شما اینجا هستید

محرم سکس (1)

نکته : این یک داستان اروتیک-عاشقانه است و ممکن است بندرت صحنه های سکسی داشته باشد.
بخش اول
جسد بیجونشو محکم بغل کرده بودم... چشاش هنوز باز بود ولی منو نمیدید... هیچی نمیدید... اون مرده بود، انگار همه دنیا مرده بودن... دستای سردشو تو دستام گرفتم ومحکم فشاردادم، ولی، نه گرم شد، نه به حسم جواب داد... زمستون دستاش تا مغز استخونام نفوذ کرد وازدرون خشکیدم... به چشماش خیره شده بودم دریچه هایی که همیشه ازاون طلوع رو میدیدم وباقی روزام رو گرم میکرد...روبرو شدن بااین سردی روهیچوقت خدا، تجربه نکرده بودم. چشام خشک شده بودن... اشکی واسم نمونده بود... هنوزم نمیدونم، به کجا، زل زده بودم. چشام طاق باز بود ولی هیچی نمیدیدم... به پوچی کامل رسیده بودم... تو فکر فرو رفته بودم، ولی، به هیچی فکر نمیکردم...گهگاهی مثل دیوونه ها خنده کوچیکی رو لبام نقش می بست و سریع محو میشد... دیگه باورم شده بود که وجود ندارم... اخه کی میتونست بار اون همه مصیبتو تنهایی بدوش بکشه... اه... "ئاگرین" رفت... اون رفت و منو با همه خاطره هاش تنها گذاشت...
پیکر نحیف و لاغرشو با دقت تموم بردم، گذاشتم یه جایی وسط باغ٬ کنار برکه...
هوا تاریک روشن بود. تا چند دیقه دیگه یه روز کثیف دیگه، شروع میشد. نمیخواستم طلوعو بدون اون ببینم. فقط چند دیقه دیگه وقت داشتم...
برگشتم تو اتاق. چشام به تابلو مقدس افتاد. یه لحظه سرم گیج رفت و یه فکر به سرعت از ذهنم گذشت. ولی به همون سرعت پشیمون شدم برش داشتمو بردم، گذاشتم کنار اون...
دوباره برگشتم تو اتاق. چشمام فوران خشم بود... وجودم یه دفعه لرزید و دیگه هیچی نفهمیدم... هرچی دستم میومد، قربانی آتشفشان درونم میشد... فقط میشکستمو می شکستم. هیچی نمی شنیدم انگار سرم زیر آب بود. چشام که با آینه افتاد یه لحظه واسادمو توش، خودمو دید زدم. چشمام قرمز شده بود. دستام تموم خونی بود. ولی حتی یه ذره درد احساس نمیکردم. روحم زخمی تر بود...
با دهن باز وچشمای مستاصل، به چپ وراست نگاه میکردم. هیچ راهی نبود... هیچ شفایی نبود، ومن، با این "تراژدی تلخ"، تک و تنها بودم...

چشام از تو آینه به عکس بچگیمون افتاد، که به دیوار چسپونده بود...
----------

تنها عکسی که ازش داشتم، یه عکس از بچگیمون بود. حدودا ۲ ساله... که دونفری دو طرف مادربزرگمون نشسته بودیم و نیشمون تا بنا گوش باز شده بود...هیچوقت فکر نمیکردم، بعد بیست و سه سال دوباره ببینمش... تازه از خارج برگشته بودن. تو یه دانشگاه معتبر خارجی روان شناسی میخوند... کنجکاو شده بودم ببینم اینم مثل بقیه روانشناسا فقط حرف از تلقین و فروید و پیاژه میزنه و چرت و پرت تحویل آدم میده یا نه... یه جورایی یادم رفته بود اصلا یه دختر عمو دارم...
اولین فکری که به نظرم رسید، این بود که ادای یه عاشق شکست خورده و افسرده در بیارم که بسنجمش. روزی که خونوادگی اومدن خونه مون٬ تریپ مورد نظرو پیاده کردم٬ با یه سلام و احوال پرسی خشک و خالی ازش جدا شدم و رفتم تو اتاقم...
انتظار داشتم بیاد پیشم و کمکای انسان دوستانه شو شروع کنه، که بعد از یکی دو ساعت، با شنیدن خداحافظیش، حالم گرفته شد. وقتی اومدم تو پذیرایی، دیدم رفته بیرون... بعد این همه سال خیلی عوض شده بود. هیکل ظریف و دخترونه ای داشت. ولی... خیلی دیگه لاغر بود. بااینکه قدش حدودا صد و هشتاد بود ولی وزنش احتمالا پنجاه تا پنجاه و پنج بود. چشاش بزرگ و سیاه بودن...
رفتم پیش عمو و زن عموم و از این سالها ازشون پرسیدم. اونام کلی خاطره واسم تعریف کردن. آخرشم گفتن برو دنبال ئاگرین و بیارش خونه.
رفتم پیشش. یه سری لباس خریده بود که با شرایط اینجاش تطبیق پیدا کنه. بزرگترین مشکلش روسری بود. همین که تو ماشین نشست یه آه بلندی کشید و روسریشو برداشت. از این حالتش خندم گرفت. گفتم :
-"مثل اینکه خیلی بهت سخت میگذره اینجا!"
-"اره... چطور زندگی میکنین اینجا؟"
با اشاره به روسریش گفتم :
-"مشکل مال شما خانوماست. ما اقایون کلا راحتیم."
-"راحتی که تو لباس نیست...! ادم باید تو فکرو ذهنش راحت باشه."
-"ازاون حرفا بود خانم جمیز!"
-"شوخی شوخی، با پدر هم شوخی(منظورش پدر علم روانشناسی بود.)؟"
-"تو که از روح روان حرف میزنی. پس مشکل روسری؟"
-"عادت میکنم."
-"عادت ماهانه یا هفتگی؟"
زد توسرم و گفت :
-"خیلی پررویی!"
-"بودم."
-"پس یه امتیاز منفی میگیری."
یه کاغذ و مداد از کیفش درآورد و گفت :
-"راس وایسا میخوام نقاشیتو بکشم."
-"مفتکی؟؟؟"
-"راس وایسا و یه لحظه حرف نزن."
-"کار خیلی سختیه. نمیتونم..."
-"یه منفی دیگه میخوای؟"
-"نه نه چشم..."
کارش که تموم شد. حیرت زده شدم! واقعا کارش عالی بود. منظره غروب زیبایی هم پشت سرم، تو نقاشی کشیده بود...
یه لحظه رفتم تو فکر، و یاد زیباترین تابلو زندگیم افتادم!
یه سیگار روشن کردمو یاد بدبختیام افتادم سردردم شروع بوده بود...
ئاگرین خیلی آروم گفت:
-"حالت خوبه؟ چت شد یهو؟"
-"ئاگرین جون یه زنگی به خونه بزن. بگو دیر میایم، نگران نشن."
-"قراره جایی بریم؟"
-"اره..."
هوا تاریک شده بود رفتیم تو پارک جنگلی بزرگی که بالای تپه بود. اون بالا یه گوشه دنج واسادیم.
به نرده پارک تکیه دادم. یه سیگار روشن کردمو به شهر، که داشت تو تاریکی فرو میرفت و چراغا یکی یکی روشن میشدن، زل زدم. جوری که انگار یه گمشده، لابلای کوچه هاش دارم...
منظره شهر از این بالا، خیلی زیباتر از همیشه بود. ئاگرین اومد پیشم وگفت :
-"چه جالب! از اینجا منظره شهر چقدر قشنگه..."
وقتی سکوت منو دید، ترجیح داد دیگه حرفی نزنه...
ده دقیقه ای گذشت. دیدم اینجوری دارم اذیتش میکنم گفتم :
-"راستش خیلی از شبا میام اینجا، دوس دارم اونقدر جسارت داشته باشم که همینجا خودمو راحت کنم..."
-"واسه چی؟"
-"خسته شدم از زندگی... یه زمان، اونقدر شوروحال داشتم که وقتی ازم میپرسیدن، از چی متنفری؟ میگفتم: "به سختی میتونم کلمه ای پیدا کنم..." ولی حالا... نمیدونم چرا ولی... ولی زندگی اون روی سگشو نشونم داده..."
-"ببین عزیز... درکت میکنم... تو این دنیا هم زیبایی هست هم زشتی... البته دیدگاه من اینه که هیچ زیبایی یا زشتی وجود نداره. این ذهن ماست که اتفاقات و مسائلو، اینجوری نشون میده، بهرحال هم زیبایی توش هست، هم زشتی... ولی اینا دلیل نمیشه که آدمو ناراحت کنه. بقول یه عزیزی "دنیا بسته به ذهن تو، هم میتونه گل سرخی باشه، هم جهنمی، ولی تو به گل سرخ فکر کن..." برای همه ما مشکلات کم و بیش بوجود میان، ولی این تویی که باید بدونی با کدوم "بینش" بهش فک کنی. به این فکر کن که مشکلات اومدن که تورو قویتر کنن...!!!"
-"واسه کسی که تو زندگیش سختی ندیده، این حرفا راحته. یادمه منم چند سال پیش، اینجوری فکر میکردم..."
حدود نیم ساعت، با هم بحث کردیم ولی به نتیجه نرسیدیم. البته دیگه اون حس سربه سرش گذاشتن شو نداشتم.

برگشتیم تو ماشین. هوا کاملا تاریک شده بود...
آرامش عجیبی تو تک تک کلماتش بود که برام جالب بود. دختر باوقار و جذابی بود. تو چشاش زل زدم... یه احساس خاصی بهش داشتم... یه احساس مقدس. با اینکه همش دوسال اول زندگی پیش هم بودیم ولی باز... انگار خیلی وقته میشناسمش... یه احساس نزدیکی خاص...! بهم نزدیک شده بودیم... چشامو بستم... سنگینی نگاش بدجور مستم کرده بود... یه دفه لباشو گذاشت رو لبام... چند ثانیه طول کشید، گرمای وجودش وجودمو به وجد آورده بود... دیگه هیچی نگفتیم...سرمو پایین انداخته بودم و سرخ شده بودم. انتظار نداشتم! ولی اون بیشتر خجالت کشیده بود...
-------------
تو تخت خواب دراز کشیده بودمو بهش فک میکردم. به اتفاق امروز... یه آشنایی دیگه... یه پیام برام اومد، ئاگرین بود، نوشته بود،
"دوست دارم"
جواب دادم "هنوز خیلی زوده...ضعیفه!"
باز جواب داد "ضعیفه...؟؟؟"
پیام دادم " آه... منظورم اینه که قلبم ضعیفه... بار این جمله سنگینو نمیتونه به دوش بکشه!"
جواب داد "همینه که هست... میخوای بخواه... نمیخوای هم باید بخوای..."
پیام دادم "کجایین؟"
جواب داد "هتل شادی. فردا چکاره ای؟"
جواب دادم "هستم در خدمتتون..."
پیام داد "میخوام یه کم تو شهر بگردم دلم واسه اینجا تنگ شده."
جواب دادم "ای بروی چشم... باعث افتخاره با خانم دکتری مثل شما قدم بزنیم."
یه شکلک خنده برام فرستاد و شب بخیر گفت.
جواب دادم " .your night is light"
بعدش چشامو رو هم گذاشتم...
-------------
انتظار نداشتم شروع اینچنین شیرینی، آنقدر تلخ تموم بشه. عکس بچگیمونو از رو دیوار برداشتم و بردم کنار تابلو "طلوع کویری". یه بار دیگه سرتاپاشو دید زدم. نمیتونستم اینجوری تنهاش بزارم که یه دفعه چشام رو دستش گره خورد. با تعجب یه کاعذ مچاله شده از دستش درآوردم و باز کردم.
"درود بر سیروان عزیز
میدونم وقتی این نامه بدستت میرسه من دیگه پیشت نیستم. تنها دلخوشیم اینه که روح بزرگی داری و منو میبخشی. پس تنها دلخوشیمو ازم نگیر و منو به دست فراموشی بسپار. راستششش من نتونستم "سنت" رو بشکنم هرچند که خود، و تورو شکستم...
توی یک دیوار سنگی دوتا پنجره اسیرن

دوتا خسته دوتا تنها یکیشون تو یکیشون من

دیوار از سنگ سیاهه سنگ سردو سخت خارا

زده قفل بی صدایی به لبای خسته ی ما

نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار

همه ی عشق منو تو قصه است قصه ی دیدار

همیشه فاصله بوده بین دستای منو تو

با همین تلخی گذشته شب و روزای منو تو

راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده

تنها پیوند منو تو دست مهربون باده

ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم

واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم میمیریم

کاشکی این دیوار خرابشه منو تو باهم بمیریم

توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم

شاید اونجا توی دلها درد بی زاری نباشه

میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه"

ادامه ...
--------------
نظرات دوستان عزیزم بیشتر از امتیاز برام مهمه...

نوشته: هیوا

داستان سکسی:

3.42623
نمره شما: هیچ میانگین 3.4 (61 votes)

نظرات

سلام به هیوا عزیز:

داستانت از اون داستانایی هست که من باید دوبار بخونم. سوژه خوبی داره.

باعث می شه بخوام قسمتهای بعدی رو بخونم.با شعر اخر داستانت حال کردم.

مثل همیشه محشری دیگه .چیزی نمی تونم بگم.

نمی دونم چرا ولی یاد داستانهای ارا افتادم. یک حسی تو داستانهاش بود که ادم دلش

نمی خواست داستان تموم شه.الان همون حسو تسبت به این داستان دارم.مرسی.

ادمین کامنتمو نخوری

درود بر دوستان گلم
قبل از هرچیز تشکر میکنم که در این فضای شلوغ پلوغ سایت داستانمو خوندین...

دانشمند عزیز
فکر کنم پایان فعالیت با این کاربریت نزدیک است(نیشخند). ممنون از نظرت

asd---123 عزیز
چون گفتی راستشو بگو میگم بله کپی کردم عزیز جان.
از تو سیستم خونه خودمون... بلی کپی شد. توی شهوانی پیست شد. تشکر!

عبدول!!!؟؟؟ باز که شولوخش کردی!
بابا در بیار اون لامصبو از ادمین. ببین منم چقد خجکل! شدم با کاربری جدید. الان نظر حبه جونم چیه؟

پروازی بانو
درود. خوفی؟ ماماخت چاخه؟ چه خبرا؟ چیکا میکنی؟
خوشحالم خوشت اومد عزیز. سعی میکنم قسمت بعدی بهتر بشه.
راستی با اون جمله اخرت نیشم به اندازه این باز شد (((((((((((‍‍: اخرشی شیطووووون!

شیر جوان
به به! میدونی چیه؟ فقط یه چیز میگم. هیچوقت ازخوندن کامنتات سیر نمیشم. شاید باورت نشه ولی من فقط به عشق خوندن کامنتای شما داستان میزارم. شعرت فوق العاده بود. برام اشنا بود مال کیه؟

جوجه دراکولای عزیز
iran ssa جان
ممنون که خوندیین رفقا

1984.f عزیز
چشم عزیز جان. من واقعا رو نوشته م کار کردم ولی الان که آپ شده انگار یکی دوجا مشکل داره
سعی میکنم تو قسمت بعدی حلش کنم. ممنون رفیق :?

منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد...........
امروز از این خوشم اومد

سلام دوستان
هیوا جان پسندیدم! خیلی زیبا بود و واقعا صحنه های رمانتیک و دلچسبی داشت.
انتظار نداشتم اینقدر زود تموم بشه ولی با اینحال داستان رو جای خوبی نگه داشتی. منتظریم ببینیم ارتباط محرم و سکس تو این داستان چیه!
;-)
تشکر فراوان

هیوای عزیز داستانتو دوست داشتم ولی به نظر من یه چند تا نکته ی کوچولو جای کار داره.
مثلا تو قسمت اول به نظر من سعی داشتی بگی نویسنده نمیتونه باور کنه یاگرین مرده ولی در عین کلماتت اینو به خواننده تحمیل نمی کنی
سعی کن حس کلمات رو راحت تر ادا کنی.مثلا نباید بگی اون مرده بود.هیچی نمیدید.
مثلا بگو:
جسم سردشو به آغوشم میفشردم.حتما گرمای تنم گرمش میکرد....
یاگرین.....یاگرین......حتما با چشمای نیمه بازش منو میدید.
مثلا جمله ی>> زمستون دستاش تا مغز استخونام نفوذ کرد و از درون خشکیدم... <<واقعا از نظر ادبیاتی محشر بود
راستش خواننده از پاراگراف دوم به بعد با متنت قاطی میشه
پاراگراف اولت مثل یه متن انگلیسیه که ترجمه شده
ولی در کل عالی بود.قشنگ نوشتی دمت گرم.

پروازی و شیر جوان عزیز
ممنون از شعر مثل خودتان زیبا

مازیار خان جان ب...
ممنون که خوندی حاجی(بقول کفتار) ولی اسم داستان ایهام خاصی داره که تو قسمت آخر مشخص میشه!

شهید عزیز
واقعا تشکر میکنم که اینقد با دقت خوندی ولی من در اون قسمت خواستم سردی سختی رو به خواننده انتقال بدم که بتونه با داستان ارتباط برقرار کنه. نمیخواستم که بگم باورم نمیشه که مرده وگرنه قسمت اول حرفتان درست میبود.
درمورد اون پاراگراف اول بهت حق میدم و حرفتو قبول دارم. در اصل زبان گفتاری و نوشتاری من کردی هستش وبعد از نوشتن مجبورم ترجمه اش کنم البته نه در همه مواقع. بیشتر در قسمتای احساسی. چون نوشتن از احساس در یک زبون دیگه غیر از زبون مادری واقعا سخته و من در بیشتر داستانام رو احساس بیشتر تاکید میکنم.
شاید دلیلش این باشه!
موید باشید و امیدوارم داستانتان سریعتر درجای خود منتشر شود.

درود عزیز دل
بنویس اقا ...................بنویس
هیوا جان داداش من حرف نداری
مشخصه واسه بهتر تلاش می کنی
میشه حدس زد که داستان زیاد میخونی از نویسندگان بزرگ جهان
خوب می نویسی داداش ولی واسه تک بودن باید دنبال یه سوژه یا ایده نو باشی میتونی متفاوت باشی
نمیدونم این حرفم اسپم محسوب میشه یا نه
ولی اینجا زیر داستانا جای خیلیا خالیه
خوبه یادی کنیم از تکاور یاور همیشه مومن کفتار پیر طاها و و و
البته که جای سارا و رها هم همچنان خالیست

هيوا جان چه اسم سخت و خاصي داره اين دختر عمو شما.
:D
ميشه معني شو به فارسي بگي البته اگه ميدوني?
Smile

شروع داستانت عالي بود. وقتي با شروع داستان قبليت مقايسه كنيم ميبينيم كه خيلي حرفه اي تر مينويسي. تشبيهات و توصيفاتت زيبا و بجا بود. هميشه موفق باشي دوست عزيز. منتظر ادامه ي داستانت هستم
Smile

مرسی هیوا جان. داستان خیلی زیبایی بود و بی صبرانه منتظر ادامه اش هستم...
من عشقهای اینجوری و نرسیدن رو بیشتر میپسندم چون عشق همیشه یعنی گذشتن... از خودت... از معشوقت... عشق در قالب جملات و حرف گنجیده نمیشه... درکش خیلی سخت و زجرآور و شیرینه... عاشق همیشه میگه من بدون معشوقم نیستم پس معبودش میشه اون...

و سالهاست که پیرمردی ژنده پوش روی نیمکت سرد پارک مینشیند و عاجزانه منتظر صدایی ست تا او را بخواند......

درود بر داش صادق خودمون
ممنون که نظر دادی عزیز.
فقط میگم که سوژه ش بکره بذار به قسمتای بعد برسه میفهمین...
منم دلم واسه همه شون تنگ شده!

افسون بانو
معنی اسمش به نظرم میشه «آتشین»
راستی تعداد پستات تو حلق یه نفر که هنوزم نیومده و منتظرشم...

قلب مسی عزیز
ممنون که خوندی سعی میکنم زودتر قسمت بعدی رو آپ کنم.

rayash
عزیز جان ممنون که خوندیش راستش نفهمیدم اسم کاربریت معنیش چی میشه.
با خوندن اون تیکه نثرت یاد نثر خاصی از یه نفر افتادم که قراره اخر داستان بزارم. ممنون

دانشمند جوون
نگرفتی منظورمو...
منظورم این بود که در کاربریت معرض تعرض ادمین برای بلاک شدن میباشد.
مگه نمیدونی کامنت اولی گناهیست گران که تاوان سختی دارد؟ نمیدونی دیگه! من کشیدم میدونم. مواظب خودت باش و منتظر نظرت درپایان داستان میمانم!

هيوايو؟
خودتي؟ (پ ن پ عممه)
خوبي؟
خداييش درحين خوندن داستان شك كردم كه دارم داستان هيوارو ميخونم يا داستان خوزوئه دوكاسترو رو (خودمم چيزي ازين بابا نخوندم؛ ولي چون اسمش مشهوره حتما خوب مينويسه ديگه! شما ميتونيد اسم هربنده خداي مشهوري رو بجاي "خوزوئه دوكاسترو" جایگزین كنيد، مثل تولستوی- جان اشتاين بك(فك نكنم ازينم چيزي خونده باشم!)- انیشتین(خداييش جملات بامفهوم زيادي گفته) يا اصن همين احمدي نژاد خودمون! (خدايا چرا دارم چرتو پرت مينويسم؟؟؟)) :-D
خلاصه هيوا جان كارت واقعا 20 بود ;-)
فقط دوتا اعتراض!
اول اينكه؛ عاقا اين چه خبره؟ چرا همتون اسماي سخت سخت و عجيب غريب ميذارين؟
تاگرين؟؟؟
والا اولين باره اين اسمو شنيدم! (بخدا تو شهر زندگي ميكنم!)
اصن نمیدونستم اسم زنه يا مرد!
مثلا اگه عنوان داستانتو ميذاشتي هيوا و تاگرين؛ نخونده ميومدم پاي داستانت فحش كشت ميكردم كه چرا گي نوشتي! (اسم تاگرين مردونس!)
دوم اينكه؛
عاقا چرا تو اينقد سيگار ميكشي؟؟؟
چندبار بهت بگم سيگار خوب نيست؟؟؟
پاي داستانت كلينيك ترك اعتياد راه بندازم؟ :-D
تو داستان بعديت اسم سيگار بياري، اينجا كلينيك برقرار ميكنم Biggrin

داداش حالا گذشته از شوخي سطح داستانت خيلي خوب بود و پيشرفتتو به رخ رقيبات كشيدي (چشم حسود نصف شه ايشالا!) و جا داره تبريكات فراوانيو خدمتت عرض كنم (دوستان عزيز باور كنيد خايه مالي نكردم Biggrin )
درضمن ازين بابت كه دير كامنتيدم پوزش ميطلبم (خودت كه درجريان گرفتاريام هستي)
دماغتون چاخ بمونه و خودتون سالم بمونيد ٪

باران جوجو
بابا بخدا تا حالا یک کلمه از کتاب این عاقا! رو نخوندم ولی تو داستان قبلیم هم همینو گفتن. حداقل شما بیا یه کتابشو بهم معرفی کن برم بخونم ببینم چی میگه این یارو!

دانشمند جان
والله ما که داشتیم ولی بریدن!

پروازه جووون
مزاح زیبایی بود.

فتانه شرور
دست خوش بیت کچه گیان. سپاس بو خویندنی چیروک و کامینته که ت!

پرنسس ایرانی
ممنون که خوندیش و نظردونت جاری!

تنها جان
ممنون!

درود بسیار و فراوانی را نثار مهندس گل پارسا نمودیممم(کارت پستالو حال میکنی؟؟؟)
ممنون از اینکه خوندیش فقط یه اعتراض!
شما مشکل خاصی تو بینایی دارین؟ تاگرین چیه بابا ء ا گ ر ی ن یا میتوان گفت اگرین که معنیش میشه اتشین!
بهرحال فکر کنم یه نصیحت بد نباشه. سعی کن زیاد داستان نخونی و از شهوانی استفاده نکنی چون پزشکان معتقدند ربط عجیبی به سوزش چشم و کم بینایی و تنبلی چشم داره!
از ما گفتن بود.
ممنون که خوندیش و نظرتو گفتی.
تیکه هم به دیگران ننداز فعلا همه دوستیمو اتش بسه!

گل پارسا؟ =))
كارت پستالت تو حلق رقيبم تو تعداد پستا :-D
خب تو نوشتي ئاگرين؛ چون من اون 6 كوچولو رو دوتا نقطه ديدم شدم مجلوق؟
اصن تو از كجا فهميدي كه املاش " آگرين" يا "عاگرين" نيست؟
پزشكا ميگن كسايي كه زياد مچ كار ميكنن، قوانين جديدي رو خلق ميكنن :-D
راستي يه سوال ديگه؛ اوني كه روز اول گفت املاي كلمه ي "قورباغه" اينطوريه، از كجا فهميد كه اولش بايد "ق" باشه و دوميش بايد "6" باشه؟
اصلا اين قانون چيه ساخته؟
احتمالا اونم زياد مچ كار ميكرده!
كه گفتي آگرين...
اسم آگرين كه بيشتر پسرونس، پس طرفت پسره!
هيوا؟
مياي اينجا گي آپ ميكني؟
ميري از پسر( آگرين) لب ميگيري؟
آقاي نويسنده، اين مسخره بازيا چيه؟ :-D
اين گي بازيو ازين جا جم ميكني وگرنه خودم ميام بالا سر تو و همه ي كسايي كه ازت حمايت ميكنن Biggrin

هيوايو؟
اگرم آگرين دخترونه باشه، هيوا هم دختره درنتيجه لز نوشتي(نكته قابل توجه اينجاست كه هيوا و آگرين نميتونن دوجنس مخاف باشن!) :-D
آقاي نويسنده اين بحث همجنس بازيو تعطيل ميكني يا منو مازيار باهم ديگه بيايم رو سر شماها و همه كسايي كه ازتون حمايت ميكنن؟ :-D
مازيار Wink

هیوای عزیز داستانت از لحاظ نگارش و ادبی پیشرفت زیادی نسبت به اولین داستانت داره. به وضوح مشخصه که سبک نگارشی که لازمه ی این سایت هست رو پیدا کردی. روایت داستانت خیلی روان و ملموسه و خواننده خوب باهاش ارتباط برقرار میکنه اما قصه ی داستانت هنوز مبهمه و شخصیتها به خوبی به خواننده معرفی نشدن. به طوری با اسم شخصیت زن داستان هم مشکل دارن.اسمی که میدونم یه اسم کردیه. درسته که لازمه ی سریالی بودن، ایجاد حس کنجکاوی در خواننده برای دنبال کردن داستانه ولی این حس هنوز در من ایجاد نشده و بیشتر مشتاقم که نگارشت در قسمت بعد رو بخونم. منهم معتقدم اسم خوبی برای داستانت انتخاب نکردی. انتخاب اسم برای جذب خواننده خیلی مهمه چون به عنوان مثال من همه داستانها رو باز نمیکنم. نکته ی دیگه اینکه میتونستی بلندتر بنویسی. بعضی داستانها هستن که اینقدر قشنگ و جذابن که ادم از خوندنش خسته نمیشه. این داستان و داستان رویای تنهایی نوشته ی سپیده ازین دست داستانها محسوب میشه. اگه به جای اون ترانه ی دوپنجره یه مقدار روی داستان مانور میکردی بهتر بود. منتظر ادامه ش هستم..

داداشيره تقصيره من چيه؟
تقصيره اين هيواس كه مياد گي و لز آپ ميكنه بعد به من ميگه مجلوق :-D
فقط داداجان اون تيكه آخر كامنتت ابهام داشت؛ مخصوصا اون "بوس" و "لالا" !
داداش تو منو در آغوش نكش، من يكي قول ميدم ديگه دعوا نكنم :-D
.
.
لازمه كه بگم من با شخصيتاي داستان هيچ مشكلي نداشتم و داستان بخوبي تو ذهنم تداعي شد و اون كامنتمم فقط جنبه ي طنز و شوخي داشت وگرنه هر جلبكي متوجه ميشه كه آگرين دختره! :))
(اينجا اثبات شد كه لز نوشتي Biggrin )

مسعود عزیز
قبل از هرچیز تشکر میکنم که آنقدر با دقت و موشکافانه داستانو بررسی کردی. با تمام مواردی که مطرح کردی موافقم و قبول دارم که شخصیت مرد داستان یه سری مشکلات دارن که از بطن جامعه به اون تزریق شده ولی بهرحال دوست دارم فعلا در این مورد حرفی نزنم و بزارم پای قسمت پایانی

شاهین عزیز
خیلی خوشحالم که زیر داستانم کامنت گذاشتی...
همیشه میان کامنتات به نکات خوبی اشاره میکنی. همه مسائلی که مطرح کردی قبول دارم بجز دو مورد
1-نام داستان. بشخصه برای انتحاب آن مسائل زیادی را در نظر گرفته ام ولی درحال حاضر نمیتوانم چیز زیادی را توضیح دهم. همینقدر بدانید که در قسمت پایانی دلیلش مشخص میشود و ایهام خاصی دارد!!!
2-نام شخصیت زن داستان را بدلیل نزدیکی احساساتش به اسمش بطور تصادفی انتخاب نشده و دلیل شخصی خاصی دارم که مایل به توضیح نمیباشم.(ببخشید) پس میتوانم این ایراد را هم قبول نمایم!
لطف فرمودید و از شما سپاس گذارم.

همچنین تشکر ویژه دارم از جناب مهندس گل پسر به جهت به دوش کشیدن قسمت سخت طنز میان کامنت ها
(بجون خودم تیکه نبود جدی گفتم!!!)

ستاد مجموع دوستان به گند کش!! (ونداد(قربونش برم)، مازیار خان جان ب...، مهندس گل پسر، شیر جوان، آرش(جاش خالیه) و...

هيوا جان تنها معني كه برا اين اسم به ذهنم نميرسيد همين "اتشين" بود. نه اينكه گرين داره فكر كردم يكم لطيف تر باشه.مرسي از اينكه معنيش كردي
:D
اين سوژه و ايهامي كه از گفتنش معذوري رو لطفا زودتر بنويس كه بايد خوندني باشه, اريزونا كه همه رو تو خماري گذاشت كه پرشان اخرش چي ميتونه باشه.تو اينكارو نكن لطفا
Smile

شیطونه میگه قسمت دوم گیوتین2(سوپر استار) رو که همین الان تایپش تموم شد زیر داستانت آپ کنما
.
.
.
.
.
نه خوشحال نشو...
نگهش میدارم واسه خودم
راستی هیوا اسم دختره یا پسر؟؟؟؟
اصلا خودت خواهری یا برادر؟؟؟؟

ما مخلصيم هيوا جان؛ من داستان عزيزاني مثه شمارو به گند نكشونم داستان كيو به گند بكشونم؟ :-D
افسون جان شما ميتوني اسم طرف " آ گرين" بخوني :)
اينطوري معنيس لطيف تر ميشه و آدم ياد چمن و سبزه ميفته
البته يكمم ياد بز ميفته، چون آقا بزه مياد چمنه رو ميخوره :))
تلفظ صحيحش:
Agerin

پارسا
=))
منم تقريبا يه چنين چيزيو خوندم.اخه من از كجا تلفظ صحيح اين اسمو بدونم
:-|
تقصير نويسنده است كه نه تو پي نوشت توضيح داده,نه يه فونوتيكي چيزي گذاشته
;)
من همون اگرين صداش ميزنم. خيلي هم راحت تره
Biggrin

چه گيري دادم به اين اسمه ولشم نميكنم
Lol

افسون ديدي چه گيري افتاديم از دست اين نويسنده ها؟
مگه مجبورين ازين اسماي عجق وجق بذارين؟
مگه كبري و صغري چه شونه؟
كبري جون، صغري جون، سكينه جون و ...
طرف مياد اسم دختررو ميذاره آگرين!
مگه چهارشنبه سوريه كه آتيش راه انداختي؟
يا يه خواننده اي اشتبا اسمو تلفظ كنه ياد بز بيفته! =))
يا يه بنده خداي ديگه اي(مثه من) فك كنه همجنس بازي نوشتي :-D
آي نوسنده رعايت كن :-D
(مخلص هيوا جون Wink )

هیوا ی عزیز...
اینکه آخر داستان رو از اولش میدونم (که آگرین مرده) حالمو میگیره. ولی باز برای خوندن سطر به سطرش مشتاقم و منتظر. وقتی که گذاشتی و زحمتی که کشیدی برام ارزشمنده دوست خوبم. و قلمت رو دوست دارم.
منم مثل بقیه دنبال کلماتت کشیده میشدم و دوست داشتم حالا حالاها تموم نشه! امیدوارم زودتر ادامشو بخونم Smile

هيوا جان سخت در اشتباهي! :-D
مگه تو كردي به آتيش نميگن آگر (Ager ) ؟
خب آتشين هم ميشه آگرين (Agerin )
خلاصه واسه ازبين بردن تموم اين شبهات ميتوني اسمشو تغيير بدي
سكينه جون خوبه ها، همه هم اسمشو شنيدن Biggrin

باز این عبدول دهنت سرویس کلی خندیدم واسه فیلم جدیدت Lol

بیژن جان
خوش اومدی عزیز. خوشحالم خوشت اومد و از فحشات خبری نیست Biggrin

پیشی پیشی
منو تو فکر فرو بردی. آفرین به نکته خوبی اشاره کردی!!!

مهنسسسس
تو هم انگاری شبیه این داستان نویسای چیز شدی
برو یه کم سرچ کن با اطلاعات حرف بزن داداششش :B

هیوای عزیز شرمنده...صبح داستانت رو دیدم...دیشب شیفت بودم وچشام میدید ولی مغزم یاری نمیکرد...یه چرتی زدم و بعد هم سوگواری برا امام حسین والان سر حوصله داستانت رو خوندم وکلی لذت بردم...بنظرم کلا از زبان کلاسیک نوشتاری فارسی خارج شدی وبه زبان محاوره مینویسی ،که خوندنش راحتره وارتباط باحال و هوای داستان بهتر انجام میشه که جای تبریک داره...چند نکته:
1-خساست بخرج دادی ومتن بیشتر شبیه پیش درامد بود برای شروع داستان...
2-فکر میکنم بعضی از قسمتهای داستان تو ذهن توئه ولی تو فکر میکنی ما اونارو میدونیم ویا درک میکنیم،به همین دلیل توضیح کافی برا ارتباط اونا نمیدی که ایجاد رابطه با حوادث داستان کمی مشکل میشه...
3-قرار بود اون خانم/از خیر اسمش گذشتم..ببخشید/یه عکس از تو بکشه،توقبلش گفتی تو ماشین بودید،ولی بدون هیچ توضیحی بلافاصله میگی:گفت وایسا و تکون نخور وبعد عکس تورو تو یه منظره تحویلت میده..!نگو که ما باید خودمون جاهای خالی داستانو بهم وصل کنیم...
4- داستان جزائر هنوز به قوت خودش باقیه/فقط فحشم نده/...
سریعتر برادر بقیشو بنویس که منتظریم...

هيوا تو داغداری حالت خوب نيست!
اصن بيا يه تاپيك درمورد اينكه Agerin درسته يا Agrin بزنيم
هركي درست گفت كله ي اون يكيو سرخ كنه!
.
.
آقا پوليسه؟
عبدول؟
دمت گرم!
تك نفري شهوانيو به فاك دادي!
ياهو و جي ميل رو هم به فاك دادي رفت!
چندتا كاربري؟؟؟ Lol

عالیه مثل گل نسترن ، دوباره میگم عالیه که حسودا بترکن...،خیلی خوب بود چیزی کم نداشت ، اینجاست که باید زیر داستانت نمره 20 گزاشت...
--------------------------------------------------
شمالم تا جنوبم عشق چه خاک و گندمی دارم

صدام یاری کن باید بگم چه مردمی دارم

بگم این حق هیچکس نیست که با ثروت فقیر باشه

کسی که فرش می بافه نباید رو حصیر باشه

اگر چه سختی از انسان یه کوه درد میسازه

ولی از مردم ما درد داره یک مرد میسازه

نگام کن بچه های کار چه جور تو آب و آتیشن

تو این روزهای سخت کمک خرج پدر میشن

من و تو مردمی هستیم که گنج از رنج میسازیم

به این تاریخ خورشیدی به این فرهنگ مینازیم

من و تو مردمی هستیم که آینده تو مشت ماست

که از هفتاد نسل قبل هزار اسطوره پشت ماست
-------------------------------------------------------

پیر فرزانه بزرگوار
عزیز جان ممنون. به نکات خوبی اشاره کردی. سعی میکنم تو قسمت بعدی لحاظ شون کنم.
لطف عالی مستدام!

بانو مریم خانوم مجدلیه!
امیدوارم خوشتون بیاد. منتظر نقدتون میمونم.
من فکر کردم از خودم خسیس تر پیدا نمیشه ولی...
یه قولی دادین یادتون رفت!

حبه من بیشتر از رو ویرگولات میفهمم خودتی(هه هه)
شادی جون خوش اومدی
پارسا پارسک
خوشحالم خوشت اومد عزیز
نظرت از امتیاز مهمتره!

عبدول جونم همه حبه ها یه روزی انگور میشن ولی مهم اینه که چطور میشن. از پیش یا از پس! برگ در انتهای زوال میافتد و میوه در انتهای کمال. حبه ممکنه یه روزی اونقد برسه که تلختر از زهر بشه... ولی میدونی چیه مهم اینه که این تلخیو به شیرینی انگور سبز ترجیح میدم. بذار بگن هیوا مسته٬ نمیفهمه. ولی هیوا چیزی میبینه که خیلیا نمیبینن. میوه خیلی برسه میگنده. لونه کرما میشه. برگ وقتی از شاخه ی باباش جدا میشه. میره زیر پای مسافرا... مسافرایی که نمیدونن یه روزی یه جایی یه کسی حبه ای داشت که در زوال یا کمال به ترشی رسید و نوشداروی کسی شد که الان میتونه با افتخار بگه که هنوزم هست ولی خسته س!!!

هیوا جان ببخشید دیر اومدم. داداش داستانی که شروع کردی یه موضوع جدیده. یه نیم نگاهی به مشکلات اقلیت های مذهبی تو ایران داشتی که خوب بود. از اسامی که استفاده کردی زیاد خوشم نیومد. من حتی نمیدونم تلفظ ئاگرین چطوریه. اسم داستان هم برام مبهمه که البته تو قسمت های بعدی این ابهام رفع خواهد شد.
تو نامه ای که خونده شد نفهمیدم "سنت" چیه یا کیه؟
از برقرار شدن رابطه عاطفی سریع بعد از بیست سال دوری طوری که همو ببوسند و ابراز علاقه کنند یه کم شکه شدم و یه امر غیر عادیه. به نظر من باید زمان بیشتری صرف میکردی تا عاشقشون کنی. قلمت عالی بود و منتظر قسمت های بعدی هستم. شرمنده که نمیتونم زیاد بیام تو سایت. دستم قراره بیست و پنجم این ماه گچش باز بشه و اون موقع بیشتر در خدمتتونم.
وقت نکردم کامنتها رو بخونم .شرمنده همه عزیزان.

داستان بسیار شیرین و زیبا بود!!!
:|
عبدل عزیزم من آخه چه خوابی میتونم واسه شما بچه های گل ببینم؟
جز رویای خوشبختی براتون دیگه هیچی!
(بالا آوردین؟)
بیژن جان راستش دیگه حوصله خوندن داستان ندارم. اکثرا" یه مشت دری وری هستن. ولی حال کردم از اون اسمی که روی جمله من گذاشتی:
کامنت خفت گیری!
:LOLL:
مخلصم
. . .
در ادامه:
داستانت ریتم خوب و قابل قبولی داشت هیوا. منتظریم تا قسمت بعدی بیاد!
(تو محل نذار)

دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن است!(ره)
____
هيوا الان داستانتو خوندم و ميتونم بگم، تلاشى كه براى خوب نوشتن ميكنى،واضحه و همين كافيه.
و پيشرفتت نسبت به قبل كاملا به چشم مياد. ولى هيوا جان هنگام نوشتن، ذهنت آشفته است، و بيشتر درگير انتخاب متن ميشى.
ايرادى كه به نظر من به داستانت لطمه ميزنه، بلاتكليف بودن مخاطب در نوع ارتباط با داستان هستش براى مثال، در شروع سعى كردى حس و حال شخصيت رو به مخاطب انتقال بدى و خوب هم اينكارو انجام ميدادى اما هرزگاهى از يه تشبيه يا توصيف بيجا و استفاده از كلمات غير معمول، ذهن خواننده رو بسمت پيدا كردى معنى و مفهوم هدايت ميكنى كه باعث ميشه خواننده از شخصيت داستان دور بشه.شما زمانى كه ميخواى خواننده خودشو جاى شخصيت داستان حس كنه و اتفاقات رو از ديد شما ببينه بايد از كلام ساده و روان ترى استفاده كنى وگرنه خواننده بجاى درك حالات شخصيت، مجبور ميشه بدنبال معنى كلمات بگرده. البته داستان اولت هم همين مشكل رو داشت، پيشنهادم اينه براى قسمت بعدى روى اين مسئله بيشتر كار كنى، مطمئنم نتيجه ى مطلوبترى ميگيرى.
البته حرفم فقط جنبه ى پيشنهادى داره و در آخر خودت هستى كه داستانتو مينويسى.
__

هيوااا؟چرا شايعه پراكنى ميكنى! :-D
من كى گفتم ديگه شهوانى نميام؟؟؟ Smile

أنگاری از قافله عقب موندم....
درود هيوا جان..
داستانت به حق که زيبا بود.شروع داستانت نسبت به طلوع کويری واقعا بهتر بود که ميشه اينو يه جهش حسابی به جلو حساب کرد..
داداشم يکم طولانی ننوشته بودی؟(چشمک)
هيوا جون اون داستانت رو خوندم تا چند روز حالم بد بود.ميدونی که؟ اينو اونجور نکنی که گوشاتو ميبرم.
اين داستان تخيلته يا واقعيته؟
ای شيطون فکر کنم اگه دخترعموت از بچيگيت پيشت بود.....(بقيه افکارم شيطانيه نميشه گفت) اخه گل پسر يکم صبر ميوردی بعد لب گيری مينمودی..اين تيکش يکم تخيلی نشون ميداد.
از سبک نوشتنت هم لذت بردم.عينهو اجنبی ها نوشته بودی پسر طلا.
منتظر باقيش هستم

نمیشه گفت خوب بود یا بد...چون هنوز چیزی مشخص نشده...
یه جا گفتی چشام که "با"آینه افتاد یه لحظه"واستادمو"و"خودمو دیدزدم"
هیکل ظریف ودخترونه ای داشت...ولی"دیگه خیلی لاغر بود"
جاهایی که مشخص کردم بهتر بود در اون جو داستان جایگزین های مناسبی براش پیدا میکردی...
اسم داستان واسم شخصیت های اون یه جوری بود...نمیدونم ولی احتمالا سرنوشت داستان میخواد برگرده به این اسامی!!!
این اسم داستان چیزی درش نهفته ست یا من اشتباه میکنم??
وقتی دو نفر بعد مدت ها همدیگه رو میبینن درسته یه حس هیجان مانند دارند ولی اون حس خاص اگه قراره شکل بگیره نیاز به زمان بیشتری داره..اونجا در ماشین هم نمیشه که یهو بدون مقدمه...
داستانت تو گنگی خاصی به سر میبرد که امیدوارم قسمت های بعد حل شه ومسلط وغالب بر داستان باشی ودر اون گم نشی...
هیوا جان:
گاهی لازمه بی پروا ورها نوشت گاهی وقتا بذار قلم خودش بره جلو بذار ناشیانه بنویسه
لزومی نداره نوشته با فکر نوشته شه یه جاهایی فقط بنویس بی مقدمه تا جایی که میتونی بنویس...((امیدوارم متوجه بشی منظورم چیه))
در اخر :
سعی کن حس موجود در داستانت از حالت تصنعی خارج بشه وبه سمت واقعیت پیش بره اینجوری ملموس تر میشه.....
نسبت به قبل پیشرفت خوبی داشتی...
موفق باشی....

ارش جوون
ممنون که خوندی رفیق
اسم داستان گنگه و قبول دارم. ولی برای چندمین بار میگم که بی دلیل انتخاب نشده...
سنت اسم خاص نیست ولی بخاطر ربطی که به اسم داستان داره و قضیه مهمیه که دراصل داستان حول محور اون مچرخه تو گیومه قرار داده شده که مهمتر تلقی بشه.
تلفظ اسم اگرین تو کامنتا قرار داده شده عزیز.
اینکه بصورت کاملا اتفاقی بوسه پیش میاد غیر عادیه و قبول دارم ولی یه نیگا به جامعه و انسانها بکنین. امثال غیر عادی زیادی هست. کمااینکه اولین بوسه خودم دقیقا بصورت غیر عادی٬ بطوری که اصلا انتظار نداشتم.مث داستان اتفاق افتاد. روزانه مسایل غیر عادی زیادی دور وبر ادما اتفاق میفته. اینم یکیش...

ای اریزونای نامرد...
بهونه نیار قبول نیست. خیلی منتظرت شدم و نمیبخشمت!
به نکته جالبی اشاره کردی. سعی میکنم حلش کنم
ممنون از کامنتت
راستی!!!
کی گفته من این حرفو زدم؟ هرکی بوده بدخواه دوستیمون بوده. اسمشو بگو تا کله شو سرخ کنم.

بهار(ه) جان
دست شما طلا! دفه قبل ارزوی ترکیدنمو کردی ایندفه مث اجنبی نوشتم. ممنون. انگار کلا لطفت شامل حال ما شده بدجور. شانس اوردی دستم بهت نمیرسه وگرنه... یا نصف میشدی یا کله ت سرخ میشد(برای اطلاعات بیشتر به کتاب مهندس گل پسر رجوع شود!)
ممنون که خوندی بانو!

هیاهوی سکوت(پژمان خان گل!)
ممنون از کامنتت
راستش فکر کنم ظریفترین نکته ای کا دوستان تو کامنتاشون بهش اشاره کردن مال شما بود
نکته سنجیت تو حلقم داداش.
منظورم اون تیکه ای بود که گفتی بذار قلمت خودش بره...
یادمه یه زمان منم دقیقا این حسو نسبت به نوشتن داشتم ولی گمش کرده بودم. ممنون برای یادداوریت
اسم داستان ربط دقیقی به قسمت اخر و سنت داره...
امیدوارم لو نداده باشم
حوشحالم از اینکه اینقدر با دقت خوندیش.

هیوای عزیزم خوشحالم حرف و حدسی که زدم درست بود
اگه یادت باشه توی طلوع کویری بهت گفتم میتونی بهتربنویسی و پیشرفت کنی
واین پیشرفت رو تونستم توی این داستان به صورت محسوس ببینم نقاط ضعفت روتاحدزیادی ازبین برده بودی
امابازم میتونی بهترباشی
پایدارباشی دوست من

دادا محسن عزیز
باعث افتخاره کامنتتو پای داستانم میبینم
ممنون که خوندیش و نظر دادی
سعی میکنم بهتر شم. همه دوستان با نقداشون خیلی کمک کردن. کاشکی شماهم نقاط ضعفشو میگفتی
از همینجا از همه دوستانی که کامنت گذاشتن ممنونم و سعی میکنم قسمت بعدی متفاوت باشه...
شادی سلامتی و ثروت رو برای همه ارزو دارم!

حسام تکتاز عزیز
ممنون که خوندی دوست عزیز. امیدوارم از قسمت بعدی هم لذت ببری.
راستی چرا اینهمه مدت نبودی؟

عبدول جان چه خبر مرکبت؟ مرکب من که اوضاعش خوب نیست!

لاورایکس عزیز
با حرفت موافق نیستم. خیلی از داستانا هستن که شاید از داستان من بهتر باشن و کلا عالین ولی متاسفانه بدلایلی جزء لیست نیستن. خیلی از داستانا هستن که خیلی زیبان ولی بدلیل طولانی بودن اینجا آپ نمیشن که باید تو تاپیکا بدنبالش گشت. لزوما داستانی که جزء لیست برترین ها باشه برترین نیست.
داستان قبلیم «طلوع کویری» خودم بشخصه ازش راضی نیستم ولی اگه دوست داشتی برو بخون