شما اینجا هستید

کوس کوچولو

کارخونه ای که توش کار می کردم حدود 14 کیلومتری شهرستانی بود که تقریبا 3ساعت با تهرون فاصله داشت. آپارتمان محل سکونت من که در واقع متعلق به کارخونه بود در زیباترین مجتمع شهر و در طبقه دوم بلوکی بود که به میدان اصلی مجتمع مشرف بود.هر روز بعداز اتمام کارم و بعد از ورود به مجتمع برای خرید مایحتاجم به سوپر داخل مجتمع می رفتم و با خانوم ریزه میزه ای که فروشنده اونجا بود آشنا شدم. واسه نزدیک شدن به این فروشنده ظریف هم خرید می کردم و هم راجع به قیمت و کیفیت کالاها صحبت می کردیم. کم کم شبها حدود نیم ساعتی رو در مغازه او سپری می کردم که متوجه شدم وی زنی مطلقه و 29ساله است که با مادر و خواهر 18 ساله اش زندگی می کند.از نظر چهره و جثه بسیار ریز نقش بود و اصلا بهش نمیومد که مادر دختری 8ساله باشه. بعد از مدتی با شرمندگی گفت که حرف زدن طولانی در سوپر ممکنه که براش دردسر ساز بشه و شغلش رو به مخاطه بندازه. پس دعوت منو برای اولین ملاقات در خانه من پذیرفت و برای فردا ساعت 10صبح قرار گذاشتیم. صبح دوش گرفته و صبحانه خورده با لباس مناسب وسایل پذیرایی رو آماده کردم و از پشت پنجره مواظب خیابان داخل مجتمع بودم که زودتر از زنگ زدن او درب ورودی بلوک را باز کنم.10دقیقه ای از ساعت 10گذشته بود که دیدم لادن با چادر مشکی وارد خیابان شد. چند قدم مانده به درب آیفون را زدم و لای درب ورودی رو کمی باز گذاشتم. یک دقیقه بعد لادن لرزان و رنگ پریده وارد شد و درب رو پشت سرش بست. چنان ترسیده بود که وقتی برای اولین بار در آغوش گرفتمش ، هیچ اعتراضی نکرد. با نوازش و مهربانی سعی کردم اورا آرام کنم. براش شربت آوردم و چادرش رو ازش گرفتم.بهتر که شد گفتم پاشو نگاهی به خونه بندازیم. با خجالت سرکی به آشپزخانه،حمام و اتاقها کشید و توی اتاق خواب روی تخت نشستیم. پرسیدم خیلی ترسیده بودی ، بهتر شدی ؟گفت آره . بهترم. آخه اینجا همه منو می شناسن. حداد مسئول مغازه های مجتمع هم تو بلوک شما میشینه. گفتم مانتوتو در بیار. در آورد . ازش گرفتم و کنار خودم روی تخت گذاشتم. تاپ قرمز با شلوار پارچه ای مشکی تنش بود. پستونای کوچولوشو گرفتم و گفتم لادن جون اینا چیه . چرا قایمشون کردی. با کمرویی لبخند زد و دستشو روی دستم گذاشت ولی نه اونجوری که مانعم بشه. منم که اوضاع رومناسب دیدم تاپشو زدم بالا و سوتین شو باز کردم. خودش تاپشو در آورد. شروع کردم کردم به خوردن و از روی شلوار کوسشو مالیدن. در یک حرکت سریع دگمه رو باز کردم و شورت و شلوارو با هم کشیدم پایین. یک کوس کوچولو به اندازه 3 انگشت یک دست معمولی با دو پره چوچول مثل لاله گوش. صورتی کمرنگ با پشمای سیاه یکهفته زده. گفتم این کوسه یا غنچه اس. رفتم پایین و شروع به خوردن کردم. تمیز بود و بوی خاصی نداشت. کیرم داشت زیپ شلوارو از جا در می آورد. به سرعت شلوار و شورتمو در آوردم.لادن تا چشمش به کیر من افتاد هول شد و گفت نه نه نه اون نه. یعنی حالا نه. باشه واسه بعد. گفتم نترس آسونه.مزه این غنچه رو همین الان باید چشید. به سر کیرم تف زدم و گذاشتم بین اون دوتا لاله گوش . با فشار اول که سرش افتاد تو ، کمی صبر کردمو با فشار بعدی بقیه رو فرستادم تو . آروم شروع به تلنبه زدن کردم. می دونم الان فحشم میدی ولی به سبیل مردونه ات قسم کوس به این تنگی تا اون لحظه نکرده بودم. (این قسم مخصوص رو بخاطر فحشی که می دونم حتما دادی ، خوردی ) کمی که تلنبه زدم باز صبر کردم گفتم لادن جون درد داری ؟ وقتی با عشوه گفت کارتو بکن ، با یه فشار اساسی اسباب اثاثیه رو تا خایه فرستادم تو و شروع به تلنبه زدن شدید کردم. بعد چند دقیقه کشیدم بیرون . به پهلو خوابوندمش و خودم هم رفتم پشتش خوابیدم. پای چپشو انداختم روی پای چپ خودم و فرستادم تو و باز تلنبه شروع شد. کم کم حس کردم انگار لادن هم داره خودشئ آروم آروم رو کیرم عقب جلو میکنه. از تلنبه دست کشیدم.دیدم بعله لادن خانوم از من بهتر بلده و با جدیت به امر خطیر خارش زدایی از کوس مشغوله. منم رفتم به کمکش . گفتم دیدی چه حالی میده ؟ با تحکم گفت حرف نزن . فقط بکوب توش . دیگه همچین اون کون استخونی رو به کیرم می کوبید که حیرت کرده بودم . بعد از اون سرعت ، خودشو به من فشار داد و با تکونهای شدید ارضا شد. 30ثانیه بعد نوبت من بود که با چلوندن لادن تو بغلم شیره جونمو تو کوس تنگش خالی کنم. بعدا براتون میگم که چطور لادن به دوتا پاره استخون و یک ملاقه ان میگفت کون و من با اون چکار کردم که از تو سوراخ کونش لوزه لادن هم دیده می شد.. از صبر و تحمل شما هم ممنونم که لطف کردین و خاطه منو خوندین.

نوشته:‌ محسن

داستان سکسی:

3.083335
نمره شما: هیچ میانگین 3.1 (12 votes)

نظرات

نمیدونم چقد داستانت واقعی بود....
ولی خیلی دلم میخواد چیزی که میخونم واقعا خاطره ی تو باشه....صداقت داشته باشین لطفا
خواهجا واقعی باشید.....
خیلی وقت نیست اومدم اینجا ولی بعضی داستانا بوی صداقت میداد.....الان همش دروغ شده.....
اهل فحش هم نمی باشم

بالا
0 لایک

نمیدونم چقد داستانت واقعی بود....
ولی خیلی دلم میخواد چیزی که میخونم واقعا خاطره ی تو باشه....صداقت داشته باشین لطفا
خواهجا واقعی باشید.....
خیلی وقت نیست اومدم اینجا ولی بعضی داستانا بوی صداقت میداد.....الان همش دروغ شده.....
اهل فحش هم نمی باشم

بالا
0 لایک

اخه راس ميكن ديكه عقب افتاده اخه داستان نوشتي يا داشتي واسه يكي از اهاليه مجتمع ميكفتي فلاني رو كردم
اخه اقاي شاسكول اين كه نوشتي فقط يه خبر بود اونم برا كسي كه فقط اون طرفو بشناسه
واقعا عقب افتاده اي

بالا
0 لایک