شما اینجا هستید

همه چیز از کردن یک بز شروع شد

فقط 14 سال داشتم تازه به بلوغ رسیده بودم . آن زمان من در روستای مادریم زندگی می کردم. بیشتر روزهای جمعه از صبح به چوپانی میرفتم.
یکی از همین جمعه ها بود که گوسفندها را به صحرا که نسبتا از خانه ما دور بود بردم. داشت فکر های شهوتی به مغزم می آمد ناگهان کیرم شق شد مثل همیشه دست را تفی کردم تا جلق بزنم همین که اندکی جلق زدم به خودم گفتم شاید بتونیم یکی از این بزها را بکنم.
یکی از اون بز خوشتیپ ها و خوش هیکلی ها رو انتخاب کردم , یک لنگ پاش رو با یکی دستم گرفتم با اون یکی دستم کیرم رو در آوردم تا بکنم تو کون بز . همین که بز کیرم رو دید وحشت کرد و شروع کرد به تقلا کردن برای فرار من هم گفتم باید تو رو بکنم محکم گرفتمش تا کیرم نزدیک کونش رسید یک صدایی شنیدم ....
وای انگار که صدای پا بود .... آره درسته صغری خانوم بود .... صغری خانوم یک پیرزن 71 ساله بود که 2 تا محل اون طرف تر از ما زندگی می کرد شوهرش 2 سال پیش فوت کرده بود..... وای تمام این مدت اون پشت بوده آخه این صحرا که من بودم پای کوه بود و ناهمواری زیاد داشت خلاصه طوری شد که ندیده بودمش...
سریع کیرم رو کردم تو شلوارم و بز رو ول دادم تا رفت و بعد همینجور چرخیدم طرف صغری تا وانمود کنم که اتفاقی نیاتفاده وقتی چرخیدم طرفش کیرم از زیر شولوار معلوم بود که شق شده. صغری خیره شد به کیرم هر دو ساکت شده بودیم ناگهان صغری گفت : پسر خوب این چه کاریه ... ها .. من هیچی نداشتم بگم ... صغر گفت : مگه تو ننه بابا نداری بهت نگفتن این کار زشتیه ... من گفتم : صغری واقعا معذرت می خوام خواهش می کنم به کسی نگو ...
صغری شروع کرد به نصحیت کردن من .. می گفت اگه شهوت داری باید زن بگیری و از این حر ف ها ... صورت صغری سرخ شده بود و حتی چند بار دستش رو محکم مالید رو کسش ... صغری اومد طرفم و من نگاهم رو زیر انداختم ... گفت چیه من یعنی از بز بدترم که نگام نمی کنی . اینو که گفت کیرم شق شد صغری به کیرم نگاه کرد و گفت: باز هم می خوای بز بکنی ... ما قلبم داشت می ایستاد ... گفتم نه خواهش می کنم به نه نه ام نگو ... گفت باشه ... اومد نزدیکم کیرم رو تو دستش گرفت و محکم فشار داد گفت تو هم کس منو فشار بده ... من داشتم از خجالت آب می شدم ... هیچ کار نکردم تا اینکه خودش دست منو گرفت و گذاشت رو کسش منم فشار دادم کسش. صغری شلوارم رو کشید پایین و با دست کیرم رو میمالید بعد همون جا خوابید بدون اینکه حرفی بزنه شلوارش رو کشید پایین من که سر جام خشک شده بودم و فقط نگاه می کردم صغری گفت واسه چی منتظری بیا منو بکن . دیگه داشتم از خجالت در می اومدم آروم خم شدم کیرم رو آروم گذاشتم بین دو تا پاهاش می خواستم بکنم توش ولی حدف گیریم خوب نبود کیر رو کردم تو کسش ولی مطمئن نبودم که کسش هست به صغری گفتم توش هست گفت آره . آخه کسش انگار خیلی گشاد بود . یه مدت که کردم صغری گفت بیا از کونم بکن یعنی من اصلا هدف گیریم خوب نبود یک 5 دقیقه طول کشید تا سوراخ کونش رو پیدا کردم و اون موقع کیرم به راحتی رفت تو کونش وای که چقدر کونش گشاد بود داشت آبم می اومد گفتم صغری داره می آد گفت : آبت رو نریزی تو کونم تا می خواست آبم بیاد کیرم رو در اوردم آبش رو ریختم روی زمین وقتی آبم ریخت متوجه شدم که کیرم خیلی بوی بدی می ده وای من نمی دونم صغری چی خورده بود که این مدفوع بد بو رو داشت داشت حالم به هم می خورد به صغری گفتم خیلی کونت کثیفه صغری هم فقط می خندید.
و آین شروع کار من و صغری بود هر جمعه که می رفتم چوپانی می کردم صغری را پیش هم می نشستیم او برای من شعرهای قدیمی می خوند مثلا یکیش اینه :
عزیز بشینی کنارم ... بگیری تو پستون انارم
و می کردیم ... وای می کردیم من هم از کتاب های درسیم شعر در آورده بودم و واسه صغری می خوندم
ز کیر من در پهن دشت .... کس صغری گشت هشت
این ماجرا تا 18 سالگی من ادامه داشت تا اینکه من رفتم به دانشگاه. دیگه صغری رو ندیدم تا یک هفته پیش .... وای .... من حالا 28 سالم هست زن دارم و یک بچه 8 ماهه دارم ... یک هفته پیش با مادرم تلفنی صحبت می کردم از مادرم حال صغری را پرسیدم ,, مادرم گفت اون دیگه افتاده شده و دیگه نمی تونه راه بره و تو خونه زمین گیر شده . آخه صغری حالا 85 سال داشت من واقعا دلم سوخت تصمیم گرفتم که فردا برم ده و صغری را رو ببینم.
فردا راهی ده شدم و رفتم خونه صغری تا عیادتش کنم رفتم تو خونه اش یک خونه کاهگلی داشت و اجاقش هم روشن بود به صغری گفتم من و یادت می آد به من نگاه کرد و گفت مگه میشه تو رو یادم بره خیلی زود تر از اینها منتظرت بودم .... رفت پیشش و کنارش نشستم تو چشاش که نگاه کردم اشک تو چشاش جمع شد و گفت : می دونی من به یاد تو چقدر روی کسم رو با دست مالیدم ... من گفتم : صغری آخه من حالا دیگه زن دارم نمی تونم دیگه , صغری بهم گفت : من معلوم نیس دیگه تا کی زنده باشم خواهش می کنم یک بار دیگه منو بکن ,,, من گفتم : صغری نمی تونم زن دارم بچه دارم ,,, صغری شروع کرد به گریه کردن من دلم رحم اومد گفتم باشه.
کیرم رو در آوردم شلوار صغری هم کشیدم پایین گفتم از کجا دوس داری بکنمت گفت : اول از کس و بعد هم کون ... دیگه کسش چروکیده شده بود ... کیرم رو کردم توی کسش و مقداری کردم. بعد که کیرم کردم تو کونش کونش مثل پنبه شده بود تا کردم تو کونش مقداری گوز صغری از بغل کیرم زد بیرون به صورتی که کیرم رو قلقلک می داد. از کونش هم کردم . و با صغری خداحافظی کردم.
تا این که 2 روز پیش فهمیدم صغری فوت کرده.
... و من تصمیم گرفتم این داستان رو بنویسم

نوشته: مهدی

داستان سکسی:

1.875
نمره شما: هیچ میانگین 1.9 (8 votes)

نظرات

سیکتیر بابا،چرا داستانو سانسور کردی کونی،اینم اصل داستان:تو داشتی تو صحرا به یه میدادی که شوھر صفری که دو سال از مرگ زنش میگذشته ترتیبتو میدہ،بعد از سالھا که دوبارہ دیدت بازم کردت،الانم بالای قبرش يه کیر سنگی گذاشتن!!!

مطمنی 14 ساله بودی و اون 71 ساله.داستان طنز باحالی بود.کلی خندیدم.
نکته اول.بز گرفتن اونم تو گله به همین راحتی نیست اینقد باید دنبالش بدویی که یادت میره شهوت داشتی
نکته دوم.بز رو اصلا نمیشه لنگش رو داد هوا مگه سگه.بز خودش رو به جلو میاسته و اصلا به پشت سرش نگاه نمیکنه که کیر تو رو بخواد ببینه و بترسه.

خاک برسرت
خاک عالم برسرت
خاک عالم و آدم بر سرت
خاک کهکشان راه شیری برسرت
خاک کهکشان راه کیری برسرت
خاک کیهان و جهان برسرت
خاک تمام سیاه چاله ها برسرت
خاک کون و مکان و هر چی خونه خالی و مکانه تو تهران و تو ایران و تو جهان بر سرت
بعید میدونم که بست باشه کله کیری تخم حروم افلیج بیشعور جلقوی گوزوی مثنوی هفتاد من یه قاز و لعنت خدا برتو و ابا و اجداد و کل فامیلهم من الان الی قیام یوم الدین.
والسلام علیکم ولعنت خدا بازهم برتوباد.

برين به مغزت باتخيلت , ولي يه دل سيرخنديدم خخخخخ
آخه كوني پيرزن 71ساله چطوراز كوه وكمراومده بالا ....دهن سرويس راست بگو كس گيرتون نيومده پيرزن بلندكردين خخخخخ
خداروشكرتوذهن تخميت آخر داستان طرف فوت كرد وگرنه معلوم نبودتاكي بايد به يادش جلق ميزدي

خوب بود آفرین
البته اگه بزه رو میکردی حالش بیشتر از صغری خانم بود
ولی با صغری عوضش صواب کردی و خونه توی بهشت ساختی
عه چقدر کثافت کاری
کس و کون گندده صغرا گوزو
خوبه مریض نشدی
خیلی داستانت طبیعی و عالی بود
به خدا شایسته جایزه داستان نویسی هستی

خوب بود آفرین
البته اگه بزه رو میکردی حالش بیشتر از صغری خانم بود
ولی با صغری عوضش صواب کردی و خونه توی بهشت ساختی
عه چقدر کثافت کاری
کس و کون گندده صغرا گوزو
خوبه مریض نشدی
خیلی داستانت طبیعی و عالی بود
به خدا شایسته جایزه داستان نویسی هستی
به خاطر اینکه اولا حقیقی بود
ثانیا طبیعی بود
اون موقع که نوشتی وقتی کیرتو ا کون صغری در آوردی بوی گه میداد آفرین آفرین این نشونه اینه که کاملا حقیقی بود داستانت
اینکه بار آخر سکست با صغری کونش مثل پنبه بود ، آفرین ، این نشوندهنده حقیقت بود توی داستانت
اون خجالت ها که کشیدی
خیلی خوب توصیف کردی وقتی بزه کیرتو دید
خیلی خوب نوشتی
آفرین
باور کن شایسته جایزه هستی