شما اینجا هستید

مدل ایرانی (2)

قسمت قبل
با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم،با چشمای نیمه باز رو صفحه ی موبایلم نگاه کردم،غریبه بود واسه همین جواب ندادم،گوشیمو سایلنت کردم و گذاشتم کنار تخت،اما هنوز قطع نشده بود،سیگارمو از بالای سرم برداشتم،با فندک زیپو که یادگاری از عشقم بود روشنش کردم،کام اول و که زدم گوشیم رفت رو پیغام گیر،همین که صداشو شنیدم سیگار از دستم افتاد،خدایا چقد منتظر این روز بودم،ساینا بود،خواهر کوچیکتر عشقم فوق العاده شبیه بودن،دوقولو نبودن اما واقعا شبیه بودن،ایران نبود،اما میدونستم برمیگرده،سیگارو از رو زمین برداشتم و فوری جوابشو دادم،خدایا صداشم با عشق من مو نمیزد،اگه میخواستن راحت میتونستن با جابه جا کردن خودشون سرکارم بذارن شروع کردیم باهم خوش و بش کردن،یه دفعه گفت سارا خوبه؟وای،انگار یه چیزی محکم خورد تو سرم،همه ی لبخندی که با شنیدن صداش رو لبام بود جای خودشو به بغض داد،خدایا چجوری بهش بگم؟دوباره سوالشو تکرار کرد،طوری که نفهمه بغضمو گفتم:خوبه،حالا با شنیدن اینکه میخوای بیای پیشمون بهترم میشه،سریع گفت:نه،نه،بهش نگی دارم میاما،بگی باهات قهر میکنم،میخوام سورپرایزش کنم باشه؟جوابی ندادم دوباره گفت:باشه؟منم همون و تکرار کردم،بعد از پشت تلفن بوسم کردو گفت من دیر میرسم،حدودا 1ونیم شب،نخوابیدا،منم گفتم باشه،نمیدونم چرا متوجه بغضم نمیشد، خداحافظی کردیم،چشام پر از اشک بود سرمو چندبار تکون دادم و بغضم ترکید،دستمو میکشیدم توی موهامو اشک میریختم،در آپارتمان باز شد،عمه کتی بود،همین که دید دارم گریه میکنم دوویید سمتم و گفت:عمه قربونت بره،چی شده امیرعلی،بغلم کرد سرمو گذاشتم رو شونشو هق هق میکردم،خدایا چیکار کنم؟چی بهش بگم؟عمه کتی مثه یه مادر مهربون دست میکشید تو موهامو نوازشم میکرد،مادری میکرد واسم،خودشم گریش گرفته بود،با بغض ازم پرسید:بازم فیلم سارارو دیدی؟چقد بهت گفتم اون فیلمو بنداز دور؟تاکی میخوای به آخرین یادگاری اون خدا بیامرز دلتو خوش کنی؟همونجوری که تو بغلش بودم گفتم:ساینا داره میاد.یه دفه گفت:الهی قربون دلت بره عمه،میدونم چی داری میکشی... نشستم رو تخت،اشکامو پاک کردم،کیف پولمو برداشتم و دادم دستش گفتم:امروز نمیخواد تمیز کاری کنی،هرچی پول خواستی بردار واسه خودت،100تومنم بردار ببین چی تو خونه کمه هرچی نداریم بخر،میوه،مشروب،یه بکسم واسه من سیگار بگیر... بدون اینکه حرفی بزنه کیفو برداشت و از خونه رفت بیرون،یه سیگار دیگه برداشتم و روشن کردم،دکمه ی لمسی play استدیو خونگی رو فشار دادم که موزیک پخش کنه، آهنگ Immortality از Celine Dion پخش شد،دوباره چشام پره اشک شد،سیگارمو خاموش کردم و رفتم سمت حمام،فکر اینکه تو اولین برخورد وقتی گفت سارا کجاست چی بهش بگم آتیشم میزد،لخت شدم،دوش و باز کردم،سرم و گذاشته بودم رو دیوار شیشه ای حمام،آب با فشار روی کمرم ریخته میشد،اما جای اینکه خستگیم رفع بشه انگار کل خستگیای دنیا میریخت رو شونهام،نمیدونم چند دقیقه سرم رو دیوار حمام بود که یه دفه عمه کتی از پشت حمام صدام زد و گفت میوه ها و مشروب و گذاشتم تو یخچال،سیگاراتم گذاشتم تو کشوت،بهش گفتم: پول واسه خودت بردارو برو،گفت: می مونم پیشت،نمیخوام تنها باشی،گفتم: نمیخواد بهت گفتم بردار برو،یه دقیقه بعدش صدای بسته شدن در اومد،دوش گرفتم و اومدم بیرون،حولرو تنم کردم و رفتم سمت آینه،کرم و ماسکمو گذاشتم رو صورتم،وقتی صورتمو سشوار میکشیدم،همش نقشه های مختلفو مرور میکردم،خدایا چجوری بهش بگم خواهرت تنها کسی که از خونوادت مونده مرده،بلند داد زدم،(اه) سشوارو پرت کردم سمت دیوار،شکست،دوتا دستامو گذاشتم رو پیشونیمو ماساژ دادم،بهتر شدم،لباسامو تنم کردمو یه نخ سیگار روشن کردم،استدیو رو off کردمو از خونه زدم بیرون،خواستم سوار ماشینم بشم که یه نامه پشت برف پاک کنم بود،برش داشتم،حوصله ی خوندنشو نداشتم پرتش کردم رو صندلی عقب،راه افتادم سمت شرکت،پخش ماشینمو روشن کردم،شادمهر دوباره با صدای گرمش تو گوشم شروع کرد به زمزمه کردن،یه دستم رو فرمون بود یه دستم به پنجره و نوک انگشتام روی لبام بالا و پایین میشد،واقعا نمیدونستم چیکار باید بکنم،رفتم شرکت،کلی پیش آقای رییس سرزنش شدم که این مدت کجا بودم،اما بازم ملینا بود که نجاتم داد،بعد از گرفتن یه سری عکسای جدید وقت ناهار شد،همه رفتن جز من چیزی از گلوم پایین نمیرفت،ساعت کاری ما تموم شد،حدودا 3،وقتی خواستم از شرکت بیام بیرون ملینا با یه دختر حدودا 25 ساله اومد جلوم و گفت : کجا با این عجله هیرو؟
دختری که بغلش بود یه خنده کوچیکی کرد،فهمیدم از همه چی خبر داره،مودبانه گفتم : یه سری خرید دارم،امشب یه مهمون دارم خیلی برام مهمه،نمیخوام چیزی کم باشه. یه دفعه با چشمای گرد شده گفت: مهمون؟کی اون وقت؟گفتم : خواهر زنم؛یه اخمی کرد و گفت:این عشق شما بعد فوتشم نمیخواد دست از سر هیروی ما برداره؟دختره یه پوسخندی زد،کاش میشد جفتشون و خفه کنم،جوابی ندادم،گفتم:با اجازه خانوم و خواستم که برم دستمو گرفت و در گوشم گفت: امشب ساعت 10 میام،یه مهمون خیلی خاصم دارم که بدجوری کوسش ورم کرده،دلم ریخت،خدایا چیکار کنم،اگه تا وقتی ساینا رسید این جنده ها بیخیال من نشدن چی؟تو همین فکرا بودم که خدافظی کردن و رفتن،هرچی خواستم بگم نه نتونستم،با حمایتی که امروز کرده بود ازم،زبونم قفل شده بود،بعد با خودم گفتم: ساینا گفت 1ونیم میرسه،دیگه هرچیم اینا گیر بدن بهم تا اون موقع تموم میشه،هرچی تو سکس بلدم واسشون پیاده میکنم که خوب ارضا بشن و ولم کنن... راه افتادم سمت ماشینم،هوا گرم بود،عینک آفتابیمو زدم و سوار ماشینم شدم،روز دلگیری بود،انگار آسمونم داشت احساس همدردی میکرد باهام،قبل اینکه ماشینو روشن کنم به ساعتم نگاه کردم 3و نیم بود،رفتم سمت مرکز که یه چیزی واسه ساینا بخرم،تو راه نزدیک بود بزنم به یه موتوری،اصلا تو خودم نبودم،صلاحیت نشستن پشت فرمون و تو اون حالت نداشتم،اما مجبور بودم،یکی دوتا پاساژو گشتم و یه لباس مجلسی مارک براش خریدم 430 تومن واسم آب خورد،بعد از کادو کردن تحویلش گرفتم و رفتم سمت ماشینم هرکی یه کم باحام حرف میزد میفهمید که حالم خوش نیست،منی که یه سیگار میخواستم بخرم کلی چکو چونه مزدم،نه از روی خسیس بودن،دوست دارم سرو کله زدنو،اما واسه این لباس اصلا یه کلمه هم حرف نزدم،2تا تراول 100تومنی،4تا 50تومنی و 6تا 5000 تومنی شمردم و گذاشتم روی میز فروشنده،100تومن بیشتر واسم نمونده بود و 7روز تا آخرماه راه افتادم سمت خونه،حدودا 5ونیم رسیدم خونه،خیلی خسته بودم،تی شرتمو در آوردم و افتادم روی تخت،خوابم برد،بهتره بگم بیهوش شدم،دوباره با صدای موبایلم بیدار شدم،هوا تاریک شده بود ،ساینا بود جواب دادم،سلام چطوری؟سلاااااام جیگر خودم،خوبی؟خوبم،چی شد،پروازت ساعت چنده؟ ساعت6،یه نفس راحت کشیدم،چون فردا میومد،گفتم:ای بابا،دلمون و خوش کرده بودیم امشب خواهر زنمونو می بینیما،گفت:خوب میبینی دیگه،گفتم آره خوب اما امشب منظورم بود،گفت خوب امشب می بینی دیگه،گیج شده بودم،گفتم حالت خوبه تو؟یه دفه یه آهی کشید گفت:وای خدا چقد خنگه،پاشو بیا فرودگاه ببینم حوصلم سر رفت،وای خدا،چی داره میگه این؟منظورش 6بعدازظهر بوده،چیکار کنم حالا؟ملینا چی؟تو همین فکرا بودم که از پشت تلفن با جیغ گفت:امیرعلی میزنمتا،پاشو بیا دیگه مردم،گفتم:باشه باشه،الان راه میوفتم،تیشرتمو تنم کردم،ساعت 8 بود،در ماشینو باز کردم و نشستم داخل،سرمو گذاشتم رو فرمون،بعد چند ثانیه همونجا چندبار سرمو تکون دادمو بلند کردم،یه قطره اشک از چشمام افتاد،خدایا،من تاوان چیو دارم پس میدم،زجر خبر دادن مردن سارا بهش یه طرف،حالا ممکن بود جلوش آبروم بره،با هرزحمتی بود رسیدم فرودگاه،بهش زنگ زدم،اومد جلوی ماشین،پیاده شدم،خدایا،چقد شباهت،حس میکردم سارا جلوم وایساده، گریم گرفته بود،اونم همینطور،همدیگرو بغل کردیم و اشک میریختیم،واقعا دوسم داشت بیشتر مثه یه برادر تا شوهر خواهر،منم دوسش داشتم،جدا شدیم،اشکاشو با لبخند پاک کرد،مال منم همینطور،گفت:اوووووو،اینجوری نکن لوس میشم،با یه لبخند جوابشو دادم نشستیم تو ماشین،همه ترسم این بود،درباره سارا سوال بپرسه اما نتونم خودمو کنترل کنم،بالاخره پرسید،آبجیه خوشگل من چطوره؟تو این مدت که نبودم که اذیتش نکردی یه قطره اشک از چشام افتاد،خوب شد نگاهش سمت جلو بود،سریع لبامو با دندونام فشار دادم که حالتم عادی بشه،نگام کرد،لبخندی بهش زدمو گفتم:اون اشک منو در نیاره من از این کارا بلد نیستم،یه دفعه گفت: اوه اوه،چه مظلوم، بوسم کرد،رسیدیم خونه،همش تو دلم از خدا کمک میخواستم،درو خونرو که باز کردم،انتظار داشت سارارو ببینه،با تعجب بهم نگاه کرد،بدون اینکه سوال بپرسه جواب دادم: خودت گفتی نذارم بفهمه،رفته خرید لباس،منم بهش گفتم کار دارم،قراره کنار ساحل یه ساعت دیگه همو ببینیم.گفت: پس چرا منو آوردی خونه؟گفتم:خوب فکر کردم شاید بخوای لباساتو عوض کنی،استراحتی کنی الان زوده بریم،سارا سر ساعت میاد نه دیر نه زود،یه چشمکی بهم زد و رفت سراغ چمدونش،برد توی یکی از اتاقا تا لباسشو عوض کنه،منم کادوشو از قبل گذاشته بودم تو همون اتاق،یه دفعه با کادو اومد بیرون و گفت: این مال منه؟سرمو به علامت تایید تکون دادم،یه جیغه کوچیکی زد و بغلم کرد و دوباره بوسم کرد،بازش کرد،خیلی خوشش اومده بود،کلی تشکر کرد و دوباره رفت توی اتاق، روبروی پنجره ایستادم،چقد معصوم بود،خدایا من چی به این بگم،دوباره بغضم گرفت اما سریع سرمو تکون دادم و نذاشتم اشکم بیاد،از اتاق بیرون اومد،آماده شده بود،ازم خواست که بریم،قبول کردم،تو راه حرفایی میزد که دیگه داشتم منفجر میشدم،گفت: به نظرت وقتی دیدمش اولین جمله چی بهش بگم؟نه اصلا حرف نمیزنم،فقط با تمام سرعت میدوم تو بغلش،همینجوری محکم بغلش میکنم،وای،کاش همون لحظه خدا جونمو میگرفت،من با این دختر که پر از دلتنگیه چیکار کنم،رسیدیم لب ساحل،بهش گفتم هنوز یه ربعی وقت داریم بیا بریم لب اسکله یه کم دریارو نگاه کنیم،قبول کرد،لب دریا نشستیم،یه سنگ برداشتو پرت کرد تو دریا،یکم نگاش کردم،بغضم شکست،شروع کردم به گریه کردن،نمیدونست چی بگه یه دفعه دست گذاشت رو سرمو گفت: امیرعلی چی شده گلم؟دیگه دووم نیوردم از جام بلند شدم،رفتم سمت دریا،جوری که موجا با پاهام برخورد میکردن،شروع کردم با دادو گریه حرفامو زدن،چرا اومدی؟چی از جونه من میخوای؟چرا این دنیا و آدماش ولم نمیکنه چرا دست از سرم بر نمیداری خدااااااا،من چی به این دختر بگم،رومو کردم سمت ساینا،داشت گریه میکرد و نگام میکرد،با لگد به دریا زدم و گفتم این دریای لعنتی زندگیه منو،عمرمو،نفسمو،خواهر تورو ازم گرفت،خودمو چهارزانو انداختم زمین سرم پایین بود و گریه میکردم،بعد از آروم شدنم،نگاش کردم،نگاش سمت دریا بود،هیچی نمیگفت،نه گریه نه اشک،هیچی،رفتم سمتش،بهش گفتم پاشو بریم،جوابمو نداد خواستم دستشو بگیرم که خودشو کشید عقب،نمیخواستم بهش اصرار کنم،دست کلید سارا که همرام بودو گذاشتم کنارش،گفتم: آروم شدی برگرد خونه،منتظرتم...راه افتادم سمت ماشین،به مامور پارکینگ اسکله که منو میشناخت 50تومن دادم و ازش خواستم چش ازش برنداره،اگه خواست بره تو دریا جلوشو بگیره،و اگرم خواست جایی بره دنبالش بره، تا اینکه مطمئن بشه که اومده خونه ی من،راه افتادم سمت خونه،وقتی رسیدم ساعت 10 بود،همینکه تی شرتمو در آوردم،صدای در خونه اومد،وای اصلا حواسم به ملینا نبود به حال خودم خندم گرفته بود،نباید ناز میکردم،هرچه سریع تر باید ارضاشون میکردم درو باز کردم،خودشون بودن،همون دختری که ظهر تو شرکت بود که فهمیدم اسمش هستیه وقتی نیم تنمو لخت دیدن ملینا گفت: چیه؟انگار تو امشب حشری تری،گفتم : مگه میشه 2تا فرشته مال من باشه و حشری نباشم،هردوتاشون خندیدن،رفتم جلو و شروع کردم لبای ملینارو خوردن،دستمم بردم سمت هستی و کشیدمش جلو،لبای اونم خوردم هردوتاشون حشری شده بودن،داغ شده بودن،لبام داشت میسوخت،به ملینا گفتم برید رو تخت اماده شید منم یه قرص میخورمو میام،رفتن منم سریع رفتم تو آشپزخونه،گوشیمو ار تو جیبم برداشتم یه اس به ساینا دادمو گفتم،خواستی بیای زنگ بزن میام دنبالت... خدا خدا میکردم بلایی سر خودش نیاره،رفتم بیرون،هردوتاشون رو تخت لخت شده بودن و داشتن لب میگرفتن،رفتم پشت هستی،سرشو برگردوند و لباشو گذاشت رو لبام،منم شروع کردم به مالوندن سینه هاش،خیلی حشری تر از ملینا بود تا دستمو به کوسش رسوندم ارضا شد و افتاد رو تخت،ملینا بهش خندیدو اومد سمتم،شلوارمو از پام درآورد کیرمو گرفت و گفت: ببین هستی چه جیگری داره،اینو گفت و شروع کرد به خوردن، بازم همون حرص همیشگی باعث میشد دندوناشو بکشه به کیرم،درد میکشیدمو دم نمیزدم،هستی اومد کنارش،ملینا کیرمو از دهن خودش درآورد و سپردش به هستی خوب میخورد،عالی میخورد،اما واقعا 1 درصدم حسی نداشتم،از خودم بدم اومده بود و خدا خدا میکردم این سکس تموم بشه،یکم که کیرمو خورد بلندش کردم،اومدم بذارم تو کوسش که گفت بکارت دارم،رو کردم به ملینا،تو که میدونی من از کون نمیکنم، ملینا گفت ولش کن بیا بذار تو کوس خودم،رفتم سراغ ملینا،پاهاشو گذاشتم رو شونومو با یه فشار کردم تو کوسش،جیغی همراه با خنده زد و گفت: هیروی وحشی من،محکم عقبو جلو میکردم،هستی کنار تخت نشسته بود و ناراحت بود،یه دفعه اومد جلو گفت: بیا بکن ملینا همونطور که آه آه میکرد گفت: هستی این بی صلیقس از کون نمیکنه قربونت برم اما میگم کوستو بخوره ارضا بشی،گفت : نه میخوام از کوسم بکنه،یه دفعه ملینا از جا بلند شد،منم کشیدم بیرون،چی گفتی؟پس مامان چی؟میدونی اگه بفهمه چی میشه؟مگه تو خواستگار نداری؟دیگه من روم میشه تو صورت مامان نگاه کنم،اونجا بود که فهمیدم بله،این دوتا جنده خواهرن،هستی جوابی ندادو روشو کرد اونور،دوباره ملینا کیرمو تو کوسش تنظیم کرد و من عقب و جلو میکردم،ملینا به هستی گفت : بیا اینجا،شروع کرد به خوردن لباش،بعد من خسته شدم،دراز کشیدم روی تخت،ملینا اومدو روم نشست،به هستیم گفت که کوسشو بذاره جلو دهنم،ملینا بالا و پایین میکرد،منم شروع کردم به خوردن کوس هستی،سفید و بی مو بود،اما خیلی ساده بود،کوس قشنگی به حساب نمیومد،اما من فقط به ارضا شدن این دوتا خواهر فکر میکردم،هرچی بلد بودم رو کوس خانوم پیاده کردم،خیلی حشری بود،ملینا ارضا شد اما این هنوز نه،بعد از یکی دو دقیقه شروع کرد به لرزیدنو خودشو پرت کرد روی تخت،ملینا اومد کنارش لبشاو بوسیدو گفت: خوب بود گلم؟هستی سرشو به علامت رضایت تکون داد،ملینا اومد و لبای منو بوسید،گفت:مرسی که رو سفیدم کردی هیرو جونم،منم گفتم،خواهش میکنم خانوم هرسه بلند شدیم که لباس بپوشیم،رفتم سمت شلوام که بپوشم که صدای چرخش کلید توی درو شنیدم،نفسم حبس شده بود،چشمامو بستم،اما فایده ای نداشت،ساینا بود و منو با دوتا دختر لخت دیده بود،دستشو جلوی دهنش گذاشته بود،بغض کرد،سرشو تکون دادو رفت بیرون،همونجا نشستم،ملینا گفت خواهرزنت بود؟سرمو تکون دادم،با خنده گفت: چه بهتر،شرش کم،عصبانی شدم اما حرفی نزدم،وقتی رفتن بیرون لباسامو پوشیدم که برم دنبال ساینا،جایی رو جز اسکله بلد نبود،همینکه سوار ماشین شدم دیدم گوشیش رو صندلی کناره منه،یعنی اسی که دادم و نخونده...

ادامه ...
نوشته: love_2_love

4
نمره شما: هیچ میانگین 4 (22 votes)

نظرات

خیلی خوب می نویسی! ادامه بده.
ولی به نظر من تو که انقدر قلمت خوبه بهتره به سبک خودت بنویسی و از داستان هایی مثل ارا تقلید نکنی. وقتی به سبک خودت بنویسی ذهن خواننده بیشتر به اون سمت میره که داستان واقعی باشه.
ولی به هر حال به نوشتن ادامه بده که داری خوب می نویسی! منتظر داستانهای دیگرت هستیم.
مرسی!

سلام دوست عزیز love_2_love بنده نمیدونم شما از ارا تقلید میکنید یا نه اما این رو بدونید داستان های شما بسیار شبیه ایشون هست البته این داستان های خوب شمارا زیر سوال نمیبره پس حتما ادامه بده و این رو بدون ارا یه سری خصوصیات داشت که باعث شده بود خیلی ها از داستان هاش خوششون نیاد این ها رو میگم اگه دوست داشتی بهشون عمل کن اول این بود که ارا غرور خیلی زیادی داشت دوم ارا خودشو خیلی بزرگ و پولدار و کلا یک شخصیت کمتر قابل تصور جلوه داده بود سوم اینکه داستانای ارا خیلی طولانی بود و بعضی وقتا خواننده رو خیلی خسته میکرد امید وارم شما این گونه رفتار نکنید و چند مورد در مورده خود شما اولا شما زیبا داستان مینویسید و امید وارم تداوم داشته باشه و سریع تر اپ کنید دوما لطفا اگر این ماجراها در ایران اتفاق می افته به گونه ای بگید که قابل باور باشه سوما شخصیت سازی جالبی کردید به گونه ای که بنده همین الان دوست دارم ملینا رو خفه کنم رو خفه کنم چهارما در مورده شخصیت خودتون و اتافاقایی که قبلا افتاده خیلی کم توضیح دادید و پنجما داستان ها یه زره باید طولانی تر بشند امیدوارم نظرات بنده بتونه در پیشرفت شما موثر باشه خیلی ممنون از داستان زیبای شما