شما اینجا هستید

ناله های خفته (1)

مادرم به پدرم خیانت کرده بود....اینو بارها به چشمم باهمون بچگیم دیدم....
همون بچگیام...بزرگ ترکه شدم گفت حتی بهم شیرنداده تا مبادا فرم سینه هاش بدشه...
هرروز جنگ ...دعوا...خون....توهمچین محیطی بزرگ شدم...بزرگ ترکه شدم نتونستن تحمل کنن وطلاق گرفتن...همیشه به مامانم میگفتم چرامن تنهام مث بقیه دوستام داداش آبجی ندارم میگفت تویکی برام زیادی هستی ...رفتیم پیش پدربزرگ مادربزرگم...
اونجاهم هرزگی های مادرادامه داشت....تااینکه حرفش تو کل محله پخش شد.....
تو 7سالگیم به بهانه گرفتن کارنامم بامن اومد بیرون...رفتیم ...میدونسم مث همیشه بایکی ازدوس پسراش قرار داره....من یه دختر خوشگل بودم...قشنگو ناز....وخیلی خوش اندام....قد بلند وکشیده ودرسم هم عالی...همیشه معدلم 20 بود....از بچگی کلاس زبان آمریکایی میرفتم...تیراندازی رو داییم بهم یادداد...
آمادگی جسمانی کار میکردم...مقام داشتم...یه روز رفتم سوپری محله...12سالم بود...گفتم آبمیوه میخوام...گفت برو ازیخچال پشتی بردار....رفتم بردارم...یهو دیدم دستی جلو دهنمو گرفت اون یکی دست هم رفت سمت کسم...صدام درنمیو مدداشتم سکته میکردم...اون روز پیرمرد فروشنده کل بدنمو درعرض چنددقیقه کوتاه دستمالی کرد....اومدم خونه...رفتم تو اتاقم....داشتم دق میکردم...اشک هام بودکه بی صدا جاری میشدن....به هیچ کس هیچی نگفتم...میترسیدم میترسیدم از بی آبرو شدنم....ازدعوا....میترسیدم ازاینکه بگن خوددختره بهش نخ داده...بگن اینم مث مادرش هرزش...مامانم اومد تو اتاق...توجهی به اشکام نکرد...گفت فردا میریم بیرون.... قراردارم...حوصله نداشتم گفتم نمیام...گف بی خود وشروع کرد بادمپایی کتکم زدن...فرداباهاش رفتم وصحنه هایی که نباید میدیدمو دیدم...دوباره حس نفرت ازمردا وجودمو پرکرد...ازتنهاییم فقطو فقط به مدرسه پناه بردم...خوب درس میخوندم جزو شاگردان نمونه بودم هرسال وشاگرداول مدرسه ی نمونه...تااینکه رسیدم به دبیرستان...اول دبیرستان بودم...دختری باقد172 وزن 57 چشمای درشت مشکی که دقیقا مث چشمای مامانم بود...همه میگفتن چشمام مث چشمای آهو هستش....اندامم هم تقریباخوب بود...لبام قرمز وگوشتی وبینی متوسط وپوستم گندمی بود...در کل خوب بودم...بخاطر وضع مالی پدر وپدربزرگم همیشه ازلحاظ وضع مالی تامین بودم...پدربزرگم کارخونه داشت....وپدرم نمایشگاه ماشین...جفتشون باهم خرجیمو میدادن...همیشه سر ووضعم مرتب وشیک بود...مامانم خیلی به پوشش اهمیت میداد...براهمون خیلی پسر دنبالم بود...تااینکه نیم نگاهی بشون بندازم ازمهندسشون گرفته تادکترش...تودبیرستان باکسیاشناشدم سم شیرین...(اسم مستعارنوشتم)ازقضا چون تک فرزند بودم وخیلی سخت باکسی گرم میگرفتم بااین شیرین زود صمیمی شدم....درسش خوب نبود...همیشه تو درسش کمک میکردم بهش...منی که تاحالا خونه هیشکی نرفته بودم خونه اونا میرفتم ....همه زندگیمو براش گفتم...پول تاکسیشم من بیشتر وقتا میدادم وضع مالیشونم زیاد خوب نبود...تواون چند ماه فهمیدم کلا دختر لاتیه...باهزارتاپسر رفیق شده...تااینکه یه روز تومدرسه بودیم مدیر منو خواست...رفتم دفتر گفت از تو بعیده؟چراکل زندگیتو به دانش اموزا گفتی؟فک کردی نمیدونم هرروز بایه پسردوستی؟چرا ذهن دانش اموزامو منحرف میکنی؟داشتم شاخ درمیاوردم از تعجب...گفت برو اما دفه اخرت باشه...رفتم کلاس تااینکه فهمیدم بله...شیرین همه چیو پخش کرده ازحسودیش چون من دانش اموززرنگ مدرسه بودم وامکاناتم اماده...عصراون روز رفتیم ازلیشگاه...(من ازمایشگاه میرفتم برای تحقیق روی یه پروژه برای جشنواره خوارزمی)تااینکه یه لحظه که حواس دبیر نبود دوسه تااز محلولا رو خوردم...یکی ازدوستام دید...پشتمو کردم بهش دویدم رفتم بیرون رفتم سمت دستشویی...مایع دستشویی رو ریختم کف دستم...نمدونم چند وقت گذشت تااینکه چشمام باز کردم دیدم بیمارستانم....دکترا بعدا گفتن معجزه شد برگشتی...مامانی که اسممو نمیاوردداشت بالا سرم گریه میکرد مادربزرگ پدربزرگم حرف میزدن تندتند...دایی هام دنبال دکترا میدوییدن...

+این داستان نیست...سرگذشته من اهل سایتم میدونم سکسیه اما امروز جمعه بود دلم گرفته بود خواستم دردودل کنم...ببخشید...

ادامه...

نوشته: دخترک غم ها

داستان سکسی:

3.142855
نمره شما: هیچ میانگین 3.1 (14 votes)

نظرات

کلاس زبان امریکایی؟ زبا جدید هستش؟ احتمالا...

چشمای مشکی اهویی؟ بعد به دوستان چشم ابی باید چی گفت .؟ نی دونم والا...

خب بهتر تخیل بنویس دوست عزیز....

با این سو تی که تو دادی کاملا مشخصه دروغه..

نکته بعدی کپی برداری از یکی داستانها هستش .فقط اسامی عوض شده.

موفق باشی.

دخترک غم ها
داستان زندگی شما خیلی ناراحت کننده است و متاسفانه یکی از معضلات جامعه ایرانه بیصبرانه منتظر ادامه داستان زندگیت هستم
ولی مطمین هستم پایان خوبی خواهد داشت چونکه یکی از افراد زجر کشیده این جامعه هستی به تو درود می فرستم از نگارش روان و زیبایت هم سپاسگزارم . قربانت. مهتاب

چندوقت پیش تو این سایت داستانی رو دیدم به اسم اینه عبرت که کپی شده از سایت منحل شده اویزون بود .داستان فعلی گرچه سوژه ش مثل اونه ولی یه تفاوت هایی با اون داره یعنی مستقیم کپی نشده ولی الگو برداری شده که نمی توان به اینکار ایراد گرفت چون اکثر داستانها الگو برداری شده اند . الان خیلی نمی شه رو این داستان قضاوت کرد چون چیز زیادی ازش معلوم نیست ( متن داستان خیلی کمه ) . بیشتر شخصیت مادر رو به تصویر کشیده و اونهم تصویری ناقص چون دلیل هرزه شدن مادر بدرستی پیدا نیست به قول شیر جوان شاید پدره هم مقصر باشه ولی اونچه که معلومه به دلیل فقر نیست و برا ی همین نویسنده میتونه در قسمت های بعد مانور بیشتری داشته باشه . فقط امیدوارم دختره راه مادره رو در پیش نگیره چون در این صورت برای ما حالگیری میشه . منتظر قسمت بعد هستم

سلام دوست عزیز

با داستانت غم به دلم نشست

بله متاسفانه خیانت در ایران حرف اول رو میزنه

چه دخترهایی که قربانی هوسبازیها و شهوترانی های پسرهای نامرد نمیشن و چه مردانی که به زنان خود خیانت نمیکنن

چه زنان و دخترانی که به مردان واقعی و پسرهای خوب خیانت نمیکنن

نظر شخصی من اینه عزیزان

من به شخصه با مردان و زنان متاهل که وارد اینجور سایتها میشن شدیدا مخالف هستم

چه دلیلی داره وقتی متاهل هستی به زنت خیانت کنی ...وقتی به زنت توجه نمیکنی و شب و روزت تو اینجور سایتها میگذره خب آخرش میشه همین

بعدشم وقتی ازش میپرسی چرا تو که متاهلی و 30سالته و زن داری و بچه داری بازهم تو اینجور سایتها میپلکی ...میگه اومدم سکس یاد بگیرم ...اومدم پوزیشن جدید یاد بگیرم
یک دلیلشم اینه که من هرزه نیستم و برای سکس اینجا نمیام

از نظر من کسی که ازدواج کرد باید بچسبه به زندگیش و زنش رو از هر لحاظ ارضا کنه ...خلاص

بیخودی خودمون رو با حرفای الکی گول نزنیم ...ایرانی جماعت از 100تا خارجی بهتر سکس رو بلد هست ...چون عقلش رو زوم کرده رو سکس و فیلم و عکس

خارجیها به دنبال پیشرفت کشورشون هستن اون وقت ما به فکر سکس و این حرفا هستیم

من با مجردها کاری ندارم اونا حقشون هست که اینجا باشن

خواستم بگم که دلیل اینکه زنها به شوهرانشون خیانت میکنن یکی از علتهای اصلیش همینه عزیزانم

اگر سرد مزاج هستی ...دکتر هست جونم ...اگر نمیتونی با زنت به هر دلیلی کنار بیای مشاوره هست عزیز ..آخرش هم طلاق هست عزیزم

این نظر من بود پس لطفا به کسی بر نخوره ...گفتن حقیقت کمی تلخه ولی خب باید گفته بشه

و در آخر

دعا کنید منم یه زن بگیرم ...روزی که زن بگیرم با خودم و خدای خودم عهد میبندم که پامو تو اینجور جاهای کثیف نذارم و به زندگیم بچسبم و شب و روز با عشقم باشم و به اون خیانت نکنم تا خیانتی ازش نبینم

خلاص

parvazi عزیز شما به بزرگی خودت ببخش
منظور از کلاس زبان آمریکایی کلاس زبان انگلیسی با لهجه آمریکایی هستش
در مورد چشمای آهویی هم فرم و حالت چشم مدنظر هستش و نه رنگ چشم من که هیچ آهویی رو ندیدم که رنگ چشماش آبی باشه Biggrin

دستت درد نکنه shitoos
این پروازی فرق گوه رو با گوشت کوب نمیدونه میاد پای داستانها کامنت می زاره
چشم آهویی استعاره برای چشم درشت و مشکی هستش
پروازی باز هم که گوه زدی به هیکلت اگه حرف نزنی میگن لالی
زبان انگلیسی با چندین لهجه تلفظ میشه یکیش هم آمریکائیه نمی دونستی یاد بگیر بعد انتقاد کن از نویسنده گرامی ای پروازی با سواد و با شعور........