شما اینجا هستید

مسافرت دبی

سلام اسمم مهسا من ٢٥ سالمه امسال عيد من و خواهرم پريسا با هم اومديم دوبي ٢ نفري از ٢ روز قبل از عيد اومديم روز اول كه با تور رفتيم و تو اوتوبوس كسايي كه با ما اومدن ادماي خوبي بودن و قرار شد شبش بريم ديسكوي هتل با اونايي كه اتوبوس بودن شب ما رفتيم و خب خبر خاصي نبود شب بعد كه با پريسا رفتيم نشستيم و بععد يكم رقصيديم.ديديم يكسري دارن فيلم مي گيرن مام بخاطر همين نشستيم. كه يكدفعه يه پسري اومد كنارم نشست يكم خودمو كنار كشيدم بعد گفت نبايد اجازه بدن كه فيلم بگيرن و از اينجور حرفا كه با هم شروع كرديم به حرف زدن و يكمي دوست شديم و دوستيمون صميمي تر شد خيلي به هم نزديك شده بوديم با هم تورا رو ميرفتيم و تو اتاق همديگه ميرفتيم اوايل خواهرم حسودي مي كرد ولي اونم دوست پيدا كرد و ... شبا من و سعيد (اسم دوستم) و پريسا و بهنام (خواهرم و دوستش ) با هم ميشستيم و حرف مي زديم.

يك شب پريسا و بهنام رفتن macdonald شام بخورن ولي ما نرفتيم داشتيم حرف مي زديم كه متوجه شدم سعيد طور خاصي منو نگاه مي كنه و حالت مرداي هيز انگار بار اوله منو مييينه از اينكارش خيلي ناراحت شدم و حالت قهر گرفتم و گفتم سعيد چرا اينطوري نگام مي كني يكدفعه به خودش اومد و گفت اخه خيلي خوشگلي گفتم اينو تازه امشب فهميدي گفت مخصوصا با اين لباست خيلي جذاب شدي من ناراحت شدم و نگاش كردم طوري كه بفهمه حرف بدي زده منتظر معذرت خواهي بودم كه گفت ببخشيد و گفت لباستو بپوش بريم بيرون لباس پوشيدمو رفتيم بيرون و حسابي از دلم در اورد و خلاصه بم خيلي خوش گذشت وقتي برگشتيم پريسا و بهنام هم اومده بودن رفتيم قرار شد من سعيد بريم اتاق سعيد و سعيد به پريسا گفت شايد امشب مهسا نياد اخه شايد دير وقت شه خواب باشي من يكم تعجب كردم به حر حال رفتيم. و حرف مي زديم كه خيلي دير شد سعيد گفت حتما پريسا خوابه منم گفتم اره گفت امشب اينجا بخواب گفتم نه و نميشه بالاخره بعد از كلي اصرار موندم ولي قرار شد رو زمين بخوابم بعد ٣٠ دقيقه خيلي كمرم درد گرفت و گفتم سعيد كمرم خيلي درد گرفته گفت بيا بالا ماساژت بدم بعد من ميرم پايين مي خوابم گفتم باشه اومدم بالا تا ماساژ بده بعد شروع كرد ماساژ بده خيلي محكم اينكارو مي كرد گفتم سعيد تروخدا اينطوري ماساژ نده دردم مي گيره و بعد ديدم كلا نمي تونه اروم ماساژ بده گفتم ديگه ادامه نده و رفت پايين خوابيد منم بالا و بالاخره صبح شد رفتم پايين و صبحانه خوردم رفتم كنار در اتاق خودم و پريسا در زدم كه يكدفعه بهنام درو باز كرد حول شدم و گفت پريسا بيرون الان مياد شما بفرمايين تو رفتم تو و رفتم.كنار تخت تا از كيفم موبايل دربيارم كه يهو بهنام پرتم كرد. رو تخت گفت مي خوام پدرتو در بيارم و شروع كرد به لباسامو در اوردن و منم فقط جيق مي زدم و بالاخره تا قبل اين كه پردمو از بين ببره سعيد فهميد و اومد كمكم و اون اشغال و ادب كرد و الان ايرانم و بهنام زندان منو سعيدم چند وقت ديگه عقد مي كنيم.

نوشته:‌ مهسا

1.745765
نمره شما: هیچ میانگین 1.7 (59 votes)

نظرات

آخه دوست عزیز : آدم تو شاه عبدالعظیم کار خلاف میکنه !!!!!!!!!!!!!!! بابا یک استغفر.... هی قبلش بذار . هر چند شما حسابی نسخه مارو پیچیدی تو اظهار نظر قبلیت اما بازم دوست خوبی هستی . راستش این بنده خدا اصلا" نمیدونسته که تو این سایت جای خاطرات ساندویچ خوردن و کلاس گذاشتن برای خواننده ها نیست !!!!! اما بازم برای اینکه دلش نگیره فقط به همین یکی دو جمله بسنده میکنیم .

ای کیر تو کس ننت
رفتی دوبی که رفتی
اینجا هر کی بیکار باشه و دنبال کار باشه دو ماهی 1 ماه میره دبی
دیگه دبی رفتنم کلاس داره
دفعه بعد از این داستانا ننویسی که بیام اونجا بکنمت
از من به تو نصیحت