شما اینجا هستید

من و خواهرم

مدتي بود با خوندن اين داستان ها مخصوصا خانوادگي نظرم نسبت به خواهرم عوض شده بود.من دو خواهر دارم كه يكي 28 و ديگري 30 ساله هست .خواهر بزرگتر ازدواج كرده و دومي خونه. پدر و مادرم با هم كار ميكنند و من كه ديپلم داشتم و در خونه اكثرا پاي كامپيوتر بازي ميكردم يا در اينترنت اين داستان ها رو ميخوندم.خواهرم هم هميشه خونه بود.با خوندن اين داستان ها اكثرا با شرت خواهرم جلق ميزدم يا بعضي مواقع وقتي خواب بود جوري كه نفهمه ميومدم نزديكش و كونش رو كه از رو شلوار زده بود بيرون ميديدم و جلق ميزدم و سريع ميرفتم بيرون.

تا اينكه به خودم كم كم جرات دادم.نميتونستم سينه و كونشو ببينم و خودمو كنترل كنم.يادمه يك روز كه از بيرون امدم خواهرم حموم بود يهو فكري به ذهنم رسيد امدم به بهانه اينكه داخل حموم چيزي دارم در زدم .خواهرم گفت چيه گفتم يه چيزي ميخوام بر دارم گفت خودت بيا بردار رفتم داخل.در داخل حموم بسته بود ولي خواهرم از پشت شيشه يه جورايي به صورت تار ديده ميشد .معلوم بود كه لخته لخته و من كه كيرم راست شده بود يه نگاه به سبدحموم انداختم ديدم شرت و سوتينش انجاست سريع گزاشتم رو كيرم شروع به جلق كردم و خاهرم رو كه به صورت تار بود ميديدم.يهو صداش امد كه رفتي .من چيزي نگفتم و سوتين رو انداختم درو بستمو رفتم.رفتم بيرون و با خودم گفتم برم داخل به زور بچسبم بهش ولي خايشو نداشتم.ان روز گذشت و من نقشه هاي متعددي ميكشيدم.

اكثرا خواهرم رو ديد ميزدم و با اين كارا ميگذشت روزهام.يك روز قرار بود براي عيد ديدني به خونه خالم بريم.داييم ماشين داشت و گفت با هم بريم ولي تعدادمون زياد بود.داييم گفت يه جوري خودتونو جا بديد من رفتم عقب سريع نشستم بعد خواهرم امد نشست و بعدشم زنداييم و مامانم و دوسته زن داييم و جلو هم شوهره دوست خالم با پسرش نشست.عقب جا نبود و در بسته نميشد كه يهو خواهرم از جاش بلند شد كونشو گزاشت رو كيرم و به زن داييم گفت بياين اينور تر بشينيم.زن داييم هم نگام كرد گفت اي بابا اينجوري كه سخته كه .بعد به من گفت سختت نيست منم كه از خدا ميخواستم گفتم نه خوبه راهي نيست و حركت كرديم.داشتم ديوونه ميشدم كيرم راست كرده بود ولي شلوارم لي بود و نميشد حسي كرد خواهرم درست رو كيرم قاچ كونش بود و هيچ كسم نميتونست تو ان شلوغي به من نگاه كنه.منم از رو مانتو چند بار بوسيدم خواهرمو(البته نه اونطوري كه بفهمه)تا اينكه دايم به سرعت گير رسيد و ترمز كرد خواهرم يهو رفت جلو و منم كه خواستم بگيرمش يهو سينشو گرفتم ولي سريع ول كردم .ديگه ديوونه شدم سينه هاش خيلي بزرگ بود باورم نميشداينقدر بزرگ باشه خواهرمم هيچي نميگفت ولي بهم گفت اگه دوبار ترمز كرد محكم منو نگهداراكه ميوفتم.من تو راه هي فشارش ميدادم خواهرم فكر ميكردم فهميده ولي چيزي نميگه .نميتونستم خودمو نگه دارم دستمو اروم بردم طرفه سينه هاش دستام ميلرزيد و اروم گزاشتم رو سينه هاش خواهرم كه مشغول صحبت بود و جوري بود كه اصلا فكر به اين كار من هم نميكرد دستم فقط رو سينه هاش بود و هيچ حركتي نميكردم .داشتم نگاه ميكردم به دستم هي ميخواستم بمالمش ولي جرات نداشتم كه يهو داييم ترمز كرد منم يهو سينه هاي خواهرمو گرفتم خواهرم يهو از جاش بلند شد ولي من هنوز سينه هاشو گرفته بودم .داشتم لذت ميبردم.سينه هاش نرم بزرگ بود يه فشار محكم دادم و ديگه ماشين اروم شد ول كردم .خواهرم كه فهميده بود يه خورده رفت به سمت جلو كه يهو دوباره دايم رو دست انداز رفت و خواهرم رفت كونش هوا.من دوباره سينشو گرفتم و كيرمو چند بار محكم زدم به كونش كه يهو ابم ريخت تو شلوارم و ديگه ولش كردم.البته بگم كه اين كارا زياد علني نبود و در چند ثانيه اتفاق ميوفتاد و جوري هم بود كه خواهرم نميتونست چيزي بگه.رفتيم خونه خاله و موقع برگشت شد.داييم گفت همونجوري كه نشسته بوديد بشينيد خواهرم امد دوباره ولي فاصله گزاشت و فقط رو زانوهام نشست .منم برا اينكه ديگه تابلو نشه باهاش كاري نكردم فقط از رو مانتوش چند باري بوسش كردم و تموم شد.تا اينكه يه روز عصر خواهرم بهم گفت مياي موهامو اتو كني منم رفتم ديدم بهترين راه برا مالوندنشه بهش گفتم اينجا نه بريم تو ان اتاق خنك تره رفتيم انجا بهش گفتم كمرم درد ميكنه نميخواد بشيني وايسا ا اتو كنم .خواهرم يه شلواره مشكي نازك تنگ با يه تاپ پوشيده بود و كونش داشت منو ديوونه ميكرد.همينطور پشتش بودم و داشتم موهاي پشتشو اتو ميكردم .يواش كيرمو در اوردم و انداختم بيرون (فقط كافي بود برگرده تا ابروم بره ولي جرات كردم)يواش نزديكش كردم و اروم زدم به كونش ولي سريع كشيدم عقب.عرق كرده بودم و دستوپام ميلرزيد دوباره زدم اين بار محكم خورد و فهميد و رفت يكم جلو من انگار بيشتر خوشم امد و رفتم جلوتر و دوباره زدم به كونش اينبار هيچ كار نكرد به بهانه اينكه اينور موهاشم بگيرم يكم كشيدم موهاشو تا رفت دردشو حس كنه سيريع كيرمو گذاشتم لاپاش گفتم اگه چيزيم گفت راستشو بهش بگم .ولي چيزي نگفت ولي فهميده بوديه خورده عقب جلو كردم خواهرم داشت هي به جلو ميرفت يكدفعه گفت خوبه ديگه بسه منم گفتم نه اينجاش مونده و زياد تر كردم عقب جلو كردنمو كه يهو ابم امد.دستمو گزاشتم جلو كيرم و ابمو ريختم تو دستم ولي نگاه كردم ديدم لا شلوارش ابم هست و گفتم بيخيال .يكم موهاشو اتو كردم و در رفتم.از كرده خودم هم پشيمون بودم هم راضي.و با خودم گفتم ميشه اينو راحت كرد تا اينكه دو روز گزشت و يه روز عصر از خواب پاشدم ديدم كسي خونه نيست امدم تو راهرو ديدم خواهرم خوابيده .كيرم زارتي رفت بالا.امدم كنارش خوابيدم با خودم گفتم اگه چيزي گفت ميگم نميتونم خودمو نگه دارم برا همين مجبور شدم و يه جوري خرش ميكنم.كنارش دراز كشيدم ديدم يهو چشش باز شد دوباره بسته شد فهميدم بيداره ولي زده خودشو به خواب. شهوتم بيشتر شد دستم گزاشتم رو كونش يكم جلو عقب كردم ديدم چيزي نميگه.دامن پاش بود يواش كشيدم پايين با هزار بدبختي با دستاي لرزون و عرق و داغي بدنم شرتشم كشيدم پايين كونه گوندش جلوم بود .سفيد نبود و لي روشن بود لاي كونشو باز كردم شهوتم زده بود بالا و با خودم گفتم بيدارم شد شد به زور ميكنمش.كيرم گزاشتم رو سوراخ كونش يكم فشار دادم ديدم سفت كرد خودشو فهميدم نميخواد توش بزارم.دوباره فشار دادم خودشو باز سفت كرد دستمو گزاشتم رو كسش و اروم مالوندمش .كسش يكم پشم داشت و معلوم بود يه دو هفته اي نزده.كيرمو گذاشتم لاي پاش تاپشم دادم بالا سوتينشو از پشت دراوردم و دستمم انداختم زير سينش و مالوندمش.واقعا باورم نميشد من اين كارارو بلد باشم و الان دارم رو خواهرم انجام ميدم.چند تا تف انداختم دوباره فشار دادم دمه كونش باز شدني نبود.فهميدم درد داره و خواهرم نميخواد بزارم و همون لاپا هم زيادمه .خواستم اذيتش كنم و هي كيرمو ميزاشتم دمه سوراخ كونش و فشار ميدادم يهو كيرم احساس كردم داره ميره تو خواهرم خودشو سفت كرد و كشيد خودشو به سمت جلو من محكم گرفتمش تو بغلم و دوباره فشار دادم بازم نميرفت اينبار گذاشتم از پشت رو كسش و يواش فشار دادم خواهرم ترسيد كه نكنه ميخوام جدي پارش كنم خودشو كشيد به سمت جلو و اينور انور كرد خودشو يعني نزاري يه وقت .دوباره گزاشتم دمه سوراخ كونش اينبار سفت نكرد از ترس اينكه كسش نزارم هيچ كاري نكرد.معلوم بود تا حالا كير تو كونش نرفته كه خودشو واداد چون نميدونست چه دردي در انتظارشه.كيرمو كه يكم هل دادم داخل كونش يهو يه ناله اي كرد و محكم بالشترو فشار داد.كيرمو بازهم فشار دادم و تو رفت خواهرم بغض گلوشو گرفته بود و يهو زد زير گريه ولي هيچي بهم نگفت صداي گريش خونهرو پر كرده بود منم شهوتم بيشتر شد و فرو كردم يهو داد زد ااااااي و گريش بيشتر شد من جلو عقب كردمنو شروع كردم واقعا دست خودم نبود و حاليم نبود چيكار ميكنم.چند بار عقب جلو كردم ابم امد ريختم تو كونش و رو خواهرم خوابيدم و كيرمو كشيدم بيرون خواهرم هنوز ناله ميكرد چند بار رو كونش كيرمو جلو عقب كردمو پا شدم رفتم حموم .خودمو شستم امدم بيرون ديدم خواهرم داخل يكي از اتاقاست درو بسته .امدم بيرون موهامو اتو كردم كه خواهرم دروباز كرد اخما توهم رفت تو حموم.منم زدم بيرون باورم نميشد اينجوري كرده باشمش.

شب وقتي برگشتم باز تو اتاقش بود و چند روزي اصلا باهام حرف نميزد و تا اينكه چند ماه گذشت و دوباره به همون شكل يه روز وقتي خواب بود رفتم بالاش ولي اينبار گريه نكرد و به زور طاقت اورد.باهاش حرف هم زدم گفتم حال ميده نميتونم طاقت بيارم و انم هيچي نگفت و ساكت بود يهو بهم گفت زودباش كارتو تموم كن گمشو برو بي حياي كثافت از دسته تو يه خواب راحت ندارم همش ميترسم بياي سراغم .خيلي راست كردي برو زن بگير چرا با من.منم لج كردم بد محكم كردمش كه گريش باز درامد و وقتي از روش بلند شدم و رفتم بيرون هنوز صداي گريش ميومد و من ديگه باهاش كاري نداشتم.ان الان ديگه راحت ميگرده چند باري لخت از جلوم رد شد.يه بار جلوم لباسشو داد بالا سينش افتاد بيرون و ان يه تلو از داخل سوتينش پيدا كرد انداخت بيرون .تا اينكه يك روز از بيرون امدم ديدم يعني زود امدم خونه ديدم صدا مياد رفتم طرف اتاق خواهرم ديدم يه پسره از كون داره ميكنتش رحم هم نميكرد اشغال و خواهرم هي گريه ميكرد كه احسان يواشتر ولي انم مثل من حاليش نبود.كاراي خواهرم علني شده بود و جلوم سوپر ميديد ولي ديگه من باهاش حال نكردم .چون همونطوري كه دوست داشتم كرده بودمش و برام ديگه لذتي نداشت . داستان بعديم سكس من با دختر خالمه كه خيلي زيباست بزودي منتشر ميكنم

نوشته:‌ علی

3.29565
نمره شما: هیچ میانگین 3.3 (115 votes)

نظرات

منتشر چیه.کس خل
شرف نداری.بچه سگ .مادر جنده.میدونم دروغه.اما تخم حرومای مثل تو جامعه رو به گند کشوندن.
تو بی حیای.بی شرفی.بی ناموسی.
من مذهبی نیستم.اما انسان باید فهم داشته باشه.سکس مرحله ای از زندگیه.ولی نه اینجوری

دوستان عزیز یه اشکال عمدا تو داستانها اینه که سریع میرین تو اصل مطلب ودر حقیقت لذت داستانو تموم میکنین ولی اگه یه خورده بهش اب وتاب بدین بهتر میشه اون دوستانی هم حساسیت دارن ومیان حرفای زشت میزنن لازم نیست بیان تو این سایت والو داستانو بخونن جلقشو بزنن وبعد حرف مفت بزنن Biggrin

دوستاني که فحش ميدند دچار تناقص دروني هستند. يعني اين که از طرفي دوست دارند با يا يکي از محارم خودشون سکس داشته باشند و از طرفي اعتقادات شديد مذهبي دارند. وقتي اين جور داستان ها را ميخونند بيشتر تحريک به سکس مي شند و اين تناقض باعث ميشه عصباني بشند و فحاشي کنند.

دوست عزیز داستانت چه راست بود چه دروغ نباید این حرفو تو دید بقیه میزاشتی چون اونا رو هم تحریک می کنی و به جای می کشونی که دیگه هیچ را برگشتی براشون نه می مونه ابرشون توی خانواده می ره و پشیمونی هیچ سودی نداره ~X(

خیلی بی رحمی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چه جوری تونستی اون کارو باهاش بکنی؟!!!!!!!!!!!!
من اجازه نمیدم دوست پسرم اونجوری بهم تجاوز کنه بعد تو با خواهرت.......
خیلی بی غیرتی که گذاشتی یکی دیگه با خواهرت سکس کنه و تو هیچی نگی............

شاید اگه تو این کارو با خواهرت نمیکردی هیچ وقت نمیزاشت اون دوست پسره عوضیش اون جوری ازارش بده
خیلی پستی که گریش انداختی هم تو و هم اون دوست پسرش و امثاله شماها که مثله حیوون رفتار میکنید
واقعا براتون متاسفم اینم یه جور تجاوزه نامردا ............................
این داستان خیلی غم انگیز بود ...........

جالب بود خود من هم همچین تجربه ای داشتم.البته در حد لای پاهاش.در نهایتم وقتی یکروز از حموم دراومد بزور بغلش کردم اما هرچی مالوندمش خودشو پس کشید و با اخم منو هل داد و در رو قفل کرد. بعدها وقتی برای کلاس رانندگیش همراش میرفتم از آینه نگام میکرد و من میفهمیدم که باید دم به خواب بزنم تا مربیش راحت باهاش بلاسه و حتی به بهانه های مختلف بمالوندش حتی آخرین جلسه تمرین خیلی راحت منو یکجا پیاده کردن و بم گفتن ما خودمون برا تمرین میریم فقط 2ساعت دیگه بیا فلانجا تا با هم بریم خونه.اونروز کلی سکسی شده بود.