شما اینجا هستید

من کون نمی خوام

من فرهادم. این داستان مال 17 سالگیمه . سمیه کلاس پنجم دبستان بود. هر وقت میدیدمش دلم می لرزید. دختر عمم بود. نگاهش دلمو می لرزوند. سنش کم بود ولی کارش درست بود. کم کم تمام فکرمو مشغول کرد که دیگه تصمیم گرفتم سرزده برم خونه عمم. سمیه با برادر کوچیکترش و همینطور عمم خونه بودن. عمم کمی تعجب کرد . منم گفتم داشتم از این حوالی رد می شدم که اومدم بهتون سری بزنم. عمم سمیه را صدا زد و گفت یه چای برا فرهاد بیار. خودش توحیاط بود. سمیه رفت تو آشپزخونه و منم کمی پیش عمم وایسادمو به بهانه پسرعمم رفتم داخل ساختمون. سمیه از آشپزخونه اومد پیش ما. یه پیرهن تنش بود که دگمه های بالاییش باز بودن البته در حالت عادی چیز زیادی از یقش پیدا نبود. پسر عمم که چهار پنج سالی داشت رو به اسباب بازیهاش سرگرم کرد و شروع به احوال پرسی کرد. بش گفتم چای چی شد. گفت تازه گذاشتم. باید از یه جایی شروع می کردم که بدونه واسه دیدن اون اومدم. که بدونه دلم واسش می لرزه. با حالتی که شوخی هم باشه گفتم عزیز دلم راضی به زحمتت نیستم اومدم ببینمت. کمی ترسیده بودم که بچه بازی در بیاره و ... . رفت یه گوشه اتاق و یه عروسک که خودش داشت درست می کرد برداشت و بهش ور می رفت. معلوم بود می خواد من سر صحبتو باز کنم. منم رفتم پیشش نشستم و گفتم سمیه جون این چیه. اونم شروع کرد به گفتن... . منم همینطور که در مورد عروسک نظر می دادم دستمو نامحسوس به دستش می کشیدم. کمی که گذشت شروع کرد به زمزمه کردن ترانه. راستش دیگه خیالم راحت شد ولی کارخاصی نمی تونستم بکنم. یه نگاه بهش کردم حواسش نبود دارم نگاش می کنم. وقتی فهمید دارم نگاش می کنم یه لبخند زد. با نگاهم خیلی چیزا بش گفتم. یه نگاه طولانی تو چشماش کردمو کم کم نگاهمو بردم پایین. کنار هم نشسته بودیم. دیدم پا شد رفت و یه دست ورق (پاسور) با خودش اورد و روبه روم نشست. یه دفه متوجه شدم یه دگمه دیگه پیرهنش باز شده. به ظاهر شروع به بازی کردیم. منم قاچ سینه های خوشگلشو دید می زدم که عمم اومد تو اتاق گفت سمیه هنوز چای نیوردی؟ اونم خودشو جم وجور کردو دزدکی عمم دگمه پیرنشو بست ورفت چای بیاره. عمم خیلی کار داشت و دوباره رفت. سمیه با چای و دگمه باز دوباره اومد و جلوم خم شدو با لبخند و بدون هیچ حرفی چای تعارف کرد. منم داشتم چای بر می داشتم که دست دیگم به بهانه قند رفت تو یقه سمیه و یه لمسی کردم و دستمو بیرون کشیدم. اولین بارم بود دیدم دارم می لرزم. سمیه گفت فرهاد مواظب باش آبرومون میره. بعدش سمیه رفت و به داداشش گفت بر و از مغازه ... بخر. الان دیگه تنهاشده بودیم ولی هر دو میترسیدیم عمه بیاد تو. گفتم سمیه جون دوست دارم و بغلش کردم و سفت ازش لب گرفتمو جدا شدم. نشستم پهلو ورقا و گفتم سمیه بیا پیشم. کیرم داشت راست می شد و به شلوارم فشار میورد. کمی کیرمو جابجا کردم که اذیت نشم که سمیه گفت چیکارش داری؟ گفتم کاریش ندارم اون با تو کار داره. سمیه یه دامن تقریبا بلند پوشیده بود. بدون اینکه حرفی بزنه دامنشو با یه دستش جمع کرد و اومد نشست رو کیرم. کونشو رو کیرم دو سه دوری چرخوندو پاشد. گفتم سمیه بد جوری داریم اذیت میشیم. عمه خیلی ضدحاله. اونم گفت امروز آره ولی فردا همه دارن میرن مراسم هفته فلانی. منم به بهانه درس خونه تنهام. بیا پیشم. عالی شده بود. به سمیه گفتم برو پیش عمه تا این کیر خرکی بخوابه و من برم تا فردا. فردا ساعت 3 با هماهنگی سمیه خوشگله رفتم خونشون. دیگه مزاحمی نبود. بدنم دوباره می لرزید ولی سعی کردم خودمو کنترل کنم. گفت چای بیارم ؟ با تعجب گفتم چای؟ تا تو هستی چای می خوام واسه چی؟ و پریدم بغلش کردم. لباشو ول نمی کردم فقط می مکیدم. سمیه هم شروع کرد زبونش خیلی حال میداد. خوش طعم و گوارا. یه دستمو بردم طرف سینه هاش و با دست دیگه کمرشو می مالیدم. درحالی که یکی از پستونای سمیه رو میمالیدم از پشت دست بردم و کرستشو باز کردم. هنوز داشتیم لب همو می خوردیم. دست سمیه اومد طرف کیرم. همینطور که لبشو می خوردم گفتم کیرمو از تو شلوار آزاد کن. اونم سریع دگمه های شلوارمو باز کردو دستشو برد تو شورتم. اونجا بود که آرزو داشتم سه تا دست داشته باشم شایدم چارتا. هر کاری می کردم دستم راضی نمی شد بره سمت کسش. آخه پستوناش با اینکه خیلی بزرگ نبود ولی تو دست که میرفت دیگه حال خودمو نمیفهمیدم. به همون حال رفتیم نزدیک تخت سمیه. نشستیم. من 3 سوت تمام لباساشو در اوردم و لباسای منم اون در اورد. وای که چه اندامی داشت. چه اندامی.! فقط خوابیدم روش تمام بدنمو به بدنش می مالیدم. انگار دنیارو بهم دادن. سمیه هم نفساش تند شده بود. هردومون لذت می بردیم. کمی که گذشت بش گفتم زیاد وقت نداریم بهتره بریم سر مطلبای اصلی تر. با کمی ترس گفت چی کار میخوای بکنی؟ نکنه از جلو؟ گفتم نه سمیه جون فعلاً خیالت راحت باشه. راستش من اون موقع با کون میونه ای نداشتم . گفتم سمیه جون اگه بخوای از پشت می کنم ولی خودم زیاد دوست ندارم. (راستش نمی دونم چرا) گفت پس چی کارمیخوای بکنی؟ گفتم من کستو می خورم تو هم کیرمو. چطوره؟ اونم گفت اگه اینطور دوست داری باشه. 69 شدیم و شروع کردیم. وقتی سمیه شروع کرد به خوردن کیرم فهمیدم که چه نعمتیه سمیه. حرفه ای کار می کرد. من چند ثانیه صبرکردم که سمیه گفت مگه کسمو دوست نداری پس چرا شروع نمی کنی؟ گفتم تمرکزم رو خوردن توئه دارم کلی حال می کنم. اونم لبخندی زد و دادمه داد که منم شروع کردم به لیسیدن کسش. صاف کرده بود حسابی. صیقلی شده بود در حد تیم ملی. نرم و گرم. دیگه لیسیدن برام کم بود انگار از قحط اومده بودم شروع کردم با احتیاط گاز گرفتن کسش. زبونمو بردم تو کسش دیگه سرمو داشتم کامل میکردم توش (کمی اغراق). سمیه دیگه ساک نمیزد. داشت حسابی لذت می برد که یواش یواش داشت پاهاشو به هم می مالید و سر من اون وسط داشت له می شد. منم تندتر می خوردم که آبش اومد. چند ثانیه دیگه آرومتر کس آبدارشو خوردمو شروع کردم به نوازش کردن تمام بدنش. با مهربونی پستوناشو میخوردم تا کم کم آروم شد. این وسط من موندمو کیری که هنوز مثل اسب وحشی شیحه می کشید. سمیه شروع کرد بوسیدن من. کیرمو بردم طرف کسش و رو کس آبدارش رفت و آمد میکرد. سمیه گفت عزیزم ببخشید الان درستش می کنم. سمیه نشست و به سمت کیرم خیز برداشت و شروع کرد به ساک زدن. کارش درست بود. سرعت ساک زدنشو بالا برد و کون . کسشو به بدن من چسبوند . خیلی حال داد. اونقدر که دیگه منم آبم اومد و راحت شدم. تو بغل هم چند دقیقه بودیم که دیدیم وقتشه عمم اینا بیان. زود جمع کردیم و من با اینکه دلم نمی مد اومدم بیرون از خونه. بنا به دلایلی فقط دو بار دیگه با سمیه سکس داشتم. یه بارش فکر کنم 17 سالش بود و دومین بارش تازه دانشگاه و تموم کرده بود. الان 26 سالشه و یه بچه هم داره. شوهرش خیرشو ببینه و حالشو ببره.

نوشته: فرهاد

داستان سکسی:

2.5
نمره شما: هیچ میانگین 2.5 (8 votes)

نظرات

اي بابا اخه به قول سو گلي اون بچه از سكس چي حاليش ميشه بعدشم گفتي چاك سينه هاش
مارو اوس فرض كر دي يا خودتو بابا دختر 18سالم چاك سينه نداره
داستانت فقط يه خاصيت داشت اونم اين بود كه زمان بچگييم يعني وقتي 16.17سالم بود دختر داييم كه 4دبستان بود منو دوس داشت كه البته الان ازدواج كرده
راست بچه ها شما بگين من نميدونم چرا تو اين داستانا همه ي دخترا ضرتي يهو جنده ميشنو درجا ميكشن پايين ميگن
بييييييييا بكن توش
والا ما تاحالا هركي رو خواستيم بكنيم 1سال رو مخش كار كرديم
الان ديگه اگه بخواي به جنده م زنگ بزني بگي بياد مكان 3ساعت بايد التماس بكني تا بهت وقت بده
در كل خيلي چاقالي با اين افكاره كس پريشانت
كير و تخماي خر ملا نصردين از افق تو كونت جق جقو

بالا
0 لایک

دوستان عزيز، اين داستان دقيقأ مثل خاطره ي من با دختر خالم ، مانيا هست. البته اون موقع اول راهنمايي بود و سينه هم داشت. ولي ساک زدن بلد نبود. دوسال از من کوچيکتر بود. من فقط تونستم لاپايي باهاش حال کنم. تابستون داستانشو آپ ميکنم....

بالا
0 لایک

طرف اگه جنده هم بود به اين راحتي بهت پا نميداد
2:بازم اگه طرف جنده بود ودستشو يه دفعه گرفته بودي يه ميله داغ ميكرد وازطرف سردش ميكرد داخل كونت تازه يه نكته جالب من نميدونم اين چه حكمتيه طرف تادلش ميلزه زوميفهمه كه بايد اينو بكنه؟

بالا
0 لایک