شما اینجا هستید

اولین بوسه

سلام دوستان گلم این خاطره مربوط میشه به 1 ماه پیش یعنی شهریور 91
اصلا سکسی نیست و فقط خاطره آشنایی هستش اگه از نوشتنم خوشتون اومد بازم مینویسم

اسم من میناست و میخوام داستان آشنایی خودمو با سیاوش براتون تعریف کنم این داستان اولمه و تا حالا داستان ننوشتم پیشا پیش اگه جایی اشکال داشت ببخشیید
خوب از خودم بگم من یه دختر 25 ساله با قد 170 لاغر اندام و چهره معمولی دارم ( از نظر خودم ) اما دوستام میگن خوشکلم و ساکن آبادان هستم.
چون اینجا شهر کوچیکیه اسم اشخاص این داستان عوض شده اما کل داستانو سعی میکنم مو به مو بنویسم
ماجرای من بر میگرده به 3-4 ماه پیش یه شب با 2-3 تا از دوستام رفته بودم چایی خونه پارسه طبق معمول همیشه داشتیم شیطنت میکردم که دیدم یه پسر خوش تیپ و تقریبآ لاغر اندام داره میاد تو و تنهاست نمیدونم چی شد که نا خوآگاه جذبش شدم اینجا ( شهر آبادان ) معمولا همه خوشتیپنو به خودشون میرسن اما تیپ این پسر فرق داشت یه پیراهن مشکی واکسی و براق پوشیده بود قد بلند( بعدآ بهم گفت قدش180) یه شلوار لی مشکی و کفش اسپرت مشکی با خط سفید پوشیده بود دخترا میدونن من چی میگم چون ما با یک نگاه میتونیم سر تا پای طرفو ببینیم بدون اینکه اون طرف متوجه بشه.
خلاصه پسره اومد داخل و از کنار ما رد شد بوی عطرش گیجم کرد دوستام متوجه شدن که رفتم تو نخ پسره و هی بهم تیکه مینداختن و من محلشون نمیدادم پسره دقیقآ جایی نشست که ما کامل میتونستیم ببینیمش ولی اون نیتونست مارو ببینه حدود 45 دقیقه از اومدنش گذشت و هنوز پسره تنها بود تا اینکه یکی از کارکنان اونجا اومد تا زغال قلیونمونو عوض کنه که دلو زدم به دریا ازش پرسیم اون پسره کیه که اونجا نشسته اونم بلافاصله جواب داد گفت اهل اینجا نیست از طرف شرکتشون اومده اینجا و تو کاره عمرانه و اینجا ناظر یکی از پروژه های شهرداری ( اینجور جاها معمولآ پسرا همدیگرو میشناسن و آبادان که دیگه شهر کوچیکیه اکثر مردم با هم آشنان)
خلاصه سرتونو درد نیارم یه 10 دقیقه دیگه گذشت و دیدم بازم تنهاست به دوستم گفتم بلند شو بریم که من از این پسره خوشم اومده 2تایی بلند شدیم و رفتیم طرفش نزدیک که شدیم احساس کردم پسره فهمید که داریم میریم به سمتش اما به روی خودش نیاورد وقتی بهش رسیدیم دوستم نذاشت من حرف بزنم زد به پرو بازی گفت این دستمون از شما خوشش اومده میتونه شمارتونو داشته باشه پسره یه نگاه با معنی به دوستم کردو گفت دوستتون زبون نداره . من تازه فهمیدم چی شده گیج شده بودم سلام کردم و پسره جواب داد اما اصلآ به ما نگاه نمیکرد مونده بودم چرا داره اینکارو میکنه واقعا از شخصیتش خوشم اومده بود شمارمو از قبل نوشته بودم و گذاشتم روی تخت و برگشتیم پیش دوستام تا حالا خودمو جلو یه پسر اینقدر کوچیک نکرده بودم اما از طرفی خوشحال بودم یه نیم ساعتی گذشت دیدم هنوز شماره رو تخته و برش نداشته برنداشته و کمکم داشت دیر میشد و ما مجبور شدیم بریم موقع خداحافظی دوباره رفتم سمتش اینبار تنها وقتی رسیدم بهش بهم گفت اگه اشکال نداره به دوستاتون بگید برن من شمارو میرسونم هنگ کرده بودم که چی شده و از کجا فهمیده ما داریم میریم که تازه متوجه شدم دوستام انقدر شلوغ بازی در آوردن و من توی حال خودم بودم که همه فهمیدن که ما داریم میریم ازش عذر خواهی کردم و گفتم شرمنده نمیتونم باهاتون بیام که یه لبخند تلخ زد و گفت پس سعی کن دوستاتو عوض کنی منظورشو نفهمیدم از هم خداحافظی کردیم و رفتیم. 2 روز از ماجرا گذشت دیدم هیچکس به خطم زنگ نزد همیشه ما پسرارو سر کار میذاشتیم حالا یه پسر پررو و خود خواه داشت منو سر کار میذاشت اعصاب نداشتم از خونه زدم بیرون به سمت همون چاییخونه راه افتادم رفتم اینبار رو تختی که اون پسره نشسته بود نشستم و منتظر شدم که شاید بیاد نفهمیدم چقدر گذشت همش تو فکر این بودم که اگه دیدمش شروع کنم بهش فحش دادن که فکر کردی کی هستی که این کارارو میکنی و از این حرفا تو عالم خودم بودم که احساس کردم چشمای یکی داره نگاهم میکنه سرمو بالا نیوردم که دیدم پیش خدمته گفت خانوم ببخشید قلیونتونو آوردم یادم اومد که موقع ورود رفتم سفارش دادم تشکر کردمو شروع کردم به کام گرفتن از قلیون یادم نمیاد چقدر طول کشید که دیدم برام اس ام اس اومد (چرا اینقدر اعصابت خورده ) سریع چر خیدمو دور برمو نگاه کردم که دیدم درست رو تخت روبروییم نشسته یه لبخند ناز گوشه لبش بود اینبار یه پیراهن چهار خونه آبی سورمه ای با خطهای رنگی یه شلوهر جین فوق العاده شیک و کفش آبی نفتی اسپرت با بند های سفید پوشیده بود پیراهنش آستین بلند بود و آستینهای پیراهنشو بالا زده بود یه چند ثانیه ای داشتم نگاهش میکردم که اومد سمتم و سلام کرد.
جواب سلامشو دادم و اومد کارم رو تخت نشست وای باز همون عطر اون شبو زده بود از بوی عطرش فوق العاده لذت میبردم دیگه از اون غرور خبری نبود و واقعا لبخند بهش میومد با خنده بهم گفت چته چرا اخم کردی تازه یادم اومد که چه قیافه عبوسی دارم اخمامو باز کردم و گفتم چرا بهم زنگ نزدی چرا سر کارم گذاشتی خوب میگفتی ازت خوشم نمیداد .
دیدم هنوز لبخند میزنه عصبی شدم دوباره اخمامو کردم تو هم که گفت اگه زنگ میزدم تو دیگه از من خوشت نمیومد. تو از غرور من خوشت اومده .
دیدم راست میگه شاید اگه زنگ میزد یا بیشتر میشناختمش دیگه اصلا باهاش بیرونم نمییومدم
اون شب با کلی خنده و شوخی گذشت اولین سوالی که ازش پرسیدم گفتم اسم عطرت چیه که اون زد زیر خنده گفت نکنه از عطرم خوشت اومده نه از خودم که گفتم نه این چه حرفیه گفت اسمش دانهیل مشکیه هیچوقت اسم عطرشو فراموش نمیکنم خداییش یکی از دلایل اینکه ازش خوشم اومده بود همین عطرش بود.
خودمونو معرفی کردیم و اسمش سیاوش بود لیسانس عمران متولد کرمان که چند سالی میشد کرج با یه شرکت بزرگ همکاری میکرد و از طریق همون شرکت فرستاده بودنش ابنجا واسه کار
بعد کلی حرف زدن بهش گفتم دیرم شده باید برم خونه اونم رفت حساب کرد و با هم از در اومدیم بیرون و سوار ماشینش شدیم و به سمت خونه ما حرکت کردیم. ما خونمومن بریم بود و از چاییخونه زیاد فاصله نداشت.
رسیدم سر کوچه و گفتم ممنون سر کوچه پیاده میشم که اونم فهمید چرا و موقع خداحافظی دستمو آوردم جلو که دست بدم باهاش که دست داد و گفت اگه میشه از این به بعد با هم دست ندیم
پرسیدم چرا؟ دلیل خاصی داره من با همه دوستام دست میدم
سیاوش گفت نه دلیل خواصی نداره اینطوری راحت ترم چون رابطه ما معلوم نیست به کجا ختم بشه
از این صداقت و راحتی کلامش خیلی خوشم اومد و برگشتمو لپوشو بوسیدمو گفتم اشکال نداره هرچی تو بگی اما من دوست دارم دست بدم و خداحافظی کردیمو جدا شدیم
یک هفته گذشت دیگه با هم راحت شده بودیم و هر روز بیشترو بیشتر ازش خوشم میومد دوس داشتم همیشه باهاش باشم و بازوشو بگیرمو کنارش راه بیام اینجا خونه مجردی داشت از طرف شرکت براش خونه گرفته بودن یه روز بهم زنگ زدو گفت عصر میخواد بره بازار و من باهاش برم منم از خدا خواسته رفتم کلی خرید کرد و برای منم یه مانتو خیلی شیک خرید موقع برگشتن گفت بیا بریم خونه من شام برامون از شرکت میارن که قبول کردمو رفتم
با اینکه مجرد بود اما خونه شیک و تمیزی داشت آخه خودم دانشجو بودم و میدونستم که خونه مجردایا چه جورین بلافاصله 2 تا قهوه آورد و نشت کنارم مشغول خوردن قهوه بودیم که از رستوران غذا آوردن و رفت غذارو آورد وقتی برگشت تا منو دید تعجب کرد من مانتومو در اوردم و مانتویی که برام خریده بودو پوشیده بودم چند ثانیه ای سکوت کرد و گفت ماشاا... خیلی بهت میاد گفتم ممنون و بوسیدمش که دست انداخت دور کمرمو لباشو چسبوند به لبام شروع به بوسیدن کرد
خیلی قشنگ لب میخورد لباش داشت دیوونم میکرد خیلی حرفه ای زبونشو تو دهنم میچرخوند و لبامو میمکید.
دستامو دور گردنش حلقه کردمو باهاش همراه شدم یه چند دقیقه ای لب گرفتیم که خودشو عقب کشیدو گفت کافیه بیا بریم شام سرد میشه. خیلی ضد حال خوردم اما چیزی نگفتمو نشستیم سر میز و شام خوردیم.
شامو که خوردیم گفت بریم برسونمت حسابی کلافه شده بودم میخواستم کنارم باشه اما باز به روی خودم نیاوردمو حرکت کردیم سمت خونه ما وقتی رسیدم یه بوسه کوچیک از گونه ام گرفتو گفت نگران نباش وقت زیاده جبران میکنم.
یه برق عجیبی تو چشماش موج میزد یه لبخند زدمو لباشو بوسیدمو از ماشین پیاده شدمو رفتم سمت خونه.
این بود شروع آشنایی من و سیاوشم و اولین بوسه.

اگه خوشتون اومد از داستان نوشنم بگید تا بقیه ماجرا براتون تعریف کنم.

نوشته: مینا

داستان سکسی:

1.666665
نمره شما: هیچ میانگین 1.7 (3 votes)

نظرات

دیگه ننویس عزیزم این دیگه چی بود ؟ آخه مگه قضیه آشنایی رو هم مینویسن اونم این مدلی ؟ فقط مونده بود اندازه دور کمر و دور سینه رو بدی طول و عرض دادن باعث پایین اومدن کیفیت کارت میشه

بالا
0 لایک

دیگه ننویس عزیزم این دیگه چی بود ؟ آخه مگه قضیه آشنایی رو هم مینویسن اونم این مدلی ؟ فقط مونده بود اندازه دور کمر و دور سینه رو بدی طول و عرض دادن باعث پایین اومدن کیفیت کارت میشه

بالا
0 لایک