شما اینجا هستید

من و خواهرم سمیرا

زندگی در کنار سمیرا به خوبی میگذشت. من اول چند ماهی زبان خواندم و بعد از یک
کالج دو ساله پذیرش گرفتم. طبق نظر سمیرا که حالا فکر میکنم چقدر هم نظر درستی
بود من بعد ازیک سال اگر نمره های خوب میگرفتم میتوانستم خودم را به یک دانشگاه
4 ساله منتقل کنم که همین کار را هم کردم.
روزهای آخر هفته بهترین روزها بودند. من و سمیرا تمام مدت را با هم میگذراندیم.
یا درس میخواندیم یا کنار دریا قدم میزدیم یا میرفتیم خرید هفتگی خانه. هنوز من
تمام حواسم پیش او بود. ولی هیچوقت از لاس زدن و گرفتن دست و یا لمس بدن و
وانمود کردن به تصادفی بودن جلوتر نرفتم. البته او هیچ عکس العمل منفی از خودش
نشان نمیداد ولی کاری هم نمیکرد که من بدانم در درونش چه میگذرد.
چون اطاقهای جداگانه داشتیم و او حمام خودش را در اطاقش داشت و من از حمام داخل
هال استفاده میکردم امکان دید زدن هم کم بود. به علاوه من زیاد هم دنبال این
کار نبودم. من بیشتر حالت یک عاشق را داشتم با عشق افلاطونی. من با تمام وجودم
او را دوست داشتم و دارم.
او دختر بسیار زیبایی بود همیشه پسرهای زیادی اطرافش بودند. من حتی به آنها
حسودی نمیکردم. اگر چه او اصلا به کسی محل نمیگذاشت. یک روز یکشنبه که
کنارپنجره اطاق نشیمن ایستاده بودیم و قایقهای بادبانی را روی دریاچه نگاه
میکردیم به طرفش چرخیدم و از او پرسیدم راستی چرا به پسرها اهمیتی نمیدهد. مثل
همیشه توی چشمم خیره شد و با لبخند قشنگش گفت: "شاه پسر سرت توی کار خودت باشه.
او کی؟" من هم با خنده گفتم او کی. و چون درست کنارم بود بی اختیار قلقلکش دادم
درست در دو طرف کمرش. چون غافلگیر شده بود ناخودآگاه به جلو جایی که من ایستاده
بودم خم شد وافتاد توی بغلم.
انگارزمان از حرکت ایستاد. خنده هایمان به یکباره قطع شد. هردو مثل برق گرفته
ها بی حرکت مانده بودیم. این اولین بارنبود که ما یکدیگر را بغل میکردیم پس چه
چیزی باعث شده بود که این چنین بهت زده بر جا خشکمان بزند.
با دستهایم او را نگهداشته بودم انگار که اگر رهایش کنم به زمین خواهد غلطید.
گرمای تنش و نرمی سینه های رسیده اش را حس میکردم. صورتهایمان درست روبروی هم
یود و اگر سرم را به جلو خم میکردم لبهایم درست روی لبهای او قرار میگرفت. به
درون چشمهایش نگاه کردم.نگاهش پراز پرسش بود که راستی چه اتفاقی افتاد؟ ما که
هستیم؟ اینجا کجاست؟ آیا در جهنم هستیم یا بهشت یا برزخ؟ آیا جهنم و بهشت همین
نیست؟ آیا این کار درست است؟ درست و غلط یعنی چه؟ دوست داشتن چیست؟
چشمانم را برای چند لحظه بستم و به پرسشهای بیشماری فکر کردم. برای بعضی از
آنها جواب یافتم اگر نه برای همه آنها. زمانی که دوباره به چشمان سمیرا نگاه
کردم درنگاهش اثری از آن پرسشها نبود و با لبخندی به من نگاه میکرد. سرم را خم
کردم و لبانم را روی لبان نیمه بازش گذاشتم و خود را در بهشت یافتم.
برای لحظاتی چند در آن حالت در آغوش هم باقی ماندیم. بعد به آرامی از هم جدا
شدیم و هرکس به اطاق خودش رفت و تا شب یکدیگر را ندیدیم. و بقیه آن روزدر برزخ
گذشت.
سکوت چیز خوبیست. سکوت شفا دهنده دردهای درون است. بیهوده نیست که راهبان و
کاهنان زمانهای طولانی در سکوت میگذرانند.
آن یکشنبه ما در سکوت گذشت. من روی تخت دراز کشیدم و از پنجره دریا را نگاه
کردم سبز و بی انتها. با خودم گفتم این دریا هزاران سال دیگر به همین زیبائی و
شکوه می ماند و ما شاید چند دهه دیگر در این جهان نباشیم. صد سال دیگر تقریبا
همه آدمها که اکنون در این جهان هستند دیگر وجود ندارند؟
از اطاق سمیرا تا شب هیچ صدایی شنیده نشد. او حتی برای ناهار خوردن از اطاقش
بیرون نیامد. میدانستم که دارد از پنجره اطاقش همان منظره ای را می بیند که من
می بینم. دوست داشتم بدانم در درونش چه میگذرد. میدانستم که او هم مثل من در
برزخ درونش سیر میکند.
غروب که آفتاب سایه بلند ساختمانها را به روی دریاچه انداخته بود و آبی مایل به
سبز آب به نیلی گراییده بود از خانه بیرون رفتم و پیاده دو خیابان پائین تر از
یک ساندویچ فروشی دو ساندویچ با سیب زمینی سرخ کرده گرفتم و به خانه برگشتم.
هنوز در اطاقش بسته بود. به آشپزخانه رفتم و بشقاب و لیوانها را روی میز
گذاشتم. همه چیز آماده بود ولی از او خبری نبود.
پشت در اطاقش رفتم و در زدم و گفتم بیا شام بخور و به آشپزخانه رفتم و منتظر
نشستم.
چند دقیقه ای گذشت و دراطاقش باز شد و به آرامی وارد آشپزخانه شد و نشست. صورتش
کاملا آرام به نظر میرسید. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است. با اشتهای تمام
غذایش را خورد و گفت "مرسی برای ساندویچ. خیلی گرسنه بودم.
پس از آن روز تغییری در روابطمان به وجود نیامد و انگار آن اتفاق نیفتاده است.
ما بیش از پیش در گیر درسها بودیم. او سال آخر را میگذراند و من ژانویه وارد
کالج میشدم.
ایران مشغول ویرانی خودش بود. هر روز خبر درگیری - آتش سوزی -کشتن بود. هر روز
اخبار امریکا با خبری از ایران شروع می شد. هر شب متخصص جدیدی در امور ایران در
تلویزیونها پیدا میشد. هر کس یک پیش بینی برای کشور ما میکرد.
دانشجوهای ایرانی هم که میشناختیم همه متخصص مارکسیسم و لنینیسم شده بودند. از
کمونیسم میگفتند وبرابری نوع بشر. هر کس به اندازه توانائی اش و هر کس به
اندازه نیازش. چه چیزی بهتر از این میخواهی؟
سمیرا هرروز به گوش من میخواند که مبادا قاطی این چیزها بشوم و میدانست که به
تمام حرفهایش همیشه گوش میکنم. او میگفت اینها بیشتر حرفهاشان بی پایه و اساس
است. آدمهای ساده ای هستند و بیشترشان هم صادق هستند و میتوانند خطرناک باشند
چون آنهائی که برای ایران برنامه دارند میتوانند از اینها استفاده کنند.
من وارد کالج شدم. شاه رفت. خمینی آمد. در عرض چند ماه همه چیز رنگ دیگری به
خود گرفت........
ترم اول کالج من تمام شد. سمیرا هم دانشگاهش تمام شد. مهندس برق شد. او میگوید
که بهتر است تابستان چند تا واحد بگذرانم. روی حرفش نمی شود حرفی زد.
به عروسی یکی از همکلاسیهای سمیرا دعوت شده ایم. اولین عروسی امریکائی. باید
جالب باشد. اینجا خرج عروسی به عهده خانواده عروس است. از مهریه و شیربها هم
خبری نیست. جهیزیه هم ندارند.
با سمیرا میرویم و لباس عروسی میخریم. من کت و شلوار از ایران آورده ام ولی
شلوارش تنگ و پاچه گشاد است و کتش هم بلند با یقه پهن و کمر کرستی که در تهران
مد بود. ولی در اینجا اصلا لباس این شکلی ندیدم. بهتر است لباس بخرم.
با او برای خرید لباس میرویم. او یک یک لباس بلند شب آبی زنگاری میخرد و من یک
کت و شلوار خاکستری بسیار کمرنگ و با پیراهن آبی روشن و یک کراوات قرمز مثل
کراوات پیتر جنینگ. سمیرا مرا وادار میکند که یک جفت هم کفش بخرم. از کفشی هم
که از ایران آورده ام خوشش نمی آید.
بعد از خرید به خانه میرویم. لباسها را دوباره میپوشیم که مطمئن باشیم همه چیز
به قول اینها اوکی است.
وقتی او لباسش را می پوشد از من میخواهد که زیپ پشتش را بالا بکشم. این کار را
میکنم و وقتی دستم پوست شانه و پشت کمرش را لمس میکند و زیر نور کمرنگ غروب
چشمم به شانه ها و گردنش میافتد مثل سحر و جادو شده ها در جایم خشک میشوم. صدای
او مرا به خود می آورد: "زیپ را بستی؟" با سرعت زیپ را بالا میکشم و میگویم
آره.
چند قدم از من دور میشود. برمیگردد و میپرسد چطور است. چه بگویم. واقعا زیباست.
ولی او حال مرا نمیداند و شاید میداند و وانمود میکند که نمیداند. منتظر جواب
میماند. نگاهش میکنم. هیچوقت زنی به این زیبائی ندیده ام. چیزی نمیگویم فقط
نگاهش میکنم. از نگاهم میداند که من پسندیده ام. یک چرخ میزند و میگوید پس
زحمتش را بکش و زیپ را باز کن. من هم خوشحالم که دوباره پوستش را لمس میکنم ولی
میترسم که نتوانم خودم را کنترل کنم و دوباره در آغوشش بکشم.
به خیر میگذرد. تلفن زنگ میزند. برای من است و باز کردن زیپ هم زمان با تلفنی
حرف زدن حواسم را پرت میکند. و او دوباره برمیگردد و با حالت معنی داری میخندد.
ساعت 2 بعد از ظهر برای مراسم عقد باید به کلیسا برویم. این مراسم حدود یک ساعت
طول میکشد. بعد میتوانیم به خانه برگردیم و ساعت 7 بعد از ظهر برای جشن به هتل
محل جشن برویم. بعضی ها مخصوصا زنها بین این دو مراسم لباسشان را عوض میکنند.
چون لباس کلیسا معمولا ساده تر از لباس شب است البته در این مورد اتفاق عقیده
وجود ندارد.
ما از گروهی بودیم که بعد از کلیسا به خانه برگشتیم و بعد از چند ساعتی دوباره
باید آماده میشدیم که به مهمانی شام عروسی برویم. وقت آماده شدن دوباره من باید
زیپ پشت لباس سمیرا را بالا میکشیدم. هم خیلی ثانیه شماری میکردم که برای چند
لحظه کوتاه میتوانستم شانه های لختش را با انگشتانم لمس کنم و هم خیلی میترسیدم
که مبادا کنترلم را از دست بدهم.
او در اطاقش سرگرم آماده شدن بود و من هم داشتم لباس میپوشیدم. من تقریبا کارم
تمام شده بود و لحظه شماری میکردم که مرا صدا کند که بروم و کمکش کنم.
زیاد طول نکشید و من در حالیکه دل توی دلم نبود وارد اطاقش شدم. از دیدن او با
آرایشی ملایم و موهایی که بر عکس همیشه که دم اسبی استفاده میکرد با تل زیبایی
به عقب شانه شده بود دلم فرو ریخت.
دوباره رفتم به دنیای اندیشه های دور و دراز خودم. چگونه میلیاردها سال طول
کشید تا زندگی در روی این دنیای خاکی ما به وجود بیاید. سپس میلیاردها سال تا
شروع انسان. و در این احتمالات تقریبا ناممکن من و او در یک خانواده و از یک
پدر و مادر به این جهان پا گذاشتیم. و. من اکنون دیوانه وار عاشقش هستم. بالاتر
از این معجزه ای نیست. و کجای این اتفاق غریب زندگی میتواند غلط باشد؟ و چرا من
باید احساس گناه کنم؟
انگار همین دیروز و یا همین چند لحظه پیش بود که من در باغچه خانه کودکی امان
دنبالش میدویدم. او که سه سال از من بزرگتر بود به راحتی از روی آجرهای دور
باغچه میپرید ومن به زمین میافتادم و گریه ام به هوا میرفت و او میخنید و میگفت
پاشو دیگه نی نی کوچولو نباش. هنوز صدای خنده های قشنگش را از پس سالهای دور
میشنوم. وقتی فکر میکنم میبینم که از زمانی که به یاد می آورم همیشه به دنبال
او دوان بوده ام. با او بودن چیزی کم از بهشت ندارد.
به خود می آیم. سمیرا دارد نگاهم میکند با لبخندی گرم مانند آفتاب تهران. "شاه
پسرمعلوم هست کجایی؟ میخواهی این زیپ را ببندی یا میخواهی مات دیوار باشی؟" فکر
میکنم صورتم قرمز شده مانند کسی که در حال انجام کاری خطا دیده شده.
با خنده ای پر از شیطنت می پرسد: "ببینم نکند عاشق شدی؟" چیزی نمیگویم و برای
بستن زیپ لباسش پشت سرش قرار میگیرم. دوباره میپرسد راستش را بگو و من حالا که
روبرویش نیستم انگار کمتر دستپاچه هستم و میگویم بله. و او دیگر دنبالش را
نمیگیرد. زیپ را میبندم و از اطاقش بیرون میروم ولی گیج از یک دنیا خیالهای
جورواجور.
آن شب ما و دو ستان همکلاسی عروس سریک میز بودیم. همه زوج بودند یعنی با دوست
پسر یا دخترشان آمده بودند. تنها من و سمیرا بودیم که برادر و خواهر بودیم. اگر
چه این از نظر آنها عادی بود ولی من و سمیرا در شرایطی قرار گرفته بودیم که با
سابقه قبلی که در رابطه با هم داشتیم کمی هر دو به فکر فرو رفته بودیم.
من احساس غریب ولی بسیار زیبایی داشتم. انگار یک قرار واقعی با او دارم ولی او
به راحتی من نبود. من تمام فکرم این بود که چگونه او را خوشحال نگهدارم و از آن
حالت بیرونش بیاورم. من که با تمام وجودم او را دوست داشتم نمیخواستم کوچکترین
کاری انجام دهم که او احساس راحتی نکند.بعد از شام عروس و داماد رقص را شروع کردند و کم کم همه وارد پیست رقص شدند.
اولین رقص معمولا یک رقص طولانی و آرام است. همه افراد سر میز ما بلند شدند و
یکی پس از دیگری برای رقص رفتند. من پس از کمی تردید از جایم بلند شدم دستم را
به طرف سمیرا دراز کردم و از او درست مانند یک دوست دختر تقاضای رقص کردم. به
من نگاه کرد ولی با لبخندی بسیار ملایم گفت با کمال میل و با متانتی که خاص
اوست از جایش بلند شد و باهم وارد پیست رقص شدیم.
نور بسیار ملایم وکمی پیست رقص را نیمه روشن کرده بود. به آرامی شروع به رقص
کردیم. بوی عطر موهای او مرا به دنیای دیگری برده بود. چشمانم را بستم و با
خودم گفتم در تمام زندگی اگرخوش شانس باشی به تعداد انگشتهای دست چنین شرایطی
برای انسان به وجود می آید که کسی که با تمام وجود عاشقش هستی در کنارت باشد و
او را درآغوش بگیری و بدنش را لمس کنی.
چشمانم را بستم.آهنگ اولی تازه تمام شده بود و آهنگ "در- ایز- لاو" شروع شده
بود که آهنگی است از "پیتر- پال اند مری" و آنروزها در همه عروسیها برای رقصهای
آرام از آن استفاده میکردند. خودم را به آهنگ سپردم و سعی کردم آن لحظات کوتاه
را برای خود جاودانه کنم. چقدر زندگی زیباست و خوشبختی در دسترس است ولی چه دور
و دست نیافتنیست. آهنگ بعدی آهنگی قدیمی از فیلم کازابلنکا بود به اسم "از تایم
گز بای" با صدای جادویی آرمسترانگ خواننده سیاه پوست قدیمی. این آهنگ فکر میکنم
که یکی از قشتگترین و در عین حال غمگینترین آهنگهای عشقی باشد. دلم میخواست با
آن آهنگ اشک بریزم شاید از غم شاید از شادی و یا هردو.
گرما و لطافت تن او را حس میکردم و انگار که بر روی ابرهای صبح هنگام نوشهر
دارم پرواز میکنم. به آرامی مانند دو پرنده در نسیم کوهپایه های البرز با نوای
موزیک آرام آرام اوج میگرفتیم و بالا و پایین میرفتیم به سوی شهر شادی زودگذر.
یکبار وقتی چشمم را باز کردم و به صورت او نگاه کردم دیدم که او هم چشمهایش را
بسته و درچهره اش آرامش و رضایت کم نظیری بود. دیدم کسی را که میپرستم غرق در
شادی و آرامش درکنارم دارم. چه چیزی بهتر و کدام خوشبختی بالاتر از این؟
آن شب تا پاسی از شب رقصیدیم. تا ساعت 12 شب "اوپن بار" بود. با اینکه من
معمولا از خوردن مشروبات الکلی لذت میرم آن شب غیر از یک لیوان شراب همان اول
شب همراه شام دیگر سراغ بار نرفتم. یکی از دلایلش این بود که می بایست رانندگی
میکردم. ولی دلیل اصلی این نبود. سمیرا هم میتوانست رانندگی کند. دلیل اصلی این
بود که نمیخواستم کنترل خودم را از دست بدهم و او را ناراحت کنم. او برایم
عزیزتر از آن بود که بتوانم دلگیریش را ببینم یا دلگیرش کنم.
همه چیز آن شب به خوبی پیش رفت و آنقدر زود گذشت که باورم نشد وقتی آخرین
آهنگهای آرام را شروع کردند. ما در آغوش یکدیگر با آرامی انگار که سالهاست با
هم رقصیده ایم تا آخرین لحظات روی سن بودیم. وقتی همه چراغهای سالن روشن شد
وبعد ازخداحافظی از عروس و داماد و دوستان سمیرا راهی خانه شدیم آرزو میکردم که
کاش آن شب هرگز تمام نمیشد. لحظات شاد چه زود میگذرند.
وقتی که به خانه رسیدیم کمی بعد از ساعت 2 نیمه شب بود. از ماشین که پیاده شدیم
دستم را دور شانه اش گذاشتم و با هم به طرف آسانسور که از گاراژ که از زیرزمین
ساختمان به بقیه طبقات و لابی ساختمان میرفت به راه افتادیم. وقتی وارد آسانسور
شدیم او سرش را به آرامی روی شانه ام گذاشت و نفسی عمیق کشید. نفسی از اعماق با
رضایت و آرامش.
وقتی که کلید را در قفل در آپارتمان میچرخاندم او همچنان به من تکیه داده بود و
من گرمای تنش را حس میکردم. در را باز کردم و با هم وارد هال شدیم. من آرام
برگشتم و در را بستم. از پنجره اطاق نشیمن نور ماه کمرنگ و ملایم به درون
میتابید.
سمیرا با آرامی به زیپ اشاره کرد و لبخند زد. به آخر شبمان رسیده بودیم. به
پایان شبی به یاد ماندنی. من نمیخواستم که آن شب به پایان برسد. ولی شاید
زیبایی چیزهای زیبا در نبود پایندگیشان است. با تردید و با صدایی که به سختی
شنیده میشد از او پرسیدم که آیا خوابش می آید. به علامت منفی سرش را تکان داد.
پرسیدم اگر چای دم کنم می خورد. به آرامی جواب داد: "چرا که نه؟ نیکی و پرسش؟"
وارد آشپزخانه شدیم. او یک صندلی جلو کشید و نشست. من هم کتری را تا نیمه پر از
آب کردم و روی گاز کذاشتم. گفت تا آب جوش بیاید لباسها را عوض کنیم و لباس راحت
بپوشیم. با گفتن این حرف از جایش بلند شد و به طرف اطاقش به راه افتاد.
با اینکه میدانستم که برای باز کردن زیپ به کمک من نیاز دارد کمی در رفتن مکث
کردم وقتی به در اطاقش رسید برگشت وبا نگاه پرسید چرا هنوز ایستاده ام.
به دنبال او وارد اطاقش شدم. درست در یک قدمی من بود. با زدن کلید برق اطاق
روشن شد. موهایش چون آبشاری بر شانه های زیبایش ریخته بود. و قلب من به شدت
میتپید. دستهایم شروع به لرزیدن کرده بود. اول باید سنجاق را باز میکردم و بعد
زیپ را به پایین میکشیدم.
لرزش دستم کاملامشخص بود. برگشت و نگاهم کرد. در نگاهش نه ملامت بود و نه تعجب.
با لبخندی پر از مهر دستم را در دستش گرفت و به آرامی فشرد بعد آنرا بالا برد و
به لبش چسباند و در همان حال برای لحظاتی در میان بهت من بی حرکت ماند. بعد
دستم را رها کرد و گفت: "او کی حالا فکر میکنی بتوانی زیپ و سنجاق را باز کنی؟"
کمی لرزش دستم کم شده بود. اول سنجاق را باز کردم. بعد زیپ را پائین کشیدم.
دوباره دستم با لمس پوستش شروع به لرزش کرد. دوباره برگشت و با لبخندی دستهایم
را گرفت و به طرف خودش کشید. لبهایمان روی هم قفل شدند. یادم نیست که دست و
پاهایم کجا بودند. برای لحظاتی چند فقط لبهایم را میتوانستم حس کنم که لبان نرم
او را میفشردند. در ناباوری بودم و در اوج خوشبختی ممکن.
در این گیر و دار لباس بلند او از دو طرف شانه هایش به طرف پایین سرازیر شده
بود. تنها چیزی که آنرا نگهداشته بود و نمیگذاشت به زمین بیفتد فشار بدنهای ما
بود که هم را در آغوش میفشردیم. بی اختیار کمی از هم جدا شدیم و با پایین آمدن
دستتهای او لباس شبش به زمین افتاد. در میان بهت و شگفتی من سمیرا لخت بدون
کرست وشورت در آغوشم قرار گرفت.
میدانستم که لباسی که خریده بود نیازی به کرست ندارد ولی هرگز فکر نکرده بودم
که او شورت هم زیر لباسش نپوشیده باشد. همچنان که لبانمان روی هم قفل شده بود
ودر حالیکه اور ا با یک دست در آغوشم میفشردم با دست دیگرم شروع به باز کردن
کراوات و دکمه های پیراهنم کردم. حالا نوبت او بود که بلرزد. تمام بدنش در بغلم
میلرزید.
شاید هرگز در تمام زندگی به این سرعت لخت نشده باشم. شاید 30 ثانیه هم طول
نکشید. و حال هر دو لخت بودیم و برای اولین بار بدن زنی زیبا را در آغوش داشتم.
کاش میدانستم که چه گذشت و دست و پاهایمان کجا بودند. ولی غیر از حس لمس کردن
بدنی عریان - حس لمس کردن سینه های رسیده با نرمی اسرار آمیز و غیر قابل توصیف.
بوسیدن سینه ها گردن و رانها. لرزیدن در اوج لذت. بوسیدن لبها و حس یافتن
زبانها و رقص گرم و خیسشان. حس گناه همان گناهی که ابراهیم با خواهرش سارا داشت
چیزهای زیاد دیگری به یادم نیست.
همه چیز با سرعت زیاد به طرف جلو در حرکت است. زندگی در جریانی است سیل وار و
این سیل ما را میبرد به سمت یکی شدن. هم زمان با هم به روی تخت میغلطیم. طبیعت
همه چیز را برنامه ریزی کرده است. دراز کشیدن غریزی برای استفاده بهتر و
راندمان بالاتر برای نهایت استفاده از انرژی برای ذوب شدن در یکدیگر.
صدای نفسهایمان اطاق را انباشته است. مانند دو "مهر گیاه" داستانهای هدایت به
هم پیچیده ایم و گره خورده ایم و چون امواج خروشان دریا حرکتی ریتمیک مانند یک
رقص را بدون آنکه تصمیم بگیریم انگار که هزاران سال است که آموخته ایم و تکرار
میکنیم.
نفسها به شماره افتاده. در گوشم میگوید دوستت دارم. و من به اوجها میروم و
فرشته ها می خوانند و ناقوسها به صدا در می آیند و من خدا را میبینم لبخندی بر
چهره سیمگون ماه.
به خود می آییم. صدای زنگ تلفن بلند است. از آشپزخانه هم صدای سوت کتری که
میگوید آب جوش آمده به گوش میرسد. من همچنان لخت به آشپرخانه میدوم. گاز را
خاموش میکنم و به اطاق بر میگردم. تلفن از زنگ زدن باز میماند و انسرینگ ماشین
جواب میدهد. لحظه ای بعد صدای مادرم را که دارد روی ماشین برایمان پیغام
میگذارد میشنویم: " بچه ها پس کجا هستید؟ دیر وقت است. چندین بار زنگ زدم
نیستید. نگران شدم. این موقع شب......."
سمیرا گوشی را بر میدارد: " مادر سلام. تازه از عروسی آمدیم...... آره حال او
هم خوبه. آره نگران نباش از پسرت هم خوب مواظبت میکنم......" و به من نگاه
میکند و چشمکی میزند..." باشه حتما.....دیروقته. خودمان زنگ میزنیم......."
و بعد از خداحافظی گوشی را میگذارد و روی تخت می افتد. نور ماه انعکاس زییایی
بر بدن لخت او دارد. می پرسم چای میخوری؟ در حالیکه با دست اشاره میکند که دراز
بکشم با حالتی پر از شیطنت میگوید: " شوخی می کنی؟ حالا چه وقته چای خوردن است
شاه پسر؟"
چراغ را خاموش میکنم. مهتاب بدن لختمان را دزدانه از پنجره نگاه میکند. پنداری
که هزاران سال است که در آغوش هم بوده ایم. در من احساس گناه نیست. در سکوت
مطلق شب تنها در اندیشه خوشبختی عزیزی هستم که در آغوشم میفشارم..

4.05042
نمره شما: هیچ میانگین 4.1 (119 votes)

نظرات

با درود به شما و خواهر گلت . خیلی جالب بود باور کن با وجود اینکه صحبتی از سکس درش نبود ولی کشش داشت و خوشحال خواهم شد که با همین لطافت از سکس هایتان هم در داستانها و مقالات اتی مستفیضمان گردانی .

بالا
0 لایک