شما اینجا هستید

کیش کردن مادرزن

من اسمم سعیده و 25 سالمه
سلام میخوام داستان خودم و مادر زنم (که چند سالی هم به شکر خدا بیوه شده ) رو براتون تعریف کنم.
جریان بر میگرده به یک سال پیش. ( در ضمن اسم زنم بهار و اسم مامانش بهناز )
اون سال زنم و مامانش برای اوردن جنس میرفتن کیش و من مغازه رو نگه میداشتم. بعد از سفر سومشون زنم تو خونه خورد زمین و دستش شکست. و مجبور شد اون سفر همراه مامانش نباشه. برای همین من قرار شد با مادرش برم.
پروازمون نشست تو کیش و خسته وارد هتل شدیم و یک اتاق دو تخته گرفتیم.
بهناز اول رفت دوش گرفت و بعدش من. اون موقع خیلی روم با بهناز باز نبود. وقتی از حمام اومدم لباس راحتی پوشیدم و خوابیدم.
فرداش با هم رفتیم بازار و کلی لوازم خریدیم. تو این وسائل چند تیکه لباس زیر زنونه و مردونه هم بود. وقتی اومدیم هتل همه جنسائی که گرفته بودیمو وسط اتاق باز کردیم که تو چمدونامون جا بدیم. همرو گذاشتیم تا رسید به لباس زیر ها.
بین لباسها یک بادی زنانه بود که خیلی توجهم و جلب کرد. برداشتمش و داشتم نگاهش میکردم که بهناز گفت : قشنگه؟
گفتم:آره فکر میکنم عکسش که قشنگه.
بعد بهناز از دستم گرفتش گفت : میخوای بپوشمش ببینیش؟
منم که فکر میکردم داره شوخی میکنه. گفتم : آره.
بهناز از جاش بلند شد و پشتشو بمن کرد و گفت : چشم چرونی نکن تا بپوشمش.
رومو برگردوندم تا اون راحت باشه. اما روبروم یک آیینه بزرگ بود که کامل میشد اون و دید.
وااااااااااای. تا حالا به بدن اون توجه نکرده بودم. تی شرتشو که در آورد هیچی زیرش نداشت. بعدشم یک دامن پاش بود که دیگه نمیفهمیدم دارم چی میبینم. یک باسن بزرگ سفید و واقعا خوش تراش که هر کی ببینه فکر نمیکنه این یک زن 45 باشه.
دیگه از این بیشتر ندیدم چون فقط پشتش به من بود.
بهناز صدام زد. تا رومو برگردوندم وای واقعا از بهار من که فقط 23 سالش بود صد برابر زیباتر شده بود. یک بادی کاملا تور که فقط سر سینه هاش و جلوی اون بهشت قشنگش و گرفته بود و از یک بدن کاملا لخت شهوت انگیز تر شده بود.
به بهناز گفتم میتونم یک چیز بهت بگم؟
گفت: تو هرچیز میخوای بگو.
نمیدونم ولی واقعا چیزی که گفتم حقیقت بود. اون یک قالی کرمون بود که هر چی پا میخورد ارزشش بالا تر میرفت.
اینو که شنید زد زیر خنده گفت: قابل نداره تو هم بیا روش راه برو.
با یک تک خنده من امروزمونم به پایان رسید و من فقط تمام فکرم شده بود بهناز.
فرداش با بهناز قرار دریا گذاشتیم. حوله و لباس برداشتیم و رفتیم ساحل توریستا. بهناز اونجا آشنا داشت. تو که رفتیم برام خیلی جالب بود. زن و مردم همه با مایو توی اب بودن. کوتاه براتون بگم اونجا هم خیلی خوش گذشت و منم بیشتر و بیشتر با بدن بهناز آشنا شدم.
توی راه برگشت دیگه خیلی با هم راحت شده بودیم و مثل یه زوج خوشبخت شوخی میکردیم و از باهم بودن لذت می بردیم.
تا اینکه یک زنبور خوب عزیز که انشائ ا.. قربونش بشم نزدیک هتل کار ما رو برامون درست کرد. و اومد از زیر دامن بهناز جان بالای رون پاش و نیش زد. آییییییییییییییییییییییی بهناز بلند شد.
گفتم چی شد ؟
- یک چیزی نیشم زد. خیلی میسوزه. آییییییییییی.
به هر زحمتی بود بهنازو به هتل رسوندم و بردمش توی سوئیت خودمون.
دامنش و زدم بالا و روی جای زنبور گزیدگیش یخ گذاشتم.
چه جایی هم بود دقیقا زیر خط شورتش.
دیگه کاملا دامنش از یخی که گذاشته بودم خیس بود و هنوزم خیلی سوزش داشت. برای همین دامنش و در آوردم و اون پاهای زیبا و سفیدش جلوی چشال من با هم لامبادا میرقصیدن و هی میگفت میسوزه.
کم کم که دردش آروم شد و حالش سر جاش اومد. از جاش بلند شد و تازه فهمید دامنش و درآوردم.
یک نگاه به من کردو گفت : بقیشم در میاردی.
دیگه پررو شده بودم و بهش گفتم. تقصیر اون زنبورست که بالا ترشو نبوسید.
خیلی خوشش اومد و گفت خوب تو بیا ببوس.
تا این لحظه با تمام شوخیایی که میکردیم اما بازم هنوز حریمی بینمون مونده بود ولی باید اینم برداشته میشد. (ولی بگم من جسارتشو در این اندازه نداشتم)
تا شب که چند ساعتی هم بیشتر نمونده بود و تو هتل موندیم. و بهنازم دیگه راحت کرده بود و هیچ چیز پاش نکرد و با همون شرت نازک مشکیش جلوی من جولان میداد. و جای بوسیدن اون زنبوره هم یواش یواش داشت بهتر میشد.
بهناز با چند تا از دوستاش قرار گذاشته بودن که شبو بریم کنار ساحل و یک چند ساعتی رو خوش بگذرونیم.
برنامه با جک و حرفای بیمزه شروع شد و با رقص اولین لب گرفتن من و بهناز تموم شد.
دلیلشم این بود که بهناز منو به دوستاش بوی فرند خودش معرفی کرده بود و چون کم نیاره آخر شب جلوی اونها از من یک لب جانانه گرفت. وای هنوز مزش زیر زبونمه.
بعدشم قرار شد ما چند روز باقیمونده رو بریم خونه یکی از دوستای بهناز که فردا صبح قرار بود برگرده شهر خودش و خونش خالی میشد.
صبح زود تمام وسائل و برداشتیم و رفتیم خونه اون.
وای عجب جایی درست کرده بود. واسه چند روز در ماه چه خرجی کرده بود. تمام وسائل کامل یک زندگی خوب و اونجت داشت.
به بهناز گفتم این کارش چیه؟
اونم خیلی با مزه جواب داد. بد بخت خیلی زحمتکشه هر شب یک جایی کار میکنه. منم که خیلی چشم و گوش بسته بودم سریع گرفتم چکارست.
بعد از جا بجا کردن وسائل بهناز سریع رفت دوش گرفت و اومد. منم بعد از اون رفتم. وقتی اومد بیرون دیدم یک لباس خواب بنفش خیلی قشنگی تنش کرده و زیرشم هیچی تنش نبود.
منم رفتم توی یکی از اتاقها که به بدنم کرم بزنم. چون آب دریا بدن و خشک میکرد. لخت جلوی آیینه واستاده بودم و سعید کوچیکه هم با اون صحنه ای که دیده بود و این که چند روزی از بهشت بهار خبری نبود که اون و ببینه و حالش بد بشه بالا بیاره خبری نبود. یکم سرشو بالا آورده بود و داشت خودشو توی آینه نگاه میکرد که ناگهان بهناز اومد توی اتاق. منم یک جیغ کوچیک زدمو جلوی سعید کوچیکه رو با دست گرفتم.
به بهناز گفتم تشریف داشتین.
گفت اومدم ببینم این چیزی که این همه بهار ازش تعریف میکنه چیه.
گفتم اگه میخواست همه ببیننش جلوی در بلیط میداد.
- اونم گفت من بلیطشو چند سال پیش بهت دادم و توهم بالون پارش کردی.(بهارو میگفت )
دیگه چیزی برای گفتن نداشتم و موقعیتم خوب دیدم و خجالت و گذاشتم کنار و دستم و بردم کنار.
توی این چند لحظه هم سعید کوچیکه خوب سرش و اورده بود بالا و مثل یک شیر نر ایستاده بود.
بهناز اومد جلو و دستشو گذاشت زیر کوچولو خجالتی منو. سلامی بهش کرد و گفت واقعا بهار نوش جانت که با همچین چیزی ازش پذیرایی میکنی.
گفتم دست دخترت درد نکنه که اینو اینجوری بزرگش کرده.
یکم که کنجکاوی کرد گفتش ولی خوب دیگه بهار بدرد کس دیگه نمیخوره چون هرچی بزارن توش جایشو نمیگیره اینقدر که این اون تو برای خودش جا باز کرده.
حالا نوبت من بود که منم چشام به بهشت تپل مپل بهناز روشن بشه و بهش گفتم بهناز جان میشه منم دروازه ورود بهار و به این دنیا ببینم.
- نه.
- چرا ؟
- چون که اجازه نداری.
- از کی ؟
- از بهار
- مگه تو اجازه داشتی ؟
- آره. اون همیشه از تو تعریف میکرد و دل منو آب مینداخت. خوب خودش اجازه دیگه.
منم دیدم داره ناز میکنه خیلی ادامه ندادم. بهناز تیوپ کرم و از دستم گرفت و شروع کرد به کرم زدن بدنم. خیلی آرام و با ناز دستشو روی پوستم میکشید. از پایین پاهام شروع کرد و اومد بالا. وقتی به وسط پام رسید خیلی با احتیاط تخم مرغامو نوازش کرد و دستشو تا سر سعید کوچیکه که همین طور راست هم ایستاده بود کشید و یواش یواش اومد تا روی سینم. یکم موهای سینم بلنده با اونا بازی کرد و دستشو دور نوک سینه هام هی میچرخوند. یواش یواش اومد دور گردنم و کرم زد و اخرش یواش از گوشه لبم یک بوس کوچیک کرد.
یک نگاهی به کوچولوم کردو گفت آخیش داره گریه میکنه که!
راست می گفت. یکم آب ازش اومده بود.
گفتم چکار کنه دلش برای بهار تنگ شده. گریه میکنه.
یواش دستش و برد پایین و دورش حلقه کرد و خیلی عالی نوازشش میکرد. یواش یواش رفتم عقب تا روی تخت نشستم. همین طور ماساژش میداد واقعا ماهر بود. با تخمام بازی میکرد میکشیدشون و دوباره تا سرش میومد بالا. شاید حدود 10 دقیقه این کار کرد تا دیدم دارم خالی میشم. گفتم حالش داره بد میشه. گفت راحت باش. چشامو بسته بودم و داشتم لذت میبردم که آبم با فشار اومد بیرون. ندیدم کجا داره میریزه و فقط سعی میکردم تا آخرین قطرش لذت ببرم. وقتی همش اومد احساس کردم داره با دستمال تمیزش میکنه. چشامو که باز کردم دیدم وای همه دستو لباسو روی سینشو همه پر آب. همینطور که جلوم ایستاده بود تمام آبم روش پاشیده بود.
گفت واقعا حق داشت گریه کنه چه آبی توش جمع شده بود.
گفتم آخه الان یک هفته میشه که کاری نکرده. آخه قبل سفرمونم جیگر بهشت بهار خون بود.
بهناز گفت من میرم لباس عوض کنم. چند لحظه بعد با یک زحمتی از جام بلند شدم که برم حمام دوش بگیرم دیدم اون توی حمامه.
گفتم بهناز من میخواستم برم.
- گفت خیلی بدنم پر شده بود اومدم حالا اشکال نداره تو هم بیا.
- دیدم اینجوری داره میگه از خدا خواسته رفتم تو.

وای خدای من لخت لخت جلوم ایستاده بود.سینه ها سر بالا و سفت درشت. و یک بهشت تپل مپل همونطور که از روی شرت فکرشو میکردم لای پاش و فقط تنها مویی که روی بدنش دیده میشد یک خط نازک و صاف روی پیشانی بهشتش بود و چشمو به سمت یهشت راهنمایی میکرد.
بهناز گفت اگه نمایشگاه دیدنت تموم شد بیا زود دوشتو بگیر. دیگه بیشتر ازینم جلو نرو. رفتم زیر دوش و همینطور چشم روی بدن بهناز بود. اونم شامپو رو برداشت و موهاشو شامپو زد. منم چون چشاش بسته بود از موقعیت استفاده کردم و خوب چشمامو سیر آب کردم. ساناز اومد بیاد زیر دوش که یکی از اون دوقولوهای پشتش به سر کوچولوی من خود انگار که بهش برق وصل کرده باشن سریع از جاش پاشود. بهناز که چشاش و شست و باز کرد گفت این پر رو که باز بلند شد. ولی بهش بگو همون یک مرتبه بود خیلی باز پررو نشه. سرتونو چه درد بیارم این سفر ما تموم شد و این دوتا با هم روبوسی نکردن. وقتی از هواپیما میخواستیم پیاده شیم بهناز گفت : سعید چون تو این سفر پسر خوبی بودی و لیاقت خودتو برای همسری با دخترم نشون دادی سفر دیگه با خودم میبرمت و جایزتو میدم.
ما هم مثل یک آدم خمار تا سفر بعد تو کف موندیم.
عد از اون سفر وقتی رفتیم خونه بهار کلی ازمون پذیرائی کرد و خودشو هم برای یک سکس جانانه آماده کرده بود. یک تاپ کشی صورتی نیم تنه با یک دامن کوتاه. یکمی که خستگیمون گرفته شد. بهناز به بهار گفت من میرم بخوابم تو هم برو به شوهرت برس که دلش برات تنگ شده.
وقتی با بهار اومدیم توی اتاق خواب بهار گفت : خوش گذشت . گفتم جای تو خالی ولی این مامانت خیلی شیتونه . گفت چرا ؟ ادامه ندادم و موضوع و عوض کردم و گرفتمش تو بقلم و یک ساعتی رو باهم بازی کردیم و یک دل پر خوردم و کردم و دادم و....
همونطور لخت خوابیدم که یکبار دیدم یکی صدام میزنه چشامو که باز کردم دیدم بهنازه . گفتم تو اینجا چکارمیکنی گفت بهار گفته بیام بیدارت کنم . بعدشم میبینم که خوب بهت خوش گذشته .
از جام که پاشدم رفتم به بهار گفتم من لخت خوابیدم اون موقع تو به مامانت میگی بیاد بیدارم کنه .
بهارم خنده ای کرد و گفت : اونم دل داره بعدشم تو دامادشی غریبه که نیستی . یک هفته هم که با هم تنها بودین دیگه چه اشکالی داره .
این بهارم عجب شیتونی بود . میخواست مچ مونو بگیره اما خوب منم خودمو لو ندادم و بهش گفتم حالا این چه لباسیه که تنت کردی (آخه همون بادی رو پوشیده بود ) اونم گفت مامان گفته تو ازین خوشت مییاد منم برات پوشیدم .
گفتم آخه جلو مامانت زشته گفت : اونکه مامانم توهم شوهرم چه اشکالی داره .
شام حاظر شده بودو بهار برامون آورد . حر تکونی که بهار میخورد من دوستداشتم همونجا بپرم روش و لباسشو پاره کنم و خوب برم تو بهشت اما خوب جلوی بهناز نمیشد . منم یک شروالک کوتاه پام بود بدون شورت واسه همین سعید کوچیکهه خوب سر علم کرده بود و نمایان شده بود .
بهناز شیتونم که متوجه شده بود به من گفت برم براش چیزی بیارم . وقتی برگشتم روشو کرد به بهارو گفت مگه نگفتم برو به این سعید برس نگاش کن حالش بده . بهارم به من نگاهکرد و هردوشون زدن زیر خنده . منم که جو اینجوری دیدم گفتم یک بره افتاده بین دوتا گرگ ببینین دارن باهاش چکار میکنن .
بهارم گفت خودارو شکر کن تا حالا این دوتا گرگ تیکه تیکت نکردن .
منم گفتم حالا اونا مواظب خودشون باشن که دنیا چپه نشه .
بهار دید جواب نده بهتره . اما بهناز گفت تو یکیشو جر بده تا برسه به بقیش .
شام و خوردیمو رفتیم جلوی تلوزیون نشستیم به صحبت کردن و در ضمن رسیورم روشن بود روی کانال ایتالیا و داشت فیلم میزاشت . در این مورد من قبل هم روم جلوی بهناز باز بود و در سطح نیمه جلوی هم نگاه میکردیم .
فیلم به اونجایی رسید که خانوم تو فیلم تمام لباساشو درآورد و رفت کنار آقا نشست . باز سعید کوچیکه پر رو شده سرش و اورد بالا . بهار یک نگاه به من کردو رفت توی اتاق و منو بهنازم چهار چشمی داشتیم فیلم و نگاه میکردیم . ایندفعه بی معرفتی نکرد چیز آقا روهم یک لحظه نشون داد که دیدم بهناز چپ چپ به من نگاه کرد . تو فیلم خوب داشتن باهم عشق بازی میکردن که دیدم بهار اومد . وای رفته بود لباسشو عوض کرده بود و یک ست جدید پوشیده بود که فقط سر سینش و همون جلوش سه تا گل کوچیک داشت و بقیش نخ نامرعی بود .
و از راه اومد روی پای من نشست .
خیلی سکسی شده بود . بهناز گفت بهار اگه مزاحمم برم . بهارم گفت کار از این کارا گزشته شما من رو که دیدین سعیدم ببینین اشکال نداره دامادتونه و ماهم که نمیخوایم اینجا کاری بکنیم پس راحت راحت بیشین .
با این تواسیر من از جام پاشدم که با بهار برم تو اتاق که بهناز گفت سعید جان من دارم فیلم نگاه میکنم و به شما کاری ندارم . بهارم گفت بشین راحت باش ( بهار بنده خدا که از چیزی خبر نداشت و فقط میخواست جلو مامانش پز بیاد و منو به مامانش نشون بده )
بعدشم دست کرد تو شلوارکم و شروع کرد با سعید کوچیکه بازی کردن . فیلمم داشت جاهای خوبش تموم میشدو راه داشت به حمام میکشید . ولی الحق بازیگره بدن قشنگی داشت . تا اینکه تمام شد .
بهنازم از جاش پاشد و گفت من میرم بخوابم . شما هم راحت باشید .
با رفتن بهناز بهار تمام لباسای منو در آورد و همین طور که روی کاناپه نشسته بودمشروع کرد به بازی با من .
که در همین حال در اتاق باز شد و بهناز با یک لباس خواب مشکی نازک اومد بیرونه و بعد از اینکه یک نگاهی به من انداخت . که به زحمت خودم و پوشونده بودم . به بهار گفت تو آب گرم بخور منم برم از تو یخچال آب سرد بردارم و بعدشم رفت آب وبرداشت و با یک کلمه خوش باشید که به ما گفت رفت تو اتاقش
منو بهار هم کارمونو کردیمو رفتیم خابیدیم . صبح که بیدار شدم دیدم بهار میز صبحانه رو اماده کرده به من گفت برو مامان و بیدار کن . وقتی رفتم تو اتاق بهناز دیدم پاهاشو جمع کرده تو سینش و از پشت قمبلش زده بود بیرون و اون بهشت خشکلش کاملا نمایان بود . رفتم رو سرش و چند باری صداش زدم دیدم جواب نمیده .با انگشت چند تا به بازوش زدم بازم جواب نداد ایندفه شیتونیم گل کرد و آروم دستمو وسط پاش کشیدم که یک هو از جا پرید و یک جیق بلند زد .
منو که دید آروم شد و هموم موقع بهارم اومد تو گفت چی شده . مامانش گفت هیچی سعید ناخونشو کرد تو پوستم . بهار یک نگاهی به مامانش کرد که هنوز خودشو نپوشونده بود و گفت : خوب بوده چیز دیگه توی پوستت نکرده و خندید و رفت بیرون منم دمبالش رفتم .
وقتی اومد سر میز صبحانه . به بهار گفت با اون چیزائی که من دیشب دیدم اگه تو جای من بودی حالا معلوم نبود کجا بودی .
دلم واسه بهناز سوخت چون واقعا گناه داشت اونم دل داره دیگه .
بهارم در جواب مامنش گفت قابل نداره میخوای بهت قرضش بدم . مامانشم خنده ای کردو گفت . نوش جانت .
بخور بهت گوشت بشه .
چند هفته ای گذشت و قرار شد مجدد بریم برای اوردن جنس . قرار نبود من برم اما بهار گفت سعید جان این دفعه هم تو برو خیلی کمک مامان هستی . منم قبول کردم و کارای حرکت و کردیم و دم رفتن توی فرودگاه بهار اومد بوسیدم و گفت بشرطی که برای منم نگهش داری هوای مامانم و داشته باش . گناه داره .منم خندیدم و خودم زدم به اون راه و گفتم من همیشه هواشو دارم . نمیزارم بهش بد بگزره . خدا حافظی کردیم و رفتیم .
این دفعه زمانی که رسیدیم مستقیم رفتیم خونه دوست بهناز. چون از قبل هماهنگ کرده بود و کلیدشم گرفته بود. وقتی رفتیم توی خونه من رفتم دوش گرفتم. وقتی اومدم بیرون دیدم بهناز یک ست سکسی پوشیده و بمن گفت سعید الوعده وفا بیا میخوام بهت جایزت رو بدم!
منم که توقع نداشتم به این زودی به اینجای کار برسم خیلی خوشحال شدم و رفتم جلو.
بهناز گفت من در اختیار تو ام هر کار میخوای میتونی بکنی.
دستم و گذاشتم روی سینه هاش واقها زیبا بود هر کس ببینه فکر میکنه که عمل کرده ولی خوب اینجوری نبود هم اینکه ارثی بود هم اینکه با ورزش نگهش داشته بود.
خیلی آروم دستم و لای سینه هاش میکشیدم و یواش یواش. سوتینشو از تنش در آوردم. ایندفعه میتونستم هر چی میخوام نگاهش کنم. با لای سینه هاش بازی کردم و خیلی آهسته سر سینه هاشو لای لبام گذاشتم و یواش فشارشون میدادم. شهوت و میشد توی چشاش دید. دستم و گذاشتم لای پاش و بلندش کردم بردم سمت مبل و گذاشتمش روی یک مبل سه نفره و بعد خیلی آرام از روی شرت لای پاشو نوازش میکردم. با دندونام خیلی یا احتیاط و آهسته شورتشو از پاش در اوردم این دفعا حتی کوچکترین مویی روی بدنش نبود و گلبرگاش کاملا به هم چسبیده بود و بوی عطر از لای اونها به مشام میرسید.
محیط خیلی آرام بود حتی صدای نفس کشیدنمون شنیده نمیشد. خیلی آرام لب مو گذاشتم روی پیشانی غنچش و یک بوس کوچیک کردمش و تو دلم آرزو کردم که این غنچه قشنگش شکفته بشه و من توشو ببینم. از بهار براتون بگم که اونم همین طوری با این همه سکسی که من باهاش دارم ولی همیشه بسته و خواستنیه. خوب کم کم بوسه هامو پایین تر آوردم و به روی چوچولش رسیدم با دندونهای جلوم یواش از اون تو کشیدمش بیرون و با زبونم باهاش بازی میکردم. دیگه صدای نفس های بهناز شنیده میشد. و صدای نیازش بلند و بلند تر میشد. با یک دست سینه هاشو میمالیدم و با دست دیگه بین بهشتشو و ورودی باسنش و میمالیدم و کم کم گلمون باز شد و من توشو دیدم . بازبون کردم تو مزه عسل میداد شیرین شیرین بود. دیگه بهناز داشت ناله میکرد و میگفت بکن... سعید بکن جرم بده... سعید میخوام...
ولی با اینکه خیلی حشری بودم اما به تلافی اون دفعه جلوی خودمو گرفتم و با یک دست بازش کردم و با دست دیگه از یک انگشت شروع کردم کردم توش تا اینکه به چهار انگشت رسیدم که دیدم بهناز ارضاء شد. نمیتونست خودش و نگه داره همش میلرزید. بعد کم کم بوسش کردم تا رسیدم به لباش بعد از یک لب حسابی از روش بلند شدم.
صورتش سرخ سرخ شده بود و از تمام بدنش عرق میریخت. من هنوز حولم دورم بود. مهناز چشاشو باز کرد و گفت : سعید چرا نکردی؟
گفتم : هنوز زوده میخوام همچی بکنم که تو عمرت ندیده باشی.
خیلی آرام حولمو در آوردم سعید کوچه هم بزرگتر از همیشه ایستاده بود. برای خودم هم عجیب بود که این همه کلفت و بلند شده.
بهناز از جاش پاشد و با شهوت زیاد بهش نگاه میکرد بعدشم سریع اومد جلو و گرفتش کردش تو دهنش. انگار نه انگار که الان خالی شده بود. داغ داغ و حشری بود. منم دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم. بهناز بلندش کردم و رفتم روی تخت درازش کردم و پاهاشو دادم بالا و با آخرین قدرتی که داشتم فشار دادم توش. چون قبلا آبش اومده بود خیلی راحت و سریع رفت تو.
با دندونام سینه هاشو گاز میگرفتم و با دستام باسنش و میمالوندم. یواش از روش بلند شدم و دستامو گذاشتم روی پاهاش و خیلی سریع شروع کردم به تلمبه زدن. شاید حدود 10 دقیقه ادامه دادم احساس کردم دو مرتبه بهناز خالی شد. از اونجا که میدونستم بهناز سالها پیش لوله های رحمش بسته از لحاظ های دیگه هم خیالم راحت بود. و در آخر با فشار زیاد تمام آبم و توش خالی کردم. وقتی تونستم چشام و باز کنم و از روی بهناز بلند شم دیدم خیلی راحت خوابیده. رفتم دوش گرفتم و اومدم بیرون خیلی خالی شده بودم اصلا حال راه رفتن نداشتم و اومدم کنار بهناز وی تخت خوابیدم.
ساعت 9 صبح بیدار شدم و دیدم بهناز حسابی آرایش کرده و پای میز صبحانه منتظر منه. بعد از سلام یک لب ازش گرفتم و با هم صبحانه خوردیم و بعدشم رفتیم بازار.
ساعت 3 بود که به خونه برگشتیم و بعد از یک استراحت کوتاه دیدم بهناز باز داره شروع میکنه.
از سکس دیشبمون خیلی رازی بود و میگفت با پدر خانومم که بوده هیچوقت بیشتر از یک بار ارضاء نشده.
و بعد از اونم که اصلا سکس نداشته فقط یک بار با همین دوستش که الان ما تو خونش بودیم یکمی شیطونی کرده که بازم خوب هر دو زن بودن و خیلی خوش نگذشته. بهناز یک لباس خیلی سکسی پوشیده بود که واقعا خواستنی شده بود. سر سینه های لباسش بریده شده بود و شلوارش از پشت روی باسنش کاملا لخت بود. یک دو بار که جلوی من خم راست شد دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و از پشت گرفتمش و به خودم چسبوندمش. بعدم شورت خودمو در آوردم و کوچولو رو گذاشتم لای باسنش.
بهناز گفت تا حالا توی عمرش از پشت سکس نداشته اما به من اجازه داد براش افتتاحش کنم. وقتی نگاه کردم دیدم واقا هم تنگه حتا انگشت کوچیکمم توش جا نمیشه.
کرم و آوردم و یکم به سوراخ اون زدم و یکمی هم به خودم. بعد با انگشت شروع کردم به بازی با سوراخش. با اون دست دیگه هم چوچولشو میمالوندم. زود تر از اون چیزی که فکرش و بکنم سوراخش باز شد و خواستار عزیز من شد. همین که لباسهای بهناز هنوز تنش بود من و خیلی حشری تر میکرد. سعید کوچیکه رو گذاشتم در سوراخش و خیلی آهسته دادم تو. بهناز خیلی حرفه ای بود مثل این دختر لوس نبود خیلی صبورانه صبر کرد تا دردش تبدیل به لذت بشه و واقعا میدیدم داره لذت میبره منم خیلی آرام کارو انجام دادم تا اینکه تا آخر تو کردم.
بهناز با یک لحن شهوت انگیز میگفت بکن بیشتر جرم بده... بقیشم بکن تو!
حدود 5 دقیقه بیشتر نکردم که آبم داشت میومد بهنازم قبلش خالی شده بود. بهنازم فهمید آبم میخواد بیاد گفت بریز روی سینهام براش خوبه خیلی آرام در آوردم و آب مو روی سینهاش خالی کردم اونم با دست به تمام بدنش مالید.
چند روزی که اونجا بودیم حداقل روزی سه بار با هم سکس داشتیم ولی خوب توی خورد و خوراک هم خیلی به خودمون میرسیدیم. با بهناز بهترین هدیه ها و لباس زیرها رو برای بهار خریدیم به پاس اینکه اجازه داده بود ما از هم همچین لذتی ببریم.
چند دفعه که تلفنی با بهار صحبت کردم در بسته ازم پرسید که آیا کاری کردیم یا نه ولی خوب من درست جوابش و ندادم.
وقتی برگشتیم بهناز جلوی من از بهار تشکر کرد و گفت: عزیزم سالم بردمش سالمم تحویل بگیر ولی واقعا شوهر خوب و قوی داری. در ضمن ما روز آخر هیچ کاری نکردیم تا برای بهار آمادگی داشته باشم. در آخر هم بهناز گفت: فقط یک خواهش ازت دارم و اون اینکه یک بار شاهد عشق بازی شما باشم.
بهارم گفت: مامان من بچه شمام شما هر چند بار که میخوای مارو ببین.
بعد از ظهر اون روز من از خونه بیرون رفتم و شب که اومدم احساس کردم جو خونه یک جور دیگست.
یک عطر خاصی به مشام میخورد و چراغها خیلی کم روشن بود بهار و بهناز و که صدا کردم دیدم صداشون از توی اتاق خواب میاد. وقتی رفتم تو واقعا در جا خشکم زد. بهاره روی تخت لخت و با یک آرایش خیلی زیبا دراز کشیده بود و بهنازم با یک لباس خیلی سکسی و زیبا جلوی دراور نشسته بود. خیلی آرام بهار منو به روی خودش دعوت کرد. منم بعد از اینکه به خودم اومدم انگار که اصلا بهناز اونجانیست لباسامو در آوردم و به روی بهار سر خوردم و حدود دو ساعت جلوی چشای بهناز با بهار عشق بازی کردم. و جالب اینجا بود که توی این زمان بهناز کوچکترین تکونی نخورد و فقط مارو نگاه میکرد. بعدش هم بهار بلند شد و با اجازه مادرش رفت حمام.
بعد از رفتن بهار بهناز از جاش بلند شد و اومد منو چند دقیقه ای توی بغلش گرفت و اونم رفت بیرون. منم رفتم دوش گرفتم و پای میز شام به اونها ملحق شدم.
بعد از اون جریان من چند دفعه دیگه با بهناز سکس داشتم ولی هیچکدام جلوی بهار نبود ولی با بهار جلوی بهناز خیلی سکس داشتم. انگار اینجوری به هردوی ما خوش میگذشت.
 

داستان سکسی:

4.2
نمره شما: هیچ میانگین 4.2 (90 votes)

نظرات