بشين راحت باش نيازي به ترحم ندارم رفتم جلو شاخه گل رز مشكي رو انداختم روي ميزش گفتم روزي كه پام رو گذاشتم اينجا فكر ميكردم ميام فكرهاي سمي رو از سرم بيرون كنم اما حالا ميبينم تقدير منو كشيد اينجا كه يه سم جديد تو سرم اضافه كنه بعدم هرهر بخنده. آروم گفت ارا خودمم باورم نميشه خنديدم گفتم كي باورش ميشه؟ جوابي نداد. گفتم راستي يه مقاله جديد برات دارم حتما بنويسش گفت چيه؟ گفتم "داستان زندگي من" رفتم سمت در داشتم ميرفتم برگشتم سمتش گفتم بخاطر همه چيز ممنون با اينكه خيلي كمكم كردي ولي يه چيز رو بايد بهت بگم سرش و انداخت پايين گفت بگو؟ سرم رو تكون دادم گفتم اميدوارم ديگه هرگز نبينمت رفتم و در رو محكم پشت سرم بستم.

اومدم سوار ماشينم بشم يه چرخي دور ماشينم زدم بعد جلوي ماشينم واسادم به برف پاك كن خيره شدم نيشخندي زدم رفتم سوار شم ولي ديگه هيچ كاغذي زير برف پاك كن ماشينم نبود.

يه خاطره ديگه ازدفتر خاطرات من-ارا

__________________

روز که فرو میغلطد...
خورشید بحال غروب٬ امضایش را ثبت میکند
با رنگ قرمز...!!!

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: November 12
پست ها: 135
دورگه - قسمت اول

یکی دیگه از خاطرات زیبای ارا (eraa)
دورگه - قسمت اول
به ساعت موبایلم نگاه کردم 7.45 دقیقه شب بود من توترافیک لعنتی دبی گیر کرده بودم.ساعت 8 با یکی از آشناهامون قرار داشتم امروز رسیده بود دبی چند تا کار داشت باید انجام میداد ومیرفت بابام زنگ زده بود حواست باشه هرموقع زنگ زد سریع خودت رو بهش برسون کمکش کن برسونش راهنماییش کن و….(به عبارتی تا اونجاست خر حمالی شو بکن) هتلی که لنگر انداخته بود هتل کنکورد تو خیابون آل مکتوم بود.هتل شیک و قشنگیه و معروف.حمید شبخیز (بچه های تلویزیون ایران) و بقیه اراذل که میان دبی برای کنسرت و برنامه هاشون اونجا اقامت میکنن.ساعت8.15 دقیقه شده بود توی لابی هتل کنکورد روی مبل چرخون لمداده بودم منتظر نشسته بودم آقابیاد سوار ما شه! اصلا حوصله اینکارارو ندارم اه.همینجوری که رو مبل چرخون یکمی اینور اون ورمیکردم یهو یه چیزی دیدم خشکم زد.وای خدا این دیگه چیه؟ 100% خارجی بود از استایل و موهای بلوندش معلوم بود یه لباس یکسره مشکی تنش بود که آستیناش حریر بود پایینش همتا یه وجب زیر زانوش بود یه چکمه چرمی مشکی براق پاش بود تا نزدیک لباسش مثله احمق ها داشتم 1 وجب فاصله چکمه هاش تا لباسش رو دید میزدم ساق های سفید و بینظیرش توی ست مشکی که زده بود آدم رو آتیش میزد. با 2 نفر از نشسته بود روی مبل کناری و انگلیسی صحبت میکردن معلوم بود اونا هم خارجی هستن.آی لعنت به این شانس این یارو الان میاد کاش کهنمیومد میذاشت یکم دیگه نگاش کنم.از روی حرسم یه سیگار روشن کردم و با ولع خاصی زیر نظر گرفتمش خوشبختانه اصلا حواسش به من نبود فقط ور میزد میخندید منم از فرصت استفاده میکردم یعنی به تعبیری سو استفاده میکردم صورت کشیده ابروهای نازک که مثل موهاش بلوند بود چشای خمار و کشیده با رنگ آبی تیره بینی خوش فرم و کوچولو یکمم سرش به بالا میزد لبهای غنچه قرمز مثل خون که توی صورت ذریف و نازش خیلی خود نمایی میکرد. سیگارم نصف شده بودخوشحال بودم اگه یارو بیاد حد اقل آرزو به دل نمیمونم! سیگارو خاموش کردم موبایلم زنگخورد.همون آقا بود گفت عزیزم شرمنده من با یکی از دوستان هستم توی سیتی سنتر هستیم اگه اشکالی نداره آخره شب باهات تماس میگیرم… تلفن تموم شد از حرص با خودم حرف میزدم آخه مردک اگه رفیقت هواتو داره پس من لامذهب برای چیم؟آها فهمیدم 2 تا حمال بهتر از یکیه پس داستان اینه ای ول خوشم اومد مارمولک! با صدای یکی به خودم اومدم برگشتم کنارم رو دیدم از حولم یدفعه گفتموای!- sorry man? are you ok?نعم نعم انا احسن!- (خنده نازی کرد) what you say? i cant speak arabicچقدر احمقم من؟ وقتی برگشتم دیدم همون جیگره کنارم واساده خیلی جا خوردم قاطی کرده بودم! شایدم حق داشتم آخه اصلا انتظار نداشتمoh i’m so sorry i think you are arabic- (لبخندی زد) ok no problem. can i use your lighter?oh yea of course.here you are- thank you so muchازم فندک میخواست منم برگ برنده روبراش رو کردم (فندک اینجا نقش خیلی مهمی داشت) زیپو پلاتین رو در آوردم بهش دادم رفت سمت همراهاش تا سیگار خودش و اونا رو روشن کنه. برق 3فاز از چشام پریده بود ولی حیف! اون چه ربطی به من داشت وقتی برگشت فندکم رو داد باید دمم رو میذاشتم رو کولم میرفتم.دیدم داره میاد سمتم لبخندی زدم رسید بهم داشت تشکر میکرد آروم به فارسی گفتم مال خودتون اصلا من این فندک گرون قیمت رو میخوام چیکار به شما بیشتر میاد خوشگله!دیدم اخمی کرد گفت:- where are you from?i’m iranian- (یکمی نگام کرد) but i think you look like a russian manآروم با خنده و فارسی گفتم روسی باباته من ایرانیم هیچیمم شبیه اونا نیست- what?oh no i tell you thank you in persianیکمی اخماشو بیشتر کشید تو هم و یهو به فارسی گفت:- به استایل و چهرت نمیاد انقدر 2 رو باشی؟ تو این رو گفتی به من؟رنگم پریدشدم گچ! چه خراب کاری شده بود سرم رو انداختم پایین آروم گفتم fuck this hell مسلما شنید حرفم رو ولی به روی خودش نیاورد ادامه حالا چرا رنگت پریده؟ من که چیزی نگفتم تو نگاه اولفکر کردم با یه جنتلمن طرفم امامثله اینکه اشتباه کردم نه؟ تو دلم گفتم با اینکاری که من کردمجنده زن هم نیستم چه برسه به جنتلمن. سرمو آوردم بالا گفتم ببخشید قرار داشتم منتظر کسی بودم نیومد اعصابم خورد بود بعدم نمیدونم آخه… گفت آخه چی؟ یکمی خندیدم گفتم خوب آخه هرکسی جای من بود شما رو میدید همین میشد گفت چطور؟ گفتم شما با آینه آشنایی دارین؟ اگه دارین برین جلوی یه آینه قدی خودتون رو برانداز کنین بعد ببینین حق دارم یا نه؟! خندید گفتتو چقدر کم رویی؟ گفتم اختیار دارین کم رویی از خودتونه. یکم نگام کرد گفت خب؟ گفتم خب؟ گفت خب الان من باید اینجا تا صبح وایسم با شما کل کل کنم؟ گفتم نه خب بشینین خسته نشین چه حرفیه. چشاش گرد شد گفت اوا؟ فهمیدم منظورش چیه گفتم باشه شوخی تموم دستم رو آوردم جلو گفتم ارا هستم از آشناییتون خیلی خوشحالم و شما پرنسس؟ خندید گفت منم ویکتوریا هستم البته صدام میکنن ویکی گفتم عجب؟ بالاخره شما کجایی هستین خارجی یا ایرانی؟ من گیجشدم؟ نصف نصف یعنی بابام تهران ایران و مامانم منچستر انگلیس خیالت راحت شد؟ گفتم بسیار عالی چقدر جالب پس شما پرنسس half-blood (پرنسس دورگه) هستین خندید گفت دورگه هستم ولی پرنسس نیستم نکنهشما شاهزاده ای همه رو پرنسس میبینی؟ گفتم چه حرفیه بنده خان زاده هستم ولی شاهزاده رو فراموش کن! گفت جدی میگی؟ خان زاده ای؟ گفتم آره بابا بزرگم پسر خان بود! گفت خوب خیلی خوش گذشت من برم دوستام منتظرن گفتم خواهش میکنم افتخاری بود واسه من. ویکی رفت پیش دوستاش منم وا رفتم سر جام به همین راحتی!
******مثل اینکه خیلی منتظر موندی؟ برگشتم دیدم ویکیه گفتم شمایین که. نه میدونید
داستانش مفصله من قرار اینجا حمالی کنم منتظر صاحب کارمم! گفت جدا؟ گفتم آره.گفت همه حمال ها پیرهن Piere Cardin و شلوار Verri میپوشن و البته با فندک پلاتین زیپو سیگار Ark Royal روشن میکنن نه؟ گفتم آرهاین قانون رو همین امروز شیخ مکتوم وضع کرد گفت چه جالب خوب تا کی هستی؟ من دارم میرم گفتم جدی؟ منم داشتم میرفتم باهم تا جلوی در میریم گفت وای چقدر هم دوره! چند دقیقه بعد جلویدر هتل کنکورد بودیم گفتم خب دیگه مزاحم نمیشم ماشین همراهتون هست؟ به ساعتش نگاهی انداخت گفت ساعت 10 قرار بود پدرم بیاد الان 10.5 دقیقست منتظر میمونم بیاد گفتم خب منم صبر میکنم تا بیاد اشکالی که نداره؟ گفت نه اصلا گفتم خب یه پرنسس دورگه اینجاچیکار میکنه؟ گفت زندگی؟ مگه 5 ملیون نفر دیگه تو این شهر چیکار میکنن؟ تو دلم گفتم جندگی! آسمون رو نگاه کردم گفتم خب نمیدونم هر کس هدفی داره.گفت پاسپورت هممون انگلیسیه خواهرم انگلیس ازدواج کرده خودمون 3 ساله اومدیم اینجا بابام مهندس ساختمونه تو شرکت برج سازی emaar (یکی از بزرگترین برج سازان دبی) کارمیکنه.مامانم هم دکتر توی بیمارستان آمرکایی ها کار میکنه خودمم هم مهندسی پرواز تو دانشگاه emirates درس میخونم. گفتم آره؟ پس قراره emirates fly بزودی بد بخت شه با مهندسی شما؟ خندید گفت اوف عجب رویی داری تو! لبخندی زدم گفتم ای همچین خوب الان من باید بگم؟ گفت میل خودته! مکثی کردم گفتم ممنون پس ترجیحا سکوت میکنم. اخمی کرد گفت از اولش معلوم بود.ساعت رو نگاه کردم 10.30 شده بود گفتم مثله اینکه بابات نمیاد میخوایی من برسونمت هوم؟ گفت نه میاد شما برو گفتم خب درست نیست اینجوری پس یه زنگی بزن.گوشی رو برداشت رفت 6.7 متر اونطرف تر چند لحظه بعد اومد گفت اینم از شانس من بابامگفت نمیرسم بیام خودت برو خونه! (چشام برقی زد) گفتم خوب باشه من که دارم میرم شما هم میرسونم دیگه تعارف نداریم که گفت ممنون ولی… گفتم نترس بابا بهم میاد آدم دزد باشم؟ بزار به حساب یه هم وطن گفت از کجا معلوم این لباس ها و بقیه چیزای گرون قیمتت رو از قبلی ندزدیده باشی؟ چشام شد 6 تا گفتم چه استدلال قشنگی مرسی.خودش خندش گرفت گفت ببخشید منم یهخنده ملیح کردم گفتم خواهش! حالا راه بیفت بریم رفتیم سمت ماشین گفت حتما الان میخوایی یهferari f430 رو کنی نه؟ زدم زیر خنده گفتم چه ربطی داره؟ گفت از اولش همش همین بودی! گفتم جدی میگی؟ گفت آره نمیدونم چی تو سرته؟ ولی با این ظواهر خیلی کارا میتونی بکنی! گفتم نهعرضه اونم ندارم خیالت راحت باشه! ferari f430 هم ندارم پس مطئن تر باش در ماشین رو باز کردم گفتم اگه به BMW 545LI افتخار میدین بفرمایین! بیشتر ازیننداریم…. خندید گفت دیدی گفتم؟راهافتادم گفتم شما کجا میری؟ گفت خونمون یکمی اخم کردم نگاشکردم (تو دلم گفتم اگه جنده باشی سر کار باشم بلایی به سرت میارم که حذ کنی) گفتم متوجه نشدم؟ گفت برو سمت مردف گفتم مردف زندگی میکنین؟ گفت آره چطور مگه گفتم هیچی جایه قشنگ و باکلاسیه و رفتم سمت مردف.(خونه های مردف همه ویلاییهستن) گفت برو جلو تر اینجا وایسا. به خونشون نگاهی کردم ویلای قشنگی بود گفتم کمک نمیخوایی؟ گفت چطور؟ گفتم خب ببرمت تو خونه خسته نشی (میخواستم ببینم این واقعا خونشونبود یا نه) گفت مسخره! من میرم گفتم من صبر میکنم رفتی تو میرم گفت باشه داشت پیاده میشد گفتم راستی؟ گفت بله بگو؟ گفتم شماره تماست رو میدی؟ گفت واسه چی؟ گفتم میخوام قاب کنم بزارم رو دیوار ولش کن از دیدنت خیلی خوش حالشدم واقعا شب خوبی بود.پیاده شد مکثی کرد ولی در رو نبست برگشت سمت من گفت یاد داشتکن ولی بی دلیل زنگ نزن گفتم بزرگترین دلیل دل تنگیه خندید گفت منم همین رو گفتم من دوستپسر دارم خیلی هم دوسش دارم. انگار یه پارچ آب یخ ریخن روم خشکم زد ولی سریع خودم رو جمع و جور کردم گفتم اوه چه عالی ولی به نظرت 2تا دوست خوب بودن انقدر سخته که اینجوری منفی فکر کردی؟ گفت نه معلومه نه خب ببخشید من بد متوجه شدم (تو دلم خودم رو تحسین کردم به خودم گفتم تو باز چه جانوری هستی؟) توپی که میخواست بزنه تو زمین من با تمام قدرت افتاد تو زمین خودش! گفتم خب شمارت رو بگو برو. شمارش رو گرفتم یه Miss Call زدم دیدم خودشه گفتم اینم شمارهمن گفت ای لعنتی؟ گفتم واسه چی؟گفت اینه؟ بازم ظاهر! شماره موبایلت از رندی داره پر در میاره خندیدم گفتم برو دیرت شد.وایسادم نگاش کردم ببینم چیکار میکنه کلید انداخت چند لحظه بعد در رو باز کرد برگشتسمت من شیشه رو پایین دادم گفت نترس این خونه خودمونه! از حرفش خندم گرفت حرکت کردم سمت خونه تو راه بی دلیل زدم زیر خنده گفتم مرسی زدم به خال! این یارو هیچی نداشت اینجارو خیر رسوند بهم چه اتفاق جالبی بود….ادامه دارد

__________________

روز که فرو میغلطد...
خورشید بحال غروب٬ امضایش را ثبت میکند
با رنگ قرمز...!!!

AhRiMaN.3
عکس های AhRiMaN.3
آف لاین
عضو از: July 12
پست ها: 2488
دورگه_قسمت دوم

10 روز بعد غروب ساعت 6 باهاش تماس گرفتم چند تا زنگ خورد گوشی رو برداشت...
- Yes
سلام ارا هستم.
- سلام اوا توام با این شمارت ترسیدم گفتم این دیگه كیه
حالت چطوره؟ خوب هستی؟
- ممنون خوبم شما چطوری؟
منم خوب! چه خبر؟ جا خوردی زنگ زدم نه؟
- هیچی. آره بابا با این صدای خشداری كه داری بابام هم بود جا میخورد!
صدای من چشه؟ از تو بهتره
- نمیدونم یكم خش داره یكمم كلفته اون دفعه ام میخواستم بپرسم ازت یادم رفت. چرا اینجوریه؟
خشش فابریكه كلفتیشم واسه اینكه از 15 سالگی سیگار كشیدم
- (خندید) وای پس توام رفتنی هستی
خب پرنسس امشب كی وقت آزاد داری افتخار بدی ببینیمت؟
- امشب؟ نمیدونم صبر كن... آها ساعت 8 بیا آرمان كافه
باشه مینبینمت شب خوش!
******
ساعت 8.5 دقیقه بود جلوی در اونجابودم رفتم تو دیدم اون ته نشسته.براش دستی تكون دادم رفتم سمتش جلوش نشستم گفتماحوالت؟ دست داد گفت خوب خوب.همون موقع مدیر اونجا از كنارمون رد میشد بلند شدم باهاش احوال پرسی گرم كردم نشستم سرجام گفتم هوم؟ به چینگاه میكنی؟ گفت تو كی هستی؟گفتم پسر بابام اخمی كرد و من گفتم ای بابا یه حمال این حرفارو نداره سریع حرف رو عوض كردم راستی؟ در مورد دوست پسرت بگو؟ میگم نبینه منو یه وقت فكر بدی كنه؟ خندید گفت اسمش الكس ملیتش انگلیسیه نگرانم نباش چون اینجا نیست انگلیسه.گفتم خب؟ گفت خب چی؟ گفتم پس چه جوری رابطه داری؟ گفت تعطیلات میریم اونجا میبینمش باهم تماس تلفنی هم داریم گفتم چه جالب؟ (میخواستم بگم پس اصل كاری سكس چی میشه؟! ولی نگفتم) چقدر شما وابستگی عاطفی دارین؟ اونشب همچین گفتی دوسش دارم من فكر كردم الان رو تختت خوابیده! خندید گفت خیلی شیطونی ها؟ گفتم آره دیگه.گفتم ایران هم میری؟ گفت آره خونواده بابام رو خیلی دوست دارم مامان بزرگم عشقمه! تو چی؟ گفتم هوم؟ من كه ایران زیاد میرم ولی مامان بزرگ پدر بزرگ ازین چیزا ندارم! خندید گفت یعنی چی؟ گفتم یعنیهمه اون دنیا منتظر منن.اخمی كرد گفت یه چیز رو نگفتی؟ گفتمچی گفت چند سالته؟ خندیدم گفتم كم تر از اونی كه فكرش رو بكنی فكر كنم همسن خودتم اگه كم تر باشم بیشتر نیستم! خندید گفت ای لعنتی (تیكه كلامش این بود "لعنتی") خیلی مرموزی نكنه واسه اف بی آی كار میكنی؟ گفتماز من هرچی بگی برمیاد!
1 ساعت بعد از اونجا اومدیم بیرون گفتم پیاده كه نیستی؟ گفت نه ایندفعه سرم كلاه نرفت گفتم منظور؟ گفت منظور اینكه دیگه نمیخوام یكی مثل تو سر رام سبز شه همین تو زیادی نمیدونم چیكارت كنم! خندیدم گفتم یجوری حضمم كن رو دلت نمونم چون میخوام برم توی خود دلت! زدزیر خنده گفت لعنتی تو دیگه كیهستی؟! رفتیم سمت ماشینا سوار شیم بریم تو دلم گفتم ای خدا خسته شدم انقدر سرو كله زدم میشه باهاش رفیق شم قال قضیه كنده شه؟
رفت سمت ماشینی كه باهاش اومده بود لبخندی زدم دیدم رفت سمت یه Mercedess Benz E240 تو دلم گفتم مواظب خودت باش! داشتم همینجوری نگاش میكردم گفت بفرما؟ تعارف نكن؟ گفتم نه خودم خیلی بهترش رو دارم مالخودت مكثی كرد گفت بهتر از من یا بهتر از ماشین من؟ سكوت كردم سرمو انداختم پایین گفتم ماشینت اگه Buggati Veyron هم بود بازم برق چشای تو از اون ماشین خیلی بیشتر بود.یكمی خندید گفت نگو به صدای خش دارت نمیاد این حرفا گفتم واقعیت رو باید گفت پشتم رو كردم رفتم سمت ماشینم.
******
2 روز از قرار اون شب گذاشت. تو خونه نشسته بودم داشتم فیلممیدیدم موبایلم زنگ خورد ویكی بود گوشی رو برداشتم: چطوری پرنسس؟
- سلام تو منو كشتی با این پرنسس حالت چطوره؟
نمیدونم بزار از خودم بپرسم چطورم؟ حالم میگه خوبم.
- خوبه! كجایی؟
من خونمون نشستم دارم فیلم نگاه میكنم
- جدی؟ فیلم چی شیطون؟
ای بابا تو تا منو به ابتذال نكشی ول نمیكنی نه؟ فیلم ایرانیه بابا.
- خب مگه ایرانیش نیست؟
ویكی بیخیال شو این وصله ها بهمن یكی نمیچسبه (تو دلم به خودم گفتم ای جانور تو دیشب ساعت 2 شبكه Spice داشتی چی میدیدی؟)
- (خندید) خر خودتی. من به كلاسم نرسیدم حوصلم سر رفته بود گفتم زنگ بزنم ببینم كجایی كه تو ام فیلم میبینی دیگه
جدی؟ خوب با هم میبینم چه عیبی داره؟ كلاس بعدیت كی تشكیل میشه؟
- 3 ساعت دیگه واسه چی؟
چه خوب الان شهرك دانشگاهی دیگه؟ به خونه ما نزدیكی بیا اینجا واسه كلاس بعدیت برو.
- مگه خونتون كجاست؟
دبی مارینا
- جدی میگی؟ چرا تاحالا نگفتی كلك؟
فرصت نشد حالا میایی یا نه؟
- اگه مزاحم نیستم آره
نترس نزدیك كلاست شد پرتت میكنم بیرون به كلاست برسی.حالا گوش كن بیا دبی مارینا برج..... طبقه 23 واحد.... فقطمواظب باش از طبقه 23 نیفتی بیرون من مسئولیت قبول نمیكنم
(خنید)باشه اومدم.
20 دقیقه بعد تو خونه نشسته بودم دیدم زنگ زدن رفتم دیدم خودشه گفتم به به پرنسس خیلی خوش اومدی.زد تو سرم گفت كمتر زبون بریز خر خودتی اومد تو.راهنماییش كردم قسمتپذیرایی نشست یكم دورو برشو نگاه كرد گفت وا كسی نیست؟ لم دادم جلوش گفتم نخیر اصولا كسی نیست! گفت پس خانوادت چی؟ خندیدم گفتم نگو بهم نمیاد! پدر من بخاطر موقعیت شغلیش سالی چند بار بیشتر نمیاد اونم نه واسه من فقط واسه سر زدن به شركتش! مامانم كه.... گفت كه چی؟ فوت شده؟ گفتم نه. ولی خوب چند ساله باهاش صحبت نمیكنم زیاد از همدیگه خوشمون نمیاد بقول خودش نه اون مادر بود برام نه من پسر برای اون. مامانم حد اقلنصف سال رو میاد اینجا ولی الان تازه رفته یه داداش هم دام كه برعكس خودمه از سایه مامانم جدا نمیشه! (خندیدم) پسرك وفا دار! گفت چه جالب این مدلیش رو ندیدهبودم گفتم حالا ببین! گفت بالاخرهاز زیر زبونت 2 تا حرف كشیدم بیرون آخیش خسته شدم. خندیدم گفتم اون بیل رو بزار زمین خستهنشی.گفت وا من بیل ندارم؟(منظوری نداشت اصولا خنگ میزد یعنی این خارجكی ها
همشون همینن حالا فول باشن یا 2 رگه فرق نداره بازم خنگن!)گفتم هیچی ولش كن چی میخوری؟اگه مشروب میخوری بیارم؟ گفت خودت میخوری؟ گفتم نه یه مدتیه نمیخورم گفت پس هیچی ولش كن. یكم نگام كرد گفت راستی؟ گفتم بله؟ گفت فیلم چی بود؟ بزار با هم ببینیم. (ای بابا چه غلطی كردم) گفتم تموم شد MBC2 بود تموم شد. یكمی نگام كرد براش ادا درآوردم خندید امد كنارم نشست گفت یه چیزی بپرسم راستش رو میگی؟ گفتم قول نمیدم! زد تو سرم گفت بیتربیت پر رو باید بگی. گفتم باشه بابا چرا میزنی؟ گفت چند تا دوست دختر داری؟ گفتم هوم؟ انتن نداد؟ گفت مسخره نشو بگو؟ گفتم معلومه هیچی! تو صورتم اخم كرد گفت لعنتی! گفتم ای باباحتما باید بگم 10 تا بیخیال شی؟ گفت نه راستش رو بگو گفتم ببین من ازین چیزا خیر ندیدمدوست ندارم این مسائل رو گفت یعنی چی؟ گفتم بابا یعنی خیانت فهمیدی؟ یعنی اینكه عاشق یكی بودم تركم كرد داغون شدم دیگه پشت دستم رو داغ كردم رابطه عاطفی با كسی نداشته باشم.گفت جدی میگی؟ گفتم آره معلومه كلا احساس رو كندم انداختم دور الان از سنگ سنگ ترم احساس و این حرفام ندارم! گفت یعنی الان دستت رو ببری درد نمیگیره؟ چشام شد 6 تا گفتم بابا چه ربطی داره من احساس منظورم حس درونی بود.گفت آهان خیلی متاسفم گفتم مهم نیست.دستش رو گذاشت رو دستم گفت چرا ناخون هات بلنده؟ گفتم بعضی وقتا شیر جنگل خوابه من بجاش پاس شب نگهبانی میدم.گفت یعنی چی؟ گفتم هیچی میخوام بگیرم سختمههمین.دستم رو انداختم دور گردنش گفتم اجازه میدی یه كاری كنم؟ واسم اوغده شده! خودشو كشید كنار گفت چیكار؟ گفتم نترس هیچی گفت نه بگو؟گفتم میخواستم یه دونه بوست كنم همین.خندید گفت آها خب باشه اگه 2 تا نشه ایرادی نداره گفتم باشه حالا.كشیدمش كنار خودم گفتم چشاتو ببند خجالت میكشم (ارواح عمت جانور) چشاشو بست شده بود عینه عروسك باربی خندم گرفته بود.سرمو بردم جلو لبم رو نزدیك لبش كردم بعد چشاش رو باز كرد من بستم! لبم رو محكم فشار دادم رو لباش چند لحظه بعد سرم رو كشیدم كنار گفتم مرسی دستش رو گذاشت رو لبم گفت ای كلك با لبات چیكار میكنی انقدر باحاله؟ گفتم هیچی فابریكه! خندید گفت لعنتی به تو اگه بگن كی این شلوار رو خریدی میگی فابریكه! گفتم خب دیگه هرچیزی كه نمیشهبروز داد.
گفت ارا؟ گفتم هوم؟ گفت یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشی؟ گفتم تا چی باشه! گفت بد اخلاقنشو چیز بدی نیست گفتم بگو خوب گفت پس یه چیز رو چیكار میكنی؟ (منظورش سكس بود منم خودم رو زدم نفهمی) گفتم چیو؟ گفت س ك س گفتم چی هست؟ خندید گفت این اقاهه بعد دستش رو آروم كشید رو كیرم.گفتم آها خب از اول بگو.راستش من هیچ كاری نمیكنم خندید گفت لعنتی تو كلا مرموز هستی یا حرف زدن برات سخته؟گفتم هردوش خب خود تو چیكار میكنی ها؟ گفت منم هیچی! گفتم پس این به اون در گفت راستش روبگو منم میگم گفتم باشه من داستانش طولانیه بعدا برات تعریف میكنم یه سری اخلاق و قوانین عجیب غریب واسه خودم دارم كه اونم سر فرصت میگم حالا تو؟ یكم نگام كرد اطلاعتت خیلی مفید بود ولی باشه من میگم راستش رو بخوایی من فقط با همون دوست پسرم میخوابم چون خیلی دوسش دارم ولی تا موقعی كه كسی رو دوستنداشته باشم نمیتونم باهاش بخوابم واسه همینم اینجا اصلا سكس نداشتم فقط چند مورد شیطونی كوچولو با دوستام داشتمهمون دخترایی كه اونشب دیدی.گفتم چه جالب.حالا منو چی؟ دوستم داری؟ خندید گفت نه! ولی ازت خیلی خوشم میاد گفتم مرسی همین؟ (تو دلم گفتم اه زدم به كاهدون) گفت خوب همین همینم كه نه یكمی بیشتر یعنی یه كوچولو دوست دارم گفتم خب باز جای شكرش باقیه! گفت یعنی چی؟ گفتم یعنی اینكه بازم خوبه.خندید گفت تو چی؟ مكثی كردم گفتم اوصلا دخترا رو دوست ندارم.گفت همین؟ گفتم خب البته اگه اندازه خودت نداشتم كه الان اینجا كنار هم نبودیم نه؟ خندید گفت باشه پس یه كاری میكنیم گفتم چی؟ گفت اندازه همون یك كوچولو كه همدیگه رو دوست داریم از خجالت هم در میاییم! گفتم اینم خوبه! حرفم تموم نشده بود دستش رو گرفتم محكم كشیدمش سمت خودم گفت آی نشوندمش رو پاهام یه شلوار جین تنگ پاش بود با یه تاپ آبی تیره كههمرنگ چشماش بود دستم رو گذاشتم رو شونه هاش بعد یا یه دستم موهای بلوند و بلندش رو آروم گرفتم بازی میدادم گفت بازم به صدای خش دارت و اخمای تو همت نمیاد این كارا! خندیدم گفتم شاید. دستش رو گذاشت رو سینم لبش رو آورد جلو شروع كرد به لب گرفتن منم سعی میكردم بیشتر به اون خوش بگذره. دستم رو گذاشتم رو سینش آروم شروع كردم به لمس كردن خندید گفت انقدر هم ظریف نیستم ها؟ گفتم هستی پرنسس! لبم رو بردم زیر گردنش بعد اومدم بالا از پیشونیش شروع كردم به بوسیدن و میومدم پایین رسیدم به لبش زبونم رو كشیدم رو لباش رفتم پایین زبونم رو كشیدم روی گردنشبعد دهنم رو نزدیك سینه هاش كردم و از روی تاپش لمسش میكردم اونم با دستاش موهاشو داده بود بالا كم كم خودش رو بالا پایین میكشید منم كه عاشق این كار بودم داشتم روانی میشدم با شدت بیشتری سینه هاشو لمس میكردم اونم خودش رو محكمتر عقب جلو میكرد چند لحظه بعد نگهش داشتم گفتم بلند شو با تعجب گفت برای چی؟ مگه قرار نشد فقط یه حال كوچیك.... لبخندی زدم گفتم منم واسه همین گفتم حال كوچیك تموم شد حالا پاشو از روی پاهام دهنش از تعجب وا مونده بود گفت تو دیگه كی هستی؟ گفتم من ارا هستم حالا پاشو از روی پاهام بلند شد گفتمازم نارحت نشیا ولی قرار شد هرقدر همیگرو دوست داریم همونقدر حال كنیم كه منم همین انقدر دوست داشتم! سرشو انداخت پایین گفت ببخشید ارا منظوری نداشتم گفتم هیس 40 دقیقه دیگه كلاست شروع میشه بدو برو پرنسس كه دیرت میشه.
سرش رو آورد بالا لبخندی زد گفتباشه. تا جلوی در همراهیش كردم گفتم خوش بگذره گفت خوش گذشت.گفتم چه خوب.پشتش رو كرد داشت میرفت یهو گفت ارا؟ درنیمه باز بود باز كردم گفتم بله؟ گفت دروغ گفتم یكمی بیشتر دوست دارم.یعنی شایدم خیلی بیشتر و بعد رفت سمت آسانسور.خنده ای رو لبام نشست و در رو بستم....

AhRiMaN.3
عکس های AhRiMaN.3
آف لاین
عضو از: July 12
پست ها: 2488
دورگه_قسمت سوم(آخر)

تا شب خیلی در مورد اون اتفاق فكر كردم.رو تختم دراز كشیده بودم با خودم حرف میزدم نه نبایدخودم رو در گیر كنم آخرش كه چی؟ میخوایی با یه جیگر 2 رگه بخوابی دیگه بیشتر كه نیست؟ ایخاك بر سرت این دلیل میشه كه خودت رو درگیر یه بازی احساسی دیگه كنی؟ هوس رو با احساس قاطی نكن احمق جان بخاطر هوس باز این دل رو به خون نكش دیگه طاقت ندارم. باخودم زمزمه میكردم:
دل من دیگه خطا نكن ... با غریبه ها وفا نكن
زندگی رو باختی دل من ... مردم روشناختی دل من
روی یك بلندی واساده بودم یه دختر پشتش بهم بود برگشت سمتم گفتم ویدا؟ ویدا خودتی؟ تو كجا بودی؟ پشتش رو بهم كرد میخواست بره داد زدم ویدا تورو خدا صبر كن ویدا به پات میوفتم صبر كن فقط چند لحظه برگشت نگاهی بهم كرد و ایستاد رفتم نزدیكش دیدم رفت عقببا گریه گفتم ویدا چرا؟ چرا اینكارو با من كردی؟ چرا منو مثل یك مرده متحرك كردی؟ گناه من چی بود؟ سرش رو انداخت پایین و پشتش رو كرد و داشت میرفت داد زدم ویدا نرو تو رو خدا یكم پیشم بمون اعتنایی نكرد و به راهش ادامه داد و رفت همونجا نشستم رو زمین داد زدم نه خدایا نه ویدا....
از خواب پریدم دیدم تختم خیسه فهمیدم داشتم تو خواب گریه میكردم و داد میكشیدم همش یه كابوس بود. به خودم نگاهی كردم خفه خون گرفته بودم ولی اشكام هنوز میومد بدن بی حسم رو بلند كردم رفتم سمت شیشه های قدی اتاق خوابم كه بجای دیوار نصب بود نیمه شب بود به بیرون خیره شدم تمام شهر دبی زیر پام بود آسمون خراش هایی كه چراغهاش سوسو میزد با چراغ اخطار های قرمزی كه رویبام اونا چشمك میزد. سرم رو تویدستام گرفتم داد زدم خدا...
*******
2 روز دیگه گذشت نه دیگه نباید بهش فكر میكردم تا همیجاش همحماقت كرده بودم از فكرش بیرون اومدم شب ساعت 8 بود یه اس ام اس اومد برام بازش كردم نوشته بود tell me i love you.tell me now به فرستندش نگاهی كردم نوشته بود ویكتوریا.پشت چراغ قرمز خیابون شرطه مراقبات بودم نگاهی به بیرون انداختم جمعیتی كه میروفتن و میومدن با خودم كمی فكر كردم و موبایل رو گذاشتم سرجاش بدون هیچ جوابی.10 دقیقهبهد برام یه اس ام اس دیگه اومد مطمئن بودم خودشه بازش كردم نوشته بود i love you era بازم جوابی ندادم و موبایل رو گذاشتم سر جاش و به راهم ادامه دادم.خیلی اتفاقی رسیدمبه خیابون مكتوم نزدیك هتل كنكورد بودم كه موبایلم زنگ خوردنگاهی كردم خوش بود ویكتوریا بود.سرم رو تكونی دادم و بی اعتنا به راهم ادامه دادم چند دقیقه بعد جلوی هتل كنكورد واسادم بهش خیره شدم خدایا چیكار كنم؟ دوباره موبایلم زنگ خورد خودش بود اشكام سرازیر شدن دست خودم نبود گوشی رو برداشتم ولی هیچی نگفتم از اون ور صدا اومد:
- الو؟ الو؟
(فقط سكوت كرده بودم)
- ارا حالت خوبه؟ چرا حرف نمیزنی مردم از نگرانی؟ الو؟
(با صدای لرزون) ببخشید سلام.
- سلام كجایی جواب نمیدی؟ (یه خنده خوشگل كرد) نكنه سر منو دور دیدی شیطونی میكنی نامرد؟
(اشكام رو پاك كردم) نه چه حرفیهغلط بكنم (احساس كردم صدای خندش تن مرده منو زنده كرد)
- ارا؟ چرا صدات اینجوریه؟
چه جوریه؟ خب صدام خش داره دیگه این كه دست من نیست
- به من دروغ نگو این خش نیست.تو گریه كردی؟
خندیدم چی؟ من؟ برو بابا عمم بمیره گریه نمیكنم (آره ارواح عمت دروغ گو)
- پس حتما من بد متوجه شدم. میگم كجایی حالا؟ اس ام اس ها رسید؟
كدوم؟ صبر كن ببینم... آره 2 تا اس ام اس رسیده وای ببخشید متوجه نشدم موبایلم روی Silent بود (بازم دروغ)
- قطع كن. بخون بعد جواب بده
تلفن رو قطع كرد ولی گوشی هنوز روی گوشم بود. خدایا چیكار كنم؟ چه غلطی كردم ای خاك عالمبر سرت.گوشی رو آوردم جلوم اس ام اس اول رو اینجوری جواب دادم:
i love you.you sure i love you
اس ام اس دوم هم این رو نوشتم:
i know you love me and have full feeling of you
سرم رو گذاشتم رو فرمون ماشین چشام دوباره خیس شده بود. وای خدا ننگ به من.دیدم اس ام اس اومد بازش كردم نوشته بود save me for your self اشكام رو پاك كردم به خودم گفتم فاجعه دل بستگی شروع شد...
فرداش ساعت 8.30شب بود زنگ زد گفت كجایی؟ گفتم خونه ولی باور كن فیلم نمیبینم گیر نده.خندید گفت باشه نیم ساعت دیگه بیا پایین جلوی برج منتظرتم.
ساعت 9 پایین خونه واساده بودم دیدم ویكی اومد سوار شدم رفتیم تو راه بهم نگاهی كرد گفت چته؟ بی حالی؟ گفتم از دست زندگی گفت غلط كرد كجاش گیر داره بگو حل كنم؟ گفتم هیچی دلم یه جا گیر كرده گفت جدی میگی؟ با سر تایید كردم گفت مطمئنی دلت گیر كرده؟ آخه اونرو كه دیشب گیرشو باز كردم برات خندیدم گفتم آره گفت ای دروغ گو مشكلت یه جای دیگست نه؟ گفتم نه اصلا این چه حرفیه.خندید گفت شوخی كردم دستش رو گذاشت رو پام گفت فردا صبح كجایی؟ گفتم خونه گفتباشه پس یه برنامه میزاریم باهم باشیم منم خونه بیكارم. گفتم باشه اعصابم خورده فردا میخوام برم استخر. میایی استخر خونه ما؟ مكثی كرد گفت نه گفتم باشه ولی من میرم تا از اب در نیومدم زنگ نزن خاموش تلفنم.گفت اعصابت خورده چه ربطیبه آب داره؟ گفتم من عشق آبم از 6 سالگی تو آب بودم! گفت مگه قورباغه ای؟ خندیدم گفتم نهولی آدمم نیستم.گفت باشه تسلیم بیا فردا مون رو خراب نكنیم فردا ساعت 10 صبح خونه ما باش میریم استخر خونه ما! گفتم هوم؟ گفت من سختمه بیام استخر شما تو بیا گفتم اون بحث دیگه ای داره منظورم اینكه مامانت اینا چی؟ گفت مامانم نیست فردا بیمارستان تا شب شیفت داره بابام هم شركت كار عقب مونده داره بعدشم مگه من دختر بچه 15 ساله ام؟ اون بیچارهها با من چیكار دارن باورت نمیشه برنامه استخر رو بزار شببیا بریم جلو مامانم اینا یكم نگاش كردم گفتم خوب اون كه
میشه استخر خندید گفت خب دیگه پس چی؟ گفتم جلو مامان جونت لبم میشه گرفت؟ یا مثلا میشه یكم شیطونی هم كرد؟ خندید گفتبقول فامیلاتون (عرب ها) حرامی! منم واسه همین گفتم بزاریم صبح كه تنها باشیم...
*******
ساعت 10 نشده بود كه مردف بودم زنگ ویلاشون رو زدم.در رو بازكرد رفتم تو ویلای قشنگی بود خیلی به دل میشست دیدم جلو در ورودی یه چیزی زیر نور برق میزنه رفتم جلو دیدم ویكی بود یه لباس راحتی سفید تنش بود برقی هم كه میزد از پوست براق و بینظیرش بود و موهای بلوندش.رفتم تو روی یه مبل خودمو پرت كردم نشستم گفت چیزی میخوری گفتم نه بریم. اومدیم بیرون از ساختمون.ویلاشون دوبلكس بود استخر و جكوزی طبقه بالا روی سقف بود از پله های پشت ویلا رفتیم بالا با این كه آدم بد سلیقه ای ام و از هر استخری خوشم نمیاد ولی از اون خوشم اومد كاملااصولی و قشنگ بود یه استخر بیضی شكل كه یه سرش 3 تا پله میخورد میرفت تو جكوزی اطرافشم چند تا درخت كوچیك بودبا باغچه های پر از چمن. چند تا تخت آفتاب گیر هم با چترش اونطرفش بود.رفتم سمت تخت اونم اومد زود تر لباسش رو باز كرد زیرش یه بیكینی 2 تیكه قرمز تنش بود كه واقعا بهش میومد. گفت یالا در بیار لباسات رو منم دكمه های پیر هنم رو باز كردم بدنم افتاد بیرون لبخندی زد و گفت ورزشكارا دروغ نمیگن تو چرا میگی؟! گفتم برو بابا بچه كه بودیم میگفتن پهلوانان نمیمیرند خودم یك بار تو راه مدرسه دیدم یه پهلوان رو تو دعوا جلو چشمام كشتن! حالا ما هم ورزشكار دروغ گوییم.زد زیر خنده گفت لعنتی! خم شدم شلوارم رو در آوردم رفت عقب یه نگاهی بهم كرد و گفت حالا تو قهرمانیپا پهلوان؟ خندیدم گفتم یه بار تو مسابقات بدنسازی مشتركن اول میشدیم هر دو امتیاز برابر داشتیم بهمون گفتن یكی پهلوونی كنه اون یكی بره روی سكوی اول پهلوون دوم شه بعد ما جلو جمع به همه میگیم ماجرا رو من احمقم به قول اونا شدم پهلوون اون رفت روی سكوی اول منم دوم مدال طلا رو انداختن تو گردنش نقره هم برای من آخرش مسئولین مسابقات اومدن جلو جمع گفتن این آقا (رقیبم كه اول شده بود) تو وزن كشی 500 گرم كمتر بود واسه همین اول شد منم برق از چشام پرید! به خودم گفتم یا قهرمان یا مرگ! دلش رو چسبیده بود هر هر میخندیدگفتم مرض خنده نداره یادش میوفتم یجام تا فی خالدون میسوزه گفت بی ادب! بدو تو رفتیم تو آب دیدم انصافا قشنگ شنا میكرد كلی باهم مسابقه گذاشتیم و شوخی كردیم 1 ساعتبعد نفس زنان اومدم بیرون سیگار برداشتم گفت واسه منم بردار 2 سیگار روشن كردم رفتیم سمت جكوزی نشستیم تو سیگارمون رو میكشیدیم. پاهاش رو گذاشته بود رو پاهام سرش رو شونم بود گفت راستی تو مسیحیهستی؟ گفتم واسه تتو صلیب روبازوم میگی؟ گفت هم صلیب هم اسمت آخه اسمتم شبیه مسیحی هاست گفتم نه مسلمانم. تو چطور؟ گفت من مسیحی ام.گفتم هرچی میخوایی باش ما همه انسانیم مهم وجدان آدم و بس.سرش رو بلند كرد گفت چقدر هم تو داری؟ دروغ گوی لعنتی با اون صدای خش دارت. خندیدم گفتم تو منو نمودی گفت یعنی چی؟ گفتم هیچی بابا. محكم لپم رو بوس كرد گفت میخوام تمرین نفس گیری كنم برم پایین گفتم بشین اذیتم نكن گفت میخوام برم شیطونی كنم به تو چه؟گفتم هركاری میخوایی بكن یه نفس عمیق گرفت سرش رو كرد زیر آب گذاشت رو كیرم با لباش از روی مایو باهاش بازی میكرد منم توی جكوزی نشسته بودم دستام رو پهن كرده بودم رو دیوار داشتم نگاه میكردم چیكار میكنه.یهو اومد بالا چند تا نفسزد گفت خوب بود گفتم باحال بود ولی خودت شروع كردی ها؟ خندید گفت حرامی! گفتم انا محبك وسرش رو كشیدم رو سینم سرشوسمت خودم كردم لبام رو گذاشتم رو لباش...
لبای كوچولوش رو با تمام قدرتمیخوردم اونم خودش رو بیشتر بهم فشار میداد دستم رو انداختم پشت كمرش كشیدمش عقب چشاش رو بسته بود رو پلكهاشوبوسیدم و رفتم زیر گردنش رو میخوردم خودش رو كاملا ول كردهبود تو بغلم چند لحظه بعد چشاشو وا كرد خواست بیاد روی من گفتم نه بهت یاد ندادن اولآقایون؟ حالا بشین تكیه بده به دیوار جكوزی همینكارو كرد بلند شدم واسادم بعد رفتم سمتش دستم رو انداختم تو موهاش لبام هم گذاشتم رو لباش اومدم پایین وسط سینه های نازش رو میخوردم رفتم پایین تر نافش رو لیس زدم با دستام هم رون هاشو میمالیدم ولش كردم گفتم اجازه هست؟ خندید گفت yes لبام رو گذاشتم رو لباش دستم رو انداختم پشت كمرش گره بیكینی رو آروم باز كردم بیكین رو برداشتم انداختم كنار رفتم عقب تر سینه هاشو ببینم دستش رو گذاشت روش گفت ممنوعه گفتم بردار دستت رو دستش رو آزاد كرد سینههاش آزاد شد مكثی كردم گفتم به اینا دست هم میشه زد؟ با تعجبنگام كرد گفتم ببین من میترسم به اینا دست بزنم یعنی حیفم میاد خندید گفت مسخره لوس نشو بدو بیا سینه هاش فوق العاده بودن مثله بقیه بدنش بود كاملا گرد بودن و اندازه اندامش سفید و ناز نوك سر سینه هاش قهوهای خیلی كمرنگ بودن رفتم جلو سرم رو بردم پایین با لبام لمسشون میكردم و میخوردم با تمام وجود میخوردم دیوونه شده بودم دست خودم نبود از لذت بخودش میپیچید گفت همش مال خودت بابا یواش تر.سرعتم رو كمتر كردم و ادامه دادم سرم رو آوردم بالا چشمكی زدم و گفتم بدو بالا رفت بالای جكوزی نشستساق پاهاش به پایین تو آب بود دستم رو كشیدم رو بدنش رفتمپایین از ساق پاهاش شروع كردم به خوردن اومدم بالا تا رانهاش زبون میكشیدم و میرفتم سمت كسش ولی تا نردیكش میشدم و ول میكردم دوباره میومدم پایین دستاش رو به پشتش تكیه داده بود واسه خودش آواز میخوند only 7 seconds... منم سرعت كارم رو بیشتر میكردم تا اینكه گفتم برگردبه پشت گفت به همین زودی؟ گفتم برگرد حرف نزن (حالت سادیسمیم داشت اوت میكرد)
برگشت به پشت روی دستاش تكیه كرد زانوهاش هم روی صندلی داخل جكوزی بود رفتم پشتش خودم رو خم كردم روش و ازپشت گردنش رو میخوردم میومدم پایین تا كمرش رسیدم دستام رو گذاشتم رو كمرش خیلی آروم مالش میدادم امدم پایین با دستامباسن خوش فرمش رو لمس كردم سرم رو گذاشتم روی كمرش و اومدم پایین تر از روی بیكینی باسنش رو میبوسیدم اومدم پاییت تر لبام رو گذاشتم روی كس نازش و آروم با لبام ازروی بیكینی باهاش بازی میكردمدیگه صداش رو میشد شنید كه آروم میگفت آی سرم رو بردم درست وسط پاهاش و با دندونام آروم خواستم بیكینیش رو از روی كسش كنار بزنم ولی نشد بیكینی واقعا چسبون و تنگ بود دستم رو بردم سمتش بیكینی رواز روی كسش كنار زدم كذاشتم لای پاهاش سرم رو بردم پایین و با زبون كشیدم رو كس صورتی و نازش گفت وای خودش رو سفت كرد كاملا نشستم پشتش و سرم رو تنظیم كردم با زبون افتادم به جون كسش و میخوردمش خودش رو هول میداد عقب سمت دهنم منم سرعتم رو بیشتر میكردم خودش رو تكون میداد من زبونم رو بیشتر فرو میكردم تو كسش داشت دیوونه میشد و جیغ میزد منم روی حالت سادیسمی بدتر میكردم ترشحات كسش زیاد شده بود ولی بی توجه با زبون با كسش ور میرفتم اومدم بالا از روی بیكینی تنگش زبونم رو گذاشتم روی سوراخ باسنش و باهاش بازی میكردم گفت بیشتر منم فشار زبونم رو بیشتر میكردم دوباره اومدم پایین رو كسش و زبونم رو تا ته فرو كردم توش یهو جیغ كشید گفت وای و به ارگاسم رسید و آبش ریخت تو صورتم خودش رو همونجا پهن كرد به شكم روی زمین و پاهاش تو جكوزی بود منم پا شدم صورتم رو تمیز كردم برگشت نگام كرد گفت مرسی عزیزم
لبخندی زدم نشستم تو آب داغ جكوزی و تكیه دادم تا حالش جا بیاد.از جاش بلند شد اومد نزدیكم گفت حالا تو برو بالا بشین رفتم بالا دراز كشیدم به كمر و پاهام تو آب بود ویكی هم وسط پاهام تو آب بود دستش رو كشید رو سینه هام بعد رو نافم و بعد روی كیرم رو میمالید سرش رو آورد پایین و دهنش رو گذاشت رو كیرم و آروم شروع كرد به خوردن از روی مایو كمی بعد پا شد مایوم رو در آورد یكمی نگاش كرد گفت لعنتی! حتما اینم فابریك این شكلی بود؟ گفتم نه پس از بازار خریدمش؟ اخمی كرد گفت كل كل با تو فایده نداره سرش رو آورد پایین سر كیرم رو زبون زد بعد موهای بلوندش رو جمع كرد روی سرش واسم زبون در آورد امد دوباره رو كیرم و تا جایی كه تونست كرد تو دهنش ومیخورد مثل همیشه ساكت بودم. زبونش رو كشید رو رون پاهام و دوباره محكم كرد تو دهنش و آوردبیرون حالا سرش رو گرفته بود تو دهنش می مكید بیشتر و بیشترتا اینكه درش آورد گفت میخوایی بیایی؟ گفتم نه پاشو تكیه بده عقب گفت نه بازم میخوام دوباره كرد تو دهنش گفتم پس واسه چی پرسیدی؟ فقط سرش رو میمكید تا اینكه نزدیك ارگاسم بودم گفتم دارم میام اونم تند ترش كرد اخمی كردم یكمی نفس زدم و آبم با فشار ریخت تو صورت خوشگلش از وسط پاهام بلند شد دوباره رفتم تو آب داغ جكوزی كمرم رو گذاشتم جلوی فشار آب ازین كار خیلی لذت میبرم ویكی رفته بود صورتش رو بشوره.
اومد سمت جكوزی بیكینیش هنوزپاش بود گفتم درش بیار بیا تو درش آورد اومد توی جكوزی گفتم لب جكوزی دراز بكش پاهاتو باز كن همین كارو كرد منم رفتم جلو كیرم رو آروم مالش دادم به وسط پاهاش تا دوباره محكم شه خم شدم رو سینش و سینه هاشو میخوردم یكمی گذشت هردو تحریك بودیم منم محكم شده بودم سرش رو گذاشتم تو كسش داخل نبردم فقط بازی میدادم بهش تا بیشتر تحریك شه چند لحظه بعد داد زد ارا تمومش كن مردم لعنتی ولی از حالت های سادیسمی من خبر نداشت و بی توجه به حرفاش كارم رو ادامه دادم گفت بكن توش دارم میسوزم بازم توجهی نكردم فقط اذیتش میكردم دستش رو گذاشت رو صورتش گفت بسهلعنتی خنده مسخره ای كردم و آرومفرو كردم توش گفت حالا شد letsgo منم یواش یواش سرعت حركت كیرم رو بیشتر كردم دیگه با تمام وجود تلمبه میزدم ویكی جیغ میكشید بازم فشارم رو بیشتر كردم جیغش بلند تر شد گفت یواش تر بازم به مسخرگی خندیدم و دیگه آخرین توانم رو گذاشتم و یكم وزنم رو انداختم روش پاهاش كه سفت و سخت دورم حلقه كرده بود یهو شل شد با صدای خفیف گفت آی ویكی ارضا شده بود و بخاطره فشار بی سابقه ای كه بهش آورده بودم از حال رفت و بی حستر شد.رفتم رو سرش دیدم كاملا از حال رفته پاهاش رو گذاشتم رو شونم یكمی آب تو مشتم گرفتم ریختم رو صورتش احتمالا فشارش افتاده بود چند لحظه بعد چشاش رو باز كرد بی حال گفت تو با من چیكار كردی؟ من تاحالا اینجوری نشده بودم گفتم ببخشید موقع سكس یكمی حالت سادیسمی پیدا میكنم. لبخندی زد گفت همه چیزت غیر عادیه! معلوم بود بهش خیلی فشار اومده پاهاش رو گذاشتم تو آب رفتم رو سرش گفتم پس اون انگلیسی باتو چیكار میكنه؟ گفت خب میكنه ولی اینجوری نه! این مدلیش رو ندیده بودم ولی با همه فشارش یه خوبی داشت گفتم چی؟ گفت توعمرم انقدر با قدرت ارضا نشده بودم. جونمو كشیدی بیرون.خندیدمگفتم حال ادامه دادن داری یا نه؟ گفت تو نیومدی؟ گفتم نه گفت پس بجنب شیطون گفتم برگرد به پشت زانو هاشو گذاشت رو صندلی جكوزی و دستاش رو تكیه داد به زمین گفتم باسن بیرون رفتم پشتش سر كیرم رو كشیدم لای باسنش تا محكم شه همزمان دستم رو كردم تو آب انگشتم رو فرو كردم تو سوراخ باسنش گفت یواش درد میاد گفتم ساكت باش و به كارم ادامه دادم كیرم سفت شده بود سرش رو آروم گذاشتم جلوی سوراخ باسنش یكمی فرو كردم دیدم جیغ زد یواش دوباره داشتم بهم میریختم نزدیك بود محكم تر بكنم توش! سرش رو بیشتر فرو كردم گفت ارا یواش تر گفتمساكت باش بیشتر فرو كردم تا نصفه رفت زدم رو باسنش گفتم سفت نكن شل كرد منم بیشتر كردم دیگه آخرش بود با فشار بیشتر كردم توش جیغ بلندی زد
گفت آی با مشت كوبید به زمین گفتم تموم شد حالا آروم كشیدم بیرون و دوباره آروم كردم تو 5 دقیقه ای بازی كردیم تا جا افتاد و شروع كردم به تلمبه زدن تو مشتم آب كردم ربختم رو باسنش كه داشتم تلمبه میزدم صدای خاصی گرفت حس سادیسمی من بیشتر ارضا میشد جیغ زد آروم این دیگه جلو نیست آروم تر و بی توجه سرعتم رو بیشتر كردم صدای اونم بیشتر شد بعد یدفعهآرومش كردم چند تا نفس زد گفت ادامه بده منم همونطور ادامه دادم دیگه داشتم میومدم كیرم رو كشیدم بیرون گفتم واسا رفتم زیر دوش كیرم رو تمیز كردمآب سرد هم زدم تا دیر تر بیاد
دوباره اومدم رفتم پشتش بی صبر تا ته كردم تو كسش داد زد وای منم كشیدمش عقب تر باسنش زیر آب بود و كاملا زیر آب میكردمش داشتم میومدم سرعتم رو بیشتر كردم گفتم دارم میام از تو كسش در آوردم برگردوندمش گذاشتم روی سینه هاش و می مالیدم وسط سینه هاش تا اینكه دوباره با قدرت آبم اومد و ریخت زیر گردنش گفتم اومدی؟ گفت نهگفتم تكون نخور لب جكوزی نشسته بود زانوهاش به پایین تو آب بود رفتم وسط پاش دستم رو گذاشتم رو چوچولش آروم شروع كردم به مالیدن سرعت رو بیشتر كردم بازم بیشتر پاهاشو جمع كرد ولی دست من ایستادنی نبود محكم بغلم كرد گفت داره میاد آوردمش بیرون یكم دیگه مالیدم دیدم دستم از آبش پر شد...چند دقیقه همونجا كنار جكوزی افتاده بودیم كنار هم من بلند شدم اونم بلندش كردم رفتیم زیر دوش یكمی بدن خوشگلش رو مالیدم زیر آب داغ حالش خیلی بهتر شد گفتم برو تو جكوزی میرم سیگار بیارم اومدم دیدم توجكوزی تكیه داده میخنده گفتم خوش گذشت؟ گفت بیشتر از اونیكه فكرش رو بكنی رفتم تو جكوزی اونم اومد كنارم سرش رو گذاشت رو شونم گفت خوابم میاد گفتم همینجا بخواب سرش رو برد رو سینم و به من تكیه كرد و آروم چشاش رو بست گفت ارا؟ گفتم بله؟ گفت Together For ever For all the times منم یه سیگار روشن كردم... سیگارم تموم شده بود خاموشش كردم اما چشام رو چیكار میكردم؟ چشایی كه پر از اشك بود و سینه ای كه پر از بغض بود.بهش نگاه كردم وقتی مطمئن شدم خوابه دستم رو آوردم بالا اشكام رو پاك كردم با آسمون خیره شدم آسمون دبی مثل همیشه آفتابی بود اما حیف كه دل من ابری تر از همیشه بود ابرهایی كه هر روز بیشتر شدن ولی هرگز كنار نرفتن....
بعد از اون روز من و ویكی هر روز نزدیك تر میشدیم بهم دیگه ولی ترس و نگرانی من هم بیشتر میشد.حالا 3 ماه گذشته بود ویكی دیگه دوسم نداشت فقط عاشقم بود حتی كار به جایی رسید كه دیگه تماس های الكس (دوست پسرش كه انگلیس بود) رو جواب نمیداد میگفت دیگه نمیخوامش. به روی خودم نمیاوردم ولی میسوختم از خودم متنفر تر از همیشه بودم چرا باید 2 نفر رو نا خواسته جدا میكردم؟ اون پسر چه گناهی داشت؟ چرا باید بلایی كه سر من اومد سر اون بیچاره هم میومد؟ انقدر پست شدی رازی بشی بخاطره تو یكی بی دلیل زندگیش بهم بریزه آره؟ از طرفی من دیگه عاشق نمیشدم. ویكی رو دوست داشتم ولی بحث عشق جدا بود من دیگه نمیخواستم به گذشته برگردم یه بار عشقم تركم ترك یك عمرسوختم اگه 2 باره تكرار میشد چی؟ زنده میموندم؟ پس دیگه وارد بازی احساسات نباید میشدم این عهدی بود كه وقتی ویدا (عشقم) تركم كرد با خودم بستمو حالا داشتم زیر پا میذاشتم.وابستگی های عاطفی زخمهایی میزارن كه روح انسان رو میخوره پس انسان چرا باید تن به این حماقت بده؟ به نظرم وابستگی های عاطفی بدرد انسانهای مسئولیت نپذیر و آسودهحال میخوره كه بالا و پایینش براشون فرقی نكنه نه آدمهای حساس و متعهد....
اینا سوال هایی بود كه هر روز بار ها و بار ها از خودم میپرسیدم و به فقط به یه جواب میرسیدم.همه چیز باید تموم میشد تا دیرتر نشده.من دنیای ویكی شده بودم و این از همه ترسناك تر بود برای آدم زخم خورده ای مثل من كه همه بالا و پایین زندگی رو از نوجوانی دیده بود خیلی ترسناك بود.خدایا چرا این حماقت رو كردم؟ به خودم گفتم خودت كردی حالا وقتشه خودت هم تقاص پس بدی.
به ویكی زنگ زدم گفتم خودت رو سریع برسون من خونه ام. در و باز كردم ویكی اومد تو رفت همونجایی نشست كه اولین باز نشسته بود لبخندی زد گفت چرا بیحالی؟ گفتم مهم نیست دیگه عادت كردم.گفت به چی؟ گفتم داستان تكراری دلبستگی كه همیشه با یه فاجعه تموم میشه.گفت یعنی چی؟ گفتم ولشكن. ببین ویكی تو داری با الكس بهم میزنی نه؟
- ارا من دیگه اون رو نمیخوام ما بدرد هم نمیخوریم
جدی میگی؟
- آره
(خندیدم) توی 3ماهی كه با من بودی به این نتیجه رسیدی؟
- آره
چند سال باهاش بودی و میخواستیش؟
- 3 سال
(خنده مسخره ای كردم) 3ماه با من 3 سال با اون بعد انقدر راحتبه این نتیجه رسیدی؟
- خب آره گناه داره ولی....
(داد زدم) ولی چی؟ ولی حق با توئه نه؟ میخوایی اینو بگی؟
- آروم گفت با من نیست؟
(بلند تر داد زدم) نیست. گناه اونچیه؟ یه آشغال مثل من سر راهش سبز شده دوست دختر عزیزش رو قاپ زده؟ این گناهشه نه؟
-(داد زد) ارا بس كن من بخاطره تو این كار رو میكنم
(داد میزدم) تو بیجا میكنی. روز اول نگفتی اگه پام رو بزارم تو زندگیت به اون خیانت میكنی. تو اینارو بهم گفتی؟
- (گریه افتاده بود) نه نه نمیخواستم اینجوری شه
(دستم رو كشیدم تو موهام و دوباره داد زدم) پس چرا شد؟ چرا؟گناه اون بد بخت چیه اینو بهم بگو فقط همین
- (با گریه) نمیدونم نمیدونم شایدم دارم اشتباه میكنم
گوشا تو باز كن ببین چی میگم.بلایی كه سر من اومد نمیخوام سر یه بیگناه دیگه بیاد.بهش زنگ میزنی واسه این مدت عذر خواهی میكنی و میگی مشكلات روحی داشتی حالا خوب شدی همه چیز هم برمیگرده سرجاش
- (گریه) پس تو چی؟ به همین راحتی واسه كسی كه ندیدیش حاضری بكشی كنار؟ سنگ اون رو به سینت میزنی؟
(خنده عصبی) اونش به خودم مربوطه. برمیگردی سر زندگیت منم فراموش میكنی اگرم واقعا دوسم داری باید قول بدی دیگه بی دلیل باهاش اینكارو نكنی اگرم روزی خواستی ازش جدا شی مثل مرد برو بگو ازت خسته شدم از پشت اینجوری بهش نزن.حالا میخواد هركی باشه
بعد از این حرف من هر 2تا مون آروم تر شدیم و من ویكی رو قانع كردم همه چیز رو برگردونه به اولش منم بخاطر خودم و اون پسر فراموش كنه.بخاطر خودم چون دیگه حاضر نبودم وارد بازی احساسات و روابط عاطفی بشم و بخاطره اون چون نباید بی دلیل بهش خیانت كنه. 2 ساعت بعد ویكتوریا تو بغل من ازم داشت خداحافظی میكرد واسه همیشه.گریه امونش رو بریده بود لحظه ای كه داشت میرفت صداش كردم گفتم وكتوریا؟ برگشت نگام كرد گفتم یه دروغ بهت گفته بودم سرش رو تكون داد گفتم من بهت گفتم گریه نمیكنم ولی گریه میكنم 10000 بار گریه كردم و بازم میكنم اشكاش رو پاك كرد گفت از اولشهم میدونستم دوست دارم واسه همیشه.موفق باشی ارا داد زدم ویكی قولت یادت نره اگه دوسم داری دیگه بهش خیانت نكن. حرفم رو قطع كرد گفت یه روز واسش داستان تو رو تعریف میكنم. ارا تو بهترین پسری بودی كه تاحالا دیدم واسه همه چیزممنون به امید دیدار....
ویكی رفت و در رو پشت سرش بست. رفتم تو اتاقم هوا تاریك شده بود و چراغهای آسمون خراش ها بیداد میكردن البته همون چراغ خطرهای چشمك زن روی بامهمشون سو سو میزد. رفتم كنار شیشه های قدی اتاقم بازم تمام شهر دبی زیر پام بود ولی اینبار ویكتوریا با من نبود یعنی هیچ كس با من نبود.چرا دوست داشتن واسه من حروم شده؟ چرا یك پله صعود میكنم 10 پله سقوط؟ چرا خاطرات من همش با اشك تموم شد چرا؟ ولی بازم كسی نبود جوابمو بده نشستم رو زمین دستام رو گذاشتم رو سرم (همیشهعصبی میشم اینجوری میشم) با تمام وجود گریه میكردم....
(پایان - ممنون از توجه شما - یه قسمت دیگه از دفتر خاطرات من (ارا

AhRiMaN.3
عکس های AhRiMaN.3
آف لاین
عضو از: July 12
پست ها: 2488
مرگ خاموش_قسمت اول

دوستان امروز آخرين داستان ارا رو به اسم مرگ خاموش ميزارم.اميدوارم از خوندنش لذت ببريد.

از سالن فرودگاه اومدم بیرون .هوای زمستونی ایران که بهصورتم خورد
از خود بی خود شدم. هنوزهیچ کجا هوای ایرانو برام نداشت.
خیلی وقت بود که مشکلات کار زیاد شده بود.اما بلاخره تونسته بودم برای چند روزم که شده ازشون فرار کنم و بیام به وطنم.
یه نفس عمیق کشیدمو راه افتادم سمت یه تاکسی . مثل همیشه نه چمدون همرام
بود نه ساک نه بارو بندیل..فقط و فقط یه لب تاپ با کیفش .همین.نشستم صندلی عقب و
به راننده آدرس دادمو تکیه دادم به عقب.بعد خیره شدم به خیابون
.به مردمایی خیره شدم که میخواستند به مقصدشون برسند.حالا یا با عجله
یا آهسته.یا عصبانی و ناراحت یا شاد و بی خیال. یا تنها یا با رفیقا و خانواده.
یا پیاده یا سواره.یا زود یا دیر.بلاخره همه میدونستن که مقصدشون چیه و کجا
باید برن . میدونستن که باید چی کار کنن .اما من چی؟
من از این دنیا چی میخواستم ؟من که به همه ی آرزوهام رسیده بودم چی؟
مگه دیگه مقصدی هم داشتم. تا زمانی که شانس نداشتم و روزگار بازی های
سختی با من میکرد هیچ مقصدی برام مهم نبود .چون آخرش بازنده بودم
شاید خیلی افراد معدودی به تمام خواسته هاشون توی این دنیا رسیده باشند.
اون وقت فهمیدن که دنیا چقدر پوچ و بی ارزشه .هر کسی که به ارزوهاش
رسیده باشه دیگه هیچی براش مفهومی نداره ..زندگی بی خودو بی جهت میشه اصلا ما برای چی زنده ایم؟چرا نفس میکشیم و با هر نفس خودمونو بیشتر تو کثافتو گناه قرق میکنیم ؟.هدف ما از زندگی چیه؟
هیچ وقت نرسیدم ...هیچ وقت به جواب این سوال لعنتی نرسیدم.شیشه رو کشیدم
پایینو یه نفس عمیق کشیدم.دستمو بردم تو موهامو چشمامو بستم.چند لحظه بعد
با صدای راننده به خودم اومدم.پیاده شدمو پولشو دادم. رفتم سمت در ورودی برج. اقا مظفر تا منو دید .با تردید که انگار هنوز نشناخته پرسید
- سلام اقا ارا
- سلام اقا مظفر
- چه عجب ؟از این ورا.
- گفتم بیام ایران یه نفسی تازه کنم.تو خوبی؟
- ممنون نفسی میاد .راستی ماشینت هم همونجور تو پارکینگ سر جاشه
سرمو تکون دادمو راه افتادم سمت آسانسور . صدای بلند مظفرو شنیدم که گفت:
- حتما بازم چمدوناتو نیاوردی
بدون این که چیزی بگم رفتم تویاسانسور حتما با خودش میگفت چقدر آدم تارک دنیاییه. چند دقیقه طول کشید تا آسانسور به طبقه آخر برسه .
در اسانسورو باز کردمو کلید انداختم درو باز کردم .صدای قرچ قرچ در اعصابمو خورد کرد رفتم تو و سریع بستمش . بارونی بلندمو در اوردمو انداختم روی مبل. کش موهام رو باز کردم
خونه همونجور بود که شیش ماه پیش رفتم . هنوز هم از توش بوی تنهایی و غربت و غم میومد. از تو جیبم سیگارمو در آوردمو روشنشکردم .پنجره های بلند قدی اتاق رو باز کرم .هوای سرد بیرون حالمو کمی بهتر کرد همونجور که تکیه ام به پنجره بود تو سکوت از سیگارم کام میگرفتم.
تنها صدایی که میومد صدای سوختن سیگار بود که با هر کاممن از بین میرفت دلم نیومد تویاین سکوت بدون یاورم ، همراه تنهایی باشم .کنترل استریو رو برداشتمو روشنش کردم.صدای دلنشین آهنگ یاور تو خونه پیچید.دو باره برگشتم سمت پنجره و با یاور زمزمه میکردم :
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست
مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا کن دورغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمیگرید بهحال ما همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها....
سیگارم که تموم شد مثل همیشه زدم بهش یه چرخش خوشگل گرفتو افتاد پایین
آفتاب داشت غروب میکرد.بدنم شروع کرده بود به گز گز کردن. فکر کردم به خاطر سرماست.ولی یادم افتاد که امروز باشگاه نرفتم.
بدنم به تمرینای سخت عادت داشت .زود بارونیمو تنم کردم و از خونه زدم بیرون
.رفتم پارکینگ سوار ماشین شدمو با سرعت سمت باشگاهم حرکت کردم.
زمانی که ایران بودم ناچار به این باشگاه میرفتم.ده دقیقه بعد رسیدمو ماشینو پارک کردم
×××
نزدیکای هشت شب بود که از باشگاه اومدم بیرون که دیدم چه برف مخوفی
گرفته.یواش یواش رفتم سمت ماشینو سوار شدم. همیشه از برف خوشم میومده .شیشه رو دادم پایین چون با وجود سرمای بیرون تن من هنوز داغ بود.ماشینو روشنش کردم و راه افتادم.
پشت یه چراغ قرمز یه دختر بچه 4-5 ساله با چشمای درشت همونجور که
چند شاخه گل پژمرده دستش بود اومد نزدیک منو گفت
- آقا ترو خدا یه گل بخر .
طفلک بدنش داشت از سرما میلرزید
دوباره گفت :
-آقا ترو خدا بخردیگه فقط یه دونه بخر
دست کردم جیبمو یه تراول بهش دادم .
با تردید پرسید این چقدره؟
- کافیه
.یه شاخه گل ازش گرفتم که صدای بوق ماشینای پشت سرم اعصابمو خورد کرد راه افتادم که برم دیدم دوباره چراغ قرمز شد.
ناچار دوباره پشت چراغ منتظر شدم.از آینه عقبو نگاه کردم دیدم که همون دختره دوید و از خیابون خارج شد . تو حال خودم بودم کهدیدم یه مزدای قرمز اومد کنار من وایساد .توش دو تا دختر نشسته بودند .نمیدونم چرا کرمم گرفت یه حالی بهشون بدم.زدم به شیشه .دختری که سمت راستنشسته بود شیشه رو داد پایین گفت
- کاری داشتین؟
- ببخشید میتونم بپرسم ساعت چنده؟
دختره یه نگاهی به من و ماشینم انداخت بعد با خنده گفت
- منم میتونم بپرسم اسم ماشین شما چیه؟
منم با یه لخند ضایع گفتم
- بگو آ
- خوب
- ئو
- خوب؟
- دی
- آئودی؟
- نخیر آ
- ای با با
- ئو دی
- ساعت میخواستی؟
- بله
- یه نگاه به توی ماشین کردو گفت
- هشتو چهل دقبقه
همون موقع چراغ سبز شد . منم یه نگاه به ساعت مچیم کردمو گفتم ساعتت پنج دقیقه جلوئه بکشش عقب
که از کارهات عقب نیفتی
بعد دستمو بردم بالا گفتم
- بای
دختره فقط با تعجب داشت نگاممیکرد .منم پامو گذاشتم رو گازوصدای غرش ماشینم توی خیابون پیچید .چند ثانیه بعد محکم زدم زیرخنده . حالا نخند و کی بخند. وقتی آروم تر شدم گفتم
-ایول .سادیسمم ارضا شد دختره ی مشنگ فکر کرده میخوام ازش شماره بگیرم .
صدای شکمم داشت میگفت گشنمه .رفتم جلوی یه رستوران وایسادم.پیاده شدمو رفتم تو.
فضای داخل رستوران خیلی آروم و قشنگ بود.تمام دیوار ها رو به رنگ قهوه ای سوخته درآورده بودند که با آهنگ ملایمی که پخش میکرد خیلی جو قشنگی درست کرده بود .بر خلاف نظرم خیلی خلوت بود فقط چند تا میز پر بود .یه میز که مال یه دخترو پسر بود که با لبخند داشتند غذا میخوردند.و حرف میزدند یه میز دیگه هم مال یه زن و مرد همراه یه دختر بچه یکی دوساله بود
که مادرش به زور میخواست یه لقمه غذا رو بزاره دهن بچه یه میز دیگه هم گوشه رستوران یه دختر نشسته بود که پشتش به من بودو داشت غذا سفارش میداد.چیزی که توجه مو بهش جلب کرد .ظاهرش بود. قیافه اش معلوم نبود اما تیپ آبی پر رنگش نظرمو جلب کرد .همه چیش ست آبی بود . شالش و مانتو با کفشای پاشنه بلندش همرنگی کاملی داشتند. سرمو تکون دادمو رفتم ته سالن
یه گوشه دنج نشستم . گارسون اومد برای سفارش غذا یه نگاه به منو ها کردمو سفارش دادم.
حدودا نیم ساعت بعد اومدم از رستوران بیرون .یه نگاه به خیابون کردم . تمام سیاهی شب رو
سفیدی برف گرفته بود .روی درختارو برف سفید پوش کرده بود برای همین منظره خیلی جالبی شده بود. ساعنو نگاه کردم 10 شب بود اما توی خیابون پرنده پر نمیزد .برف هم اروم میبارید
اصلا حال و حوصله خونه رفتنو نداشتم برای همین خلاف جهت ماشینم شروع کردم به پیاده روی کردن .یه سیگار روشن کردمو یقه بارونی رو تا گردنم دادم بالا .همینطور که از سیگارم
کام میگرفتم به خاطرات گذشته ام فکر میکردم .به روزایی که همه چی داشتمو فکر میکردم هیچی
ندارم.با وجود الان که هیچ آینده ایبرای خودم ندارم.وقتی سرنوشت فقط زورشو به من نشون
میداد چه آینده ای میتونستم داشته باشم ؟. وقتی هر کسی رو که دوست داشتم ازم میگرفت دنبال کدوم هدف بگردم؟ آخه چرا من؟ از بین این همه آدم چرا من ؟ چرا من باید شب و روزبرام فرقی نداشته
باشه؟
سرمو بلند کردم که دیدم رسیدم به یه پارک .توی پارک هیچ کس نبود. فقط من بودمو سکوت مرموز
شب!روی نیمکت نشستمو تکیهدادم به عقب .چشمامو بسته بودم و با ولع خاصی سیگارمو میکشیدم.
×××
چشمامو که باز کردم دیدم خاکستر سیگار توی دستم یخ زده .ساعتو نگاه کردم 10/30 شب شده بود.از کارای خودم خندم گرفت هیچ وقت نرمال نبودم.با هر بدبختی بود از جام بلند شدم
یواش یواش رفتم سمت خیابون راه میرفتمو با خودم زمزمه میکردم :
به صلیب صدا مصلوبم ای دوست تو گمان مبری مغلوبم ای دوست
شرف نفس من اگر شد قفس من به سکوت تن ندادم تا نمیرم بی کفن
وقتی گفتن یه گناه بود مثل دیدنیا شنیدن معنی آوازم این بود ته بن بست داد کشیدن
وقتی حتی توی خلوت فکر ازادی قفس بود گفتنی ها رو میگفتیم اگه فرصت یه نفس بود
از برخورد پاهام با کف خیابون که تو برف ها فرو میرفت خوشممیومد.اما کم کم احساس کردم که یه صدای دیگه ای هم از پشتم داره میاد.مثل صدای غرش بود. صدا کم کم داشت نزدیک میشد
. تازه حواسم جمع شد که شاید ماشین باشه .برگشتم پشت سرمو دیدم که یه نور خیلی زیاد باعث شد چشمامو نیمه بازنگه دارم.انگار پاهام قفل شده بود.صدای ترمز با بوق ماشین توی هم دیگه گم شد
نمیتونستم برم کنار چون دو طرفخیابون ماشین پارک بود و من اونوسط گیر کرده بودم!!.یه لحظه حواسم جمع شد که یه درد شدیدی توی ناحیه زانو هام حس کردم. برای همین باعث شد
که بیفتم روی کاپوت ماشین. زمانی که ماشین به طور کامل وایساد منم افتادم . حس بلند شدنتوی پاهام نبود.صدای باز و بسته شدن در ماشین اومد .با هر نیرو و توانی که داشتم دستمو گرفتم
لبه ماشینو بلند شدم که یه دختر رو دیدم که قیافه اش نه اما تیپش برام آشنا بود .تازه فهمیدم همونی بود که توی رستوران دیده بودمش .با قیافه ای که رنگش مثل گچ سفید شده بود و ترس توش
کاملا مشخص بود . با نگرانی پرسید
ـ آقا حالتون خوبه؟
ـ بله. چیزی نیست
- سوار شید برسونمتون یه بیمارستان
ـ گفتم که خانوم من حالم خوبه .
ـ مطمئنید؟
- بله شما بفرمایید‍.
ـ پس بزارید برسونمتون به منزل
ـ نیازی نیست .ماشینم اول خیابون پارکه
ـ پس حداقل بزارید تا سر خیابون برسونمتون
سرمو بلند کردم زل زدم بهش.تازه فهمیدم چرا ست آبی پر رنگ زده بود. چشماش هم آبی پر رنگ
بود.با ناچاری قبول کردم.همونجور که دستمو لبه ماشین گرفته بودم رفتم سمت در.ماشینش یه هیوندا کوپه ی سفید بود . احساس میکردم که زانو هام از توی پاهام در اومده.با زور و فشار نشستم توی ماشین .دختره هم سریع نشست توی ماشین . صدای نفس های پشت سرهمی که میکشید رو آروم میشنیدم.با دیدن قیافه اش خندم گرفت بیچاره خیلی ترسیده بود.برای این که خیالشو راحت کنمگفتم:
خانوم باور کنید حال من خوبه
بله میدونم . اما به منم حق بدین وقتی شما افتادین روی کاپوت منم یه لحظه طناب دارو جلو چشمام دیدم
با خنده گفتم اون موهای من بوده که حتما رو شیشه ولو شده بود.
برگشت یه نگاه به من و موهامکرد بعدش خندیدو گفت
شاید
چند ثانیه بعد گفت
ببخشید میتونم یه سوال کنم؟
بله؟
شما این موقع شب..، تنها، چرا این خیابون دراز رو با ماشین نیومدین
یه نگاه به خیابون کردم .راست میگفت .خیابون تقریبا دراز بود.یعنی اندازه چیزی که من فکر میکردم نبود.سرمو تکون دادمو گفتم:
میخواستم قدم بزنم
دیگه چیزی نگفت .وقتی نزدیک ماشین رسیدیم بهش گفتم نگه داره.پیاده شدم که اونم پیاده شد یه نگاه به ماشینایی که پارک بود کرد.منم با پررویی خودم داشتم نگاهش میکردم.وقتی به صورتش دقت کردم تونستم ریز صورتشو ببینم.چشمای ریز آبی پر رنگ با ابرو های کشیده .دماغ سر بالا و قلمی که مشخص بود عمل قشنگی روش انجام شده با لبای خوش فرم خیلی ریز.کلا صورت جالب و
جذابی داشت .
کدومشونه؟
چی؟
یه نگاه به من کردو با خنده به ماشینا اشاره کرد و دوباره گفت ماشینتون کدومه؟
یه نگاه به ماشینا کردم که یهونگاهم روی یه پیکان قدیمی ثابت موند.خیلی جدی به اون اشاره کردم.
یه نگاه حاکی از تعجب خیلی زیاد به من کرد و هیچی نگفت .ولی راحت میتونستم فکرشو بخونم .
حتما داشت فکر میکرد کدوم الاغی با این سر و وضع سوار یه همچین قراضه ای میشه؟اما زود خودشو جمع و جور کردو با من دست داد و گفت
از آشناییتون خوش حال شدم اقای....؟ببخشید اسمتون؟
ارا
ارا؟
با اخم گفتم بله.اسم بدیه؟
نه نه اصلا.ولی تا به حال نشنیده بودم
حالا که شنیدید
به هر حال خدا نگه دار
داشت میرفت که صداش کردم و گفتم
ببخشید میتونم شماره شما رو داشته باشم!؟؟
با اخم نگاه کرد و گفت
به چه دلیل؟
منم با پر رویی خودم گفتم :
برای این که اگر پاهام آسیب دیده باشه هزینش رو از شما بگیرم!!!
با چشمایی گشاد داشت به من کهخیلی جدی نگاش میکردم نگاه میکرد . انتظار این جواب رو اصلا نداشت . بعد خیلی آروم شماره اش رو گفت منم نوشتم بعد بدون هیچ حرفی رفت سمت ماشینش. بعد دوباره باهاش دست دادم و گفتم
حالا شب خوش
شما هم همینطور
وقتی رفت منم در حالی که از زانو درد داشتم دیوونه میشدم متل شلا رفتم سمت ماشینم و حرکت کردم سمت خونه...!!!
ادامه دارد.....

AhRiMaN.3
عکس های AhRiMaN.3
آف لاین
عضو از: July 12
پست ها: 2488
مرگ خاموش_قسمت دوم

دو روز بعد توی خونه داشتم با لب تاپ عکس های گذشته ام رو نگاه میکردم. عکس هایی که با دیدنشون حالت عصبی پیدا میکردم ولی به هر حال نمیتونستم پاکشون کنم . اون عکس ها تنها چیزی بود که من رو به گذشته ام وصل میکرد.بعد از چند دقیقه بلاخره لب تاپ رو بستمو گذاشتم کنار .. هردفعه که توی گذشته ام غرق میشدم انگار یک چیزی مانع میشد که به حال فکر کنم رفتم یه لیوان آب خوردمو یاد تصادف دو روز پیش افتادم . حس شیطانیم گل کرد و گوشیم رو برداشتم و شمارش روگرفتم چند تا بوق خورد بعد گوشی رو برداشت
بله؟
سلام
سلام بفرمایید؟
به جا نیاوردین؟
کمی مکث کرد و بعد گفت
نخیر
ارا هستم
ارا ؟
بعد مثل اینکه یادش اومده باشه گفت
بله. بله ! حال شما خوبه ‍؟
ممنون
پاتون بهتر شده؟
نه
نه؟
تازه بدتر هم شده
جدی ؟
دکتر ها میگن باید عمل کنم
عمل ؟برای چی؟
یکی از اجزای پاهام پاره شده
معلوم بود که نگران شده.خیلی جلو خودمو نگه داشتم تا نخندم . بعد از کمی مکث گفت
من یک دکتر آشنا سراغ دارم.اگر امروز وقت دارید بریم پیشش
از حرفش جا خوردم ولی برای این که شک نکنه ناچار قبول کردم و برای ساعت 8 شب باهاش توی یک بیمارستان خصوصی قرار گذاشتم
گوشی رو قطع کرمو محکم زدم تو پیشونیم . . هرچی فحش تو دنیا بلد بودم به خودم دادم....نمیدونستم باید چه غلطی کنم...
با خودم گفتم میرم.. چیزی نمیشه که.فوقش وقتی رفتم نمیزارم اون بیاد تو اتاق دکتره میرم تو خودم یه جوری ماستمالیش میکنممیره دیگه..
همش با این حرفا به خودم امیدواری میدادم ..
ماشینم رو یه جا قبل از بیمارستان پارک کردم که تابلو نباشه .رفتم توی بیمارستان که دیدم جلوی بیمارستان وایساده.سلام کرد که جوابش رو دادم بعدش گفت :
عموی من دکتر مفاصل اند. الانم منتظر ما هستند
انگار یه پارچ آب یخ ریختند روم...تودلم گفتم ارا بدبخت شدی رفت. الانه که با تیپا از بیمارستانپرتت کنن بیرون ..برای همین گفتم
اگر میشه قبل از این که بریم پیش عموتون باهاتون صحبت کنم
برای چی؟
عرض میکنم
پس بریم تریای بیمارستان
بریم
وقتی توی تریا نشستیم دوتا قهوه سفارش دادیم
- خوب من سراپا گوشم
یه خرده از قهوه ام خوردم. یه نفس عمیق کشیدمو گفتم
من در باره پاهام دروغ گفتم
میدونم
چی؟؟؟!!
میدونم...اگر اومدم این جا فقط میخواستم به خودتون ثابت کنم که همه ی اطرافیانتون ساده نیستند!!!
بعد کیفش رو از روی میز برداشتو با عجله از تریا بیرون رفت ...اصلا وا داده بودم.هرچی که از قبل میخواستم بگم رو یادم رفته بود..باید اعتراف کنم که خیلی ضربه مهلکی بهم زد...
سریع از جام پاشدم .انقدر تند بلند شدم که صندلیم افتاد و همه ی تریا برگشتند منو نگاه کردند.پول قهوه رو گذاشتم رو میز و زود رفتم دنبالش توی حیاط بود داشت با سرعت میرفت سمت در خروجی بیمارستان..سریع خودمرو بهش رسوندم و گفتم
خانم خواهش میکنم چند لحظه بایستید
اما اون بدون اعتنا به حرفم به راه خودش ادامه میداد.هرچی باهاش صحبت میکردم اصلا نگاهمنم نمیکرد . با سرعت راه افتاد سمت پارکینگ و سوار همون هیوندای سفیدش شد و راه افتاد
منم همون طور زل زده بودم به خیابون ...عین مشنگا وایساده بودمبه چراقای ماشینش که دیگه داشتناپدید میشد نگاه میکردم ..
نمیدونستم چی کار کنم .. همونطوری که به خودم فحش میدادم رفتم سمت ماشینم ....
***
شب توی بالاکن خونم رو صندلی نشسته بودم سیگار میکشیدم . اصلا نمیتونستم اتفاق امروز رو فراموش کنم .تا حالا تو عمرم انقدر بد ضایع نشده بودم !!
ساعتو نگاه کردم 11 شب بود..تلفونو برداشتم شمارشو گرفتمچند تا بوق خورد ..ولی جواب نمیداد .دیگه داشتم نا امید میشدم که گوشی رو برداشت
- بله؟
- سلام
- بفرمایید
- ارا هستم
- میدونم کارتونو بگید
مکثی کردم
- میخواستم ازتون بابت امروز معذرت خواهی کنم
- باشه ولی معذرت خواهیتونو قبول نمیکنم..شما فکر میکنید مردم مسخره شما اند؟
- حق با شماست .. ولی باور کنیدقصد توهین نداشتم.
- ولی توهین کردید..
- خانم شما اصلا اجازه حرف زدن به منو ...
- معلومه که نمیدم. مثل بقیه میخوای یه مشت اراجیف سرهم کنی..من جنس شما ها رو خوب میشناسم.
- بله . من کارخوبی نکردم . حق دارید .ولی اجازه..
- نه اجازه نمیدم
دیگه آمپرم زد بالا..تاحالا هیچ وقتتا این حد خایه مالی یکی رو نکرده بودم..بار همین داد زدم
- شعورت نمیرسه وقتی یکی بهت زنگ میزنه ازت عذر خواهی کنه نباید باهاش این طوری رفتار کنی ؟ یاد نگرفتی ناز کردن زیادی جواب برعکس میده؟نمیدونم در مورد من چه فکری میکنی؟ برامم مهم نیست. ولی این اتفاقا خیلی سریع و ناگهانی افتاد .که مقصرم من بودم..الانم زنگ زده بوم که در باره کارم توضیح بدم و زت عذر خواهی کنم که نشون دادی شعورت در این حد نیست...همین..خداحافظ
منتظر نشدم حرف بزنه قطع کردم .میدونستم برای این که حداقل جواب منو بده یا زنگ میزنه یا sms میده برای همین گوشیم و خاموش کردم..
هنوز سیگارم دستم بود یه نگاش کردم هنوز اندازه یه کام داشت ..یه کام عمیق گرفتمو زدم تهش پرت شد پایین..یه پوزخندزدمو گفتم یه قدم به مرگ نزدیک تر....
ادامه دارد

AhRiMaN.3
عکس های AhRiMaN.3
آف لاین
عضو از: July 12
پست ها: 2488
مرگ خاموش_قسمت سوم

حدود یه هفته از اون جریان گذشته بود . اون شب اون دختره فقط یه sms به من داد.. شاید منزیادی تند رفتم .معذرت خواهی تو رو هم قبول کردم...منم دیگه جوابشو ندادم . تا همین حد که منو به خاطر کارم بخشیده بود ومنظور کارمو درک کرده بود کافی بود..
غروب از باشگاه اومدم خونه وقتی میخواستم از ماشین پیاده شم یهbmw 630 اومد تو پارکینگ.توجهی نکردم ولی اون رفت آخر سالن پارک کرد ..جایی که باید سوار آسانسورمیشدم..در ماشینمو قفل کردمو یقه کاپشن چرمیمو دادم بالا..نزدیک اون ماشین شدم که همون موقع 2 تا جیگر همونطوری که داشتند بلند بلند میخندیدند ازش پیاده شدند..داشتند وسایلشونو بر میداشتند که وقتی منو دیدند خندشون قطع شد و با تعجب به من نگاه کردند .محلشون ندادمو رفتم تو اسانسور که همونموقع اونا هم اومدند تو همون اسانسور..اخمامو کشیدم تو همو یه fuck گنده تو دلم به هردوشون دادمو دکمه طبقه اخروزدم.اونا هم طبقه 22زدند نگاشون کردم که دیدم یکیشون که معلوم بود خیلی پرروئه داره منونگاه میکنه..منم تکیه دادم به عقب و زل زدم تو چشماش ..وقتی دید من پرروتر از این حرفام روشو کرد اونور .همون موقع اون یکی دختره برگشت یه نگاه به من بکنه که یه لبخند مسخره بهش زدم اونم یه تبسم کردو سرشو انداخت پایین..یه نگاه به صفحهطبقات انداختم تازه طبقه 16 بود.همون موقع اون دختر پرروئه(همون که زل زده بود به من ) گفت
- شما ساکن طبقه آخرید؟
- چه طور؟
- هیچی آخه ما تازه اومدیم اینجا. . ولی تا حالا شما رو ندیده بودیم..ظاهرا شما مقیم خارج از کشورید
فقط سرمو تکون دادم
- من و خواهرم سارا (اشاره به اون یکی دختره کرد) خیلی مشتاقبودیم شما رو ببینیم
کرمم گرفته بود یه حالی بهشون بدم
- شما لطف دارید . اگر میدونستم یه همسایه به این گلی دارم خیلی خیلی زودتر از اینا میومدم!!...اصلا میومدم ایران زندگی میکردم!
دختره با خنده گفت
- همیشه انقدر به همسایه هاتون لطف دارید؟
- نه ولی این دفعه فرق داره
با خنده گفت - مشخصه
با دقت بهش نگاه کردم یه دختربا قد متوسط که هیکلش با قدش فیت نبود یعنی کمی تپل میزد.با چشمای مشکی و ابرو هاینازک و بینی کوچیک
و تقریبا سر بالا .چیزی که خیلی تو چشم بود لباش بود که با اون ماتیک قرمزش خیلی خوردنی شده بود!! آرایش غلیظش و سر و وضعش نشون میداد که از جای معمولی نیومدن یه مانتوی خیلی کوتاه قرمز پوشیده بود که داشت تو تنش جر میخورد!!یه روسری کوتاه مشکی هم سرش بود...برگشتم به صورت اون یکی نگاه کردم که از اولم هموننظرمو جلب کرده بود .هم قد خودم بود و راحت از اول فهمیدم که ورزش میکنه . برعکس خواهرش آرایش ملایمی داشت که با چشمای عسلیش یه جورایی ست بود .یه مانتوی سفیدم تنشکرده بود .یه شال سبزم سرش کرده بود که خیلی بهش میومد..همونجوری که داشتم نگاشون میکردم اون دختر اولیه گفت
- همیشه به همسایه هاتون هم انقدر زل میزنی یا این دفعه هم فرق داره؟!!
اومدم جوابشو بدم که در آسانسورباز شد .دستمو دراز کردمو گفتم
- خب خیلی خوشحال شدم ..ارا هستم
اونم دستشو اورد جلو باهام دست داد گفت
- سمیرا
یه چشمک زدمو گفتم
- امیدوارم بازم همو ببینیم
برگشتم سمت اون دختره با اونم دست دادم
وقتی داشتن میرفتن به سمیرا گفتم
- میتونم شمارتو داشته باشم
خودمو اماده کرده بودم در جواب سوالش که میگه به چه دلیل.؟چرا؟.... جوابای همیشگیمو بدم ولی بر خلاف انتظارم گفت بنویس
شمارشو تو گوشیم زدمو یه میس کال براش زدم گفتم
- اینم شماره من
با تعجب گفت - چرا شمارت اینجوریه؟
با خنده گفتم مدلشه ..
اوناهم خندیدنو رفتند سمت راهروی اصلی . در آسانسور بسته شد و منم تکیه دادم عقب ..تو دلمگفتم شد تو یه جا بری و جلو خودتو نگیری؟؟
بعد با خنده جواب خودمو دادم معملومه که نمشیه ..!
***
فردا شبش تو خونه نشسته بودم .کنترل تلوزیون دستم بود و مثل همیشه فقط بالا و پایینش میکردم..وقتی خسته شدم خاموشش کردمو پرتش
کردم اونور.حوصلم بدجوری سر رفته بود .خیر سرم اومده بودم مسافرت یخورده حال و هوام عوض شه .ولی بدتر داشتم افسرگی میگرفتم !
یهو یه فکری به سرم زد بلند شدم موبایلمو برداشتم و شماره سمیرا رو گرفتم بعد از چند تا بوق گوشی رو برداشت
- سلام ارا جان
(تو دلم گفتم زکی..انگار این زبونش از ما خیلی دراز تره)-سلام خوبی؟
- ممنون . تو خوبی؟
- نه بابا . چه خوبی؟
- چرا؟؟چیزی شده؟
- افسردگی گرفتم .. دلم پوسید
- یعنی چی ؟مگه چی شده؟
- هیچی همش نشستم تو این خونهو در و دیواراشو نگاه میکنم
کمی مکث کردو گفت- میخوای یه برنامه بزاریم امروز بریم بیرون
نقشم گرفته بود..میدونستم به احتمال زیاد اینو میگه
- باشه . با این که حوصلشو ندارم ولی ok .سارا هم میاد؟
- آره بابا.من هرجا میرم اونم دنبالمه..تا یک ساعت دیگه تو پارکینگ باش . با ماشین بابای من میریم..
- باشه
گوشی رو قطع کردم که دیدم دوباره زنگ خورد شماره پدرم بود.جواب دادم....
فقط میخواست بدونه من رسیدم یا نه .همین .خیلی جالب بود بعد از 11 روزکه من اومده بودم تازهزنگ زده بود.سرمو تکون دادمو رفتم سمت کمد لباسام .
یه پیراهن مشکی برداشتم و پوشیدم . کفش های ساق دار مشکی براقمو هم پوشیدمو و رفتم جلوی آینه قدیم وایسادم . موهامو دادم پشت سرم و یه بوس
برای خودم فرستادمو کت چرمیموتنم کردم و راه افتادم سمت پارکینگ .اونا هنوز نیومده بودند ناچار رفتم کنار ماشینشون و بهش تکیه دادمو یه سیگار روشن کردمو منتظرشون شدم.....
ساعتو نگاه کردم بیشتر از نیم ساعت بود من تو پارکینگ الاف بودم ..آخرین کامو از سیگارم گرفتمو پرتش کردم اونور که دیدم در آسانسور باز شدو
سمیرا و سارا اومدند. سمیرا یه مانتو سبز که همرنگ شالش بودسرش بود. صورتش هم مثل دیروز آرایش کرده بود سارا هم یه مانتوی آبی با شال صورتی سرش بود .اونم مثل دیروز آرایشش ملایم بود.سمیرا گفت
- الهی بمیرم .خیلی منتظر شدی؟
(تو دلم گفتم باز یکی چایی نخورده با ما پسرخاله شد) چیزی نگفتم که سارا گفت
- شرمنده تو رو خدا
- اشکالی نداره
سمیرا سوییچو گرفت سمت من گفت
- رانندگی میکنی؟
- نه خودت بشین
سارا زودتر از من سوار شد بعد رفت عقب نشست . منم جلو نشستم.نمیدونستم میخوان کجا برن..توی راه داشتند با صدای ضبط و آهنگای دامبلی چیزکشون مخ منو پیاده میکردند!خیابونا جای سوزن انداختن نبود .. یه خرده که دقت کردم دیدم خیلی اینجا آشناست
- این جا فرحزاده؟
- آره.چه طور؟
- هیچی خیلی وقته اینجا نیومدم .
یاد دوران نوجوونیم افتادم 17-16 ساله که بودیم با رفیقا این جا زیادمیومدیم.ترافیک جلومون دیگه داشت اعصابمو خورد میکرد .
- نمیخواد دیگه جلو تر بری . همین جاها نگه دار
- چرا ؟
صدای ضبتو کم کردمو گفتم - هیچی ولی من مخم دیگه داره پریود میشه !
یهو سارا از عقب زد زیره خنده.سمیرا در حالی که سعی میکرد جلود خندشو نگه داره گفت
- خیلی بیتربیتی ارا..
- آره میدونم .حالا اگه دوست داری چیزای دیگه شو نشنوی همین جاها نگه دار
- واقعا که لج بازی .بیا بابا
ماشینو کرد توی یکی از رستورانا و توش پارک کرد.پیاده شدیمو رفتیم تو رستوران .تو تقریبا شلوغ بود.یه گوشه نشستیم که پیش خدمت اومد سفارش
گرفت سمیرا و سارا اولین چیزی که سفارش دادند یه قلیون بود.! شاممونم سفارش دادیم وقتی پیش خدمت رفت گوشی سارا که رو میز بود زنگ خورد روشو دیدم عکس یه پسره افتادهبود
- نمیخوای جواب بدی؟
باد آدامسشو ترکوند - نه حوصلشونو ندارم
سرمو تکون دادمو چیزی نگفتم.10 دقیقه گذشته بود . اونا عین تراکتور قلیون میکشیدنو منم مثل دیوونه ها نگاشون میکردم.سمیرا شلنگ قلیونو گرفت سمت من
- نمیکشم
دوباره خودش شروع کرد به کشیدن!خندم گرفته بود .واقعا ندیده بودم دختر اینجوری قلیون بکشه .یه جورایی برام جای تعجب داشت
- شماها دوست پسر ندارید؟
سمیرا گفت - نه بابا . مگه بیکاریم
- پس با همه تریپ تنوع داری.نه؟
- آره . یه جورایی
پاکت سیگارمو در آوردم یه دونه برداشتم که سارا هم یه دونه از پاکت سیگارم کشید بیرون فندکمو درآوردم و اول مال اونو روشن کردم بعد مال خودموروشن کردم
- فندک قشنگی داری
- ممنون . همه میگن ولی تاحالا خودم متوجه قشنگیش نشدم
- نیازی نیست مخفی کنی که بدنش طلا سفیده
از تیز بودنش خوشم اومد ولی دود سیگارمو دادم بیرونو خیلی عادی گفتم
- یه فندک با بدنه طلا سفید کهنیاز به مخفی کردن نداره
چیزی نگفت .سمیرا گفت
- چه بوی خوبی میده . مارک سیگارت چیه
تا حالا صد نفر این سوال رو ازم پرسیده بودند . در واقع این سوال هزار تا خاطره رو برام زنده میکرد.سعی کردم از تو این فکرا بیام بیرون برای همین گفتم
- تو بین این همه دود قلیون چه جوری بوی سیگار منو متوجه شدی
- دیگه دیگه..
همون موقع شاممونو آوردند کهبلاخره سمیرا راضی شد از قلیونجدا شه !
***
غذام که تموم شد تکیه دادم به عقب و اونا رو که از خنده دلشونو گرفته بودن نگاه میکردم .یه خرده که گذشت سمیرا همونطور که میخندید گفت
- ارا خیلی مسخره ای . اصلا نفهمیدم چی خوردم خودت خیلی راحت غذا میخوری بعد ماها رو میخندونی نمیزاری شاممونو بخوریم
- بابا به من چه .خودتون گفتید تعریف کن
سارا که لپاش گل اداخته بود گفت
- آخه ما فکر نمیکردین تو انقدر دیوونه باشی که همچین کاری کرده باشی
میخواستم جوابشو بدم که برای گوشیم یه sms اومد بازش کردمدیدم نوشته ..اصلا بهت نمیومد که انقدر آدم ضعیفی باشی که با هر دختری که میبینی
بگی و بخندی ..حتما با منم برای همین مسخره بازیا قرار گذاشتی؟ گفته بودم جنس شماهارو خوب میشناسم..واقعا برات متاسفم..
خنده رو لبام ماسید.شمارشو دیدم.خیلی آشنا بود .یهو انگار برق 1000 ولت بهم وصل کردند....وااای...... این شماره همون دختره بود که اون شب باهاش تصادف کردم.اون از کجا منو دیده؟؟؟.سریع از جام بلند شدم بیرونو نگاه کردم همون موقع یههیوندا کوپه ی سفید از جلو رستوران تیکاف زد و رفت . سریع دویدم بیرون ولی رفته بود
- fuck this Chance
دست از پا دراز تر برگشتم تو.سارا و سمیرا با تعجب نگام میکردند . سارا پرسید
- چی شد یهو ؟ چرا یهو ایجوری شدی؟ کسی رو دیدی؟
سیمرا گفت - ارا باور کن اونجوریکه تو پاشدی داشتم سکته میکردم .میشه بگی چی شد؟
حوصله جواب دادن به سولاشونو نداشتم برای همین گفتم
- هیچی . یکی از آشناهامونو دیدم میخواستم ببینمش ولی مثل این که رفته. خب بچه ها خوش گذشت. من میخوام یه خرده قدم بزنم بعد خودم تاکسی میگیرم میرم خونه . ببخشید اگه از چیزی ناراحتشدید
سمیرا گفت - ارا این مسخره بازیا چیه ؟ چرا اینجوری شدی؟ حداقل بزار برسونیمت .
چیزی نگفتموبا هردوشون دست دادم و راه افتادم سمت خروجی.هنوز خیابون شلوغ و ترافیک بود. دستمو کردم تو جیب کتم و راه افتادم .
داشتم به این شانس تخمیم فکر میکردم که اون از بین این همه آدم باید منو منو ببینه . همین جوری که داشتم فکر میکردم نزدیک یه پیچ دیدم یه هیوندای
سفید پشت ترافیکه . رانندش معلوم بود .آره خودش بود! نمیخواستم الان برم جلو . وایسادم که برسه به آخر ترافیک .
یه 10 دقیقه بعد تقریبا دیگه ترافیک تموم شده بود که من رفتم جلو و در ماشینشو باز کردمونشستم توش...
ادامه دارد...

AhRiMaN.3
عکس های AhRiMaN.3
آف لاین
عضو از: July 12
پست ها: 2488
مرگ خاموش_قسمت چهارم

در ماشینو باز کردمو نشستم توش یهو برگشت با ترس منو نگاه کرد وقتی منو دید ترسش تبدیل به تعجب شد.
- این جا چی کار میکنی؟
یه پوزخند زدمو گفتم
- این سوالو من باید ازت بپرسم
- خواهش میکنم از ماشین پیاده شو
چیزی نگفتم
- گفتم لطفا پیاده شو
- اومدم جواب پیغامتو بدم
- نیازی نیست .
- ببین نه تو الافی نه من از این مسخره بازیا خوشم میاد .میخوام باهات صحبت کنم .بعدشم مطمئن باش خودم از ماشینت پیاده میشم
صدای بوق ماشینای پشت سرمون در اومده بود
- بهتره راه بیفتی . راه باز شد
با اکراه نگاهشو از من برگردوندو جلو رو نگاه کرد . بعد راه افتاد.وقتی از اونجا دور شدیم بهش گفتم
- از کجا میدونستی من اینجام ؟
چیزی نگفت
- از کجا میدونستی من اینجام؟
- رستوران روبه رویی که شما توش بودین مال پدرمه
- از این جور اتفاقای تصادفی تا حالا هزار بار برام پیش اومده
- آره مثل اونشبی که بهت زدم!
سرمو تکون دادم گفتم
- آره !
- چرا بهم دروغ گفتی
- خودمم نمیدونم ولی باور کن ..
- اتفاقی شد . آره؟
- باور نکن. برام مهم نیست..ولی تو از کجا فهمیده بودی من دروغ میگم؟
یه لبخند زدو گفت
- من دارم پزشکی دوره ی کارآموزبالینی میخونم..اگه ندونم چه زمانی پا مشکلی داره که باید جراحی کنه باید بمیرم
از حرفش خندم گرفته بود . یعنی از این شانسی که داشتم خندم گرفته بود
- عجب؟ که این طور پس ما با یک خانم دکتر طرفیم
- به چی میخندی؟
- هیچی
- یعنی چی هیچی.؟تمام کارات رواعصابه. منو بگو که اول فکر میکردم با یه جنتلمن طرفم..اما حالا ....واقعا برات متاسفم
- نمیدونستم آدم وقتی با دختر عموشم شوخی کنه از نظر دیگران خطا محسوب میشه(خودم نمیدونم این دروغ از کجام دراومد!)
چیزی نگفت
نمیدونم چرا با همون چند تا برخورد کوتاهی که باهم داشتیم یه جورایی حس حسادت نسبت به سارا و سمیرا داشت . دونستنشو خوب میدونستم ولی مثل هیمشه داشتم
خودمو گول میزدم .نمیخواستم باور کنم میخواد دوباره داره یه بازی جدید شروع بشه ..نه من بعد از این همه مدت که رابطه ای نداشتم نمیخواستم دوباره شروع کنم..
ولی خب شاید من داشتم اشتباه میکردم.شاید اینجوری نباشه..بعد دوباره به خودم جواب دادم مگه بچه ای؟ من اگه بعد این همه مدت این اتفاقا رو نشناسم به درد لای جرز میخورمم..با صدای اون به خودم اومدم
- ماشین نیاوردی؟
خندیدم
- به چی میخندی؟
- آخه اون پیکانه رو فروختم جاشیه آئودی خریدم!!
- لعنتی..حدس میزدم اینم دروغ گفته باشی
- دروغ نبود .یه شوخی بود
- جدا اون دخترا تو رستوران دختر عموت بودن
- آره یکیش دختر عموم بود.اون یکی هم دوستش بود .!
- دلم میخواد این دفعه حرفتو باور کنم
بعد برگشت با چشمای آبی پر رنگ ریز شدش به من نگاه کرد
***
20 دقیقه بعد منو جلوی خونم پیاده م کرد . موقعی که داشتم پیاده میشدم
- ارا
- هوم؟
- مواظب خودت باش..
بعد انگار خودش از حرف بیجایی که زده بود ناراحت شد .جوابشو ندادم و از ماشین پیاده شدم
- راستی من هنوز اسم تو رو نمیدونم
کمی مکث کرد بعد گفت
- نفس
به محض این که در ماشینو بستم با سرعت حرکت کرد..
حالا اگر یه ذره شک داشتم با اینحرفش کاملا برطرف شد ..برای همین تصمیم گرفتم که کاملا ازش دوری کنم
در خونه رو که باز کردم موبایلم زنگ خورد . شماره سمیرا بود .
- بله
- سلام
- سلام
- ارا کجایی
- خونه . چه طور ؟
گوشی رو قطع کرد . یه نگاه به اطرافم کردم و گفتم
- اینا چقدر به من لطف دارند!!
چند لحظه بعد دیدم در خونه رو میزنند . درو باز کردم با تعجب دیدم سارا و سمیرا با همون سرو وضعی که شب باهاشون بودم پشت درن..
هنوز چیزی نگفته بودم که سمیرا منو هول داد کنار بعد خودش اومد تو . سارا هم پشت سرش اومد تو . با تعجب فقط نگاشون میکردم . بعد متوجه یه ساک دست
سارا شدم . سمیرا همون طوری که خونه رو نگاه میکرد و میرفت سمت مبل حرفم میزد
- انقدر امشب ما رو ترسوندی که همون موقع تا رفتی ما هم اومدیم خونه..باور کن خیلی نگرانت شدیم .برای همین سارا گفت حالا که ارا خونست یه مشروب برداریم
بریم بالا با هم بخوریم .جای امشب که خراب شد .منم دیدم پیشنهاد خوبیه برای همین قبول کردم!!
با این حرف آخرش خودشو انداخت رو مبل!منم داشتم از دم همون در نگاشون میکردم
- ولی من نمیتونم مشروب بخورم
سارا که داشت مانتوشو در میاورد ومیرفت سمت آشپزخونه گفت
- تو غلط میکنی
سمیرا با التماس گفت
- جون ارا یه امشبو اذیت نکن دیگه . یه شب که هزار شب نمیشه
من هنوز تو کف این بودم که این دوتا چقدر زود با من پسرخاله شده بودن!! یا خیلی هول بودن یا خیلی عقده ای! البته من حدس میزدم بیشتر تو کف ان!
عین مسخ شده ها رفتم نشتم رو مبل ..برگشتم دیدم سارا با چند تا گیلاس داره از آشپزخونه میاد بیرون . هموطوری که حدس میزدم هیکلش کاملا ورزشکاری بود
یه شلوار جذب سفید پوشیده بودکه زیبایی بدن فوق العادشو چند برابر کرده بود . یه تاپ آبی رنگ خیلی چسبونم پوشیده بود که تا بالای نافش بود . بدنشم برنزه که چه عرض کنم .ذغالی کرده بود!! برای همین اون لباسای روشن تو اون رنگ بدنش خیلی سکسی شده بود..تازه چشمم به موهاش افتاد که قبلا رنگشو از زیر شالش دیده بودم.. موهاش مشکی پرکلاغی بود که کاملا لختش کرده بود ریخته بود رو شونه هاش ..
همونطوری که گیلاسا رو میزاشت رو میز رفت نشست مبل روبه رویی من..برگشتم سمت سمیرا دیدم روسریشو درآورده که موهای بلوندش معلوم شد..ولی هنوزمانتوش تنش بود ..
- حالا این ضیافت باشکوهی که ترتیب دادین فقط برای اینه که من از ناراحتی دربیام؟
سارا گفت - آخه تو خودت قیافه خودتو که ندیدی .. باور کن وقتی دیدمت شوکه شدم
(تو دلم گفتم تو که راست میگی)همون موقع سمیرا بلند شد کهمانتوش رو در بیاره ..زیر مانتوی سبزش یه تیشرت زرد پوشیده بود ..با یه دامن فسفری..برعکس سارا یه بدن فوق العاده سفید داشت .از اونایی که انگشت میزاشتی روش جای قرمزیش میموند..
- بچه ها من واقعا نمیتونم مشروببخورم
سارا گفت
- ارا ما به خاطر تو اومدیم ..
با یه حالت مظلومی اینو گفت .. از طرفی من خودمم خیلی وقت بود که فعالیت نداشتم . چون دقیقا میدونستم اونا برای چی اومده بودند اینجا.ساعت مچیمو نگاه کردم
12 شب بود
- پدر مادر شما نگفتن کجا میرین؟
سارا گفت - بابام نیست . مامانمم که کاری نداره
سرمو تکون دادمو چیزی نگفتم
***
اونا آخرین پیکشونم خوردنو گیلاسشون رو گذاشتند رو میز . ولی من هنوز پیک سومم تو دستم بود . نه این که نمیتونستم. نمیخواستم بخورم چون مشروب پدر بدن
منو درمیاورد..سمیرا با صدای مستش گفت
- تو هنوز اونوو نخوردی؟
مجبور شدم تا آخر بخورم .سمیرابا زور پاشد شیشه مشروبو برداشت با گیلاس خودش اومد سمت من . ظاهرا بیشتر از سارا خورده بود . به زور خودشو به من رسوند و نشست رو پای من..دقیقا گرمی کسش رو روی رون پام حس میکردم ..ته شیشه رو همش رو خالی کرد تو پیک خودش بعد یه ذرشو سر کشید.بعد گیلاسو
چرخوند دقیقا همون جایی که جای ماتیک قرمزش روی شیشه موندهبود و گذاشت رو دهن منو گیلاسو کج کرد و افتاد رو شونه ی من . مجبوری همش رو خوردم ..راحت 3 تا پیک دیگه خورده بودم .. سارا داشت با چشمای خمارش منو نگاه میکرد..برگشتم یه نگاه به سمیرا کردم ..ظاهرا زیاد خوردهبود . تقریبا رو شونه من خوابش برده بود .از زیرش بلند شدمو خوابوندمش رو مبل وقتی برگشتمکه بشینم اینور دیدم سارا جلوم وایساده . دقیقا گرمی نفسش رو حس میکردم ..زبونش رو کشید دورلباش..با دستش موهای پریشونش رو از جلوی چشماش برد کنار ..از چشمای عسلیش شهوت بیداد میکرد .. دو دل بودم..اون اگه داغ بود به خاطر
مشروب بود نمیخواستم بعدا فکر کنه از این وضعیتش سواستفاده کردم .لبش رو آورد نزدیک .کمی سرمو بردم عقب و گفتم
- سارا تو الان تحت تاثیر مشروبی. داغی تو برای ...
نزاشت بقیه حرفمو بزنم . انگشتشو گذاشت رو لبمو گفت
-هییییییییششش...منو سمیرا برای همین اینجاییم . پس نگران نباش..
بعد لبشو چسبوند به لبم......
ادامه دارد...

AhRiMaN.3
عکس های AhRiMaN.3
آف لاین
عضو از: July 12
پست ها: 2488
مرگ خاموش_قسمت پنجم

با تمام قدرت لبامو میخورد . جوری که اصلا نمیتونستم همراهیش کنم .یه دستمو گذاشتم روی عضله های شکمش و کمی باهاشون بازی میکردم..اون یکی دستمو
هم گذاشتم روی باسن سفتش..یهو از زیر زانوهاش بلندش کردمو همونطور که داشتمازش لب میگرفتم و تو بغلم بودمحکم چسبوندمش به ستون دیوار ..یه پاش تو
بغل من بود اون یکی هم بین زمین و هوا بود ولی اون همچنان داشت لبای منو میخورد..
بوی مشروب اطرافمون رو پر کرده بود..دو تا دستش رو گرفتمو بردم بالا سرش . لبامو ازش جدا کردمو اومدم پایین تر .
شروع کردم گردنشو زبونای ریز کشیدن ..
صداش در اومده بود . دستاش و ول کردم و با دودستم سینه هاشوگرفتم و فشار دادم . لبامو گذاشتم روی سینه هاشو از روی تاپش گاز های کوچیک
از نوک سینه هاش میگرفتم.یهو خودش وحشیانه تاپشو دراورد. زیرش یه سوتشن سفید
داشت .سرمو گرفت و گذاشت بین سینه هاش . شروع کردم روی خط سینه هاش با زبون بالا و پایین رفتن ..
دستمو گذاشتم بین پاهاش .با انگشتای اون یکی دستم هم آروم روی پهلوهاش میکشیدم. خودش سوتشینشو از پشت باز کردو انداختش اونور
.. تازه سینه هاشو دیدم . سینه هاش فوق العاده بودند.. مدلشون کاملا گردبود دقیقا مثل دو تا دایره هم اندازه که نوکشونروشن بود
.شروع کردم نوک سینه هاشو خوردن .هنوز دستمو از لای پاهاش برنداشته بودم..یه خرده که گذشت با
زبون از روی شکمش اومدم پایین و شلوارشو دراوردم ..یه شرت نخی سفید پاش بود..ترشحات کسش تقریبا داشت چکه میکرد..فهمیدم به اندازه کافی تحریک
شده..شرتشو زدم کنارو یه لیس روی کسش کشیدم که یه لرزش تو تنش ایجاد شد..
به لیسیدنم ادامه دادمو لبه های کسشو از هم باز کردم زبونمو گذاشتم توش..
صداش بد جوری بلند شده بود..شرتشو از پاش دراوردمو شروع کردم به زبون زدن تو کسش .5 دقیق بعد تقریبا دیگه داشت ارضا میشد .زبونمو گذاشتم رو چوچولش
و با قدرت با هاش بازی میکردم
_ ارا دارم میام
صورتمو بردم کنارو دستمو گذاشتم بین پاهاش و با قدرت زیاد شروع کردم چرخوندن ..
- اااااااااااااااااااااااه ه ه ه...
یه لرزش شدید گرفتو دستم پر آب شد .. بعد بیحال افتاد رو شونه ی من .. آروم بلندش کردم که دیدم سمیرا بیحال لخت جلوم وایساده..!سارا رو خوابوندم روی
مبل و خودمم رفتم نشستم . سمیرا تاپ و دامنشو دراورده بود و با سوتین قرمزو شرت مشکی جلوم وایساده بود..
آروم آروم اومد سمتم و خودشو انداخت رو من شروع کرد ازم لب گرفتن ..کسشو رو رون پاهام عقب و جلو میکرد..یه دستشو گذاشت روی کیرمو یه دست منم گرفتو
گذاشت روی کسش.. کسش فوق العاده داغ بود ..با انگشتم روی خط کسش بالا و پایین میکشیدم ..صورتشو برد عقبو دکمه های پیرهنمو باز کرد و شروع کرد سینه
هامو لیس زدن و میمود پایین تر..کمربند شلوارمو باز کردو شلوارمو دراورد بعد از روی شرت شروع کرد ساک زدن...
حس باحالی بود..کیرم خشک ولی شرتم از دهنش خیس بود شرتمو پایین کشید و سر کیرمو گذاشت تو دهنش و شروع کرد مک زدن ..
معلوم بود کارشو خیلی خوب بلده.. همونطوری که مک میزد میومد
پایین ترتا جایی که دیگه دهنش جانداشت .یخرده تو اون حالت موند.بعد شروع کرد ساک زدن.مثل همیشه چیزی نمیگفتم فقط با اخم داشتم نگاه میکردم..10 دقیقه
بعد احساس کردم دارم میام..
- اومدم
شروع کرد تند تر عقب و جلو کردن ... ابرو هامو کشیدم تو همو با فشار خالی شدم ..دهنشو سر کیرم نگه داشته بود و تند تند مک کیزد ...تا جایی که اخرین قطرشم
خورد..یه نفس عمیق کشدمو چیزی نگفتم ..اونم با انگشت دور دهنشو پاک کردو انگشتوشو کرد دهنش .بعد بلند شد شرتو سوتینشو دراورد و دست منو گرفت و
بلندم کرد و خودش لم داد رومبل وکسش و داد جلو ...نشستم جلوشو با دوتا دستم کسشو باز کردمو انگشتمو محکم فشار دادم که یهو خودشو سفت کردو یه اه بلند
کشید
- چرا وحشی بازی در میاری
یه خنده کردمو چیزی نگفتم . با قدرت انگشتمو غقب جلو میکردمو همزمان با زبونم زیر کسشو لیس میزدم ..ترشحات کسش که زیاد شد شروع کردم با زبون به
چوچولش ضربه زدن . اروم با دندون میگرفتمشو میکشیدمش سمت خودم . صداش انقدر زیاد شده بود که سارا هم به هوش اومده بود . اومد سمت سمیرا و سینه
هاش رو گرفتو شروع کرد خوردن ..لرزش بدنش داشت بیشتر میشد منم سرعت زبونمو بیشتر کردم که یه اه بلند کشیدوتمام ابش خالی شد رو صورتم..بلند شدم
نگاهش کردم با بیحالی لبخند زدو اروم گفت
- مرسی
- خواهش
برگشتم نگاه سارا کردم. تکیه داده بود به مبل .رفتم دستشویی وصورتمو شستمو برگشتم.پیرهنمو در آوردم و رفتم سمت سارا .نشستم کنارش. دوباره شروع کرد به
لب گرفتن . با بوسه های ریز اومدپایین و رفت سمت کیرم ..گذاشت تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن . کیرم دوباره داشت بلند میشد .چند دقیقه بعد
بلندش کردمو گفتم به پشت من روی مبل بشینه و بچسبه به مبل کیرمو از عقب بردم نزدیک کسشو گفتم
- دختری ؟
نگام کرد و چیزی نگفت..همونجوری که با کیرم رو کسش بازی میکردم یه انگشتمو فشار دادم تو کونش و بازی میدادم ..یه خرده بعد دوتا انشگتمو کردم توش..
چیزی نمیگفت . میدونستم بار اولش نیست برای همین کیرمو گزاشتم دم سوراخشو آروم فشار دادم تو تقریبا راحت رفت تو . ولی صداش دراومده بود
- ارا یخرده یواش تر..واااای
کشیدم بیرونو محکم دوباره کردمتوش ..سارا فریاد کشید ..ولی سادیسم من مثل همیشه اود کرده بود.پوزخندی زدمو دوباره
این کارو کردم ..دیگه داشت التماس میکرد ..چند بار که این کارو کردم دیگه داشت از حال میرفت که
شروع کردم تلمبه زدن ..5 دقیه بعد بهش گفتم بلند شه و رو مبل چهار دست و پا بشینه ..بعد دوباره شروع کردم به تلمبه زدن .. سرعتمو زیاد کردم
سمیرا از صدای سارا بیدار شده بود و داشت بلند میشد که بیاد سمت سارا ..هموطوری که تلوتلومیخورد اومد سمت سارا و شروع کرد سینه هاشو خوردن (چون
خواهر بودن نمیخواستن کس همو بخورند)کیرمو کشیدم بیرونو رفتم
سمت سمیرا اونم خودش پاهاشوباز کردو منم خیلی راحت کیرمو کردم تو کسش و شروع کردم با قدرت تلمبه زدن .اصلا تنگی کون سارا رو نداشت
..10 دقیقه بعد احساس کردم آبم داره میاد ..سرعتمو بیشتر کردم طوری که دیگه سمیرا جیغ میکشید و
فقط میخواست زودتر تمومش کنمچون کم کم اونم داشت از حال میرفت..کیرمو کشید بیرونو همه ی ابمو روی سینه هاش خالی کردم ...
یه چند تا نفس عمیق کشیدمو گفتم
- تو هنوز ارضا نشدی ؟
سرشو تکون داد ..دوتا انگشتمو کردم تو کسش وشرع کردم با ریتم خاصی عقب جلو کردن..
یخرده بعد دوباره ارضا شد و همه ابش ریخت تو دستم ولی کمتر از بار
اولش بود..بعد رفتم سمت سارا با اونم همین کارو کردم که بعد چند دقیقه اونم ارضا شد..
جفتشون نا نداشتند تکون بخورند ..از دیدنشون خندم گرفت.شرتمو پوشیدمو رفتم سمت دست شویی. بعد برگشتم شلوارم و پوشیدمو رفتم روی مبل روبه روییشون
نشستم .
یه سیگار روشن کردمو زل زدم بهشون ..تو حال و هوای خودم بودم که با صدای سارا به خودماومدم
- انگار نه انگار تو الان همزمان با دو نفر سکس داشتی ؟ نه؟
خندیدمو گفتم
- فابریک از اول این طوری بودم!
سرشو تکون دادو گفت
- میدونم همه چیزت غیر آدمیزاده..یه سوال بپرسم؟
- هوم؟
- تو ازم سوال کردی دخترم چون مطمئن نبودی نباشم .. ولی از سمیرا نپرسیدی چون مطمئن بودی دختر نیست .. از کجا مطمئنبودی؟
- راه های رفته زیاد دارم
- لعنتی..یه بار نشد تو یه جواب درست بدی.
- به جای این حرفا بهتره اون جنازه رو بیدار کنی و برین پایین.. خانوادتون نگران میشن
سرشو تکون دادو سمیرا رو به زور بیدارش کرد ..اونم با حالت منگ روی پاهاش بلند شد تا سارا لباساشو تنش کنه
- مگه مجبور بودی انقدر بخوری دختر؟
سمیرا با صدای مستش گفت
- مست نیستم فقط خوابم میاد
خندیدمو گفتم
- آره میدونم.!بهتره زودتر بری بخوابی .داری تموم میشی!
سارا که تقریبا مستیش پریده بود همونطوری که داشت شلوار سمیرا رو به زور پاش میکرد گفت
- همیشه همینه تو اینجور چیزا اصلاجنبه نداره ..
بعد برگشت سمت منو گفت
- یه بار نزدیک بود تو یه مهمونی که مست بود یه آشغالبهش تجاوز کنه . دیر رسیده بودم......................
دیگه صداشو نمیشنیدم با این حرف آخرش یاد چند سال پیش افتادم ..تو اون مهمونی که من و سعید و ماندانا و ترانه تا خرخره مشروب خورده بودیم بعدشم
من به خاطر مستی خیلی زیادم نفهمیدم چه غلطی میکنمو به ترانه تجاوز کردم...
صداها دور سرم در حال حرکت بود و سرم گیج میرفت .. اطرافم جزسیاهی چیزی نبود..اسممو خیلی گنگ میشنیدم انگار یکی 1 کیلومتر دور تر داشت
صدام میکرد...یهو با برخورد آب با صورتم چشمامو باز کردم..سارا یه لیوان دستش بود و داشت با وحشت منو نگاه میکرد..سمیرا هم کنارش وایسادهبود .
بیچاره انگار مستی از سرش پریده بود ..سارا گفت
- ارا چی شد ؟ از حرف من ناراحت شدی؟ چرا داشتی میلرزیدی.؟از چیزی....
دستمو گرفتم جلوشو نزاشتم ادامه بده
- من حالم خوبه .. فقط کمی خستهام (دوباره شوک عصبی گرفته بودم)
بعد بلند شدمو گفتم
- شما برید ..
سمیرا گفت
- مطمئنی؟
سرمو تکون دادم..اونا هم انگار فهمیده بودند بهتره منو تنها بزارند بدون این که چیزی بگن لباساشونو پوشیدنو رفتند . موقعی که داشتند میرفتن سمیرا برگشتو گفت
- ارا
- بله؟
- ممنون.امشب خیلی خوش گذشت.
لبخندی زدمو سرمو تکون دادم.اونا رفتند و منم رفتم سمت پنجره های قدی یه سیگار روشن کردمو پنجره رو باز کردم
با دیدن چراغای شهر یه لبخند زدم..همیشه با دیدن چراغای شهر مخصوصا آسمون خراشها
حال میکردم..از سیگارم یه کام عمیق گرفتمو پیشونیمو تکیه دادم به دستمو چشمامو بستم.........
ادامه دارد...

AhRiMaN.3
عکس های AhRiMaN.3
آف لاین
عضو از: July 12
پست ها: 2488
مرگ خاموش_قسمت ششم

فردا ظهرش جایی کاری داشتم که دیدم گوشیم زنگ میخوره .شماره نفس بود نمیتونستم جوابشو بدم ..بعد از ظهرش خودم بهش زنگ زدم
- بله؟
- سلام
- سلام خوبی؟
- ممنون ..کاری داشتی ظهر زنگ زدی؟
- نه یعنی آره میخواستم ببینم امروز وقت داری؟
- چه طور؟
- میخواستم اگه میتونی امشب شامو باهم بخوریم
احساس کردم یه ذره هول کرده
- باشه
برای ساعت 8 با هاش توی یه رستوران قرار گذاشتم و قطع کردم ..به احتمال زیاد پشت این دعوتش برنامه ای داشت..سرموتکون دادمو گفتم
- بهتره فعلا بریم باشگاه از تمیرینمون عقب نیفتیم بعد میاییم یه فکری میکنیم..
غروب از باشگاه اومدم خونه ساعات 7 بود .یه دوش گرفتمو یه پیرهن زرشکی تیره تنم کردم و موهام که تا پشت گوشام بود رو دادم عقب .فقط احساس
میکردم پیرهنم کمی بهم تنگه ..ساعت و دیدم دیرم شده بود
- نمیخواد بابا الان دیگه وقت لباس عوض کردن ندارم
میخواستم کت بپوشم ولی بیخیالشدم سریع کاپشن چرمیمو تنم کرد و راه افتادم
نزدیک 8 بود که رسیدم جلوی رستوران که یه خدمتکار اومد سوویچ ماشینمو گرفت و رفت سمت پارکینگ ..ظاهرا جای خیلی خاصی بود .. یه رستورانی بود که از
بیرونش معلوم بود فضای آرومیداره .. چیزی که خوشم اومد ظاهر کلاسیکش بود که در عین حالم تیره و تار بود!
یه خدمتکار در رو برام باز کرد و منم رفتم تو .. همونطوری که حدس میزدم توش کاملا آروم بود . گوشه و کنارش با چراغای زرد و قرمز روشن بود
خیلی هم شلوغ نبود..داشتم دنبال نفس میگشتم که دیدم خودش دستشو برد بالا و تکون داد منم رفتم سمتش . موقعی که نزدیکش شدم بلند شد و باهام دست داد
منتظر شدم اول اون بشینه بعد خودم نشستم..یه لبخندی زدم و گفتم
- خوشحالم دوباره میبینمت
- منم همینطور
گارسون اومد برای سفارش غذا.یه نگاه به منو کردمو سفارش دادم . نفس گفت
- برای من همیشگی رو بیار
موقعی که گارسون رفت بهش گفتم
- ظاهرا با خیلیا این جا قرار میزاری ..
- نه ..این جا به دانشگاهم نزدیکه معمولا اینجا ناهار میخورم
- پس با همکلاسیای پسرت اینجا قرار میزاری؟!!
- نه به خدا..من اصلا با پسر این جا قرار نزاشتنم..
- پس من چیم؟؟
- باور کن به غیر تو ...یعنی تو اولین نفری هستی که...
دیگه داشت گریش میگرفت..دلم براش سوخت و گفتم
- میدونم عزیزم فقط داشتم شوخی میکردم .
تکیه دادم عقب گفتم
- خب خانم دکتر ما در خدمتیم ! کاری با من داشتی؟
یه اخم ناز کرد و گفت
- مگه برای دعوت دلیل خاصی میخواد؟؟
- نه ..بیخیال .میگم ما کی شما رو تو لباس سفید میبینیم؟!
- متوجه نمیشم
یه لبخند زدمو گفتم
- روپوش پزشکی رو میگم !
- آها ..نمیدونم 4-3 سال دیگه .
- قول میدم اولین نفری باشم کهمیام مطبت .البته اگر تا اون موقع زنده مونده باشم
- حرفات آدمو از زندگی کردن ناامید میکنه ..چرا انقدر به زندگی بدبینی؟
یه پوزخند زدمو گفتم
- من بدبین نیستم زندگی به من بدبینه!
همون موقع غذامونو آوردند .نیم ساعت بعد نفس بلاخره تونست نصف غذاشو تموم کنه !
- همیشه انقدر زیاد میخوری؟؟
با خنده گفت
- آره معمولا همینقدر میخورم.
بلند شدیم که نفس دست کرد توکیفش .یه اخم بهش کردمو گفتم
- بیرون منتظر باش من میام
بیچاره رنگش پرید بدون اینکه چیزی بگه رفت بیرون . پول غذا ها رو حساب کردم و اومدم بیرون
- ارا چیزی شد؟
- نه فقط خوشم نمیاد یه دختر جلو من دست تو کیفش بکنه
- خب اینو مثل آدم نمیتونستی بگی؟
خندیدمو گفتم
- نه نمیشد..
چند لحظه بعد گفتم
- ماشینت کو؟
- نیاوردم
- چرا ؟
- چون یه بار من تو رو رسوندم حالا هم باید تو منو برسونی..!
- همیشه به چیزایی که طلب داری انقدر زود رسیدگی میکنی؟
- نه همیشه
- باشه ولی من الان دلم میخواد قدم بزنم ..ولی اگر دیرت میشه...
- نه .اتفاقا خیلی هم خوبه .بریم
سرمو تکون دادمو شروع کردیمتوی خیابون سربالایی قدم زدن..بارون شروع کرده بود نم نم باریدن.که یهو احساس کردم یه چیزی از بالا دستم سر خورد اومد
تو پایین. برگشتم دیدم دستشو گذاشته تو دستم ..اومدم یه چیزیبگم ولی بیخیال شدم و گذاشتم تو حال و هوای خودش باشه
- ارا میتونم یه بپرسم
- آره بپرس
- باید قول بدی راستشو بگی
- سعی میکنمم!
با مشتش کوبید روی بازوم وگفت
- بیخود باید راستشو بگی!
خندیدمو گفتم
- باشه بابا چرا میزنی؟
- چند تا دوست دختر داری؟
- هیچی
یه کمی مکث کرد و گفت
- راست میگی دیگه
- آره .باور کن جدی میگم .خیلی وقته خودم نخواستم دیگه با کسی دوست بشم.. تا اونجا که تونستم از دردسر دوری کردم
- چرا؟
رومو کردم اونورو چیزی نگفتم.نزدیک یه پارک کوچیک شدیم نفس گفت
- بیا بریم توی اون پارکه
- باشه ..
توی پارک هیچکس نبود روی یه نیمکت نشستیم .نفس یه ها کردو گفت
- هوای باحالی شده
- آره میدونی چند وقته رنگ بارون رو ندیدم.تو دبی این چیزا تقریبا وجود نداره
- پس دبی زندگی میکنی؟
- آره
- جواب منو ندادی.برای چی میخوای دیگه با کسی رابطه داشته باشی؟
- چرا این سوالا رو میپرسی؟
- چون برام مهمه
یرگشتم سمتش با چشمای ریز آبی پررنگش داشت منو نگاه میکرد .حالت چشماشو میشناختم
- از رابطه ی عاطفی دوری کردم چون میدونم عاقبت خوشی نداره.چون تاحالا روزگار نزاشته آب خوش از گلوم پایین بره ..چون همشه با من بازی کرده
چون تاحالا هرکسی رو که تو این دنیا دوست داشتم ازم جدا کرده.هرکسی .نمیدونم چرا ؟ ولی به خاطر دیگران هم که شده دیگه نمیخوام وارد یه
بازی دیگه بشم ..چون تاحالا...
یه نفس عمیق کشیدمو گفتم
- برای اینه که دیگه نمیخوام متعهد بشم .الانم از اون موقع که با یکی دوست بوم خیلی وقته میگذره ..
بعد یه پوزخند زدمو گفتم
- الانم حتی نمیدونم کجای این دنیاست.(یاد التماس های ملیسا تواون لحظه اخر افتادم).

AhRiMaN.3
عکس های AhRiMaN.3
آف لاین
عضو از: July 12
پست ها: 2488
مرگ خاموش_قسمت هفتم

همونجوری که تکیم به ماشینم بود و سیگارم تو دستم بود داشتم نگاشون میکردم ..به من که رسید جلوم وایساد .توش دو تا پسر بودن که موهاشون رو انقدر
سیخ کرده بودند که داشت به سقف ماشین میخورد !.چراغ رو نگاه کردم قرمز بود .دهن هردوشون آدامس بود و داشتن آهنگ مسخره رپی که پخش میشد و تکرار
میکردند .یهو اون که سمت پنجره بود چشمش افتاد به من
- چه طوری دادا؟
یه لبخند زدمو از سیگارم یه کام عمیق گرفتم .اون یکی که راننده بود گفت
- دادا این وقت شب اینجا وایسادی بلندت نکنن..!
یهو هردوشون بلند زدن زیر خنده.اون یکی گفت
- امشب کا رو کاسبی کساد بود ؟
همونطوری که داشتند میخندیدند اون یکی گفت
- این ماشینم از همین راه خریدی نه؟؟!!
همونطوری که لبخندم رو لبم بود آخرین کامو از سیگارم گرفتم و زدم تهش صاف خورد تو صورت اون پسره که سمت من بود بعد راه افتادم سمتش
اون هنوز داشت با عجله دنبال سیگار من میگشت که با یه دستم یقش رو گرفتمو از پنجره کشیدمش بیرون .رنگش مثل گچسفید شده بود .اون یک تا قیافهمنو
دید سریع پاش رو گذاشت رو گازو رفت ولی یخرده جلوتر انگار پشیمون شد و وایساد . از ماشین پیاده شد ولی جلو نیومد .یقه پسره هنوز تو دستم بود
از دهنش بوی شدید مشروب میومد ولی فکر کنم از ترسش مستیش پریده بود و داشت التماس میکرد.ولش کردم و گفتم
- از جلو چشمم گمشو تا نظرم عوض نشده
تو یه چشم به هم زدن رفت توی ماشین .اون یکی هنوز داشت با تعجب منو نگاه میکرد .اشاره به موهاش کردم و گفتم
- کمتر دستت رو تو پریز بکن دادا !!
چیزی نگفت فقط سریع سوار شد و راه افتاد
خندم گرفته بود .چون فهمیده بودم مستن کاریشون نداشتم .راه افتادم سمت ماشینم که برم خونه.وقتی داشتم سوار میشدم تو شیشه ماشین دیدم پیرهنم قسمت
پشت بازوم پاره شده
- fuuuuck گفتم تنگه ها..حتما وقتی یقه پسره رو گرفتم پاره شده.
سرمو تکون دادمو سوار ماشین شدم و حرکت کردم
شب تو خونه رو تختم دراز کشیدهبودم که دیدم یه sms اومد
- خدا به خیر بگذرونه این وقت شبیه!
بازش کردم دیدم نفسه ..نوشته بود
..Good night My love سرمو تکون دادمو براش زدم You too My Honey
چشمامو بستمو خوابیدم
***
یک هفته از شروع رابطه ی من با نفس میگذشت ..تو این یک هفته اون خیلی بهم نزدیک شده بود.منم خودمو کامل سپرده بودم به باد ببینم این دفعه
میخواد منو تا کجا ببره .. رابطه امرو هم با سمیرا و ساناز کم کرده بودم .چند بار دیگه سمیرا میخواست بیاد خونه ام که من میپیچوندمش
شب بود رفته بودم بیرون برای خونه کمی خرت و پرت بخرم که دیدم گوشیم زنگ خورد نفس بود
- هوم؟
- هوم چیه بی ادب؟؟
- اوهوم..خب بفرمایید ..خوبه؟
- آفرین .حالا شدی یه آدم باشخصیت
خندیدمو گفتم
- حالا توام شدی یه خانم باشخصیت ..!میگم چه عجب تو یه بار ازما تعریف کردی؟؟
- خیلی پررویی ..
- باشه بابا تسلیم ..حالا چیکار داری؟
- کجایی؟
- بیرون
- امشب بیا اینجا ..!
- هوووووم؟؟
- هومو کوفت ..! من که حریف زبون درازت نمیشم ولی شما امشب اینجایی ..مامان بابام نیستند .. یادت نره ها..بااااای
گوشی رو قطع کرد منم مثل اسکلا هنوز گوشی تو دستم بود .
.10 دقیقه بعد از گل فروشی اومدم بیرون یه سبد گل دستم بود میرفتم سمت ماشین که برم خونه نفس !تو راه داشتم فکر میکردم چون به احتمال زیاد رفتن من اونجا
به سکس میکشید.. یک ربع بعد رسیدم از شیشه های ماشین خودم رو نگاه کردم یه بلیز جذب آبی یقه باز تنم بود .موهام رو درست کردمو راه افتادم سمت خونشون
زنگ رو زدم که خودش آیفون رو برداشت
- بیا بالا عزیزم
درو زد رفتم تو حیاط .یه حیاط خیلی بزرگ که وسطش سنگ فرش شده بود میرفت تا ساختمون اصلی..سبد گل تو دستم بود و میرفتم سمت ساختمون ..یه
استخر خیلی بزرگ وسط حیاط بود که نوری رو که بهش میخورد بازتاب میکرد روی دیوار ..سرمو برگردوندم نفس داشت میومد بیرون یه لباس یکسره سبز
تنش بود که تا بالای زانوش میرسید .رفتم جلو و سبد روبهش دادم
- سلام
- سلام عزیزم ..گل برای چی ؟ تو خودت گلی
دستمو گرفت و رفتیم تو ..تو یک سالن اصلی بود که انتهاش یه شومینه روشن بود .دو طرفش پله میخورد میرفت طبقه بالا. چپ و راست سالن منتهی به
یک سالن بزرگتر میشد ..نفس همونجوری که دستش تو دست من بود منو برد سمت سالن سمت راستی ..رفتیم روی یک مبل نشستیم
- شرمنده خدمتکارامون نیستند . فرستادمشون مرخصی
- اجباری دیگه ؟!
خندید و گفت
- آره
- مامان باباتم فرستادی مرخصی اجباری؟
- دیوونه ..بابام یه کنفرانس پزشکی داشت رفت آلمان مامانمم نمیزاره بابام جایی تنها بره..دیشب رفتند
- اونوقت تو تنها تو این خونه چیکار میکنی ؟
- تنها نبودم .. خدمتکارامون رو 4 ساعت پیش فرستادم
- آفرین ولی فکر نمیکنی یه ذرهاین کارت تابلوئه ؟!
- ای بابا چقدر تو سوال میکنی؟ اصلا مگه فضولی ؟ ! پاشو بریم اونور شما بخوریم
- من نمیام؟
- یعنی چی؟
- تو غذا چیزی ریختی میخوای منو بیهوش کنی بعد بهم تجاوز کنی ؟!!
نفس داشت با تعجب به من نگاه میکرد
- تو اینه همه پررویی رو از کجا اوردی؟
- از دبی دیگه!
خندیدیمو بلند شدیم رفتیم توی سالن اصلی بعد رفتیم توی آشپزخونه . یک میزغذاخوری بزرگاونجا بود که فقط یک دیس زرشک پلو با مرغ
و سالاد و چیزای دیگه روش بود ..
- خدمتکاراتون خیلی زحمت کشیدن!
- خیلی مسخره ای ..اینو خودم درستکردم ..
برگشتم نگاش کردم یه لبخند زدمو نشستم پشت میز اونم نشست بغلم
- فقط ببخشید چون وقت نبود نتونستم چیز دیگه ای درست کنم
- خواهش ..کلی هم دستت درد نکنه
اولین قاشق رو که گذاشتم دهنم کمی مکث کردم بعد با هزار بدبختی دادمش پایین .برگشتم سمت نفس یه لبخند زدم اونم یک لبخند زد انگار خودشم داشت
به زور میخورد!!
با هر بدبختی که بود تونستم غذامو بخورم ..
- دستت درد نکنه ..!
دیدم زد زیر خنده
- زهر مار کجاش خنده دار بود؟
- ارا باید قیافه خودتو میدیدی ؟ مگه مجبور بودی بخوری ؟ من خودم فقط یک قاشق خوردم
راست میگفت بشقابش همونجوریمونده بود..ولی من کم نیاوردم و گفتم
- نه خیلی هم خوشمزه بود ..اگه تو غذات رو نمیخوری بده به من!
- جدی میگی؟
- معلومه ..
حرفم تموم نشده بود که بشقابش رو هول داد طرف من ..یه نگاه بهش کردم و یه نگاه به بشقاب ..ضایع بود اگر زیر حرفم میزدم ..دیدم بحث رو کم کنیه
شروع کردم به خوردن ..نفس هم دستشو گذاشته بود زیر چونش و داشت منو نگاه میکرد !!
چند دقیقه بعد بلاخره آخرین قاشقم هم خوردم ..
- آفرین .. تو اینجور چیزا اصلا کم نمیاری..دسر میخوری عزیزم ؟!!
من که هنوز داشتم غذامو میجوییدم سرمو به علامت منفی تکون دادم!!
***
توی سالن روی مبل نشسته بودمکنترل هم دستم بود مثل همیشه داشتم کانالا رو بالا پایین میکردم.نفس هم توی آشپزخونه بود ..چنددقیقه بعد
با یک شیشه شامپاین و 2 تا گیلاس اومد تو سالن و گذاشتشون رو میز بعد اومد رو مبل کنار من نشست ..یه نگاه به من و تلوزیون کرد
- وا ؟ تو چرا اینجوری میکنی؟
بعد کنترل رو ازم گرفت و زد یه کانال که داشت آهنگ خارجی پخش میکرد
بعد در شامپاین رو باز کرد با فشار باز شد وکمی از کفش ریخت بیرون یک گیلاس برای منریخت یکی هم برای خودش
- فقط همین یکی ها ..من بیشتر نمیخورم (تو دلم گفتم تو این مدت به اندازه کافی خوردم)
- چرا؟
- مربیم گفته مشروب خوردی سمت باشگاه نبینمت!
من همون یکی رو خوردم نفسم که دید من بیشتر نمیخورم دیگه ادامه نداد..بعد سرشو گذاشت روشونم چند دقیقه ای هیچکدوم حرف نزدیم بعد دست منو گرفت و گفت
- ارا من یه چیزی گفتم که تو هنوز به من نگفتی
چیزی نگفتم میدنستم دوستت دارم رو میگه..نمیخواستم به این زودیچیزی بگم
- ولی یادت باشه من باید بشنوم ..الانم پاشو بریم بالا اتاقمو نشونت بدم
بعد دستمو گرفتو رفتیم سمت پله ها ازشون بالا رفیتم ..طبقه دوم نسبت به پایین خیلی کوچکتر بود .چند تا اتاق خواب با فاصله ازهم قرار داشت که آخریه
اتاق نفس بود .همینجوری که منومیبرد سمت اتاقش حرفم میزد
- ارا باور کن اگر امشب نمیومدی از ترس سکته میکردم
جلوی در اتاقش وایساد و درش رو باز کرد . رفتیم تو روی میزش یه عالمه کتاب ریخته بود ..روی دیوار چند تا عکس آز آناتومی بدن انسان زده بود که مربوط
به درسش میشد
- اتاق قشنگی داری
- مرسی
- رفتم رو تختش نشستم اونم رفت سمت کامپیوترش چند دقیقه بعد دیدم هنوز داره با کامپیوترش کار میکنه
- منو آوردی اینجا که خودت بری با اون ور بری؟!
- چند لحظه وایستا نمیدونم کجا ریختمش...
- چی رو؟
جوابی نداد .یه اه کشیدم و پاکتسیگارمو دراوردم.. یه دونه از توش برداشتم فندکمو دراوردم بازش کردم همین که میخواستم سیگارمو روشن کنم یهو صدای
ملودی خیلی آشنا تو اتاق پیچید..یه لبخند رو لبم نشست برگشتم سمت نفس اونم یه لبخند زد ..نفس اهنگ حادثه ی یاور رو گذاشته بود
سیگارمو روشن کردم رفتم سمتپنجره اتاقش بازش کردم و تکیه دادم به دیوار کناری پنجره... با ولع خاصی از سیگارم کام میگرفتم و به بیرون خیره
شده بودم ..خیلی آروم با یاورم زمزمه میکردم:
گفتم که عطش میکشتم در تب صحرا
گفتی که مجوی آب و عطش باشسراپای
گفتم که نشانم بده گر چشمه ای آنجاست
گفتی چو شدی تشنه ترین قلب تو دریاست
گفتم که در این راه کو نقطه ی آغاز
گفتی که تویی تو خود پاسخ اینراز
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش , مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش , فکر خطر باش...
سیگارم که تموم شد زدم تهش یه چرخش گرفت و افتاد پایین نفس اومد بغل من وایستاد وسرشو گذاشت رو شونه ی من دستمو گرفت و گفت
- اما این یکی سفر با بقیه سفرهات فرق داره این دیگه توش خطری نداره
سرم رو گذاشتم رو سرشو گفتم
- امیدوارم
برگشت سمت منو تو چشمام نگاه کرد بعد لبش رو اورد جلو..کمی تو چشماش نگاه کردمو لبام رو گذاشتم رو لبش
ادامه دارد...

AhRiMaN.3
عکس های AhRiMaN.3
آف لاین
عضو از: July 12
پست ها: 2488
مرگ خاموش_قسمت هشتم

دستاشو گذاشت پشت گردنمو خودشو فشار میداد به من ..لباش رو محکم به لبام فشار میداد.. یکم بعد زبونش رو برد توی دهنم میکشید پشت
لبام منم با دستام آروم کمرش رو میمالیدم ..هردومون تحریک شده بودیم ..سرشو برد عقب بعد برگشت گفت
- بازش کن
یه نگاه به لباسش کردم و زیپش رو باز کردم .رفت عقب لباسش رو دراورد .. هیکلش فوق العاده بود .کشیده با پوست براق و سفید ..یه ست
قرمز لباس زیر هم پوشیده بود..گفت
- حالا نوبت توئه
بلیزم رو دراوردم ولی شلوار جینم هنوز پام بود ..اومد جلو یه دستکشید روی شکمم و گفت
- چقدر سفته ..! مثل سنگ میمونی...حتما خیلی خرج بدنت میکنی نه؟
یک لبخند زدمو شروع کردم لباش رو خوردن ..تنش واقعا داغ بود دستمو بردم پشت کمرش و سوتینش رو باز کردم .. سینه هاش
رو که دیدم یه لبخند زدمو شروعکردم به خوردن..سینه هاش گرد و کاملا کشیده بودند دستشو گذاشته بود پشت سرم و به خودش فشار میداد ..منم
با وجودم میخوردم .دست خودم نبودفقط دیوانه وار میخوردم .نفس گفت
- آروم تر بابا ..الان میکنیشون ..!
سرعتمو کمتر کردم..یخرده بعد بلندش کردم و گذاشتمش رو تخت و جلوش زانو زدم
ساق پاش رو بلند کردم و از ساق پاش شروع کردم به خوردن و میومدم بالا .با زبونم همینطوری میکشیدم رو رون پاهاش ولی نزدیک کسش که میشدم
دوباره میومدم پایین از اول این کارو میکردم ..چند بار که این کارو کردم .صداش دراومده بود
- ارا میشه پاهامو ول کنی و بریسراغ اصل کاری؟
ولی سادیسم من نمیزاشت این کارو کنم ..دوباره همون کار قبلیمو ادامه دادم ..چند لحظه بعد گفت
- ارا دارم دیوونه میشم
ولی من کارخودم رو تکرار میکردم ..یخرده بعد زبونم رو گذاشتم روی شرتش و زبونم رو فشار دادم تو ..سرمو گرفتو خودش شرتشو زد کنار بعد سرمو فشار
داد به کسش میترسید دوباره برمپایین!..منم با زبونم افتادم به جون کس صورتی خوش فرمش..زبونم رو میکردم تو در میاوردم.داشت دیوونه میشد
خودش رو به جلو هول میداد پاهاش رو دور گردنم حلقه کرد..صداش در اومده بود منم با قدرت کسش رو میخوردم .ترشحاتکسش زیاد شده بود
ولی من بدون توجه کارمو میکردم .تکون های بدنش داشت زیاد میشد برای همین زبونم رو گذاشتم روی چوچولش و با قدرت بهش ضربه زدم ..یهو
یک جیغ بلند کشید و به ارگاسم رسید . بعد بیحال افتاد رو تخت..منم رفتم دستشویی صورتم و شستم و برگشتم . رفتم نشستم رو صندلی کامپیوترش
و منتظر شدم تا حاش جا بیاد..چند دقیقه بعد از جاش بلند شد وگفت حالا تو بیا رو تخت ..رفتم نشستم رو تخت و تکیه دادم به عقب .اونم اومد
روی پاهام نشست و شروع کرد لبام رو خوردن ..زبونش رو میکشید دور دندونام و روی زبونم یخرده بعد رفت نشست پایین پاهام و کمربند شلوارم رو باز کرد و
با شرتم کشید پایین بعد کیرم روگرفت تو دستش و شروع کرد به مک زدن ..زیاد وارد نبود و کمی دندوناش میکشید به کیرم.بلندش کردم و گفتم چهار دست و
پا بشینه رو تخت .از پشت دست کشیدم روی کسش ..میدونستم دختره ..کیرمو بردم نزدیک کسشو آروم روش عقب جلو میکردم..داشتم دیوونه میشدم
یک انگشتمو آروم کردم توسوراخ کونش ..دیدم با تعجب برگشت سمتم
- ارا چی کار میکنی؟
یه پوزخند بهش زدم که گفت
- حتی فکرشم نکن !
خم شدم گردنشو بوسیدمو گفتم
- اگر بهت فشار اومد در میارم
نزاشتم چیز دیگه بگه بعد دوتا انگشتم رو خیلی اروم فشار دادم تو.یه آخ کوچیک گفت ولی طفلک داشت تحمل میکرد ..خیلی تنگ بود همینم کار من رو سخت تر
میکرد ..یخرده بعد سر کیرمو گذاشتم جلوی سوراخش و خیلی اروم فشار دادم تو ..یک داد زد و خودشو کشید جلو و گفت
- ارا درش بیار
همونطوری نگه داشتم ولی اون داشت هنوز درد میکشید ..چند لحظه بعد که یخرده جا باز کرد بیشتر فشار دادم تا جایی که دیگه تا آخر رفت تو .کونش فوقالعاده
تنگ و داغ بود .احساس کردم دارم میسوزم! ...سرش رو گذاشته بود رو بالش و هیچی نمیگفت .منم آروم شروع کردم به تلمبه زدن اونم هی میگفت
- ارا زود تمومش کن دارم میمیرم
منم کم کم سرعتمو بیشتر کردماونم فقط سرو صدا میکرد .با دو تا دستم پهلو هاش رو گرفته بودم و داشتم با قدرت تلمبه میزدم ..چند دقیقه بعد به خاطر تنگی
کونش احساس کردم دارم میام سرعتمو بیشتر کردم .نفس دیگه از درد صدا نیمکرد .سرو صداش به خاطر لذت بود ..با تمام قدرت به کارم ادامه میدادم خود نفس
هم با ریتم من خودش رو به عقبفشار میداد تا جایی که احساس کردم دیگه نمیتونم تحمل کنم کشیدم بیرون و با تمام قدرت روی کمر و باسنش خالی شدم
چند تا نفس عمیق کشیدمو دستمو گذاشتم بین پاهاش و اروم چوچولش رو میمالیدم.سرعتمو بیشتر کردم چند لحظه بعد خودشو سفت
کرد و یه اه خفیف کشید و تو دستم خالی شد .بعد برگشت و سرش رو گذاشت روی شونم ..چنددقیقه تو اون حالت موندیم و بعد بلندش کردم و ازش پرسیدم
- حمامتون کجاست .؟
با سر به گوشه اتاقش اشاره کرد..رفتم تو و خوابوندمش توی وان یهو پاهاش رو جمع کرد وگفت
- ارا یواش ..نمیتونم بشینم
پیشونیشو بوسیدم و خیلی آروم دوباره گذاشتمشتو وان. بعد آب داغ رو باز کردم اونم سرشو تکیه داد به عقب و چشماش و بست ..منم نشسته بودم
لبه وان و نگاش میکردم ..چقدر مظلوم چشماش رو بسته بود ..
تو حال و هوای خودم بودم که دیدمدستشو گذاشت روی دستمو بهم لبخند زد و گفت
-با اینکه دردش زیاد بود ولی مرسی . احساس میکنم با همه ی وجودم ارضا شدم
- خواهش
یکم بعد هردومون از حموم اومدیم بیرون و خودمون رو خشک کردیم و هردومون لخت رفتیم روی تخت یک نفرش خوابیدیم !
نفس به خاطر سکس قوی که داشت خیلی زود خوابش برد ولی من هرکاری که میکردم خوابم نمیبرد .داشتم فکر میکردم .فقط داشتم به یک چیز فکر میکردم
به آخرش....
***
فردا صبحش چشمامو باز کردم نمیدونم کی خوابم برده بود.ساعت رو دیدم 9 صبح بود . نفس کنارم نبود ..بلند شدم نشستم رو تخت .دست کشیدم توی
موهام .بلند شدم لباس هامو پوشیدمو رفتم بیرون ..هیچ صدایی از هیچ جا نمیومد.از پله ها رفتم پایین ..دیدم از توی آشپزخونه صدا میاد ..رفتم توش دیدم نفس
میز صبحونه رو چیده ..برگشت منو دید یک لبخند زد اومد جلو روی لبم رو بوسید و گفت
- صبح بخیر عزیزم
- صبح تو ام بخیر
بعد نشستم کنار میز و شروع کردم به خوردن .یخرده بعد صبحونم که تموم شد بلند شدم و گفتم
- عزیزم من دیگه باید برم
لیوان اب پرتغالشو سر کشید و اومد جلوم و شروع کرد لبام رو خوردن بعد گفت
- بوس با طعم پرتقال !
باهاش خداحافظی کردم و راه افتادمسمت در....
چند روز گذشت.نفس هرلحظه به من نزدیکتر میشد بعد از اون روز چند بار دیگه هم با هم سکس داشتیم . من هم عاشقش شده بودم.. بعد از این همه سال که
جلوی خودم و دردسر رو گرفته بودم حالا یه دردسر دیگه ای رو شروع کرده بودم که دوباره داشتم توش بازی میکردم ..دیگه برام آخرش مهم نبود فقط برام
نفس مهم بود همین ..
شب توی باشگاه زیر تمرین بودم که گفتند بیا گوشیت داره زنگ میخوره .رفتم گرفتم دیدم نفس2بار زنگ زده ..رفتم یک گوشه نشستم .سریع بهش زنگ زدم
..بلافاصله گوشی رو جواب داد
- سلام آقای ورزشکار
- سلام
- چه طوری؟
- هیچی سر تمرینم .بگو
- هیچی زنگ زدم گفتم مامانم میخواد ببینت ..امشب بیا اینجا
خندیدمو گفتم
- رفتی تعریف زیادی ازم کردی.آره؟
- معلومه . تعریفم داری !
- اونوقت اسم من تو زبون بازی بد دررفته!!
- عمرا به پای تو نمیرسم .! یادت نره بیایی ها ..بااای
گوشی رو قطع کرد .سرمو تکون دادمو رفتم سر تمرینم..
شبش از باشگاه اومدم بیرون رفتم خونه سریع یک دست ست قهوه ای سوخته زدم و راه افتادم
.سر راه یک سبد گل دیگه گرفتمرفتم سمت خونه نفس .چند دقیقه بعد رسیدم و پیاده شدم .موهام رومثل همیشه دادم پشت سرم و راه
افتادم سمت خونشون .زنگ و زدم که در باز شد . رفتم سمت ساختمون . مثل دفعه قبلی خود نفس اومد تو حیاط استقبالم .یه بلیز سفید تنش بود با دامن
کوتاه زرد . یک لبخند زد و رو لبم رو بوس کرد بعد سبد گل رو ازم گرفت و گفت
- تو قراره هر دفعه که میای اینجا یک گل بیاری؟
- زیاد خوشحال نشو این رو برای تو نیاوردم برای مادرته!
آروم زد تو سرم و گفت
- همیشه یک چیزی برای جواب داری..!
خندیدمو دستش رو گرفتم رفتیم تو..توی سالن اصلی روی مبل نشستم .نفس گفت
- الان برمیگردم
بعد رفت سمت اتاقش .یک نگاه به دور و برم کردم که دیدم کارگرشون با یه سینی اومد تو اتاق .سینی رو گرفت جلوی من.یک فنجون قهوه برداشتم و
تشکر کردم .همون موقع ک خانم با لباس یکسره زرشکی که تا پایین زانوش میرسید اومد تو سالن . فهمیدم مادر نفسه چون شباهت فوق العاده ای به خود نفس
داشت .چشمای آبی پررنگ و لبای کوچیکش و..همه چیزش عین نفس بود.بلند شدم وایسادم اومدجلو سلام کردم که جوابم رو داد.دستم رو بردم جلو گفتم
- ارا هستم
یک لبخند زد دستش رو اورد جلو باهام دست داد و گفت
- من مریم هستم مادرنفس
یک لبخند ملیح زدم و گفتم
- میدونم
- چه طور؟
- هرکسی که با دختر خانم شما یک بار ملاقات کرده باشه به خاطر زیبایی که داره حتما تو ذهنش میمونه ..چه برسه به من!
رفت نشست روی مبل و گفت
- خب چه ارتباطی به من داره؟
- کاملا مشخصه که نفس این زیبایی رو از شما به ارث برده..
یک خنده کرد و گفت
- مرسی ..لطف داری شما
کارم گرفته بود! اولین قدم رو برداشته بودم ..مرحله تخریب! با موفقیت به پایان رسید..! بعد خودم از حرفم خندم گرفت .داشتم آروم از قهوم میخوردم که
نفس اومد تو سالن . آروم اومد سمت من و بغل من نشست و گفت
- چی میگین شما بهم ؟
آروم از فنجونم خوردمو گفتم
- هیچی
برگشت سمت من و گفت
- مگه میشه؟ من تورو میشناسم..یک جایی بشینی و چیزی نگی..!
مادرش با اخم گفت
- یعنی چی نفس؟ این چه طرز حرف زدن با اقا ارا ست؟
بعد بلند شد و به من گفت
- ببخشید عزیزم من الان برمیگردم . میرم یک سری به معصومه (کارگرشون) بزنم .از خودتون پذیرایی کنید تا من بیام خدمتتون !
بعد یک نگاه خشمگین به نفس کرد و از اتاق رفت بیرون..منم خیلی عادی تکیه دادم به عقبم و قهوم رو میخوردم .نفس داشت با دهن باز
منو نگاه میکرد ! بعد با تعجب گفت
- ارا نه!!!
خیلی ریلکس گفتم
- چرا!!
محکم کوبید رو شونم که کمی از قهوه ریخت روم
- چی کار میکنی دیوونه .. ؟
- ارا تو واقعا یک جانوری هستی که من تاحالا تو عمرم ندیدم!
خندیدمو گفتم - میدونم حالا پاشو برو یک دستمال بیار این قهوه روزود پاک کنم ..پاشو تا این جانور وحشی نشده!
***
دور میز شام نشسته بودیم و داشتیم غذا میخوردیم ..به خاطر حرفایی که من میزدم جو خیلی خودمونی تر شده بود..کلا داشتهمه چیز خوب پیش میرفت
مریم ؛ مادر نفس زن خوبی بود و این رو از حرف زنش میشد فهمید که از من بدش نیومده ..ولی انگار منتظر یک فرصت بود.انگار یک چیزی میخواست
بگه که ملاحظه میکرد .نمیدونم چرا ...شایدم من توهم میزدم.سعی کردم این افکار رو دور بریزم و از این لحظات لذت ببرم..بعد از شام توی سالن
من تنها روی مبل تکیه داده بودم عقب داشتم از سیگارم کام میگرفتم..که مادر نفس اومد تو به احترامش نیم خیز شدم که گفت
- راحت باش عزیزم
اومد روی مبل کناری من نشست و گفت
- میشه لطف کنی یک سیگارم به من بدی ؟
پاکت سیگارم رو بهش دادم یکنگاه بهش کرد و گفت
- تاحالا ندیدم این مارک رو..از کجا تهیه میکنی؟
لبخندی زدم و گفتم
- ایران ندارهه
یک دونه برداشت و پاکتش رو داد به من .فندکم رو درآوردم و سیگارش رو روشن کردم .ازم تشکر کرد .منم سرمو انداختم پایین مشغول کام گرفتن شدم
..چند لحظه گذشته بود که بدون مقدمه پرسید
- دوستش داری؟
برگشتم با تعجب نگاش کردم..همونطوری که به جلوش خیره بود دوباره پرسید
- نفس رو میگم ..دوستش داری؟
چند ثانیه ساکت موندم و بعدش گفتم
- آره ..ولی بعد از این که اون عاشقم شد عاشقش شدم .پس اگر فکر میکنید گولش زدم یا ...
- نه مسئله این نیست ..من باید یک چیزی رو بگم .بعدش تصمیمبا توئه
یک کام از سیگارش گرفت و توی جا سیگاری خاموش کرد.بعد برگشت سمت من و با چشمای ریز شدش نگام کرد
خواست حرف بزنه که نفس با سر و صدا وارد سالن شد. مادرش حرفش رو خوردو تکیه داد عقب . نفس یک سیب از روی میز برداشت بعد همونطوری که یک گاز
بزرگ ازش میگرفت اومد رو دسته مبلی که من نشسته بودم نشست و گفت
- ارا تو رو یک لحظه هم نمیشه تنها گذاشت !
مادرش با تعجب میگفت
- چه طور؟
نفس خندید و گفت
- ارا خودش میدونه
مادرش که منظور نفس رو نفهمیده بود ولی خندید (منظور نفس این بود که من هرکی رو میبینم سریع مخش رو میزنم!)
یخرده دیگه نشستیم و حرف زدیم که من بلند شدم و گفتم
- من دیگه بهتره برم
نفس با دلخوری گفت
- چرا؟
- دیگه دیر وقته عزیزم
با مادرش دست دادم و خداحافظی کردم و راه افتادم نفس هم با من اومد.دست من رو گرفته بود و بدون هیچ حرفی با من میومد سمت خروجی اصلی..از موقعی
که صحبت مادرش رو شنیده بودم کلا نمیتونستم اعصابم رو کنترل کنم .نمیدونم ولی نمیتونستم به این قضیه فکر نکنم
..باد شدیدی گرفته بود.نفس خودش رو چسبونده بود به من و بازوی من رو سفت گرفته بود..دم در وایسادمو برگشتم نگاش کردم گفتم
- بهتره بری دیگه عزیزم
یک لبخند ناز زدو لبش رو چسبوند رو لبم و شروع کرد به خوردن لبای من..دلم نمیخواست اون لحظه تموم شه ولی مثل همیشه لحظه های خوش خیلی
زودتر از لحظه های بد تموم میشن ...
2 روز بعد تو خونه نشسته بودم داشتم تلوزیون نگاه میکردم و مثل همیشه کنترل دستم بود و فقط داشتم بالا پایینش میکردم که گوشیم زنگ خورد .
شمارش رو دیدم ناشناس بود..گفتم
- شرمنده غریبه جواب نمیدم ..
همونطوری پرتش کردم رو میز..گوشی همونطوری داشت زنگ میخورد ولی من پررو تر از این حرفا داشتم به کارم ادامه میدادم!
دوباره زنگ خورد .بازم جواب ندادم..5 دقیقه بعد دیگه خبری ازشنشد .یک پوزخند زدم و گفتم
- انگار راحت شدیم!
ولی دوباره زنگ خورد..دیدم اگه جواب ندم گوشیم میسوزه! با اکراه گوشیم رو برداشتم و جواب دادم
- بله
- سلام
جا خوردم ..شناختمش .. مریم بود..ولی اون شماره من رو نداشت
- الو؟
سریع خودم و جمع و جور کردم وگفتم
- سلام
-سلام .. چرا جواب نمیدادی؟
- بله جایی بودم نمیتونستم جواببدم
- الان میتونی؟
- آره ..
- شمارت رو از گوشی نفس برداشتم
یک مکث کرد و گفت
- میخوام ببینمت
- الان؟
-آره..الان کجایی؟
اومدم بگم خونه ولی یادم اومد گفتم جاییم برای همین گفتم
- دارم میرم خونه
- آدرست خونت رو میدی؟
- نفس میدونه دیگه
- من دارم تنها میام .درضمن نمیخوام نفس چیزی بفهمه
جا خوردم ..آدرس رو بهش دادم وخداحافظی کرد ولی من هنوز گوشی تو دستم بود ..یعنی چی کار میتونست داشته باشه ؟ هرچیزی که بود به همون موضوع 2
شب پیش مربوط بود ..چرا نفس نباید چیزی میفهمید؟ هر چی تو ذهنم دنبال جواب این سوالا میگشتم به نتیجه ای نرسیدم ...
به خودم اومدم دیدم هنوز گوشی تو دستمه ..سرمو تکون دادمو گفتم
- هرچیزی که باشه با اومدنش معلوم میشه
ولی توی دلم یک حسی داشتم .. یک حسی که بارها برام تکرار شده بود ...
ادامه دارد..

AhRiMaN.3
عکس های AhRiMaN.3
آف لاین
عضو از: July 12
پست ها: 2488
مرگ خاموش_قسمت نهم

تو خونه نشسته بودم ولی اصلا حواسم به چیزی نبود..نگران بودم .. مثل همیشه حس همیشگی یک اتفاق تازه .. یک اتفاق جدید ..
نفهمیدم چقدر گذشته بود که با صدای زنگ در خونه به خودم اومدم ..سریع بلند شدم و رفتم سمت در .بازش کردم که دیدم مریم پشت در با یک دسته
گل بزرگ وایساده .یک پالتوی بلند قهوای رنگ از جنس پوست پوشیده بود با یک شال هم رنگ پالتوش.
.سلام کردم و تعارفش کردم تو.. دست گل رو ازش گرفتم و رفتم توی آشپزخونه تا قهوه درست کنم ..بیرون هوا خیلی سرد بود .. آسمون
فوق العاده ابری بود ..بارون هم نم نم میخورد به شیشه ی قدی اتاق .. رفت نشست کنار شومینه و همونطوری که داشت پالتو و شالش رو در میاورد گفت
- تو همیشه تنها زندگی میکنی؟
- آره .. اصولا همیشه تنهام
- نفس گفته بود آدم عجیبی هستی..تازه معنی حرفش رو فهمیدم!
همونطوری که با سینی قهوه میرفتم سمتش گفتم
- زیاد شنیدم این حرف رو ولی هنوزخودم نفهمیدم چیه من عجیبه..!
خندید و یک فنجون برداشت و منم روی مبل روبه روییش نشستم.کمی که از قهوه اش خورد گفت
- ارا تو چه اندازه رابطه عاطفی داشتی ؟
خندیدمو گفتم
- آمارش از دستم در رفته !
بدون این که بخنده برگشت و بهشومینه خیره شد ...چند دقیقه گذشت ولی انگار نمیخواست حرف بزنه .منم بیشتر از این طاقتاین سکوتش رو نداشتم
- چیزی شده؟ چرا نمیخوای نفس چیزی بفهمه که این جایی؟ چرا حرفت رو کامل نمیزنی؟
برگشت سمت من .توی چشماشیک حلقه ی شفاف دیدم که بزرگ و بزرگ تر شد تا به چند تا قطره اشک تبدیل شد سر خورد اومد پایین بعد با بغض گفت
- ارا تو تنها پسری هستی که نفس توی زندگی دیده و عاشقش شده پس ازت خواهش میکنم بعداز شنیدن حرفای من جا نزنی و ترکش نکنی .هرچند که تصمیم
با توئه ولی بزار این لحظه های آخرش رو هم با خوشی تموم کنه........
دلم هوری ریخت پایین..این جمله آخرش مدام توی ذهنم میپیچید و انعکاس پیدا میکرد و مثل پاتک میخورد تو مغزم...لحظه های آخر..بزار لحظه های آخرش رو
با خوشی تموم کنه ... لحظه های آخر .. تموم کنه.... یعنی چی تموم کنه؟ اصلا کدوم لحظه های آخر؟
نفهمیدم چی شد ..با تکونای مریم به خودم اومدم ..چشمامو باز کردم دیدم پایین مبلم ..مریم سرم رو گرفته بود و مدام تکون میداد ..
ترس توی چشماش موج میزد .با زور دستم رو گرفتم به مبل و بلندشدم .. میخواستم برم سمت پنجره های اتاق و خودم رو در جا پرت کنم
پایین .دیگه حوصله این یکی رو نداشتم .. هیچ صدایی نمیشنیدم . صدای مریم که جمله ها وسوال ها رو پشت سرهم تکرار میکرد رو خیلی گنگ میشنیدم
..چند قدم که جلو رفتم دوباره سرم گیج رفت و افتادم روی مبل..چشمام سیاهی میرفت و سرم داشت منفجر میشد نمیتونستم سرم رو تکون بدم یا چشمام
رو باز کنم .نمیدونم چند لحظه گذشته بود که با برخورد چند قطره آب با صورتم انگار دوباره به هوش اومدم ..چهره ی مریم از بس که گریه کرده
بود خیس خیس بود..بدون این که چیزی بگه نشست جلوی من و فقط گریه میکرد .. منم انگار تازه تونسته بودم قضیه رو درک کنم خیلی آروم اشکام
از گونه هام میریخت پایین..چند لحظه بعد خودش شروع کرد به حرف زدن
- 4 سال پیش بود که نفس سر درد ها و سرگیجه هاش شروعشد .پدرش انقدر درگیر کارش بود که این سردردها رو فقط فشار درس میدونست
..چند ماه بعد خون دماغ غیر ارادی هم به این سردرد ها اضافه شد ..دلم شور میزد ولی با توجیه های پدرش دلم گرم میشد .. نفس تازهداشت پزشکی میخوند
و خودش هم نمیدونست قضیه چیه .. الانم نمیدونه .. اگر بفهمه میدونم که یک روزم دووم نمیاره..این سردردها و خون دماغ ها مدامبیشتر و بیشتر شد
تا با اصرار من پیش یکی از دوستای شوهرم رفتیم .بعد از عکس و آزمایشات خیال ما رو راحتکرد که مشکل خاصی نیست و همونطور که شوهرم
گفته حتما فشار درسه.. تا فرداش که نفس دانشگاه بود شوهرم با قیافه داغون اومد خونه و گفت که دوستش امروزبهش زنگ زده و گفته نفس یک غده ی
سرطانی توی سرش داره که از خیلی وقت پیش توی سرش رشدکرده و هیچ جوری هم نمیتونه عمل کنه .گفته بود که نمیخواسته جلو خودش بگه و به ما هم
توصیه کرده که چیزی بهش نگیم
به این جاش که رسید هق هقش بیشتر شد و گفت
گفت دوستش گفته نفس تا 3-4 سال دیگه بیشتر زنده نیست ..
عین مرده ها فقط جلوم رو نگاه میکردم و به حرفای مادر نفس گوش میدادم .. نمیدونستم خوابم یا بیدار ولی آرزو میکردم ای کاشخواب بودم و بیدار بشم ببینم
همه ی این ها رویا بوده
به زور لب هام رو از هم باز کردم و گفتم
- پدرش خودش رو مقصر میدونه ؟
- نه حتی اگر همون بار اول که فهمیدیم هم کاری میکردیم باز فایده نداشت .همون موقع هم غده خیلی پیشرفت کرده بود
پاکت سیگارم رو از رو میز برداشتم و یک دونه از توش برداشتم و روشن کردم و خیلی عمیق ازش کام میگرفتم .. وجودم آتیش بود نمیدونستم باید چجوری
این خشمم رو خالی کنم..
- ببین ارا .تو باید این موضوع رو میدونستی ..حالا هم میدونی. تو کاملا حق انتخاب داری ..
میتونی از همین الان دیگه جواب نفس رو ندی و ارتباطت رو باهاشقطع کنی منم کمکش میکنم فراموشت کنه .. ...
حرفش رو قطع کردم و گفتم
- واقعا این فکر رو راجع به من میکنی ؟ یعنی من رو همچین آدمی فرض میکنی ؟ واقعا متاسفم
بلند شدم و رفتم پشت شیشه های اتاقم وایسادم
- ناراحت نشو ارا منظوری نداشتم. من فقط..
نزاشتم ادامه بده و گفتم
- در واقع من میدونستم قراره یک اتفاق جدید بیفته .. ولی فقط داشتمخودم رو گول میزدم .الانم تعجب نمیکنم که روزگار یک سنگ بزرگ دیگه انداخته جلو پای
من.. عادت دارم...راه های نرفته زیاد دارم ..
بعد برگشتم سمتش و گفتم
- من تحت هیچ شرایطی نفس رو تنها نمیزارم..
یک لبخند زدو اومد یک بوس ازم کرد و بعد لباساش رو پوشید و با یک خداحافظی آروم از خونه رفت بیرون.میدونست که حتما باید تو این شرایط تنها باشم ..
حالا دیگه بارون شدت گرفته بودو محکم به شیشه ها میخورد .. هوا کم کم داشت تاریک میشد
همونطوری که پشت پنجره وایساده بودم به بیرون خیره بودم .به چراغ های شهر و آسمونخراش ها .. بعد از یک مدت طولانی دوباره احساس میکردم کهدارند
بهم میخندند ..بارون داشت شدت میگرفت ..از سیگارم کام های عصبی میگرفتم و تو دلم به عالم و آدم بد و بیراه میگفتم..چقدر راحت دوباره زندگی داشت بازیم
میداد.ذهم خالی شده بود .. بلند داد زدم
- دیدی .. دیدی بازم یک خاطره تلخ دیگه درست شد.. دیدی گفتم خودت رو درگیر بازی دیگه نکن ..ولی تو همش سر خودت رو شیره مالیدی.. حالا هم تا ته
بخور..
همون موقع گوشیم زنگ خورد . قلبم وایساد . سیگارم از دستم افتاد.میدونستم نفسه . نمیخواستم تو این شرایط جوابش رو بدم .حتما متوجه گرفتگی صدای
من میشد ولی اگر جواب نمیدادم شک میکرد .. با قدم های لرزون رفتم سمت موبایلم . شمارش رو دیدم خودش بود . دکمه Answer رو زدم
-الو ؟
جوابی ندادم
- الو ؟ ارا ؟
- الو
- سلام . چرا جواب نمیدادی ؟
- ببخشید عزیزم نشنیدم
- ارا؟
- جانم؟
- چیزی شده ؟ چرا صدات اینجوریه؟
- نه بابا .. فکر کنم دیشب سرماخوردم
- آهان .. خب مراقب خودت نیستی دیگه ..
جوابی ندادم
- حالا هم برو استراحت کن شب میخواییم بریم بیرون
- چه خبره؟
- مگه قراره خبری باشه ؟ مثل همیشه دیگه
- باشه . باشه
- ارا مطمئنی همه چیز خوبه؟
- دختر دیوونه شدیا . !
- نمیدونم حتما من دارم توهم میزنم .. پس امشب یادت نره عزیزم ..فعلا
- باشه یادم نمیره .. فعلا
گوشی رو قطع کردم و قطره اشکی که از رو گونم اومده بود پایین رو پاک کردم و گفتم
- چجوری میتونم این همه مدت جلوی تو نقش بازی کنم و شاهد نزدیک شدن مرگت باشم؟
یاد حرف شهرزاد افتادم که اونشبروی تختم نشسته بود
- دوست داشتن همه چیز داره
یک زهر خند زدم و گفتم
- ولی به چه قیمتی؟
صدای زنگ در خونه اومد .. در رو باز کردم که دیدم سارا و سمیرا پشت درن وقتی صورت خیس و داغون من رو دیدند خنده روی لبشون
ماسید .. بدون این که سلام کنم فقط داشتم نگاشون میکردم .. سمیرا با تردید گفت
- ارا کمک لازم نداری؟
بدون این که چیزی بگم فقط نگاشون میکردم .سارا با ترس گفت
- انگار بد موقع مزاحم شدیم؟
فقط سرم رو تکون دادم .. یخرده بعد وقتی دیدن من خیلی داغون تر از این حرفام بدون هیچ حرفی سوارآسانسور شدند و رفتند
شب از باشگاه اومدم بیرون . بارون شدید داشت میبارید رفتم ساکم رو گذاشتم عقب ماشین و تکیه دادم به ماشینم . بارون میخورد به تن داغ من و کمی از
حرارت جسمم رو کم میکرد ولی روحم رو نمیتونست آروم کنه..نشستم تو ماشین و زنگ زدم بهنفس . گوشی رو برداشت
- سلام
- سلام چه طوری؟
- بد نیستم . میگم من الان کجا باید بیام؟
- نمیدونم . حالا بیا دنبالم یک جایی میریم
- باشه من چند دقیقه دیگه اونجام
گوشی رو قطع کردم و راه افتادم سمت خونه نفس .. به خاطر بارونی که میومد خیابونا خلوت بود. یک ربع بعد رسیدم دم خونشون و زنگ زدم گفتم که
بیاد پایین..چند دقیقه بعد با همون مانتو و شال آبی که بار اول دیده بودمش از خونشون اومد بیرون و دویید سمت ماشین من که بیشتر از این خیس نشه
..زود در رو باز کرد و نشست تو ماشین صورت ناز خیسش رو پاک کرد و برگشت سمتم و گفت
- سلام
- سلام عزیزم
- راه بیفت
- کجا؟ ظاهرا خیلی عجله داریا .. چه خبره شیطون؟
- هر جا که شد ... فقط برو
تعحب کردم ولی چیزی نگفتم
راه افتادم .. نمیشد تو اون بارون جای خاصی رفت . برف پاک کن ماشین مدام تکون میخورد .. نفس ساکت بود . سرشو تکیه داده بود به شیشه و بیرون رو نگاه
میکرد . منم فکرم تا نا کجا میرفت . اما نمیخواستم به چیزی شک کنه برای همین شروع کردمبه شوخی کردن برخلاف این که خودم اصلا حوصلش رو نداشتم
اما نفس به هیچکدومش نخندید .دیگه داشتم نگران میشدم . همونطوری زل زده بود به جلو وهیچی نمیگفت
- نفس ؟
برنگشت
- خانومی؟
همونطوری که به جلو خیره بودگفت
- بله؟
- چیزی شده؟
- مادرم امروز اومده بود پیش تو.. درسته؟
انگار یک پارچ آب یخ ریختن روم.نمیدونستم از کجا فهمیده ولی هرچی بود نباید از موضوع خودش میفهمید برای همین زود خودم رو جمع و جور کردم و گفتم
- مادرت ؟ نه.. مگه کاری باهام داره؟
برگشت سمتم نمیدونم چرا نگاهش انقدر یخ بود ..چشماش برق خاصی داشت .
- ارا با بچه که حرف نمیزنی.. خودم وقتی داشت تلفنی باهات حرف میزد رو شنیدم ..
دیگه نمیشد انکار کنی ولی باید یک جوری قضیه رو ماست مالی میکردم تا بیشتر از این کنجکاوینمیکرد . تا خواستم دهن باز کنم گفت
- راجع به غده ی سرطانی منم بهت گفت .. درسته ؟
بی اختیار پامو محکم گذاشتم رو ترمز و اومدم کنار خیابون .. برگشتم سمتش دیدم داره مثل ابر بهاری بیصدا اشک میریزه
خواستم یک چیزی بگم ولی زبونم قفل شده بود بی اختیار فقط داشتم نگاش میکردم که با هق هق گفت
- نیاز نیست چیزی بگی . خودم همه چیز رو میدونم . دیروز خودم رفتم آزمایش دادم ..عکسی که از سرم گرفتن همه چیز رو معلوم میکنه
همونطوری که حرف میزد خون از دماغش میریخت پایین
نمیتونستم آرومش کنم با عصبانیت دستش رو کشید روی خون دماغش و از ماشین پیاده شد .. هرچقدر صداش کردم فایده نداشت .از ماشین پیاده شدم که برم
دنبالش ولی اون خیلی زودتراز من رفت اونور خیابون..میخواستم برم اونور ولی ماشینایی که رد میشدن نمیزاشتن . همین که بهش نزدیک شدم سوارتاکسی شد
و رفت ..عین منگا زیر بارون وایساده بودم از دور نگاش میکردم .. احساس میکردم نمیتونم روی پاهام وایسم .. انقدر زود همه چی اتفاق افتاده بود که هنوز شکه
بودم ..به زور خودم رو رسوندم به ماشینم . خودم رو توی شیشه های ماشین نگاه میکردم .. دستمو مشت کردم و محکم کوبیدم تو شیشه ی سمت خودم..
دردی که توی دستم پیچید رو اصلا نمیفهمیدم همونجا زیر بارون تکیه دادم به ماشین و به ماشینایی که با تعجب از کنارم ردمیشدند نگاه میکردم..خون با شدت از
دستم میریخت کف خیابون...چند دقیقه همونجا وایسادم بعد سوار ماشین شدم و راه افتادم . هرچقدر به گوشی نفس میزدم جواب نمیداد . دست آخرم
خاموش کرد میخواستم برم سمت خونشون ولی بیخیال شدم .به خاطر شیشه ای که شکسته بودم صورتم و توی ماشین خیس آب بود ولی من اصلا حواسم
به این چیزا نبود. بلاخره رسیدم بهخونه ی خودم و ماشین رو پارک کردم .
سرایدارمون تا منو با اون وضع دید رنگش پرید . سریع دویید جلو و گفت
- آقا ارا چی شده ؟. دستتون چرا اینجوریه ؟ شیشه ماشین چرا شکسته ؟ دعوا کردین؟
من عین منگا فقط نگاش میکردم . وقتی دید حالم خیلی خرابهدستمو گرفت برد تو اتاقش و دستمو پانسمان کرد . بیچاره فکر میکرد دعوا کردم . کلی نصیحتم
کرد . آخرم سوییچ ماشینم رو گرفت که صبح خودش ببره شیشه بندازه.. منم یک تشکر ساده کردم و راه افتادم سمت آسانسور..
به خونم که رسیدم در رو باز کردملباسام رو رو آوردم و رفتم توی وان.شیر آب داغم باز کردم و سرمو تکیه دادم عقب .. فکرم عین یک فراری انزو همه
جا میرفت کم کم بخار آب داغ همهجای حموم رو گرفت . آب داغی که من حتی حسش نمیکردم . به نفس فکر میکردم که عکس العملش بعد این
قضیه چیه . میدونستم که دختر عاقلیه و کار احمقانه نمیکنه ولی بازم دلشوره داشتم
***
3 روز از اون روز گذشته بود ولی گوشی نفس همچنان خاموش بود. دیگه داشتم از نگرانی میمردم..مجبور شدم بزنم به مادرش ولی اون گفت از روزی
که نفس اومده خونه رفته توی اتاقش در رو هم قفل کرده و تحت هیچ شرایطی بیرون نیومده..اونم نگران بود و حال خوبی نداشت
خداحافظی کردم با خودم گفتم الان توی شرایط بدیه و نمیتونه خوب تصمیم بگیره .چند روز دیگه حتما زنگ میزنه
فردا شبش توی بالاکن خونه نشسته بودم سیگار میکشیدم..به همه ی شهر که زیر پام بودنگاه میکردم ..نمیدونم چقدر گذشته بود
که دیدم گوشیم زنگ خورد . با عجله بدون اینکه به صفحش نگاه کنم جواب دادم
ادامه دارد...

AhRiMaN.3
عکس های AhRiMaN.3
آف لاین
عضو از: July 12
پست ها: 2488
مرگ خاموش_قسمت آخر

- الو
ولی هیچ کسی چیزی نگفت. فقط صدای ماشینا همراه بوقشون که با سرعت رد میشدند میومد
- الو؟
شماره رو دیدم شماره نفس بود ولی هیچ حرفی نمیزد
- الو؟ نفس ؟
- سلام
صداش انگار از ته چاه میومد
- سلام عزیزم . چرا جواب نمیدادی ؟ کجایی؟
- بیرون
- بیرون کجا؟
- توی اتوبان
- با کی ؟
-تنها..
- تنها ؟ این موقع شب؟ کجایی عزیزم بیام دنبالت
- نه میخوام تنهایی انجامش بدم...
- چیو گلم؟ تو دقیقا الان کجایی؟
- روی پل هوایی...
دلم هوری ریخت پایین ..
- ارا تو منو دوست داری ؟
- نفسم .. عزیزم خواهش میکنم کاری نکن .. ببین تو الان داغی .. بگو کجایی بیام پیشت این مشکل رو باهم حل میکنیم .. مریضیت حتما درمان داره . ازت
خواهش میکنم کار احمقانه نکن
خنید .. یک خنده تلخ
- فکر میکنی داری بچه گول میزنی؟ من خودم تا یک سال دیگه پزشک میشم
ابن رو که گفت بلند گریه کرد .. ولی خیلی زود گریش قطع شد و گفت
- یعنی میشدم . پس میدونم که هیچ راهی نداره.. ارا میدونی دکتر بهم چی گفت ..؟ با هزار التماس ازش خواهش کردم حقیقت رو بگه ..بهم گفت تو کمتر از یک
ماه دیگه زنده ای ... ارا من نمیتونم حتی یک ساعت دیگه هم صبر کنم .. نمیتونم بشینم و شاهد مرگم باشم تا کی از راه میرسه ...
با گریه گفتم
- نفس خواهش...
نزاشت حرفم تموم بشه و گفت
- ارا بهترین زمان زندگیم زمانی بود که با تو بودم و بهترین روزش روزی بود که تو رو دیدم وبهترین دقیقه هاش دقیقه هایی بود که تو بغل تو بودم
من فقط گریه میکردم و التماسش میکردم ولی اون بدون این که به من گوش بده حرفاش رو میزد
- ارا تازه معنی حرفت رو فهمیدم.. ببخش که نتونستم روی قولم بمونم .. من بهت گفته بودم نمیزارم هیچی مانعمون بشه ولی خودت میدونی این مانع خیلی
بزرگ تر از توان من بود .. حالا فقط یک جمله مونده که نگفتی..ارا بگو اون جمله رو ..
همونطوری که گریه میکردم گفتم
- نفس خواهش میکنم
- ارا فقط اون جمله رو بگو .. نزار حسرتش به دلم بمونه ..
همونطوری که گریه میکردم احساس کردم زانوهام داره خیلی سنگین میشه روی دو زانو افتادم زمین و گفتم
- دوستت دارم
کمی مکث کرد و گفت
- منم دوستت دارم عزیزم ..برای همیشه..
چند ثانیه بعد صدای بوق یک ماشین و چند لحظه بعد صدای کشیده شدنش روی زمین اومد
***
نفس خود کشی کرد و یک داغ دیگه به داغ های دل من اضافه کرد .خبرش شده بود تیتر همه یروزنامه ها...
موقع خاکسپاریش من دور تر از همه وایساده بودم .. 2 ساعت بعد همه رفتند و فقط اقوام نزدیکش موندند که اونا هم یک ساعت بعد رفتند
.. باد شدیدی میومد . هوا تازه داشت تاریک میشد..راحت میتونستم غروب آفتاب رو ببینم که عین من داشت خاموش میشد
با قدم های لرزون رفتم سمت قبرش.. چند لحظه وایسادم و یک فاتحه خوندم .بعد مات شدم به خاک قبرش .. بدون هیچ حرفی فقط داشتم نگاه میکردم
حتی فکرم نمیکردم .. واقعا به خلا ذهنی رسیده بودم .. نمیدونم چقدر توی اون حالت موندم که دیدم دیگه بیشتر از این نمیتونم روی پاهام وایسم
با زانو افتادم کنار قبرش و سرم رو گذاشتم روش .باد شدیدی گرفته بود و آسمون ابری ابری بود .. داغون بودم ..
نمیتونستم اون صورت معصومشرو .. اون موهای بلندش رو الان زیراون همه خاک تصور کنم ..اون بدنی که توی بغل من بود و با من سکس میکرد
الان زیر این همه خاک بود ..
بعد از این که حسابی باهاش درد ودل کردم تکیه دادم به درخت کنار قبرش...تصمیم داشتم تا صبح کنارش بمونم........
***
2 روز بعد داشتم از پله های هواپیما میرفتم بالا .. به پدرم گفته بودم خونه و ماشین رو بفروشه .. چون دیگه نیازی نبود.دیگه نمیخواستم با اقبال شومم آینده
یکی دیگه رو هم تباه کنم .. دیگه هیچی برام مهم نبود .. ضربه بدی خورده بودم . بعد از چند سالکه رابطه عاطفی رو شروع کرده بودم و فکر میکردم
سرنوشت دیگه این بار ما رو بیخیال میشه ..حالا ضربه محکمی خورده بودم ..بعد از این همه مدت دوباره عاشق شده بودم و جوابشرو هم گرفته بودم
الان یک هفتست که از اون روزا میگذره و منم دارم آخرین خاطرم رو تایپ میکنم.. احساس گناه میکنم.. احساس میکنم همه کسایی که تو
زندگیم بودن و حالا نیستند فقط به خاطر منه ..همشون الان با خاطراتشون دارن مثل فیلم از جلو چشمام رد میشن
خونواده ام .. خونواده ای که توش همه چیز بود غیر از محبت .. خونواده ای که از هم پاچید .. مادریکه خیلی راحت گفت دیگه
پسری به اسم تو ندارم .. پدری که براش شده بودم عین یک همکار کاری .. برادری که چند ساله ندیده بودمش و اون اصلا یادش رفته بود که برادری داره
سعید با اون همه دلقک بازیاش .. ماندانا که عاشق سعید بود و با این که خیانت های اون رو میدید ولی بازم با همه وجودش دوستشداشت ..ولی هردو باهم از
این دنیا رفتند...
اولین بار که ویدا رو دیدم و با همه اخلاق تندی که داشت ولی من ازش شمارش رو گرفتم..آخرین باری که بهم زنگ زدو توی فرودگاه ازم خداحافظی کرد...
مزاحمت مهدیس ... اولین و آخرین سکسی که باهم داشتیم .. وقتی التماسم میکرد پیشش بمونم
اولین بار که ویکتوریا رو تو هتل دیدم ...و آخرین باری که توی خونم داشت گریه میکرد وبرای همیشه میرفت
کار مزخرفی که من با ترانه کردم ولی اون با همه ی بزرگیش حتی به روی من نیاورد
بیماری روحی سارا که من لحظه ی خیانتش فهمیدم
آنا که اولین بار من رو با اخم نگاه کرد و من با آنجلینا واقعی اشتباه گرفتمش.. اولین سکسمون که همزمان با سکس سعید و ماندانا بود .. لحظه آخر توی فرودگاه
که داشت گریه میکرد
شهرزاد که عاشقم بود و رفت برای درمانش و گفت که برمیگرده ..... ولی دیگه حتی جنازش هم ندیدم
خداحافظی از پانی و شهین ...و خاطره قشنگی که از مسافرتمون به جا موند
لناز که حتی یک بار هم با هم سکس نداشتیم....دست آخر مجبور شد به خاطر ایدز از زندگیم خودشرو کنار بکشه...
التماس های لحظه ی آخر ملیسا که 4 سال از زندگیش رو عاشقم بود ولی به خاطر حرف من از زندگیم رفت بیرون
هق هق های شیرین توی لابی هتل و خداحافظی که ازم میکرد
چشمای آبی نفس که خیلی بیش از حد انتظار خودم وابستش شده بودم .... آخرین جمله ای که تو زندگیش شنید دوستت دارم من بود
همه و همه دارند از جلو چشمام ردمیشند .دیگه این فکرا رو سمی نمیدونم چون دیگه قرار نیست هیچکدوم از این فکرا رو بکنم ..
دیگه میخوام همه چیز رو تموم کنم .. کاری که باید خیلی وقت پیش میکردم
. توی خونه ی خودم توی دبی ام..کنار دستم یک شیشه قرص ریخته که هر کدومش برای خودکشی کافیه
ولی من همش رو میریزم توی دستم و میرم سمت اتاق خودم
توی تاریکی خونه کنترل استریو رو پیدا میکنم و روشنش میکنم
به عکس سیاه و سفید بزرگ عشقم داریوش اقبالی خیره شدم..چقدر دلم هواش رو کرده
یک مکث میکنم و همه ی قرص هارو یکجا میریزم توی دهنم و قورتش میدم
احساس میکنم خیلی راحت از گلوم میرن پایین
استریو رو روشن میکنم ..عشق ابدیم داریوش اقبالی میخونه
عروسک قصه ی من سوختن من ساختنمه
توی این قمار بی غروب ؛ بردن من باختنمه
عروسک قصه ی من شکستنت فال منه
این سایه ی همیشگی مرگه که دنبال منه
میرم سمت پنجره های قدی اتاقمو به آسمون خراش ها نگاه میکنم .. اما این بار دیگه اونا به من نمیخندن ..منم که بهشون میخندم.. پاکت سیگارم رو در میارم و
تنها سیگاری که توش هست رو با فندک مخصوصم روشن میکنم و شروع میکنم به کام های عمیق گرفتن ..یک لبخند روی لبامه که کم کم تبدیل میشه به
قهقهه .. بلند بلند میخندم و به چراغ های شهر رو آسمونخراش ها نگاه میکنم .. انگار این دفعه داشتنمنو با حرص نگاه میکردند .....
کم کم جلوم تار میشه ..بدنم سست میشه ..آخرین کامم رو از سیگار خیلی خیلی عمیق تر از همیشه میگیرم ..بعد سیگار از دستم میفته .. یک لبخند میزنم و
میگم ..
-آخرین قدم به مرگ!
دلم میخواد مرگم یک مرگ خاموش باشه.. خاموشی که همه ی عمر همراهم بوده
روی تنم عرق سرد نشسته..نمیتونم خودم رو کنترل کنم و از پشت میفتم زمین
یک دستی روی بازو های سفتم میکشم و به بدنم فکر میکنم که قراره بعد از این همه مدت کهروش کار کردم بره زیر خاک
روی زمین افتادم و به سقف خیره شدم.. همه چی دور سرم میچرخه...اما زندگیم از اون اول تا آخرش از جلو چمام رد میشه ..
- ارا مهم منم با بقیه چیکار داری؟
- بقیه با من کار دارن سرنوشت با من کار داره...
- پسر خالم ارا ..تازه اومده ایران راحت باشین خیلی صمیمی هستیم..
- باور کن مشکل تو نیستی..مشکل خود منم...
- توی موبایل یکی از دوستام یه داستان خیلی قشنگ خونده بودم که در مورد یه دختری بود به اسم آنا، وقتی پرسیدم کی نوشته گفت خاطره یه پسره است به
اسم ارا...
-راستی تازه فهمیدم معنیه"تکیه بر باد چی بود"
- اصلا تو چی میدونی؟ تو چی رو رعایت میکنی؟ تو حرمت کیو نگه میداری؟ تو هیچی نمیفهمی هیچی....
- نمیدونم چی بگم. فقط بدون اول از همه یه دنیا ازت ممنون و متشکرم بخاطر همه لحظات قشنگی واسم ساختی. شاید خودت نفهمیدی این 2.3 روزی که کنار
هم بودیم چه لطفی بهم کردی،شاید تو یه غریبه بودی و هستی ولی با همه غریبه بودنت لحظاتیرو واسم درست کردی که شاید دیگه هرگز تجربه ش نکنم.
منو به خاطراتم بردی و همشو واسم زنده کردی..
کم کم پلکام سنگینی میکنه ... آخرین زمزمه های زندگیم رو با یاورم میکنم .. یاورم بلند فریاد میزنه و منم زمزمه میکنم
عروسک قصه ی من زخم شکستهبا تنت
بمیرم ای شکسته دل ...چه بی صداست شکستنت
تمام عمر بستيم و شکستيم بجز بار پشيماني نبستيم. ..
پایان- آخرین خاطره از دفتر خاطرات من(ارا)

Batman.14
عکس های Batman.14
آف لاین
عضو از: October 12
پست ها: 134
داستان مرگ خاموش رو نخونده

داستان مرگ خاموش رو نخونده بودم.خيلي قشنگ بود و غم انگيز.
دمه همه كسايي كه براي اين تاپيك زحمت كشيدن گرم

__________________

هی فلانی
تو را من «تو» کردم وگرنه کلمه «هوی» هم زیادت بود… واسه من «شما شما» نکن!

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: November 12
پست ها: 135
مرگ تدریجی - قسمت اول

بلییییی دوستان. این یه داستان خیلی زیبا از دوست خوبم ارا هستش... درست شنیدین داستان نه خاطره... ایندفعه داستان نوشتن که خیلی خوندنیه... امیدوارم لذت ببرید!!!

مرگ تدریجی

قبل از اينکه اين داستان رو بخوني يه سوال خيلي ذهن منو مشغول کرده و اون اينه که واقعا قيمت قلب صاف و ساده ي يه پسر يه جوون ايروني چنده؟
شايد هيچکس از احساسات قلبي يه پسر ايروني سر در نياره...

**********************

بهروز روي تختش دراز كشيده بود و زل زده بود به سقف.كتاب درسيش روي سينش پهن بود و مثلا داشت درس ميخوند! فكرش خيلي مشغول بود تمام ذهنش روي دوست دخترش ميچرخيد.روزي كه اولين بار توي حياط دانشگاه همديگه رو ديدن، روزي كه اولين قرار رو گذاشتن، روزي كه اولين بوسه رو روي لب هم كاشتن، روزي كه اولين سكس رو داشتن... همه اينا مثل يه فيلم از جلوي چشاش رد ميشد و لبخند قشنگي رو روي لباش نقس ميبست.يهو احساس كرد دلش بدجوري واسه ندا (دوست دخترش) تنگ شده.موبايلش رو برداشت يه اس ام اس نوشت "دوستت دارم" چند دقيقه براش بعد اس ام اس اومد بازش كرد ندا نوشته بود "من بيشتر" چشاش رو بست لبخندش شيرين تر شد يه نفس عميق كشيد! كتابش رو آرود بالا شروع كرد به خوندن.چند خطي درس ميخوند و چند لحظه اي به ندا فكر ميكرد...
ندا روي تختش دراز كشيده بود با همون لبخند عميق به بهروز فكر ميكرد به روزي كه اولين بار توي حياط دانشگاه همديگه رو ديدن روزي كه اولين قرار رو گذاشتن روزي كه اولين بوسه رو روي لب هم كاشتن روزي كه اولين سكس رو داشتن... همه اينا مثل فيلم از جلوي چشاش ميشد.از راه دور 2 تا بوس واسه بهروز فرستاد چشاش رو بست يكمي استراحت كنه...

*********************************

توي حياط دانشگاه بهروز روي صندلي نشسته بود با رفيقاش ميگفتن ميخنديدن.يكي از رفيقاش داشت جك تعريف ميكرد... بهروز و دوستاش با صداي بلند ميخنديدن و از اين دقايق لذت ميبردن.به ساعت نگاهي كردن بايد ميرفتن سر كلاس تا گير اون استاد بد اخلاق نيفتادن! خودشون رو جمع و جور كردن بدو بدو رفتن سمت كلاس...
يه گوشه ديگه از حياط ندا و چند تا از دوستاش روي صندلي نشسته بودن منتظر شروع كلاسشون بودن.همه باهم پچ پچ ميكردن در مورد پسراي دانشگاه حرف ميزدن! يكي ميگفت اون پسره رو ديروز ديدي؟ خيكي اومده بود به شهلا ميگفت كارت دارم! انگار شهلا خره نميدونه اون چي ميخواد بگه... وسط صحبت ها يكي از دخترا زد روي شونه ندا (به يه پسر كه اون طرف تنها روي صندلي نشسته بود آروم از سيگارش كام ميگرفت اشاره كرد) گفت نظرت در مورد اون چيه؟ ندا يكمي براندازش كرد گفت براوو! سوجه كدومتونه؟ دختره خنديد گفت هيچ كس! تازه وارده به هيچ كس محل نميده هميشه تو لاك خودشه نه به كسي نگاهي ميكنه نه حرفي ميزنه! حالا نظرت چيه به حرفش بياريم؟ ندا لبخندي زد گفت عاليه! برنامه ريزي كن بريم سراغش يكم بخنديم!

***********************************************

ندا و دوستاش كلاسشون تموم شد با هم توي حياط دانشگاه قدم ميزدن يكي از اون پشت آروم صدا كرد... پيشت...پيشت...دوستش زد روي شونه ندا گفت هميشه عادت دارين همديگه رو اينجوري صدا كنين؟ ندا خنديد گفت ديوونست دست خودش نيست شما برين بشينين من الان ميام بعد راهش رو عوض كرد رفت يكمي انور تر زد پشت بهروز! بهروز با عجله چرخيد روش رو اينور كرد گفت چطوري جيگر؟ ندا خنديد گفت مرض با اين صدا كردنت هميشه آبروي منو ميبري مگه اسم ندارم هي پيشت پيشت ميكني؟ بهروز گفت ببخشيد حتما با پيشي اشتباه گرفتمت! ندا اخم خوشگلي كرد گفت حالا چته؟ بگو كار دارم ميخوام برم. بهروز سرش رو برد جلو آروم در گوشش گفت بخاطر اين رفتار بد دفعه بعدي موقع شيطوني از عقب تنبيه ميشي! ندا خنديد گفت به همين خيال باش! بعد دستش رو تكون داد گفت من بايد برم كار دارم زودتر برو خونتون انقدرم چشم چروني نكن خبراش واسم ميرسه بعد تند رفت پيش دوستاش .بهروز يكمي سرش رو تكون داد و گفت صبح تا شب با دختراي ديگه پسراي مردم رو لاي ذره بين ميبرين بعد به من ميگه چشم چرون! سرش رو انداخت پايين رفت به سمت در خروجي.
دوست ندا آروم در گوشش گفت سوجه اومد.ندا گفت نريم بدتر ضايع بشيم؟ دوستش خنديد گفت بچه اي؟ پاشو بريم ميخنديم.پسر خوش قيافه اخماش توي هم به زمين خيره شده بود آروم سيگار ميكشيد و زير لب چيزي زمزمه ميكرد.از سر و وضعش معلوم بود بقول معروف از اون بچه مايه داراست.ندا و دوستش نزديكش واسادن.دوستش آروم به اون پسر گفت ببخشيد ميشه چند لحظه وقتتون رو بگيرم؟ پسر نگاهي به اون 2تا كرد هردوشون جذاب و قشنگ بودن دوباره سرش رو انداخت پايين با همون استايل قبلي به زمين خيره شد گفت خواهش ميكنم.دوست ندا گفت قيافه شما خيلي واسم آشناست هرچي فكر كردم به خاطر نياوردم واسه همين يكمي كنجكاو شدم! پسر با همون حالتي كه داشت از سيگارش كام گرفت گفت حتما اشتباه گرفتين.دوست ندا كه انتظار نداشت اين جواب رو بشنوه سكوت كرد گفت بله ببخشيد حتما همينطوره فقط ميشه اسمتون رو بگين؟ پسر آروم گفت سامي.دختر گفت مرسي ممنون ظاهرا من اشتباه گرفتم اون يكي ديگه بود خوشحال شدم بعد به ندا نگاه كرد گفت بريم! پسر آروم سرش رو تكون داد ندا و دوستش راه افتادن رفتن همون موقع پسر توي دلش خنديد گفت خر خودتي!
ندا بلند زد زير خنده به دوستش نگاهي كرد گفت خاك بر سرت! ديدي چطوري ضايع شديم؟ دوستش اخمي كرد گفت اين ديگه كي بود اولين بارم بود يه پسر اينجوري باهام برخورد كرد! اصلا انگار نه انگار وجود خارجي داشتيم! ندا گفت دمش گرم عجب آدمي بود خيلي اخلاقش باحال بود.دوستش گفت نميدونم! ولي خيلي عجيب بود! ندا به پسره خيره شد آروم گفت موافقم.

********************************************************

__________________

روز که فرو میغلطد...
خورشید بحال غروب٬ امضایش را ثبت میکند
با رنگ قرمز...!!!

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: November 12
پست ها: 135
مرگ تدریجی - قسمت دوم

بهروز سر ندا رو كشيد جلو روي لباش رو بوسيد گفت ديدي كار خودمو كردم؟ ندا دستش رو گذاشت روي باسنش گفت بهروز خيلي بدي مگه من چيكارت كردم؟ حالا چطوري برم خونه؟ وايي جلو مامان بابام چطوري بشينم؟ بهروز خنديد دستش رو انداخت توي موهاي تاب دار و خوشگل ندا گفت درد رو به جون بخر تا ياد بگيري ديگه با دوست پسرت بد صحبت نكني.ندا خنديد دستش رو كشيد روي سينه بهروز زير گلوش رو بوس كرد آروم گفت نوش جونت مال خودته دلت خواست اينكارو كني. بهروز خنديد روي لب ندا رو بوس كرد گفت پس بخواب يه بار ديگه از عقب تنبيه شي! ندا جيغ زد گفت پررو بعد آروم زير گلوي بهروز رو گاز گرفت گفت خوبي به تو نيومده اصلا كوفتت بشه من چطوري بشينم؟ يه آدم زرنگ منو ببينه آبرو واسم نميمونه درجا ميفهمه! بهروز گفت غرغر بسه ديگه زودتر برو الان مامانم مياد ديگه هردومون نميتونيم بشينيم چون بايد بريم بهشت رضا! ندا خنديد رفت مانتو روسريش رو تنش كرد كيفش رو برداشت گفت هويي خبرتو دارما تو دانشگاه چشم چروني نكن اين واسه بار 100 ام! بهروز خنديد گفت به قول شاعر بس كن حرف نزن خستم غر نزن! ندا اومد جلوش وايساد خنده مسخره اي كرد گفت عزيزم كاري نداري؟ بهروز ابروهاش رو بالا زد گفت هري! ندا اخمي كرد يهو محكم زد وسط پاي بهروز! بهروز افتاد زمين آروم گفت ميكشمت بعد از درد به خودش ميپيچيد! ندا خنديد گفت اين به اون تنبيه مسخره و بي تربيتي هاي جنابعالي در! حالا تو هم مثل من چند روزي نيمتوني درست بشيني! بعد دستاش رو تكون داد گفت باي باي بهروز جونم. خنده اي كرد و از از خونه خارج شد بهروز هم روي زمين از درد به خودش ميپيچيد آروم تو دلش گفت جونم هم مال تو...

ندا با دوستاش توي حياط نشسته بودن دوستش آروم بهش اشاره كرد نگاه ندا به اون سمت چرخيد همون پسري كه اون روز باهاش صحبت كرده بودن با همون استايل عجيب آروم از مجتمع اومد بيرون رفت رو يه صندلي نشست يه سيگار روشن كرد و دوباره به زمين خيره شد.دوست ندا آروم زد زير خنده گفت اين يارو ديوونست! ندا اخمي كرد و به پسره خيره شد توي چهره پسر گيرايي خاصي ميديد استايل عجيبش ندا رو قلقلك ميداد براي فضولي و اطلاعات بيشتر از اون! دلش ميخواست دليل اين كاراي اون رو بدونه.دوست ندا زد روي پاش گفت چته؟ به چي نگاه ميكني؟ اون ديوونه؟ ندا لبخند آرومي زد گفت نه فقط حس فضوليم داره ديوونم ميكنه.دوستش گفت ميخوايي دوباره امتحان كنيم؟ ندا آروم خنديد گفت حرفشم نزن از قيافش معلومه ايندفعه ميكشه مارو! دوستش خنديد گفت راست ميگي اين همه پسر تو اين دانشگاه هست چرا به اين ديوونه بخنديم!
بهروز كلاسش تموم شد از مجمتع اومد بيرون يكمي اينور اونور كرد ندا و دوستاش رو ديد سرش رو تكون داد گفت باز دنباله سوجه ميگردن اصلا من نميدونم هدف اين دخترا جز اين از دانشگاه چيه؟! صبح تا شب واسه همه دست ميگيرن آخرشم حراست و ننه بابا بچه مردم و... همه يقه پسرا رو ميگيرن ميگن هدف شما همه چيزه به جز درس خوندنه! آروم راه افتاد به سمت در خروجي همينطور كه آروم قدم ميزد موبايلش رو درآورد يه اس ام اس نوشت "كمتر مسخره كنين سوجه ها تموم نشن!" فرستاد واسه ندا.بعد از دانشگاه اومد بيرون به اطرافش نگاهي كرد هوا نزديك تاريكي بود خيابونا شلوغ بود مردم مثل هميشه توي هم ميلوليدن هركس با يه بدبختي از اين ور به اونور.
نيم ساعت بعد ندا از جاش پاشد با همه خداحافظي كرد هوا تاريك شده بود دوستاش گفتن واسا با هم بريم ندا سرش رو تكون داد گفت نه ميخوام يكمي قدم بزنم دوستاش باهاش خداحافظي كردن ندا با كنجكاوي سرش رو برگردوند به اون پسر عجيب نگاه كنه ولي جز صندلي خالي چيزي نديد! آروم به سمت در خروجي حركت كرد و گفت يه حركت عجيب ديگه! از در دانشگاه اومد بيرون آروم شروع كرد به قدم زدن فكرش به همه چيز و همه جا مشغول بود از بهروز گرفته تا خونه دانشگاه درسا دوستاش و آخرش به يه چيز ديگه و اونم چيزي جز نگاه و استايل عجيب اون پسر نبود! حس كنجكاوي دخترونش حسابي تحريك شده بود.توي خيابون هر كسي از كنارش رد ميشد يا يه تيكه خوشگل بارش ميكرد يا ميخواست شماره بده يا فحش ميداد يا مسخره ميكرد يا... ولي ندا مثل همه دختراي ديگه عادت داشت واسش امري طبيعي شده بود.ندا اهل قدم زدن نبود ولي حتي وقتي با تاكسي تلفني جلوي در خونشون هم كه پياده ميشد باز هم اين صداهاي غريب رو ميشنيد! از بقال و چقال و پسر همسايه گرفته تا... انگار صداي پسراي غريبه واسه همه دختراي ايراني يه عادت شده! جلوي در خونه خودشون خونه دوستشون وجود مامان بابا برادر شوهر دوست پسر و... اصلا فرقي نداره! مهم اينه كه صداهاي غريبه بايد به گوش دختر ايراني برسه.ندا همينطور كه قدم ميزد صداهاي غريبه بيشتر شده بود و واقعا از قدم زدن خودش پشيمون شده بود تو دلش گفت چه غلطي كردم بعد از يك عمر خواستيم 2قدم راه بريم. تاكسي تلفني خاصي اون دو رو بر نبود و مجبور شد كنار خيابون واسه براي تاكسي.يكم بعد ندا به خودش اومد ديد از جلو پاش تا خود كرج ترافيك شده! و يه واقعيت ديگه رو فهميد اينكه كنار خيابون براي تاكسي واسادن معني تابلوي "من جنده ام ميخوام اتو بزنم" رو ميده! و يادش اومد دختر ايراني نبايد كنار خيابون واسه براي تاكسي چون انقدر ماشين هاي جور واجور جلو پاش واميسه كه تا 6 خيابون پايين تر ترافيك درست ميشه و اين واسه مامورهاي محترم راهنمايي رانندگي اسباب زحمت اضافي است و بس! ندا سرش تكون داد فقط توي ذهنش ميگفت غلط كردم پياده از دانشگاه اومدم بيرون! راست ميگفت.دختر ايراني چه حقي داره پياده بخواد قدم بزنه؟ اصلا مگه خيابون ارث باباشه بخواد قدم بزنه؟ بره توي حياط خونشون اگرم حياط ندارن يه نعل به پاهاشون ببندن تو آپارتمان يورتمه برن چون لياقت دختر همينه!!! به عقيده همه مردم قدم زدن و اين كارا مال جنده هاست دختر ايراني نبايد اينكارو كنه!!! چند دقيقه اي گذشت سيل اتومبيل هايي كه جلوي پاش واساده بودن تبديل به رودخانه نيل شده بودن! با ترديد به اطرافش نگاهي كرد هيچ تاكسي جلو پاش واينميساد چون راننده تاكسي ها نميخواستن اين جنده رو از نون خوردن بندازن چون راننده تاكسي ها ميخواستن كسي رو از رزق رو روزي نندارن و ثواب كنن برن بهشت!(البته بهشت كه فرقي نداره براشون مهم حورياي بهشتي هستن) به ساعتش نگاهي كرد 15 دقيقه اي بود واساده بود و N نفر جلوي پاش ترمز ميزدن قيمت ميدادن! همون موقع يه زانتيا نقره اي با آرامش خاصي يكمي جلو تر واساد عقب گرفت يه فلشر زد ندا بهش نگاهي كرد از فاصله 10 ،20 متري كه توش ديده نميشد ولي حدس زد بايد يه آشنا باشه بخواد اونو از اين خفت و خواري نجات بده.واسه همين آروم رفت سمتش يكمي بعد خيلي جا خورده بود همون پسر هم دانشگاهيش با نگاه سنگين به جلوش نگاهي ميكرد ندا زد روي شيشه پسر شيشه رو داد پايين آروم گفت ميتونم تا يه مسير بهتر برسونمتون يكم ديگه واسين ترافيك ماشينا تا كوه دوماند هم ميرسه! ندا به پشت سرش نگاهي كرد يكي چراغ ميداد يكي داد ميزد يكي ميگفت سگ خور 30 تومن يكي اشاره ميكرد يكي بوس ميفرستاد يكي با متانت منتظر بود ندا بره سمتش و... چشاش از حدقه داشت ميزد بيرون حق داشت چون توي شاخ آفريقا هم از اين خبرا نبود! به پسر هم دانشگاهيش نگاهي كرد گفت حق با شماست ببخشيد مزاحمتون ميشم پسر لبخندي زد گفت لياقتشون بيشتر از اين نيست بعد خم شد در رو از داخل باز كرد گفت بفرمايين ندا در رو باز كرد نشست تو همون موقع از پشت صداهايي ميومد كه توي جنگلهاي آمازون هم به گوش نميرسيد! جنده..كس كش... قيمت بالا... مال من پرشيا بود مال اون زانتيا واسه همين... كيرم به دهنت... و... ندا با عجله در رو بست اشك توي چشاي دختر ايراني جمع شده بود چون پسر ايراني با كمال آرامش خواهر مادرش رو بهم پيوند زده بود! مطمئنن دختر ايراني اصلا سرخورده و نا اميد نشده بود اصلا اتفاق خاصي نيفتاده بود و اين معمولي ترين اتفاق خيابونهاي ايران بود!
پسر هم دانشگاهي راه افتاد ندا زير چشمي بهش نگاهي كرد فضولي دخترونش عجيب اذيتش ميكرد! دلش ميخواست بيشتر ازش بدونه دلش ميخواست دليل تمام اين استايل عجيبش رو بدونه.حجب و حيا و البته ياد دوست پسرش باعث ميشد زبونش رو تكون نده ولي از طرفي توجيه هاي عوامانه دخترانه كه توي سر همه دخترا وجود داره باعث ميشد استدلال هاي منطقي رو زير پا بذاره و توجيه كنه! بالاخره نتونست بر فضولي غلبه كنه و مثل همه دختراي ديگه توجيه عوامانه و دخترانش پيروز شد! آروم پرسيد سامي اسم واقعيتونه؟ پسر با همون اخم هميشگي با سرش تاييد كرد. ندا يكمي مكث كرد گفت آقا سامي ترم چندين؟ سامي آروم گفت ترم 3 رشته عمران. ندا با سر تاييد كرد گفت خيلي خوبه.چند دقيقه بعد ندا آروم گفت آقا سامي ميتونم يه سوال بپرسم؟ اگه جوابش سخت بود يا نخواستين جواب بدين اصلا رودرواسي نداشته باشين بگين نه! سامي آروم گفت بپرس ندا نگاهي كرد و تمام سوالهايي كه مدتها ذهنش رو در موردش اشغال كرده بود به زبون آورد! حتي جريان اون روز رو هم گفت كه با دوستش ميخواستن دستش بندازن! سامي سرش رو تكون داد گفت خوبه! شما اعتراف كننده بزرگي هستين! ندا آروم خنديد گفت همه دخترا همينن! سامي مكثي كرد و جواب تمام سوالهاي ندا رو يكي يكي و با آرامش خاصي داد. ندا مبهوت حرفاش شده بود و سامي استدلالهاي فوق العاده اي مياورد واسه توجيه اخلاقاي عجيبش! حرفاش كه تموم شد به ندا نگاهي كرد گفت حالا حس فضولي دخترونه فروكش كرد؟ ندا سرش رو انداخت پايين آروم گفت خب آره! خيالم راحت شد! سامي آروم خنديد گفت پس خوشبحالت امشب راحت ميخوابي! ندا خنديد گفت آره دقيقا! چند دقيقه بعد سامي به ندا گفت شما خونتون كجاست؟ من ميرسونمتون ندا گفت نه مرسي چيزي نمونده يه تاكسي ميگيرم ميرم سامي بهش نگاهي كرد گفت باز شما ميخوايي ترافيك درست كني؟ نميترسي چرثقيل راهنمايي رانندگي بياد ببرت؟ ندا خنديد گفت ما دخترا عادت داريم! سامي با سرش تاييد كرد گفت منم واسه همين ميگم پس بهتره زودتر بگي كدوم سمت برم! ندا مكثي كرد ميخواست بگه نه ولي ترس از بيرون و اجتماع نذاشت و آروم گفت اگه مزاحم نميشم از اين سمت برين.
نيم ساعت بعد سامي ندا رو سر كوچه پيادش كرد بهم نگاهي انداختن ندا گفت ممنون آقا سامي خيلي لطف كردين سامي سرش رو تكون داد گفت خواهش ميكنم هركسي بود توي اون وضعيت همين كارو ميكرد.ندا لبخند شيريني زد گفت با اجازه و رفت به سمت خونه سامي يكمي باخودش فكر كرد و آروم حركت كرد رفت.ندا همينطور كه به خونه نزديك ميشد به حرفاي سامي فكر ميكرد به برخوردشون به همه چيز ولي يه چيزي اذيتش ميكرد.يه حس دخترونه به شدت اذيتش ميكرد حسي كه توي وجود تمام دخترا بود و اونم چيزي نبود جز تشويش! بهروز هرگز حق نداشت حتي با يه دختر برخورد اجتماعي داشته باشه ولي ندا خيلي راحت از اين برخوردها داشت و نمونش هم سامي! ندا كليد رو توي در چرخوند مكثي كرد هيولاي درونش زبونه كشيد بهش گفت تنوع! تنوع! تنوع! ندا سرش رو تكون داد رفت داخل خونه.اما تنوع چي بود؟ تنوع درواقع همون خواست دروني هر دختر بود...

__________________

روز که فرو میغلطد...
خورشید بحال غروب٬ امضایش را ثبت میکند
با رنگ قرمز...!!!

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: November 12
پست ها: 135
مرگ تدریجی - قسمت سوم

آخر شب ندا روي تختش دراز كشيده بود ذهنش به سرعت پيرامون مسائل پيش اومده ميچرخيد.حيا و ذات دخترونش نيمذاشت يه لحظه خيانت به بهروز رو تحمل كنه ولي هيولاي درونش با قدرت فرياد ميزد تنوع! تنوع! تنوع! تشويش عجيبي تمام تنش رو پر كرده بود كلي درس داشت ولي بقول معروف دست و دلش به درس نميرفت! دلش ميخواست به جنس مخالف جديدي كه روي ذهنش تاثير شگرفي گذاشته بود توجه كنه ولي درست نقطه مقابلي هم داشت.يه وجدان لطيف دخترونه بهش ميگفت تو 1ساله كه عاشق بهروزي و توي اين 1 سال هميشه با دوستات پسرهاي دانشگاه رو دست انداختين همه چيز مثل هميشه طبيعيه چرا بايد فكر كني اين پسر با بقيه فرق داره؟ تو يه عشق كهنه رو به يه هوس دخترانه (تنوع) ميفروشي؟ هي هيولاي درونش ميتوپيد هي وجدان دخترونش جواب ميداد ولي هيچ داوري در كار نبود كه بگه حق با كيه! ضعف تصميم گيري يه دختر به وضوح در اين لحظه معلوم ميشد...
همون لحظه بهروز هم روي تختش دراز كشيده بود ثانيه شمار ساعت روي ميز عسلي كنارش با سرعت حركت ميكرد و داد ميزد تيك تيك تيك تيك تيك بهروز احساس عجيبي داشت تو دلش احساس خطر ميكرد و در اين 1 سال عشقي كه با ندا داشتن اين دفعه اول بود! دستاش رو گذاشت روي صورتش نفس عميقي كشيد گفت چرا اينطوري شدم من؟ نكنه ندا طوريش شده؟ ته دلش خالي شد موبايل رو برداشت يه اس ام اس واسه ندا فرستاد... جوابي نيومد چند بار زنگ زد نه بازم جواب نداد! بهروز خيلي ترسيده بود گفت نكنه چيزيش شده باشه؟ 1ساعتي توي اتاقش قدم زد با حالتي آشفته استريوهاي اتاقش رو روشن كرد "م.خراطها" با صداي رسايي ميخوند...

وقتي ميبينم باهام غريبه اي فکر رفتن هي ميفته تو سرم
اما چون طاقت رفتن ندارم ميزنم به بيخيالي ميگذرم
بي محليات داره داره زجرم ميده
ديگه از اين وضعيت خسته شدم
چرا هي دروغ ميگم نميدونم انگاري زيادي وابسته شدم....

********************************************

فردا صبح بهروز با عجله رفت سمت دانشگاه توي حياط با اخم و ناراحتي يه گوشه نشسته بود كه ندا كم كم از دور پيداش شد براش دست تكون داد ندا اومد سمتش قيافه بهروز همه چيز رو آشكار ميكرد ندا سرش رو انداخت پايين گفت ببخشيد ديشب حالم خوب نبود ميخواستم تنها باشم.بهروز پاشد جلوش واساد يكمي به اطراف نگاه كرد صبح زود بود زياد شلوغ نبود بعد به ندا خيره شد گفت به عقلت نرسيد دل من 1000 راه ميره؟ به درك و شعورت نرسيد تا صبح داشتم مثل ديوونه ها توي اتاقم راه ميرفتم؟ ندا آروم گفت بهروز بهم حق بده روحيم خراب بود بهروز نيشخندي زد گفت شما دخترا كوچكترين بويي از عقل و درك نبردين فقط شعار بلدين. ندا سرش رو آورد بالا گفت منظور؟ بهروز محكم زد توي گوشش ندا با ناباوري اشك توي چشماش جمع شد بهروز بهش نگاهي كرد گفت منظورم اين كه من بدبخت تا صبح مثل ديوونه ها داشتم راه ميرفتم توي بي احساس جواب تماسهاي منو نميدادي فقط چون روحيه ات خوب نبود! ميتونستي يه اس ام اس بزني همينو ديشب بگي دل من 1000 راه نره ميتونيستي نه؟ ندا دستش روي صورتش بود سرش رو تكون داد چيزي نگفت رفت سمت مجتمع.
سر كلاس بهروز تمام فكرش به رفتار تند خودش با ندا بود.درسته ندا اشتباه كرده بود ولي بهروز هم نبايد از كوره در ميرفت بهر حال دخترا كشش درك عميق پسرا رو ندارن و كلا احساسي تصميم ميگيرن. مطمئنن بهروز با عشق اون سيلي رو به گوش ندا زده بود اگه عاشقش نبود چرا بايد اينجوري نگرانش ميشد؟
همون لحظه ندا سر كلاس دستش روي صورتش بود با بغض به اون لحظه ي خشم بهروز فكر ميكرد.چرا بايد بهروز ميزدش؟ اينكه ندا از لحاظ روحي پريود شده بود دليلي براي خشم بهروز بود؟ بهروز يكمي تند رفته بود ولي يه دختر هرگز عمقي نميفهمه چرا عشقش خشمگين شده فقط تو سرش يه جور توجيه بي منطق فرو ميكنه و ميگه اون منو دوست نداره كه اين رفتارو كرده! و ندا مثل بقيه دخترا دقيقا همين افكار رو داشت! سر كلاس مرتب به خودش ميگفت بهروز منو دوست نداره بهروز منو درك نميكنه بهروز حرفاي منو نميفهمه بهروز... اما افسوس اينا بهانه هايي بود كه ذهن هر دختري رو پر ميكنه...

__________________

روز که فرو میغلطد...
خورشید بحال غروب٬ امضایش را ثبت میکند
با رنگ قرمز...!!!

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: November 12
پست ها: 135
مرگ تدریجی - قسمت چهارم

2هفته بعد...
بهروز روي تخت اتاقش دراز كشيده بود دستاش زير سرش بود به سقف اتاقش خيره شده بود تمام خاطرات خوب و بد از جلوي چشاش رد ميشد.احساس ميكرد ندا با اون سرد شده ديگه نداي قديم نيست ديگه عشق پر حرارت هميشگي نيست.لبخندي زد گفت عيبي نداره حتما مشكلات شخصي داره نميخواد بهم بگه من نبايد بذارم بهش بد بگذره بايد كمكش كنم اين پريود روحي رو به سلامت تموم كنه.موبايلش رو برداشت يه اس ام اس نوشت "دوستت دارم" فرستاد براي ندا.چند دقيقه بعد اس ام اس اومد "منم همينطور". بهروز يه نفس راحت كشيد لبخندي زد گفت تموم زندگيه مني.بعد با خيال راحت و آسوده چشاش رو بست كمي استراحت كنه...
همون موقع ندا هم روي تخت اتاقش دراز كشيده بود داشت فكر ميكرد به خودش به بهروز به عشقي كه داشتن به اتفاقاتي كه افتاد به هيولاي درونش كه ميگفت تنوع! به وجدان دخترونش به دليل و برهان هاي دخترونش و... يكم بعد موبايلش زنگ خورد مكثي كرد موبايلش رو جواب داد يه خبر احوال گرم و صميمي كرد يكمي صحبت كردن آخرش 2تا بوس محكم فرستاد تلفن رو قطع كرد.چشاش رو بست رفت توي فكر.از پشت تلفن صداي يه پسر ميومد ولي بهروز كه خواب بود! پس مطمئنن صداي يه پسره غريبه اما آشنا ميومد...

******
2ماه بعد...
در آپارتمان نيمه باز بود ندا آروم در رو باز كرد اومد توي خونه و در رو پشت سرش بست.به اطرافش نگاهي كرد خونه مجلل و قشنگي بود آروم رفت تو به دكورهاي با سليقه خونه نگاهي كرد تو دلش اين سليقه برتر رو تحسين كرد.همون موقع يه صدايي اومد.سامي در حالي كه دكمه هاي پيرهنش رو ميبست با لبخند قشنگي اومد سمتش گفت خيلي خوش اومدي بفرمايين بعد خودش رفت سمت سالن پذيرايي نشست روي يه مبل گفت چرا تعارف ميكني؟ بفرمايين ديگه. ندا اومد سمت سالن پذيرايي نشست روي مبل خنديد گفت تعارف نميكنم داشتم فكر ميكردم.سامي لبخندي زد گفت خب چه خبر؟ دفعه اوليه كه اومدي خونه ما حالا ميشه تعارف رو بذاري كنار؟ بابا مردم از سردي! ندا لبخندي زد گفت اوف چقدر شلوغش ميكني؟ بعد اومد كنار سامي نشست دستش رو گرفت گفت تو چه خبرا؟ بهروز رو خيلي وقته نديدم تو بهروز رو توي دانشگاه ميبيني؟ سامي آروم تاييد كرد گفت چند باري ديدمش خيلي توي خودش بود تنها هم بود دوستاش رو زياد ميبينم ولي بهروز هيچ وقت توي جمعشون نيست.ندا يكمي فكر كرد گفت بيخيال ولش كن.يكم بعد ندا گفت سامي مرديم از بيكاري پاشو ضبط رو روشن كن سامي خنديد رفت ضبط رو روشن كرد يه آهنگ شاد گذاشت ندا پاشد گفت رقص بلدي؟ سامي گفت اي همچين! ندا خنديد دستش رو كشيد رفتن يه گوشه شروع كردن به رقصيدن و تو هم ديگه ميلوليدن...
بهروز توي پارك روي يه نيمكت نشسته بود به بسته سيگارش نگاهي كرد هنوز چند تايي داشت يه سيگار روشن كرد به زمين خيره شد زير لبش چيزي زمزمه ميكرد و آروم از سيگارش كام ميگرفت.تو دلش ميگفت رفت كه رفت به درك كه رفت اصلا بهتر كه رفت رفتني بايد بره. اما افسوس كه اينا همش شعاره.يه پسر وقتي از درون ميشكنه ديگه هيچي مرحمش نميشه...
ندا و سامي نفس زنان به ديوار تكيه دادن خيلي رقصيده بودن نفسشون بريده بود! ندا خنده اي كرد گفت سامي تو چقدر خاله اي؟ از زنا بيشتر ميرقصي! سامي خنديد جلوي ندا واساد تو صورتش خيره شد گفت از دوست دخترم ياد گرفتم بعد آروم سرش رو آورد جلو زل زد ندا هم با ترديد يكمي نگاش كرد بعد چشماش رو بست سامي لباش رو نزديك تر كرد گذاشت روي لباي ندا و محكم فشار داد...

سامي لباش رو از روي لباي ندا برداشت يكمي بهم خيره شدن ندا هنوز در مورد كارش ترديد داشت چون تنها كسي كه تو زندگيش باهاش سكس داشت همون عشق قديميش بهروز بود.يكمي فكر كرد ولي بازم مثل هميشه نيروي شهوت جلو داري نداشت.دستاش رو پشت سر سامي قفل كرد محكم به سمت خودش كشيدش.
بهروز روي نيمكت پارك نشسته بود هوا آروم آروم رو به تاريكي ميرفت دلش شور عجيبي افتاده بود آخرين سيگار رو از پاكتش در آورد و روشن كردن سرش رو گذاشت بين دستاش و آروم و بي صدا اشكاش روي گونه هاش ميچكيد.
ندا روي تخت دراز كشيده بود سامي روي لباش رو بوسيد دستي به بدن بي نظير ندا كشيد و از روي لباسش سينه هاش رو ميخورد ندا چشماش رو بسته بود دستش رو گذاشت روي سر سامي آروم گفت برو پايين سامي اومد پايين از روي شلوار جين تنگ ندا دستش رو وسط پاهاش ميكشيد لبخند رضايت روي لباي ندا نقش بست پاهاش رو بازتر كرد خودش رو به دستاي سامي فشار داد خودش دستاش رو گذاشت روي سينه هاش آروم ميماليد.چند لحظه بعد سامي ندا رو بلند كرد به همديگه كمك كردن لباساشون رو در آوردن سامي به سينه هاي خوش فرم ندا نگاهي كرد گفت اينارو باش! ندا خنديد گفت مال خودت! سامي هم انگار منتظر همين حرف بود دوباره ندا رو خوابوند با ولع خاصي سينه هاش رو ميخورد يكم بعد رفت پايين تر و مثل گرسنه ها به وسط پاهاي ندا حمله كرد...
1ساعت بعد...
ندا كه 3 باري ارضا شده بود يه نفس راحت كشيد گفت دارم ميمرم سامي خنديد گفت فكر كنم اصل بود! بعد از روش پاشد رفت سمت دستشويي ندا آروم پاشد رفت جلوي آينه واساد به خودش نگاهي كرد وسط پاهاش ورم كرده بود يكمي آروم روي كسش دست كشيد جز سوختن چيزي احساس نميكرد! انگار پوستش داشت كنده ميشد! تو آينه به خودش خيره شد به بدن ظريف خودش نگاه كرد كه چطوري يه جاي سالم براش نمونده بود آروم گفت بهروز نميذاشت يه تار مو از سرم كم شه حالا ببين اين چيكارم كرده...
بهروز توي پارك قدم ميزد يه جوون روي نيمكت نشسته بود به بهروز نگاهي انداخت گفت حشيش هروئين كريستال كوك قرص همه جوره هست.بهروز بهش نگاهي كرد از وقتي ندا تركش كرده بود و بهروز از آشفتگي غروبها به پارك ميومد اين جوون رو هميشه ديده بود ولي بهش اعتنايي نداشت آروم سرش رو تكون داد گفت هيچ كدوم بعد پاكت سيگارش رو آورد يادش افتاد خاليه! پرتش كرد يه گوشه راه افتاد رفت.

__________________

روز که فرو میغلطد...
خورشید بحال غروب٬ امضایش را ثبت میکند
با رنگ قرمز...!!!

parvazi
آف لاین
عضو از: September 11
پست ها: 1377
به به بسیار عالی .دوستان

به به بسیار عالی .دوستان ممنون .

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: November 12
پست ها: 135
مرگ تدریجی - قسمت پنجم

روز ها پشت هم ميگذشتن ندا به سامي نزديك تر شده بود بهروز به كلي از ياد همه رفته بود حتي دوستايي كه يك روز بدون اون سر كلا نميرفتن.بهر حال رسم زندگي همينه يا با ما يا بر ما! بهروز كلاسش تموم شده بود به سمت در خروجي ميرفت يهو ندا رو ديد كه داره از در خارج ميشه با احتياط از دور نگاش ميكرد ندا از در دانشگاه رفت بيرون بهروز با عجله پشت سرش دويد چند لحظه بعد بهروز هم خارج شد ندا رفت خيابون پاييني موبايلش رو در آورد يه تلفن زد بعد يه گوشه واساد.بهروز هم يه گوشه واساد از دور بهش خيره شده بود كنجكاوي امونش رو بريده بود همون موقع يه پسر كنار ندا واساد يه چيزي گفت ندا پشتش رو كرد پسر همچنان داشت حرف ميزد ندا چند قدم رفت اونور تر بهروز فهميد يارو فكر كرده ندا جندست داره باهاش صحبت ميكنه! بهر حال از ديد ما ايرانيا هر دختري كه كنار خيابون منتظر باشه از ديد همه اون جندست! حالا ميخواد منتظر دوستش باباش مامانش يا هركسي باشه مهم اينه كه كنار خيابون منتظر شدن يعني جنده و از بقال و چقال و نونوا ميوه فروش گرفته تا معتاد و الاف همه بهش خيره ميشن ببينن بالاخره كي اين تيكه ناب رو بلند ميكنه ميبره!! غيرت گلوي بهروز رو فشار ميداد ولي حيا نميذاشت بره جلو پسره هم يكسره به ندا يه چيزايي ميگفت ندا هم با ترس و وحشت به اطراف نگاه ميكرد ببينه چند 100 نفر هم وطن با غيرت دارن فيلم سينمايي مزاحم رو نگاه ميكنن! بهروز آستينش رو زد بالا غيرت خونش رو به جوش آورده بود ولي به خودش ميگفت نه نه منو اون باهم نسبتي نداريم خودت رو كوچيك نكن.پسره بيخيال نميشد و ادامه ميداد يهو بهروز كنترلش رو از دست داد حمله كرد سمتش پسر مزاحم تا رفت ببينه كي صداش ميكنه مشت محكم تمام لب و دهنش رو پاره كرده بود تا رفت به خودش بياد مشتهاي رگباري بهروز روي سر و بدنش امونش نميداد! چند لحظه بعد بهروز پسره رو ول كرد رفت عقب تمام اينا توي كمتر از 30.40 ثانيه اتفاق افتاده بود و همه مات و مبهوت خيره شده بودن چي شد كي به كي شد! پسر مزاحم روي زمين افتاده بود خون از همه جاش ميريخت ندا دهنش باز مونده بود به بهروز نگاه ميكرد هم وطن هاي با غيرت هم كه از فيلم سينمايي مزاحم لذت ميبردن حالا از بازيگر افتخاري كه نقش سيلوستر استلونه رو بازي ميكرد به وجد اومده بودن با ذوق بيشتري نگاه ميكردن! پسره روي زمين به خودش ميپچيد خون از سر و صورتش ميچكيد چند لحظه بعد زانتيا نقره اي(سامي) كنار خيابون واساد ندا با ترديد به بهروز نگاهي كرد سرش رو انداخت پايين سوار ماشين شد رفت! فيلم سينمايي به اوجش رسيده بود هم وطنهاي با غيرت با لذت تمام ميخنديدن از اتفاقي كه افتاده بود! مخصوصا حركت آخر! يكي از همون هم وطن هاي با غيرت داد زد زنگ زدم 110 الان ميان هردوتاشون رو جمع ميكنن برن! بقيه هم بلند گفتن دست گلت درد نكنه همينان كه مملكت رو خراب كردن!! بهروز نيشخندي به خودش و زندگي زد ميتونست فرار كنه بره ولي چون بخاطر ناموسش اينكارو كرده بود واسش هيچ چيزي اهميت نداشت حتي لحظه اي كه ندا سرش رو انداخت پايين با وقاهت تمام سوار ماشين دوست پسرش شد حتي لحظه اي كه هموطنهاي با غيرت ازش دفاع كه نكردن هيچ تازه زنگ زدن فروختنش حتي لحظه اي كه به ديوار تكيه داده بود منتظر ماشين گشت بود و هموطن هاي با غيرت مرتب بهش زخم زبون ميزدن سركوفت ميزدن و... يكم بعد ماشين گشت نيروي ناانتظامي (انتظامي) اومد به پسر مزاحم كه روي زمين صورتش خوني بود نگاهي كردن افسر گشت اومد جلو گفت چي شده؟ گفت بهروز گفت مزاحم ناموسم شده بود افسر به دورو برش نگاهي كرد گفت پس خودش كو؟ بهروز سرش رو انداخت پايين گفت رفت! هموطن هاي با غيرت بلند زدن زير خنده و بهش تيكه مينداختن افسر گشت گفت اولا من ناموسي نميبينم اگر ناموست بود چرا گذاشتت رفت؟ صبر نكرد يه شهادت بده كه تو دردسر نيفتي؟ دوما اصلا مزاحم شد كه شد حتي اگه ناموس تو رو جلوي چشات داشت ميكشت بازم بايد زنگ بزني ما بياييم نه اينكه گردن كلفتي كني!!! بهروز با ناباوري به افسر گشت نگاهي كرد ترجيه داد جوابي نده! ولي غيرتش نذاشت و آروم گفت اگه به شما زنگ ميزدم كه تا بيايين از ناموسم چيزي باقي نميموند موقع قتل با 1 ساعت تاخير ميرسين بعد براي مزاحمت زودتر بيايين؟ افسر اخم كرد گفت خفه شو امثال تو همه جا رو به لجن كشيدن بعد به سرباز نگاهي كرد گفت بازداشتش كنين بره جايي كه پوستش رو بكنن تا ببينه گردن كلفتي توي خيابون چه طعمي داره.سرباز با غرور اومد جلو دستاي بهروز رو از پشت گره زد دستبند رو محكم بهش قلاب كرد و محكم تر هولش داد سمت ماشين افسر نيشخندي زد گفت برو تا آدمت كنن!
شب در بازداشتگاه باز شد سرباز بهروز رو صدا كرد اونم پاشد رفت بيرون.افسر نگهبان بهروز رو كشيد كنار به صورت كبود و داغون بهروز نگاهي كرد گفت خانوادت اومدن سگ وحشي شون رو جمع كنن ببرن.بهروز با سر تاييد كرد افسر گفت گوش كن مادرجنده اگه پات رو گذاشتي بيرون 1 كلمه زر بزني اينجا چي شده يه پرونده درست ميكنيم برات دودمانت بر باد بره شير فهمه؟ بهروز دوباره با سرش تاييد كرد افسر نگهبان آورم زد پشت سر بهروز گفت صورتت كيريت هم بگو توي دعوا مشت خورده اينجوري شده بهروز دوباره تاييد كرد افسر گفت هري سگ وحشي. بهروز آروم به سمت سالن ميرفت افسر بلند داد زد سگ وحشي.
جلوي در كلانتري بهروز به پدرش گفت خسته ام ميرم يكمي قدم بزنم بعد راه افتاد به سمت پارك هميشگي تا با خودش خلوت كنه به ياد تموم دردهاش...

__________________

روز که فرو میغلطد...
خورشید بحال غروب٬ امضایش را ثبت میکند
با رنگ قرمز...!!!

hiwwa
عکس های hiwwa
آف لاین
عضو از: November 12
پست ها: 135
مرگ تدریجی - قسمت ششم

بهروز آروم با خودش قدم ميزد ولي فقط جسمش روي زمين بود غرورش جوري شكسته بود كه نفسي براش نمونده بود.1 ساعت بعد توي همون پارك هميشگي نشست روي نيمكت يه سيگار روشن كرد و به سختي توي فكر بود.ندا وقاهت رو به حد اعلا رسونده بود و بهروز واقعا حق داشت.آروم از سيگارش كام ميگرفت به زمين خيره بود چند قطره اي اشك رو گونه هاش چكيد.
ندا روي تخت اتاقش دراز كشيده بود و با خودش به كار بهروز فكر ميكرد به اينكه بهروز با تمام وجود غيرتش رو به همه نشون داد اما سامي حتي ازش نپرسيد چي شده بود! حالا وقتي سامي و بهروز رو مقايسه ميكرد ميديد شايد بهروز يه بچه پولدار نبود شايد بهروز لباس فلان مارك تنش نبود شايد بهروز ابرو نميگرفت و موهاش رو فشن درست نميكرد! اما بهروز خيلي چيزهاي ديگه داشت كه امثال سامي 1 ذره اش هم نداشتن.ندا آشفته توي فكر بود و احساس ميكرد تنوع دخترونه دلش رو زده! ولي خودش هم نميدونست ميخواد چيكار كنه!
بهروز آروم توي پارك قدم ميزد ديگه واسش نفسي نمونده بود از همه جا بريده بود احساس ميكرد داره خفه ميشه دلش ميخواست از همه چيز فرار كنه از خودش از شخصيتش از اتفاقايي كه افتاده بود ديگه دلش نميخواست بهروز باشه ديگه نميخواست چيزي رو به ياد بياره. همينطور كه قدم ميزد يكي توي تاريكي گفت حشيش هروئين كريستال كوك قرص همه جوره هست اين صداي آشناي همون پسر هميشگي بود كه بهروز 10 ها بار توي پارك ديده بودش و بهش اعتنايي نميكرد.اما اينبار ترديد تمام وجودش رو گرفت دلش ميخواست عقده هاي زندگي رو يه جوري سر خودش و دنيا خالي كنه دلش ميخواست خودش نباشه دلش ميخواست ذهنش از اين دنيا و تلخي هاش پاك شه دلش ميخواست يه راهي براي ارضا كردن روح بيمار خودش پيدا كنه و حالا پيدا كرده بود.آروم رفت سمت پسر بهش گفت خسته ام ميخوام همه چيز يادم بره پسره نيشخندي زد نعشه وار گفت عيبي نداره منم يه روز مثل تو بودم بدبختي هاي زندگي منو به اين راه كشوند اگه ميخوايي همه چيزو فراموش كني دواي دردت همينه.از جيبش يه پلاستيك كوچيك در آورد 2 نخ سيگار سمت بهروز گرفت گفت دوات فقط همينه.بهروز به سيگارها نگاهي انداخت با تعجب گفت اين؟ اين كه سيگاره! پسر نيشخندي زد گفت بهش ميگن "حشيش" "علف" "هزاري" "بنگ" "سيگاري" تو هم هرچيزي دوست داري اسمش روبزار روشن كردي تند تند محكم و عميق ازش كام بگير يكم بعدش به آرزوت ميرسي.بهروز مكثي كرد اون 2 تا سيگار رو از پسر گرفت گفت چقدر ميشه؟ پسر گفت مهمون ما باش؟ بهروز گفت نه ممون پسره يكمي فكر كرد گفت دفعه اولته ميخوام مشتري شي شما 1000 چوب بده بهروز از جيبش يه 1000 تومني در آورد بهش داد رفت يه گوشه ديگه پارك كه خيلي خلوت و تاريك بود روي نيمكت نشست يكي از سيگارهارو در آورد روشن كرد و به گفته پسره تند تند و محكم ازش كام عميق ميگرفت.بوي عجيبي اطرافش رو پر كرده بود بهروز تازه فهميد چرا بهش ميگن علف! سيگار به وسطاش رسيده بود بهروز احساس ميكرد محيط يكم دور سرش ميچرخه! ياد ندا افتاد با ولع بيشتري سيگار رو تا آخر كشيد! ته سيگار رو پرت كرد يه گوشه به تاريكي خيره شد احساس ميكرد چند نفر اونجا راه ميرن پاشد به خودش نگاه كرد فكر ميكرد وزني نداره به نميكت نگاه كرد فكر ميكرد توي ورزشگاه نشسته بلند زد زير خنده گفت دواي دردم همينه همش توهمه همش توهمه.آروم باخودش صحبت ميكرد و ميخنديد يكم بعد يهو ياد ندا افتاد به زمين خيره شد و بلند زد زير گريه حالا با خودش حرف ميزد و اشك ميريخت...

__________________

روز که فرو میغلطد...
خورشید بحال غروب٬ امضایش را ثبت میکند
با رنگ قرمز...!!!

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید