شما اینجا هستید

پاهای مرسده

سلام به دوستان گلم که دوستار فوت فتیش هستند ابتدا لازم است چند مورد را متذکر شم این داستان مربوط به طرفداران این گروه از ایرانیان است و کسانی که حس فتیشی ندارند احساسات این قشر را زیر سوال نبرن ممنون از دوستان عزیزم از نقد های سازندتون به شدت استقبال میکنم کوچیک شما سهیل

خاطرهای که میخوام براتون تعریف کنم بر میگرده به 12 روز پیش این اتفاق اونقدر برام دلپذیر بود که روز و ساعت دقیقه هاشو روز و شب مرور میکنم یه معرفی بکنم از خودم من سهیل هستم البته نام مستعارمه 19 سالمه و دانشجو هستم 190 سانتیمتر قدمه و حدود 87 کیلو وزنمه هیکلم تا حدودی بدن سازی شده و به خاطر بسکت پهن هم هستم به نظر خودم چیز بدی نیستم عقاید فتیشی از کودکی همراه من بوده اند به جزئیات نمیپردازم و تا امروز با سر زدن به سایت های فتیشی سر گرم بودم و با استفاده از یوتیوب و فیلمهاش خودمو ارضا میکردم تقریبا از 15 سالگی میخواستم پای یه دختر رو بلیسم اما نمیدونستم باید از کجا شروع کنم خلاصه از اینجا داستان رو گوش بدین:

این هفته به خاطر مریضی مادر بزرگم خاله من از تهران با دختر خالم مرسده اومدن اینجا مرسده 22 سالشه ما باهم بزرگ شدیم و رابطه خوبی داریم مرسده دختری 168 و 59کیلو هستش سایز سینه هاشو نمیتونم دقیق بگم باسن گرد و فوق العاده محو کننده ای داره اما انسان به اولین چیزی که در این دختر میبینه و جذبش میشه پاهای اونه نمیدونم خدا با خودش چی فکر کرده بود پاهای خوش تراش انگشت هایی که بیش از اندازه صاف و صوف تراش خورده بودن پاهای مرسده بی اندازه نرمه فوق العاده ناخن های صاف داره اصلا نمیدونم چه موجودیه که تو خانواده مرسده به پا خوشگل مشهوره و این نظر خاص و عامه همیشه لاک های خوش رنگی میزنه اما لاک های قرمز اون دیوونه کنندس از ارزو های من رسیدن به پاهای اون بود من مثل بقیه دوستان نیستم که برم دزدکی بلیسم و اینا من کون این کارارو نداشتم

خب خاله و دختر خاله مامان بابای من رفته بودن خونه دایی مادرم و من ظهر خونه پیش مادر بزرگم بودم و گفتم کمر داره سر میره یکم خالیش کنم من عادت دارم چند تا فیلم رو میزارم با هم باز شن تا باهاشون حال کنم و به لطف اینترنت ایران کمی طول میکشه من 7تا فیلم 10مین گزاشتم لود شن و خودم تا لود شدن کامل انها مشغول کار دیگه میکردم تا تلفونم زنگ زد دوستم بود گفت بیا امروز بریم باشگاه فلان مربی اومده بریم ببینیمش باهاش کار کنیم زود برگردیم منم گفتم باشه و لب تاب را باز گزاشتم تا هم اونا لود شن من برگشتم ببینم حالمو بکنم مستقیم برم حمام دیگه و خلاص پس با خیال راحت که کسی نمیاد رفتم باشگاه و برگشتم ماشین دختر خالمو دم در دیدم قلبم ریخت تپش قلب گرفته بودم با خودم میگفتم اون چرا اینجاس یعنی رفته تو اتاق من چی و چی دل رو به دریا زدم رفتم تو سلام احوال پرسی کردم با مامان بابا بزرگ گفتم مرسده اینجاس گفتن اره کار داشته خونه زود اومده بر میگرده خونه دایی الان تو اتاق توئه دیگه مردم اماده دعوا و طعنه و تهدید بود دیدم لب تاب خاموشه گفتم حتما دیده دیگه سلام کردم رو تختم دراز کشیده بود داشتم صدای ضربانمو میشنیدم سلام کرد نشستم رو صندلی با دمپایی بود و من سعی میکردم بهش نگاه نکنم گفت باشگاه چطور بود گفتم خوب و این حرفا گفت سهیل چیزی در باره فوت فتیش میدونی یکمی ترسیدم گفتم اره چطور گف خودتو به اون راه نزن فیلماتو دیدم داشتم از ترس میمردم گفت اگه به بابات بگم پخ پخ هیستوری لبتابتم سیوه پوستت کنندس به التماس افتادم مرسده ما باهم بزرگ شدیم کلی کس لیسی گفت باشه یه شرط داره گفتم چی گفت دوستام رو تو یاهو جمع میکنم جلوی وب باید هر کاری میگم بکنی منم اجبار قبول کردم اما خودمونیم تو کونم عروسی بود نیم ساعت گزشت منم دوش گرفتم گف سهیل بیا که امادن بچه ها و منتظرن رفتم همه شروع کردن به خندیدن وب تو وب بود وبو اورد و خودش نشس رو تختم گفت سهیل دمپاییام رو با زبونت برق بنداز نگو پاهای خوشگل بی دلیل نبودن طرف میسترسی بوده واسه خودش منم شروع کردم به لیس زدن دمپاییاش طعم خاک و چرم میداد و بوی پاهاش از ونجا به مشام میرسید گفت خوبه حالا درشون بیار و پاهامو همه جاشو ببوس منم از خدا خواسته شروع کردم به بوسیدن پاهای مرسده میخندید و موهامو میکشد و با پاهاش تو صورتم میزد من به ارزوم رسیده بودم اما به قیمت رفتن ارزوم جلوی دوستای مرسده گفت پاشنه پام پوستش شکسه یکم بخورش خوب شه همه پاشنه پاشو خوردم طعم اصیل پا و کمی خاک گفت زبونتو درار بعد با پاهاش روش میکشید داشتیم دیوونه میشدیم گفت خسته شدم نفله خودت بلیسشون منم شروع کردم لای انگشتاشو لیس زدن کف پاشو روشو همه جاشو تا اومدم انگشتشو بمکم نزاش گفت این مراسم داره پاشد واستاد پاشو بلند کرد گفت انگشتای اربابتو بخور منم مثل ابنبات دونه دونشونو مکمیزدم تا بی مروت کل پاشو کرد تو دهنم من که داشتم جر میخوردم اون میخندید دیدم شلوارش خیسه مطمعنا ارضا شد منم همینطور بعد که وبو قطع کرد گفت بدره خوبی بودی بعدا باهات کارای بیشتری دارم دستشو بوسیدم و رفت بعدش چند باری تو ماشین پاهاشو لیسیدم تا پریروز که برگشتن من عزا دار شدم اما طعم پاهای مرسده تو یادمه عجب روزایی بود دوباره ببینمش من خاطرات سکسی هم دارم اگه از داستان راضی بودین بگین که بنویسم
قربون همهی پا دوستان ایشالا زبونتون به پای شاهدخت های ایرانی بخوره
کسشون هم شاهه قربون همگی

نوشته:‌ سهیل

2.566665
نمره شما: هیچ میانگین 2.6 (30 votes)

نظرات

دادا مطمئنی این که نوشتی فوت فتیش بود؟
اخه سبک کارت ارباب برده بود نه فوت فتیش چیزی که فوت فتیش رو به اوج میرسوته بوی گند عرق پا و پاشنه پائیه که پوستش ترک برداشته؟ الان مطمئنی حالت خوبه ؟ مجید خوبی؟ اون قرص آبیه رو نخور دادا بهمت میریزه.

بالا
0 لایک

جدا لیسیدن چرک لای انگشت پا ارضات میکنه؟ خاک عالم بر فرق سرت باید همونجا میزدی تو این فامیلتون که نفت دراد/ این کونی های داستان نویس سایت شرفشون از تو بیشتره/ اگه دختره با کیر مصنوعی میکردت بهتر از این خفت بود/ خاک بر فرق سرت

بالا
0 لایک

گفتم اجباری نیست تو خوندنش منم گفتم هرکس یه طور ارضا میشه از نظر ما حتی گی هم کثافت کاریه اما لعضیا لذت میبرن باید فهششون بدین اینا سکسن دوستان 100ها روش اینا همش کثافت کاریه نه هر کس به یک طریق ارضا میشه سکس کثافت کاری نیست خاک بر سرتون که نشد حرف

جواب دوست بعدیمون بگم که درسته یه طورایی ارباب بردگی بوده تمام اینا جز یک گروه بزرگ فوت فتیشی محسوب میشن اینا یه گروهن من کلیش کردم

بعد مجید کیه دیگه؟؟؟

نکته بعد من اسلاو نیستم که منو بکنن یا چرک پا بخورم فقط پای تمیز خوش فرم وگرنه حتی نگاش هم نمیکنم

انتقاد ادم میزادی بکنین وگرنه حرف چرت جواب نداره

ممنون سهیل

بالا
0 لایک

با دانش بیشتری بیا ،

ادای کلملات صفر ،
زاویه پیش رفتن داستان صفر

از همه مهمتر ، شخصیت پردازی
مرسده باباش فتیش بوده ؟ خودش ساب شده بوده ؟
میسترس بودن با فتیش کلی فاصلست ،
اسلاو !!! این رو گفتی یساد یه دختره افتادم ، سام بلوتوسش بود ، خلاصه صحبت کردم ، آشنا بود گفتم اسم بلوتوست چیه ؟
اینطوری بود Slave گفت S یعنی سعید !!! بقیش هم عینی عشق !!
عشق سعید
خلاصه به 17 زبون قانع کننده فهموندم بهش که برای هرکس نبند و و اعتراف گرفتم

بالا
0 لایک

ببین سهیل جان.نثر خاطرت روان و زیبا بود.ازت ممنونم که شیوه یه نگارش این سبک رو هم به من(به شخصه)یاد دادی.خوب بود.اما خداییش هرکی احساس خاصی نسبت به هر سبکی داره.خودم POVرو ترجیح میدم.

بالا
0 لایک

yek dokhtar ke naakhoone paasho sohaan mikeshe wo laak mizane wo jandele masalan soorati mipooshe wo nezaafate paasho hefz mikone waase koonesh yaa jaaye digash ghashang beshe in kaaro nemikone,
man waghti baa dokhtari cheshm be cheshm misham bad az sooratesho badanesh ke hamzamaan mibinam be tamizi wo ghashangi naakhoone paasho inhaa negaah mikonam, bad mishe ghabl az inke baahaash refigh beshi yaa shalwaaresh bekeshi paain befahmi, koso koonesh naazo tamizo bimoost yaa nah? daghighan mesle yek mekaanike khoob ke ghabl az inke kaapooto bezane baalaa wo motoro bebine az sedaa tashkhis bede kharaabiye motor az kojaast.

بالا
0 لایک

قبل از هر چيزي لطفآ اونايي که جنبه ندارن و فوت فتيش نتيستن نخونن ممنون
اسم من بهنامه...21 سال دارم و يه خواهر بزرگ تر از خودم دارم که اسمش سميراست و 5 سال از من بزرگتره...

داستان از جايي شروع نشده و من تا اونجايي که يادمه و مغزم کار ميکنه عاشق پا با جوراب بودم در اصل چطور بهتون بگم مزه اصلي پا تو جوراب جم ميشه و اونايي که خودشون تا به حال امتحان کردن مطمآنم که ميدونن...من خوب يادمه که 5 يا 6 سال داشتم که عاشق پا بودم ولي نه پاهاي خواهر خودم....من هميشه وقتي که خودمو ارضا ميکردم مينشستمو به پاهاي دختر فاميل فکر ميکردم و بعد خودمو ارضا ميکردم...تا بلاخره کار به جايي کشيده شد که من از اين کار خسته شدمو ميخواستم که واقآ پاي يه دخترو بليسم و اين واقآ ارزوي من بود...داستان از اينجا شرو ميشه که...
من يه خواهر دارم که الان 26 سال داره و وقتي که اين اتفاقات شرو شد من فقط 14 سال داشتم يعني دقيقآ خواهرم 19 سال داشت و خيلي دختر مغرورو خود بيني بود حتي تا اون حد که از خداش بود که من به پاهاش بيفتمو پاهاشو بليسم يا براش ماساژ پا انجام بدم...
بلاخره يه روز که دختر خالم اينا اومده بودن خونه ما و تابستون بودو هوا هم گرم بود دختر خالم جوراب سفيد کف دار پوشيده بود که منم عاشق جوراب سفيد کف دار بودم اون موقها....(الانم که يادم افتاد دهنم اب افتاد....اوفففف که چه طعمي داره)...خلاصه اينا اومدن خونه ما و با خواهرم اينا حرف زدنو اينا و بلاخره لحظه موعود فرا رسييد....دختر خالم جوراباشو در اوردو انداخت به يه گوشه ولي من نميدونستم که اون جوراباشو در اورده و کجا انداخته واسه همين با کلي استرابو استرس دنبال جوراباي يه دختر 17 ساله گشتم ولي نبود که نبود لا مصب....خلاصه بعد از کلي گشتن ديدم که کنار در اتاق خواهرم يه جفت جوراب سفيد افتاده يعني انقدر خوشحال شدم که انگار دنيا رو بهم دادن....بعدش دوييدمو سريع رفتمو ورداشتمشو سريع رفتم طبقه بالا که هيشکي اونجا نبود....شرو کردم به بو کشيدنو بو کشيدن انقدر بو کشيدم که ديگه داشتم دييونه ميشدم واي که چه بويي داشت...واي خداي من بعد اين که ديگه واقآ حشري شده بودم شرو کردم به ليس زدن جوراب و جورابو رسمآ انداختم داخل دهنمو با کلي شوقو اشتياق داشتم توي دهنم ميجوييدمش واي چه طعمي داشت....جورابايي که کفش لکه برداشته بود و زيباييه خاصي به جوراب ميداد به قدري که ادمو دييونه ميکرد....خلاصه من در حالي که يکي از جورابارو روي بينيم گذاشته بودمو اون يکي رو داشتم توي دهنم ميجوييدم انقدر حشري شده بودم که دو بار جق زدم که بعدش ديگه خواست حالم به هم بخوره که جورابارو بردم گذاشتم سر جاش...بعد نزديک به 10 دقيقه بعد بازم حس حشرييتم گرفت و ميخواستم برم و بازم جورابارو بردارمو بخورم که دختر خالم با خواهرم از اتاق زدن بيرون...(دختر خالم يه دختر خيلي خيلي خوشگلو نازه که واقآ از اون دخترا که مثال خيلي کمي براش هست...)(خواهرم يه دختر با قيافه معمولي ولي اندامش فوقولادست و پاهاش واقآ فوقولاده تر هستن...)
اينا اومدن روي مبل نشستنو به جمع خاله و مادرم ملحق شدن....که باعث شدن که من ديگه نتونم اون جورابارو کش برم که بعدآ گفتم عيب نداره بهتر که دوباره کش نرفتم چون هنوز خيسيه جورابا رو جوراب مونده بود و منو به فکر ميبرد که نکنه يه موقع چيزي بفهمن....بلاخره بعد از حدود تغريبآ يه ساعت و نيم خالم اينا حدود ساعت 5 بعد از ظهر پاشدنو رفتن و منم ازشون خدافظي کردم....وقتي برگشتم خونه ديدم همون جوراباي سفيد کف دار کنار در اتاق خواهرم همون طوري که ول کرده بودم همونجا مونده...بعدش با خوشحالي تمام رفتم به خواهرم گفتم که ابجي اينا جوراباي دختر خاله مهسا نيست مونده جلو در اتاقت....ابجيم با تعجب پاشد اومد جلو در اتاقو گفت نه اينا جوراباي منن...چطور مگه؟!
منم که ديگه از شدت حشرييت دستو پامو گم کرده بودمو نميدونستم چي دارم ميگم يهو شوکه شدمو فهميدم که اون جورابايي که من بردم کلي بوش کردمو کلي ليسشون زدم جوراباي خواهرم بوده....بعدش من دييونه شدمو گفتم اخه عوضيه الاغ نفهم ادم جوراباشو در مياره اينجا ميزاره مگه تو اتاق خودت جا نيست اخه چرا اينجا گذاشتي جوراباتو اشغال....خواهرم که عصباني شد...(خداييش وقتي عصباني ميشد اصلآ عصاب مصاب نداشت ميزد لحو لوردم ميکرد با اين که من ازش فقط 4 سال کوچيکتر بودم)يه سيلي محکم چسبوند در گوشم گفت به تو گوه خوردنش نيومده مگه تويه اشغال کي هستي که به من بگي جورابامو کجا بندازم يا کجا نندازم....از اون طرف مادرم اومد گفت اينجا چه خبره خواهرمم شرو کرد گفت که فلان شده و بهمان شده و ده تا اتفاق ديگه هم گذاشت روشو گفت به مادرم....مادرمم که طبق معمول حرف خواهرمو باور کرد که البطه خداييش حق با اون بود...مادرم برگشت به من گفت که از خواهر بزرگترت معذرت بخواه من که در اون لحظه واقآ شکه بودمو اعصابم خورد شده بود نميدونستم چي کار دارم ميکنم بلاخره بعد از چند بار تکرار مادرم از خواهرم معذرت خواستم بعدش خواهرم برگشت بهم گفت حالا برو گم شو تو اتاقت تا نزدم لحت نکردم....منم بي اختيار گفتم چشم که باعث شد خواهرم از اين که حرفشو گوش کردم احساس غرور بکنه....خلاصه من رفتم توي اتاقمو دراز کشيدم روي تختمو هر چقدر سعي کردم ليس زدن جوراباي خواهرمو از مغزم بيرون بيارم نشد که نشد هيچ بدتر حشري تر هم ميشدمو فقط فکرم مونده بود رو پاهاش و اين که يعني واقآ پاهاي خواهرم انقدر خوشمزه و خوشبو هست چطور ممکنه اخه چرا اين اتفاق افتاد و چرا بايد ميفتاد...بعدش انقدر حشري شدم که چندينو چند بار فقط براي پاهاش جق زدمو جق زدم....خلاصه....روزا گذشت يه روز مادرم رفته بود خونه همسايه و من تو خونه تنها بودم که يهو ديدم خواهرم اومدو درخونهرو باز کرد و منم که بعد اون قضيه کلي با خواهرم مهربونتر شده بودم ولي انگار نه انگار اصلآ واسه خواهرم مهم نبود...بعد اين که خواهرم از حياط خونه رسيد به در خونه و درو باز کرد من ديگه تو اوج حشرييت بودم يعني چطور بگم داشتم نابود ميشدم...وقتي که خواهرم داشت کفشاي اسپرتشو از پاش در مياورد با چنان دقت و لذتي داشتم نگاه ميکردم که هيچي تو اون لحظه جز بو کردن جوراباي اسپرت سفيد خواهرم برام مهم نبود خلاصه خواهرم اومد داخلو من بهش سلام کردمو بهش گفتم خسته نباشيد اونم که اومد طرف اشپزخونه تا اب برداره و بخوره خيلي ارومو سرد جواب منو داد و گفت سلام ممنون...بعدش که داشت درست از کنار من رد ميشد همون لحظه بود که بوي پاهاي عرق کردشو حس کردم....واي که چقدر فوقولاده و زيبا بود درست مثل همون روز که داشتم جورابشاو ميخوردم...چقدر بوي خوبي داشت پاهاش....بعد من که يواشکي داشتم به جوراباش نگاه ميکردم برگشت در حالي که اب ميخورد ازم پرسيد که مامان کجاست؟منم گفتم رفته خونه همسايه الانا مياد....خلاصه ابو خوردو رفت توي اتاقش و منم که چشم مونده بود رو لکه هاي جوراب خواهرمو از شدت حشرييت داشتم دييونه ميشدم....بعد اين که رفت توي اتاقشو درو بست من سريع دوييدم به طرف کفشاش تا مبادا اون بوي مقدس پاهاشو از دست بدم همين که رسيدم به کفشاش سريع جلو کفشاش خم شدمو سريع کفشاشو بوسيدم بعد اين که کفشاشو بوسيدم داشتم توي ذهن خودم فقط اينو تجسم ميکردم که چطور اون کفشا رو در اورد اونم با جوراب سفيد اسپرتش که عرق کرده بود...سريع کفشاشو برداشتمو بردم توي اتاقم در حالي که هنوز داشتم بوي عرق پاشو بو ميکشيدمو از شدت لذت داشتم دييونه ميشدم...تا اين که خواهرم از تو اتاقش اومد بيرون و منو صدا کرد (اسم خواهرم سميراست)
گفت که بهنام کنترلاي تلوزيونو کجا گذاشتي...؟
منم يهو دسپاچه شدم چون جا کفشيمون از تو اتاق کاملآ مشخص بودو ديده ميشد...بعدش من سريع خودمو جمو جور کردمو گفتم ابجي کنترلا رو مييز اشپزخونست...اونم گفت که پيداش کردم خلاصه من که واقآ خشک شده بودمو نميدونستم الان چطوري کفشارو برگردونم جلو جا کفشي يهو بعد از حدود 15 دقيقه صداش در اومد ميخواست بره خونه همسايه.... پس کفشاي من کوو؟؟؟!!!!!!
من شرو کردم به خودم بدو بيراه گفتن....واي احمق چرا کفشاشو اوردي توي اتاقت اخه بيشور ابلح....من که داشتم اينا رو ميگفتم يهو خواهرم وارد اتاق شدو کفشاشو تو دست من ديد...من که ديگه رسمآ شکه شده بودم.....خواهرم از من پرسيد با کفشاي من چي کار داري ميکني....؟؟؟؟!!!!!!!نکنه باز دنبال انتقامي اشغال؟؟؟؟؟!!!!!!!
منم که تو حالت شک بودمو نميدونستم چي بايد بهش بگم برگشتم بهش گفتم نه بخدا ابجيي
بخدا داشتم کفشاتو تمييز ميکردم تا از دلت در بيارم ابجي جونم....
سميرا:اره جون خودت تو گفتيو منم باور کردم...يه لگد خيلي محکم زد تو شکمم طوري که کفشاش از دستم افتاد...
بعدش من شرو کردم به التماسو خواهش که بخدا داشتم کفشاتو تمييز ميکردم چون انقده اذييتت کردم ميخواستم از دلت در بيارم
منو ببخش تو رو خدا بخدا ميدونم خيلي اذييتت کردم خيلي خيلي منو ببخش ابجي کفشاتو اورده بودم توي اتاقم تا تميزشون بکنم تا کفشات خوشگلتر ديده بشن...اونم که خيلي از دستم عصباني بودو دلخور با اخم بهم داشت نگاه ميکرد....بعدش يهو اخمش فرو نشستو برگشت بهم گفت اخه داداشم ابجي فدات شه اين ديگه چه مدل از دل دراوردنه....بعدش من با گريه برگشتم بهش گفتم که ابجي جونم من خواستم بهت بگم که من چقدر خودمو جلو تو بي ارزشو بي لياقت ميدونم که ميخواستم با تمييز کردن کفشات اينو بهت ثابت کنم...بعدش اون دلش واسه من سوختو منو بغل کردو برگشت بهم گفت که داداش اين چه کاري بود کردي اخه...؟؟؟!!!
اه تو که با اين کارت منو بيشتر هم ناراحت کردي که....بعدش من شرو کردم به التماسو تمنا و خواهش و گفتم که تو رو خدا منو ببخش من بهت قول ميدم از اين به بعد هر کاري که بهم ميگي رو بکنم...اصلآ از اين به بعد تو به من هر چي بگي دستوره خوبه ابجي جونم....؟؟؟؟اونم که خوشش اومده بود خنديدو گفت باشه خوبه....
بعدش بهم گفت که حالا کفشامو با چي داشتي تمييز ميکردي؟؟؟؟!!!!!
منم که ديگه واقآ دستو پامو گم کرده بودمو ديگه احساس ميکردم کار از کار گذشته و يجوري ته دلم انگار دلم ميخواست بهش بگم که من واقآ چرا داشتم اين کارو ميکردمو احساس ميکردم که اگه همه چي رو بهش بگم بهتره....بعدش برگشتم گفتم بهش ابجي من کفشاي مقدس تو رو داشتم با زبونم ليس ميزدم....
بعدش اون شرو کرد به خنديدنو برگشت بهم گفت پسر اين چه کاريه داشتي ميکردي و حالا چرا مقدس اينا چه حرفاييه که تو ميزني....
بعدش من برگشتم بهش گفتم که ابجي من ارزوم اينه که نوکر تو باشمو پاهاتو ببوسمو همين جورابايي رو که همين الان تو پاته رو بو بکشمو ببوسمو ليس بزنم.....
بعدش ابجيم باز زد زيير خنده و مسخره کردن منو گفت که پسر اينا چه حرفاييه ميزني اخه....داري حالمو بهم ميزنيا اه....
بعدش من گفتم که حتي اگه باورت نميشه بزار پاهاتو ببوسم تا باور کني....
سميرا يهو خنديدنش قطع شدو با تعجب برگشت بهم گفت تو واقآ الان ميخواي همين جورابارو که تو پاي منه اونم در حالي که جورابام عرق کرده ببوسيو ليس بزني؟؟؟؟!!!!!
گفتم اره بخدا اين ارزوي منه که فقط واسه يه روز نوکر تو باشم فقط واست خدمت کنمو هر کاري رو که ميگي رو برات انجام بدم....
بعدش اون با کمال تعجب گفت اخه اين کارا يعني چي بهنام از تو بعيده اين حرفا .... يعني چي اخه واسه چي ميخواي اين کارارو بکني حتمآ بايد براش يه دليل داشته باشي ديگه يا نه....؟؟؟
بعدش من برگشتم بهش گفتم بخدا خودمم نميدونم فقط تو رو خدا بزار حداقل يه بار کف پاهاتو ببوسم...تور رو قران فقط يه بار بزار ببوسم فقط يه بار....
بعدش اون برگشت بهم گفت خوب من که از خدامه تو همچين کاري بکنيو کف پاهاي منو ببوسي ولي تا براي اين کارت يه علط درستو حسابي نياري نميتونم همچين اجازه اي رو بهت بدم....
من بازم شرو کردم با گريه و زاري به التماسو داشتم قسمش ميدادم که تو رو خدا بزار فقط پاهاتو ببوسمو بوي پاتو از نزديک تنفس بکنم....
اونم که رسمآ شوکه شده بودو ديگه داشت از دست من دييونه ميشد برگشت بهم گفت :باشه اما يه شرط داره... عوضش من هر کار بگم بايد برام بکني....اگه قبول داري ميزارم پاهامو ببوسي...
منم که ديگه واقآ از شدت شوقو هيجان داشتم دييونه ميشدم و از شدت حشرييت دستو پام داشت ميلرزيد با کمال مييل گفتم قبوله هر چي تو بگي قبولمه....
بعدش در حالي که روي تختم نشسته بود برگشت بهم گفت باشه خوبه...حالا بهت اجازه ميدم هر چقدر که دوس داري پاهامو ببوسيو بو بکشي اما فقط بو ميکشيو ميبوسي و هر وقت که بهت گفتم کافيه وايميستي از ليس زدن هم خبري نيست دلتو خوش نکن اينو هم چون دلم برات سوخت گفتم بهت تا پاهامو ببوسي...
منم که در همون حالت شوک و انتظار مونده بودم با دستو پاي لرزون گفتم چشم ابجي تو هر چي بگي من همون کارو ميکنم....
بعدش اون در حالتي که داشت خندش ميگرفت گفت خوب حالا شرو کن ببينم ميخواي چي کار بکني...
همين که ابجيم اين حرفو گفت من همون لحظه سرمو خم کردمو يه نفس خيلي هميق از جورابش گرفتم به طوري که احساس کردم که روحم ازاد شدو پرواز کرد....واي شگفت انگييز بود....چه عطري داشت اون پاهاي عرق کرده...واي خداي من انگار به بهشت رسيده بودم....انگار تويه يه دنياي ديگه بودم....بعد اين که کلي پاهاشو بو کردمو ابجيم داشت مستقيم از بالا منو نگاه ميکرد من شرو کردم به بوسيدن پاهاش.....اولش ابجيم خجالت کشيدو پاهاشو جم کرد اما بعدش انقدر خوشش اومد که برگشت بهم گفت حالا اين ورشو ببوس يا اون طرفشو ببوس انگشتمو ببوس...ابجيم انقدر تعجب کرده بود از کار منو با اين همه احساس بوسيدن پاهاش که داشت شاخ در مياورد.....
که يهو برگشت بهم گفت ديگه کافيه.....
بعدش بهم گفت که حالا که من تو رو به ارزوي بوسيدن پاهام رسوندم حالا فقط ازت يه چييز ميخوام فقط بايد بهم بگي که چرا اين کارارو ميکني و واسه چي...
من که ترسيده بودم چاره اي جز گفتن حقيقت نميديدم....
براي همين برگشتمو شرو کردم به گفتن....
ولي نه حقيقتي رو که اون ميخواست حقيقتي رو که من براش ساختم....:))))))
من بهش گفتم که من از بچگي اينطوري بودم که واقآ هم اينطوري بودم از بچگي...بهش گفتم که ابجي من عاشق اين که پاهاي يه دخترو ليس بزنم بو بکشم ببوسم بپرستمش و هر کاري رو که ميگه براش انجام بدم...
بعدش اون گفت خوب وقتي اين کارو ميکني چي ميشه مگه؟؟؟
من برگشتم بهش گفتم هيچي نميشه خوب ....خودومم نميدونم چرا اينطوري هستم ولي واقآ عاشق اين اين کارم....واقآ نميدونم چرا ولي واقآ عاشق اين که پاهاي دخترا رو بليسمو بو بکشمو بپرسمشون و هر کاري رو که ميگنو براشون انجام بدم....اين ارزوي منه که فقط يه بار جورابتو در بياريو بزاري توي دهن منو بهم بگي که جورابتو بجووم و همه چرکاي جورابتو بخورم....
بعدش اون برگشت گفت....اوعه...حالمو بهم زدي بهنام با اين حرفات واقآ که....
بعدش من گفتم خوب ابجي تو فقط يه بار اين کارو بکن خوب با کردن اين کار که قرار نيست که اتفاقي برات بيفته خوب....به خاطر من ابجي تو رو خدا تو رو قران.....فقط يه بار بهت قول ميدم که ديگه ترکرار نشه ازت خواهش ميکنم بخدا بعدش هر کار بگي ميکنم....
بعدش اون انقدر تعجب کرده بود که گفت ببين بهنام اين کارايي که تو ميگي خيلي زشته واسه يه پسر من خواهر تو هستم واقآ نميتونم همچين کاري باهات بکنم خواهش ميکنم قسمم نده....
بعدش باز من شرو کردم به قسم دادنو التماس کردن....
تو رو خدا ابجي فقط همين يه بار بخدا ديگه تکرار نميشه فقط يه بار بزار پاهاتو با همين جورابا ليس بزنم خواهش ميکنم.....
بيچاره سميرا که ديگه واقآ از تعجب شاخ در اورده بودو از دست منم ديگه خسته شده بودو کلافش کرده بودم....برگشت گفت باشه قبوله ولي بعد اين من هر کاري بگم بايد بکنيا گفته باشم بهت....
يعني اون لحظه من داشتم ميرفتم تو کما....
يعني باورم نميشد که سميرا بهم اجازه داد که پاهاي مقدس و زيباش رو بليسم....يعني اين واقعيت بود....يعني همچين چيزي ممکنه....واي خدا داشتم ديونه ميشدم از شدت حشرييت...
بعدش اون در حالي که داشت حرف ميزد من رفته بودم تو توهمو هيچي نميشنيدم....بعدش يهوو جلو چشم دست تکون دادو گفت...الو کسي اونجا هست....ده يالا ديگه اگه ميخواي پاهمو ليس بزني زود باش الان مامان ميرسه خونه.....زود باش يکم...
يعني همين که اين حرفو شنيدم ....واي خدا ...
شرو کردم به ليس زدن اولين ليسمو درست از پاشنه پاش که هنوز جوراب تو پاش بود زبونمو چسبوندمو همينطور تا نوک پنجه انگشت شست پاش محکم زبونمو چسبوندمو خيلي ارومو با ملايمت ليس زدم.....واي داشتم دييونه ميشدم باورم نميشد که يه همچين اتفاقي افتاده....يعني طعم پاشو که داشتم ميچشيدم واقآ خارقولاده بود.....بهترين طعمي که تا به حال توي تمام عمرم چشيده بودم....هنوز کمي از عرق پاش زيير انگشتاش و پايين جوراب مونده بود ....واي صورتمو ميچسبوندمو بوش ميکردم بعدش ليسش ميزدم همينطور که داشتم پاهاي سميرا رو ليس ميزدم ديدم که سميرا واقآ از اين کارم خوشش اومده و واقآ داره از اين کارم لذت ميبره که يهو رفتم سراغ انگشتاشو همه انگشتاي خوشگلشو کردم تو دهنم داشتم خفه ميشدم ولي واقآ ارزششو داشت من همينطور که داشتم انگشتاي پاي سميرا خواهرمو ليس ميزدم سميرا ناخوداگاه اون يکي پاشو درست اورد گذاشت جلوي بينيه من تا پاهاشو بو بکشم ....واقآ سميرا داشت لذت ميبرد از اين کار من....
همينطور انقدر ليس زدمو ليس زدم تا اين که جوراباش کاملآ خيس خيس شده بود...همينطور که سرم گرم ليس زدن بود سميرا برگشت بهم گفت بهنام جوربابامو در بيار بدون جوراب ليس بزن...يالا...همين که اين حرفو زدم من اون جوراباي سفيدشو در اوردم .....واي پاهاش چقدر نازو زيبا بود....انگار پاهاي يه فرشته بود....واي من واقآ به ارزوم رسيده بودم....واقآ داشتم پاهاي کسي رو ليس ميزدم که ارزوم بود.....بعد اين که جورابشو در اوردم سريع رفتم سراغ انگشتاشو سريع لاي انگشتاشو مک زدمو خوب با زبونم لاي انگشتاشو ليس ميزدم ....ما که همينطور تو حالو حول بوديم يهو مادرم در حياطو وا کردو گفت که بچه ها من اومدم....منو سميرا که دستو پامونو گم کرده بوديم سريع خودمونو جمو جور کرديم....
سميرا سريع دوييد توي اتاقو جوراباش موند تو اتاق من....
منم سريع در اتاقو قفل کردمو جوراباي سميرا رو همونطور انداختم دهنمو قشنگ جوييدمو هر جاييش چرک داشتو خوردم...با نهايت لذت و عشق....و همينطور که داشتم يکي يکي جورباشو ميجوييدمو ليس ميزدمو ميمکيدم اون يکي جورابشو که هنوز خيس بود گذاشتم روي بينيمو قشنگ ازش نفس گرفتم.....بعدش شرو کردم به جق زدن.......انقدر جق زدن تا اين که حالم داشت به هم ميخورد....
بلاخره بعد اين که رفتم دستو صورتمو شستم برگشتم وقتي به جورابا نگاه کردم ديدم که خداييش سفيد سفيد شدنو رو جوراب ديگه اصلآ چرک نمونده....بعدش خودم رفتم قشنگ جوراباي خواهرمو تمييز با ريکا شستم....تمييز تميزشون کردم بعدش بردم انداختم رو رخت خشک کن تا خشک بشه....
بعد همه اين قضايا که سميرا خواهرم هم اي اين کار خوشش اومده بود بارهاو بارها اين کارو تکرار کرديم به روشهاي مخطلف و با انواع جوراباي شيشه اي و اسپورت تا جايي که با هر کدوم از جوراباش يه خاطره دارم.....ولي هيچ کدومشون به خاطره جوراباي سفيدو نازنينش که براي بار اول ليس زدم نميرسه....اين که جوراباشو انداختم رو رخت کن و برگشتم تو اتاق خواهرم داشت به من نگاه ميکردو ميخنديد در حالي که مادرم تو اشپزخونه بود منم خندم گرفتو خنديدم....بعدش خواهرم اومد تو اتاقمو گفت خيلي خوشم اومد بايد بازم از اين کارا بکنيم من که واقآ خوشم اومد از اين کارت حالا به هر دليلي که اين کارو ميکني ....من ميخوام از اين به بعد همون طور که خودت گفتي به من خدمت بکنيو منو بپرستي درست همون طور که خودت گفتي من واقآ نميدونم اين کاراي تو چه معني داره ولي من از همون اولش که کفشامو ليس زدي به روي خودم نياوردم وقتي که داشتي جورابامو بو ميکردم بهترين احساس رو داشتم احساس ميکردم که يه ادم خيلي مقدس هستم که تو داري منو ميپرستي...
حالا از اين به بعد من ميخوام که تو منو بپرستي....
و من با تمام عشق و وجودم قبول کردم که نوکر خاهر خودم باشم واسه همين توي دنيا هيچ عشقي جز خواهرم نداشتم....
با تمام وجودم افتخار ميکنم که تا همين الان نوکر ايشون بودم...
و ايشون براي من مهربانترين سرور دنيا هستن حتي وقتي که بهم دستور دادن تا کف همه کفشاشونو جلو چشمشون براشون ليس بزنم......تا حدي که زبونم رسمآ زخم افتاده بود.......
الان من 21 سال دارم و سرورم 26 سال داره و قراره به همين زوديا ازدواج بکنه...
و از اين که براي ارباب خودم سمیرا تا الان خدمت کردم واقآ احساس خوشبختي ميکنم...

بالا
0 لایک