پشت غروب خورشید (1)

(قبل از شروع داستان ب دوستای گل بگم که این یه داستانه رمانتیک و قسمت های بعدیشو با درخواست شما مینویسم اگه دوست داشتین.ممنووون)
صدای باد و موج دریا منو به خودم آورد...دیدم دور از جمعیت کنار ساحل نشسته و غروبو تماشا میکنه..هوا سرد بود تقریبا..بهراد داداشم صدام زد...
بهراد : هاجی بچه ها ب خاطر تو اومدناااا چرا نمیای تو جمع؟؟؟؟
من همه حواسم به لادن بود...من : باشه میام حالا...
آروم به سمتش رفتم که متوجه من نشه...اما انگار فهمیده بود..کتمو درآوردم و رو شونه های لختش گذاشتم..برگشت نگام کرد...چشاش خوشحال بود از حضورم..کنارش نشستم...
لادن : چرا اینجایی؟الان باید تو جمع باشی و جشن بگیری..
من :من یه نفر کنار تو خوشم لادن...آرامش دارم...کجا برم آخه.چرا باز فاز غم گرفتی؟؟
لادن :حسه خوبی دارم اما میترسم تموم بشه...میترسم مهراد..میترسم همه چی تکرار بشه..
من :من سپهر نیستم لادن...ببین الان 4ماهه که منو میشناسی..خانوادمو میشناسی..من تاحالا حتی به خودم اجازه ندادم که لمست کنم..هنوز منو نشناختی؟باشه..
از حرفم خجالت کشید و آروم گفت خودت نخواستی..بعد پاشد..
منم سریع پاشدم و با حالت شوخی گفتی؟؟؟
لادن : هییییییچچچچچییییی...
من : بگووو چی گفتی وگرنه پرتت میکنم تو آب..
با پررووویی دس به کمر واستاد و گفت جرات نداری آآآآآقااااا...
شرو کرد به دویدن..منم دنبالش ک پام ب پام گیر کرد و کج و با کله افتادم تو آب...
کلیییییییی بم خندید...تقریبا نزدیک ویلا بودیم...
من : بیا دستمو بگیر دختر...اه..بدو..
دستمو گرفت و منم نامردی نکردمو اندختمش تو آب...افتاد رو سینم..فاصلم با لبای نازش یه نفس بود سریع بلند شد..
لادن حل کرده بود و با استرس زیر لب حرف میزد...
پاشدم و رفتم سمتش..سرش پایین بود و داشت ماسه هارو از لباسه خیسش تکون میداد...دستشو گرفتم گذاشتم رو قلبم..سرشو با دستم گرفتم بالا..تو چشام نگاه کرد..
لادن : مهراد..؟؟؟..
بدون هیچ حرفی لبامو ب لباش نزدیک کردم..گرمیه نفساش به لبم خورد..لادن محکم لبامو بوسید..منم با آرامش داشتم همراهیش میکردم..دستاش رفت تو موهامو خودشو نزدیکم کرد..دستامو حلقه کردم دور کمرش..تموم تنم گر گرفت..باورم نمیشد اونکه دارم میبوسمش لادنه...تو چشام اشک جمع شد...یاد زجری ک واسه نزدیک شدن بش کشیدم افتادم.. خیلی خوشحال بودم...یهو لادن لباشو برداشت و با یه صدای آهسته و ناز گفت سردمه.
بغلش کردم کتم ک موقع پرت شدنش تو آب از شونش افتاده بودو برذاشتم و کشیدم روش و رفتم سمت ویلا.ویلا مال من و بهراد بود.بیشتر من تنهاییامو با سکوت ویلا پر میکردم..با غروب خورشید..صدای دریا...رسیدم به در ورودی.حاج عباس نبود.درو با پام حل دادم.به لادن ک تو بغلم کز کرده بود گفتم : کلیدو از جیب سمت چپ شلوارم بم میدی؟؟؟
سرش تو زاویه بازوم بود بدون اینکه نگاه کنه دستشو سمت جیبم برد ک یهو به کیرم برخوردکرد...دستشو نکشید عقب همینجوری نگه داشت...بعد 5ثانیه دستشو به سمت جیبم برد و کلید و داد دستم.فک کنم متوجه بزرگیه کیرم شده بود.اون لحظه یهو قلبم واستاد..کیرم یه ذره راست شده بود..رفتیم داخل خونه.بردمش سمت اتاق مهمان گذاشتمش پایین.اول سرش پایین بود و بعد نگاش رفت سمته کیرم...آروم گفت ببخشید.
من : اگه نخندی بخشش درکار نیس..
خندید و اومد تو بغلم...من : خیلی دوستت دارم لادن.
لادن : من عاشقتم...
سرشو بالا آورد و رفتم سمت لباشوبا احسایس زیاد بوسیدمش..اونم لبامو ب لبش گرفت وبا ولع میبوسد...بعد چند دقیقه ازم جدا شد و گفت لباس میخوام..
من : اوووووخی کوچولو...باشه باشه الان.تو برو دوش بگیر برات میارم.
اطاعت کرد و رفت...منم چیزی پیدا نکردم و بلوز شلوارک خودمو براش بردم...دوس داشتم ببینمش اما بیخیال شدم..همون پشت گذاشتم.خودمم تو اتاق دوش گرفتم.از حموم ک اومدم دیدم جلو آینه واستاده و ب قیافش میخنده با اون لباسا...از پشت بغلش کردم و از آینه نگاش کردم...صورتشو بوسیدم..خودشو بهم بیشتر چسبوند.دیگه طاقت نداشتم.. برشگردوندمو انداختمش رو تخت...شرو کردم به بوسیدنش..منو ب خودش فشار میداد. لباسام واسش گشاد بود بلوزو از تنش درآوردم...خیلیییییییی داغ بودم..با دیدن سینه های گرد و کوچیک و نوک تیزش حشرم زد بالا افتادم ب جونش...گردنشو میخوردم لادن هییی آه میکشید.رو گردنش حساس بووود...آروم رفتم سمت سینه هاش..تند تند نفس میکشید و میگفت : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآهههههههه مهرااااااااااااااااااااااادممممممممممممممممممممممم...آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاهههههه..
من : جاااااااااااانم خااااااااانمم..جااااااااااااانم
بعد از حدود نیم ساعت رفتم پایینتر..آآآروووم شکمشو بوسیدم و شلوارکمو ک واسش قد شلوار بود درآوردم..بدنش سفید بلوری بود...کمرش دیووووووونم میکرد...سینه هاش دختروونه بود...باسنش گرد و کوچیک.کلا لاغر بود.چشاش درشت و کشیده ب رنگ عسلی بود..لباش نه گوشتی بود نه باریک..گردنه بلندی داشت.قدش 170 بود.
تو همین حین ک شلوارو کشیدم پایین منو منو کنار زد و نشست با ی دلبریه خاصی تیشرتمو درآورد.سینمو ک تقریبا مو داشت نوازش کرد...اروم بوسید منو خوابوند..بند شلوارمو باز کرد.کیرم داشت منفجر میشد..وقتی کیرمو دید چشاشدرشت شد و آروم یه آآآآهههههه کشید ک منو بدتر تحریک کرد...گرفت تو دستاشو با دقت نگاش کرد..منم داشتم موهاشو نوازش میکردم...با گفتن کیرت ماله منه کیرمو کرد تو دهنشو شرو کرد ساک زدن... خوب ساک میزد..منم داشتم سینه هاشو میمالیدم و آه میکشیدم...دیگه آبم داشت میومد.کمرشو گرفتم و جامو باش عوض کردم و افتادم رووش...لباشو خوردم و رفتم پایین..
پاهاشو واسم وا کرد..با دیدن کسش واقعا دال آوردم بدون حتی یه دونه مو.کوچولو خوشگل..لبه هاشو از هم باز کردم و شرو کردم ب مالیدنش..
من :جوووووونم چقد خیسسس شده...!
لادن : آخ...به خاطر کیر ناز توئه..
صورتمو نزدیک کردمو شرو کردم ب خوردن کسش..بدجوری داد و ناله میکرد..
لادن : مهراااااااااااااااااااااااااااادم تورو خدا بکن توووووووووووو...بکن دیگهه...دارم واسه کیر بزرگت میمیرم...پاررررررم کن.تا ته کیرتو بکن تووووووو...
من دیوونه شدم...کیرم گرفتم و آروم ب کسش میمالیدم...دیگه طاقت نیاوردم و سر کیرمو گذاشتم جلو سوراخش..آروم فشار دادم سرش رفت توووو ک جیغ زد...میدونستم سپهر پردشو زده...خواستم بکشم بیرون ک منو فشار داد ب خودش...منم یهو همه کیرمو کردم تو و واستادم تا دردش کمتر بشه...دیدم خودش داره عقب جلو میکنه...بااین کارش تحریکم کرد...منم شرو کردم به تلمبه زدن...مدام صدام میکرد و میگفت بیشتر میخوامت...حالت سگی واستاد و کسشو واسم باز کرد...کمرشو بوسیدم و آروم کردم توووو...ناله میکرد...
من : آآآآآآههههه..دوستت دارم لادن..تو مال منی فقط مننننننن...
با سینه هاش ور میرفتم و کمرشو میوسیدم...یهو صداش بیشتر شد و بیشتر آه کشید..
لادن: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاهههههههه بکنم...بییییییششششششتررررررررررررررر عشقمممممم آآآآآآآآآآآآآآآآآآاخخخخخخخخخخخخخ کیرتو تا ته بکن جررررررررررررم بده....آآآآآآهههه آآآآآآآههه اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااهههههههههههههههه
ارضا شد...فوق العاده بوووووود...ولو شد رو تخت...بعد 5 دقیقه کیرمو گرفت تو دستش...
لادن : از کون نمیخوام مهراد...واست ساک میزنم...
من : باشه نفسم...
کیرمو کرد تو دهنش و با ولع میخورد...از تو آینه داشتم نگاه میکردم ک چچچچچققققققدر موقع ساک زدن واسم ذابتر میشد...من چشای عسلی دارم.لبام تقریبا گوشتیه...هیکلم به خاطر رشتم خیلی خوبه...قدمم 190..
همینجوری داشتم تو آیینه نگا میکردم ب ساک زدنش ک احساس کردم تخمام منقبض شده گفتم داره میاد ی جوووون گفت و گفت بریز رو سینم..حدود 5 مین جق زدم ک....
من : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآهههه لعنتیییییی....اااااه اااااهههه آآآآآآآآآآآآآآآههه....اووووووووفوو...ههههه...
ریختم رو سینش انگار کل آب کمرمو کشیدن بیروووون...از خستگی افتادم...ساعت 10شب بود...لبامو بوسید...و گفت الان میاد...من خوابم برد....

چشام وا شد...ساعت 2 بود..لادنم رو سینم خوابیده بود..سرشو بوسیدم و دوباره ب خواب رفتم...

ادامه دارد...

نوشته: mehrad z

3.25
نمره شما: هیچ :میانگین 3.3 (12 رأی )

21 نظر

داستان و موضوعش جذاب بود و

نوشته شیرجوان... در 25. February 2013 - 9:03

داستان و موضوعش جذاب بود و آدم دلش میخواد ادامه بده
ولی نگارشت بنظر من ابتدایی بود. خیلی میتونستی بهتر بنویسیش .با این حال شروع خوبی داشتی. اگه داستانای نویسندگان خوب رو بخونی متوجه میشی که ایراد کار کجاست. داستانهای هیوا و آریزونا و آرش و سپیده خانوم و سیلورخان رو بخون. اسم قشنگی واسه داستانت انتخاب کردی که هم با معنانست هم با کلاسه. در هر حال دمت گرم

بد نبود...

نوشته محتاجيم به سوراخ در 25. February 2013 - 9:16

بد نبود...

هاجی نه عزيزم حاجی ! اون هاج

نوشته sepideh58 در 25. February 2013 - 9:59

هاجی نه عزيزم حاجی !
اون هاج زنبور عسله
براي بیان احساست نیاز نيست انقدر کلمات رو بکشی سعی کن به جای بکار بردن اهههههههههههه حالتهای طرفین رو در این زمان بیان کنی اينجوري خواننده بهتر باهاش همذات پنداری ميكنه
موید باشی

شیر جوان منو تعقیب ميكني

نوشته sepideh58 در 25. February 2013 - 10:01

شیر جوان منو تعقیب ميكني Wink
هرجا ميرم هستي Big Grin

سلام به دوست عزیز

نوشته .Parvazi در 25. February 2013 - 10:07

سلام به دوست عزیز مهراد:

داستانتو فوق العاده دوست دارم.من داستانهای عشقی و سکسی رو خیلی دوست دارم.فقط غلطهای

املایی و نگارش ضعیفت بی داد می کرد .اصلاح کن.

واقعا لذت بخشه وقتی که یک مرد در سکس به پارتنرش احترام بذاره و حرفهای زیبا بزنه.

خب یک دفعه نپرید به دختره خبرتون.مگه خروسید؟ Angry Big Grin

دادا فقط این مهموناتون چی شد .هنوز منتظرن؟ چه دل داغ دیده ای دارن این مهمونها. Big Grin

ادامه اشو بذار.موفق باشی.

سپیده جان عزیزکم اگه هرجا

نوشته شیرجوان... در 25. February 2013 - 10:07

سپیده جان عزیزکم اگه هرجا میری من اونجام این یعنی اینکه شما در حال تعقیب منی. مثل جریان ذلیخا که دنبال حضرت یوسف کرده بود.
شکلک خنده تا اونور بناگوش

اوه مای گاد شیر غران حالا شدي

نوشته sepideh58 در 25. February 2013 - 10:16

اوه مای گاد شیر غران
حالا شدي زلیخا؟هه وایسا تا پیرهنت پاره نشده

سپیده ؟اخه تو یه روز چنتا

نوشته شیرجوان... در 25. February 2013 - 10:26

سپیده ؟اخه تو یه روز چنتا اشتباه. من یوسفم عزیزجان تو ذلیخایی باور کن
در ضمن دنبالم نیا اسیر میشی!

بابا مهراد هیدن هم داستان

نوشته Ghesse toolani در 25. February 2013 - 10:29

بابا مهراد هیدن هم داستان داد؟(دی:)
اقا یه سوال، مگه قرار نبود یه داستان دنباله دار که فقط یه قسمتش رو آپ کرده باشی ادمین داستانو نگذاره تا بقیه داستانم آپ کنی؟

سپيده جان دلبندم اون هاچ

نوشته ghalbe mesin در 25. February 2013 - 11:09

سپيده جان دلبندم اون هاچ زنبور عسله نه هاج!!!

(بدون موضوع)

نوشته shadijojo در 25. February 2013 - 11:31

Batting Eyelashes

راست میگه پروازه! اون همه

نوشته afsoon-27 در 25. February 2013 - 13:31

Smile)
راست میگه پروازه! اون همه مهمونو چیکا کردین؟؟
مگه به خاطر تو نیومده بودن؟؟ اصلن برا چی اومده بودن؟؟؟

afsoon-27: در افق محو شدن.

نوشته .Parvazi در 25. February 2013 - 13:43

afsoon-27:

در افق محو شدن. Big Grin

مهراد عزیز داستان از لحاظ

نوشته Silver_fuck در 25. February 2013 - 14:40

مهراد عزیز
داستان از لحاظ نگارش اشکالات زیادی داره. یکنواخت نبودن روایت داستان و همینطور عدم تصویر سازی درست که باعث بشه خواننده در ذهن خودش تجسم کنه فقط گوشه ای از این اشکالات محسوب میشه. نقطه هایی که بعد از هر عبارت نوشتی هم در هیچ جای دنیا متداول نیست. اصولا نگاره های ادبی هر کدوم معنا و مفهموم خاصی رو میرسونه. از جمله همین نقطه ها. یه مسئله دیگه ای که من در داستانهای خیلی ها دیدم نوشتن اسم قبل از گفتن دیالوگ هاست که بیشتر در فیلمنامه و نمایشنامه ها کاربرد داره. یک نویسنده باید به قدری توانا باشه که بتونه خواننده رو با شخصیتهای داستانش همراه کنه. به طوری که نیاز نباشه مدام ازشون اسم ببره. فکر کنم برای قسمت بعد خیلی باید کار کنی. ضمن اینکه اگه این قسمت امتیاز خوبی کسب نکنه شاید برای منتشر شدن خارج از نوبت قسمت دوم دچار مشکل بشی...

همزاد پنداری منظورتون بود

نوشته guy_rum19 در 25. February 2013 - 21:04

همزاد پنداری منظورتون بود دیگه ؟ Wink

همزاد پنداری منظورتونه دیگه؟

نوشته guy_rum19 در 25. February 2013 - 21:06

همزاد پنداری منظورتونه دیگه؟

دریا شدم و شبی تلاطم کردم در

نوشته شراره جون در 25. February 2013 - 22:03

دریا شدم و شبی تلاطم کردم

در آتش دوزخت تبسم کردم

از گمشده دست و پای من می پرسی؟

عشق آمد و دست و پای خود گم کردم
..........................
سلام چون گفتی داستانه,پس بی انصافیه اگه با دید دیگه بهش نگاه کنم.جدا از دروغ های

جدا از دروغ های آشکار در قلب

نوشته شراره جون در 25. February 2013 - 22:10

جدا از دروغ های آشکار در قلب داستان,نثر ضعیف و کاستی های مقدمه و تم داستان,موضوع قشنگی بود.موفق باشی
فقط جون شری بازم آخر داستان نباشه که,از این شهر رفت و خیانت کرد و تنهاش گذاشتم و ازدواج کرد و ...نباشه...خوب تمومش کن
راستی غلط های املاییت رو هم درست کن و در قسمت بعدی,داستان رو بده به یکی که برات ویراستاری کنه

وووووییییییییییییییییی مرسی

نوشته تینا کوسو-بجنوردی در 26. February 2013 - 2:58

وووووییییییییییییییییی مرسی خیس شدم.دلم میخواست 10 نفر رو سرم می ریختن و تو همه سوراخام کیر میکردن

یه جاهایی خیلی اماتورگونه

نوشته هیاهوی سکوت در 26. February 2013 - 9:23

یه جاهایی خیلی اماتورگونه نوشتی(یه چیزی درحد اکثر داستانهای این سایت)...
غلط های متعدد که تو چشم بود ومنو ازار داد وهمچنین اشتباهات نگارشی ...
وقتی یه جایی ازداستانت به خلا فکری رسیدی لزومی نداره اون رو دراون لحظه به هرقیمتی ادامش بدی...
اگه میخوای بنویسی و...باید احساس خوانندت تو مشتت باشه باید نوشتت جوری باشه که خواننده درگیر بشه ....وقتی بتونی با نوشتت خواننده روبه عرش ببری وغرق درشادی وغم کنی ووقتی بتونی خواننده روبه داستان راه بدی ومن خواننده بتونم خودمو درلحظه لحظه ی داستان جا بدم وبا اون عجین شم و....اونوقته که نوشتت ارزشمند بود...
یه مشکل بزرگ دیگه که دراین داستان هویدا بود عدم وجود پستی وبلندی درداستان بود(دربیشتر داستانها حتی نویسندگان معروف این سایت این مشکل هست!)... من نویسنده وقتی میخوام چیزی بنویسم باید بتونم حال خوانندمو دگرگون کنم...
نکته ی بعدی اینه که اگه یه داستان کوتاه بیست خط باشه باید جوری نوشته شه که خواننده به چالش کشیده وشایدبتونه به اون بیست خط شاخ وبرگ بده وخیلی برای خودش طولانی ترش کنه(متاسفانه این داستان خلاصش میشد یه عشق بازی وبغل و..)یعنی عملا چیزی نداشت...
درتوصیف صحنه هاش (باتوجه به اینکه الان قسمت شاد ماجراست)میتونستی کاری کنی که حین مکالمه ها وحرف زدن دوشخصیت اصلی لبخندرضایتی برلبان خوانندت بشینه(این یعنی یک گام موفق به جلو)
اشکالات دیگه ای هم وجود داشت که...
بیشترکار کن...
موفق باشی....

داستان قشنک بود ولی از تخیلت

نوشته pir hashari در 27. February 2013 - 0:22

داستان قشنک بود ولی از تخیلت یا واقعیت نبود از یه فیلم کپی کردی که به نظر من زیاد بد نشد فقط جون هر کی دوس داری نزن تو فاز غم ک حالم گرفته